۱۳۹۶ آذر ۲۵, شنبه

" پیری ": از دیدگاه یک سراینده


زندگانی، مراحلی، دارد/ با شروعی، ز خواب و لالایی
 و سپس، کوششی به بازی ها/ گاهگاهی، به کنج_ تنهایی
 در جوانی و کاوشی بر عشق/ دوره ی خاطرات و شیدایی
 ازدواج و به یار، پیوستن/ همرهی، همدمی، دل آسایی
 شاهد_ روزگار_ فرزندان/ در توانایی و به دانایی
 تا، رسد پیری و کهنسالی/ که بسا عزلت است و تنهایی
 نه به سر، جلوه ای ز سودایی/ نه خروش و نه بانگ و آوایی...
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان ، که نامش زندگانی است...
چرا ، افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگا م/ که حسرت ها، به دو‌ران_ جوانی است...
*
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن سرزمین به غم محکوم را/ روزهای توفانی آن مردم مظلوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن مردان و زنان محروم را/ مردمان_ چه بسا معصوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن کودکان و جوانان را
ماجرای_ پیری_ آنان را/ تاریخ آرمان های برباد رفته ی ایرانیان را....
*
در سحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
 گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
 در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
 سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
 در میانسالی و به تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
 وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
 درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
 خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
*
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است...
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
 طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
 زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
 در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
 زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post_16.html

۱۳۹۶ آذر ۲۰, دوشنبه

رباعی: سکوت تو


از آن نگاه پر ملامت و از آن سکوت تو
بسیار خسته ایم و بسا دلشکسته ایم*

بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم
دكتر منوچهر سعادت نوری

*در برخی از نسخ به شکل "ازخشم ناگهان ‌تو، عمریست خسته ایم/ وز طبع بد گمان ‌تو، بس دلشکسته ایم" نیز آمده است
*

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

"سكوت" در سروده های یک سراینده


سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س
بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است....
*
فضای بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت_ سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم 
*
از آن نگاه پر ملامت و از آن سکوت تو
بسیار خسته ایم و بسا دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم
*
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
 به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
 که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
 و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
 فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
 چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
 وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
 تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
 نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
 به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
 چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
 و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
 به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
 وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
 چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آذر ۱۴, سه‌شنبه

شتر ها و سروده ها


١ - شتر در زنجیر برخی از سروده های کهن
ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به‌جائی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو/ تفو باد بر چرخ گردون تفو... : فردوسی

آن یکی گفتا اشتر را که هی/ از کجا میایی ای فرخنده پی
گفت از حمام گرم کوی تو/ گفت خود پیداست از زانوی تو : مولوی

 جوان_ سخت رو ، در راه باید/ که با پیران_ بی‌قوت، بپاید 
چه نیکو گفت در پای_ شتر، مور/ که ای فربه، مکن بر لاغران زور : سعدی

برون از گرد آمد، کاروانی/ فتاده شور از ایشان، در جهانی 
حدا گو را ، حدا ، از حد گذشته/ شتر، کف کرده و رقاص گشته 
شترهای_ دو کوهان_ سبک پا/ ز کوهان، بر فلک، جا داده جوزا 
درای استران را، ناله‌ی کوس/ شترها را، دهان_ زنگ، پابوس... : وحشی بافقی

برخیز شتربانا بربند کجاوه / کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه / وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه / در دیده ی من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار
مرغان بساتین را منقار بریدند / اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره به گلزار چریدند / گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند / یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم / زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم / اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم / ماییم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار... : ادیب‌الممالک فراهانی

