ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

عاشقانه های "هنوز" : در زنجیری از سروده ها


برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز/ بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو/ تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ‌ای زان آب آتشگون که من/ در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن/ می‌ زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب/ می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت/ جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان/جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش/آب حیوان می ‌رود هر دم ز اقلامم هنوز: حافظ

بستهٔ زلف تو شوریده سرانند هنوز/ تشنهٔ لعل تو خونین جگرانند هنوز
ساقیا در قدح باده چه پیمودی دوش/ که حریفان همه در خواب گرانند هنوز
حال عشاق تو گلهای گلستان دانند/ که به سودای رخت جامه درانند هنوز
از غم سینهٔ سیمین تو ای سیمین ساق/ سنگ بر سینه زنان سیم برانند هنوز
نه همین مات جمال تو منم کز هر سو/ واله ی حسن تو صاحب نظرانند هنوز
کاش برگردی از این راه که ارباب امید/ در گذرگاه تو حسرت نگرانند هنوز
هیچ کس را نرسد دعوی آزادی کرد/ که همه بندهٔ زرین کمرانند هنوز
همت ما ز سر هر دو جهان تند گذشت/ دیگران قید جهان گذرانند هنوز
کامی از ماهوشان هیچ فروغی مطلب/ کز سر مهر به کام دگرانند هنوز: فروغی بسطامی

نرگس غمزه‌زنش بر سر ناز است هنوز/ طرهٔ پرشکنش سلسله‌ باز است هنوز
عاشقان را سپه ناز براند از در دوست/ بر در دوست مرا روی نیاز است هنوز...
گرچه شد عمر من از خط توکوتاه ولی/ دست امّید به زلف تو دراز است هنوز
مسجد حسن تو از خط شده ویران لیکن/ طاق ابروی تو محراب نماز است هنوز
روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز/چشم نرگس بتماشای تو بازست هنوز
زین تحسرکه چرا سوخت پرپروانه/شمع دلسوخته در سوز و گدازست هنوز
باز شد شهپر مرغان گرفتار بهار
بستگی‌هاست که در دیده ی باز است هنوز: ملک‌الشعرای بهار

پیرانه سر به عشق تو افسانه ام هنوز/ شیدا و مست و واله و دیوانه ام هنوز
دردی کشم ولی به شرابم نیاز نیست/ پیمانه نوش چشم تو دردانه ام هنوز
گر رفته ام ز دست وگر افتاده ام ز پای/ بر دوش می برند ز میخانه ام هنوز...
با آنکه دوست راند ز خویشم به صد جفا/ بیزار از نوازش بیگانه ام هنوز
شورم ز سر نرفته و شوقم ز جان حسام
مشتاق فیض صحبت جانانه ام هنوز : حسام الدین دولت آبادی

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز/ غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید/ نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز
از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد/ جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
دردا که سوخت خار و خس آشیان ما/ نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز
روزی فکند یار نگاهی بسوی غیر/ بازست چشم حسرت من سوی او هنوز
یکبار چون نسیم صبا بر چمن گذشت/ می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز
روزیکه داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز: رهی معیری

در نگاه من بهارانی هنوز/ پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو/ خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها/ یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من/ برف پاک کوهسارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار/ عطر پاک جو کنارانی هنوز
کشت زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

گوشی گفت و شنود را تا گرفت او، گفتمش/ دوست می دارم ترا، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای/ لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
ناله ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت/ دردمند_ عشق تو هستم، که درمانی هنوز
نازنینا، گر گنه کردم خطایم را به بخش/ عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرد از ته دل، دلبر دیرین و گفت/ منتظر مانم ترا بینم، که جانانی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

خیال های یک سراینده


خیال = پندار - وهم  - گمان و ...

آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد...
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان روز
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن
بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور
در طلوع جانفروز یک خیال...
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ اشعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست
با عشق، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن، بسیار...
*
هر صبح با خیال تو بیدار می شوم/ در پاکی_ هوای تو هشیار می شوم
دل بسته ام ز راه_ سلامت  به کوی تو/ یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم
*
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو عمریست خسته ایم/ وز طبع_ بد گمان ‌تو بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده ‌است کار_ ما و تو/ در انتظار_معجزه، حیران نشسته ایم
*
پرده ی پندار من، نقش و نگار ماه_توست/تو ندانی که در این پرده چه ها می بینم 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا، می بینم...
*
من، در گذار راه تو بودم، به گوشه ای/ صبح_ پگاه بود و تو، از در، در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا، میان عزیزان، سر آمدی
بس روز وشب که آتش عشقت به جان دمید/من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست پر امید/ از بهر بوسه های دگر لب به انتظار
*
در گیرودار هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت/ تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
دكتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_21.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

