دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چالوس: در زنجیری از سروده ها


 هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود...
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر/ وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال/ وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند/ فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود...
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال/ صد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن/ پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل
اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود...: ملک‌الشعرای بهار

هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار
هر جا نگـرم به هر كنارت/ از روز و شبي مرا نشاني است
هر تپه و دشت و جويبارت/ يادآور طـرفه داستاني است
اين جنگل و دره و دمن‌ها/ گويند به گوش ما سخن‌ها
آن جاده ای كه در شـب ماه/ ميعادگه فرشتگان است
ما را چه بسا كه ديده در راه/ در هر قدمش ز ما نشان است
زانجا بگذشته‌ايم سرمست/ آرام و خموش و دست در دست
آن گوشه كه آبشار زيبا/ كف كرده و نقره‌ فام و پرشور
غوغا و خروش كرده بر پا/ دلشاد و گشاده ‌روي و مسرور
بسيار نشسته ‌ايم تنها/ آرام و ميانمان سخن‌ ها
هر وقت غروب محنت‌افزا/ خون در دل ابر پاره مي‌كرد
اوبود كنار من در آنجا/ يك دم به افق اشاره مي‌كرد
آنگاه نگاه خيره ی ما/ مي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا
وقتي كه بنفشه‌هاي جنگل/ با آن‌همه لطف رُسته بودند
بر دامنه سبزه ی چو مخمل/ آنجا دو نفر نشسته بودند
جان بود كه در كنار تن بود/ من بودم و دلستان من بود
آن روز كه آن درخت پربار/ پنـهان شده  در شكوفه‌ها بود
در سايه‌اش اندر آن چمن‌زار/ گسترده بساط عيش ما بود
هر لحظه نسيم عنبرين‌بو/ مي‌ريخت شكوفه بر سر او
آن دامنه كز اوان اسفند/ پوشيده ز زنبق سفيد است
وان جاده ی كوچكي كه يك چند/ در نرگس و لاله ناپديد است
دارند ميان خود ز هر جا/ جا مانده نشان پايي از ما
آن گوشه كه رُسته بود هر سو/ گل‌هاي سـفيد و صورتي‌رنگ
يك روز ز شور در سـر او/ شد با دل من زبان هماهنگ
دل آنچه ز ديگران نهان كرد/ آن لحظه زبان براو عيان كرد
دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
من وطن را ،  آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال/ تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل 
یا ز گوشه گوشه های باغ انگوری اوشا ن/ تا به زیر شاخه ‌ی زیتون، مسیر را ه لوشا ن...
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه ‌های سبز زاگروس
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را ، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری

یادآوری: تارنمای "شهرداری چالوس" اخیرا این دو بیت (اي محفل شادماني من، اي با دل من چو درد مأنوس/
منزلگه آسـماني من، اي نقش رُخ بهشت چالوس) از سروده ی زنده یاد دکتر علی آبادی را نقل و متاسفانه آن را منسوب به مرحوم رشید یاسمی نموده است. دو بیت مذکور بخشی از سروده ی جاودانه ی  زنده یاد دکتر علی آبادی است که با عنوان "چالوس" در بسیاری از تارنماها و منابع گوناگون آن را می توان یافت. 
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_8.html

یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آمدن ها: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها

 ترانه ها
آمدن و رفتن (از خیام) - دکلمه ی احمد شاملو - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=56guHWJnkxo
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرا: محسن چاووشی
https://www.youtube.com/watch?v=MDuEG9QTWGg
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرای رقص: لیا فلاح 
https://www.youtube.com/watch?v=ubQtuduYfic
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: بنان
https://www.youtube.com/watch?v=CV4GLuuYvZg
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: سالار عقیلی 
https://www.youtube.com/watch?v=hUnW0eAm9xk
آمد نوبهار - اجرا: دلکش
https://www.youtube.com/watch?v=Ai290V-CMMs
گل آمد بهار آمد - اجرا: پوران شاپوری
https://www.youtube.com/watch?v=EpOVXHavOYw
سروده ها
آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ/ چون یوسف اندرآمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور، مانند شیر مادر/ ای شیرجوش در رو، جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی/ از پا و سر بریدی، بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی، آمد مرا که چونی/گفتم بیاکه خیرست، گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران، در چرخ او چو باران/ آن جا قبا چه باشد، ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته، بر تو فنا نبشته/ رقعه فنا رسیده، بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده، آمد بتم پیاده/ گر نیستی تو ماده، زان شاه نر به رقص آ
پایان_ جنگ آمد، آواز_ چنگ آمد/ یوسف ز چاه آمد، ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد، وین سر به سجده باشد/هجرم ببرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی/ کای بی‌خبر فنا شو، ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید، وان رنگ‌ها برآید/ با مرغ جان سراید، بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم، دید از مسیح مرهم/ گفته مسیح مریم، کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است، تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش، شاخ و شجر به رقص آ : مولوی

