ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

جنگ و نبرد : در زنجیری از سروده ها / انگلیسی و فارسی


Chain of  English Poems on Fighting
1. I am a fighter and I was trained to battle, and I love to fight
I alone am my own strength and also my own might
Fighting is my religion it is in my blood and my creed
My fists and I are happy when they cause my opponents to suffer and bleed
Who you think you are or who you are with, I really don't care
As I am fighter and a warrior
So you had better watch your step and beware: Randy L. Mc Clave
http://www.poemhunter.com/poem/i-am-the-fighter/
2. I fight a battle every day/ Against discouragement and fear
Some foe stands always in my way/ The path ahead is never clear
I must forever be on guard/ Against the doubts that skulk along
I get ahead by fighting hard
But fighting keeps my spirit strong… : Samuel Ellsworth Kiser
http://allpoetry.com/The-Fighter-
3. We came into each others lives
Vowing never to break each others hearts
If we don't hold on tight; our love is gonna fall apart
I'd do anything for you/ I'll die with you in my heart
From here we got to go forward; we got to make a fresh start…
When you are down/ Who's shoulder is there for your tears
You know it's me that you want/ So quit hiding behind your fears
It's so easy to love when you know what to do
It's not as hard as it seems/ Hold me and say I love you
It's so hard Fighting For Love/ Yes I'm fightin' for your love
And It's so hard Fighting For Your Love...: Aarion Lee Morris
http://www.poemhunter.com/poem/fighting-for-love/
4. To dream the impossible dream/ To fight the unbeatable foe
To bear with unbearable sorrow/ To run where the brave dare not go
To right the unrightable wrong/ To love pure and chaste from afar
To try when your arms are too weary/ To reach the unreachable star
This is my quest, to follow that star/ No matter how hopeless, no matter how far
To fight for the right without question or pause
To be willing to march into hell for a heavenly cause…: Joe Darion
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/09/blog-post_30.html

جنگ و نبرد : در زنجیری از سروده ها

مرا با شما نیست جنگ و نبرد/ نباید به من هیچ دل رنجه کرد
زمانه نخواهم به آزارتان/ وگر دور مانم ز دیدارتان
جز از کهتری نیست آیین من/ نباشد به جز مردمی دین من: فردوسی
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/ با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...: حافظ
جنگ یک روزنه با خواهش نور/ جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز/ جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان/ جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم/ جنگ پیشانی با سردی مهر...: سهراب سپهری
رسیده گاه جدال و زمان پیکار است/ بکوش جان من این جنگ آخرین بار است
کنون شما همه کاوه ها بپاخیزید/ و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید
که تا برای همیشه به ریشه ستم و ظلم تیشه ها بزنید
و قعر گور گذارید پیکر ضحاک/نشان ظلم و ستم خفته بر به سینه خاک: حمید مصدق
چیزی ز خود ندارم ، از جنس ِ دلفریبی/ دورم ز هر ترنم سرد است بازوانم
گر کدخدای ِ عالم ما را نراند از خود/ با نار ِ عشق شاید دیو از تنت برانم
تصویر ِ زندگی را از دیده دور کردی/ ای غنچه نا شکفته ای سرخ ِ ناتوانم
لبهای ِ ارغوانت رنگش پریده گفتی/ جان می دمم به جانش با قلب ِ ارغوانم
من با شرنگ ِ جانت آماده ِ نبردم
هر جا که هست ویروس من عشق می نشانم: داریوش لعل ریاحی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=71609
پایین بـیـا از منبر وعظ و خطابه/ هرکس که اهل لاف شد،مرد عمل نیست
میراث مـا از جنگ هـای پشت پرده/ غیر از عصای چوبی زیر بغل نیست
"خیام" و "مولانا"یمان را غصب کردند/ ایرانیان: خامـوش ماندن راه حـل نیست
در نقشه ی ما، گربه نه یک شیر خفته ست/دنـیـا بـدانـد شیر، بـی عکس العمل نیست
"ارگ بم" و "نقش جهان" و "تخت جمشید"
در لـرزه های  قـلـب مـا  روی گسل نیست...: ساناز رئوف (قاصدک)
https://plus.google.com/+zeinabmk/posts/WWYbfg8Ei19