صبح های یک سراینده


باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان/ فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان/ اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار/ منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار/ اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/ در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم/ در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
*
هر صبح با خیال تو بیدار می شوم/ در پاکی_ هوای تو هشیار می شوم
دل بسته ام ز راه_ سلامت  به کوی تو/ یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
ای که چون پرنیان، گل ابریشم/ ای که ایمان و مسلک و کیش ام
دین و آیین و دل فدای تو شد/ درفراق تو بی خود از خویش ام...
عشق تو، آشیان_ جان سوزاند/ مرهمی شو تو، بر دل_ ریش ام
ای که همچون الهه ی ناهید/ رنج و محنت، زدائی از ‌پیش ام
در حریرین  پگاه صبح پرند/ سهمی از بوسه کن کمابیش ام...
*
گر نبینم ترا  به خواب، یکشب/ ای بس افسرده، صبح  برخیزم
خواهم هرشب، به خواب من آئی/ تا که گل، پیش_ پای_ تو، ریزم
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
من، در گذار راه تو بودم، به گوشه ای/ صبح_ پگاه بود و تو، از در، در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا، میان عزیزان، سر آمدی
بس روز وشب که آتش عشقت به جان دمید/من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست پر امید/ از بهر بوسه های دگر لب به انتظار
*
در آن لحظه که افکند چشم هایش/ به چشمان_ همیشه عاشق_ من
کجا دانست برق_ آن نگاه اش/ دمد خورشید_ صبح_ صادق_ من
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی...
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی...
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی...
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
گر بی تو شبی سحرشود، دانم/ تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی
دكتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_15.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

"نیک" و "بد" : در زنجیری از سروده ها


زمانه پندی آزاد وار داد مرا/ زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت غم مخور، زنهار
بسا کسا که به روز تو آرزومند است... : رودکی
*
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی/ زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه ی مهلت ایام آدمی/ آزار مرمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن/ تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجه‌ی کمانکش وانگشت خوشنویس/هربندی اوفتاده به جایی ومفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند/ بیرون ازین دو لقمه‌ی روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای مال/ با خویشتن به گور نبردند خردلی
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی ... : سعدی
*
نیکی و بدی که در نهاد بشر است/ شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل/ چرخ از تو هزار بار بیچاره‌ تر است: خیام
"
تو نیکویی کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودند/ که نیک ‌اندیش و بد کردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش/ تو نیکوکار باش و بد میندیش... : سعدی
*
صدبار بدی کردی و دیدی ثمرش را
نیکی چه بدی داشت که یکبار نکردی : سراینده ی گمنام
*
پسر نوح با بدان بنشست/ خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند/ پی نیکان گرفت و مردم شد: سعدی
*
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/ که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/ هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت... : حافظ
*
بس بگردید و بگردد روزگار/ دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند/ رستم و رویینه‌ تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک/ کز بسی خلقست دنیا یادگار...
دیر و زود این شکل و شخص نازنین/ خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بی‌شک باغبان/ ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون می‌بگذرد/ تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکی گر بماند ز آدمی/ به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟/ یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟ 
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست/ ای برادر سیرت زیبا بیار... : سعدی
*
ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز/ انگشتری ملک به دیوان فروخته
ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل/ وی برگ گل به خار مغیلان فروخته... : سیف فرغانی
*
چون ریشه بندد خوی بد، بهتر نگردد خود بخود/ سخت است دفع این رمد، بی‏نشتر کحال ها
روزی برآید دست حق، چون قرص خورشید از شفق‏
بی‏ترس و بیم از طعن و د ، آسان کند اشکال ها...: حسن وثوق معروف به وثوق‌الدوله
*
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است... : پروین اعتصامی
*
غزل طنز " بد و خوب"
هر کس به تو بد کرد، نیاور تو به رویش/ در فرصت_ مطلوب، درآور پدرش را
آنگاه اگر کینه ی تو کم نشد از او/ بعد از پدرش‌، گیر سراغِ پسرش را
خوب است که آدم به کسی بد ننماید/ خوب است بپاید همه ‌ی دور و برش را
یا اینکه اگر کار بدی کرد، بداند/ باید به طریقی بکند پاک اثرش را
آنکس که خرش می‌رود آنجا که نباید/ حتماً نگرفته جلوی_ کار خرش را
آن یار که ارقامِ حسابش شده میلیارد/ باید که نگیرند جلوی سفرش را...
دادیم پر و بالش و حالا نگرانیم/ دیگر نتوانیم بچینیم همه بال و پرش را
گفتند که خوب است ببخشیم بدی را/ بخشیدم و هر مرتبه دیدم بَتَرش را
شلوارِ لیِ گل پسرش بس که می‌افتد/ مردم همه دیدند دو ثلث کمرش را
بسیار از این جنس مسائل همه جا هست/ بگذار نگوییم از این بیشترش را
خالق سرِ خلقت، نظر از خلق نپرسید/ خوب است بپرسند از آدم نظرش را
هشدار! شب شعر درش باز نماند/ این بهتر از آنست که بندند درش را: مجید رحمانی صانع

