۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

پدر: در زنجیری از سروده ها


پسر كو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر: منسوب به فردوسی
*
آمد بر من، که؟ یار/ کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟ ز خصم/ خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر: رودکی
*
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی/ سخن بشنو و گوش دار اندکی
پسر کو ز راه پدر بگذرد/ دلیرش ز پشت پدر نشمرد... : فردوسی
*
همی یادم آید ز عهد صغر/ که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم/ در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش/ پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار/ بگفتم که دستم ز دامن مدار...: سعدی
*
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من/ کس نزد‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف...: حافظ
*
گیرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل... : نظامی گنجوی
*
من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن/ تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
( من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم) ...: حافظ
*
دو چیز افزونی دهد، بر مردم افزون‌ طلب/ سرمایهٔ عقل و خرد، پیرایهٔ علم و ادب
هست ار ز میراث‌ پدر ، عقل غریزیت ای پسر
تکمیل آن واجب شمر، باری به عقل مکتسب...: ملک ‌الشعرای بهار
*
مباش جان پدر غافل از مقام پدر/ که واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کند/ تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر: رهی معیری
*
آنشب، ز خلوتِ دلِ من ، ای پدر چه زود/ رفتی به خاک و سایه برافکندی از سرم
یادِ تو، یادِ مهر و صفایِ تو، نیمرنگ/ چون ابر، موج می زند از پیشِ خاطرم
در شعله هایِ خاطره، می بینمت که باز/ باز آمدستی از در و بنشسته ای به تخت
پیرامنِ تو حلقه زنان دوستان ز مهر/ در آن حیاطِ پر گلِ خاموشِ پر درخت
می پرسی از یکایکِ آن جمعِ پر امید/ از روزِ رفته، با لبِ خندان فسانه ای
وانگه به یادِ عمر سفر کرده، سوزناک/ می خوانی از کتابِ جوانی ترانه ای
من همچنان به چهره ی گرمِ تو بسته چشم/ فرزند وار پیشِ تو بنشسته ام خموش
آرنج، تکیه داده سبک بر کنارِ تخت/ بر گفته های نغزِ تو از جان سپرده گوش
لختی چنین، به خواب دل انگیزِ خاطرات/ رؤیای گرمِ یادِ تو، می سوزدم دو چشم
بر می جهم ز شوق و دریغا که نامراد/ دل می تپد ز وحشت و رگ می زند ز خشم
آه، این کجاست؟ کو؟ چه شدی ای پدر؟ دریغ!
جز من کسی نمانده در آن کلبه ی خموش: فریدون توللی
*
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی/ کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را...
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در؟
گفتم: پسرم ، بوی صفای پدرم را: محمد حسین شهريار
*
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق/ از نسل ابلهان کهن بودیم...
نسلی که درمقابله با خصم هوشیار\/ مستانه گرز_ خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر، نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت... : نادر نادرپور
*
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود...: سهراب سپهری
*
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال/ خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر/ کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد/ گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او/ کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر/ يکسال مي گذشت پسر را نديده بود...
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا/ اشکي به روي گونه زردم چکيده بود: سياوش کسرايي
*
هان ای پدر پیر که امروز/ می نالی ازین درد روان سوز
علم پدر آموخته بودی/ واندم که خبردار شدی سوخته بودی...: فریدون مشیری
*
بامداد که باد می‌خوابد به ایوان می‌روم و با سرانگشت
بر پوستِ گرد گرفته‌ ی نرده می ‌نویسم: "پدر، پدرِ خاک"+
بادِ آخرِ پائیز سراسرِ شب در راه بوده تا از قله‌ های برف پوش
و شن زارهای سوزان بگذرد و با خود مشتی خاک به هدیه آورد
آیا در این خاک از پدر نشانی هست
که پارسال چنین روزی به خاک بازگشت: مجید نفیسی
+ نام پدر مجید نفیسی "ابوتراب" بود که بمعنای "پدر خاک" است
*
آن دیو ، گسست بند_ دیرین/ بر خویش نهاد ، چهر_ دلبند
گمراه بساخت ، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه ، گشت شاد و خوشنود/ افکند جدا ، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق ، کرد رایج / شد مظهر فتنه را ، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد ، عشق و ایمان/ از مرز سهند ، تا به سیوند...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
پدر از زبان برخی شاعران پارسی گوی: تارنمای گلچینی از سروده ها
سروده هایی در زمینه ی " پدر ": تارنمای گنجور
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_17.html

