۱۳۹۷ خرداد ۳۰, چهارشنبه

نمی خواهم


مسمط مسدس (شش پاره)
من نمی خواهم به بینم روی او/ یا که باشم همدم و همسوی او
یا بیابم ، حلقه ی گیسوی او/ یا کشم دستی ، به روی موی او
یا گذارم پای_ خود در کوی او/ من نمی خواهم ، نمی خواهم

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به

۱۳۹۷ خرداد ۲۸, دوشنبه

خاله سوسکه و آقا موشه: در زنجیری از سروده ها


خاله سوسکه مثل پنجه ی آفتاب، آمد بیرون. رسید دم دکان بقالی، بقاله گفت: “خاله سوسکه کجا میری؟”
گفت: “خاله و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!” بقاله گفت: “پس چی بگویم؟”
گفت:”بگو ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
 “می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کند و بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.”
گفت: “زن من می شی؟” گفت: “اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟”
گفت: “با سنگ ترازو” گفت: “واخ، واخ! زنت نمی شم، ‌اگه بشم کشته می شم.”
از آنجا رد شد تا رسید به دکان قصابی، ‌قصابه وقتی چشمش به خاله سوسکه خورد گفت: “خاله سوسکه کجا می ری؟”
در جوابش گفت:‌ “خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!” گفت: “پس چی بگویم؟”
گفت:”بگو ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
گفت: “می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلوربکشم، منت بابا نکشم.”
قصابه گفت: “زن من می شی؟” گفت: اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟”
گفت: “با ساتور قصابی.” گفت: “واخ، واخ! زنت نمی شم،‌اگه بشم کشته می شم.”
از اونجا هم رد شد رسید به دکان علافی، تا چشمش به خاله سوسکه خورد، داد زد “آی خاله سوسکه کجا می ری؟”
خاله سوسکه گقت: “خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!”
علاف گفت: “پس چی بگم؟”گفت:”بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
گفت: “می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.”
گفت: “زن من می شی؟” گفت: “اگه من زنت بشم ، اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟”
گفت: “با این چوب قپان!” گفت: “زنت نمی شم. اگر بشم کشته می شم!”
از آن جا رد شد، تا رسید سر کپه ی خاکی. آن جا آقا موشه ای نشسته بود. آرخلق قلمکار پوشیده بود، شب کلاه ترمه به سرش و شلوار قصب بپاش. تا چشم آقا موشه به خاله سوسکه خورد، آمد جلو کرنش بالا بلندی کرد و گفت: “ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر؟ کجا میری؟”
خاله سوسکه گفت: “ای عالی نسب، تنبان قصب. می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم، نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم!”
گفت: “خاله قزی جان، جان جانان! می توانی راه را نزدیک کنی و زن من بشی؟”
گفت:‌”البته که می شم! چرا نمی شم! اما بگو ببینم مرا کجا می خوابانی؟” گفت: “روی خیک شیره”
گفت: “کی می تواند روی چمن چسبان بخوابد؟”
گفت: “روی خیک روغن” گفت: “کی روی چیز چرب و چیلی می خوابد؟”
گفت: “روی مشک دوغ.” گفت: “کی روی چیز تر و تیلی می خوابد؟”
گفت: “روی کیسه گردو” گفت: “کی روی چیز قلمبه سلمبه می خوابد؟”
