سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

"درد" در زنجیری از سروده های این زمانه


آن فضائل که بگزیده بودم/ پای تا سر رذائل شد امروز
وآن رذائل که بشنیده بودم/ در شمار فضائل شد امروز
در چنین عصر و با این چنین زیست
هیچ درد از فضیلت بتر نیست: ادیب السلطنه سمیعی
 دل، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم: محمد فرخی یزدی
 در شهر بند مهر و وفا، دلبری نماند/ زیر_ کلاه_ عشق و حقیقت‌، سری نماند...
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند/ دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ/ ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور/ بی‌ درد و داغ ، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست/ نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ/ دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان ‌، خدایی و پیغمبری نماند... : ملک ‌الشعرای بهار
 هان ای شب شوم وحشت انگیز/ تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن/ یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم/ کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون/ از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت/ تا باقی عمر چون سپارم...
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت/ سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من/ زین خوبتر هیچ قصه ای نیست
خوبست ولیک باید از درد/ نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری/ کوتاه کن این فسانه، باری... : نیما یوشیج
 خنده، بر هر درد بی درمان دواست/ خنده، آغاز خوش هـر ماجراست
خنده، را بر چهره چون مهمان کنی/ صورت خود را اگر خندان کنی
زندگی با خنده، گر جاری شود/ نور شادی، گر به چشمانت رود
می رود غم، از درون سینه ات
محو خواهد شد به خنده، کینه ات...: سراینده ی گمنام
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی/ آخر ای ماه تو همدرد_ من_ مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم/ که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من/ سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی... : شهریار
 من باد نیستم، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم، اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد، نیستم/ زیرا هر آنچه هستم، بی درد نیستم
اینان به ناله، آتش درد نهفته را/ خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم، که آب ها
خونابه های چشم مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور
 درون سینه آهی سرد دارم/ رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم : فریدون مشیری
 گنه ناکرده بادافر کشیدن/ خدا داند که این درد کمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی/که این ابر سترون را نمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست... : مهدی اخوان ثالث
 روزگاری رفت و مردی برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را ، دشمنی پیدا نشد/ دوستان را ، هم نبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد/ از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم ، دشمن سر رسید/ از میان جمع ، فردی برنخاست
درد ، از درمان گذشت و هیچ کس/ از پی درمان دردی برنخاست... : حمید مصدق
 مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید/ جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 در اندوه میهن مرا تاب نیست/ که خاموشی ‌اش کمنر از خواب نیست
پر از درد، دل‌ها و لب‌ها خموش/ مگرشان به تن جان ِ بی‌تاب نیست...
و دزدان دین‌پیشه را کار و بار/ بجز دشمنی با زن و شاب نیست
از ایران چُنان غارتی کرده‌اند/ که اعداد را جای واتاب نیست..: نعمت آزرم
 درد های من، جامه نیستند تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند تا به "رشته ی سخن" در آورم
نعره نیستند تا ز " نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی، دردهای من نهفتنی است/ دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند... : قیصر امین پور
 یارا، دهی ام پند، کز اسلام مگو/ از دین سخنی به توده ی عام مگو
بیماری ی خلق را شناسا شده ام/با من گویی که با کس اش نام مگو
دردی ست که ازمیانه برداشتنش/ بسته ست به فاش و درنظر داشتنش
وز بینش و اخلاقِ تو آیم به شگفت/ کز من خواهی به پرده در داشتن اش
چون درد شناسی و خطر داشتن اش/ باید کوشی به بی اثر داشتن اش
من درد شناختم، تو درمان اش کن
حق نیست دگر به پرده در داشتن اش: دکتر اسماعیل خویی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65431
شعاع درد مرا، ضرب در عذاب کنید/ مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را، شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید... : قیصر امین پور
 هیچ گربه دیده ای در این جهان/ کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو/ چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد/ در شکنجه گاه غرق رنج و درد...
ای خداوند سگان و گربه ها/ گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم/زخم خورده بال و پر بشکسته ایم...
ای خدا بشنو کنون فریاد ما/ دادخواهیم ای خدا ده داد ما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن... : اسماعیل وفا یغمایی
http://iranian.com/posts/view/post/46346
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 بیشتر: http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html
دردها و ترانه ها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html
 Selected Poems and Songs on "Pain"/ English & Persian
 a link will be posted
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_24.html

دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اشاراتی به "درد" و "رنج" و "محنت" در سروده های یک سراینده


 ١
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او، گفتمش
دوست می دارم ترا، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/11/blog-post.html
٢
زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام_ خوشي از عمر، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم نه بود
واي ازين زندان، كه محنت بود و درعزلت گذشت...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_27.html
٣
عشق تو، آشیان_ جان سوزاند/ مرهمی شو تو، بر دل_ ریش ام
ای که همچون الهه ی ناهید/ رنج و محنت، زدائی از ‌پیش ام
در حریرین پگاه صبح پرند/ سهمی از بوسه کن کمابیش ام
ای که درترمه ‌های هر پندار/ روز و شب، جزتو من نیاندیش ام
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-69.html
٤
دانه دانه ، بر ف می بارد/ محنت و رنج و غمی درآن نهان
معبری لغزنده می دارد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن، فرو ریزد ز کوه/ بس به نابودی کشاند مردمان
گاه جان بخش، گاهی جان ستان/همچو ژینوس می نماید بی گمان...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/01/blog-post.html
۵
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد
اشک ها، سیل غم و آه، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک وبه زمین، فرش کویر
قلب ها منقلب ورنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان
که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
٦
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم/در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/02/blog-post.html
دكتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html

دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زنجیره ی "بهمن" در سروده ها