٢ - شتر در زنجیر برخی از سروده های طنز
شب عید از فشارِ خرجِ خانه/ شدم دیوانه از دستِ زمانه
که ناگه شد روانه از خزانه/ دوصد چندان ز خرجم، بی بهانه
«شتر درخواب بیند پنبه دانه»
نوازیدم ز شا دی، سازِ_خود را/ زدم چهچه زدل، آوازِ خود را
که «یارانه» به با لِ ناز خود را/ سبُک اَنداخت در دستم شبانه
«شتر درخوا ب بیند پنبه دانه»
ز خوشحالی یهو از جا پریدم/ کلنگی خانه ای، اَرزان خریدم
خودم را صاحبِ یک خانه دیدم/ رسید از «بانک مَسکن» پو لِ خانه
«شتر د رخوا ب بیند پنبه دانه»
لَمیدم یک دو ساعت رویِ قالی/ گرفتم از «لـِسان الغیب» فالی
شدم از بختِ خود حالی به حالی/ سُرودم همچو «حافظ» شاعرانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
پس از آن با دو جیبِ پـُر زِ خالی/ گرفتم وامکی از آن حوالی
که تا شاید به دست آورده مـالی/ گدایی گفت با من این فسانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
و فردا ناگهان از راهِ دوری/ دو تا مردِ خبیث و لَندَ هو ری
و نوشِ جا ن کردم از آن ها چه جوری/ فراریدم از آن ها چون سمانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
سپس خود را درونِ خانه دیدم/ فضا را خُرده ای بیگانه دیدم
بچه بارَم همه دیوانه دیدم/ کشید از مَغزِ من آتش زبانه
«شتر درخوا ب بیند پنبه دانه»
شود گاهی ز گرما کلّه ام گرم/ زَنَم پُشتَک به درَّ م جامۀ چَرم
چو رُستم کوهِ سنگی را کنم نرم/ بدونِ اعتراض و حرف و چانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه»
شِـتابان نیمه شب در پیچِ بـُلوار/ پِرایدم را بکوبیدم به دیوار
چو گردیدم لَت و پا رو بدهکار/ ز «بیمه» شد تمامِ آن روانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه»
سَحَر گه همسر م با تخته ای سخت/ بفرقم زد که ای بَر گشته از بخت
چرا؟ چون بچه ها، افتادی از تخت/ وآن هم رویِ تیغِ تیزِ شانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه» : هوشنگ شاهنده

شبی در خواب دیدم محرمانه/ عروس تازه آوردم به خانه
بریدم رخت دامادی شبانه/ چنین می گفت رقاص زنانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گداها را همه مسرور دیدم/ شکم ها را همه معمور دیدم
به فصل عید جشن و سور دیدم/ زدم فی الفور طبل شادیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بدیدم قطع گردیده صداها/ لباس تازه پوشیده گداها
بدوش جمله از اطلس رداها/ همه با طمطراق خسروانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
ز حلویات رنگارنگ شیرین/ ز سوهان قم و سوقات نائین
از آن نان برنجیهای قزوین/ بیامد از برایم بار خانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بحلوا مسقطی می گفت پشمک/ بزن بر راحت الحلقوم چشمک
بایشان باغلوا گفتا بخشمک/ بود چشمک ز اطوار زنانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بدیدم اغنیا کرده حمایت/ ز کوران و شلان کرده رعایت
بیادم آمد آندم این حکایت/ که جنت می دهد حق با بهانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بچیدم هفت سین اندر شبستان/ سماق و سنجد و سیب و سپستان
سپند و سیر و سبزی های بستان/ زدم بر ریش خود از ذوق شانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
صلات ظهر می رفتم منزل خان/ بدیدم سفره چی می گسترد خوان
به روی میز نعمت های الوان/ گروهی جمع در آن آستانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
ز اقسام خورش در سفره چیده/ خورش ها را همه ناظر چشیده
قدح با آب لیمو صف کشیده/ مثال گفتگوی شاعرانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
یکی شامی باستعجال می خورد/ یکی کو کو بعیش و حال می خورد
یکی با کارد و با چنگال می خورد/ یکی هی لقمه می زد تاجرانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بپای جوجه ماهی بوس می زد/ فسنجان از شعف ناقوس می زد
ترک فریاد یا قدوس می زد/ شده روغن ز اطرافش روانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
کته چون دامن دشت نهاوند/ چلو طعنه زده بر کوه الوند
پلو چون قله ی کوه دماوند/ نموده مرغ در وی آشیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
به دل گفتم عجب کشکی خریدم/ عجب بهر فقیران سفره چیدم
عجب خیری از این مشروطه دیدم/ عجب تقسیم شد وجه اعانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
چرا خوابیده ای فصل بهار است/ آلاله شعله ور در کوهسار است
بنفشه جلوه گر در جویبار است/ نمی دانم خبر داری تو یا نه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
نه ادراک و نه استعداد داریم/ نه مشروطه نه استبداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم/ ز شیرین نیست نامی در میانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
همیشه تشنه نهر آب بیند/ گرسنه نان سنگک خواب بیند
برهنه خرقه ی سنجاب بیند/ مقصر خواب بیند تازیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه : شاعر ناشناس

از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ/ از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار/ این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال/ عارفی دیدم بارش تن ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد... : سهراب سپهری

عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...

۱۳۹۶ آذر ۱۳, دوشنبه

قهوه و قهوه خانه: در زنجیری از سروده ها و گزارش ها


چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات/ از عکس رُخش قهوه شود آب حیات
عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات: شاطرعباس صبوحی
*
نه لفظ دانم و نی معنی ا ینقدر دانم/ که‌ گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است
نمی ‌تپد دل خون‌ گشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است... : بیدل دهلوی
*
قهوه بس تلخست‌ کش نوشند مردم صبح و شام
لیک بس شیرین شود چون گشت با شکر عجین... : قاآنی
*
دایم به قهوه‌ خانه سماور صدا دهد/ یکبار هم سماور بابا صدا نداد
بقال بی‌مروت از آن میوه ‌ها به من/ یک آلوی کفک زدهٔ کم‌ بها نداد
نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی
یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
آن قهوه های تلخ دهن سوز/ وان حلقه های دود پریشان
بر پیشخوان کافه ی میعاد/ در شهر دوردست جوانی
آن قلب کودکانه ی ساعت بر سینه ی برهنه ی دیوار/ وان ساعت تپنده ی پنهان
درماورای پیرهن من/ هر یک ز شوق لحظه ی دیدار در اوج اضطراب نهانی
آن بوسه ی درشت نخستین بر سرخی عطش زده ی لب/ با خنده ای به گسترش موج
بر چهره ای به روشنی آب/ در لحظه ای که افتد و دانی... : نادر نادرپور
*
آن روزها رفتند/ آن روزهای عید/ آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار می کردند...
بازار در بوهای سرگردان شناور بود/ در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدم ها پهن می شد/ کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسک ها... : فروغ فرخزاد
*
بالای پلکان تا بوی قهوه ، سرسرای قهوه ای و گام های وسوسه انگیز تو
امید مشترکی که در بلندترین بام ها به حقیقت پیوست
آواز عشق اینده کی یا کجا نوشته شود/ بالای ماه؟
پاشنه بلند طلا/ زیر چراغ های چشمک زن، پایین پای ما؟
یا کاغذ سپید که بر زانوی سپید تو می ساید؟
دستی که دست های تو را جست سرشار بود از فیروزه ی رباعی خیام
انگشتری قواره ی انگشت توست ، البته می پذیری ، بانوی سربلندی ها
آن باغ زیر پوست ، با عطر کال نارنج ، با چشمه ی نمک ، جزیره ی مثلثی
روشن از آب دریا، آن ساقه های نیشکر که واژگان را در انزوای شان آزاد کرد
و گام های مصمم که به رغم تو پله ها را پیمود فروزان باد: محمد علی سپانلو
*
چشم های او هزاران درخت قهوه بود که بی خوابی مرا تعبیر می نمود
باران بود که می بارید و او بود که سخن می گفت
و من بود که می شنود آوای لیمویی لیمویی لیموییش را
او می گفت باید قلبهای خود را عشق بیاموزیم و من می گفت
عشق غولی است که در شیشه نمی گنجد/ باران بود که بند آمده بود
و در بود که بازمانده بود/ و او بود که رفته بود: کیومرث منشی زاده
*
شب که دستان خسته اش را می گشاید،
سُر می خورد از لای پستان هایش ماهِ تمام و از پهن راهی روشن و رویایی
شیر می بارد از آسمان و تو ملافه را/ از روی سینه ی روشنت پس می زنی
نوزاد تشنه ی رویایم
می مکد از دایره ی داغی/ قهوه ی روشن را و شیر را/ داغ داغ
می سوزد لب هایم
هزار خورشید سر زده انگار/ از مشرق لب هایت/ داغ داغ
و خدای من! گونه های گلگونت!
پنهان شده به زیر طره ای عرق کرده و بی تاب/ داغ داغ... : خسرو باقرپور
*
رباعی: فایده و زیان قهوه
مصرف قهوه گفته اند ای دوست/ سودمند است، بهر_ مو و پوست
گر که نوشی تو قهوه را بس داغ/ "سرطان_ مری" بیایدت به سراغ
  دکتر منوچهر سعادت نوری
*
گزارش ها
گزارش دیدنی از قدیمی ترین قهوه خانه شمال تهران (قهوه خانه عموهوشنگ)
کوچک ترین قهوه خانه ایران در دل بازار بزرگ تهران (قهوه خانه حاج علی و پسرش حاج کاظم درویش)
پاتوقی قدیمی و عجیب در شمال تهران (قهوه خانه عمو یحیی)
قهوه خانه قنبر با آواز ایرج
آواز خوانی و طرب در قهوه خانه گیلان
بازار میوه فروش ها در بوشهر (قهوه خانه ناجی)
قَهوه و مزایا و معایب نوشیدن آن: گفتنی های تغذیه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post_4.html