گفت: روی زانوام می خوابانم” گفت: “چی زیر سرم می گذاری؟”
گفت: “بازوم را” گفت: “خوب اگه یه روزی روزگاری از دست من اوقاتت تلخ شد، مرا با چی می زنی؟ ”
گفت: “با دم نرم و نازکم” گفت: “راستی راستی می زنی؟”
گفت: “نه دمم را به سرمه می زنم و به چشمت می کشم” گفت: “حالا که این طور است زنت می شم.”
باری کارها را راست و درست کردند و هر چه موش و سوسک تو شهر بود وعده گرفتند و عروسی را راه انداختند. شب عروسی دیگ ها را بار گذاشتند، قندها را به آب ریختند، بزن و بکوب خوبی هم راه انداختند. کارها که رو براه شد، عروس را با باینگه و دار و دسته اش به خانه داماد آوردند. داماد هم تا سر کوچه با ساقدوش ها پیشواز آمد
از آمد. آخر سر، کار چاق کن ها دست عروس را گرفتند و گذاشتند توی دست داماد و مبارک باد را خواندند.
دیگر زندگی را درست کردند، خاله سوسکه سر و سامانی پیدا کرد.
چند روزی گذشت. آقا موشه دنبال کارش رفت، و خاله سوسکه افتاد توی خانه داری.
یک روز عرق چین و پیراهن و زیر شلواری آقا موشه را برد دم آب که بشورد، پاش سرید افتاد توی آب.
به هزار زحمت خودش را به علفی رساند و آن جا بند شد. پی چاره می گشت و می خواست تا غرق نشده آقا موشه را خبر دار کند،
 در این میان یکی از سوارهای شاهی پیدا شد.
خاله سوسکه فریاد زد: “ای سوارک رکی، دم اسبت اردکی، بتو می گویم، به اسب دلدلت می گویم، به قبای پرگلت می گویم، برو تو آشپزخانه شاه، آن جا آقا موشک را بگو، بلبله گوشک را بگو، سنجاب پوشک را بگو، که نازت، نازنینت، گل بستانت، چراغ شبستانت، تو آب افتاده، خودت را با نردبان طلا برسان و از آب بکشش بیرون.”
سوار آمد به خانه ی شاه و تو آب افتادن خاله سوسکه و حرف هاش را برای شاه و وزیر تعریف کرد و آن ها را خنداند،
 نگو آقا موشه هم که همان وقت از آشپزخانه به کنج اتاق آمده بود، این ها را شنید.
مثل برق و باد خودش را رساند دم آب، بنا کرد توی سرش زدن، که: ای حلال و همسرم، خاک عالم بر سرم، که گفت تو آب بیفتی؟ زود باش دستت را بده بکشمت بیرون،
 گفت: ” وا دستم نازک است ور میاد.” گفت: “پاتو بده” گفت: “پام رگ به رگ می شود” گفت: “زلفت را بده” گفت: “پریشان می شود”
گفت: “پس چه کنم چاره کنم؟” گفت: “من که به تو پیغام دادم، که نردبان طلا بیار، تا بیام بیرون.”
موشه دوید، رفت تا دکان سبزی فروشی یک هویج دزدید، با دندانش جوید و دندانه – دندانه اش کرد و آورد برای خاله سوسکه و گذاشت توی آب.
خاله سوسکه با قر و غمزه، یواش یواش آمد بالا و آقا موشه کولش گرفت و بردش خانه، رختخواب را پهن کرد و خواباندش.
صبح که از خواب بیدار شد، استخوان درد گرفته بود و سرما سختی هم خورده بود.
آقا موشه دستپاچه شد، که: نکند، سینه پهلو کرده باشد! تند و تیز به سراغ حکیم رفت.
حکیم آمد و گفت: “چاییده، باید شوربای شلغم بخورد”
بیچاره آقا موشه باز رفت، این طرف و آن طرف دنبال شلغم دزدی و لپه دزدی و چیزهای دیگر.
وقتی که همه را فراهم کرد، رفت توی آشپزخانه و یک دیگ را بارگذاشت و زیرش را آتش کرد،‌
 آب که جوش آمد، لپه و لوبیا را ریخت، بعد هم شلغم ها را پوست کند و خرد کرد و ریخت توی دیگ.
اما همین که آمد بهم بزند افتاد توی دیگ آش،
