جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

لحظه ها و سروده ها و ترانه ها



تو را می خواهم و دانم که هرگز/ به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره/ نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید/ و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت/  از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم/ کنارت زندگی از سر بگیرم... : فروغ فرخزاد

لحظه ی من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب، آب، اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب، لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت... : سهراب سپهری

سر کوه بلند آمد حبیبم/ بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم : مهدی اخوان ثالث

یک لحظه، آسمان و درختان و ابرها/ در هم شدند و محو شدند و نهان شدند
یک لحظه، آن دو چشم گنهکار دوزخی
از پشت پرده های سیاهی عیان شدند... : نادر نادرپور

لحظه ای می ایستد، خم می شود آهسته، با تردید/ رعد می غرد، سیل می بارد
آخرین اندیشه، مادر چه خواهی شد؟/ آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه/ بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا/ من، نشسته تنگ دل، پیش اجاق سرد
دخترم یلدا، خفته در گهواره اش آرام: هوشنگ ابتهاج (سایه)

« میگون » خموش بود و سکوتی سرد/ خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت/ جز نغمه ی تپیدن قلب ما
پاینده باد لذت آن لحظه/ کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود
هوشم رمید و روی تو غلتیدم/ سر تا به پام لرزش و خواهش بود...: فرخ تمیمی

ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخورده ی زمین/ در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور/ ای نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها
ای کوه پر شکوه اساطیر باستان
ای خانه ی قباد/ ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت
ای سرزمین کودکی زال پهلوان
ای قله ی شگرف/ ای گور بی نشانه ی جمشید تیره روز
ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان
ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر/ ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را/ در لحظه ی سقوط
از تنگنای چاه رساندی به کهکشان... : نادر نادرپور

دلم یک لحظه در یک جا نماندست
مرا دنبال خود هر سو کشاندست
به هر لبخند شیرین دل سپردست
برای هر نگاهی نغمه خواندست... : فریدون مشیری

هم رهم، پایان هر ره باز راه دیگری ست/ روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
جای پای رهرویی، بر خاک جستم رهرویی/ سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
هم رهم، پایان ره باز آغاز رهی ست
تا نمیرد لحظه ای، کی لحظه ای گردد پدید؟... : نصرت رحمانی

این چیست این که لحظه ی بی خویشی تو را آشفته می کند
این تیک و تاک ساعت مچ بند زیر سر
یا این صدای چشمه ی جوشان عمر توست
کاین گونه قطره قطره به مرداب می چکد؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

می گفت دختری که منم مرغ بی نوا/ وز بخت بد به کنج قفس پر نداشتم
تنها و نا مراد نشستم به گوشه ای/ در عمر خویش همدم و یاور نداشتم
یک لحظه آب خوش به گلویم فرو نرفت/  یکدم به کام دل قدمی بر نداشتم
غیر از دل غریب مرا محرمی نبود/ جز اشک چشم گو هر دیگر نداشتم
بخت سیاه روز مرا همچو شام کرد/ یک عمر رنج بردم و باور ناشتم
گفتم چه بود مایه ی این روزگار تلخ
گفتا به حال گریه که مادر نداشتم: مهدی سهیلی

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این، دست_ مرا مشغله ای نیست... : اردلان سرفراز

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟...
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو
رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست/ آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب/ در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است/ مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله ی دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئله هاست: دکتر فاضل نظری

خـُرم آ ن لحظه که دلداده به دیدار آید
وز سر_ غنچه ی لب ، بوسه طلب فرماید
گوشه ی خلوتی از بستر_ عشق ، آساید
دامن ملتهب وصل ، چو گل ، آراید
 دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی دعای سحر: "با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد" - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=uYfyVqd2zNI
ترانه ی لحظه بيداري - آهنگ: حسن شماعي زاده - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=YDPONzUdQu8
ترانه ی لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=HlLpHMk5TW4
ترانه ی همسفر: "لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه" - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=BxCP47GTeIw
ترانه ی لحظه های انتظار - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=mtuHYLzllWg
ترانه ی لحظه ی وداع  - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=wYeb04BSCpg
"اونکه مرده از عشق، تا قیامت، هر لحظه زنده ست" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=Wb4jFL_XP1o
ترانه ی اقاقی: "کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام"- اجرا: ابی
https://www.youtube.com/watch?v=n_UbZQhbRvE
ترانه ی گل بارون زده ی من: "لحظه هام پر می شن ازتو" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=jR1TLMvMcjY
 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post_17.html

چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گذشته را به خاطر بیاوریم


روزگاران گذشته همه پر خاطره است
مثل یک قوس به اطراف دل دایره است

خوش درخشیدن_ خورشید_ نشاط
دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط

چای نوشیدن ها، در لب_ حوض
گردش_ تشت_ کبودی در آب

دیدن _ ماهی ها، عاشقانه رقصیدن
دور همدیگر، گشتن، چرخیدن

گفت و گو های بزرگتر ها، در ایوان
خنده ها، قهقهه ها، شادی و ساز
 
خوردن_ شربت_ آلبالو در یک لیوان
گوش دادن به ترانه، آواز

"قمر" و "گیتی" و "دلکش"
"گوگوش" و "ویگن" و "رامش"

نیم نگاهی به مقالات و به اخبار جهان
"اطلاعات"، "کیهان"، "خواندنیها"، "آتش"

جنگ_ سرد، همهمه، درد
بازی_ نفت، آنهمه آمد و رفت

چه شرارت ها، چه مرارت ها
چه غرامت ها، چه ملامت ها

ضعف در دولت، رشد_ یک قدرت
چه نمایش ها، چه سیاست ها

کنفرانس ها و سخن رانی ها
چه همایش ها، چه حکایت ها

دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
مردمان در همه جا، درتکاپوی حیات
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شاعران و شعرها : در زنجیری از سروده ها

سروده ی " آرزو"

کاش بر ساحل رودی خاموش/ عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد/ به سرا پای تو ، لب می سودم
کاش چون نای شبان، می خواندم/ به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم/ می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش چون پرتو خورشید بهار/ سحر ، از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر/ رنگ چشمان ترا می دیدم
کاش در بزم فروزنده ی تو/ خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود/ سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد/ دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان ، به تنم می لغزید/ گرمی دست نوازنده ی تو
کاش چون برگ خزان، رقص مرا/ نیمه شب، ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو/ شور من ، ولوله برپا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی/ می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم/ خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو/ پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه ی زهد تو  و  حسرت من/  زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه ی سر سبز حیات/ گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ، ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی : فروغ فرخ زاد

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود/ نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن/ نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود
بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر/ از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود/ همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی/ بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی/ سرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود/ شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است/ همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود... : عبدالرحمن رودکی سمرقندی
 
چو از دفتر این داستان ها بسی/ همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان/ همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان/ سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من
ازو شادمان شد دل انجمن... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم/ تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو/ گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره/ در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم... : جلال‌الدین محمد مولوی
 
همه قبیله من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه/ که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من/ وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت... : مُصلِح‌الدین سعدی شیرازی

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم/ همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد/ آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم... : شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی

شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست... : ابوالفضل محمد ظهیر فاریابی

«شعر در نفس خویش هم بد نیست»/ پیش اهل دل این سخن رد نیست
پیش از این فاضلان شعر شعار/ کسب کردی فضایل بسیار
مستمر بر مکارم اخلاق/ مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالی/ از قناعت پر، از طمع خالی
وه کز ایشان بجز فسانه نماند/ جز سخن هیچ در میانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست
جامع صد هزار شین و شرست... : نورالدین عبدالرحمن جامی

شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسون گری کاین طرفه مروارید سفت
صنعت و سجع و قوافی، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دل ها نشیند هر کجا گوشی شنفت
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت : ملک الشعرای بهار

یافتم روشندلی از گریه های نیم شب/ خاطری چون صبح دارم از صفای نیم شب
شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست/جلوه بر من کرد درخلوت سرای نیم شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا/ گنج گوهر یافتم از گریه های نیم شب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست/ تا دل درد آشنا شد آشنای نیم شب
نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم/ بوی آغوش تو آید از هوای نیم شب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیم شب... : محمدحسن معیری متخلص به رهی

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف/ از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن/ چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان/ شمعیم که در گوشه ی کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم.... : محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
 
ما از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما، صَفیرِ تیر از ناله­های شعر، رساتر بود
ما، در میان معرکه دانستیم/ کز واژه، کار ویژه نمی­آید...
ما نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ «روز» ندانستیم
شعر از شعور، رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم...: نادر نادرپور

 چیزها دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می کرد
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
چیزها دیدم در روی زمین/ حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی دفع آفات
حمله دسته ی سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی/ حمله ی واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار... : سهراب سپهری

من به یک ماه می اندیشم/ من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک/ من به بوی غنی گندمزار
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود... : فروغ فرخ زاد

شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام ، شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج ، در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها ، شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس، عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ، شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دل های نسیم ، حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج، در کنار برکه، ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان، بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه، شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را ، روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض ، در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی، غرق در گلواژه ی رویا شدن
شعر یعنی قصه ی یک آرزو ، شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان، شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن ،شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من : مریم حیدرزاده

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک ، اشک باغبان پیر رنجور است ...
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است ، دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ، لبها را و بر هر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است ، مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش ، چنین آسان منوشیدش : نادر نادرپور

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا “گود” هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گردآفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی

ای عشق جاودانه ی من ای شعر/ باز اين منم که سوی تو می آيم
باز اين منم که گونه ی خيسم را / بر گونه های سبز تو می سايم
باز اين منم که در ته اين بن بست/ از يادهای گمشده سرشارم
باز اين منم که لب به لب از ترديد/ از هر چه هست و نيست در آزارم
تنها تويی که در دل اين غربت/ دست مرا به حوصله می گيری
تنها تويی که در شب تاريکم / روشن ترين نشانه ی تقديری... : پيرايه يغمايی

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟
با من چه می کنی که به خونِ جگر/ زینگونه بی شکیب و قرارم ترا
چون ماهواره ای که به گِردِ زمین/ گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا
زان سان که دشمنان ترا دشمنم/ از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو/ رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا
چون بلبلی که جانب گُل می پرد/ با یادِ گل به گشت و گذارم ترا
تا سردهم سرودِ سرافرازیت/ شعر و سرود و شور و شرارم ترا
چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد/ رنگین چو دانه های انارم ترا
آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی/ چون میوۀ رسیده به بارم ترا...
تا دست من به دامن مِهرت رسد/ هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا
با سال های سردِ زمستانی ام/ چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا
روزی که سربلندی ات از رَه رسد
بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

برای گفتن ِ دلتنگی‌ام کلامی نیست/ و شعر جز سخن تلخ ِ ناتمامی نیست
شروع می‌کنمش با تلنگری از عشق/ ولی دریغ، به غیر از خیال خامی نیست
نهیب می‌زنَدَم غربت مهیب آن دم/ که خواب عشق چه بینی، به غیر ِ دامی نیست
تو، اهل کشور خورشید و جام جمشیدی/ شراب عشق در این جا مجو، که جامی نیست
نهیب می‌زنَدَم تا سکوت چیره شود/ بدون عشق، غزل را ببین، پیامی نیست!
دلم گرفته تر از آسمان ِ غربت‌ها است
برای گفتن دلتنگی‌ام کلامی نیست: ویدا فرهودی

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است/ بر همه آثار _ هستی ، نا ظر است
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر فریاداست و بانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود
شعر، یعنی شیون و آه و فغان/ از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان/ از بلایای فجیع _ این جهان
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار _ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری

زان آهوان_ زخمی_ عاشق/ در بند و در حصار بگویید
«خون را به سنگفرش ببینید»/ از دار و سنگسار بگویید...
از جانیان_ امر_ به معروف/ در گشت و در گذار بگویید
نام_ ندا به یاد_ شما نیست؟/ زان دخت_ نامدار بگویید
از بیژن و حمید و ترانه/ و ز مریم و نگار بگویید
از رقص_ عاشقانه‌ی فرزاد/ بر چوبه ‌های دار بگویید
از رزم_ مادران_ دلاور/ در صحن_ کارزار بگویید
از چشم‌های مادر سهراب/ آن طُرفه جویبار بگویید
وز اشک_ خانواده‌ی ستار/ در شام_ انتظار بگویید
از رنج و از شکنج_ خلایق/ یک نکته از هزار بگویید
از خدعه و بلاهت و بیداد/ پنهان و آشکار بگویید
یک عمر بافتید اباطیل/ یک شعر_ ماندگار بگویید!
از حجم و هجو و هزل، چه حاصل/ اشعار_ استوار بگویید...
سرمشق_ ماست مکتب_ «سیمین»/ شعری از آن شمار بگویید
گر آنچنان جسارتتان نیست/ نظمی کنایه‌دار بگویید
گر بزدلید و «مایه» ندارید/ چیزی به استتار بگویید
یعنی که شعرهای نمادین/ از رنج_ روزگار بگویید
نام سوار را ننویسید/ از دشت و از غبار بگویید
از احتضار_ این شب میرا/ وز صبح_ پایدار بگویید
از لطمه‌های بهمن_ منحوس/ بر چهره‌ی بهار بگویید
از خواب_ آن شگفت هیولا/ در پای چشمه‌سار بگویید
از چنبر_ تناور_ افعی/ بر گنج_ زرنگار بگویید
عمری ز چنگ و تار نوشتید/ اکنون ز شام_ تار بگویید
این شعر نیست نظم و شعار است
گاهی چومن شعار بگویید: جهان آزاد

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
دکتر منوچهر سعادت نوری

دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چای : در زنجیری از سروده های این زمانه


جای موسی خالی است وآن عصای موسوی/ تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی
ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره‌مند/ زان درخت شعله‌ور، فکر برادر کن کمی...
بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس/ آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی
وز غم_ نادیدن_ هم صحبتان_ محترم/ مردمان_ چشم_ من، بستند حلقه ماتمی
ملک‌الشعرای بهار

از هجوم روشنایی، شیشه های درتکان می خورد/ صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار_ میز/ ساعت نه، ابر آمد، نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند/ یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند/ یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز...
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت/ نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد/ مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری_ بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم/ شهر در آیینه پیدا بود... : سهراب سپهری

من به آوار می اندیشم و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار ...کار؟
آری اما در آن میز بزرگ/ دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام ارام/ همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب... : فروغ فرخزاد

گنجه ی من ، بوی قرآن می دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان...
بوی رگبار غروب و بوی گل/ بوی چای عصر و بوی زعفران
بوی نان شیرمال و بوی هل/ بوی گلپر در شب خاموش کوه
بوی باران در شب تاریک باغ/ بوی گردوهای تر زیر درخت
بوی بال پشه ها گرد چراغ/ بوی شبهایی که در پای تنور
نور قرمز ، سایه ها را می نهفت... : نادر نادرپور

دسته ی کاغذ بر میز/ در نخستین نگاه ِ آفتاب
کتابی مبهم و سیگاری خاکسترشده/ کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته
بحثی ممنوع در ذهن : احمد شاملو - آذر ِ ۱۳۷۱

چای و شیرینی‌ بخور با دوستا ن/ یاد کن از فیل در هندوستان
چون شراب خلر شیراز نیست/ چای را بر نوش  ای  آرام جان
کا ظم پزشکی‌ شیرازی

در ایوان می نشینید و چای می نوشید/ با برگ ریحان و جوانه ی نارنج
و او راز جهان را در فنجانی بر توی می گشاید
فنجانی به کوچکی واژه ای که همه دریاها و توفان ها را در خود جای می دهد
عقیقی سیال و بی قرار
که همه رودخانه های جهان در آن جاری است... : منوچهر آتشی

بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ام/کوه و کویر_ کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصر، کافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/ آن قیل و قال_ مردم_ خندانم آرزوست
در استکان_ تنگ کمر، لب گلابتون/ آن چای_ پر زمایه ی گیلانم آرزوست...
دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال، مهاجرت، تبعید
از شهرهای گنبد، باغ ملی، بازار
از شهرهای هل، گلاب، فرش، چای...
از شهرهای فقر، مرگ و نفرین مادران...
از خیابان های طویل بی برگشت و بغض... : ایرج جنتی عطایی

آتش افروختیم، چای خوردیم ، حرف زدیم
هوا خیلی خوش بود، دنیا خیلی روشن...
نفهمیدم کی خوابم بُرد
فقط فهمیده نفهمیده انگار کسی گفت:
قوچ را پیدا کردند : علی صالحی

با رفتنت ای گل زگلدان، گریه‌ می‌کردیم/ در روبروی چشم ِ باران، گریه می‌کردیم
در باغ ِ ما شادی‌ی شبنم‌ها تَرَک برداشت/ وقتی که رفتی، مثل گلدان، گریه می‌کردیم
با دردِ پنهانی که در جان ِ جهان ماست/ از سرنوشتِ غم سرشتان، گریه می‌کردیم
جای تو خالی ماند در میخانه ‌های مهر/ بعد از تو ما با، مِی‌پرستان ،گریه می‌کردیم
باغ ِ شقایق‌های توفان دیده می‌داند/ دیشب چرا تا صبحگاهان، گریه می‌کردیم
وقتی خَبَر مثل ِ تَبَر بر ما فرو بارید/ آهسته‌ وُ پیوسته، از جان، گریه می‌کردیم
باید کنار ِ عاشقان ِ تازه بنشینیم/ بی آتشت ما، یِک زمستان ،گریه می‌کردیم
در گفتگو با ابر ِ تلخ وُ تار ِ “لاهیجان”/ از جان وُ دل، با یادِ جانان ،گریه می‌کردیم
با یاد تو ای همنشین ِ دلنشین ِ چای!/ با خاطراتِ سبز ِ گیلان ،گریه می‌کردیم
رضا مقصدی

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد/ بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد : دکتر منوچهر سعادت نوری

دوستی با بعضی آدم‌ ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است
باید نرم دم بکشد/ باید انتظارش را بکشی
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی/ باید صبر کنی تا آماده شود
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک و خوب نگاهش کنی
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌ اش
و از بودنش لذت ببری و با حضورش زندگی کنی: سراینده گمنام

رباعی چای
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانی ست
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post.html


جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دین و ایمان : در زنجیری از سروده ها



قومی متفکرند اندر ره دین/ قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران، راه نه آنست و نه این: حکیم عمر خیام

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه ی کیست... : حافظ شیرازی

می خوردن و شاد بودن آیین من است/ فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است: حکیم عمر خیام

گفتمش چيست جدال وطن و دين؟ گفتا
بر يكى خوان، پىِ نان همهمه و غوغايى
گفتمش مرد سیاست كه  بود؟ گفت كسى
كز پى رنج و تعب طرح كند دعوايى ...: ملک الشعرای بهار

ایرانیان دین آمد/ از ماه و پروین آمد
شمشیر و خنجر در مشت با دست سنگین آمد...
ریش و ریا، نان گشتند/ معنای ایمان گشتند
یکرنگی و یک رویی/ با خوابِ رنگین آمد... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

دوره ی حکمرانی دین را/ دوره ای غمگسار می بینم
مجلس و منبر مواعظ را/ امر ناپایدار می بینم
وضع اهل بلاد ایران را/ بس خراب و نزار می بینم
دین اسلام انقلابی را/ انگلیسی شعار می بینم... : ﻣﻮﺯﻭﻥ

با قدرت اهل دین به بی‌آزرمی/ قتل و ستم و شکنجه شد سرگرمی
تأیید چگونه گردد این بدنامی؟/ توجیه کجا پذیرد این بی‌شرمی؟
آنان که وطن به پای دین باخته‌اند/ شمشیر کشیده و سر انداخته‌اند
بی‌شرم به شرم و آبرو تاخته‌اند/ بر نطع زمین جهنمی ساخته‌اند
آنان که به اهل دین سواری دادند/ دست و دل و تن به نا‌بکاری دادند
زان در عجبم که عقل و وجدان و شرف/ دادند ولی به نام باری دادند...
با دانهء دین سحر و فسون می‌کاری/ بیداد تبر به باغ خون می‌کاری
در میهن من، باش که طوفان دِروی
زین باد که با جهل و جنون می‌کاری... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

دلم میخواد که الزایمر بگیرم/ که لبریز از فراموشی بمیرم
دلم خواهد ندانم در چه حال ام/ کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام...
دلم خواهد فراموشي بگيرم/ که در آفاق_ الزايمر بميرم
بطوري گم کنم سررشته خويش/ که يادي ناورم از کشته خويش
نه بشناسم هلال ماه نو را/ نه خاطر آورم وقت درو را
اگر جنت دروغ هرچه دين است/ فراموشي بهشت راستين است: هادی خرسندی

بس که ضجّه ی مردُمان تا آسمان ها بر شده ست/ نر خداشان گوییا زین های وهوها کر شده ست
ورنه، چون می نشنود این ضجّه ها را کز زمین/ بی گمان، بر بالِ پژواک، آسمان گستر شده ست؟!
اخگری آیا ز دوزخ ناگهان بیرون پرید/ وین جهان، چون جنگلی ، سوزان از آن اخگر شده ست؟!
یا که کور آمد ز برقِ این حقیقت نر خدا/ کش، ز غفلت ، پیشتر ز آخر زمان، محشر شده ست؟!
یا که شیطان غفلتِ این گرگِ پیرِ عرش دید/ وین زمان فرمانروای گیتی این جانور شده ست؟!
یا چنان کرده ست پیری ناتوان جبّار را/ کاو توانِ کارش از هر مُرده ای کمتر شده ست؟! ...
اینچنین مسکین خدایی،گفت خواهد، مُرده به/ هر که اندیشیدنِ او را خِرَد رهبر شده ست
زآن که می بیند که انسان وجهان، آزادوار/ فعل های خویش را، هر یک، خوداو مصدر شده ست
هر که او دریافت این را، در می یابد، بی گمان/ کاو چو انتر، قرن ها در کارِ دین، منتر شده ست...
گر که دین برنامه ای از بهرِ بهروزی ست، پس/ از چه رو بازیچه ی مُشتی تباهیگر شده ست؟!
دین چرا مانَد همیشه آن که می بود از نخست/ در جهانی که دمادم دیگر ودیگر شده ست؟!
راست اش اینست کانسان، دم به دم با آزمون/هستی_ خود را و گیتی را شناساتر شده ست...
هر چه او را آزمون بر دانش افزوده ست بیش/ اعتقادِ او به دین ها کمتر وکمتر شده ست
دانشِ امروز دینِ مردُم آزاده است/ عُمرِ دین، چون دانشِ عصرِ شبانی، سر شده ست
حافظِ ما داوری ها را به یزدان می سپُرد/ این زمان، خود آدمی بر خویشتن داور شده ست
غُصّه ی اخلاق را هم، در نبودِ دین، مخور/ کآدمی دارای ارزش های والاتر شده ست:
ارزش"آزادی"،"مساوات" است و"داد" وین سه را/ خواستن شان در ضمیرِآدمی مُضمَر شده ست
از دلِ هر دین نمی زاید مگر خودکامگی/ وآدمی آزاده ای بینا وخود باور شده ست
وین یگانه پادشاهِ سرنوشتِ خویش را/ عشق و زیبایی و فرهنگ و هنر افسر شده ست
چهارم اردیبهشت ۱٣۹٣، دکتر اسماعیل خویی

ما درمیان مهلکه فهمیدیم/ عمده ترین ‌پیام کدامین است
از بام خانه ها، همه بشنیدیم/ همبستگی، ‌پیام نخستین است
درمتن آن ‌پیام، چنین دیدیم/ دولت، جدا زمساله ی دین است
نیکو ترین شعار، که بگزیدیم/ "آزادی" ست و "عدل" ، که آیین است
۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ - دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_26.html 

سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همدان (اکباتان) در زنجیری از سروده های این زمانه

(شیر سنگی همدان)
هستی ما یکسره پامال شد/ دستخوش رهزن و رمّال شد
اجنبیانی همه اهل چپو/ فرقه ی بر "دار" و به "دزد" و به "دو"
تازی وترک و مغول و ترکمان/ جمله بریدند از ایران امان
نای به بستند به مرغ سحر/ بال شکستند ز طاوس نر
بعد عرب هم نشد این ملک شاد/ رسته شد از چاله و در چه فتاد
شد عرب،‌ ‌و ‌ترک ‌به‌جایش نشست/ مست بیامد، کت دیوانه‌ بست
بست ‌عرب ‌دست ‌عجم ‌را به پشت/ هرچه توانست از آن قوم کشت..
از پس آن‌، دوره به ترکان رسید/ نوبت این گله به گرگان رسید
ترکی شد رسم به عهد تتر/ عصر ملوک صفوی زان بتر
پهلوی اندر همدان و جبال/ آذری اندر قطعات شمال
رفت درین دوره به کلی ز یاد/ نصف زبان پاک ز کار اوفتاد...
بی‌خردانی ز حقایق به دور/ پیکرشان از ادبیات عور
روح ادب خستهٔ اخلاقشان/ دست سخن بسته شلتاقشان
من به سخن زمزمه برداشتم/ پرده ز کار همه برداشتم
نظم من آوازه به کشور فکند/ نثر من آیین کهن برفکند
درس نوینی به وطن داده‌ام
درس نو این است که من داده‌ام : ملک‌الشعرای بهار

 جان پسر، گوش به هر خر مکن/ بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن/ بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان/ از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان/ ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن/ بشنو  و باور  مکن... : میرزاده عشقی

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان/ حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان
ای هیون آتش دم‌، ای عقاب باد افسای/ ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک‌افشان
خاک از تو در لرزه‌، آب از تو در ناله/ باد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان
غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیر/ دیو سیرتی تاکی‌، سوی آدمیت ران...
گوش‌کن که پیش از ما در جهان بسی بودست/ قصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان
شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشت/ و از گزند دوران گشت جمله بی‌در و دربان..
هر خرابه‌ای ما را، عبرتی دگر بخشد/ از نشیمن دارا، تا رواق نوشروان
کورش معظم کو، وانکه قفل‌ها برداشت/ از دفاین آشور، وز خزاین کلدان
آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرد
از چه گم شد آثارش‌، زیر شوش و اکباتان... : ملک‌الشعرای بهار

 آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد/ جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد/ باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو/ تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا/ درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا/ پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد : محمدحسین شهریار

 کشور از خیره سری چهره ی ویرانه گرفت/ آتشی در عجم از تازی دیوانه گرفت
ای بسا مادر افسرده که با پنجه ی مهر/ دزد بغداد از او کودک دردانه گرفت
گرگ خونینه دهان طفل ز هر کوچه ربود/ پدر و مادر و فرزند ز هر خانه گرفت
بر سر سقزیان روز و شبان آتش ریخت/ دود آن چرخ زد و در نفس بانه گرفت
 یک زمان آتش او بر سر کاشان افتاد/ وز عزیزان وطن گرمی کاشانه گرفت
از هوا شعله درافکند به شهر همدان/ خرم آباد از او صورت غمخانه گرفت
خطه ی باختران را همه دم آتش زد/ خواب را از شب آن مردم فرزانه گرفت...
خانه ی تازی دیوانه ز بن ویران باد/ که از او کشور ما حالت ویرانه گرفت: مهدی سهیلی

از همدان تاصلیب راه تو چون بود/  مرکب معراج مرد جوشش خون بود
نامه ی شکوی که زی دیار نوشتی/ بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر
صاعقه ی سبز آسمان جنون بود/ من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

بی ماه ،بی گل سرخ ، بی زن
کشتی هامان را به سمت تروا می رانیم/ قطار به اکباتان قدیم می رود
شیر سنگی خمیازه می کشد زیر بادبان های پلاسیده
بلیط هایمان یکسره بود/ بی ماه منوریم
بی گل سرخ معطریم... : محمد علی سپانلو

 من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجدسلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
 دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_23.html 



سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زنجیره ی "شیخ" در برخی سروده ها


شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی/ هر لحظه به دام دگری پیوستی
گفتا شیخا ،  هر آنچه گویی هستم/ اما تو هر آنچه می نمایی هستی؟
منسوب به حکیم عمر خیام

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست...
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/ آن‌های هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو ودد ملو لم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود گشته‌ ایم ما
گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست... : مولوی
ترانه ی بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست - اجرا: شهرام ناظری
https://www.youtube.com/watch?v=HeQwYXVzqfM

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه شب اگرت آفتاب می باید
ز روی دختر گل چهر رز نقاب انداز...: حافظ

چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد/ که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر/ که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد..
علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقی ست/ برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد...: حافظ

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب/  بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
مارا چه غم که شیخ شبی در میان جمع/بر رویمان به بست به شادی در بهشت
او میگشایداو که به لطف و صفای خویش/ گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
ماییم ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم/ ماییم ما که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب/ زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد/ گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود... : فروغ فرخزاد

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار/  باید بر این ویرانه ی محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را/ افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی
یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش/ بر جای رقص و جام می، سجاده ی زرق
با ناله ی جانسوز مسکینان، فقیران/ بدبخت ها، بیچاره ها، بی خانمان ها...
نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین/ بینی گدایی، هر به گامی، رقت انگیز
یا هر به دستی، عاجزی از عمر بیزار/ یا زین دو نفرت بارتر، شیخ ریایی
هر یک، به روی بارهای شهر سربار/ چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله
اینجا چرا می تابی ای مهتاب، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست... : مهدی اخوان ثالث

از کرامات شیخ ما این است/ شیره را خورد و گفت شیرین است
از کرامات شیخ ما چه عجب/ پنجه را باز کرد و گفت وجب
بس کرامات شیخ ما دارد/ برف را دید گفت می بارد... : سراینده ی گمنام

خبر داری ای شیخ دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس...
مرنج از من ای شیخ دانا ، که من/ خدا ناشناسم ، اگر این خداست
علی اکبر سعیدی سیرجانی

یک مشت گدای عرب از راه رسیدند/ در میهن پر رونق ما خانه گزیدند
با روضه و با روزه در این باغ پر از گل/ چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند...
کوته نظران قاصد دوران توحش/ بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایی
مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند... : هادي خرسندي

با دو تا گوشم شنیدم شیخ شهر/ روز جمعه بر فراز منبری
شیره ها را خورد و حکمت در نمود/ گفت: ای شیره، سرا پا شکری
بعد از آن فرمود این طوفان و سیل/ در اروپای به این پهناوری
هست از بی بند باری زنان/ بی حجابی، لخت و عوری، دلبری
گفتم ای شیخ اجل صد آفرین/ بر چنین کشف سقیل الباوری
مانده ام انگشت بر لب از کجا/ کرده ای این کشف، خیلی محشری...
شیخ اگر کفر است آنچه گفته ام/ کفر ما ها را تو در می آوری
خر تصور کرده ای این قوم را/ یا که خود بل نسبت خرها، خری
گر شود سوراخ سقف آسمان/ این چونین باید بگیری پنچری
بنده می پنداشتم هالو منم/ تو که از هر هالویی، هالو تری : محمد رضا عالی پیام

بغض_ عمق_ گلو ، نمی میرد/ قلب ما ،  از كجاست می گیرد
زآدمیزادگان_ بی فرهنگ/ خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ
از بسا شیخ و واعظ_ این شهر/ زان مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آ کنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتاز و فرمانده/ ناکسان ،  در مقام_ زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ، گوهری اکسیر
مردمان_ سلیم ، در زنجیر/ قلب_ خونین ،  درون_ بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_  آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ، نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_16.html