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

هنگامه: در زنجیری از سروده پیام ها و نام ها


سروده پیام ها
ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید/ حال خود را دیده‌، واغوثا و واویلا کنید
کیسه‌های خالی خود را دهید آخر تکان/ پس تکانی خورده دزد خوبش را پیدا کنید
تا به کی با این لباس ژنده می‌ریزید اشگ/ با جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید
خانه‌ هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفت/ آخر ای خانه‌ خرابان لااقل نجوا کنید
انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر/ کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید
خودکشی باشد قمه برسرزدن‌، آن تیغ تیز/ بر سر دشمن زنید و خویش را احیا کنید....
ای جوانان مدارس‌، بی‌سوادان حاکمند/ این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید...
چشم‌هاتان روشن ای مشروب خواران قدیم/ هم به‌ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید
کشور دارا لگدکوب سمند جور شد
راستی فکری برای کشور دارا کنید...: ملک‌الشعرای بهار
*
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد\/ شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند/ روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم/ لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد...
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی/ از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد: رهی معیری
*
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم/ چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم...
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری/ در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم: شهریار
*
معرفت نیست در این معرفت آموختگان/ ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت/ بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت/ ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش/ این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت/ که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان: فریدون توللی
*
چشم من ، گویی که این هنگامه را در خواب می بیند/ لحظه ای دیگر پاره های عکس من
ظاهر شد از اطراف آیینه جمع شد ، تصویر دیگر شد/ چشم ، گویی چشم پیشین بود
گونه ، گویی گونه ی دیرین/ لیک در ترکیب ، با تصویر اول نا برابر شد/ هر چه در بیگانگی
کوشید با من از او آشناتر شد/ من در آن تصویر، سیمایی نجیب و نازنین دیدم/ آه، سیمایی
که موهوم است اما جز حقیقت نیست/ در دل چشمش، هزاران چشم شوخ شرمگین دیدم
آه، چشمانی که در ابعاد تنگ هیچ صورت نیست/ من در آن تصویر، مهر و کینه را با هم قرین دیدم
گرچه این اضداد را هرگز به صورت، هیچ وحدت نیست
من در آن آیینه ی روشن صبحگاهان این چنین دیدم... : نادر نادر پور
*
یک عمر ساختن/ آنگه به جا نهادن و رفتن به هیچ و پوچ؟
آخر چه می رود بر این جهان که در همه ی جاده های آن
هنگامه های بی سر و سامانی است و کوچ: سیاوش کسرایی
*
چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست/ عاشقان گل ز افسون خیال
سوی صحرا می شتابند از نهفت/ تارها گردند از بند ملال
شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم/ جلوه ها دارد در آغوش بهار
آن چنان کز جنبش جادو فریب/ زنده می دارد به خاطر یاد یار... : فرخ تمیمی
*
دیرست ، گالیا: هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ ِ آتش و خون دارد این زمان/ هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست
عصیان ِ زندگی ست/ در روی من مخند/  شیرینی ِ نگاه ِ تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق/  بر من حرام باد تپش های قلب ِ شاد..
در گوش ِ من فسانه ی دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه... : هوشنگ ابتهاج
*
هنگامه نشسته بود ، من گفتم/ هنگام رسیده است باید راند
سجاده ی پلک نازنین بگشای/ باید که نماز آخرین را خواند
تر کن لب را به بوسه ی بدرود/ بگشای دو بال بادبان در باد... : نصرت رحمانی
*
دیرست ای امید/ بگذر ز رودها
دریانورد باش/ مرد نبرد باش/ بر شو به کوه ها/ هنگامه گرد باش
از بیشه ها بیا بشتاب و مرد باش... : مهدی سهیلی
*
هنگامه ها عیان شد و این جغد ِ بد شگون/ در خود فرو شکسته و تیغش بُرنده نیست
این ابر ِ تیره گون که به سودای ِ رفتن ست/جزبا خروش ِ یکسره بیرون شونده نیست...
شهری که بی ترنم ِ بودن زده به خواب/ شایسته ی زنانِ زنده و هستی دهنده نیست
نرگس که رعد ِ واژگان ِ صدایش مکرر است/جایش فضای ِ کینه ِ گرگ ِ درنده نیست
مردان ِ این کرانه کجایید ؟ ای دریغ
آن وعده های ِ گم شده تسکین دهنده نیست: داریوش لعل ریاحی
*
نگاه_ ما به روی هم به لغزید/ دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ و هستی ، جامه ی زربفت پوشید
در آن "هنگامه ی نوش_ محبت" / که خون ما ز عطر" وصل " جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
 نام ها
هنگامه نامی فارسی برای دختران است و ممکن است به یکی از این اشخاص یا موارد اشاره کند:
هنگامه اخوان (متولد ۱۳۳۴ در فومن) خواننده ی موسیقی سنتی ایرانی است
هنگامه قاضیانی (متولد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۴۹ در مشهد) هنرپیشه ی سینما و تلویزیون و خواننده ی ایرانی است.
هنگامه خوانندهٔ افغان (متولد دسامبر ۱۹۶۲ در کابل) نام اصلی او"زهره" و ساکن تورنتو کاناداست
هنگامه برزین (متولد ۱۳۴۳ در لاهیجان) از خوانندگان پاپ ایرانی مقیم لس‌ آنجلس در آمریکاست.
ترانه ی قسم می خورم - اجرا: هنگامه برزین
ترانه ی کجا بودی تا حالا - اجرا: هنگامه برزین
هنگامه حمید زاده (متولد ۴ بهمن ۱۳۶۷ در تهران) بازیگر سینماست
هنگامه شهیدی (متولد ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۴ در مشهد) فعال حقوق زنان و مطبوعات، خبرنگار سیاسی و نویسنده ی  زن ایرانی است.
هنگامه (یاشار) مفید (متولد ۱۳۳۵ در تهران) شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، بازیگر و کارگردان تئاترهای کودک و نوجوان و خواننده ی ترانه‌های کودکانه است. او خواهر بیژن مفید، بهمن مفید، اردوان مفید و هومن مفید است.
هنگامه (فیلم)، فیلمی سینمایی به کارگردانی ساموئل خاچیکیان محصول سال ۱۳۴۷ است.
هنگامه (آلبوم موسیقی)، آلبومی با صدای علیرضا افتخاری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post.html

۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

رباعی: الهه



ای که یاری فرشته خو داری
دلبری نازنین ، نکو داری

غم مخور بهر زندگی، هشدار
یک الهه ، به روبرو داری

دکتر منوچهر سعادت نوری