 از آ‌ن طرف خاله سوسکه هر چه صبر کرد دید آقا موشه نیامد. هم دلواپس شده بود هم گرسنه بنا کرد به صدا زدن: “آقا موشه، آقا موشه!” دید جوابی نمی آید.
به هزار زحمت چادرش را پیچید دور کمرش و آمد توی آشپزخانه، دید: آقا موشه نیست.
رفت سر دیگ، کفگیر را گرفت که دیگ را بهم بزند (چشت چیز بد نبیند) دید آقا موشه پخته و بریان توی دیگ آش شنا می کند…
دو بامبی زد تو سرش. بنای گریه و زاری گذاشت. گیس کشی کرد، سینه کوبید، اشک ریخت تا از حال رفت –
همسایه ها خبر شدند، آمدند مشت و مالش دادند، کاه گل به دماغش رساندند، گلاب به صورتش زدند، تا به حال آمد و گفت: “دیگه زندگی به چه درد می خوره؟”
باری شب و روز خوراک خاله سوسکه اشک چشم بود و خون جگر،
 سر هفته که شد، با در و همسایه سر خاکش رفت، چله اش را هم گرفت. سالش را هم برگزار کرد.
بعد از آن هم هر چه خواستگار آمد جواب داد و گفت: “من بعد از آن نازنین دو کار نمی کنم: نه اسم شوهر می آورم، نه سیاهی از خود دور می کنم!”
اینست که از آ‌ن روز تا حالا خاله سوسکه از غم آقا موشه سیاه پوش است (تارنمای اتل متل توتوله).
*
خاله سوسکه کیست؟ درد پدرم
 خاله سوسکه کیست؟ از گل بهترم (تارنمای واژه نامه ی پارسی ویکی)
*
یه روز خاله سوسکه از آقا موشه ناراحت شد و گریه اش گرفت .
آقا موشه گفت: تورو خدا گریه نگن منم گریم می گیره من که منظوری نداشتم چرا به دل گرفتی؟
 خاله سوسکه گفت: هنوز دلم آروم نشد باید واسم شعر بخونی شعرای خوشگل بخونی
 آقا موشه: باشه می خونم اما وقتی خوندم توهم جوابمو بده / خاله سوسکه: باشه جواب میدم
 آقا موشه: عاشقم عاشق بی دلم من/ خاله سوسکه: کدوم دل؟
 آقا موشه: همون دل که پر امیده/ خاله سوسکه: امید کجاست؟
 آقا موشه: بر آب/ خاله سوسکه: کدوم آب؟
 آقا موشه: همون آب که از چشم اومد/ خاله سوسکه: دلت چی شد؟
 آقا موشه: فنا شد، فنای اون چشا شد/ خاله سوسکه: کدوم چشم؟
 آقا موشه: همون چشم که خواب آوردش/ خاله سوسکه: کدوم خواب؟
 آقا موشه: خوابی که ازم فرار کرد/ خاله سوسکه: کجا رفت؟
 آقا موشه: تو رویا/ خاله سوسکه: رویا کجاست؟
 آقا موشه: بر آبه/ خاله سوسکه: کدوم آب؟
 آقا موشه: همون آب که از چشم اومد/ خاله سوسکه: کدوم چشم؟
 آقا موشه: همون چشم که غرق خونه/ خاله سوسکه: کدوم خون؟
 آقا موشه: همون خون که از دلم رفت/ خاله سوسکه: کدوم دل؟
 آقا موشه: همون دل که زخم زخمه/ خاله سوسکه: کدوم زخم؟
 آقا موشه: همون زخم که تو صدامه/ خاله سوسکه: کدوم صدا؟
 آقا موشه: صدایی که تو گلومه/خاله سوسکه: کدوم گلو؟؟
 آقا موشه: گلویی که پر ز بغضه/ خاله سوسکه: کدوم بغض؟
 آقا موشه: همون بغض که رو لباته/ خاله سوسکه: کدوم لب؟
 آقا موشه: همون لب که سرخه سرخه/ خاله سوسکه: کدوم سرخ؟
 آقا موشه: سرخی که چون شرابه/ خاله سوسکه: کدوم شراب؟
 آقا موشه: شرابی که تو چشاته/ خاله سوسکه: کدوم چشم؟
 آقا موشه: همون چشم که مسته مسته/ خاله سوسکه: عالی بود دستت درد نکنه
  آقا موشه: حالا خاله سوسکه آروم شد؟/ خاله سوسکه: آره ، آره ، آروم شد
(تارنمای شهر فرنگ)
رباعی: آقا موشه و خاله سوسکه
آقا موشه که داشت یک دم نرم/ ناگهان دل ز خاله سوسکه ربود
یک جهان عشق بود و هوش و هنر/ مثل او هیچ کس به صحنه نبود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_18.html
==============

۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

رباعی: آقا موشه و خاله سوسکه

آقا موشه که داشت یک دم نرم
ناگهان دل ز خاله سوسکه ربود

یک جهان عشق بود و هوش و هنر
مثل او هیچ کس به صحنه نبود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_17.html
==========

۱۳۹۷ خرداد ۲۴, پنجشنبه

زنجیره ی سروده ها و ترانه های "سعادت"



اکنون که گل سعادتت پربار است/دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است/ دریافتن روز چنین دشوار است: خیام
*
این که تو داری قیامتست نه قامت/ وین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کرد/ سینه سپر کرد پیش تیر ملامت
این همه سختی و نامرادی سعدی/ چون تو پسندی سعادت ست و سلامت: سعدی
*
این عقل که در ره سعادت پوید/ روزی صد بار خود ترا می‌گوید
دریاب تو این یکدم وقتت که نئی/ آن تره که بدروند و دیگر روید: خیام
*
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست/ نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
درج عطا شد پدید غره دریا رسید/ صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست/ این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست
چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها/ چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست…: مولوی
*
همای اوج سعادت به دام ما افتد/ اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه/ اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع/ بود که پرتو نوری به بام ما افتد… : حافظ
*
بیا ساقی آن آب چون ارغوان/ کزو پیر فرتوت گردد جوان
به من ده که تا زو جوانی کنم/ گل زرد را ارغوانی کنم
سعادت به ما روی بنمود باز/ نوازندهٔ ساز بنواخت ساز
سخن را گزارش به یاری رسید/ سخن گو به امیدواری رسید… : نظامی
*
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی/ گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت/ به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را/ ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی…. : حافظ
*
ما می از کاس سعادت خورده‌ایم/ در ازل چندین صبوحی کرده‌ایم
با غذای خاک نتوانیم زیست/ ما که شرب روح قدسی خورده‌ایم… : عطّار نِیشابوری
*
به خشم رفتهٔ ما گر به صلح باز آید/ سعادت ابدی از درم فراز آید
حکایت شب هجر و حدیث طره دوست/ اگر سواد کنم قصه‌ئی دراز آید…: خواجوی کرمانی
*
پیوند کسی جوی کاشنائی است/ اندوه کسی خور که مهربانست
چوگان زن، تا بدستت افتد/ این گوی سعادت که در میانست.. : پروین اعتصامی
*
دریغ و اسف از نشیب و فراز/ ز هر سو بر او ره گرفتند باز
سعادت ز پیشش گریزنده شد/ طبیعت از او اشک ریزنده شد… : ملک ‌الشعرای بهار
*
می نشستم خسته در بستر/ خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام/ می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود/ زان شب کوچک شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار/ از سعادت های بی بنیاد… : فروغ فرخزاد
*
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود...: سهراب سپهری
*
آیا درون هر دیوار سعادتی هست و سعادتمندی و حسادتی؟ که چشم اندازها
از این گونه مشبـّک اند و دیوارها و نگاه در دور دست های نومیدی
دیدار می کنند و آسمان زندانی است از بلور: احمد شاملو
*
هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز/ آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت/ وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
پیراهنی سربی که از آن دستمالی/ دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
از بیشه های سبز گیلان حرف می زد/ آرامش صبح سعادت در سخن داشت.. : مهدی اخوان ثالث
*

زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب/ نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن/ کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گورکن دشت جنون/ نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف/ نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است/ چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده/ آنچه می دانم بر باد بده… : نصرت رحمانی
*
برهنه بی پناهان را نظر كن/ در این وادی قدم آهسته تر كن
شد این ویرانه ویران تر چه حاصل/ پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو كه جان می دهی بر دانه در خاك/ غبار از چهر گل ها می كنی پاك
غم دل های ما را شستشو كن/ برای ما سعادت آرزو كن: فریدون مشیری
*
در چار راه رنگ بازی ها/ وقتی که من سوی تو می آیم
زیباترین رنگ ها سبز است/ پیغمبر دیدار/ با وحی و الهام سعادت یار
بخت بلند و طالع بیدار: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
از تو پنهان چه کنم تاب غمت نیست مرا/ سخت حیران کندم حالت حیرانی تو
شب گواه است که در خلوت غمخانه ی خویش/ گریه ها می کنم از بی سر و سامانی تو
شمع امید بر افروز که صد اختر بخت/ شب شادی ز در آیند به مهمانی تو
آید آن صبح که خورشید سعادت بدمد/ زهره آید به تماشای چراغانی تو: مهدی سهیلی
*

او به امید سعادت، سپری کرد جهان
لیک، از دیده ی او گشت سعادت پنهان
 زندگی کرد پر از محنت و درد و حرمان
نگران بود همه عمر ، بسا بی برهان

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
همای اوج سعادت (سروده ی حافظ) - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=lBbf-xHaUi4
صبح سعادت (سروده ی مولانا) - اجرا: بهزاد
https://www.youtube.com/watch?v=WO88elRthkE
نسیم صبح سعادت (سروده ی حافظ) - اجرا: احمد شاملو
https://www.youtube.com/watch?v=ODtCmJngVqM
 دایره ی سبز سعادت (در صدای پای آب سروده ی سهراب سپهری) - اجرا: خسرو شکیبایی
https://www.youtube.com/watch?v=E5tVqLTQu4A
نسیم صبح سعادت (سروده ی حافظ) - اجرا: بهمن  شریف
https://www.youtube.com/watch?v=V4tDRzvrhd0
تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

*
همچنین نگاه کنید به
امید و آرزوی سعادت: در زنجیری از سروده ها
ده (۱۰) "سعادت" در عرصه ی سیاست و دانش و هنر ایران
 مجموعه ی اشعار در زمینه ی "سعادت" : تارنمای گنجور
مجموعه ی اشعار معاصر در زمینه ی "سعادت" : تارنمای جستجو
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_14.html
==========

