۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

" فیل": در زنجیری از سروده های این زمانه


دید موری در رهی پیلی سترک/ گفت باید بود چون پیلان بزرگ
من چنین خرد و نزارم زا نسبب/ که نه روز آسایشی دارم، نه شب
بار بردم، کار کردم هر نفس/ نه گرفتم مزد، نه گفتند بس
ره سپردم روزها و ماه ها/ اوفتادم بارها در راه ها
خاک را کندیم با جان کندنی/ ساختیم آرامگاه و مامنی
دانه آوردیم از جوی و جری/ لانه پر کردیم با خشک و تری
خوی کردم با بد و نیک سپهر/ نیکیم را بد شمرد آن سست مهر
فیل با این جثه دارد فیلبان/ من بدین خردی، زبون آسمان
نان فیل آماده هر شام و سحر/ آب و دان مور اندر جوی و جر
فیل را شد زین اطلس زیب پشت/ بردباری، مور را افکند و کشت
فیل می ‌بالد به خرطوم دراز/ مور می ‌سوزد برای برگ و ساز
کارم از پرهیزکاری به نشد/ جز به نان حرص، کس فربه نشد
اوفتادستیم زیر چرخ جور/ بر سر ما می زند این چرخ دور... : پروین اعتصامی
*
باز خنگ_ فکرتم جولان گرفت/ فیل_ طبعم یاد هندستان گرفت
تا خیالم نقش روی هند بست/ یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست
بلبل فکرم خوش آوایی نمود/ طوطی طبعم شکرخایی نمود... : ملک‌ الشعرای بهار
*
بنگر این ییغوله را از دور/ طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی
پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی
وصف آبادانی اش در داستان های کهن مسطور/ قصه ی ویرانی اش مشهور
مار در او هست، اما گنج ؟/ خانه های روشن و تاریک او، چون عرصه ی شطرنج
سر ستون های نویی بر خاک او ، چون مهره های کهنه ی این بازی شیرین
اسب و فیل و بیدق و فرزین/ هر یکی در خانه ای محصور
راستی آیا کدامین دست با این نطع بدفرجام بازی کرد؟ یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد؟
از تو می پرسم، الا ای باد غمگین بیابانی/ ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید/ یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید؟
بنگر این بیغوله را از دور/ هر چه می بینی در او، مرگ است و ویرانی
عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی... : نادر نادرپور
*
گوید بنشین شطرنج/ آنگاه فوجی فیل و رج و اسب می بینم
تازان به سویم تند چون سیلاب
من به خیالم می پرم از خواب
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد.... : مهدی اخوان ثالث
*
گفت برمی گردم، و رفت/ و همه ی پُل های پشتِ سرش را ویران کرد
همه می دانستند دیگر باز نمی گردد، اما بازگشت
بی هیچ پُلی در راه، او مسیرِ مخفیِ بادها را می دانست
قصه گوی پروانه ها/ برای ما از فهمِ فیل وُ صبوریِ شتر سخن می گفت
چیزها دیده بود به راه وُ چیزها شنیده بود به خواب.... : علی صالحی
*
من کیم در این همه حرف/ شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر/ روی سنگ تشنه ی دل/ پس چرا نمی چکدم
برگ ها نه خشم و نه خوف/ شب چو فیل_ جسته ز خواب
باغی از ستاره تباه/ شهری از ستاره خراب... : منوچهر آتشی
*
بر سکون آفتاب سنگ ها/ گله های باد از هم می رمند
سایه ها سر برده در گلبوته ها/ عطر گرم برگ ها را می مکند
رفتم و قوی تنم با من گریخت/ زیر پایم خسته فرسخ ها شدند
بسکه ره باریکه های مارپیچ/ سر به هم بردند و از هم وا شدند
روی دامن های آن کوه بلند/ تپه ها چون فیل های خفته بود... : یدالله رویایی
*
رباعی ویژگی های فیل
" فیل"، اندر درون_ یک بیشه/ فارغ است، از جهان_ اندیشه
حس_ بویایی اش، برای دفاع/ شده ، او را ، نکو ترین پیشه
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