 شراب و عیش نهان چیست، کار بی‌بنیاد/ زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر، یاد مکن/ که فکر هیچ مهندس، چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه، عجب مدار که چرخ/ از این فسانه ، هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش/ز کاسه ی سرجمشید وبهمن ست وقباد
که آگه است که کاووس و کی، کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد... : حافظ
 باد خزان، وزان شد/ چهرهٔ گل، خزان شد
طلایه لشکر خزان، از دو طرف عیان شد
چو ابر بهمن ز چشم من، چشمهٔ خون روان شد
ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد
آشیان سوخته بین، مشعله در جهان زد... ... : ملک‌الشعرای بهار
 طومار عمر بهمن و آذرها
دانم شبی، به گردن من لغزد
این دست کینه پرور خون آشام
دانم شبی، به غارت من خیزد... :  نادر نادرپور
 در انتهای عالم، دشتی است بی کرانه فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود/ با کاج های لرزان/ آواره در افق
با جنگل برهنه/ با آبگیر یخ زده/ با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی/ بی هیچ های و هویی
با خیل زاغ های پریشان/ خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه ی بوران گریخته/ پرها گسیخته
با زوزه های گرگ گرسنه/ در زمهریر برف
در پرده های ذهن من، از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است، اهریمنی... : فریدون مشیری
 آنکه روزی، چون مه تابنده بود/ دیدمش، چین بر جبین افکنده بود
چشم او، بی نور و دندان، ریخته/ گیسولان، چون پنبه، لب، آویخته
زندگانی، سرگردانی کرده بود/ قامت او را، کمانی کرده بود
قد خمیده، دست لرزان، گونه زرد/ اشک غم در دیده، بر لب آه سرد
موی او، چون خار صحرا دلگزای/ روی او، چون شام غربت غم فزای
روح خسته، دل شکسته، سبنه ریش/ وقت رفتن، در عزای پای خویش
زیر لب گفتم، که ای وای از زمان/ دیدی آخر، کاینچنین شد آنچنان
آن زن جادو نگاه و دلفریب/ کی کنم باور، چنین باشد غریب
وای با او، بهمن پیری چه کرد
با گلستان، فصل دلگیری چه کرد... : مهدی سهیلی
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو بهمن گفتی هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه، این هرگز کشت: حمید مصدق
 ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز/ ای از گزند شهر پلیدان، پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه/ هان ای بهشت خاطره ی زادگاه من
با آن چکادهای پر از برف بهمن ات/ با آن غروب های شفق خیز روشن ات
وان آسمان روشن همرنگ آرزو/ وان سوسوی شبانه ی فانوس خرمن ات
هان ای بهشت خاطره، ای زادگاه من/چون نوشخند_ روشنی_ بامداد باش
همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
سرسبز و جاودانه و پیوسته شادباش: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 ای شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو/ اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هرحنجره ی خفته، چاهی است ز ناگفته/زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو...
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار/ با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش، شوریده چنان آرش/ تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد/ بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها، سی سال گذشت اینک/ تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی
 باز ، تو باز آمدی/ ظلمتِ آن خاک وُ خِشت
باز، نمی خواهمت/ بهمنِ خونین سرشت
با نفَسِ سرد تو/ شاخه ی شادم شکست
غم، به سراپرده ام/ خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم/ حرفِ تو از برف بود
با دلِ گُلرنگِ من/ گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای/ سنگِ هر آیینه ای
زندگی، از دستِ تو/ اینهمه، فریاد گر
باز، نمی خواهمت/ بهمن بیدادگر: رضا مقصدی
 در سفره‌ مرگ آمده است‌/ صداي آمدن دندان بر لقمه‌
همراه با صداي گلوله‌ ست‌/ كه پشت همين ميدان‌
در ابتداي همين كوچه‌/ بر سينه‌ ي جوان تو مي‌ تازد
و باز مي‌كند آنرا همچون سفره‌/ و لقمه بغض مي‌ شود
گلوله مي ‌شود/ گلوي مرا مي‌ بندد
گلوي من بسته ‌ست‌/ گلوي من بسته‌ ست‌
در سفره‌ مرگ آمده است/ بهمن پنجاه و هفت: طاهره صفار زاده
 درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت
و در برخی نسخ:
انقلاب و بهمن_ پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
سوگ به پا کن، به بیست و دوم ِ بهمن/ بایدت امروز، درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد/ باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال/ جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل ‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب/ سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"/ "صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران/ میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر/ مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند/ تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟/ کیست که خیزد کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه/ کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش/ نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟/ جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی/ تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد/ میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد، بنای ِ جَور و ستم را/ خشک کند، ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد، به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز، دفتری دگر آیین: رامتین جهان‌ بین
 باز بیست ودو بهمن می آید، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند، آن مرد را با «ایرفرانس»آوردند...
بابا آب داد ماما نان داد، من که فراری شدم، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شد، صغری «رفیوجی» (پناهنده) است...
آن مرد شاعر بود، این زن نویسنده بود، آن پسر دانشجو بود
این دختر هنرمند بود، آنها همه حلقه های یک زنجیر شدند
اینجا جمهوری اسلامی است، آنجا جهان است
اینجا بیست و دوی بهمن آنجا عصر ارتباطات است
ما در دهه ی فجر زندگی میکنیم، آنها در سده ی اینترنت
در خانه ما هر کس یک شهید دارد
در خانه آن ها هر کس یک قایق تفریحی... : عبدالقادر بلوچ
در خیابان ها دویدم، بهمن پنجاه وهفت/ حنجره_ ی خود دریدم، بهمن پنجاه وهفت
جام زهر ارتجاع و مذهب_ وا مانده را/ مثل شربت، سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت...
گشنه افتادم به دشت جهل، مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم، بهمن پنجاه وهفت
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال اش آرمیدم، بهمن پنجاه وهفت...
در سرم، سودای آزادی و استقلال بود/داد "بی بی سی" امیدم، بهمن پنجاه وهفت
عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
انقلابی را که ..دم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
 پرواز دهيد ای همگان ، غرش جان را/ بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند/ از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ/ تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند/ از شرم همين به، که ببنديم زبان را
ای آه، اگر مذهب ام اين بود و فقيهش/ ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سرشار غروريم ز همراهيت ای زن/ تنها نگذاريم ، شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر، خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی
 صدا پیجید در رویا ولی رویا پریشان شد
بهارانی که می گفتی نماند، ازبُن زمستان شد
طنین سرب، جان ها را به قعر وَهم بی پروا
بدانسان برد کز دیدن، نگاهِ عشق لرزان شد
"اوین" شد خانه ی گل ها هم آنانی که بس شیدا
فرا خواندند هستی را در آن وقتی که توفان شد
و هر آن کس که ایمان داشت،و بذرزندگی می کاشت
درفشی رنگ خون افراشت که آزادی پشیمان شد
کنار سفره ی خالی امیدی ماند پوشالی
و نان بی بها ناگه گران چون جان انسان شد
مپنداری که بیهوده دلم را یأس آلوده
که می دانی چه بر ما رفت و در غایت بدینسان شد
دوباره آمده بهمن دریغا بر تو هم میهن
بهاری نیست در راهش جوانه پیک هجران شد
ولی در اوج نومیدی به جا مانده است خورشیدی
که گوید پرتواش اینک زمانِ سرخ عصیان شد
لهیب گرم آن بنگر به روی شهر پا شیده
سرودی از لبش جوشد و گوید عشق عریان شد
مترس از سردی یغما که دردت می شود معنا
اگر چه رَغم رویاها بهارانت زمستان شد: ویدا فرهودی
کاش این بهمن خاکستری، بارانی داشت/ جشن عمامه و نعلین، لب نانی داشت
برحصیری که کنون گورکنی، خوابیده/ سایهء داش آکلی بود و  مرجانی داشت
پردهء نقره ای عشق،«دیاموند» چو بود/ گریه های شب تنهایی، گریبانی داشت
کس نه بینم به میخانه رود، یادت هست/ آبجوی دل شب، موج خروشانی داشت
دیگ به هرکاره نمی گفت که، روی تو سیاه/ داعش و واعظ ما، فرق نمایانی داشت
مسقط الراس خرافات، نگشتی تهران/ یک جو آزادی اگر، بقعه و ایوانی داشت
همه جا قصه ی اعدام بهاراندیش است/ مرگ شمشاد، چه آهنگ شتابانی داشت
سی و اند سال ز خاموشی جنگل، طی شد/ این شباویز، همه خواب پریشانی داشت
کد خدایی که به ما داد فلک، نارو زد
گفت شبان است، ولی گرگ بیابانی داشت : دکتر عارف پژمان