۱۳۹۷ خرداد ۲۳, چهارشنبه

آغوش ها: در زنجیری از سروده ها

قیامت باشد آن قامت در آغوش/ شراب سلسبیل از چشمه نوش
 غلام کیست آن لعبت که ما را/ غلام خویش کرد وحلقه درگوش
 پری پیکربتی کزسحر چشمش/ نیامد خواب درچشمان من دوش
نه هر وقتم به یاد خاطر آید/ که خود هرگز نمی گردد فراموش: سعدی
*
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/ طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی/ از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین/ تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات/ کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش/ تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم : حافظ
*
 مرا که شیشه ی دل در زیارت سنگ است
 کجا دماغ می ناب و نغمه ی چنگ است
 مرا که شغل هم آغوشی است با زنار
 اگر به سبحه دهم دست_ دوستی ننگ است : عرفی شیرازی
*
 نسیمی به دل میخورد روحپرور/ نسیمی دلاویز چون بوی دلبر
 نسیمی چو انفاس عیسی مقدس / نسیمی چو دامان مریم مطهر
 نسیمی ست شبها به گلشن غنوده/ زگل کرده بالین وازسبزه بستر
 بر اندام او سوده ریحان و سنبل/ در آغوش او بوده نسرین وعنبر
 غلط کردم از طرف بستان نیاید/ نسیمی چنین جانفزا و معطر
 نسیم بهشت است و دارد نشانها/ ز تفریح تسنیم و ترویح کوثر
هاتف اصفهانی
*
گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز/ بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز
با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز/  من عیش هم آغوشی دریا نخریدم
آن باده که از خویش رباید نچشیدم/ از خود نرمیدم
ز آفاق بریدم بر لاله چکیدم : اقبال لاهوری
*
شبها به کنج خلوتم آواز می دهند/ کای خفته گنج خلوتیان باز می دهند
گوئی به ارغنون مناجاتیان صبح/ از بارگاه حافظم آواز می دهند
وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان/ تا آشیان قدس تو پرواز می دهند
ساز سماع زهره در آغوش طبع تست
خوش خاکیان، که گوش به این ساز می دهند: شهریار
*
شکسته جلوه ی گلبرگ از بر و دوشت
 دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت
 مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش؟
 که آید از نفس غنچه بوی آغوشت
میان آنهمه ساغر که بوسه می افشاند
 بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت
 شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت
 مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت : رهی معیری
*
ترا می خواهم و دانم که هرگز / به کام دل در آغوشت نگیرم
تو آنجا درهوایی صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم: فروغ فرخزاد
*
به شهرخود زمینگیرم توکردی
چو مجنون ، پا به زنجیرم توکردی/ جوان بودم که خواهان تو گشتم
خدا پیرت کند، پیرم تو کردی/ کجایی؟ درچه حالی؟ باکه هستی؟
به خوابی؟ هوشیاری؟ یا که مستی؟/ شنیدم رفته ای سوی رقیبان
فراموشت شده مهر حبیبان/ شدی از بوی آغوش که مدهوش؟
که آغوش مرا کردی فراموش: نعیم پوپل سراینده و خواننده ی کهنسال افغانی
*
 همچو نیلوفر مپیچ ایدل به شاخ نسترن
 رهنشین چون لاله شو، فصل هم آغوشی گذشت
 در غزل هم «آتشی» نقش مجزا میزند
 گرچه عمر ما همه در شیوه «یوشی» گذشت : منوچهر آتشی
*
" آغوش" در برخی از سروده های دکتر منوچهر سعادت نوری
من همره تو ، به  روی شبنم ها/ افکنده رها ، تمامی تن را
در عطر_ تو و حریم_  آن آغوش
برچیده ، شکوفه ای ز گلشن را 
*
خوشا ایام_ عشق و آن شبانه/ که او، هر لحظه در آغوش جا داشت
و شادی آفرید، او ، دلبرانه/ به هنگامی که غم، بر دوش جا داشت :
*
تو جای ات درکنار و نزدما بود/چرا رفتی به کنجی سرد وخا موش
 و نام_ تو کلام_ شهد_ ما بود/ نخواهی شد ز دل ، هرگز فراموش
 به کوی_ عشق اگر کا ونده بود یم/ نگا ه ات شد دلیل ما به کا وش
 بسا اسرار_دل برتو گشودیم/ شد یم در شادی وغم ، با تو همد وش
 و می ما ند  همیشه جا ود ا نه / تما م_ حرف_ تو آ ویزه ی گوش
 و گفتی عشق دارد ا ین نشا نه / که می سا زد به پا ا عجا ز آغوش
 تو جا ی ات نزد ما آغوش ما بود/ کنا ر سینه ای ازعشق  پرجوش
 شراب بوسه ی تونوش ما بود/کزان بودیم بسی سرمست ومدهوش
 کجا بیرون رود یا د_تو از دل/ که با یا د تو باشیم شاد و د لخوش
عجب عشق ات به دل افکنده منزل
نخواهی شد زدل، هرگزفراموش/ ۲۷  فروردین ١٣٨٤
*
آیا شود؟ که یکی ، یار_  مه جبین/ گردد مرا، یگانه هماغوش دلنشین
دارم هوای عشق نگاری که نازنین/ برمن شود همه آئین و کیش و دین
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
آغوش ها در زنجیری از سروده ها: تارنمای ایرانیان
آیا شود که یکی یار مه جبین: تارنمای گلچینی از سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_13.html
==========