جنگ و نبرد های یک سراینده

منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام...
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار/ بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار/ بنگر مرا، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
***
زنهار که این عمر نه یک بازی نردست/زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و دردست
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی/ کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبردست
***
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا اسیر یک نبرد نابرابر/ با سپاه دشمن پیوسته پیروز
پای بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی اراده اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان ، پرملال....
اختری را دور می جویم/ اختری پر اشتعال، پای کوبان وصال
اختری فرخنده فال ، بر سپهری لایزال
آرمیدن ، خواب دیدن ، خواب و رویای محال
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

جنگ و نبرد های یک سراینده


منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار/ بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار/ بنگر مرا، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post_22.html
***
زنهار که این عمر نه یک بازی نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
 بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی
 کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/02/blog-post.html
***
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا اسیر یک نبرد نابرابر/ با سپاه دشمن پیوسته پیروز
پای بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی اراده اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان ، پرملال....
آری اینست آنچه می جویم/ بی هراس از دوری و از فاصله
بی هراس از دغدغه، از مسئله
اختری را دور می جویم/ اختری پر اشتعال، پای کوبان وصال
اختری فرخنده فال ، بر سپهری لایزال
آرمیدن ، خواب دیدن ، خواب و رویای محال
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/09/blog-post_30.html

مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/02/blog-post_7.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

رباعی: ماده آخوندک "نر" خوار

ضد آفات کشاورزی است او
با نرش در عشق ورزی است او

"نر" شود چون طعمه ای در مرز او
دوستدار "نر" به هم مرزی است او
 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

زنجیرها: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم/ ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا...
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا: مولوی

پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان: سعدی شیرازی

آن جام طرب شکار بر دستم نه/ وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن می‌که چو زنجیر بپیچد بر خود
دیوانه شدم بیار بر دستم نه : حافظ شیرازی

ما را به دم تير نگه نتوان داشت/ درحجره ی دلگيرنگه نتوان داشت
آن را که سرزلف چو زنجيربود/ درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت: مهستی گنجوی

روزی برآید دست حق، چون قرص خورشیداز شفق‏
بی‏ترس و بیم از طعن و دق، آسان کند اشکال ها
این ناله ی شبگیرها، برنده چون شمشیرها
هم بگسلد زنجیرها، هم بشکند اغلال ها
از خون این غدارها، و زخاک این بد کارها
جاری کند انهارها، بر پا کند اتلال ها ... : حسن وثوق (وثوق الدوله)

در محرم اهل ری خود را دگرگون می‌کنند/از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند
گاه عریان کشته با زنجیر می‌کوبند پشت
گه کفن پوشیده فرق خویش پر خون می‌کنند... : ملک‌الشعرای بهار
 
پای مرا دوباره به زنجیرها به بند/ تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند: فروغ فرخزاد

چون روی به سوی غربت آوردم/ غم، بار دگر، به دیدنم آمد
من، برده ی پیر آسمان بودم/ زنجیر بلا به گردنم آمد
من، خانه ی خود به غیر نسپردم/ تقدیر، مرا ز خانه بیرون کرد
اکنون که دیار آشنایی را/ چون سایه ی خویش، در قفا دارم
بینم که هنوز و همچنان، با او/ در خواب و خیال، ماجرا دارم...
هربار که رو نهم به کاشانه/ در شهر غریب و در شب دلگیر
هر بار که سایه‌ی سیاه من/ در نور چراغ کوچه‌ای گمنام
بر پشت دری به رنگ تنهایی/ آوارگی مرا کُند تصویر
با کهنه کلید خویش می‌گویم/ کای حلقه به گوش مانده در زنجیر
اینجا، نه همان سرای دیرین است/در این در بسته، کی کُنی تأثیر؟
کاشانه‌ی نو، کلید نو خواهد/ در قلب جوان،‌ اثر ندارد پیر
از پنجه‌ی سرد من چه می‌خواهی؟/سودی ندهد ستیزه با تقدیر
وقتی که خروس مرگ می‌خواند/دیر است برای در گشودن، دیر
آن، زلزله‌ای که خانه را لرزاند/گفتن نتوان که با دلم چون کرد: نادر نادرپور

به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست/مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید، ایا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است ایا؟/و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا؟
سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان...: مهدی اخوان ثالث (امید)
 
من که از پژمردن یک شاخه گل/ از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس/ از غم یک مرد در زنجیر/ حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم/ صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند... : فریدون مشیری

آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب/ جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان/آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد/ آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز/ مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

کی صدایتو داد به مهتاب؟ مهتابو کی برد از اینجا؟
اسمتو کی داد به خورشید؟ خورشید و کی داد به ابرا؟
با من رهیده از خود/ یک ترانه هم صدا شو
با من از زنجیر این شب/ هم صدا شو و رها شو: ایرج جنتی عطایی

در این ویران‌سرای بی در و پیکر/ که می‌جوشد ز شب دائم شبی دیگر
در این‌جا که فرو مرده چراغ جان/ پـَس ِ انبوهـی از اوهـام بی‌بـاور
و خفته خنده چون بغضی فروخورده/ به ژرفای سکوت ِ بال و پر گـُستر
پی شوریدن ِِ شعرم که شیداوش/ فشانـَد پر تو ات را بردل دفتر
تو که در شهر "سنگستان" نگنجیدی/ و بالیدی در آن هنگامه بی‌یاور
رهاندی پای در زنجیر ِ گفتن را/ شکوفاندی ز تاریکی بسی اختر...: ویدا فرهودی

کنج سلولی نشسته صبح و شام/ گفت هالو با خودش (عالی پیام)
در گلستان داده استاد سخن/ فرضی از حال تو و احوال من:
«پای در زنجیر پیش دوستان»/ «به که با بیگانگان در بوستان»
ظاهراَ آن سعدی صاحب کمال/ بدتر از آن را ندیده در خیال
گر بخواهی شِق سوم، سعدیا/ بیت خود را خط بزن پاشو بیا
تا ببینی هالوی شیرین زبان/ پای در زنجیر پیش دشمنان!: هادی خرسندی

زنجیر های یک سراینده
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
***
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
***
زنهار که این عمر نه یک بازی نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی شيران شرقي برپا بشكن زنجيرها را - اجرا: گروه جوانان
https://www.youtube.com/watch?v=pC5P18dnjTw
ترانه ی شيران شرقي برپا بشكن زنجيرها را - اجرا: گروه شباهنگ
https://www.youtube.com/watch?v=K7YQpw_gcKw
ترانه ی با من از زنجیر این شب هم صدا شو (سروده ی جنتی عطایی) - اجرا: داریوش اقبالی
https://www.youtube.com/watch?v=u6G-eY8TScY
ترانه ی زنجیر بلا به گردنم آمد (سروده ی نادر نادرپور) - بازخوانی و دکلمه ی نادر نادرپور
https://www.youtube.com/watch?v=noHIxB3Gitw
ترانه ی نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم (سروده ی مولوی) - بازخوانی و دکلمه ی احمد شاملو
https://www.youtube.com/watch?v=e0YtycbN5nM
ترانه ی زنجيرهایی را بشكن که ترا به آنها بسته اند - اجرا: گروه جوانان/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=LatorN4P9aA
Chain of Poems and Songs on Chains/ Zanjeerhaa
Abstract: Poems by Rumi, Hafez, Forough Farrokhzad, Nader Naderpour, Lillian Harris, Joseph Orton, Ron Tranmer/ Persian song of Break the Chains by Musical Group of Shabahang/ Persian Song of  the Chain of Nights by Dariush Eghbali/ English Song of Break those Chains that bind you by a Young Musical Group
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-and-songs-on-quot-chains-quot-zanjeerha-65409

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه

زنجیرهای یک سراینده


 ١
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/09/blog-post.html
٢
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_22.html
٣
زنهار که این عمر نه یک بازی نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-26.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

