یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دریاها: از نگاه یک سراینده


۱  
دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وان رود و جویبار، چه خشکیده بستراست
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_  سبز عاطفه، نایاب گوهراست...
ابر است آسمان و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_702.html
۲  
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را...
درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های  واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار حسرت و تنهایی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post.html
۳  
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/ شعله ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریاد ها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد_ ديرين را ستاند، از بسی بیدادگر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_24.html
٤
همه جا ، شاهد و ناظر به جهان باشی، ‌تو/ چشم و بینائی_ این عالم هستی، از تست
مظهر_ صبر و تحمل، به زمان باشی، ‌تو/ دل شکیبائی_ این عالم هستی ، از تست
ضامن_ بخشش و نیکی و وفا باشی، ‌تو/ عشق و شیدائی_ این عالم هستی، از تست
علم_ پایندگی_ نظم_ فلک، از بنیاد/ کا ر _دانائی_ این عالم هستی، از تست
غرش_ موج ز دریا و غزل خوانی_ باد/شور و غوغائی_ این عالم هستی، از تست...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_6.html
۵
همیشه قلب من، با یاد آنجاست/ درون رگ رگ آن خاک زیباست
که قوم آرین، منزل بر آن ساخت/ خجسته نام ایران، از همانجاست
دیاری ، قا فله سا لار دانش/ و رنگین پرچم اش ، پاینده بالاست
همیشه یاد من، برقلب آنجاست/ که آنجا آسمان، صافست ومیناست
و تا سوی خلیج_ نیلی_ فارس/ کنا ر_ آن خزر، دیرنده دریاست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی/ و آنجا ، بهترین نقطه به دنیاست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_22.html
٦
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/مسحور وصل تست سراپايم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_4690.html
دكتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/08/blog-post.html

جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

آتش : در زنجیری از ترانه ها و سروده ها

 
ترانه ها
ترانه ی آتش کاروان - اجرا: دلكش
https://www.youtube.com/watch?v=TJCaKYYLJEM
ترانه ی آتش کاروان - اجرا: علیرضا افتخاری
https://www.youtube.com/watch?v=Zebstb81FVE
ترانه ی زبان آتش و آهن - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=3nZD4F6eGPA
ترانه ی آتش و آب - اجرا: همای مستان
https://www.youtube.com/watch?v=yUdYo0BHhAE

سروده ها
بیا کامروز گرد یار گردیم/ به سر گردیم و چون پرگار گردیم
بیا کامروز گرد خود نگردیم/ به گرد خانه خمار گردیم
مگو با ما که ما دیوانگانیم/ بر آتش‌های بی‌زنهار گردیم
سبک گردیم چون باد بهاری/ حریف سبزه و گلزار گردیم... : مولوی
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم/گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند/ که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب/ که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند/ فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست: حافظ
دلا از روشنی شمعی برافروز/ ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
بسی دارم سخن کان دل پذیرد/چه گویم چون کسم دامن نگیرد... : نظامی گنجوی
بیا ساقی آن می که حال آورد/ کرامت فزاید کمال آورد...
بیا ساقی آن آتش تابناک/ که زردشت می‌جویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست/چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست... : حافظ
اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد: قصاب کاشانی
آتش عشق تو در جان خوشتر است/ جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای/ تا قیامت مست و حیران خوشتر است...: عطّار نِیشابوری
به جان تا شوق جانان است ما را/ چه آتش‌ها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختی/ از آن برگشته مژگان است ما را...: فروغی بسطامی
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا/ همتی یاران که بگذشته است آب از سر مرا
آتشی سوزنده‌ام‌، وین گیتی آتش‌پرست/هر زمان پنهان کند در زیر خاکسترم…: ملک‌الشعرای بهار
برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
کنار ما ریشه بی شوری است برکنیم
و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را به تپش درآییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان آییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم... : سهراب سپهری
راستی، آیا کدامین دست با این نطع بدفرجام بازی کرد/یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد؟
از تو می پرسم ، الا ای باد غمگین بیابانی/ ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید/ یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید؟
بنگر این بیغوله را از دور/ هر چه می بینی در او، مرگ است و ویرانی... : نادر نادرپور
حالیا این منم این آتش جانسوز منم/ ای امید دل دیوانه ی اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز: فروغ فرخزاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش/ پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان/ در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ/ و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان/ می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...: مهدی اخوان ثالث
می آیم با گردباد/ ویران کن هرآنچه به چنگش دراوفتاد ز بنیاد
می آیم با دشنه ی نشسته دشمن به پشت من
می آیم و به یاد تو می آرم افسانه جنون را
آمیزه های آتش و خون را: حمید مصدق
نمی دانم این چنگی سرنوشت/ چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها/ که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ/ هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی/ هنوزم در این سینه یک آرزوست...: فریدون مشیری
باران استوایی بی رحم/ شست از تمام کوچه و بازار
رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را
و خیمه ی قبایل تاتار/ تا قله ی بلند الاچیق شب
آتش گرفت و سوخت/ وقتی که فصل پنجم این سال آغاز شد
و روح سرخ بیشه از آب رودخانه گذر کرد...:  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