۱۳۹۷ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

مرد راه: ازنگاه برخی سخنوران پارسی گوی

Image result for man on the road
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد/ دریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل/ بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت/ گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می‌بست در سلاسل/ هر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد/ دست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایک/ هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد: سعدی
*
شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند/ که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه/ هزار شکر که یاران شهر بی‌ گنه اند
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی/ بیار باده که این سالکان نه مرد ره اند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کله اند…: حافظ
*
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست/ گو برو کو مرد این درگاه نیست
هر که را خوش نیست با اندوه تو/ جان او از ذوق عشق آگاه نیست
ای دل ار مرد رهی مردانه باش/ زانکه اندر عاشقی اکراه نیست…: عطّار نِیشابوری
*
ای دو عالم همه اجزا و تو کل/ خار صحرای توکل ز تو گل
جزو را معرفت کل تو دهی/ توشه راه توکل تو دهی
خاصگان را تو شوی راهنمون/ سوی روزی ز سببها بیرون
گه پی تشنه لب پر تب و تاب/ چشمه آب برآری ز سراب
گاه بر گرسنه از بی بر شاخ. ریزی از بهر غذا میوه فراخ
مرد ره را جگر شیر دهی/ بار او بر کتف شیر نهی
چون شود بر کتف شیر سوار/ تازیانه دهیش از دم مار
جان جامی که درین گرداب است/ مرکز دایره اسباب است… : جامی
*
گر مرد رهی میان خون باید رفت/ وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت: عطّار نِیشابوری
*
دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد/ هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد...
سینه خالی مکن از درد که مرد ره عشق/ که سبکسار شود بار به منزل نبرد: عرفی شیرازی
*
گر مرد رهی راه نهان باید رفت/ صد بادیه را به یک زمان باید رفت
گر میخواهی که راهت انجام دهد/ منزل همه در درون جان باید رفت: عطّار نِیشابوری
*
به ریا روی در خدای مکن/ پیش یزدان به زرق جای مکن….
زآن غلط ها چو پا کشد راه ات/ نبرد دیو فتنه در چاه ات
طاعت خود ز چشم خلق بپوش/ زان مکن یاد و در فزونی کوش
چون به طاعت نگه کنی گنه است/ عاشق خویش بین چه مرد ره است؟
غیر در دل مهل، که راه کند/ که چو ایزد درو نگاه کند… : اوحدی
*
ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست/ کی خوش‌تر از این در همه عالم هوسی هست
گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش
زیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست… : فروغی بسطامی
*
آن نشنیدید که در شیروان/ بود یکی زاهد روشن روان
زنده‌ دلی، عالم و فرخ ضمیر/ مهر صفت، شهرتش آفاق گیر…
مرد رهی، خوش روش و حق پرست/ روز و شبش، سبحهٔ طاعت بدست
جایگه اش، کوه و بیابان شده/ طعمه‌اش از بیخ درختان شده…: پروین اعتصامی
*
جنبش کن ار مرد رهی وز ورزش جان اگهی/ جان را ده از جنبش بهی تا وارهی‌از تاب و تب
ای تن ز ورزش بارور وز ورزش جان بیخبر
جان‌را ز ورزش بخش فر کاین واجبست آن مستحب…: ملک ‌الشعرای بهار
*
اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بس/ ستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس
گرت به مردم چشم اهتزار قبله نماست/ به ارزیابی صد کعبه یک نگاهت بس
جمال کعبه چمن زار می کند صحرا/ برو که خار مغیلان گل و گیاهت بس
تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبود/ شعاع چشمه حیوان چراغ راهت بس
دلا اگر همه بیداد دیدی از مردم/ غمین مباش که دادار دادخواهت بس… : شهریار
*
گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟/ گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست/ گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم آن قربانیان/ پاره آن گلهای سرخ ؟/ گفت : آری
ناگهانش گریه آرامش ربود/ وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت : اگر در سوک شان ابر می خواهد گریست
هفت دریای جهان یک قطره باران بایدش
گفتمش خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت: ... و آنچه می باید کنون/ صبر مردان
و دل امیدواران بایدش: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
عشق یعنی مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم: سراینده ی گمنام
*
مرد_ رهی ، در این دیار ، ندیدیم ما
کز همتش ، بنای ستم ، واژگون شود
باید ، که ساخت کنون ، مرد_ راه را
تا کار ظلم یک شبه ، کن فیکون شود
دکتر منوچهر سعادت نوری
"
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_12.html
=======

۱۳۹۷ خرداد ۲۱, دوشنبه

رباعی: مرد راه

Bruto the strongman
مرد_ رهی ، در این دیار ، ندیدیم ما
کز همتش ، بنای ستم ، واژگون شود

باید ، که ساخت کنون ، مرد_ راه را
تا کار ظلم یک شبه کن فیکون + شود
دکتر منوچهر سعادت نوری
+ کن فیکون شدن = از بیخ و بن ویران و زیر و زبر شدن:
لغت‌نامه دهخدا/ تارنمای واژه نامه ی پارسی ویکی
"
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/06/blog-post_11.html
========