رباعی "بهمن"
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد

 نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_16.html

جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اصفهان (سپاهان) در زنجیری از سروده های این زمانه


رسم نوروز به جای آور و از یزدان خواه/ کآورد حالت ما باز به حالی احسن
وگر از حسرت ری اشک فشانی تو چنین/ اصفهان هم نه چنان است که بردستی ظن
ری اگر نیست کم از باغ جنان یک گندم/ اصفهان نیزکم از ری نبود یک ارزن
پل خواجوش ز خاطر ستردگرد ملال/ شارع پهلوی از دل ببرد زنگ محن
ماربینش که بود نسخه‌ای از جنت عدن/ ازگل لعل بود رشگ یواقیت عدن
زنده‌رود از اثر مستی باران گذرد/ سرخوش و عربده‌جو رقص کن و دستک‌زن
بیشه‌ها بر دو لب رود، چو خط لب یار/ ذوق را راه گذر گیرد و دل را دامن
چار باغش که نشانی ز ملوک صفوی است
می‌دهد روز و شبان یاد از آن عهدکهن... : ملک‌الشعرای بهار

اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت/ هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت
من به قربان تو و گل های زرد و سرخ و سبزت/ جان فدای آسمان آبی و ابر کبودت
ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها/گریه کردم گریه ها با های های زنده رودت
رنجها بردی ولی سر پیش ناکس خم نکردی/ بارها آموزگار روزگاران آزمودت
سیلی افغان چو خوردی گریه ها کردم به خلوت/چون به فرقش کوفتی از جان فرستادم درودت
خوانده ام افسانه ی رنج و تعب را از سکوتت/ دیده ام مجموعه ی دین و شرف را در وجودت
شادی و غم را نهادی پشت سر در روزگاران/ دم به دم تاریخ گوید از فرازت و ز فرودت
چلستون ای چلستون از بزم های عهد دیرین/ می رسد بر گوش من آوای نی بانگ سرودت
بر مشامم می وزد ای قصر تاریخی به شب ها/بوی جانبخش گلابت عطر روح افزای عودت
چارباغ ای چارباغ دلگشا سر سبز مانی/ در امان دارد خدا پیوسته از چشم حسودت
باغ ها ای باغ های پر گل شهر سپاهان/ زر ندارد آبرو در پیش خاک مشک سودت
ای سپاهان ای هنرهای جهان در آستینت
دست حق زد این همه نقش هنر بر تار وپودت... : مهدی سهیلی

(در اندوه زاینده رود)
خشک دیدم بستر زاینده رود / بی‌تامل از سرم برخاست دود!
خاطرم افسرد چون پژمرده برگ / بار وحشت طاقتم از کف ربود!
قطره‌های اشک بر رویم دوید / لکه‌های ابر بر اشکم فزود!
نم‌نم باران چو شد همراز من / دیدمش گریان به حال زنده‌رود!
رود بودی بر سپاهان همچو جان / بهر او دارم غم بود و نبود!
در غم رود اصفهان گرید که وای / وای رودم، وای رودم، وای رود!
آب، تا افتاده از بستر جدا / مانده ناراحت به بند ناگشود!
رود را بی آب کی دیدن توان؟ / کو حریری در جهان بی تار و پود؟
رود را بی آب کی باشد صفا / چون نباشد بر لبش زیبا سرود؟
رود گر واماند از لالایی‌اش / کی تواند اصفهان بی او غنود؟
پل بود بشکسته دل از بهر آب / آب بفرستد به پل صدها درود
رود و پل از هم جدا افتاده‌اند / هر یکی نالان ز جمعی ناستود!
پل ندارد طاقت هجران آب / از خدا خواهد وصالش زود زود
مرد و زن، زین ماجرا آشفته‌اند / سیر از سیرند و از گفت و شنود
چون شود زرینه رود* از آب پُر / اصفهان رقصان شود با چنگ و رود
بارالاها جاودان پاینده دار / اصفهان را همره زاینده رود: ادیب برومند
*زرینه رود نام دیگر زاینده رود است

تشخیص درد من به دل خود حواله کن/ آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را / تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است/کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن/ آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من: حسین منزوی

(از فراز کوه کرکس در اصفهان)
از دل و جان دوستدار کشورم / دوستدار کشوری نام آورم
نام او از روزگار باستان / بوده بس فخرآفرین در دفترم
نام این بشکوه مرز جان فزای / بسترد گرد ملال از خاطرم
کوه‌های سربلندش آکنند / پهلوانی فر غروری در سرم
عاشقم بر کوهسارانش به جان / وآن غروب دلکش زرین فرم
آتش افشاند دماوندم به بر / گر نباشد مهر ایران همبرم
سر نهم بر دامن البرز کوه / تا سراید قصه از زال زرم
بوسه بفرستم فراوان با درود / بر دنا، فرخنده بام کشورم
می ستایم (کرکس) و سیوند را / همچو بینالود زیبا منظرم
سر سپارم بر در الوند کوه / آن که یاد از مادها آرد برم
باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود / آن حصار محکم بام و درم
با سمند آذری تازم به شوق / زی سهند آن کوه صولت پرورم
غافلم از قافلان‌کوهش مَدان / کو کند شاد از شکوهی دیگرم
کوه در کوه ِ تنیده با نهیب / می‌خروشد گوییا چون تندرم
می‌خروشد تا کند بیدار خیز / از بداندیشان این بوم و برم
کوه گردونسای مغرور از ثبات / سروری را شُد نمادین رهبرم
واله‌ام بر کوهساران شمال / قصه پردازان ِ توس  و نوذرم
باشدش جغرافیایی  پُرشکوه / سرزمین مهر و مهر خاورم
زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب»/ یاورش پروردگار داورم: ادیب برومند

(پس از شنيدن خبر اسيدپاشی به زنان اصفهان)
دختر اصفهان دوستت دارم بخاطر جسارت زيبايت
اگر بايد چادر سر كنی می گذاری تا روی شانه ات فروبلغزد
اگر بايد روسری به سر اندازي می گذاری تا فرق سرت پس نشيند
آن كس كه بايد رو بگيرد مردكِ بيماری ست كه امروز
ريش و دستار گذاشته تا ناتوانيَش را بپوشاند
اگر از آسمان اسيد ببارد يا از زمين خون بجوشد
دختر اصفهان چهرۀ زيبايت را مپوشان دست دلدارت را بگير
از كنار رودخانۀ بی آب بگذر و با آن لهجۀ شيرينت از دوست داشتن بگو: مجید نفیسی

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
از مغان  و گنبد و از دشت میشان/ تا میان کو چه ‌های تنگ_ کاشان
از شمیران ، تا به چارباغ_ سپاهان/ از میانه ،  تا درون  باغ_ ماهان...
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_13.html

شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

"عینک" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Glasses" in English

Where are my glasses, where did they go?
I’ve searched high, and I’ve searched low
I looked on the shelf and behind the TV
Where, oh where can my glasses be?
I’ve looked on top of the table, behind the door
Inside the cupboard and inside the drawer
Beside the lounge and under it too
I went outside and checked inside an old shoe
I walked down the hallway and up the stairs
In front of me was a bicycle lying right there
I walked around it and jumped over the toys
Left there by those most lazy of boys
I walked past a doorway, then crawled through a hole
Which led to a cupboard that only contained bowls
I’ve looked everywhere, under each and every bed
The only place I forgot was on top of my head: Alessandra Liverani
http://www.poemhunter.com/poem/where-are-my-glasses-humour

 Something has changed/ I think you will see
I am still the same inside of me
I wanted to share that something new
Do you like my new glasses? I do too! Penny Timmer
http://www.scrapbook.com/poems/doc/7716.html

 inspiration isn't something people just search for
like when an old man looks for his eyeglasses
it comes in suddenly like a huge tidal wave
unexpected as serendipity in its very definition: Daenerys
http://hellopoetry.com/words/49130/eyeglasses/poems/

زنجیره ی "عینک" در سروده ها
 خیام اگر ستیزه جو می بودی/ در پیش کسان به آبرو می بودی
جایت به فراز دیده در می دادند/ چون عینک اگر کج و دورو می بودی
منسوب به حکیم عمر خیام
 گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد/نیست ممکن که توان یافت کجا می باشد
خلق را داروی بیهوشی حیرت برده است/ورنه او با همه کس در همه جا می باشد
نیست ممکن که ز من دور توانی گردید/ عینک صافدلان دورنما می باشد
از سر کوی تو هرکس که کند عزم سفر/ گر به فردوس رود رو به قفا می باشد
در دل ماست خیال تو و از ما دورست/ عکس از آیینه در آیینه جدا می باشد...
از دم گرم تو صائب دل افسرده نماند
نفس سوختگان عقده گشا می باشد: صائب تبریزی
 این راه زیارت است، قدرش دریاب/ از شدت سرما، رخ از این راه متاب
شک نیست که با عینک ارباب نظر/ برفش پَرِ_ قو باشد و خارش، سنجاب
بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی
 شمع رای جهانفروز ترا/ جرم خورشید شمعدان باشد
تا ز مرآت دیده عینک را/ صورت این اثرعیان باشد
که دهد چشم پیر را پرتو/ پردهٔ دیده جوان باشد
به نظر بازی تو پیر سپهر
عینکش عین فرقدان باشد: کمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌
 کسان که شور به ترک سلاح عام کنند/خدنگ غمزهٔ خونریز را چه نام کنند؟
مسلم ست که جنگ از جهان نخواهد رفت/ز روی وهم گروهی خیال خام کنند
سه چار دولت کیهان مدار هم پیمان/ پی موازنه این گفتگو مدام کنند...
ندای صلح به عالم فکنده‌اند اول/ که معده پاک ز هضم عراق و شام کند
خبر دهند به خوبان که تیغ ابرو را/ سپس به واسطهٔ وسمه در نیام کنند
صفوف سرکش مژگان و چشم فرمانده
به پشت عینک دودی سپس مقام کنند... : ملک‌الشعرای بهار
 شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم/چه روی داره که لطفی به زندگانی نیست؟ 
نه چشمکی ست در اختر نه شور درمهتاب/همه غم ست ویکی شوق وشادمانی نیست 
بهشت گمشده ی خود دگر نمی یابم/که کوی عشق و محبت بدان نشانی نیست 
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا/ فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست 
به چشم من همه رنگ ها عوض شده اند/ صفای آبی و افسون آسمانی نیست 
به خنده گفت: تو خود را ببین که آن همه هست
ولی به چشم تو آن، عینک جوانی نیست: شهریار
 بر چهره های رهگذران دوختم نگاه
اینان، معاشران کهن بودند/ همسایگان خانه ی من بودند
در شهر دوردست جوانی/ شهری چنان که افتد و دانی
اما به چشم حیرت خود دیدم
کز پشت پوست، خامه ی صورتگر زمان/سیمای پیرشان را ترسیم می کند
مستی که عینکش را بر سر نهاده بود
در کوچه ی کتابفروشان نام کتاب ها را می خواند و می گذشت
عینک، خطوط ذهنی او را برجسته می نمود
من دیدم آنچه در سر او نقش بسته بود/ تقویم پاره پاره ی ایام
فرجام روز و فاجعه ی شام/ سودای سرنوشت و سرانجام... : نادر نادرپور
 شهر دیوانه ای به زنجیر افتاده است
بزرگ راه ها چونان کمندهای بی شمار گاو بازان ماهر
بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند
من اما در همین شهر از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم
که ناگهانی از پس نارونی در آمد با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی
و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای شلیک کرد
و هوا ناگهان بارانی شد:‌ منوچهر آتشی
 و خون آبی شب های هیچ تاب گل می کند بر شیشه ی کبود عینک
بر گرد میز من هستم و زنم و « ناتاشای » بخت گو
انگشت های فرز « ناتاشا » رو می کند برای من و او
پنجاه و دو عدد و تصویر  با رنگ گونه گون
ده لوی پیک ، هان ، یک عشق پوچ/ پوچ تر از دست باخته
بر گرد میز روز و شبان عمر/ شش های زرد گونه ی جنگل
از دود ، دود ، یکسره می نالد و دارکوب مرگ بر پوکی_ عمیق جنگل می بالد
می بالد و به پوکان می کوبد بر کشته های سوخته از باد های سرخ
دردا، اگر نگرید نازای این بلند/ خنجر بیاورید ، خنجر
کاین زخم کهنه را/ از قلب های خسته ببرم/ آیا بهار خوب
کدامین سال گل می کند بر کنده های سوخته از شعله تبر؟ فرخ تمیمی
 مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه/حسرت داشتن تو، پیر شده، عینک می زنه
صورتم سرخ شده بود، اما حالا کبود شده/جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه
اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست
منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه...: مریم حیدرزاده
 این عینک سیاهت را بردار دلبرم/ این جا کسی تو را نمی شناسد
هر شب شب تولد تست و چشم روشنی هیجان است در چشم های ما
از ژرفنای آینه ی رو به رو/ خورشید کوچکی را انتخاب کن و حلقه کن به انگشتت
یا نیمتاج روی موی سیاهت فرقی نمی کند، در هر حال
این جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند نامی شبیه معشوق
لطفا آهوی خسته را که به این کافه سرکشید
و پوزه روی ساق تو می ساید با پنجه ی لطیف نوازش کن: محمد علی سپانلو

رباعی عینک
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_7.html
عینک به چشم، پسندیده زیور است
وز بهر_ چشم ، بسا یار و یاور است

گاهی، برای خواندن اوراق_ دفتر است
گاهی، برای دیدن رخسار_ دلبر است!

دکتر منوچهر سعادت نوری

رباعی عینک


عینک به چشم، پسندیده زیور است
وز بهر_ چشم ، بسا یار و یاور است

گاهی، برای خواندن اوراق_ دفتر است
گاهی، برای دیدن رخسار_ دلبر است!

پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

" قو" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Swan" in English
The trees are in their autumn beauty/ The woodland paths are dry
Under the October twilight the water/ Mirrors a still sky
Upon the brimming water among the stones  
Are nine-and-fifty swans...: William Butler Yeats
https://www.youtube.com/watch?v=hRljsSEGLIw
The golden swan
Which always swam
It lived in a tree/ Where it was free
But it started to cry/ Till its voice ran dry
Because one wanted to cut the tree
Which made the golden swan free
When the tree was cut/ Here came a cat
Which chased the golden swan
The golden swan ran and ran/ Because it lost the tree
That made it free: Ariella Hollaus
http://www.poemhunter.com/poem/the-golden-swan/

I heard when the beautiful swan wants to die she would do so elegantly
At the night of dying, she rests on the crest of a wave, wanders off alone, and dies/ In her loneliness, she sings so many songs and dies amongst them
On that night, she wanders there out of fear and Waits until death embraces her
Alas! I did not believe this story But, I never saw a swan that died in a desert
Some say that this beautiful bird would die where she became enchanted by love/ Like the day, she rose out of the sea; she would return there one night to die/ You were my sea; open your arms
since this swan wants to die elegantly: Mehdi Hamidi Shirazi
(Translated into English by Mahvash Shahegh)
http://iranian.com/posts/the-dying-of-a-beautiful-swan-45042

"قو" در زنجیری از سروده ها
این راه زیارت است، قدرش دریاب
از شدت سرما، رخ از این راه متاب
شک نیست که با عینک ارباب نظر
برفش پَرِ قو باشد و خارش، سنجاب: بهاء الدین محمد عاملی (شیخ بهایی)
http://ganjoor.net/bahaee/divan-baha/robaee-baha/sh5

شنیدم ، که چون قوی_ زیبا ، بمیرد/ فریبنده زاد و فریبا ، بمیرد
شب_ مرگ، تنها نشیند به موجی/ رود گوشه ای دور و تنها، بمیرد
در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب/که خود در میان غزل ها، بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا/ کجا عاشقی کرد آن جا ، بمیرد
شب_ مرگ از بیم ، آن جا شتابد/ که از مرگ غافل شود تا ، بمیرد
من این نکته گیرم ، که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا ، بمیرد
چو روزی ، ز آغوش دریا برآمد/ شبی هم ، در آغوش دریا ، بمیرد
تو دریای من بودی ، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا ، بمیرد: دکتر مهدی حمیدی شیرازی
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/02/blog-post_4654.html

در دور دست قویی پریده بی گاه/از خواب شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لب های جویبار/ لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده/ شب تاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار/ مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است/ گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور/ کاخی بلند ساخته با مرمر سپید: سهراب سپهری
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/sohrab_sepehri/7/144

باز می ساید و می ساید قو سینه به موج/باز از رود خروشان شنوی بس آهنگ
باز می پوید و می غلتد بر سبزه نسیم/ تا برآرد ز دل شاخه گل رنگارنگ
باز می لغزد و می لغزد شبنم بر گل/ زان سپس همچو بلوری شود از گل آونگ
همه گویند بهار آمده است... :‌ مهدی سهیلی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/mehdi_soheili/84/2301

شب چون گلی سیاه ، پر افشانده در فضا
باران ریز ریز/ عطر اقاقیا بر بازوان چرب خیابان روبرو
خال چراغ ها ساق سپید و لخت زنان ، چون گلوی قو
در پیش چشم من، در پیش پای من، خمیازه های من : نادر نادرپور
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nader_naderpour/101/3110

با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت/چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت/نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود/در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود/ در موج خیز علم به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه مینشست/گریان به تازیانه ی افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما/ چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن: فریدون مشیری
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/fereydon_moshiri/33/715

به هوش تر که می آیند می بینند/ تمامی تجهیزات ارتش های ناپلئون و هیتلر را
که به گل نشسته اند بر کناره ی دانوب و ولگا/ و خوب می بینند ، تنها
دستی به التجا ، دهانی تاریک ، یا بالی نیمه وا
بیرون زده از گل و لای از توپ ها وتانک ها و هواپیما
و ایستاده است بالای پشته ای چایکوفسکی و می نگرد به اروپا
شاید به فکر سمفونی تازه ای تا در آفتاب نواخته شود
نه در میان آتش و دود و آب/ یا قوی تازه ای که نخواهد بمیرد
در مویه ی مشایعت آواز خود... : منوچهر آتشی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/manouchehr_atashi/47/1240

کاش می شد در ستاره غرق شد/ در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قو های سپید/ از لب دریای مهرش آب خورد
کاش می شد جای اشعار بلند/ بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را/ سرخ تر از واژه ی رویا کنم
کاش می شد با کلامی سرخ و سبز/ یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش می شد در طلوع باس ها/ به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش می شد با تمام حرف ها/ یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش می شد در نهایت راه عشق/آن گل گمگشته را پیدا کنم: مریم حیدرزاده
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/maryam_heidarzadeh/18/621

رباعی "قو"
 http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post.html
دریاچه ی قو ، سلاله ی قو
آن قوی_ سپید و باله ی قو (١)
زیباست به دفتر_ هنر، لیک
شیواست بسا ، ترانه ی قو (٢)
دکتر منوچهر سعادت نوری
 
۱ - اشاره به "بالهٔ دریاچه قو" اثر چایکوفسکی
۲ - اشاره به غزل  "قو" سروده ی مشهور زنده یاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی که ترانه ی موزیکال آن توسط روانشاد عباس مهرپویا و برخی دیگر از هنرمندان اجرا شده است