رباعی: ویژگی های فیل

" فیل"، اندر درون_ یک بیشه
فارغ است، از جهان_ اندیشه

حس_ بویایی اش*، برای دفاع
شده ، او را ، نکو ترین پیشه

دکتر منوچهر سعادت نوری

* بر اساس منابع گوناگون فیل‌ها قدرت بینایی ضعیفی دارند ولی توانایی شنوایی و بویایی آنها بسیار خوب است. اگر یکی از فیل‌ها احساس خطر کند، همه گله گوش به زنگ می‌شود

۱۳۹۶ دی ۱۹, سه‌شنبه

آموخته های یک سراینده


ما چه آموختیم در بنیاد_ عشق
رسم_ هم پیمانگی آموختیم
تا که مجنون شد به ما استاد عشق
درسی ، از دیوانگی آموختیم
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت
در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
*
یک روایت ، قبیله ی ما داشت
آن روایت ، که عاشقی آموخت
از خرد ، بهره ور شود ، آن کس
کز روایت ، حقایقی آموخت
*
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم
بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را
در درون سینه ، بس اندوختیم...
*
ما چه آموختیم ، از این روزگار
در مدار عاشقی، دیوانگی آموختیم
از برای_ خاطر_ دلخواه_ یار
ما ، ز خود بیگانگی آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ دی ۱۸, دوشنبه

رباعی: پرسشی در مورد هنر او


دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود

هنر_ دلبری و عشوه و طنازی داشت
در شگفتم هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

رباعی: در مدار عاشقی


ما چه آموختیم ، از این روزگار
در مدار عاشقی، دیوانگی آموختیم

از برای_ خاطر_ دلخواه_ یار
ما ، ز خود بیگانگی آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۱۲, سه‌شنبه

رباعی: سال نو


 ۱
سال نو آمد که عصری پر شکوه بنیان کند
درد و حرمان_ بسا ایرانیان ، درمان کند
یا ، یرانداد بساط_ ظلم و استبداد را
آن ستمگرناکسان را خوار و بی سامان کند
۲

سال_ نو همراه شد با جنبش_ آزادگان
تا که فر و شوکت ایران زمین ، تابان کند
یا نوازد ساز_ عشق و سر دهد آواز_ شاد
کوی و برزن را گل افشان و شعف باران کند
دکتر منوچهر سعا دت نوری

سال نو شاد و خوش و مبارک باد

۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

آسمان ها و سروده ها


دوش در تیرگی عزلت جان‌فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌رایی
هر چه پرسیدم از آن دوست، مرا داد جواب/ چه بهْ از لذت هم‌صحبتی دانایی؟
آسمان بود بدان گونه که از سیم سپید/ میخ‌ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمة صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم: از راز طبیعت خبرت هست؟ بگو/ منتهایی بوَدش، یا بودش مبدایی؟
گفت: از اندازة ذرات محیطش چه خبر؟/ حَیَوانی که بجنبد به تک دریایی
گفتم: آن مهرمنور چه بوَد؟ گفت: بوَد/ در بر دهر، دل_ سوختة ی شیدایی
گفتم این گوی مدور که زمین خوانی چیست/ گفت سنگی است کهن خورده بر او تیپایی!
گفتم: این انجم رخشنده چه باشد به سپهر؟
گفت: بر ریش طبیعت، تف سربالایی... : ملک ‌الشعرای بهار
*
آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا/ آمدی، حالا که من افتاده ام از پا، چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ بی وفا، این زودتر می خواستم، حالا چرا
عمر ما را، مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا
نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون، با جوانان نازکن، با ما چرا
آسمان، چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا، چرا
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر، راه قیامت می روی تنها چرا: محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
*
آسمان های یک سراینده
شهر است، پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه، همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک، نشسته به صحن باغ/ دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری، زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان، مکیده است
باران بریز  رگبار قطره های زلال آب/ دار و درخت و شاخه ی گل، شستشو بده
ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را، رنگ و بو بده
*
خون دل خوردی و فریاد رسا، سر دادی/ باورت ساخت، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی، تا که پرستو بینی/ زهی افسوس، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا روشن و صاف/باد و طوفان بشد و خار و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات، در ره آزاد به رفت/ بر حذر ماندی، و فوج عسسی‌ بر آمد
*
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میا ن رعد و برق، آ تش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفا ن، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو، ما بهارا ن آوریم/ چشم، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری