چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بهار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems & Songs on Spring/ In Persian: Bahaar
 Chain of English Poems & Songs on Spring
Nothing is so beautiful as spring
The glassy pear tree leaves and blooms, they brush
The descending blue; that blue is all in a rush
With richness;
The racing lambs too have fair their fling...: Gerard M. Hopkins
http://www.theguardian.com/culture/gallery/2014/mar/21/the-10-best-poems-about-spring#img-1
 The spring is coming by a many signs;
The trays are up, the hedges broken down
That fenced the haystack, and the remnant shines
Like some old antique fragment weathered brown...: John Clare
http://www.canteach.ca/elementary/songspoems16.html
 Songs
A medley of songs about spring/ A wide variety of musical styles and some lesser known artists
https://www.youtube.com/watch?v=iQxCt-nAEZM
Spring Songs for Children
https://www.youtube.com/watch?v=DobrRgD5aOU

بهار در زنجیری ازسروده های این زمانه
بهارا، بهل تا گیاهی برآید/ درخشی ز ابر سیاهی برآید
در این تیرگی صبر کن شام غم را/ که از دامن شرق ماهی برآید
بمان تا در این ژرف یخزار تیره/ به نیروی خورشید راهی برآید
وطن چاهسار است و بند عزیزان/ بمان تا عزیزی ز چاهی برآید
به بیداد بدخواه امروز سر کن/ که روز دگر دادخواهی برآید...
مگر از میان بلا گرمگاهی/ ز حلقوم مظلوم آهی برآید
مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد
وز آن گرد، صاحب کلاهی برآید: ملک‌الشعرای بهار
 بهار با نفس گرم بادها آمد/ زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او...
بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را/به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید
به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد... : نادر نادرپور
 کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد و در جوانی  روی یک سایه راه باید رفت
همین‚ کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟...: سهراب سپهری
 کاش چون پرتو خورشید بهار/ سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم... : فروغ فرخزاد
 خوش آمد بهار/ گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز_ پیروز بخت/ گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان/ نوید امید است در باغ_ جان
که هرگز نماند به جای زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد پرستیدنی/ سراسر همه مژده ی ایمنی
درین صبح_ فرخنده ی تابناک/ که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک/ همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر/ خوش آمد بهار: فریدون مشیری
 بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش/ به فروردین ما ، فرخندگی بخش
بهارا ، باش کاین خون گل آلود/ برآرد سرخ گل ، چون آتش از دود
میان خون و آبش ، ره گشائیم/ از این موج و از این توفان ، برآئیم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آئین دگر ، آیی پدیدار : هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)
بزن باران بهاران فصلِ خون است/خیابان سرخ و صحرا لاله گون است..
بزن باران که دیوان در کمین اند/ پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند..
بزن باران فریب آئینه دار است/ زمان یکسر به کام ِ نابکار است..
بزن باران و شادی بخش جان را/ بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم
بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
آمد آمد بهار و من با خويش / می سرايم تويی بهار، تويی
می وزد تا نسيم فروردين / عطر گيج بنفشه زار تويی ....
هفت سين است و سبزه  و سنبل
من و يادی و شمعی و سوزی
زير لب باز سر کنم آرام / تو بهاری، تويی که نوروزی: پیرایه یغمایی
 چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران/ و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش/ و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست/برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان
چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز/ که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل/ همه مژده ی رهایی ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید/ که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان
برسد صدای عاشق، به شفاعت شقایق
به هر آن کجا که شاید، برسد صدای انسان : ویدا فرهودی
 ز پشت پنجره، یکسر، کسی صدایم کرد/بهار، چکمهء خود را به آفتاب سپرد
«گلی» نیامد و و روبان قرمزش اینجاست
دو تابلو و دوتا عکس، یادگاری اوست
دلم خوش است به پرواز دور چلچله ها : دکتر عارف پژمان
 برخیزوُ بیا بهار را مهمان کُن/ موسیقیِ بیقرار را مهمان کُن
بگشا یگشا پنجره هایت را ، باز
آواز دلِ انار را مهمان کُن : رضا مقصدی
 نوروز جان جوانه های دستانت را/ در آبشار ِ آفتاب می گسترانم
سبزینه پای پوش و تن پوش جنگلی ات را/ با دلی دریایی آبیاری می کنم
تا تو همیشه بهار ِ پس ِ زمستان/ بر فراز و فرود ِ ایران
دوشیزه ی سپید گیسو/ شیر خروشیده ی کهن جوان سال
بیکران، پایدار و پاینده بمانی : آبتین آیینه

چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل سرد و باد و توفان، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران  آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری
بهار در زنجیری از ترانه ها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_19.html
همچنین نگاه کنید به :
سال نو : در زنجیری از سروده ها
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-160.html
نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_15.html
فروردین : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_7266.html

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_18.html

شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلباخته در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


 
A Bilingual Chain of Poems on ‎Lover/ in Persian: Del Baakhteh
I lay in my bed and think about you
I love you so much I don't know what to do
I feel your warmth at my side
The pain in my heart moves to my eyes
So far away yet always so near
You are the reason I am still here.
I await the times when we can talk
I await the times we can finally hold hands and walk
To feel you for real... so close to me
The happiest person in the world is what you would make me.
Your eyes shine like a million suns
You shine more brightly than anyone
Your smile so sweet can't help but make me smile
It stops my world even for a little while
I await the time when my hand is in yours
To hear you say those 3 little words.
There are still no words I can say to describe
My heart it aches and my eyes they cry
But when we talk my heart flies
you always wipe away the tears I cry.
Even though you aren't here
And I miss you so much my dear
I'll love you forever and ever
I'll always love you my far away lover: Janna Rutty
http://www.familyfriendpoems.com/poem/far-away-lover
 If you deny the wounds of your lover you will discover
That what you had is shattered and wasted
Did you have to take it so far?
The truth exposed to love is devoured
And the ivory tower is coming down
I felt betrayed and order is broken
The wounds are open and bleeding out
But it’s all I can do to carry on
It brings all I fear to life...
By Alter Bridge (American rock band from Orlando, Florida, formed in 2004)
http://www.azlyrics.com/lyrics/alterbridge/lover.html

دلباخته در زنجیری از سروده ها
 بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
کار من دل سوخته را ساخته برخاست
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست
سروی است چو با قامت افراخته برخاست
پیداست ز بالیدن بالای بلندش
کز بهر هلاک من دلباخته برخاست.... : فروغی بسطامی
 بد درونان که به همواری ظاهر سمرند
همه چون آب تنک، پرده ی سنگ خطرند
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق
اهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند
عمر جاوید خضر را به نظر می آرند
آه ازین مردم عالم که چه کوته نظرند
یک حباب است سپهر از قدح لبریزش
زان می ناب که صاحب نظران بیخبرند
نیست از جانب معشوق حجابی صائب
اینقدر هست که دلباختگان بی جگرند: صائب تبریزی
 دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاست
از چو من عاشق دلباخته جان باید خواست...
نیست جزرنج و بلا بر من از این عشق‌، بلی
عشق را چون نگری یکسره رنج است و بلاست... :‌ ملک‌الشعرای بهار
 ای خوشا ، لذت_ جان پرور_ دلباختگی
بعد_ دوران_ سرافرازی و خود ساختگی.
خود شناسی و شناسایی_ اسباب علل
جبر_ انگیزه ی نادانی و نشناختگی: حسام الدین دولت آبادی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_24.html
در سیر طلب رهروی کوی دل خویشم/ چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم
جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر/ گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم
در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا/ دیوانه ی دیدار حریم دل خویشم
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم/ آب گهرم روشنی محفل خویشم
در کوی جنون می روم از همت عشقش/ دلباخته ی راهبر کامل خویشم
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز/ آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده ی برق سحر از حاصل خویشم: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
ای صورت پهلو به تبدل زده ای رنگ/ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس/ بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم/ چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگیست
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای من ز تو دلتنگ:  دکتر فاضل نظری
http://pirekharabat.blogsky.com/1386/09/25/post-14/
باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post_22.html
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_14.html

شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

"پرچم" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Flag"/English & Persian
Bravest of all in Frederick town,
She took up the flag the men hauled down;
In her attic window the staff she set,
To show that one heart was loyal yet...: John Greenleaf Whittier
http://www.poetryfoundation.org/poem/174751
 Our American flag we fly,
vigilance keeps her nigh.
May our liberty never die,
in pride we fly her high: Roger W Hancock
http://www.poetpatriot.com/poemsflag.htm
 What's that fluttering in a breeze? It's just a piece of cloth
that brings a nation to its knees. What's that unfurling from a pole
It's just a piece of cloth that makes the guts of men grow bold
What's that rising over a tent? It's just a piece of cloth
that dares the coward to relent. What's that flying across a field
It's just a piece of cloth that will outlive the blood you bleed
How can I possess such a cloth? Just ask for a flag, my friend
Then blind your conscience to the end: John Agard
http://www.poetryarchive.org/poem/flag
 I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed in Persian By M. Saadat Noury, PhD
(Freely translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
 
پرچم: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
 ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز/ از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز
احساس من و ساز تو جانهای هم آهنگ/حال من و آوای تو یاران هم آواز
گلبانگ تو روشنگر جان است بیفروز
قول و غزلت پرچم شادی است برافراز: فریدون مشیری
 در استوای خون « لوتر کینک»/ خورشید ایستاد
روز بزرگ تاریخ آغاز می شود
او بکر وسیع قاره ی افریقاست
او مفهوم قهرمانی انسان قرن ماست
و پرچم صداقت خورشید بر نیزه های خشم سیاهان
میلاد یک سیاه زبر مرد را تعبیر می کند: فرخ تمیمی
 وطنم، دیوونه ی مرزای زرخیز توام
عاشق زمستونو، بهار و پاییز توام
جونمو می دم تا مرزای تو در امون باشه
اوج پرچمت همیشه توی آسمون باشه
تو مال حافظ و مولوی و نیمایی، وطن
خونه ی رستم و خاک ابن سینایی ، وطن
آرزومه تا ابد زنده و آباد باشی
خونه ی نواده های پاک فرهاد باشی... : مریم حیدرزاده
 خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است... : ایرج جنتی عطایی
https://www.youtube.com/watch?v=N9jxJPqDmFM
آن شبهای ظلمت وحشت زا/ آن شبهای کابوس آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان/ آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری/ در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم آزادی آزادی آزادی
می گفتم روزی که تو بازآیی من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی/ برخواهم داشت
وین بیرق خونین را بر بام بلندتو خواهم افراشت
می گفتم روزی که تو بازآیی این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را در گردن مغرورت خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است این حلقه ی گل خون است
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ هوشنگ ابتهاج
https://www.youtube.com/watch?v=fY840s48RVg
هر چند نبینی تو، ولی ملت ایران/شیری است که بر پرچم خورشید نشان است
بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است... : دکتر مصطفي باد کوبه ای
https://www.youtube.com/watch?v=N6GecwHKj0A
پرچم خرچنگ دشمن زادگان/ دور باد از پیکر آزادگان
بیرق ننگین استبداد دین/محوبادازعرصه ی ایران زمین
تا برقصد شاد بر بام وطن/ پرچم شیر تو و خورشید من: محمد جلالی چیمه
 پرچم سه رنگ ایران
پیام_ سبز ، دارد سرو و شمشاد/ که چون فرشی ست ، بر هر خاک آباد
بسی آید به گوش ، آن بانگ و فریاد/ که رنگ سبز ، یعنی خرمی ، شاد
سپیدی ، آشتی با مهر بانی ست/ سرود آشنایی ، همز بانی ست
هوای_ صلح را با آن ، نشانی ست/ سپیدی ، همدلی را پاسبانی ست
و سرخی رنگ_جاویدان_عشق ست
همان رنگ_ گل_بستان _عشق ست: دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_18.html
این پرچم زیبای ماست / از اسم و از بازی جداست
ناموس قوم آریاست / یکتا به مانند خداست
این شیر و خورشید قشنگ / ایستاده راسخ همچو سنگ
افراشته ماند تا ابد / در روز صلح و وقت جنگ
این یادگار کاویان / دارد بها بیشتر ز جان
تا عمر این چرخ فلک / ماند چو خورشید جاودان
هر کس به آن حرمت گذاشت / عشق وطن در سینه کاشت
هر کس به آن مهری نداشت / خود را به بیگانه گماشت
بی آن بدون کشوریم/ آواره ایم دربه دریم
در باغ پر بار وفا / یک شاخه ی بی ثمریم: مظفر جهانگیری
https://www.youtube.com/watch?v=gDBQoLYod9w
ما در این لاک گرفتار ِ هیاهوی ِ همیم/ بال و پر بسته چنانیم که حرفی نزنیم
گویی آن پتک که بر پیکر ِ تاریخ زدند/ دست ِما بود که سر منشأ این خود زدنیم
آن چنان در هپروت ِ چه کنم غوطه وریم/ که هم اینک همگی تن تنن و تن تننیم
در تکاپوی ِ شکم روز به شب می آریم/ در خیالات ِ عَبث ، راهی باغ ِ عدنیم
یادمان رفته فضای ِ تب ِ پیروزی را/ راه بر پنجره بستیم که بُت را شکنیم
بُت ِ ما پرچمِ ما بود نه آن شاه که رفت/ دیر سالی است که در حسرت ِ آن باختنیم
شیر و خورشید فقط مظهرِ این باغ نبود/ آن نشان گفت در این باغ همه هموطنیم
کُرد و ترک و عرب و فارس به هر مذهب و دین/ مثل ِ گل های بهاریم و ز یک پیر هنیم
پرچمی را که نماد ِ وطنم نیست در آن/ پُتک ِ آن خدعه گرانی است که ما درشکنیم
رسم و آیین ِ کهن بستر ِ بر خاستن است
آید آن روز که این گوژ ز بُن بر فکنیم: داریوش لعل ریاحی
سه‌شنبه  ۱۲ اسفند ۱٣۹٣ -  ٣ مارس ۲۰۱۵ 
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65649

من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام/من وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد/ بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد/ دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل/ "ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود/ همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت/ مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد/ من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم/ سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام/من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post.html

سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

"درد" در زنجیری از سروده های این زمانه


آن فضائل که بگزیده بودم/ پای تا سر رذائل شد امروز
وآن رذائل که بشنیده بودم/ در شمار فضائل شد امروز
در چنین عصر و با این چنین زیست
هیچ درد از فضیلت بتر نیست: ادیب السلطنه سمیعی
 دل، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم: محمد فرخی یزدی
 در شهر بند مهر و وفا، دلبری نماند/ زیر_ کلاه_ عشق و حقیقت‌، سری نماند...
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند/ دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ/ ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور/ بی‌ درد و داغ ، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست/ نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ/ دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان ‌، خدایی و پیغمبری نماند... : ملک ‌الشعرای بهار
 هان ای شب شوم وحشت انگیز/ تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن/ یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم/ کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون/ از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت/ تا باقی عمر چون سپارم...
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت/ سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من/ زین خوبتر هیچ قصه ای نیست
خوبست ولیک باید از درد/ نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری/ کوتاه کن این فسانه، باری... : نیما یوشیج
 خنده، بر هر درد بی درمان دواست/ خنده، آغاز خوش هـر ماجراست
خنده، را بر چهره چون مهمان کنی/ صورت خود را اگر خندان کنی
زندگی با خنده، گر جاری شود/ نور شادی، گر به چشمانت رود
می رود غم، از درون سینه ات
محو خواهد شد به خنده، کینه ات...: سراینده ی گمنام
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی/ آخر ای ماه تو همدرد_ من_ مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم/ که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من/ سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی... : شهریار
 من باد نیستم، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم، اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد، نیستم/ زیرا هر آنچه هستم، بی درد نیستم
اینان به ناله، آتش درد نهفته را/ خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم، که آب ها
خونابه های چشم مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور
 درون سینه آهی سرد دارم/ رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم : فریدون مشیری
 گنه ناکرده بادافر کشیدن/ خدا داند که این درد کمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی/که این ابر سترون را نمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست... : مهدی اخوان ثالث
 روزگاری رفت و مردی برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را ، دشمنی پیدا نشد/ دوستان را ، هم نبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد/ از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم ، دشمن سر رسید/ از میان جمع ، فردی برنخاست
درد ، از درمان گذشت و هیچ کس/ از پی درمان دردی برنخاست... : حمید مصدق
 مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید/ جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 در اندوه میهن مرا تاب نیست/ که خاموشی ‌اش کمنر از خواب نیست
پر از درد، دل‌ها و لب‌ها خموش/ مگرشان به تن جان ِ بی‌تاب نیست...
و دزدان دین‌پیشه را کار و بار/ بجز دشمنی با زن و شاب نیست
از ایران چُنان غارتی کرده‌اند/ که اعداد را جای واتاب نیست..: نعمت آزرم
 درد های من، جامه نیستند تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند تا به "رشته ی سخن" در آورم
نعره نیستند تا ز " نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی، دردهای من نهفتنی است/ دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند... : قیصر امین پور
 یارا، دهی ام پند، کز اسلام مگو/ از دین سخنی به توده ی عام مگو
بیماری ی خلق را شناسا شده ام/با من گویی که با کس اش نام مگو
دردی ست که ازمیانه برداشتنش/ بسته ست به فاش و درنظر داشتنش
وز بینش و اخلاقِ تو آیم به شگفت/ کز من خواهی به پرده در داشتن اش
چون درد شناسی و خطر داشتن اش/ باید کوشی به بی اثر داشتن اش
من درد شناختم، تو درمان اش کن
حق نیست دگر به پرده در داشتن اش: دکتر اسماعیل خویی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65431
شعاع درد مرا، ضرب در عذاب کنید/ مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را، شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید... : قیصر امین پور
 هیچ گربه دیده ای در این جهان/ کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو/ چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد/ در شکنجه گاه غرق رنج و درد...
ای خداوند سگان و گربه ها/ گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم/زخم خورده بال و پر بشکسته ایم...
ای خدا بشنو کنون فریاد ما/ دادخواهیم ای خدا ده داد ما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن... : اسماعیل وفا یغمایی
http://iranian.com/posts/view/post/46346
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 بیشتر: http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html
دردها و ترانه ها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html
 Selected Poems and Songs on "Pain"/ English & Persian
 a link will be posted
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_24.html

دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اشاراتی به "درد" و "رنج" و "محنت" در سروده های یک سراینده


 ١
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او، گفتمش
دوست می دارم ترا، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/11/blog-post.html
٢
زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام_ خوشي از عمر، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم نه بود
واي ازين زندان، كه محنت بود و درعزلت گذشت...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_27.html
٣
عشق تو، آشیان_ جان سوزاند/ مرهمی شو تو، بر دل_ ریش ام
ای که همچون الهه ی ناهید/ رنج و محنت، زدائی از ‌پیش ام
در حریرین پگاه صبح پرند/ سهمی از بوسه کن کمابیش ام
ای که درترمه ‌های هر پندار/ روز و شب، جزتو من نیاندیش ام
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-69.html
٤
دانه دانه ، بر ف می بارد/ محنت و رنج و غمی درآن نهان
معبری لغزنده می دارد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن، فرو ریزد ز کوه/ بس به نابودی کشاند مردمان
گاه جان بخش، گاهی جان ستان/همچو ژینوس می نماید بی گمان...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/01/blog-post.html
۵
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد
اشک ها، سیل غم و آه، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک وبه زمین، فرش کویر
قلب ها منقلب ورنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان
که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
٦
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم/در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/02/blog-post.html
دكتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_23.html

دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زنجیره ی "بهمن" در سروده ها


 شراب و عیش نهان چیست، کار بی‌بنیاد/ زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر، یاد مکن/ که فکر هیچ مهندس، چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه، عجب مدار که چرخ/ از این فسانه ، هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش/ز کاسه ی سرجمشید وبهمن ست وقباد
که آگه است که کاووس و کی، کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد... : حافظ
 باد خزان، وزان شد/ چهرهٔ گل، خزان شد
طلایه لشکر خزان، از دو طرف عیان شد
چو ابر بهمن ز چشم من، چشمهٔ خون روان شد
ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد
آشیان سوخته بین، مشعله در جهان زد... ... : ملک‌الشعرای بهار
 طومار عمر بهمن و آذرها
دانم شبی، به گردن من لغزد
این دست کینه پرور خون آشام
دانم شبی، به غارت من خیزد... :  نادر نادرپور
 در انتهای عالم، دشتی است بی کرانه فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود/ با کاج های لرزان/ آواره در افق
با جنگل برهنه/ با آبگیر یخ زده/ با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی/ بی هیچ های و هویی
با خیل زاغ های پریشان/ خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه ی بوران گریخته/ پرها گسیخته
با زوزه های گرگ گرسنه/ در زمهریر برف
در پرده های ذهن من، از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است، اهریمنی... : فریدون مشیری
 آنکه روزی، چون مه تابنده بود/ دیدمش، چین بر جبین افکنده بود
چشم او، بی نور و دندان، ریخته/ گیسولان، چون پنبه، لب، آویخته
زندگانی، سرگردانی کرده بود/ قامت او را، کمانی کرده بود
قد خمیده، دست لرزان، گونه زرد/ اشک غم در دیده، بر لب آه سرد
موی او، چون خار صحرا دلگزای/ روی او، چون شام غربت غم فزای
روح خسته، دل شکسته، سبنه ریش/ وقت رفتن، در عزای پای خویش
زیر لب گفتم، که ای وای از زمان/ دیدی آخر، کاینچنین شد آنچنان
آن زن جادو نگاه و دلفریب/ کی کنم باور، چنین باشد غریب
وای با او، بهمن پیری چه کرد
با گلستان، فصل دلگیری چه کرد... : مهدی سهیلی
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو بهمن گفتی هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه، این هرگز کشت: حمید مصدق
 ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز/ ای از گزند شهر پلیدان، پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه/ هان ای بهشت خاطره ی زادگاه من
با آن چکادهای پر از برف بهمن ات/ با آن غروب های شفق خیز روشن ات
وان آسمان روشن همرنگ آرزو/ وان سوسوی شبانه ی فانوس خرمن ات
هان ای بهشت خاطره، ای زادگاه من/چون نوشخند_ روشنی_ بامداد باش
همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
سرسبز و جاودانه و پیوسته شادباش: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 ای شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو/ اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هرحنجره ی خفته، چاهی است ز ناگفته/زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو...
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار/ با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش، شوریده چنان آرش/ تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد/ بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها، سی سال گذشت اینک/ تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی
 باز ، تو باز آمدی/ ظلمتِ آن خاک وُ خِشت
باز، نمی خواهمت/ بهمنِ خونین سرشت
با نفَسِ سرد تو/ شاخه ی شادم شکست
غم، به سراپرده ام/ خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم/ حرفِ تو از برف بود
با دلِ گُلرنگِ من/ گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای/ سنگِ هر آیینه ای
زندگی، از دستِ تو/ اینهمه، فریاد گر
باز، نمی خواهمت/ بهمن بیدادگر: رضا مقصدی
 در سفره‌ مرگ آمده است‌/ صداي آمدن دندان بر لقمه‌
همراه با صداي گلوله‌ ست‌/ كه پشت همين ميدان‌
در ابتداي همين كوچه‌/ بر سينه‌ ي جوان تو مي‌ تازد
و باز مي‌كند آنرا همچون سفره‌/ و لقمه بغض مي‌ شود
گلوله مي ‌شود/ گلوي مرا مي‌ بندد
گلوي من بسته ‌ست‌/ گلوي من بسته‌ ست‌
در سفره‌ مرگ آمده است/ بهمن پنجاه و هفت: طاهره صفار زاده
 درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت
و در برخی نسخ:
انقلاب و بهمن_ پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
سوگ به پا کن، به بیست و دوم ِ بهمن/ بایدت امروز، درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد/ باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال/ جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل ‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب/ سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"/ "صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران/ میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر/ مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند/ تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟/ کیست که خیزد کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه/ کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش/ نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟/ جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی/ تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد/ میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد، بنای ِ جَور و ستم را/ خشک کند، ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد، به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز، دفتری دگر آیین: رامتین جهان‌ بین
 باز بیست ودو بهمن می آید، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند، آن مرد را با «ایرفرانس»آوردند...
بابا آب داد ماما نان داد، من که فراری شدم، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شد، صغری «رفیوجی» (پناهنده) است...
آن مرد شاعر بود، این زن نویسنده بود، آن پسر دانشجو بود
این دختر هنرمند بود، آنها همه حلقه های یک زنجیر شدند
اینجا جمهوری اسلامی است، آنجا جهان است
اینجا بیست و دوی بهمن آنجا عصر ارتباطات است
ما در دهه ی فجر زندگی میکنیم، آنها در سده ی اینترنت
در خانه ما هر کس یک شهید دارد
در خانه آن ها هر کس یک قایق تفریحی... : عبدالقادر بلوچ
در خیابان ها دویدم، بهمن پنجاه وهفت/ حنجره_ ی خود دریدم، بهمن پنجاه وهفت
جام زهر ارتجاع و مذهب_ وا مانده را/ مثل شربت، سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت...
گشنه افتادم به دشت جهل، مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم، بهمن پنجاه وهفت
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال اش آرمیدم، بهمن پنجاه وهفت...
در سرم، سودای آزادی و استقلال بود/داد "بی بی سی" امیدم، بهمن پنجاه وهفت
عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
انقلابی را که ..دم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
 پرواز دهيد ای همگان ، غرش جان را/ بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند/ از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ/ تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند/ از شرم همين به، که ببنديم زبان را
ای آه، اگر مذهب ام اين بود و فقيهش/ ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سرشار غروريم ز همراهيت ای زن/ تنها نگذاريم ، شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر، خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی
 صدا پیجید در رویا ولی رویا پریشان شد
بهارانی که می گفتی نماند، ازبُن زمستان شد
طنین سرب، جان ها را به قعر وَهم بی پروا
بدانسان برد کز دیدن، نگاهِ عشق لرزان شد
"اوین" شد خانه ی گل ها هم آنانی که بس شیدا
فرا خواندند هستی را در آن وقتی که توفان شد
و هر آن کس که ایمان داشت،و بذرزندگی می کاشت
درفشی رنگ خون افراشت که آزادی پشیمان شد
کنار سفره ی خالی امیدی ماند پوشالی
و نان بی بها ناگه گران چون جان انسان شد
مپنداری که بیهوده دلم را یأس آلوده
که می دانی چه بر ما رفت و در غایت بدینسان شد
دوباره آمده بهمن دریغا بر تو هم میهن
بهاری نیست در راهش جوانه پیک هجران شد
ولی در اوج نومیدی به جا مانده است خورشیدی
که گوید پرتواش اینک زمانِ سرخ عصیان شد
لهیب گرم آن بنگر به روی شهر پا شیده
سرودی از لبش جوشد و گوید عشق عریان شد
مترس از سردی یغما که دردت می شود معنا
اگر چه رَغم رویاها بهارانت زمستان شد: ویدا فرهودی
کاش این بهمن خاکستری، بارانی داشت/ جشن عمامه و نعلین، لب نانی داشت
برحصیری که کنون گورکنی، خوابیده/ سایهء داش آکلی بود و  مرجانی داشت
پردهء نقره ای عشق،«دیاموند» چو بود/ گریه های شب تنهایی، گریبانی داشت
کس نه بینم به میخانه رود، یادت هست/ آبجوی دل شب، موج خروشانی داشت
دیگ به هرکاره نمی گفت که، روی تو سیاه/ داعش و واعظ ما، فرق نمایانی داشت
مسقط الراس خرافات، نگشتی تهران/ یک جو آزادی اگر، بقعه و ایوانی داشت
همه جا قصه ی اعدام بهاراندیش است/ مرگ شمشاد، چه آهنگ شتابانی داشت
سی و اند سال ز خاموشی جنگل، طی شد/ این شباویز، همه خواب پریشانی داشت
کد خدایی که به ما داد فلک، نارو زد
گفت شبان است، ولی گرگ بیابانی داشت : دکتر عارف پژمان

رباعی "بهمن"
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد

 نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_16.html

جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اصفهان (سپاهان) در زنجیری از سروده های این زمانه


رسم نوروز به جای آور و از یزدان خواه/ کآورد حالت ما باز به حالی احسن
وگر از حسرت ری اشک فشانی تو چنین/ اصفهان هم نه چنان است که بردستی ظن
ری اگر نیست کم از باغ جنان یک گندم/ اصفهان نیزکم از ری نبود یک ارزن
پل خواجوش ز خاطر ستردگرد ملال/ شارع پهلوی از دل ببرد زنگ محن
ماربینش که بود نسخه‌ای از جنت عدن/ ازگل لعل بود رشگ یواقیت عدن
زنده‌رود از اثر مستی باران گذرد/ سرخوش و عربده‌جو رقص کن و دستک‌زن
بیشه‌ها بر دو لب رود، چو خط لب یار/ ذوق را راه گذر گیرد و دل را دامن
چار باغش که نشانی ز ملوک صفوی است
می‌دهد روز و شبان یاد از آن عهدکهن... : ملک‌الشعرای بهار

اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت/ هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت
من به قربان تو و گل های زرد و سرخ و سبزت/ جان فدای آسمان آبی و ابر کبودت
ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها/گریه کردم گریه ها با های های زنده رودت
رنجها بردی ولی سر پیش ناکس خم نکردی/ بارها آموزگار روزگاران آزمودت
سیلی افغان چو خوردی گریه ها کردم به خلوت/چون به فرقش کوفتی از جان فرستادم درودت
خوانده ام افسانه ی رنج و تعب را از سکوتت/ دیده ام مجموعه ی دین و شرف را در وجودت
شادی و غم را نهادی پشت سر در روزگاران/ دم به دم تاریخ گوید از فرازت و ز فرودت
چلستون ای چلستون از بزم های عهد دیرین/ می رسد بر گوش من آوای نی بانگ سرودت
بر مشامم می وزد ای قصر تاریخی به شب ها/بوی جانبخش گلابت عطر روح افزای عودت
چارباغ ای چارباغ دلگشا سر سبز مانی/ در امان دارد خدا پیوسته از چشم حسودت
باغ ها ای باغ های پر گل شهر سپاهان/ زر ندارد آبرو در پیش خاک مشک سودت
ای سپاهان ای هنرهای جهان در آستینت
دست حق زد این همه نقش هنر بر تار وپودت... : مهدی سهیلی

(در اندوه زاینده رود)
خشک دیدم بستر زاینده رود / بی‌تامل از سرم برخاست دود!
خاطرم افسرد چون پژمرده برگ / بار وحشت طاقتم از کف ربود!
قطره‌های اشک بر رویم دوید / لکه‌های ابر بر اشکم فزود!
نم‌نم باران چو شد همراز من / دیدمش گریان به حال زنده‌رود!
رود بودی بر سپاهان همچو جان / بهر او دارم غم بود و نبود!
در غم رود اصفهان گرید که وای / وای رودم، وای رودم، وای رود!
آب، تا افتاده از بستر جدا / مانده ناراحت به بند ناگشود!
رود را بی آب کی دیدن توان؟ / کو حریری در جهان بی تار و پود؟
رود را بی آب کی باشد صفا / چون نباشد بر لبش زیبا سرود؟
رود گر واماند از لالایی‌اش / کی تواند اصفهان بی او غنود؟
پل بود بشکسته دل از بهر آب / آب بفرستد به پل صدها درود
رود و پل از هم جدا افتاده‌اند / هر یکی نالان ز جمعی ناستود!
پل ندارد طاقت هجران آب / از خدا خواهد وصالش زود زود
مرد و زن، زین ماجرا آشفته‌اند / سیر از سیرند و از گفت و شنود
چون شود زرینه رود* از آب پُر / اصفهان رقصان شود با چنگ و رود
بارالاها جاودان پاینده دار / اصفهان را همره زاینده رود: ادیب برومند
*زرینه رود نام دیگر زاینده رود است

تشخیص درد من به دل خود حواله کن/ آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را / تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است/کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن/ آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من: حسین منزوی

(از فراز کوه کرکس در اصفهان)
از دل و جان دوستدار کشورم / دوستدار کشوری نام آورم
نام او از روزگار باستان / بوده بس فخرآفرین در دفترم
نام این بشکوه مرز جان فزای / بسترد گرد ملال از خاطرم
کوه‌های سربلندش آکنند / پهلوانی فر غروری در سرم
عاشقم بر کوهسارانش به جان / وآن غروب دلکش زرین فرم
آتش افشاند دماوندم به بر / گر نباشد مهر ایران همبرم
سر نهم بر دامن البرز کوه / تا سراید قصه از زال زرم
بوسه بفرستم فراوان با درود / بر دنا، فرخنده بام کشورم
می ستایم (کرکس) و سیوند را / همچو بینالود زیبا منظرم
سر سپارم بر در الوند کوه / آن که یاد از مادها آرد برم
باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود / آن حصار محکم بام و درم
با سمند آذری تازم به شوق / زی سهند آن کوه صولت پرورم
غافلم از قافلان‌کوهش مَدان / کو کند شاد از شکوهی دیگرم
کوه در کوه ِ تنیده با نهیب / می‌خروشد گوییا چون تندرم
می‌خروشد تا کند بیدار خیز / از بداندیشان این بوم و برم
کوه گردونسای مغرور از ثبات / سروری را شُد نمادین رهبرم
واله‌ام بر کوهساران شمال / قصه پردازان ِ توس  و نوذرم
باشدش جغرافیایی  پُرشکوه / سرزمین مهر و مهر خاورم
زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب»/ یاورش پروردگار داورم: ادیب برومند

(پس از شنيدن خبر اسيدپاشی به زنان اصفهان)
دختر اصفهان دوستت دارم بخاطر جسارت زيبايت
اگر بايد چادر سر كنی می گذاری تا روی شانه ات فروبلغزد
اگر بايد روسری به سر اندازي می گذاری تا فرق سرت پس نشيند
آن كس كه بايد رو بگيرد مردكِ بيماری ست كه امروز
ريش و دستار گذاشته تا ناتوانيَش را بپوشاند
اگر از آسمان اسيد ببارد يا از زمين خون بجوشد
دختر اصفهان چهرۀ زيبايت را مپوشان دست دلدارت را بگير
از كنار رودخانۀ بی آب بگذر و با آن لهجۀ شيرينت از دوست داشتن بگو: مجید نفیسی

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
از مغان  و گنبد و از دشت میشان/ تا میان کو چه ‌های تنگ_ کاشان
از شمیران ، تا به چارباغ_ سپاهان/ از میانه ،  تا درون  باغ_ ماهان...
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_13.html