ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

زنجیره ی سروده های بهشت و جهنم


یارا بهشت صحبت یاران همدم است/ دیدار یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است...: سعدی
*
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت/ از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت: حکیم عمر خیام
*
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای/ ما را نگذارد که درآییم ز پای
تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای/ سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای: حافظ
*
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست/ بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست
که داند تا تو اندر پردهٔ غیب/ چه چیزی و چه اصلی مایهٔ توست...: عطار نیشابوری
*
جمال تو عرصات است و قامت تو قیامت/ بجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت
وصال تست بهشت و فراق تست جهنم
وصال تست غنیمت فراق تست غرامت...: فیض کاشانی
*
پیداست که حالتش چه خواهد بودن
بیچاره که از جهنم آید به بهشت... : ملک‌الشعرای بهار
*
جان چیست؟ تا به پیش ِ نگاه، آورم تو را / آن به، که عاشقانه، به راه آورم تو را
ای در شکنج ِ دوزخ ِ پاکیزه دامنی !/ خواهم، که در بهشت ِ گناه آورم تو را
خرم شبی، که تا سر ِ آن خوابگاه ِ ناز / بر روی ِ دست، چون پر کاه آورم تو را
تا سرمه سای ِ آن صف ِ مژگان ِ دلکشی
پیروزم، ار به جنگ ِ سپاه آورم تو را... : فریدون توللی
*
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود/ از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو/ مرا در قعر دوزخ خانه ای ده... : فروغ فرخزاد 
*
از آغاز آنچه کردم، بی ثمر بود/ همه سودم درین سودا ضرر بود
چه حاصل بردم از این بازی بخت/ که انجامش از آغازش بتر بود
نه هرگز تن به راحت آشنا شد/ نه هرگز دل ز شادی با خبر بود
بد و خوب آنچه گفتم، بی اثر ماند/ شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود
بهار زندگی زودم خزان گشت/ که عمرم چون نسیمی تیزپر بود...
بسا شب ها که از آشفته حالی/ چو سر بر آسمان کردم، سحر بود
بسا ایام کز شوریده بختی/ دل غمگینم از شب تیره تر بود
بهشت شادخواران، جای من نیست/ مرا از آتش دوزخ گذر بود
گرم برگشت ممکن بود ازین راه/ و یا در طالعم راهی دگر بود
بدینسانش نمی پیمودم ای مرد/ که در این راه پیمودن، خطر بود
برین عمر به باطل رفته، نفرین/ خدایا بس کن این بیداد، آمین: نادر نادرپور
*
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی/ ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را/ سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او/ خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه ی پیشین/ هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه بازی را رها کردم... : کاراپت دِردِریان مشهور به " کارو" برادر ویگن
*
نه حلقه گوش عبیدم، نه از سلاله ی زشت/ چو روحِ سرکش و مستم، نمی روم به بهشت
هر آنچه می شود از آزموده ها و خطاست/ دلیلِ حادثه ها، ذهنِ من و ذاتِ شماست
نبسته بالِ مرا هیچ کس به غیرِ خودم/ اگر چه پیرِ خموشم، نه فكر کهنه شدم
چرای هر چه که چون می شود، زمان و شعور/ جواب می دهد اما، نه با خرافه و زور
جواب میدهد اما چگونه بنگری اش/ نگو که آمده از غیب، شرحِ دیگری اش
نکاشت دانه ی کافی، نبرد بهره ی کِشت
جهنم است همینجا، و هم دیارِ بهشت: شراره رضوی
*
بهشت و جهنم های یک سراینده
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی...
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
*
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_4.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

بهشت و جهنم های یک سراینده


از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو...
*
گویند غم مخور، بهشت می شود جهان/ یابی رها، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان/ ماییم، بر  فنا ، و نباشیم  در میان
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
*
دنیا شود بهشت، اگر احمقی نبود/ گیتی ز کار یک احمق، نبرده سود
هر فاجعه که گشت پدیدار در جهان/ ریشه، ز حرف یک احمق ربوده بود
*
یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است/ کوهی ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا، سخن ز مهر و محبت نیست/ زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
دیگری گفت:
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_3.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