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی/ برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیرمه و رفتن دی : حکیم عُمَر خیام نیشابوری

بیایید بیایید، که گلزار دمیده‌ ست
بیایید بیایید، که دلدار رسیده‌ ست
بیارید به یک بار، همه جان و جهان را
به خورشید سپارید، که خوش تیغ کشیده ‌ست... : مولوی
 
 از آمدنم، نبود گردون را سود/ وز رفتن من، جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی، نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود: حکیم عُمَر خیام نیشابوری

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا/ آمدی، حالا که من افتاده ام از پا، چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ بی وفا، این زودتر می خواستم، حالا چرا
عمر ما را، مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا
نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون، با جوانان نازکن، با ما چرا
آسمان، چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا، چرا
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر، راه قیامت می روی تنها چرا: محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

سایه ی دراز لنگر ساعت، روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت، می آمد می رفت
و من، روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم... : سهراب سپهری

آمدم، تا بتو آویزم/ لیک دیدم، که تو آن شاخه ی بی برگی...
وه چه شیرین است/ از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن/ که بهشت اینجاست
بخدا، سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به، که نیندیشی/ به من و درد روان سوزم
که من از درد، نیاسایم/ که من از شعله، نیفروزم... : فروغ فرخزاد

عاقبت خورشید را پیروزی است/ بُرد با فردای ظلمت سوزی است
بُرد با عشق است و فردا دور نیست/ نور اگز ظلمت نسوزد نور نیست
علم اگر مستخدم ِ جهل آمدی/ عالِمش از عالَـَم ِ جهل آمدی
علم آینده ست ، علم آبادی است
آدمی را کوکب ِ آزادی است...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارا م_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_  آشنا رفتیم
عاشقانه ، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم
لب_ خود را، ز بو سه ای ‌شستیم/ مست_ آن بو سه، تا سما رفتیم
با دلارام_ دلربا  رفتیم
زیر_ بارا ن ، اگر که ما رفتیم : دکتر منوچهر سعادت نوری

غمخوار من، به خانه ی غم ها خوش آمدی/ با من، به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند/ می بینمت برای تماشا، خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست/ ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق، روشن است/ ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام، سخنی غیر از این نبود/ منت گذاشتی به سر_ ما، خوش آمدی
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی : دکتر فاضل نظری

از نردبان_ عشق، به بام_ تو آمدیم/ این کار_ عشق بود، که رام_ تو آمدیم
در آسمان_ عشق، هزاران ستاره بود/ بر سوی_ یک ستاره، به نام_ تو آمدیم
در خط_ صا ف عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای تو شدیم و به گام_ تو آمدیم...

چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رفتن ها: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بودکه پرسید سوار، آسمان مکثی کرد
رهگذر، شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت، نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد...
کودکی می بینی، رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی، خانه دوست کجاست؟ سهراب سپهری

آه ... سهم من اینست/ سهم من اینست
سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من، پایین رفتن از یک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست... : فروغ فرخزاد

درخت معجزه خشکیده ست و کیمیای زمان، آتش نبوت را بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها ، همه در سیر بی تفاوت خویش به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها ، همه در رفتن مداومشان به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
پرنده ها ، دیگر از گوشت نیستند
پرنده ها ، همه از وحشتند و از پولاد... : نادر نادرپور

خبر_ رفتن_ موشک به فضا/ لمس_ تنهایی_ ماه
فکر_ بوییدن_ گل در کره ای دیگر...
هر کجا هستم، باشم/ آسمان، مال_ من است... : سهراب سپهری