زنجیره ی " آتش " در سروده های یک سراینده
١
باشد که شمع بزم ، برافروزیم/ آتش ، به جان پیکر غم ریزیم
چشمان_ عاشقانه به هم دوزیم/ گل غنچه های لب به هم آمیزیم
٢
گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/07/blog-post_31.html
Chain of Songs and Poems on Fire
Abstract: English Songs of  “We didn't start the fire“ Performed by Billy Joel/ “Set fire to the rain” Performed by Adele/ Persian Song of  “Fire and Water”: Aatash va Aab - Performed by Musical Group of Homay and Mastan/ Poems composed by Rumi, Hafez, Ghassab Kashani, Robert Frost, and MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-songs-amp-poems-on-fire-54570

سه‌شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شیدایی های یک سراینده

من در صفای عشق تو می د ید م/ آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چید م/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی/ لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن
شب های تیره شادی من بود ‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درسا حل_  وجود تو می گشتم/ با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید‌ایی
دریا ی ا شتیاق تو می جستم/ در روزگار حسرت  و  تنهایی

پرده ی پندار من، نقش ونگار ماه_تست/تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم"
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود
وین همه حسن_ تو را من ز خدا می بینم...

زندگانی، مراحلی، دارد/ با شروعی، ز خواب و لالایی
 و سپس، کوششی به بازی ها/ گاهگاهی، به کنج_ تنهایی
 در جوانی و کاوشی بر عشق/ دوره ی خاطرات و شیدایی
 ازدواج و به یار، پیوستن/ همرهی، همدمی، دل آسایی
 شاهد_ روزگار_ فرزندان/ در توانایی و به دانایی
 تا، رسد پیری و کهنسالی/ که بسا عزلت است و تنهایی
 نه به سر، جلوه ای ز سودایی/ نه خروش و نه بانگ و آوایی...

از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی:
"عشق ا ست کلید رمز توا نا یی"/ "خوشتر ز عشق نیست ، ا لفبا یی"
عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها
زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی

گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی
دکتر منوچهر سعادت نوری

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زنجیره ی " آتش " در سروده های یک سراینده


١
باشد که شمع بزم ، برافروزیم/ آتش ، به جان پیکر غم ریزیم
چشمان_ عاشقانه به هم دوزیم/ گل غنچه های لب به هم آمیزیم
٢
لایق عشق تو ، من باشم و تو می دانی/ که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من ، بر هم دوخت/ جاودانه است و بماند ، همه جا در نظرم
لب تو ، معبد من گشت و رخ ات ، مسجد من/ نه بود غیر_ تو ، آئینی و دین_ دگرم
آب و آتش ، به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار_ تو ، آشفته ترم
رخ_ زیبای تو در عالم خلقت ، یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا ، شده شهد و شکرم...
٣
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی/ تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی/ و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش/ تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم...
٤
لب، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت، همه جانم گرفت...
۵
آن شعله های سرکش  چشم  سیاه تو/بر خرمن  دلم، ره آتش گشوده است
آن قبله گاه  دلکش  رخسار ماه تو/ آرامش و قرار مرا، در ربوده است
۶
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان روز
٧
آرمیدن ، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا ، اسیر یک نبرد نا برابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پای بند صد ستیز و بس جدال/ یا که از شادی رمیدن
گشته دمساز غم و اندوه جان سو ز
بی اراده ، اشک باریدن/ بغض آ لوده ، پریشان ، پرملال
یا ، سر از خط و ره جانانه پیچیدن/ از دیاران ، راه بر چیدن
بر درون نقطه ای بیگانه ، کوچیدن... یا ، به صد نیرو دویدن
عاشقانه ، دانه های مهربانی را فشاندن
صادقانه ، عشق ورزیدن/ در ره دلداده ای نیکو خصال...
یا ، پریدن ، ناگشوده بال
تا رسیدن ، بر ستاره ، یک شهاب دور
شعله ی آتش ، بسان چهلچراغ نور/ در طلو ع جانفروز یک خیال...
٨
گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی
دکتر منوچهر سعادت نوری

سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زیبایی: در زنجیری از گفتاوردها و سروده ها

گفتاوردها
«هر کجا زیبایی هست در آنجا عشق هست»/ «زیبایی در چشم بیننده است»/ «زیبایی وارث ندارد»: ضرب‌المثل‌های انگلیسی
«نیروی یک چهره زیبا، چه هیجانی در من برمی‌انگیزد و برای من در جهان هرگز لذتی بالاتر از آن نیست»/ «زیبایی حذف زوائد است»: میکل‌آنژ
«نابینا کسی نیست که نتواند ببیند یا نتواند بخواند و ننویسد، بلکه کسی است که زیبایی را نشناسد و آن‌را نپرستد»: طه حسین
«زیبایی قابل درک و تعبیر نیست، زیبایی را باید احساس کرد»: کانت
«اگر مرا مخیر کنند تا زیبایی و یا حقیقت را انتخاب کنم، من بیدرنگ زیبایی را انتخاب خواهم کرد، زیرا اطمینان دارم که در زیبایی حقیقتی نهفته است که بالاتر از خود حقیقت است. قدمی فراتر گذارده می‌گویم، هیچ چیز دنیا حقیقت ندارد مگر زیبایی»: آناتول فرانس
https://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C
سروده ها
بیامد سوی پارس کاووس کی/ جهانی به شادی نو افگند گیتی
جهانی پر از داد شد یکسره/ همی روی برتافت گرگ از بره
ز بس گنج و زیبایی و فرهی/ پری و دد و دام گشتش رهی
جهان پهلوانی به رستم سپرد/ همه روزگار بهی زو شمرد
یکی خانه کرد اندر البرز کوه/ که دیو اندران رنج‌ها شد ستوه...: فردوسی
لاحول کن و ره سلامت گیر/ مندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول/ چون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریا/ یا طوطی روح از شکرخایی...: مولوی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را/ طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند/ نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آنست که دلبر بیند/ ور نبیند چه بود فایده بینایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس/حد همین ست سخندانی و زیبایی را...: سعدی
ناز را رویی بباید همچو ورد/ چون نداری گرد بدخویی مگرد
یا بگستر فرش زیبایی و حسن/ یا بساط کبر و ناز اندر نورد
زشت باشد روی نازیبا و ناز/ صعب باشد چشم نا بینا و درد...: حکیم سنایی
این همه چابکی و زیبایی/ این چنین از کجا همی آیی
چون مه چارده به نیکویی/ چون بت آزری به زیبایی
کی توان کردنت همی مانند/ که تو خورشید عالم‌آرایی: انوری
ای ربوده دلم به رعنایی/ این چه لطف است و آن چه زیبایی؟
بیم آن است کز غم عشقت/ سر بر آرد دلم به شیدایی...: فخرالّدین عراقی
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما/ ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما
قامت افروخته می‌رفت و به شوخی می‌گفت/ که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما
او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال/ خود پسندیدن او بنگر و خود رایی ما
قتل خود را به دم تیغ محبت دیدیم/گو عدو کور شو از حسرت بینایی ما...: فروغی بسطامی
خیز و طعنه بر مه و پروین زن/ در دل من آذر برزین زن
بند طره بر من بیدل نه/ تیر غمزه بر من غمگین زن
یک گره به طرهٔ مشکین بند/ صد گره بر این دل مسکین زن
خواهی ار نی ره تقوا را/ زآن دو زلف پرشکن و چین زن
تو بدین لطیفی و زیبایی/ رو قدم به لاله و نسرین زن...: ملک‌الشعرای بهار
پیکرم فریاد زیبایی/ در سکوتم نغمه خوان لب های تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شمع و سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من می گفت
آفتابش رنگ_ شاد_ دیگری دارد...: فروغ فرخزاد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود/ و من دیده به راهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد/ رگ هایم ازتپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله ی فانوسش سوخت...: سهراب سپهری
سرود ِ زیبایی: شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب سینه می کشد چو آبشار نور
شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
در سکوت معبد هوس خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من به روی شانه هات همچو جای نیش آتشین مار...: فروغ فرخزاد
تبعیدگاه من شهریست بر کرانه ی دریای باختر
با کاج های کهنه و با کاخ های نو/ کز قامت خیالی غولان رساترند
این شهر در نگاه حریص زمینیان/ جای فرشته هاست
اما جهنمی است به زیبایی بهشت/ کز ابتدای خلقت موهوم کائنات
ابلیس را به خلوت خود راه داده است/ وین آدمی وشان که در آن خانه کرده اند
غافل ز سرنوشت نیاکان خویشتن/ در آرزوی میوه ی ممنوع دیگرند...: نادر نادرپور
در ساحت حضور نسیم و نماز نور/ در ساحت وقوف به زیبایی حیات
در آفتاب از پس باران کنار راه/ مرد ایستاده است و نمی خواهد
رز رهگذار خویش/ بر هم زند آرامش موقر سنجابی را که با خوشه ی اقاقی
یا ساقه ی علف دم لرزه می کند...: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی: دکتر منوچهر سعادت نوری

زیبائی‌ ات زطاقت من امتحان گرفت/ عشقت نمود چهره و تاب و توان گرفت
تا چشم من به چشم تو افتاد در دلم/ سیمای جفت گمشده‌ام باز جان گرفت
حسّی گداخت جانم و آنگاه چهره‌ام/ از شوق و شرم رنگ گل ارغوان گرفت
گلرنگی‌ات به چهرۀ من بازتاب یافت/ خود گونه‌هام رنگ گل سرخ از آن گرفت
جانم شنید بوی نفس‌های عشق را/ عطرش به ذهن واژه شد و در زبان گرفت
جز عاشقی که لذت زیبای آدمی ست/ دیگر کدام کام توان از جهان گرفت؟
پاداش پاکبازی من بین که آسمان/ عمری به زیر صاعقه‌ام بی‌امان گرفت
سیمرغ بی‌نیازی من خوش که همتش/ پر بست از زمین و کله زآسمان گرفت
باجهرۀ بهشتی یارم شگفت نیست/ ذوقم هزار نکته اگر بر جنان گرفت
دل را هوای جنت موعود می‌ربود/ آخر نسیم مینوئی ام در میان گرفت
وز بعد سال‌ها که غزل بر لبم نبود/ طبعم دو باره از غزلم امتحان گرفت
با «حافظِ» عزیز مرا داوری نبود/ این شیوه را سُرایش من ناگهان گرفت: نعمت آزرم

من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه/ شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی/ وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش/ من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب/ از گوهر_ وصل_ آتش افزایی
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی...
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/07/blog-post_21.html
Chain of Quotes and Poems on Beauty
Abstract: 1. Quotes from Aristotle, Socrates, Plato, etc/ 2. Poems from George Gordon Byron, Essa Freedom, Forough Farrokh Zaad, and Sohrab Sepehri/ 3. Chain of Persian Quotes & Poems on Beauty: Zeebaaii
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-quotes-amp-poems-on-beauty-54335

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زنجیره ی "زیبا" : در سروده های یک سراینده



خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
 خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
 او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
 ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...

ناز نینا، بهترین گوهر، ترا ست/ ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
گلژنی زیبا، ز معنا و  ز  رخ/ همچو فیروزه  به انگشتر، تراست

آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم
رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد و شکرم...

به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/دل ا ش ، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه ، معانی
صدایش ، یک نوای عاشقانه/ طنینی ، چون ندای آسمانی
و کارش ، یک جهان افسونگرانه/ به عرش_ دلربایی ، دلستانی
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جدایی ، ناگهانی
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی

من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه/ شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی/ وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش/ من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب/ از گوهر_ وصل_ آتش افزایی
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی...

از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی:
"عشق ا ست کلید رمز توا نا یی"/ "خوشتر ز عشق نیست ، ا لفبا یی"
عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها
زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی

گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی
دکتر منوچهر سعادت نوری

جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تار و پود: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها


ترانه ها
ترانه ی صبرم عطا کن / خدایا تو خود این وجود مرا - سراسر همه تار و پود مرا - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=qjNTNtdYLcE
ترانه ی جای تو خالی/ بیا ببین چه آتشی گرفته تار و پود من - اجرا: مرضیه
https://www.youtube.com/watch?v=rg3mkflIQmY
ترانه ی من از روز ازل دیوانه بودم/ تار موی تو ، تار و پود من - اجرا: محمدرضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=dM3tp4QLceo
ترانه ی بهانه ی تو/ بر تن تار و پود من عشق تو چنگ می زند - اجرا: محمد اصفهانی
https://www.youtube.com/watch?v=JIcp6EhHmig
ترانه تار و پود - اجرا: سالومه
https://www.youtube.com/watch?v=EJxDehb7Vq0
ترانه تار و پود - اجرا: میلاد شکیبا
https://wikiseda.org/Milad+Shakiba/-/Tar+O+Pood

سروده ها

ز ما باد بر جان آنکس درود
که داد و خرد باشدش تار و پود... : فردوسی

نور حق را کس نجوید زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود؟... مولوی

تار و پود عالم امکان بهم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد: صائب تبریزی

خلعتی کآن ز تار و پود وفاست
در زیان ِ قَدَر ندوخته اند... : خاقانی
 
گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را/ نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند/ بیم رسوایی نباشد نامه ننوشته را
نیست در دل خاکساران را تماشایی که نیست/آسمان در زیر پا افتاده است این پشته را
تار و پود عالم امکان بود موج سراب
همچو سوزن جا به چشم خود مده این رشته را... : صائب تبریزی

صبح آمده ست برخیز/ بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را/ در شط شب رها کن...
در کوچه باغ مستی/ باران صبحدم را/ بر شاخه ی اقاقی/ آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را/ آن ارجمند ها را/ کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز/ اینک جوانه آورد/ بنگر به نسترن ها/ بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را/ با نغمه ای در آمیز/ و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران/ از بودن و سرودن/ تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را/ با من بخوان به فریاد/ ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به بالین/ تنها مرا رها کن : دکتر شفیعی کدکنی

خشک دیدم بستر زاینده رود / بی‌تامل از سرم برخاست دود!
خاطرم افسرد چون پژمرده برگ / بار وحشت طاقتم از کف ربود!...
در غم رود اصفهان گرید که وای / وای رودم، وای رودم، وای رود!
رود را بی آب کی دیدن توان؟ / کو حریری در جهان بی تار و پود؟
رود را بی آب کی باشد صفا / چون نباشد بر لبش زیبا سرود؟
رود گر واماند از لالایی‌اش / کی تواند اصفهان بی او غنود؟
پل بود بشکسته دل از بهر آب / آب بفرستد به پل صدها درود
رود و پل از هم جدا افتاده‌اند / هر یکی نالان ز جمعی ناستود!
پل ندارد طاقت هجران آب / از خدا خواهد وصالش زود زود
مرد و زن، زین ماجرا آشفته‌اند / سیر از سیرند و از گفت و شنود
چون شود زرینه رود از آب پُر / اصفهان رقصان شود با چنگ و رود
بارالاها جاودان پاینده دار / اصفهان را همره زاینده رود: ادیب برومند

چگونه می شود زبان، به هر بهانه ای گشود/ سپیده را به رسم شب، مگر که می توان سرود؟
 من آن همیشه عاشقم، که نقش عشق می کشم/ به هر کرشمه ی قلم ، اگر چه ساکت و خمود
خمودم از مرور ِ غم، دروغ، فتنه و ستم/ که ماهرانه شور را، ز نسل تشنه مان ربود
و هرزه بذر کینه را به نای نای سینه/ فشاند و موریانه وش، ز هَم درید تار و پود...: ویدا فرهودی

ای تو بالا تر ز بالا ، ای تو بود/ پاره کن این بند ها را از وجود
ای وطن ایران ، از این ظلمت درآ/ چهره بیرون کن ، از این ابر ِ کبود
جمع ِ مستان می رسد غمگین مباش/ بی شعار ِ مرگ ، می خواند سرود
ریشه در اندیشه هاشان کرده عشق/ فارغ از خشم و رهایند از جمود
این تو را وصل است ، خاک ِ زرنگار/ نی هزاران انگل ِ بی تار و پود
دین فروشان ِ وطن بر باد دِه/ همگنان ِ داعش و آل سعود
اهل ِ کشتار و فساد و بند و حصر/ خشکی دریاچه ها و دشت و رود
دولتی کَت بسته در میدان کار/ شِکوه را در پرده ، زنگاری نمود
آن همه سرمایه و وقت و تلاش/ کاشت بادی را که شد توفان ِدود
آخرین بخت ِ بقا ، تسلیم ِ محض/ تا خیالی سر نپیچد ، از فرود: داریوش لعل ریاحی

آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت//هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان  روز
دكتر منوچهر سعادت نوری
***
Chain of Poems on Warp and Weft
Abstract: Texts and links to the poems composed by Mandy Tams, Harry Horsman, and Allen Wilbert/ Link to the Chain of Persian Poems on Warp & Weft: Taaropood
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

 http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-warp-and-weft-54104
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/07/blog-post_17.html