گریه های پاییزی در زنجیری از سروده ها


در هوای گرفته ی پاییز/ وقت بدرود شب، طلوع سحر 
پیله اش را شکافت پروانه/ آمد از دخمه ی سیاه به در
بال ها را به شوق بر هم زد/ از نشاط تنفس آزاد 
با نگاهی حریص و آشفته/ همره آرزو به راه افتاد...
روزها رفت و روزها آمد/ بود پروانه گرم لذت و گشت 
روزهایی چه روزهای خوشی/ در چمنزار نیمروز گذشت 
تا شبی دید آرزوهایش/ همه دلمرده اند و افسرده 
گریه هاشان دروغ و بی معنی ست/ خنده هاشان غریب و پژمرده 
گفت با خود که نیست وقت درنگ/ این گلستان دگر نه جای من است 
من نه مرد دروغ و تزویرم 
هر چه هست از هوای این چمن است ...: مهدی اخوان ثالث
*
هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار...: دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي
*
برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام/ خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاینچنین بر خاک ره غلتیده ام/ واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام
قطره ای بر خامه ی تقدیر بودم ، رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام ...: سیمین بهبهانی
*
امشب همه غم های عالم را خبر کن/ بنشین و با من گریه سر کن
ای جنگل، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین/ ای چون دل ِ من، ای خموش ِ گریه آگین 
سر در گریبان، در پس ِ زانو نشسته/ ابرو گره افکنده چشم از درد بسته 
در پرده های اشک ِ پنهان، کرده بالین/ ای جنگل ای داد 
از آشیانت بوی خون می آورد باد... 
ای جنگل ای پیسوته پاییز/ ای آتش ِ خیس/ ای سرخ و زرد، ای شعله ی سرد !
ای در گلوی ابر و مه فریاد ِ خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد ...: هوشنگ ابتهاج
*
من از صدای گریه ی تو/ به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم 
چشم تو همرنگ یه باغه/ تو غربت غروب پاییز/ مثل من، از یه درد کهنه لبریز 
با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه 
با تو بوی خاک و بارون/ عطر لاله و گلابدون زنده می شه... : اردلان سرفراز 
*
بگو ای مرد من ، ای مرد عاشق/ کدوم چله ازین کوچه گذر کرد 
هنوز باغچه برامون گل نداده/ کدوم پاییز ، زمستونو خبر کرد 
بذار سر روی سینه م گریه سر کن/ از اون شب گریه های تلخ هق هق 
بذار باور کنم یه تکیه گاهم/ برای غربت یه مرد عاشق:  ایرج جنتی عطایی
*
پرندگانِ خوش آواز خاموش می مانند و زخمِ سینه ی من 
درد را به ستوه می آرد.
بر این پاییزِ ناگهان/ می شایدم آیا
آرام گریه کنم؟... : خسرو باقرپور
*
کم کم فکر باد و باران باش
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییزِ گذاشته باشد: کورش بی رنگ
*
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبار چه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_ نهفته نیست که عریان ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

"میانسالی" در زنجیری از سروده ها


باری به دوش داشتی از دور دست ها / باری پر از غرور و درستی
باری که دسترنج کمال و کلام بود
تصویری می کشیدی بر پرده ی سپید/ تصویری از همیشه و هرگز
تصویر ناتمام تو ،‌ نقش تمام بود
افسانه می سرودی با لفظ ناشناس
لفظی نقابدار معانی/ بدرود در کلام تو، عین سلام بود
در لحظه ی هجوم جوانی/ زخمی به سینه یافتی از هجر آفتاب
زخمی که لطمه هاش پس از التیام بود/ شب را همیشه دشمن خود می شناختی
اما ، به نیمروز میانسالی/ مغز تو را ستاره مسخر کرد
این انتقام شب بود ، این انتقام بود/ آه ای برادر ، ای به سفر رفته
گویی ترا ز بندر پنهان صدا زدند/ شاید که گمرهان شب دریا
حاجت به نور سرخ چراغ تو داشتند/ آری، چراغ قلب تو یاقوت فام بود: نادر نادرپور
*
پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد...
لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند/ آدم هایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند
لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند
مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند
و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند
این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می کنند/ می بینی؟
من می ترسم/ اما حواس پنجره ام همیشه به خیابان است: هومن ربیعی
*
ای شب ای شب برفی، ای شب زمستانی/ گریه در گلو دارم، چون هوای بارانی
بازوان من سست است، زانوان من سنگین/ بار_ پیری است این بار، چون برم به آسانی
پیش ازین بر آن بودم ، کز سفر نپرهیزم/ بعد ازین نخواهم کرد با خطر گرانجانی
چون چهل فراز آمد ، بر ستیغ جان بودم/ در نشیب پنجاهم ، اینک ای تن فانی
هر چه دل جوانی کرد، کودکانه خندیدم/ پیری آمد و آورد گریه ی پشیمانی
در جمال تن کشتم، تا کمان جان یابم/ حاصلم چه بود ای دل ، غیر ازین پریشانی
دوست در میانسالی ، صبح معرفت را دید/ من چرا نبردم ره ، جز به شام نادانی
نور معنویت را ، در دل آرزو کردم/ برف خجلتم بنشست ، بر دو سوی پیشانی
روشنی مرا نشناخت ، رو به ظلمت آوردم/ کی توانمت دیدن ، ای چراغ یزدانی
پوزش گناهان را ، غیر ازین نیارم گفت
وای ازین مسلمانی ، وای ازین مسلمانی: نادر نادرپور
*
آیا همانطور که از پشت پنجره ی التفات به ترانه های زندگی گوش فرا می داریم
از پشت پنجره های ناخوانا کسانی ما را ورانداز نمی کنند؟
نیازمندی داغ دردی بر پیشانی فقر است
نیازمندی تنها لباس قامت آن التفات میانسال نیست
ما در مقام رفع آن به چه پایه در رقصیم؟
فارغ از سقف دیدها و نظرها:  قاسم حسن نژاد
*
خواب شگفتی بود/ خورشید را دیدم که در باران تولد یافت
باران به پهنای افق ، رنگین کمانی ساخت
رنگین کمان بر خرمن گل ها فرود آمد/ من با گل و خورشید و باران آشنا گشتم
دیوار شفافی که گرداگرد من رویید/ آیینه دار آفتابم کرد
از بخت خوش ، این بار/ گلخانه ای بودم نمایان از پس دیوار
عطر هزاران گل ، شناور در گلابم کرد
در پشت هر گل صورتی دیدم/ از روزگاران سبکبالی
این لاله ی سرخ جوانی بود/ آن ، لادن زرد میانسالی
زیبایی گل ها ، خجل از انتخابم کرد... : نادر نادرپور
*
در میانسالی نگاه ما به عشق متفاوت می شود/ نگاه ما، سنگین و با وقار می شود
در میانسالی، عشق یعنی احساس امنیت/ احساس آرامش/ یعنی خواستن با تمام دل و جان
عشق در میانسالی، مثل یک شراب کهنه است
از های و هو افتاده است/ ته نشین شده است، لِرد بسته است
از سر نمی رود/ از دل نمی پرد عطرش/ مدهوشت می کند/ چله نشین خانه ات می کند
در میانسالی، بهترین ابراز عشق شنیدن این جمله هست
دردت به جانم، داروهایت را به موقع خورده ای؟ نسرین بهجتی
*
در سحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
در میانسالی و به تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_23.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

" میدان" در زنجیری از سروده ها

بهاریست خرم در اردیبهشت/ همه خاک عنبر همه زر خشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست/ بهشت برین روی خندان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست/ به پهنای میدان او باغ نیست...: فردوسی
*
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود ‌گشته ‌ایم ما/ گفت آنک یافت می‌ نشود آنم آرزوست...
پنهان ز دیده‌ ها و همه دیده ‌ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد/ کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست... : مولوی
*
ای که شخص منت حقیر نمود/ تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغرمیان به کار آید/ روز میدان نه گاو پرواری: سعدی
*
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد..
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند/ کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد..
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد... : حافظ
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد باد/ همیشه بر و بومش آباد باد
گلستان او  در زمستان گل آرد/ بیابان او سوسن و سنبل آرد
هوا ژاله باران، زمین لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه/ من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید
سپس دیدم او را که هنگام مستی/ در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها
به نطقی خیالی دهان می گشاید
من اما بسی ناشکیباتر از او/ همان شب، از آن مجلس خسروانه
به دنبال ابلیس رفتم که شاید/ ز مازندران باز یابم نشانه
ولی گم شدم در سیاهی/ که شب تیره گون بود و ره بیکرانه
وز اعماق آن تیرگی ها ، چراغی/ مرا رهنمون شد به شهری یگانه
به شهری که در صبح نمناک غربت/ چو رنگین کمان می درخشید نامش
به شهری که خورشید مغرب نشین را/ گریزان تر از عمر ،دیدم به بامش
به شهری که می آمد و دور می شد
روان یا دوان بر خطوطی موازی/ قطار شتابنده ی صبح و شامش...: نادر نادرپور
*
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم.
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم: "زنده باد مرده باد"
و در هیاهوی میدان، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم... : فروغ فرخ زاد
*
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو/ شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان/ نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن/ شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری/ دل پولاد وش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند/ نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم/ روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت: کو: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
میدان تهی است
و قهرمانان خسته اند
مردان خوب بر اسبهای خوب
ازین پهنه رفته اند : فرخ تمیمی
*
ای شادی آزادی/ ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی/ با این دل غم پرورد/ من با تو چه خواهم کرد؟...
ما رمز تو را چون اسم اعظم/ در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح از آینه از پرواز از سیمرغ از خورشید می گفتیم
از روشنی از خوبی از دانایی از عشق از ایمان از امید می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد/ آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید/ در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار/ درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر/ ما نام تو را زمزمه می کردیم:
آزادی آزادی آزادی.... : هوشنگ ابتهاج
*
وقتی کمان مغربی ساعت، چرخی زد/ مردی درون دایره­ی مسدود سرگردان بود
اشباح از حواشی میدان، جوشیدند و اسب­ های سیمانی
با شیهه­ های خاموش روی دو پای خویش، خروشیدند
خورشید های کاذب، گل کرد.فواره­ های سرخ سبز، نارنجی، شلیک شد
و مرد با خود اندیشید: آیا غبار خستگی را، از دل ­ها، این آب­های رنگین،
خواهند شست؟ حسين منزوی
* 
مرداب شب شکست/ آنجا در انتهای سراشیب رگبار بود و خون .
یک برگ خون چکان/ صد برگ خون چکان
زنجیردار شب/ سر پاسدار دخمهء اوهام
در کوره راه ، سایهء شبگرد دیده ای
رخسار زرد، صخره ای از درد ، دیده ای؟
در انتهای راه ، شبها ، بگو :شکنجهء یک مرد دیده ای؟
خاموشی ات دروغ شگرفی است ، نامت ، نماد ننگ
جنگل به خون تو تشنه است
آنجا میان هق هق پیری که می گریست/ دویدم شتابناک
پرسیدم ، این مغاک گذرگاه تیغ و ترس/ ماتمسرای کیست؟
گفتا که مویه از پی تابوت باغ نیست
تلخی نگر که فاخته از یاد برده است: رگبار صبحگاهی سرو خموش را
این غم کجا برم که تو از یاد برده ای میدان شوش را: دکتر عارف پژمان
*
ای در همه جا محیط و غالب/ ای رب جلیل انس والجان
عقلم بستان و شهپرم ده/ ای بال و پر شکسته بالان
با آتش عشق عالم افروز/ یکبار دگر مرا بسوزان
خاکسترم ار حجاب من شد/ بادش ده و در عدم بیفشان
عشقم ده و عشق خالصم ده/ زآن عشق که درد اوست درمان
هر چند که در بضاعتم نیست/ جز قال و مقال و شطح و کفران
هر چند که ظرف قدرت من/ هرگز نبود حریف میدان... : محمود سراجی (م. س شاهد)
*
" میدان " در سروده های یک سراینده
پیشترها، می شد راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"/ "یک دست جعد یار"/ "رقصی چنین میانه ی میدان" داشت
پیشترها، می شد سخن از عشق، سرود/ خنده کرد قهقهه زد/ ته دل، شادان بود
پیشترها، می شد/ بس چه چیز ها، که نگفت/ بس چه کارها، که نکرد
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نما یی/ که ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ و به رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلامی عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/وز باده مست گردی، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_22.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

رباعی وعده های " دونالد ترامپ"


ترامپ از " برج" خود گردید بیرون
 سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون
 
هزاران وعده داده او به مردم
 مهمتر از همه نظم است و قانون

دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_85.html

دونالد ترامپ و زنجیری از سروده ها

در یکی از سخنرانی‌ها، «ترامپ» این گونه گفته است:
سبعانه مورد تهاجم قرار گرفتم/ از سوی آن بانوان
البته برای آن‌ ها بسیار سخت بود/  تا به چهره من یورش برند
زیراکه من خوش‌تیپ هستم
اما سبعانه مورد تهاجم قرار گرفتم/ از سوی آن بانوان: سراینده ی گمنام