۱۳۹۶ خرداد ۲۵, پنجشنبه

" بی خبر" : در زنجیری از سروده ها


طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود/ زهره می پرست من از قمری چه می‌شود..
باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کان/ بی خبرند از این کز او بی‌خبری چه می‌شود: مولوی
*
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست/ در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست: خیام
*
بدیع آیدم صورتش در نظر/ ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب/ بد از نیک کمتر شناسد غریب...
چه معنی است در صورت این صنم/ که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است/ خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی/ پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل/ به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر/بتان دیدم از خویشتن بی خبر...: سعدی
*
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/ گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من/ گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد/ وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من/ کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین وطرفه آنک/مغبچه‌ای ز هرطرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل/ مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد/ پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق/ بدرقه رهت شود همت شحنه نجف: حافظ
*
ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما...: حافظ
*
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...: حافظ
*
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ/ دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین/ رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن/ ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید/ از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ...: پروین اعتصامی
*
در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است/ چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت/ که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته ز خود می پرسم/ که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است/ پاسخی نیست، بیابان خالی است...: نادر نادرپور
*
باز کن از سر گیسویم بند/ پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن/ تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش/ شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی درد آلود/ بسر آرم همه شب هایم را
خوب دانم که مرا برده ز یاد/ من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای‚ ای که ز من بی خبری/ باده ای تا ببرم از یادش...: فروغ فرخزاد
*
مادرم بی خبر از خواب پرید/ خواهرم زیبا شد...
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آیینه بود/ باغ ما شاید
قوسی از دایره ی سبز سعادت بود/ میوه ی کال خدا را آن روز/ می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم/ توت بی دانش می چیدم...: سهراب سپهری
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_ سبز عاطفه، نایاب گوهرست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ بس بی خبر ، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست
(خشمی به پا، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست)
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ ..آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکرست...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی " بی خبر ": تارنمای گنجور
جستجو برای سروده های " بی خبر ": تارنمای جستجو
ترانه ی "با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی" - اجرا: محمدرضا شجریان/ تارنمای یوتیوب

مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_15.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

زنجیر سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری"

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را/ برین نعمت که نعمت نیست ما را
بسا مالا که بر مردم وبالست/ مزید ظلم و تأکید ضلالست
مفاصل مرتخی و دست عاطل/ به از سرپنجگی و زور باطل
من آن مورم که در پایم بمالند/ نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم: سعدی
*
ز دست کوته خود زیر بارم/ که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست/ وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون/ که شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام/ که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان/ چه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر/ که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن/ به لطف آن سری امیدوارم: حافظ
*
او چو در کار مملکت پرداخت/ هرکسی را به قدر پایه نواخت
کار بی‌ رونقان بساز آورد/ رفتگان را به ملک باز آورد
ستم گرگ برگرفت از میش/ باز را کرد با کبوتر خویش
از سر فتنه برد مستی ها/ کرد کوته دراز دستی ها
مردمی کرد در جهان داری/ مردمی به ز مردم آزاری...: نظامی
*
تو قدر خود نمیدانی که جانی/ درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت/ تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان/ در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز/ ز دام نفس اگر مردی تو بگریز...: عطّار نِیشابوری
*
تک بیتی مردم آزاری مکن
می بخور منبربسوزان آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن: همای اصفهانی
*
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست/ چو پر کاه پریدن ز جا سبکساری ست
به پات رشته فکندست روزگار و هنوز/ نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاری ست
بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاری ست...: پروین اعتصامی
*
رباعی: مردم آزاری و زیان های آن
بهترین شیوه ی نکوکاری/ هست دوری ز مردم آزاری
هر که آزار داد مردم را/ صد بلا  بیند و گرفتاری
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب
زنجیرنامه ی مردم آزاری: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_7.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

وفای عشق کمربند ایمنی ست


از بهر لحظه های خوش_ سالیان_ عمر
عشق و وفای عشق
کمربند ایمنی ست

بنگر بر عاشقان_ وفا پیشه در جهان
شادی_ زندگانی_ آنان
ستودنی ست

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

رباعی: مردم آزاری و زیان های آن


بهترین شیوه ی نکوکاری
 هست دوری ز مردم آزاری

هر که آزار داد مردم را
صد بلا  بیند و گرفتاری

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
تعریف مردم آزاری: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب

۱۳۹۶ خرداد ۷, یکشنبه

تجدد و توقف و قهقرا


تجدد در امور زندگانی/ شده اصل نخست کاردانی
کند هموار راه شادمانی

توقف یا که در جا ایستادن/ به سوی قهقرا پا را نهادن
جدایی سازد و بس ناتوانی

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "تجدد": تارنمای گنجور
یادداشتی پیرامون برخی گروه های مشهور "تجدد گریز" در ایران و جهان: تارنمای گزیده ای از نوشتارها

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_28.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مست ها و سروده ها


بسا که مست در این خانه بودم وشادان/ چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان/ مرا نگویی کز چه شده‌ست شادی سوک: رودکی
*
چو آن جامه ‌های گرانمایه دید/ هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست/ از اندیشگان شد به کردار مست...: فردوسی
*
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم/ هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي/ وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من/ اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد/ در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد/ وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم/ گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان/ نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل/ نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من/ يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي/ زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه: مولوی
*
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را/ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم/ تا مدعیان خرده نگیرند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار/ آری شتر مست کشد بار گران را...: سعدی
*
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر/ که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم/ اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار/ ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست: حافظ
*
گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را: خیام
*
شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست... : ملک ‌الشعرای بهار
(ملک ‌الشعرای بهار در عین حال این چنین نیز سرود: دو چیز است شایسته نزدیک من / رفیق جوان و رحیق کهن/ رفیق جوان غم زداید ز دل/ رحیق کهن روح بخشد به‌ تن...
رحیق = می و خوشترین و بهترین می و می خالص و می صافی بی درد - شراب خالص و صاف - شراب بهشتی)
*
مست مستم کن چنان کز شور می/ باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من/ رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد.... : فروغ فرخزاد
*
لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم... ; مهدی اخوان ثالث
*
تهی کن جام را ای ساقی مست/ که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می/ چه حاصل؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها، خوش آن شب های مستی/ که با او داشتم خوش داستان ها
شرابم شعله می زد در دل جام/ در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او/ هوایی در دلم بیدار می شد
لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند/ لبالب می شد و سرشار می شد... : نادر نادرپور

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست... : نصرت رحمانی
*
من مستم و میخانه پرستم/ راهم منمایید/ پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم/ می شمع و چراغم
می همدم من، هم‌نفسم، عطرِ دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ/ لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید/ گواراست به کامم
در ساحل آتش/ من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بُتگر/ من نامه‌سیاهم
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست میِ هر شبه هستم: سیاوش کسرایی
*
چشم تو چشمه ی شراب من است/ هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب/ می بده می بده خرابم کن... : فریدون مشیری
*
آه می بینی/ مستان امروزینه/ هشیاران دیروزند
ای دوست/ ای تصویر/ ای خاموش/ از پشت این دیوار/ در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری مست یا هشیار
زان ها که می گریند/ زان ها که می خندند
کامشب درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند؟... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
روزی من از كرانه ی درياها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی "مست مستم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_12.html
"مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/05/blog-post.html
عشق و شور و "مستی" : در برخی از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_18.html
نعره ی "مستان": در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html
"مستی" های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_10.html