"نیک" و "بد" در سروده های یک سراینده

غیرنام نیک، چیزی درجهان هرگز مخواه/ جزصدا قت، راه دیگردرمیا ن آخر مپوی
صادقانه، عاشق دلداده یا معشوق باش/ عاشقانه، رازدل راجزبه او با کس مگوی
در هوای عشق دلبر هر نفس را تازه ساز/ غیر عطر روی او عطر گل دیگر مبوی
دوست باش و نیک با همسایه اما هیچگاه/جامه‌ ی ناپاک خود را نزد همسایه مشوی
هر زمان و هر مکان با یاد ايران زیست کن/ لیک حل مشکل ا يران ز بیگانه مجوی
***
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان/ شالوده برسه بخش و چنین حال و چون اوست
یک "پرده‌" دور "بستر" و یک "هسته" آن میان/ اما، هزار جسم دگر، اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است/ برآن " گذار_ نیک_ عناصر" میسر ‌است...
***
فصلی، ز روزگار_ سیه هست/ وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست
وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست/ فرصت ،  برای فکر و عمل نیست...
بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست/ ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست 
***
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون، این فلک این آسمان
چتر_ مهر_ خویش بگشاید، خوش و گسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_12.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۶, شنبه

فردا: در زنجیری از سروده های دیروز و امروز

گفت فردا نشتر آرم پیش تو
چرک ها را برکشم از ریش تو: منسوب به رودکی
امروز اگر مراد تو برناید/ فردا رسی به دولت آبا بر
چندین هزار امید بنی آدم
طوقی شده بگردن فردا بر: ترک کشی ایلاقی (از سرایندگان دوره ی سامانیان)
از ایدر چو فردا به منزل رسی/ یکی کار پیش است ازین یک بسی...
چو فردا بر آید بلند آفتاب/ من و گرز و میدان افراسیاب... : فردوسی
عمر بر امید فردا می‌رود/ غافلانه سوی غوغا می‌رود
روزگار خویش را امروز دان/ بنگرش تا در چه سودا می‌رود... : مولوی
اول دفتر به نام ایزد دانا / صانع پروردگار حی توانا...
هر که نداند سپاس نعمت امروز/ حیف خورد بر نصیب رحمت فردا... : سعدی
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را/ حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه/ بسیار بتابد و نیابد ما را: خیام
ای پسر ملک جهان جاوید نیست/ بالغان را غایت امید نیست
پیشوا کن عقل دین‌ اندوز را/ مزرع فردا شناس امروز را... : جامی
چو دي رفت و فردا نيامد پديد/ به شادي يك امشب ببايد بريد
چنان به كه امشب تماشا كنيم/ چو فردا شود فكر فردا كنيم...: نظامي گنجوي
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم/ وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم/ با هفت هزار سالگان سر بسریم: خیام
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید/ شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل/ ما را خدا ز زهد ریا بی ‌نیاز کرد: حافظ
لاله چو پریر آتش شور انگیخت/ دی نرگس آب شرم از دیده بریخت
امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت/ فردا سحری باد سمن خواهد بیخت: مهستی گنجوی
محشر خرگشت تهران‌، محشر خر زنده ‌باد/ خرخری ز امروز تا فردای محشر زنده‌ باد
روح نا معقول این خر مرده ملت‌، کز قضا
هست هر روزی ز روز پیش خرتر، زنده ‌باد... : ملک‌الشعرای بهار
لحظه ها را دریاب/ چشم فردا کور است
نه چراغی ست در آن پایان/ هر چه از دور نمایان ست
شاید آن نقطه نورانی/ چشم گرگان بیابان ست... : فروغ فرخزاد
فردا، شبانگهان/ خورشید را ز محکمه ی بلخ آسمان یکسر به سوی جوخه ی اعدام می برند
او، تکیه بر قساوت دیوار می کند/ شب، با تپانچه اش یک یک، شماره ها را تکرار می کند: نادر نادرپور
خشکید و کویر لوت شد دریامان/ امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر/ چون آخرت یزید شد دنیامان: مهدی اخوان ثالث
هنوزم چشم دل دنبال فرداست/ هنوزم سینه لبریز تمناست
هنوز این جان بر لب مانده ام را/ در این بی آرزویی آرزوهاست...: فریدون مشیری
مام وطن دوباره با ماه و با ستاره سخن می گوید تا گاهواره تا نفس آفتاب
گرم و درخشنده آبستن ست و ره می پوید/ می آید/ می آید
طفلی به نام شادی در بطن ِ اوست/ می زاید/ می زاید
شادی به گاهواره خود خواهد آرمید/ پستان ِ مام میهن را خواهد مکید
برخواهد خاست/ وین ظلمت از جهان خواهد رمید
آن صبح ِ دلنشین و سراینده و سرور آمیز/ آن انتظار شور انگیز
فردا روشن تر از شکفتن ِ صد کهکشان برآسمان ِنیلی ی ایران خواهد رُست
فردا  پس از گذشتن این دودِ زهربار/ گرد و غبار کهنه ی اندوه و دُرد ِ دهشت را
از پشتِ پلک های خدا خواهد شست... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
من در هیاهو گم شدم، بر خیز پیدا کن مرا/ آیینه یِ قلب ِ توام، جان شو هویدا کن مرا
هستم، اگر در چالشم، شرم از تبارت می کشم/از کورُش و از آرشم، آزاد و بر پا کن مرا
از آن چه بر من کرد اثر، سی سال و اندی بی خبر/خشکیده کوه و دشت و بَر، وقت است احیا کن مرا...
از این قبای ِ غم درآ، این وعده هایند آشنا/اینک که ما هستی بیا، ایران ِ فردا کن مرا: داریوش لعل ریاحی
فرداهای یک سراینده
ساده مگیر تو فردا را/ فرداست جلوه ی ایمان ها/ باور بدار که یک فردا
خورشید در سفینه ی توفانی پگاه/ جوشیده است و پرتو زرینه می زند
***
درغزل، رقص واژه ها برپاست/ چرخش رقص واژه ها زیباست
واژه ها را، اگر که حرفی هست/ حرف_ فریاد و جنبش_ فرداست
***
دگرگون شد چرا ، رسم زمانه/بسا عاشق كه بينی، ‌زار و گريان
چرا فردای عشق، شد یک فسانه/كه هر عشقی بشد، یکروزه پايان
***
دل می خواد، فردا بشه/ آسمون ها، وا بشه/ تیرگی، کنار بره/ روشنی، پیدا بشه
بد دلی ها، نباشه/ رقص عشق، بر پا بشه/ خنده ها، قهقهه ها/ اینجا و اونجا بشه
***
کنار_ تو بمانم شاد و خندان/ چه امروز و چه فردا و چه هر گاه
و باشم باتو تا آن خط_  پایان/ همه وقت و همه سال و همه ماه
***
وقت_ رفتن، با دل_ پر حسرتی/ ‌کفش هایت، آورم تا ، پا کنی
بوسه‌ ای شیرین نشانی، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما، فردا کنی
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_6.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۳, چهارشنبه

فرداهای یک سراینده

فرداها
فردا، ز عمق و بن قلب آسمان/ از نیلگونه سپهر فضای روز
خورشید، افروخته چون گوی آتشین
افراشته کمند/ جار_ طلیعه می زند
تاریکی و سیاهی و محنت شود تباه/ سربازها، همه تسلیم مرد راه
عزمی قوی، به مکان خیمه می زند
ساده مگیر تو فردا را/ فرداست جلوه ی ایمان ها
باور بدار که یک فردا/ خورشید در سفینه ی توفانی پگاه
جوشیده است و پرتو زرینه می زند

درغزل، رقص واژه ها برپاست/ چرخش رقص واژه ها زیباست
واژه ها را، اگر که حرفی هست/ حرف_ فریاد و جنبش_ فرداست

دگرگون شد چرا ، رسم زمانه/بسا عاشق كه بينی، ‌زار و گريان
چرا فردای عشق، شد یک فسانه/كه هر عشقی بشد، یکروزه پايان