واکنش ها به منع احمدی نژاد از نامزدی ریاست جمهوری (در انتخابات بعدی در ایران) متفاوت بوده، این هم واکنش "دونالد ترامپ " به این اتفاق
من چطور هضم کنم منع تو رو؟/ اینکه گفتن پاشو از اینجا برو
راستشو بخوای منم حال ندارم/ نمیخوام سر به سر تو بزارم
تو نیای رئیس شدن حال نداره/ تو نباشی دل من کم میاره
بیا تا بگم که فکر من چی بود؟/ که چه فکرایی توی ِ سرم نبود!
دست به دست هم بدیم به اتفاق/ بی افاده، بی کلاس، بی طمطراق
دنیا رو یکدفعه نابود بکنیم/ دل همدیگه رو خشنود بکنیم
تو بری رو تپه های آسیا/ منم اینجا تپه های امریکا
ترکیب من و تو محشری می شد/ دنیا با ما جای بهتری می شد
اگه میشد، نمیدونی چی می شد/ بهتر از این دیگه اصلاَ نمی شد
تو ولی رفیق نیمه راه شدی/ برای همیشه بی کلاه شدی
حالا من موندم و این قصه تلخ/ غم تنهایی و این غصه تلخ
میخوام انصراف بدم بی گفتگو/ جون این "دونالد" دیگه چیزی نگو
من که دست تنها نمیتونم رفیق\/ تو نباشی من نمیمونم رفیق: سراینده ی گمنام
۱۷ مهر ۱۳۹۵
*
این چنین گفت "هیلاری" به "ترامپ"/ که چرا عقل به سر نیست تو را؟
هر چه آید به دهان میگویی/ تلخ و شیرین و وقیح و زیبا
برو ای " شومنِ" خر مایهء پست/ تو کجا، بحث ریاست به کجا؟
حربهء دست تو گشته است کنون/ بحث بیهودهء "مُسلم فوبیا"
حال که با این همه نادانی خود/ مُشتبَه گشته که هستی دانا؟
برو اندازهء خود را بشناس/ متوهم شده ای ای رسوا
من ندانم که تو را نیت چیست؟ / از چنین معرکه و این سودا
بکنی رهبری کاخ سفید/ حیف این کشور ما آمریکا
پاسخش داد بدین گونه ترامپ/که شات آپ کن، برو بی شرم و حیا
کور کرده است تو را برق دلار/ پشت کردی تو به تعظیم دو تا
تو که امروز روی سوی کسان/ تا چه آید به سر ما فردا؟
شوهرت را که همه میدانیم/ گفتنی نیست بگویم آیا؟
حال اسناد شما موجود است/ نزد آن مرکز بی رحم "سیا"
من اگر بد دهن و حرّافم/ تکیه ام هست ولیکن به دو پا
من به خود متکی‌ام، زیرا که/ چیپِ پُر دارم و هستم دارا
شک نکن اینکه سر صندوق رای/ نام من ثبت شود در آرا
"برنی سندرز" چو بشنید چنین/ گفت با خویش : که ای واویلا
یکی از این دو شود رهبر ما/ ای دریغا به من و آمریکا: مجید مرسلی
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
*
درد دل اوباما با هیلاری پس از شکست انتخاباتی هیلاری از "ترامپ"
من و تو زیره به کرمان بردیم/ همچو برگ پائیز
صبحدم افسردیم/ من وتو هردو زغم تب کردیم
من وتو خیل زنان را بردیم / همه گی را به شهادت ، به دروغ آزردیم
اندکی سود نکرد/ ماهی بخت ، گذر از رود نکرد
در شگفتم که چه سهل/ «سکس» های طرف از یاد برفت
فحش های طرف، انگار چو قند/ مثل کوکا کولا،عازم معده خلق الله شد
چه بگویم خواهر/ پس تمامی نظر خواهی پر دوز و کلک
ژست ها و ادا ها که ماییم پیروز/ کاغذی بود که افتاد به آب
«نیویورک تایمز » بمیرد برود/ « بی بی سی» ، پیر خرف
بهترآن است ، که سررا بکند زیر لحاف/ به خدا خیلی وقاحت دارد
چشم کبودان، چه می انگارند/ عقل انسان به اندازهء خرگوش هم نیست
راست بگویم خواهر من که با نام حسین اوباما/ منبری داشتم و موعظه ای
می زدم لاس، گه با آل سعود/ نامه ها رد وبدل می کردم با خامنه ای
اردوغان ، از اثر الطافم/ بر اتاترک، تمسخر می کرد
ناگهان ، در فرجام/ دست من روشد و بیچاره شدم
چه بگویم ، در نظر اهل مزاح/ «حاج حسین آقا » ی زنباره شدم
وای بر حزب شکست خورده ء من/ وای و صد وای که بعد هشت سال