حوض : در زنجیری از سروده ها و اصطلاحات فارسی

همان حوض شاهان و سرو سهی/ درخت گلفشان و بید و بهی
تهی دید از آزادگان جشنگاه/ به کیوان برآورده گرد سیاه... : فردوسی
مصحف و سالوس او باور مکن/ خویش با او هم‌سر و هم‌ سر مکن
سوی حوض ات آورد بهر وضو/ وندر اندازد ترا در قعر او :  مولوی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق\/ که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم .... : حافظ
شنیدم که مانی بصورتگری/ ز ری سوی چین شد به پیغمبری 
ازو چینیان چون خبر یافتند/ بران راه پیشینه بشتافتند 
درفشنده حوضی ز بلور ناب/ بران راه بستند چون حوض آب 
گزارندگیهای کلک دبیر/ برانگیخته موج ازان آبگیر 
چو آبی که بادش کند بی قرار/ شکن برشکن میدود برکنار 
همان سبزه کو بر لب حوض رست
به سبزی بران حوض بستند چست ... : نظامی گنجوی
ما را به بوسه چون بگرفتیم در برش/ آب حیات  داد لب همچو شکرش
گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز/ او دست در بر من و من دست در برش
آب حیات یافت خضروار بی خلاف/ لب تشنه ای که می طلبد چون سکندرش
آن را که آبخور می عشق است حاصل است
بر هر کنار جوی، لب_ حوض_ کوثرش ... : سیف فرغانی
لب تشنه ای که شد لب جانان میسرش/دیگر چه حاجتی به لب حوض کوثرش
گر طره ی تو چنبر دل هست پس چرا/ چندین هزار دل شده پابست چنبرش 
صاحب دلی که بر سر کویت نهاد پای
دست فلک چه ها که نیاورد بر سرش ... : فروغی بسطامی
به علي گفت مادرش روزی/ كه بترس و كنار حوض مرو
رفت و افتاد ناگهان در حوض/ بچه جان حرف مادر‌ت بشنو : ایرج میرزا
راه آب بود و قر قر آب/ علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه علی کوچیکه/ نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم/ یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا,,, : فروغ فرخزاد
باز آمدم به خانه، چه حالي نگفتني/ ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود/ انگار خنده كرد ولي دل‌شكسته بود:
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي؟/ تنها نمي‌گذارمت اي بينوا پسر
اما خيال بود/ اي واي مادرم... : شهریار
باز روزی دیگر است این، یا شبی دیگر/ خوب یادم نیست
در حیاط کوچک پاییز، در زندان/ باز می‏رفتیم و می‏رفتیم
در طواف خویش دور حوض خالی، باز
می‏خموشیدیم و می‏گفتیم ... : مهدی اخوان ثالث
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است/ هنوز پنجره باز است... 
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج/ کنار باغچه/ زیر درخت‌ها/ لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند... : فریدون مشیری
ابری نیست، بادی نیست / می نشینم لب حوض
گردش_ ماهی ها، روشنی، من، گل، آب/ پاکی_ خوشه ی زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک ، لای گل های حیاط...: سهراب سپهری
هم چو آیینه نشستم لب حوض/ سینه خالی شده از هر چه جز او
گاه یک پولک سرخ، گاه یک شاپرک مست رها
شرم یک شاخه ی بید، راز ناز گل محبوبه ی شب
قامت_ پیچک_ تنهای صبور ... : کیوان شاه بداغی
می‌نشینم لبه حوض و ترا می‌پایم/ بوسه‌هایت سرخ است
اشک‌هایت آبی/ گونه‌هایت وسط آب و عطش حیران است
رنگ موهای تو بر عکس خیالات جمیع شعرا/ شب ظلمانی نیست
ظهر تابستان است... : علی میر افضلی
ما نشستیم  لب حوض/ ماهی ، رَدَّ شد ، بی جفت!
جفت_ ماهی ، نابود / گل_ رویا ، پژمرد!
ما  و  یک دریا ، بغض/ روشنی ، ناگه خفت
مهر ، شد بی پژواک/ آب ها ، بس ناپاک!
غنچه ، افتاد به خاک/ آدمی ، شد خاشاک!
با بسا دریا ، بغض/ ما کجا و لب حوض؟
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به "لب حوض : در زنجیری از سروده ها"
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-134.html
حوض در برخی از اصطلاحات فارسی
در حوضی که ماهی نیست قورباغه سپهسالار است: در جایی که آدم شایسته ای نیست هر ناشایستی لایق شود (اصطلاح شماره ی ۲۰۵)
http://www.adabesokhan.blogfa.com/post-142.aspx
حوضی که ماهی نداره قورباغه سالاره
http://www.asanzaban.com
حوض نساخته قورباغه پیدا شد
http://parsi.wiki/dehkhodaworddetail-f79de77630cf44ce867f6095752eeaff-fa.html
زیرآب حوض_ خانه ای را باز کردن: زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بود که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند. این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود. در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد. صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند و به دوستانش می گفت : «زیرآبم را زده اند»
http://adel-ashkboos.mihanblog.com/post/750

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post_25.html
Chain of Poems and Quotes on Pond
Abstract: Poema by Rumi, Hafez, Sohrab Sepehri, S. Green, Alfred Noyes, and MSN/ Chain of Poems and Idioms (in Persian)/ Quotes from Rumi, Percy Ross, and Stacy Keibler
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-and-quotes-on-pond-64661

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

نعره ی مستان: در زنجیری از سروده ها

یعقوب وار وااسفاها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
دانی که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست... : مولوی

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش/ نعره ی مستان شنید، باده درآمد به جوش
مدعیی جوش می، دید بپیچید سر/ زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش
رند خراباتیش، داد شرابی گران
هر که خورد جرعه‌ای باز نیاید به هوش... : سلمان ساوجی

گر نظر کردم به روى ماه رخسارى چه شد؟/ ور شدم مست از شراب عشق يکبارى چه شد؟
هاى و هوى عاشقان شد از زمين بر آسمان/ نعره ى مستان اگر نشنيد هشيارى چه شد؟
از خمستان نعره ى مستان به گوش من رسيد/ رفتم آنجا تا ببينم حال ميخوارى چه شد؟
ديدم اندر کنج ميخانه عراقى را خراب
گفتم: اى مسکين، نگويى تا تو را بارى چه شد؟ فخرالدین عراقی

ناله به دل شد گره راه نيستان كجاست/ خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد/ عقل به بندم فكند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو/ آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر/ ساقي گلچهره كو نعره ي مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم/ مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند/ تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست/ خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم/ آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديد باز به چرخ سخن/ اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا/ هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نميرد  به مرگ مرگ از او نامجوست/ نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
خلیل الله خلیلی مشهور به استاد خلیلی (۱۲۸۶ – ۱۳۶۶خورشیدی) شاعر افغان

دل ِ ما نعره ز مستان ِ جهان می طلبد/ دوسه پیمانه زمِی وقت ِ اذان می طلبد
گنه از دل نبوَد گر نشود خام ِ فریب/ چه کند کانچه حرام است همان می طلبد
طرب وساقی وجام وشب ِعشق ولب یار/ همه را یکسره ماه ِ رمضان می طلبد
به محرّم چو رسد مستی ِ دل تا به صفَر/ همه دم بوسه ز دلداده نهان می طلبد
طلب ِ باده کند چون همگان روزه خوران/ دم ِ افطار که شد رقص کنان می طلبد
دل ِ ما را چو شود خاک اگر کوزه کنند/ ز رخ ِ لب شِکر یار نشان می طلبد
غم ِ آن دل بستایم که سر ِ چوبه ی دار/ ز سر ِ دشمن ِ خود تاج ِ کیان می طلبد
آذر از عشق ِ وطن هیچ نبیند خوشتر
اگرازخانه رسد مرگ به جان می طلبد: مسعود آذر
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد/ صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد
"در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم/ ویران شود این شهر که میخانه ندارد"
درخویش تپیدیم ولی داد فزون شد/ بیداد ز دادی که غم خانه ندارد
دیوانه ترین مردم شهرم ، توکجایی؟/ تا فاش بگویم چو تو افسانه ندارد
گیسوی بلندت همه شب ماه نهان کرد/ آن مو که تورا هست دمی شانه ندارد؟
نغزی به مثل گفت همان طره ی زلفت/ گر روز شود شمع تو پروانه ندارد
ما دلشدگان خیل اسیران شماییم/ این خیل دریغ از تن و کاشانه ندارد
چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی:
این دام پر از صید چرا دانه ندارد : سراینده ی گمنام/ همچنین منسوب به رضا جمشیدی

سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست
دوران  پايكوبي و بزم و نشاط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتار ديگراست
ديگر نه عاشقي ، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
ابر است آسمان و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه د يگر منور است
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
Chain of Poems on Roaring Drunkards

Abstract: Poems by Rumi, Thomas Hardy, Boris Pasternak, and MSN/ Chain of Persian Songs on “Show your Face“, That ranting and roaring of the drunkards is my desire/ Chain of Persian Poems on Roaring Drunkards
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-roaring-drunkards-63238