چرا توقف کنم چرا ؟/ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است/ افق عمودی است و حرکت ، فواره وار
و در حدود بینش/ سیاره های نورانی می چرخند
زمین ، در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی، به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟... فروغ فرخزاد

در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم/ هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست ویکی بی خبر است... : نادر نادرپور

چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من...
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک/ ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان/ آنجا ، بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین همنشین شب غربت تو ؟... مهدی اخوان ثالث

آنی بود درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود، با میشی گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود، زیبایی تنها شده بود
هر رودی دریا، هر بودی، بودا شده بود: سهراب سپهری

حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند/ شیطان حدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پاستی ، از استخوان تیره روزان... : نصرت رحمانی

تمام مرتجعان، غول گول دنیایند/ همیشه، سد بلندی به راه فردایند
بیا بیا برویم که در هراس، از این قوم کینه توزم من و سخت می ترسم
که کار را به جنون و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی به هر کجا که رویم آٍسمان همین رنگ است
بیا بیا برویم، آه من دلم تنگ است
بیا بیا برویم، کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی، نشانه ی شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم، خوشا رستن و رفتن به سوی آزادی: حمید مصدق

خوشم با این چنین دیوانگی ها/ که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن/ غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم، سرانجامی نداریم/ چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان/ بساز از عشق و جانم را بسوزان
بیا، آتش بزن خاکسترم کن
مسم، در بوته ی هستی زرم کن: فریدون مشیری

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟/ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه/ چشم سیاه چادر، با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی/ چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده
در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه/ این شب نداشت آری، الماس خرده خرده
بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت/ روزی سیاه چشمی، سرخی به ما سپرده
می رفت و گرد راهش، از دود آه تیره/ نیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را، گیسو به باد دادی/ رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده : سیمین بهبهانی

از کنار من افسرده ی تنها، تو مرو/ دیگران گر همه رفتند، خدا را، تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا، تو مرو... : دکتر شفیعی کدکنی

 تردید مکن، بیا از اینجا برویم/ وقت است، دگر، برای ما، تا برویم...
اینان همه خسته پای در ماندگی اند/بگذار بمانند، بیا ما برویم
این برکه ی خُرد مقصدِ ما نَبُوَد/ ما آمده ایم تا به دریا برویم...
ما راست قرار این که به دریا برسیم/ یاد آر که باید که بدانجا برویم
رفتن به رسیدن ار نیانجامد نیز/ باید که بمیریم به ره، یا برویم
گو پیش بیاید آنچه آید، باید/ بی دغدغه و وسوسه، تنها برویم
آغازه ی نابودنِ ما، ماندنِ ماست
بگذار بمانند، بیا ما برویم : دکتر اسماعیل خویی

دیگر از ما مپرس کجا رفتیم/ یا که همراه_ او چرا رفتیم
از نخستين دقایق_ دیدار/ را ه_ او را ، نشا نه ما رفتیم
تا ا سیری به را ه_ او، گشتیم/ عشق _او را چه مبتلا رفتیم
ترمه ها گل به رخ وبرلب داشت/ بوسه بر روی ترمه ها رفتیم
با نگاهی ، به جا ن شررانداخت/ همچو افتاده ای زپا رفتیم
هرصدا را، پیا می ازدل ساخت/ سوی آن دلنشین صدا رفتیم
خوش نوائی زعشق، تا بنواخت/ گوش بر زنگ‌ آن نوا رفتیم
عشق را، آشنا به دل پرداخت/ در کناری ، دل آ شنا رفتیم
ما هرانه ، به قلب دشمن تاخت/ تا که جان را براو فدا رفتیم
برسر_ره ، ا گر دو تن بودیم/ ما هما ن یک شد‌یم ، تا رفتیم
دست در دست هم ‌روانه شد‌یم/ بامدادی ، پر از صفا رفتیم
در ‌هوای لطیف و پاک_ عشق
ما ‌ند‌انیم ، تا کجا رفتیم... : دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
رفت آن سوار کولی (از سیمین بهبهانی) اجرا: همایون شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=B63nlNZ-An4
رفتم و بار سفر بستم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=4NIbu_TE2Pg
رفتم - اجرا: الهه و ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=jiD6Y3Qiajg
آهنگ رفتن - اجرا: دمی لاواتو 
https://www.youtube.com/watch?v=kHue-HaXXzg
ترانه ی رفتن - اجرا: ایندینا مانزل و جنیفر نتلز
https://www.youtube.com/watch?v=4dPim-NN3mQ
Chain of Poems & Songs on "Going" (in Persian: Raftan)
 Abstract: The English translation of some selected poems from Nader Naderpour, Sohrab Sepehri, and Forugh Farrokhzad/ Some English & Persian Songs on "Going". 
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-amp-songs-on-quot-going-quot-in-persian-raftan-42088

یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فضیلت: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Wisdom

From warriors learn courage,
And wisdom from the sage.
If you truly seek God’s grace,
Ride with the heavenly carriage: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)

True wisdom is not when we judge or ridicule one another
As none of us are better than one from the other.
True wisdom is not all the facts that you think you know,
Every time you open your mouth for the entire world to show.
True wisdom is not your version and the opinions you convey,
But rather tolerance, acceptance and understanding is the way.
True wisdom is usually conspicuous through silent interaction,
And shown by the deeds that you continually put into action: Michael Sage

We thank the Lord for the precious blessing like you
How blessed and proud parents we are to have you,
We see you grow in love, wisdom and care
And we know it’s really an answered prayer: Rochelle M. Dionisio


  Quote: "Grief can be the garden of compassion. If you keep your heart open through everything, your pain can become your greatest ally in your life's search for love and wisdom": Rumi

فضیلت: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن/ که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟
کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدل/ جراحت دل خونینم التیام دهد
ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور/به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد
کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را/ به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد
کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی را
ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟... : ملک‌الشعرای بهار

آن فضائل که بگزیده بودم/ پای تا سر رذائل شد امروز
وآن رذائل که بشنیده بودم/ در شمار فضائل شد امروز
در چنین عصر و با این چنین زیست
هیچ درد از فضیلت بتر نیست: ادیب السلطنه سمیعی

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست/ وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد/ همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز/ مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین/ تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است/تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست... : پروین اعتصامی

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت/هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت/قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک/ من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند
می کنند از دشمنی نا دوستان با دوستان/آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند: رهی معیری

ايران چو رو به گستره ی اين جهان نهاد / هر سو از اقتدار و فضيلت نشان نهاد
آيين شهروندي و تدبير مَُلک را  / بنياد نو به سقف و ستوني گران نهاد
بود آگه از نخست ز آداب سروري / کز خود به هر صحيفه بسي داستان نهاد
ميخي کز اقتدار فرو کوفت بر زمين / زنجيره اش به بند بلند آسمان نهاد
سنگينه وزنه اي زشکوه و شرف به دوش / از باختر گرفته و در خاوران نهاد
از « سند » تا به « نيل » بپيمود راه فتح / و آن جا به حکم خود « عَلَم کاويان » نهاد
وانگه به حفر آبرهي طرفه دست يافت /  وز يادمان ِ خوش اثري جاودان نهاد
تا مرز بوم و بر ز « فرا رود » بگذرد / « آرش » بخواند و تير وي اندر کمان نهاد
بگذر ز حد و مرز توانمندي وطن /  آنگه که داغ بر جگر دشمنان نهاد
بنگر فرازمندي فرهنگ اين ديار / کز جاه و فر به قاف هنر آشيان نهاد
سهمي کلان ز مکتب « زرتشت » برگرفت / پس « خسروانه حکمت ديرين » برآن نهاد
« نوروز » را شکفتگي از نو بهار يافت / پاييز را خجستگي از « مهرگان » نهاد
حيران ز نقش « ماني » و آن  معجزات گشت / هر کس که پا به رهگذر « تورفان » نهاد
بشناس وصفِ « گنديِ شاپور » و شهرتش / دانشگهي عظيم که « نوشيروان » نهاد
با آن همه مفاخره « يونان » ازين ديار / انبوهي آگهي که فراگوش جان نهاد
آن حمله گجسته « سکندر » به چنگ وي / گنجي ز اُمّهات کتب رايگان نهاد 
گنجينه هاي ثروت ما را که غارتيد
دزدانه برد و بر کف يونانيان نهاد... : عبدالعلی اديب برومند

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
امروزه شهر_من،افسرده مانده ست و زشادی گسسته است
دیوار ها شکسته و بس کوچه بسته است
این قهقرا به کجا می کشاندم
دراین هوای دوزخی شهر/ هر سوکه می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا وغریبی که می رسد/ گوید درین دیارکسی خوش نیست
هریک به انتظار، درحدانفجار
امروزه شهر_من، رخت سیاه داردوگریان وخسته است
بغضی زخا طره ، به گلوها نشسته است: دکتر منوچهر سعادت نوری  

قلب دنیا ، آن زمان ها بود پاک/ آ نچه شد ورد زبان ، بود آب و خاک
لفظ ايران ، مظهر فرهنگ و نام/ سوی عرش و تا  ثریا ، داشت  گام...
چون چهل سا لی ،حیات ما گذ شت/ چرخ گردون، شیوه ی دیگر به گشت
عصر و عهد كهنه ای ، آمد  پدید/ خیل  خو نخو ا ر پلیدی ،  سر رسید
حکم  و  امر  و  قالب_ نا مردمی/ غالب  آمد ،  بر  جهان_ آ دمی
گوهر ناب  فضیلت ، نیست  شد/ بس رذیلت  ،  رهگشا ی  زیست شد
گفته ی حق ، نا گهان از کیست شد/ عشق ‌ها ، آ زا د ‌گی ها چیست شد
مسند و پیشه ،  بسی  بی ریشه  شد
بیشه ی  حرمت ، ا سیر تیشه  شد...
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
http://www.iroon.com/irtn/blog/5495/
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_30.html 

پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

می_ ناب: در زنجیری از سروده ها

برخیز که ساقی اندرآمد/ وان جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نقل/ بادام و نبات و شکر آمد... : مولوی

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید/ بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان/ به زانکه فروشند چه خواهند خرید: خیام
 
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه_ دیده ی بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم... : حافظ
http://www.youtube.com/watch?v=z21hkth6eco
 
من بی می ناب زیستن نتوانم/ بی باده کشید بارتن نتوانم
من عاشق آن دمم که ساقی گوید/ یک جام دگر بگیر و من نتوانم: خیام
https://www.youtube.com/watch?v=e0nZzQFbySk

غلام آن می صافم که بر رخ جانان‌/ به یک دو کاسه به بارد هزارگونه عرق‌
چه درچکد بمیان قدح ز حلق کدوی‌/ ز لحن باربدی‌ وشتر آید آن لق‌لق‌
چو بو علی می ناب ار خوری حکیمانه‌
به حق‌حق که وجودت شود به حق ملحق: پور سینا، مشهور به ابن سینا
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=22965

افسوس که این مزرعه را آب گرفته، دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته، وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته، چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار...: ادیب الممالک فراهانی
http://iranian.com/posts/quot-quot-37619

مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه‌تر کن...
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن
مرغ_ بیدل، شرح هجران، مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر_ حقیقت به سر شد/ عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق/ هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد/ قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد/ دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب/ زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر  ز می ناب/ جام ما پر ز خون جگر شد...: ملک‌الشعرای بهار

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
شرح داغ دل پروانه، چو گفتم با شمع/ آتشی، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد، ز حسرت فرهاد/ خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر_ آتش_ جور_ تو، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم: محمد فرخی یزدی

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست/ چون باده ی لب تو می نابم آرزوست
ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز/ در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام/ بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست
تا گردن سپید تو گرداب رازهاست/ سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب های انتظار
چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست: فریدون مشیری

من یک انسانم ، که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن ، یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شاداب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م_ شراب_ ناب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم، که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری


Chain of Poems on "Pure Wine"
Abstract: An English translation of the selected poems on "Pure Wine" by Rumi, Omar Khayyam, Hafez, Chinese Poet Li Po (also known as Li Bai), and this author
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-quot-pure-wine-quot-41707

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_27.html

دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خود ساخته و خود ساختگی: در زنجیری از نوشتارها و گفتارها و سروده ها


در زنجیری از نوشتارها 
خودساخته: ویژگی کسی که خود را برای کارهای بزرگ ورزیده و آماده ساخته است : فرهنگ لغت عمید
خودساختگی: عمل و حالت خودساخته : لغت نامه دهخدا
تعریف واژه ی خودساخته: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-made_man
کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-Made_Man_(book)
کتاب مردان خود ساخته، زندگی‌نامه رضا شاه و برخی دیگر از ایرانیان، چاپ ۴ فروردین ماه ۱۳۳۵ - تهران: منابع گوناگون
در زنجیری از گفتارها
پیرامون کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=Ip7kP_dd6LU
سخنرانی دکتر اریک دانیل پیرامون مرد خودساخته: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=RTXab_Fp3bM
در زنجیری از سروده ها
ای خوشا ، لذت_ جان پرور_ دلباختگی
بعد_ دوران_ سرافرازی و خود ساختگی...
خود شناسی و شناسایی_ اسباب علل
جبر_ انگیزه ی نادانی و نشناختگی: حسام الدین دولت آبادی

چو تازی،عجم را به بازی گرفنت/ عجم، شیوه ی سرفرازی گرفت
ز نای دلیران، برآمد خروش/ به کردار دریا، که آید به جوش
سپاهی همه گرد_ افراخته/ ابر پهلوانان_ خود ساخته
مهین لشکر_ گرد_ یزدان پرست/ نیاسود، تا پشت_ دشمن شکست: مهدی سهیلی

باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست، کو؟
فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی

باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها  بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_24.html
Chain of Self-Made Man: Definitions, Poem, Book & Videos

Abstract: A "self-made man" or "self-made woman" is a person who was born poor or otherwise disadvantaged, but who achieved great economic or moral success thanks to their own hard work and ingenuity rather than to any inherited fortune, family connections or other privilege. A Poem by
David Lessard:You are a self-made man my friend, and there is nothing higher, You haven't sold your precious soul, as there isn't any buyer. Book of Self-Made Man: My Year Disguised as a Man is a book written by journalist Norah Vincent, recounting an 18-month experiment in which she disguised herself as a man. Video of  the Self-Made Man: A speech by Dr. Eric Daniels
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-self-made-man-definitions-poem-book-amp-videos-41565 

پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شادی و شادمانی در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Joy/ English & Persian
All treasures ain’t worth this oppression
All pleasures ain’t worth one transgression
Not even seven thousand years of joy
Is worth seven days of depression: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)
http://www.hafizonlove.com/divan/rubaiyat/2.htm
نی دولـت دنیا به ستـم می‌ ارزد
نی لذت مستی‌ اش الـم می ‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی_ جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ ارزد: حافظ شیرازی

I am thinking these things, yet I know
that I can not, dare not leave this prison
even if the jailer would wish it
 no breath or breeze remains for my flight
 from behind the bars, every bright morning
 the look of a child smile in my face
 when I begin a song of joy
 his lips come toward me with a kiss…: Forugh Farrokhzad
(From Forugh Farrokhzad's Open Forum Web Site)
http://www.forughfarrokhzad.org/collectedworks/collectedworks.htm
در این فکرم من و دانم که هرگز
 مرا یارای رفتن زین قفس نیست
 اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
 ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
 چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم... : فروغ فرخزاد

I can hear the sound of the blowing of matter
And the sound of the shoe of faith in the alley of excitement.
And the sound of rainfall on the wet eyelids of love,
on the sad music of adolescence,
on the song of pomegranate orchards.
And the sound of the shattering of the bottle of joy at night,
the tearing of the paper of beauty,
And the filling and emptying of the cup of nostalgia, of wind.
I am close to the beginning of the earth…: Sohrab Sepehri
(Translated by Ikram Hawramani)
http://www.ikramkurdi.com/2008/11/sohrab-sepehri-footsteps-of-water.html
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم... : سهراب سپهری

Spread the wedding tablecloth and on it, lute censer
Candle and mirror/ Joyous songs from your heart
Clap your hands/ Flowers cast/ Much reverberation
All guests mirth, and space filled with jubilation
All lips smile and everywhere joy strewn
Time for lasting love, and rapture of music and tune
What blessed dawn and what happy magical night
Celebration of bride and groom, and time of delight
Composed by M. Saadat Noury
(Translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
سفره ی عقد بچینید و نشا نید بر آن ، مجمر عود
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود
کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها
همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست
چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست
دکتر منوچهر سعادت نوری 

I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect pure wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed by M. Saadat Noury
(Translated Freely by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/chain-of-poems-on-joy-english-persian.html