ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

آن شب




آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود
بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت
هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود
ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد
گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد
غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب
چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان  روز

دكتر منوچهر سعا دت نوری / نیویورک - ۱۹۶۷

 
 بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

بر تو چه آمده است


ایرانی_ غیور
انسان_ پر غرور!

رعدی نمی شوی ، که صدائی نهی ز د ور
برقی نمی زنی ، که فضا ئی دهی ز نور

یادی نمی کنی، ز زمان های شوق و شور
پا بر نمی کشی  ز مکان های سوت و کور

باده نمی چشی ، ز لب_ ساغر_ بلور
گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور

دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور
گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور

بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار!

ایرانی_ غیور
انسان_ پر غرور!

دکتر منوچهر سعادت نوری


بر گرفته از مجموعه سروده های زنجیرها

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

تلفن



گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز


گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه،  پنهانی هنوز


نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز


نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز


خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز


دکتر منوچهر سعادت نوری


بر گرفته از مجموعه سروده های امید و آرزو

بوسه




لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای
یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو

لایه های لب پر از ذرات عشق
آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو

تا نمودی نوش من جام لبت
وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت

راحت عمر مرا دادی به باد
آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت

دیدگان تو به وقت بوسه باز
وادی_ چشم تو منزلگاه عشق

سایه ی مژگان تو ،امواج مهر
تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق

دولت_ بوسه ز تو پایندگی
اخگر_ لب ها، بلور آئینه هاست

روح و جان ، آذین ازین تابندگی
مشعل_ بوسه ، درون سینه هاست


دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

کا رعشق




زنجیرعشق _ا و ست که بر پا ی_ ا ین د ل ا ست
ا و بی خبر ز حا ل_ د ل ا ست و چه غا فل ا ست

گفتیم که ا ین جنون ، همه نا شی ز عشق _ ا و ست
گفت ا و که کا ر_ عشق ، نه کا ر_ یک عا قل ا ست


دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سرودههای زنجیرها 

شعا رمن




نقش_دل و ما ندگا ر_من شد
آن عشق که سازگار_من شد

آن عشق _ تو بود که سراسر
اند یشه ی روزگار_من شد

چشمان _ تو زان نگاه _اول
چشمان _همیشه یار_من شد

تا رنگ به گو‌نه ات دگرگشت
گفتم که مهی نگار_من شد

آن باغ و د یار_زادگاه ات
گلباغ_من ود یار_من شد

وان کوچه ی عشق _تو شب وروز
راه_من ورهگذار_من شد

یورش به صف _ رقیب _ دیرین
رزم_من وکارزار_من شد

دروصف _تو آن سروده ها ‌یم
سرلوحه ی یادگار_من شد

بشنیدن حرف _"آری" از تو
امید _ من و تبار_من شد

آن گفت _ قشنگ _"آری"_تو
آرام _ دل و قرار_من شد

مدهوش_تو ما ندم عاشقا نه
کاغوش_تو درکنا ر_من شد

آن وصل_ معطر _شبا نه
فصل _ خوش _ نو بها ر_من شد

تحریر _لب _تو بوسه دادن
سر مشق_تما م_کا ر_من شد

جان برسر _عشق _ تو نهادن
سوگند _هزار بار _من شد

سر بر ره _ عشق _ تو سپردن
آیین _من و شعار_من شد

اندیشه ی روز گار _ من شد
نقش _دل و ماندگار_من شد

دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

در راه عشق





خواهم ترا به سینه بیفشا رم
سر را به را ه عشق تو بسپارم

پا در حریم وصل تو بگذ ا رم
آن پرده را ز فاصله  بردارم

دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سرودههای زنجیرها

د وستدارعشق



ما ، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ا یم
ما ، ازبرای_نسل_ بشردرس_عبرت ا یم

با شد د یا رو کلبه ی ما ، پر شود زمهر
ما ، د وستدا ر_ حربه ی عشق و مسرت ا یم

دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سرودههای زنجیرها 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

درخت آزادی



Quote: "The tree of liberty must be refreshed from time to time with the blood of patriots and tyrants": Thomas Jefferson, 3rd president of the USA
درخت آزادی را باید گاه گاه با خون میهن پرستان و ستمکاران آبیاری کرد

  
The Liberty Tree (1646–1775) was a famous elm tree that stood in Boston near Boston Common, in
 the days before the American Revolution. Ten years before the American Revolution, colonists in Boston staged the first act of defiance against the British government at the tree. The tree became a rallying point for the growing resistance to the rule of Britain over the American colonies.
http://en.wikipedia.org/wiki/Liberty_Tree



Liberty Tree
by Thomas Paine
 In a chariot of light from the regions of day,In the Goddess of Liberty came
Ten thousand celestials directed the way,nd hither conducted the dameA fair budding branch from the gardens aboveWhere millions with millions agreeShe brought in her hand as a pledge of her loveAnd the plant she named Liberty Tree=The celestial exotic struck deep in the groundLike a native it flourished and boreThe fame of its fruit drew the nations aroundTo seek out this peaceable shoreUnmindful of names or distinctions they cameFor freemen like brothers agreeWith one spirit
endued, they one friendship pursued
And their temple was Liberty Tree
Beneath this fair tree, like the patriarchs of old,
Their bread in contentment they ate
Unvexed with the troubles of silver and gold,
The cares of the grand and the great.
With timber and tar they Old England supplied,
And supported her power on the sea;
Her battles they fought, without getting a groat,
For the honor of Liberty Tree.
But hear, O ye swains, 'tis a tale most profane,
How all the tyrannical powers,
 Kings, Commons and Lords, are uniting amain

To cut down this guardian of ours
From the east to the west blow the trumpet to arms
Through the land let the sound of it flee
Let the far and the near, all unite with a cheerIn defence of our Liberty Tree
http://www.theotherpages.org/poems/paine02.html



درخت آزادی

ای درختان_ سبز_ آزادی
بهر_ا نسا ن ، نها ل_ بنیادی

ای كه زا یند ه ی نشا ط_ فضا
ای نما د_ حیا ت و آ با دی

ریشه و ساقه ی شما خشك است
به دیار_ كهن : غمان وادی

نه گلستا ن ، نه پهنه بستا نی
یک جوانه ، نه رسته بر شادی

نه سرودی ز عشق و از امید
نه درودی ، نه با نگ و فریا دی

سربه سر محنت است و رنج و عذاب
نه عطوفت ، نه دست_امدادی

بستر_ خاك ، سرخ و خونین باد
ای درختان_ سبز_ آزادی


دکتر منوچهر سعا دت نوری


مجموعه ی گل غنچه های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

سخن ایران


منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام

منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار
بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام

منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار
بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام

منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار
بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام

منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار
بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام

منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار
بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام

منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار
بنگر مرا ، چو آرش و تیر_خد نگی ام

بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام

دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه ی گل غنچه های پندار


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

صبح عشق





هر صبح با خیا ل تو بیدا ر می شو م
در پا کی_ هوا ی تو هشیا ر می شو م

دل بسته ام ز راه_ سلا مت  به کوی تو
یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم

دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سرودههای زنجیرها 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

میخ تیز سرنگونی



تا که ظلم ، بر مردمان آمد شدید
میخ_ تیز_ سرنگونی ، شد پدید


همزمان ، خورشید_ آزادی دمید
قلب_ عشق و شادی_ دنیا ، تپید


دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه ی گل غنچه های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

کنا ره ی عشق





(عشق ، شکیبائی است)

گفتی ز سرزنش به شمارش‌ ها
عمرت چه شد عبث ، زتمنائی

بو د م کنا ر ‌تو به ستا یش‌ ها
د ر یک جها ن سبز_ شکیبا ئی

اینک توئی شبا نه ی خواهش‌ ها
د ر اوج_ د لربا ئی  و  زیبا ئی

با شم من آ ن زبا نه ی آ تش‌ ها
بر موج_ کهربا ئی_ شید ا ئی


دکتر منوچهر سعا دت نوری


بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

بوسه ها ی زیر باران



زیر_ با را ن ، ا گر که  ما  رفتیم
با  د لا را م_ د لربا  رفتیم

د ل و جان را به یکد گر د ا د یم
سو ئی آ را م و بی صدا  رفتیم

تا گذ ر گا ه_ عشق ،  ‌پد ید آ مد
کنج_  آ ن  د نج_  آ شنا رفتیم

عا شقا نه ،  به  هم  نظر کرد یم
قعر_ یک چشمه ی  صفا رفتیم

لب_ خود را ، ز بو سه ای ‌شستیم
مست_ آ ن بو سه ، تا سما رفتیم

با  د لا را م_ د لربا  رفتیم
زیر_ با را ن ، ا گر که  ما  رفتیم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

جاده سازان


این خط جاده ها که به صحرا خزیده ‌اند
بس مردمان به خون_ دل آن را کشیده‌اند

آنان ، درعمق_ سرد_ سکوت آرمیده‌ اند
لیکن ، به اوج_ سبز_ حماسه رسیده ‌اند

دکتر منوچهر سعا دت نوری


نخستین انتخاب

کجا دا نی زعشق بی حسا بم

که همچون بنده ی در گاه عشقت
سر از فرمان_ تو  هرگز نتا بم

یکی تصویر_ نازت روبر‌یم
به منز لگاه_ عشق هرسو شتا بم

وگر آنجا ترا یکدم نه بینم
نشان_ رد_پای ات را بیا بم

ندارم لحظه ای تاب جدایی
که ازدوری و هجران درعذ ا بم

و درعرش_ سپهر_خوبرویان
تو هستی : آ فتا بم ، ماهتا بم

تو که هر نیمه شب آیی سراغم
و ازفردای عشق پرسی جوا بم

قرار_عشق_من با تو ، مدا م است
که ثبت است شرح آن در هرکتا بم

ترا جزهمدل و همد م ‌نجویم
عزیزم : ای نخستین ا نتخا بم

کجا دا نی زعشق بی حسا بم
تو که صدعشوه می ریزی به خوابم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

٢٧ فروردین ١٣٨٦

با یادی از این سروده :
دو زلفانت بود تار ربابم/ چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با ما سر یاری نداری/ چرا هر نیمه شب آیی بخوابم
بابا طاهر عریان


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

ساق هایش


ما گشته ‌ا‌یم عاشق و پا بند خاطرش/ گلبوسه بسته ایم به هرجای بسترش
اومعبدی خجسته بنا کرده پر ز ناز/ درلابلای هررگ و اعضای پیکرش
آن دست پرحرارت وآن ساعد بلور/ دارد نشانه از ژن نیکو به گوهرش
آن ساق خوش تراش که ویژه به گیتی است/ آتش فکنده بردل ما نقش ظاهرش
یکتای خلقت است برآن زوج ساق پا/ دنیا به پا نکرده دگر نوع برترش
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

د وباره



کی شود روزی ، د وبا ره ، عشق من
دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی

کی شود ا ز د رد و غم ، یا بی رها
ز ند گی _ تا زه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی

با فرا ز  و  با  نشیب _ ا ین جها ن
‌گر توا نی ،  با تحمل ، تا کنی

یا مبا د ا ، هر ز ما ن خواهم تو را
طفره‌ ها آ یی  و بس ، حا شا کنی

کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی
راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی

کی شود  با شوق ، آ یی  نزد _ من
غمزه ها ، با قا مت _ رعنا کنی

کی شود  با صد  فسون ، با ا شتیا ق
مجلس آرا گردی و غوغا کنی

کی شود در متن یک آهنگ  خوش
جلوه‌ ای از رقص_ تن ، شیوا کنی

کی شود ، خواهی ، حریرین بستری
تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی

شا د ما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی
غنچه ی لب های خود را وا کنی

چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی
خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی

با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش
یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی

وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی
‌کفش ها یت ، آ ورم  تا ، پا کنی

بو سه‌ ا ی  شیرین نشا نی ، یا د گا ر
وعده‌ ی د ید ا ر ما ، فردا کنی


دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

حرف خوش




تا که باشد حرف خوش ، اندر میان
حرف زشت و نا‌ پسند ، از بهر_ چیست

واژه ی زیبا ، نشان در هر بیان
در خرد ، بر ژاژه  خایی ، ارج نیست

دکتر منوچهر سعا دت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

ا ی چرخ




ا ی چر خ چرا که این چنین می گردی
يك ره به نشاط و گه غمین می گردی

گاهی چو بها را ن و گهی مثل خزا ن
کمتر تو دمی ، که بر یقین می گردی

کرد ی چه بسا مرد م عا قل ، حیرا ن
شا ید ، به مد ا ر غا فلین می گردی

بس جمع خرد مند * که برد ی ز جها ن
گو یی به مراد جا هلین می گردی

آن لطف و مر ا حمت دگر نیست ، عیا ن
همسان دل مز احممین می گردی

از منزل يك د وست مجو یی تو نشا ن
د نبا ل همه مخا صمین می گردی

از شیو ه و آ یین تو گیتی به فغا ن
بر ضد _ نکو یا ن ز مین می گردی

با ید ، فلکی د گر نشیند به میا ن
نی همچو تویی که ا ین چنین می گردی

دکتر منوچهر سعا د ت نوری

========================
* با الهام از این رباعی خیام 

ا ی چرخ وفلک خرا بی ا ز کينه ی تست
بيد ا د گر ی شيوه ی د يرينه ی تست
ا ی خا ک ا گر سينه ی تو بشکا فند
بس گوهر قيمتی ، که د ر سينه ی تست
 

و در همین زمینه ، بوسعید ابو الخیر سرود ه ا ست

ا ى چرخ بسی لیل و نها ر آ وردی
گه فصل خزا ن و گه بها ر آ وردی
مرد ا ن جهان را همه بردی به زمین
نا مرد کسا ن به روی کارآوردی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

بهترین حرف ، بهترین راه


حیرت نسل بشر ، د ر بستر آ غا ز تا پا یا ن
از پس ا مروز ، فرد ا ‌ها  چه  زاید بود

بهترین حرف دل ا نسان درین ‌توفنده‌ ها  دوران
" د وست دارم درکنارت" تا که با ید بود

بهترین حرفی که بردل خوش نشیند همچنا ن
"دوست می دارم ترا"هرجا،  که  شا ید بود

بس زوا ل حرف ها دارد دل_ چر خ زما ن
حرف عشق پا یند ه است و مرده نا ید* بود

نفرت و کین است ، خلاف_ مذهب آ زا د گا ن
عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آ ید بود

بهترین را ه تمام عمرا نسا ن حد یک ا یما ن
"عشق ورزید ن" که با آن ، زند ه با ید بود

دکتر منوچهر سعادت نوری 

* با الهام از مولوی که چنین سرود
در عشق زنده باید کز مرده هیچ نآید

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

زنجیرها

د نیا ی ما همه زنجیر ا ست
طرحی ز نقطه ، ز تصو یر ا ست

زنجیر شط و نهر  به د ر یا ها
تبخیر و ا بر و با رش فر د ا ها

زنجیر رود و کوه و بیا با ن ها
مرزی به قوم و گونه ی ا نسا ن ها

یا خط جا د ه ها به  تن صحرا
پیوند  کوی و شهر و د هستا ن ها

در دشت  و جلگه د ا منه ی مرتع
زنجیر گله ها  پی  چو پا ن ها

زنجیر نای و نی چه حکا یت ها
د ا رد زعشق و سلسله پیما ن ها

پیوند نا ی و شش به تنفس ها
زنجیر چشم  و  لب به  تجسس ها

زنجیر بوسه بر رخ و بر  لب ها
زنجیر روز و پنجره ی شب ها

زنجیر شب به هفته و مه بر سا ل
مکتوب سرگشا ده ی بس اعما ل

زنجیر اشک و دیده و حسرت ها
زنجیر سینه ،  آهی و عبرت ها

زنجیر دل به عشق و مسرت ها
زنجیر سر به وهم و چه فکرت ها

پیوند عا شقا نه ی د و د لد ا ر
مولود نو رسید ه ی آ ن د ید ا ر

زنجیره ‌ا ی ز کربن و صد ها  ژن
پیوند  خط  فسفر و ا کسیژن

زنجیر کودکی به نوازش ها
هر لحظه فرصتی و چه کا وش ها

طبع جوا ن چو تشنه ی خوشکا می
زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها

زنجیر زلف یا ر و پر یشا نی
د ل د ر د ر و ن سینه  به آ تش ها

د ر کوچه های عشق به آ ن د لبر
عصر جو ا نی آ مد ه نا گه ، سر

زنجیره‌ ها ی کود کی و پیری
پیو ند کا و شی  به  زمینگیر ی

د ر را ه زند گی به فنا ، پرسه
زنجیری از شما رش یک ، دو ، سه

د نیا ی ما همه زنجیر ا ست
طرحی ز نقطه ، ز تصویر ا ست

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

ما نشستیم لب حوض




ما نشستیم  لب حوض*
ماهی ، رَدَّ شد ، بی جفت !

جفت_ ماهی ، نابود !
گل_ رویا ، پژمرد !

ما  و  یک دریا ، بغض
روشنی ، ناگه خفت

مهر ، شد بی پژواک
آب ها ، بس ناپاک !

غنچه ، افتاد به خاک
آدمی ، شد خاشاک !

با بسا دریا ، بغض
ما کجا ؟ و لب حوض ؟

دکتر منوچهرسعا دت نوری

* اشاره است به این سروده ی روانشاد سهراب سپهری
می نشینم لب حوض
گردش_ ماهی ها
روشنی ، من ، گل ، آب
پاکی_ خوشه ی زیست

***
Poem: Beside a Pond

We sat beside a pond/ And on the surface of water/ We saw a fish was moving around, without its mate and bound/ A search was made/ But the mate was not found... More
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/poem-beside-a-pond-64373
مجموعه ی گل غنچه های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

کا ش

 
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
یا که انسان ، همچنان آزاد بود

یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ،کا نون عدل و د اد بود

کا ش می‌ شد، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید

یا د رآغوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید

کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند

با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند

کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر

با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن امانت ما ند ه د وش روزگا ر

کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود

وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

خلیج پیوسته فارس




ا ی خلیج  آ بی و پیو سته  فا رس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ا ی خلیج  نیلی  و  نا می فا رس
ا ی نشسته  در کنا ر قوم پا رس

جا ی تو وا لا ترین حد  و مکا ن
در د ل  و در جا ن ما ایرا نیا ن

رونق ا حوا ل د نیا  بود ه ا ی
هرمزت  تنگه  گلوگا ه  جها ن

وصله ی ا صلی  مرز و بوم ما
غبطه ا ی  بر دشمنا ن شوم ما

ا ی خلیج نیلی  و نا می فا رس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر د وا م
نا م تو  پا یند ه هست و مستد ا م


د کتر منوچهر سعادت نوری




ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

زمزمه ی عشق

جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو

ای شده ا بریشمین گل دربسیط د شت عشق
درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو

هر زما ن بينم سیه چشما ن تو، د ر بين جمع
د ر پرند  آ رزو جویم  نگاه از سوی تو

ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه بر حریر روی تو

بس نمود م ز مز مه  با نا م  والا ی ات زعشق
گشته ام رود ترا نه  در ره جا دوی تو

اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد
روح و جان تاشب بجوید گلشن شب بوی تو

من پریشا ن  خا طر و آ شفته حا لم  ا ین چنین
تا که د ل بستم به  تا ر پرنیا ن موی تو

صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو

صد پیا م سبز شا دی ، بر کشد ، ترکیب رنگ
کفش و کیف آ بی و پير ا هن لیمو ی تو

د رمیا ن خوبرویا ن برترين  گوهر ز توست
نا فرید ا یزد به گیتی گوهری ا لگو ی تو

حسن کرد ا ر و جما ل تو، پذ یرا شد به خلق
گشته نا پید ا به عا لم ، منکر بد خوی تو

بس ستا یش ها غزل ها ، بهرتو با ید سرود
تا شود شرمند ه یکد م ، د شمن  پرگوی تو

جا ده ی ا بریشم ، من قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو

نا فرید ا یزد به گیتی گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو

دکتر منوچهرسعا دت نوری

سیا ه چا ل

هرگزندیده رسم دگرگون را
جان رابرای خصم فداکرد ‌یم

خورده فریب_آیت افسون را
خلقی ز راه_راست جداکرد ‌یم

نشنیده پند و حکمت گردون را
بس آرزو که باد_هواکرد ‌یم

آن باغ_ پرشقایق ومیمون را
خشک وکویرو کام بلاکرد ‌یم

صبح_ پگا ه ودولت قا نون را
نا آزموده تا که رها کرد ‌یم

شام_ سیاه چال وشبیخون را
برسرزمین خویش رواکرد ‌یم

آن باغ_ پرشقایق ومیمون را
خشک وکویرو کام بلاکرد ‌یم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

بها نه

چرا هر لحظه دار ی ، یک  بها نه
تو که بشکسته ا ی  صد با ر  پیما ن

و شا ید آ ن  بها نه  ،  شد  نشا نه
که  بر ا ین عشق  نبا ید برد ، ا یما ن

دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

حیرت

دیدی که او چگو‌نه زما ' بی خبربرید
آنکه به گوش_ما ' سخن_عشق می دمید

ما گلشنی زعشق' گشودیم سوی او
گویی که هیچ غنچه گلی را از آن نچید

درحیرتیم ازاو ' و سکوت_مداوم اش
آ یا صد ای نا له ی ما را ' دمی شنید

وان قطره‌های اشک که ازگو‌نه ‌هاچکید
یاحالت_خراب وپریشان_ما' به دید

گو‌ینداگرکه کوه ' به کوهی نمی رسد
اما ' زآدم ست که آدم توان رسید

دانیم که روزگار بگردد به کام_ما
رنگ_شفق زبرهه ی خوش می دهد نوید

دکتر منوچهر سعادت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

دیدارآشـنا

امشب ز کوی عشق دهیـم آواز
ا بیا ت خوا جه حا فظ دا نا را

وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا

ای آمده ، ز شهر گل ا بر یشم
دل نزد ما ست ، کشور شیدا را

جانانه ای به عطر گل ا بر یشم
در ما هوای تست ، سرا پا را

دلبند_ روی_ خوب_ توییم و آن
چشم_ سیا ه و قا مت_ رعنا را

سوی تو بوسه ایم ، چو گلباران
بر آن، لب و یکا یک اعضا را

گو آ سما ن متا ب ، شبا نه ماه
برق نگاه تست ، که دنیا را

گر توده ابر ‌تیره رسد نا گاه
تابان کنی تو راه به فردا را

وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا

امشب ز کو ی عشق ، دهیـم آواز
در ما هوای تست ، سرا پا را

دکتر منوچهر سعادت نوری 

نام تازه : مجنون_ عاشق

د ر یک شرو ع_  نم نم _ با را نی
د ر یک شب_ نخست_ زمستا نی

بودی ‌تو ، آن الهه ی افسون ‌ها
گویی ، چنان که جانی وجانانی

گرم سخن زقصه ی خوب عشق
خواب از ميان  پرید ، به آسانی

گشتم اسیر_ وسوسه های دل
زان نکته‌ها ، که افتد و‌ تو دانی

فرزانه عاشقی ز تو زایش یافت
یلدا شبی ، همایش_ طو لا نی

وقت_ سحرگهان ، به کنار_ تو
بودم ، به نام_  تازه و ایما نی

نامی که یاد_ ویژه ، نشان دارد
ازیک وقو ع و حالت_ روحا نی

نامی که چون  طلیعه ی یلدا شد
مفهوم_  یک ‌تولد_  نورا نی

نامی که ثبت د فتر عشاق است
یعنی که شرح عشق و پریشانی

‌گوشم به سوی شهد_ کلا م ‌تو
تا نام_  تازه_  را ، به زبان رانی

"مجنون عاشق" ، آنکه نهادی نام
زان شب ، هویتی شده بنیانی

ازیک وقو ع و حالت_ روحا نی
د ر یک شرو ع_ نم نم_ با را نی 


دکتر منوچهر سعا دت نوری


چلیپا



آن‌ مسیحا ، آمد از مریم و زنده سا خت جان
مریم ما ، از مسیحا آمد و جانبخش ماست

زد چپاول بر دل‌ ما ، آن چلیپا گیسوان
جان ما باشد فدایش ، تا چلیپایش بپاست

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

نیست و هست


بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست

فصلی، ز روزگار_ سیه هست
وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست

وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست
فرصت ،  برای فکر و عمل نیست

پرسش ز حال_ خلق غریب هست
حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست

کوشش برای فرد_ حبیب هست
گوشی ، بوضع کور و کچل نیست

کرنش ، بجمع_ رذل_ کذا هست
ارجی ، برای فضل_ ملل نیست

چرخش ، به سوی راه_ خطا هست
گردش بباغ و جنگل و تل نیست

طعنی ، برا ی مهر و وفا هست
لعنی از آ ن مکر و حیل  نیست

طعمی ، ز  زهر_ تلخ ریا هست
کا می ، برای شهد_عسل نیست

منعی ، زبهر جشن وصفا هست
یعنی که حق_ بوس و بغل نیست

سهمی ، برای رشوه به جاهست
فهمی، زبهر کشف_ علل نیست

رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست
عزمی ، برای رفع_ خلل نیست

حرصی ، برای مدرک و تیتر هست
کاری بکار "اصل" و "بد ل" نیست

وعظی ، ز متن قول و مثل هست
لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست

عقدی ، برای کا ر_ د ول هست
نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست

بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست
ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست

شرحی ز نا له ‌ها ی غمین هست
مد حی ، بنا م_ رستم_ یل نیست

رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست
صحبت  برای  فتح_ قلل نیست

گر زند گی‌ حرا م و گنه هست
چشمی ،  بجز به پیک_ اجل نیست

فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست
بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

مهیا ر



ما ما ند ه ا یم عا شقی آ شفته حا ل تو
سرمست آ ن هوا‌ی  رخ_ بی مثا ل  تو

حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق
هم از جنوب و باختر و ازشما ل  تو

شسته تما م  د فتر و  اورا ق را برآب
بسپرد ه سر به  مکتب نیکو خصا ل تو

ازکف نها د ه د ین و د ل ازبهرکا رعشق
جان و توان ‌گرفته ز کام و صا ل تو

ما ند ه درآ رزوی‌  بهاران و فصل گل
بی طا قتی ز دوری بس ماه و سا ل تو

د لخسته ای زمسجدو از قال و قیل وعظ
د لبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو

سرگشته ای به  با د یه ی بی گیا ه هجر
مهیا ر_   راه_ گلشن خیل خیا ل تو

برکند ه د ید گا ن ، ره پیشین ز مرز_خواب
ا فکند ه بس نگا ه ، به نقش جما ل تو

پیوسته بی قرار تو د رمحنت_ فرا ق
چشم ا نتظا ربوسه بر آ ن خط  وخا ل تو

مهیا ر_ راه _گلشن_ خیل_ خیا ل تو
ما ما ند ه ا یم ، عا شقی آ شفته حا ل تو

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

تعریف شعر


( شعر حضور جا ودانه ی تا ریخ است )

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست
یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آ ثا ر _ هستی ، نا ظر است

شعر، رود_ جاری_ اندیشه است
راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است

شعر، فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است
چشمه ای از، زایش ست و رویش است

شعر ، یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش _ بحر عشق

واژه ها را میگزیند شعر، شیک
با زبان و گویش_ مردم، شریک
می گریزد ، از سخن های رکیک
می شکوفد، چون گل از گفتار_ نیک

شعر، یک آیینه است پر نور و سو
نقش انسان می نگارد روبرو
از جوانی تا به پیری کو به کو
از سیاهی تا سپیدی های مو

شعر، یک مکتب و یا دانشکده است
اخگری، از قلب یک آتشکده است
قاصد اوهام_ پیر_ میکده است
خصم اصنام است و خصم بتکده است

شعر فریاداست وبانگ است وندا
بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا
بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا

شعر، یعنی آشنا با عدل و داد
دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود
از سر مسند ، ستمگر شد فرود

شعر، یعنی شیون و آه و فغان
از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان
از بلایای فجیع _ این جهان

شعر، راه و جاده ای بی انتهاست
سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست
چون رهاوردی ز عرش و از سماست

هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حا ضر" است
بر همه آ ثا ر _ هستی ، نا ظر است


دکتر منوچهر سعادت نوری 


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

آینده ی نزدیک



نا گها ن  ‌توفا ن  فتد  بر  سر زمین
برکند  ا ز بن  ،  بنا ی  جهل و کین

آ تشی  آ ید  ،  به سو ز د  جا هلین
هم  به  خشکا ند  ،   تبا ر  کا هلین

برد گا ن _ ها د ی  زرق  و  ریا
بس  گر یزا ن  ،  ا ز یسا ر و از یمین

بند گا ن _ وا د ی  صد ق و  و فا
مستقر  ،  بر  مسند _ علم   و  یقین

ا ز تبسم ،  چهره ‌ها  گیرد حیا ت
زند گی  ،  با عشق  و شا د ی‌ ها  قرین

منظر  و رخسا ر زن ،  یا بد نشا ط
هم  مقا م  و  منزلت  ،  بر  ا و  بهین

بس سرود عشق ، بارد زآ سما ن
چونکه عشق است ، برترين آ ئین و د ین

حا فظ_ آ یند ه بين ، خوانده ست عیان
حق  نجسته ست ، دست اهریمن ، نگین

دکتر منوچهر سعادت نوری

تمنا


شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی
و من ، مبهوت و حیران تو بودم

تن ات گرم و پر از آتش
هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم

در آن شب
سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه
دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:

"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم
میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"

نکردی تو بیان
نه راندی بر زبان
اما ، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم

سحر، پدرام و عطر آلود
فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر ، هر لحظه قربان تو بودم

دکتر منوچهر سعادت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

وصا ل



روزی من از كرانه ی دريا ها
پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم

بر روی موج شادی فرداها
سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم

يك روز بامداد من آنجايم
مسحور عشق تست سرا پايم

آنجا در آسمان فرحنازی
خورشيدی از سرور برافروزی

يا صد هزار جلوه به پا سازی
بر من رسوم عشق بياموزی

آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ
دل ها درون سينه ی ما لرزان

لب های تشنه را به هم آميزيم
دستان به دور گردن هم لغزان

پيمانه ی وصال بياشاميم
آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم

در اوج لذتيم و چه آراميم
وقتی كه نام هم به زبان آريم

تا عمر باقی است من آنجايم
مسحور وصل تست سراپايم

دكتر منوچهر سعادت نوری

رازطبیعت


بر روی دشت ودامنه ی کهسار
یک آبشار_عشق به جریان ست


از آفت_ خزان به تن_ اشجار
بس رود و جویبارچه گریان ست


ابراز عشق آب ،  به هر گلزار
راز_نهفته نیست که عریا ن ست


قلب طبیعت است زخون سرشار
تا آب_سرخ_عشق به شریان ست

دکتر منوچهر سعادت نوری

نیایش


لایق عشق تو من باشم و تو می دانی/که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من بر هم دوخت/ جاودانه است و بماند همه جا در نظرم

لب تو معبد من گشت و رخ ات مسجد من/ نه بود غیر تو آئینی و دین دگرم
آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم

رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد وشکرم
یار دلبند من و غنچه ی گلزار منی/ تو نباشی به برم بلبل بی بال و پرم

آه ازین عشق که برده است قرار دل و جان/ بردباری کنم و چشم به راه سفرم
ضلع عشق تو شده قاعده ی حرکت من/ که بجز کوی تو بر کوی دگر ره نبرم

یکشب آید که ترا تنگ در آغوش کشم
از خدا خواهم من آنشب که نیاید سحرم

دکتر منوچهر سعادت نوری

هویت در مکان است


من نمی گویم چنان یا این چنینم
‌کیستم من زاده ی ايران زمینم

کشور_ افسانه‌ ها ی با ستا نی
خطه ای من برترازايران نبینم

یا د گا ری از تمدن ‌های ‌ا یلا م
مانده ا یمن از گزند چرخ ا یا م

مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت
سرزمین حا فظ و ‌رومی وخیا م

وادی فردوسی توسی ست آن
اوکه با شهنا مه کرد ايران به‌ نا م

یا که سینا آن خرد مند مهین
صا حب قا نون ، شفا ی برترین

یاهمان نقطه که سعدی آفرید
تا گلستان ، بوستان آمد پدید

ما من ا فشین و با بک ، ما زیا ر
مهبط حلا ج ،  مرد ی سربد ار

یا همان منزلگه ستار آزادی طلب
اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب

یا سرای مرد می برجسته و والا تبار
نام آنها را نیارم چونکه ازحد بیشمار

جابجایش‌ ، سبزوخرم دلگشاست
آسما نش ، پا ک وآبی با صفاست

خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم
‌کیستم من زاده ی ايران زمینم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

خواهم بروم


دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هرجا که نظر کنم ، ترا یابد

خواهم که دو باره نزد من آیی
خورشید رخ ات به روی من تابد

خواهم بروم درون _ آن  کو چه
کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد

یا سر به کشم به بام آن خا نه
کز عشق _ من و تو پنجره دارد

خواهم بروم کنار _ آن بید ی
آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم

بو سه بزنم به ر یشه  و سا قه
جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم

خواهم بروم به روی آ ن شن ‌ها
در ساحل و در کرا نه ی د ر یا

آنجا که به عشق ، شستشو دادیم
هر پا ره ی جان و پیکر خود را

خواهم بروم میان _ آن شهری
جا یی که لهیب _ عا طفه بر پا ست

آنجا که من و تو دل به هم دادیم
هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست

خواهم بروم به سر ز مین _ نور
خورشید رخ ات به روی من تابد

دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

دکتر منوچهر سعادت نوری

پایان دسامبر ٢٠٠٤ مونترال