دل می خواد، فردا بشه/ آسمون ها، وا بشه/ تیرگی، کنار بره/ روشنی، پیدا بشه
بد دلی ها، نباشه/ رقص عشق، بر پا بشه/ خنده ها، قهقهه ها/ اینجا و اونجا بشه
غم و غصه، دور بشه/ شاد و خوش، دنیا بشه/ رنج و دردی، نباشه/ مرض ها، دوا بشه
دشت و کوه و سبزه زار/ یه سره، زیبا بشه/ ساحل و دریا کنار/ دوباره، غوغا بشه
عهد و پیمون و قرار/ همه جا، وفا بشه/ سکه ی هر ایرونی/ پربها، طلا بشه...
خنده ها، قهقهه ها / اینجا و اونجا بشه/ آسمون ها، وا بشه/ دل می خواد، فردا بشه

کنار_ تو بمانم شاد و خندان/ چه امروز و چه فردا و چه هر گاه
و باشم باتو تا آن خط_  پایان/ همه وقت و همه سال و همه ماه

کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود از درد و غم، یابی رها/ زندگی_ تازه‌ ای، بر ‌پا کنی
با فراز  و  با نشیب _ این جهان/ ‌گر توانی، با تحمل، تا کنی
یا مبادا، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی و بس، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر، رخ بر کشی/ راه_ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق، آیی  نزد_ من/ غمزه ها، با قامت_ رعنا کنی
کی شود با صد فسون، با اشتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود، خواهی حریرین بستری/ تا که در آغوش من، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج_ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران، کنار_ ساحلی/ خواب آسوده، در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری_ خویش/ یاد_ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت_ رفتن، با دل_ پر حسرتی/ ‌کفش هایت، آورم تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما، فردا کنی

دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

حرف های یک سراینده


١ - حرف خوش
تا که باشد حرف خوش، اندر میان/حرف زشت و نا‌ پسند، از بهر_ چیست
واژه ی زیبا، نشان در هر بیان/ در خرد، بر ژاژه  خایی، ارج نیست
٢ - سه حرف عشق
عین است و شین و قاف، به معنایی/ زیبا، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه، قلب ها و تپیدن ها
زیبا، و در فصاحت و شیوایی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
٣ - حرف_"آری"
نقش_دل و ماندگار_من شد/ آن عشق که سازگار_ من شد
آن عشق_ تو بود که سراسر/ اندیشه ی روزگار_ من شد
چشمان_ تو زان نگاه_ اول/ چشمان_ همیشه یار_ من شد
تا رنگ به گو‌نه ات دگر گشت/ گفتم که مهی نگار_ من شد
آن باغ و دیار_ زادگاه ات/ گلباغ_ من و دیار_ من شد
وان کوچه ی عشق_ تو شب و روز/ راه_ من و رهگذار_من شد
یورش به صف_ رقیب_ دیرین/ رزم_ من و کارزار_من شد
در وصف_ تو آن سروده هایم/ سرلوحه ی یادگار_من شد
بشنیدن حرف_"آری" از تو/ امید_ من و تبار_من شد
آن گفت_ قشنگ_"آری"_تو/ آرام_ دل و قرار_من شد...
٤ - بهترین حرف
حیرت نسل بشر، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز، فردا‌ها چه زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها دوران/"دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنان/"دوست می دارم ترا" هرجا که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است، خلاف_ مذهب آزادگان/ عشق آن آئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین راه تمام عمر انسان حد یک ایمان/ "عشق ورزیدن" که با آن، زنده باید بود
۵ - حرف فریاد و جنبش فردا
درغزل، رقص واژه ها برپاست/ چرخش رقص واژه ها زیباست
واژه ها را، اگر که حرفی هست/ حرف_ فریاد و جنبش_ فرداست
۶ -  حرف دل
ای آن که حرف_ دل، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌ا ست دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی
تنها تویی به وادی_ دل، دمساز/ محراب_ عشق و معبد_ ایمانی
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_دلبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...
۷ - حرف حق
خسته اند مردمان و نیست مجال/ حرف حق را  ز دل ‌کنند ابراز
بسته اند لب  را فرو،  ولیک  مدام/ نگرانند ازین فرود و فراز
عشق و مهر و وفا، به رفته ز یاد/ هیچکس را، نمانده یک دمساز...
۸ - حرفی همردیف شعر
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار_ هستی، ناظرست
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای از، زایش ست و رویش است
شعر، یعنی دفتری از بهر عشق/ از قرار و از مدار_ امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق/ از خروش و از خموش_ بحر عشق...
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حا ضر" ست/ بر همه آثار_ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری