سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تنهایی

زندگانی، مراحلی، دارد
با شروعی، ز خواب و لالایی

و سپس، کوششی به بازی ها 
گاهگاهی، به کنج_ تنهایی

در جوانی و کاوشی بر عشق
دوره ی خاطرات و شیدایی

ازدواج و به یار، پیوستن
همرهی، همدمی، دل آسایی

شاهد_ روزگار_ فرزندان
در توانایی و به دانایی

تا، رسد پیری و کهنسالی
جاده ی دیگری، ز تنهایی

نه به سر، جلوه ای ز سودایی
نه خروش و نه بانگ و آوایی

یاد "سهراب" را نکو داریم
چونکه گفته ست او به شیوایی*

نرم نرمک گذر نما، ای دوست
گر که خواهی سراغ ما آیی

و مبادا، که یک ترک افتد
بر تن_ این بلور_ تنهایی

دکتر منوچهر سعادت نوری

* اشاره به این سروده ی زنده یاد سهراب سپهری است: 
به سراغ من اگرمی آیید/ نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من

Chain of Quotes & Poems on Loneliness / Tanhaaii
Collected & Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-quotes-amp-poems-on-loneliness-tanhaaii-52729
گل غنچه های پندار

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

کوچه ها : در سروده های برخی سخنو ران امروز



«خانه ي دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. 
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: «نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي، دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي: كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور
و از او مي پرسي خانه ي دوست كجاست: سهراب سپهري

کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد/ کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست...: فروغ فرخراد

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم / در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید/ عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم... : فریدون مشیری

هر چيز در جای خود نيست
از كوچه آبشار بی آب
كوچه در دار بی در و دروازه غار بی غار...
و كوچه بی درخت درختي... محمد علی سپانلو


امشب ز کوی عشق دهیم آواز/ ابیات خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار آشـناست یقین ما را...

دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن کوچه/ کز هر قد م _ تو خاطر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...

دکتر منوچهر سعا دت نوری

Chain of Poems on Alley (Koucheh) composed by some Contemporary Iranian Poets
Abstract: The English translations of the poems on Alley as composed by Sohrab Sepehri, Fereydoon Moshiri, Forough Farrokhzad, and Mohammed Ali Sepanlou
 Collected & Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD


دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

کوچه ها و کوی ها از نگاه یک سراینده



١
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیرهای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
٢
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، شد یار_ جانی 
نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی 
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی 
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/دل ا ش ، دریای صاف_ مهربانی 
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه ، معانی 
صدایش ، یک نوای عاشقانه/ طنینی ، چون ندای آسمانی 
و کارش ، یک جهان افسونگرانه/ به عرش_ دلربایی ، دلستانی 
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جدایی ، ناگهانی 
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی
٣
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن کوچه/ کز هر قد م _ تو خاطر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
٤
از جوار جنگل نور ، خط ساحل در شما ل
تا به قلهک ، باغچه های_ کوی یخچا ل
همره کوچ عشا یر ، از طریق چارمحا ل
تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل....
تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرما ن
یا بسوی تپه ها ی نفتی مسجد سلیما ن
من کجای این جها ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم
۵
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو
ای شده ا بریشمین گل دربسیط د شت عشق
درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو، د ر بين جمع
د ر پرند  آ رزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه بر حریر روی تو...
٦
امشب ز کوی عشق دهیم آواز
ا بیا ت خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز
دیدار آشـناست یقین ما را...
٧
عاشقان در وصل معشوقه به کام/ ما خم کوی نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن/ گراسیر موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم/ شاهد بد روزگاری بوده ایم
٨
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو باز ﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو باز ﺁيم...
 ٩
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/آتش قهروغضب را ، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریادها گردد،بسان بانگ موج/موج ها سرکش شود،افتد درون بحرو بر...
١٠
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/درین  زندان ، که نامش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست ، عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر ، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا همزبانی است...

دکتر منوچهر سعا دت نوری

سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گزیده سروده ها و ترانه هایی درباره ی "رخ"



آنان که طلبکار خدایید،خدایید/ حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟
در خانه نشینید و مگردید به هر در/ زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش/ در عین بقایید و مبرا ز فنایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید/ جبریل امینید و رسولان سمایید
خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق/ زنگار زآیینه به صیقل بزدایید
تا بود که همچون شه رومی به حقیقت
خود را به خود از قوت آیینه نمایید: مولوی

ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مـطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیالـه عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق
ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما... : حافظ شیرازی
 
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست..
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست..: مولوی

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ آتش لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی
مرکز بوسه ، درون سینه هاست : دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ترانه هایی درباره ی "رخ"
سراینده: مولوی - اجرا: شهرام ناظری
https://www.youtube.com/watch?v=HeQwYXVzqfM
سراینده: محمد عبدی - اجرا: سنبل طائفی
https://www.youtube.com/watch?v=jaPSal-r-GI
سراینده: محمد عبدی - اجرا: خواننده ی ناشناس
https://www.youtube.com/watch?v=kjQNOCNcHLs

"رُخ" سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_24.html
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زما ن با ستمگراست
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش بر تو باوراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید
خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_26.html
Selected Poems & Songs on Face (Rokh)
Abstract: If you want to see the beloved’s face (Mowlavi)/ Show me your face, I crave flowers and gardens (Mowlavi)/ The face of my beloved is reflected in my cup (Hafez Shirazi)/ Your face, desire’s bits (MSN)
Collected & prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD

یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

"رُخ" سروده های یک سراینده


۱
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن کوچه/ کز هر قد م _ ‌تو خاطر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_2206.html
۲
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post_22.html
٣
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html
٤
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_22.html
۵
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود از درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ای ، بر ‌پا کنی
با فراز و با نشیب _ این جهان/گر توانی، با تحمل، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/طفره‌ ها آیی و بس، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post.html
٦
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی 
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی، ای جوانی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-208.html
۷
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها، سیل غم و آه، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم، چه آورد و چه کرد..
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۸
آ شفته گر_ دل_ خلایق/ گلبرگ _ تک _ همه حدایق
طناز تر از همیشه بر گرد/ چون رنگ خوش گل شقایق
رخ را به تبسمی بیارای/ ای چهره ی بارز _ حقایق..
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۹
دلم گرفته از آن خانه ای  که عشق درآن/ ز یاد رفته و رخ ها درآن غم آلود است
وخانه ای که درآن یک چراغ روشن نیست/ و چشم_ پنجره در آن غبار اندود است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۱۰
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی/ تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی/ و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش/ تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_26.html
۱۱
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زما ن با ستمگراست
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش بر تو باوراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_702.html
۱۲
یاد آن دم که نگاه تو و من بر هم دوخت/جاودانه است و بماند همه جا در نظرم
لب تو معبد من گشت و رخ ات مسجد من/ نه بود غیر تو آئینی و دین دگرم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6166.html
۱۳
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی رخ_ بی مثال تو
شسته تمام دفتر و اوراق را برآب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_28.html
۱۴
لب، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت، همه جانم گرفت...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/11/blog-post.html
۱۵
آغوش_د لبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_22.html
۱۶
گل_"آ سوری" خاک بلور بود / و نام او بسان گل، " فلور" بود
بسا، دلبسته ی رخسار ما ه اش/ و او ، بی اعتنا بر صد کرور بود
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_22.html
 ۱۷
ناز ینا، بهترین گوهر، ترا ست/ ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
گلژنی زیبا، ز معنا و  ز  رخ/ همچو فیروزه  به انگشتر، تراست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۱۸
آن شعله های سرکش  چشم  سیاه تو/بر خرمن  دلم، ره آتش گشوده است
آن قبله گاه  دلکش  رخسار ماه تو/ آرامش و قرار مرا، در ربوده است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۱۹
درهوای رخ چنان ماه ات/ آسمان را نظاره می کردم
با امید تو بر سر راه ات/ روز و شب را شماره می کردم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۲۰
آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم
رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد و شکرم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6166.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زنجیره ی سروده های " چرا ؟ " از برخی سرایندگان این زمانه


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار/ اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود/ ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم درتو چشم من نخفت/اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر/ این سفر راه قیامت میروی تنها چرا: شهریار 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز... : فروغ فرخزاد

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک/ چرا ز جهان روی گردانده ای؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی/ که در حسرتش جاودان مانده ای؟
در این شهر غربت که مأوای توست/ چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه… : نادر نادرپور

پس چرا باران نمی آید؟ / نمی دانم
ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی / ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، ای گروه تشنگان/ سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا/ ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید... : مهدی اخوان ثالث

آخر چرا به سینه ی انسان دیگری/ شمشیر می زنیم؟
ما ذره های پوچ/ در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش/ گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟ ... فریدون مشیری

چرا ؟ که در پس دیوار گوش ها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلاخیز است …: حمید مصدق

آن صداها به کجا رفت/ صداهای بلند گریه ها قهقه ها
آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد؟
پس چرا حافظ گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار/ به کجا رفت کجا؟
به کجا می رود آه/ چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا این امانت ها را باز پس خواهد داد؟ دکتر شفیعی کدکنی

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_20.html
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/بس رهسپار خاک عدم، دسته دسته شد..
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم ، نشسته شد  
دکتر منوچهر سعادت نوری

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده


من چرا آن قامت رعنای زیبا دوست دارم
یا چرا آن گلرخ_ گیسو طلا را دوست دارم
یا که آن چشمان_آبی و فریبا دوست دارم
من چرا آن دلبر_ ظالم بلا را دوست دارم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

چرا  ا نوا ر تا با ن ، آ رزو شد / چرا  رگ ها ی عا شق ، تا ر مو شد
چرا یوسف ، زلیخا شد  فسا نه / ‌چرا  بس عشق ، حر ف  و گفتگو شد
چرا خسرو نه شد همرا ه شیرین / ‌چرا مجنون به صحرا سو به سو شد
چرا فرها د ا ز شیرین جد ا ما ند/ کنا ر بیستو ن ،  ا و  کو به  کو شد
چرا  آ رش  همه جا ن در کما ن کرد / که مرز کشور ی پا یا ن ا و شد
چرا آ ن  رستم  فر خ  سو ا ر ا ن / نبر د ی  نا برا بر ،  روبرو  شد
چرا  آ ن را بعه  د ر خون به غلتید / چرا  فر یا د حلا ج  د ر گلو  شد
چرا  ناهید خو با ن ر فته ا ز یا د / چرا  اهر یمن ، ا ینگونه  نکو شد
چرا  ظلمت ، بشد چیر ه به ا فلا ک /  چرا  ا نو ا ر  تابان ، آرزو شد
چرا مهر و وفا ، گشته فرا موش / چرا عهد  و  زما ن ، آ شفته خو شد
چرا ایران ، گسست از ارج و شوکت / ا سیر و برده ‌ی دست عد و شد
نمی د ا نم ترا ،  پا سخ چه گویم / همین د ا نم که د نیا ،  زیر و رو شد
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر
درین  زندان ، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست ، عزا دار
ولی در کوی_ د یگر ، شادمانی است
چرا ا فتاده بس مشکل به عشاق
نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام
که حسرت ها ، به  د و‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست
به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم
دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر
چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست
چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_21.html

توفان برف ،  دل به زمین بازد
و ینگو‌نه عشق را ،  چرا جوید
تا روی خاک_ ‌پاک ، ‌تن اندازد
باید که چرک را ،  ز  زمین شوید
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد
آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت
منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران
آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسا ر
بس پیر و جوان ، قا فله ای بهر عزا شد
آ شفته د ل ا يرا نی_ مظلوم ، بپرسد
کی ؟ دوره ی پا یا نی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_7684.html

دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_21.html
دکتر منوچهر سعادت نوری