عیش و نوش و سفر و سرمستی/ گرم نشد رودهء من: دکتر عارف پژمان
پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵ - ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶
*
اگر برنده بودم به هواداران می‌گفتم:
دستها بگشائید و مردمی را که به اعتراض به خیابان آمده‌اند
در آغوش بگیرید.
اما اینک از ترامپ/ تنها دشنام می‌شنویم+
پس به خیابان می‌آئیم/ پاسخ, چه گلوله باشد چه لبخند: مجید نفیسی
دهم نوامبر
+ ترجمه‌ی توئیتی از ترامپ: لحظاتی پیش انتخاباتی بسیار باز و موفقیت‌آمیز برای ریاست جمهوری داشتیم. حالا اعتراض‌ کنانِ حرفه‌ای به تحریک رسانه‌ها دست به اعتراض زده ‌اند. چه بسیار غیرمنصفانه!
*
ای یانکی هفتیر کش، برخیز و نظر کن هان/ آقای تِرامپ آمد در کاخ سفید آسان
از "رِد نِک" و "هیل بیلی" در دور وبرش لشگر/درسمت یمین ابلیس، در سمت چپش شیطان
چون خوک وگراز و دَد، پاک است مزاج اورا/ با دود و دَم و الکل، بیگانه بود ایشان
در کلّه ی این بابا یک حفره ی خالی را/ پرکرده کمی مفرغ، باقی همه از سیمان
زن در نظر او چون ،یک آلَت شهوت کُش/ پیرانه سَرَش امّا، آلَت نَبُوَد جنبان
یا" هسته یی ایران" یا هسته ی زرد آلو/ گویا که برای وی فرقی نکند چندان
از منظر ِ این حضرت و قشر ِ هوادارش/ زین پس عوضِ قانون، ششلول بود میزان
پوتین زحضور وی خوشحال تر از "بی بی"/"جانسن" سر حال آمد، ژان ماری لُپَن رقصان
شیخان عرب امّا غمگین زچنین احوال/ هرکشور ِ اسلامی در "ماتگه حرمان"
"بِرلوسکُنی" می خندد بر مردم آمریکا/ بدبختی فرهنگی، بدبختی ِ بی پایان
از هیتلر اگر پرسی در باره ی این زَردَک/ گوید: اخوی باشد از مملکت ِ آلمان++
شاید نکند باور آقای تِرامپ امّا/ خر بودن یک خر را درمان نکند پالان
در باره ی این آدم ، من هرچه بگویم، کم/ این مختصر ِ مُجمل، بخشی ز حقایق دان
آزادی اگر این است، صد رحمت ِ استبداد/ از آنچه که پیش آمد، آزاده بود حیران
در مانده به گل اینجا پای ِ خر آزادی/ فیل آمده تا سازد آزادی ما، تالان
رفتی و گذشت ای دوست، جای تو بود خالی/ جان ِ تو سلامت باد، درمَعرَض هر طوفان
بر پرچم آزادی در گستَره ی آفاق/ نام تو مبارک باد، ای پادشه خوبان: بهمن پارسا
شنبه  ۲۲ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶
++ پدر بزرگ ترامپ در سال ۱۹۰۲ از شهرکی در جنوب آلمان به آمریکا آمد
*
این فضا را کِی شناسد بوف ِ کور/ آن که از جان و جهانش رفته نور
مستیش چون مستی دیروز نیست/ از صفای ِ مردمانش گشته دور
این برفت و آن برفتش بر زبان / می شمارد رفته گان را سنگ ِ گور
مرگ ِ هستی بر روانش نیست بار/ نسل ِ تو پا با گمانش نیست جور
چون وطن را کرده سودای ِ نیاز / از وجودش رفته آن غوغا و شور
گوید این خیزش ندارد رهبری / صخره و سنگ است در راه ِ عبور
شعله ای افکنده بر جانش ترامپ/ پًر شده اوراق ِ جانش زین حضور
جان بولتًن ، جولیانی ، گینگریچ / در پی ِ آزادیند ، از راه ِ زور
این جوانان وانشانید از خروش / تا نگوید نام ِ کوروش با غرور
در هوای ِ مًعجزی از سوی ِ غیر/ از تبار ِ این ترامپ ِ لند ِهور: داریوش لعل ریاحی
۱۹ نوامبر ۲۰۱۶
*
رباعی وعده های " دونالد ترامپ"
ترامپ از " برج" خود گردید بیرون/ سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون
هزاران وعده داده او به مردم/ مهمتر از همه نظم است و قانون
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_16.html