ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

رباعی

 
عطر یار
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم
دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم

پیمانه بود و باده و بزم، اما
از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه

سا‌حل و بندر در زنجیری از سروده های یک سراینده

بندر = سا‌حل - كرانه - کران - کناره...  

از بر دروازه ی قرآن شیراز/ تا به دزفول و سنندج تا به اهواز
از کران_ لنگه، تا قلب_ لرستان/ یا ز تهران تا به ساری، تا گلستان...
از جوار جنگل نور، خط سا‌حل در شمال/ تا به قلهک، باغچه ‌های_ کوی یخچال...
از سمنگان تا کناره، راه چالوس/ از ورای صخره ها و جلگه ‌های سبز زاگروس
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیا ن را دوست دارم
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان_ فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور_ وصل تست سراپايم 
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را 
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشان
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان
درساحل_ وجود تو می گشتم/ با گام ‌های  واله و شید‌ایی
دریای_ اشتیاق تو می جستم/ در روزگار_ حسرت و تنهایی
*
کی شود با شوق، آیی  نزد_ من/ غمزه ها، با قامت_ رعنا کنی
کی شود با صد فسون، با اشتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود، خواهی حریرین بستری/ تا که در آغوش من، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج_ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران، کنار_ ساحلی/ خواب آسوده، در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری_ خویش/ یاد_ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت_ رفتن، با دل_ پر حسرتی/ ‌کفش هایت، آورم تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما، فردا کنی
*
خواهم بروم به روی آن شن ‌ها/ در ساحل و در کرانه ی دریا
آنجا که به عشق، شستشو دادیم/ هر پاره ی جان و پیکر خود را
*
سخن_ عشق تو از خاطر و از سر نرود
کشتی_ عشق که پهلو بگرفت در بندر
ماندگار ست در آن ساحل و دیگر نرود

دکتر منوچهر سعادت نوری

شعله های عشق


شعله های عشق_ ما تابنده و پاینده است
سخن_ عشق تو از خاطر و از سر نرود

کشتی_ عشق که پهلو بگرفت در بندر
ماندگار ست در آن ساحل و دیگر نرود

دکتر منوچهر سعادت نوری 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه

عاقل و دانای شهر و دنیای امروز


شبی زعاقل و دانای شهر* پرسیدم
چه روی داده که شادی درین دیاران نیست

نزاع و جنگ و ترور چیره است بر همه جا
نشانه ای ز مدارا و عشق و ایمان نیست

به غصه گفت: نگر سوی حاکمان_ زمین
فضیلت و خرد و بینشی در ایشان نیست

و ای بسا که زمانه نکو نخواهد شد
چرا که کار_ جهان جز به امر_ آنان نیست

دکتر منوچهر سعادت نوری
*  یادآوری: سال ها پیش "شهریار" نیز چنین سروده بود:
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم
چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست,,, 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

شبانه های یک سراینده



امشب ز کوی_ عشق دهیـم آواز/ ابیات خواجه حافظ_ دانا را 
 وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار_ آشـناست یقین ما را 
 ای آمده، ز شهر گل ابریشم/ دل نزد ماست، کشور شیدا را 
 جانانه ای به عطر_ گل ابریشم/ در ما هوای تست، سرا پا را 
 دلبند_ روی_ خوب_ تو ایم و آن/ چشم_ سیاه و قامت_ رعنا را 
 سوی تو بوسه ایم، چو گلباران/ بر آن، لب و یکایک اعضا را 
 گو آسمان متاب، شبانه ماه/ برق_ نگاه_ تست، که دنیا را 
 گر توده ابر ‌تیره رسد ناگاه/ تابان کنی تو راه_ به فردا را 
 وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار_ آشـناست یقین ما را 
 امشب ز کوی_ عشق، دهیـم آواز/ در ما هوای تست، سرا پا را
*
آن شب که در هو ای تو، چشمم به راه بود/ سرنای عشق را، خوش و شاداب می زدم
نقش و نگار_ دلکش_ تو، روی_ ماه بود/ از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی...
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
گر بی تو شبی سحرشود، دانم/ تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد...
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان روز
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور/ در طلوع جانفروز یک خیال...
*
تا که چون گلشن عشق، سبز و آباد شدیم/ سر به سر عزم و تلاش، کوه ایجاد شدیم
سوی یک مقصد خیر، همره ، همزاد شدیم/ ز آتش کوره ی غیر، یکدم آزاد شدیم
روشنایی و سرور، شب_ میلاد شدیم/ ساحل_ طلعت_ نور، خوش و دلشاد شدیم
نا گه از مکر_ غريب، شهر_ فریاد شدیم/ پی_ یک خیل_ فريب، سیل_ آحاد شدیم
بهر_ یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم/ قعر_ یک چاله به جبر، غرق_ بیداد شدیم
گنج_ ایمان و ‌امید، رفته بر باد شدیم/ قوم_ دیرين_ وداد، جمع_ اضداد شدیم
چاه_ غم‌ های زمان، غصه بنیاد شدیم/ از سر_ بام_ جهان، خا طره ، یاد شدیم
تا که با عزم و تلاش، کوه_ ایجاد شدیم/ بهر_ یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را 
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشا ن
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های  واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار حسرت و تنهایی
*
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو، ره بر من گرفتی/ چه آگه از بسا نکته که ناگه افتد و دانی
و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش 
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم
در آن شب/ سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه/ دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:
"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم/ میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"
نکردی تو بیان/ نه راندی بر زبان/ اما، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم
سحر، پدرام و عطر آلود/ فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر، هر لحظه قربان تو بودم
*
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجوید گلشن شب بوی تو
جاده ی ابریشم_ من قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط_ ابروی تو
*
درسحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسمان، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران به گرد_ ما بودند/ جای ما، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم 
در میانسالگی و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار_ ما، کوچ از آن‌ دیاران شد
در سراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
در شبانگاه_ عهد_ پر جنجال+/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار_ قطب_ شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
+ در برخی از نسخ به شکل "در شبانگاه_ پیری و عزلت" نیز آمده است
*
عاقل و دانای شهر و دنیای امروز
شبی زعاقل و دانای شهر++ پرسیدم/ چه روی داده که شادی درین دیاران نیست
نزاع و جنگ و ترور چیره است بر همه جا/ نشانه ای ز مدارا و عشق و ایمان نیست
به غصه گفت: نگر سوی حاکمان_ زمین/ فضیلت و خرد و بینشی در ایشان نیست
و ای بسا که زمانه نکو نخواهد شد/ چرا که کار_ جهان جز به امر_ آنان نیست

دکتر منوچهر سعادت نوری
++  یادآوری: سال ها پیش "شهریار" نیز چنین سروده بود:
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم
چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست,,, 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

هوشنگ در زنجیری از سروده ها


جهاندار هوشنگ با رای و داد/ به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهل/ پر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهی/ چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا/ جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگر/ به داد و دهش تنگ بستم کمر
وزان پس جهان یکسر آباد کرد/ همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ/ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون/ کزان سنگ خارا کشیدش برون: فردوسی
هوشنگ در سروده های فردوسی

هست آگاهی به پیش سالکان/هرکه سالک نیست او را مرده دان
من ترا خسرو گرفتم یاعمید/ یا چو کیکاوس وقتی یا رشید
یا فریدون وسکندر درجهان/ یا چو دارابی و هوشنگ زمان
یا چو طهمورث و ضحاک ای پسر/ یا چو رستم پهلوان پر جگر
یا تو چون بهرام یا همچون قباد/ یا تو چون نوشیروان با عدل وداد...: عطّار نِیشابوری

هر که آمد در این سرای غرور/ همدمش محنتست و منزل‌ گور
کو ز پیغمبران مسیح و کلیم‌؟/ آدم و شیث و نوح و ابراهیم‌؟
ازشهان کیان جم و هوشنگ/ یا فریدون با فر و فرهنگ
یا زگردنکشان تهمتن کو/ گیو و گودرز و طوس و بیژن‌ کو
همگان خفته‌اند در دل خاک/ آن یکی خرم آن دگر غمناک: حکیم سنایی

ای فگنده امل دراز آهنگ/ پست منشین که نیست جای درنگ
تو چو نخچیر دل به سوی چرا/ دهر پوشیده بر تو پوست پلنگ
دل نهادی در این سرای سپنج/ سنگ بسیار ساختی بر سنگ
چون گرفتی قرار و پست نشست/ برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ
لشکری هر گهی که آخر کرد/ نبود زان سپس بسیش درنگ
هر سوی شادمان به نقش و نگار/ که بمرد آنکه نقش کرد ار تنگ
غایت رنگ‌هاست رنگ سیاه/ کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟
ای به بی‌دانشی شده شب و روز/ فتنه بر دهر و دهر بر تو به جنگ
دشمن از تو همی گریزد و تو/ سخت در دامنش زده‌ستی چنگ
زی تو آید عدو چو نصرت یافت/ کرده دل تنگ و روی پر آژنگ...
گرت هوش است و سنگ‌دار حذر/ ای خردمند، از این عظیم نهنگ
هوش و سنگت برد به گردون سر/ که بدین یافت سروری هوشنگ... : ناصرخسرو

نامه فتح تو ای شاه به چین بایدبرد/ تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ار تنگ
ای به لشکر شکنی بیشتر از صد رستم/ای به هشیار دلی بیشتر از صد هوشنگ... : فرخی سیستانی

تو شاه جهانگیری ای شاه جهاندار/ تو خسرو_ صفداری ای خسرو_ صفدر
ای چتر، تو را نصرت و تأیید شده یار/ وی تیغ، تو را فتح و سعادت شده یاور
در صدر، چو خاقانی و در قدر، چو هوشنگ
در عدل، چو نوشروان در جنگ، چو نوذر... : مسعود سعد سلمان

چون‌ قلب ‌همه‌ روحی چون ‌روح‌ همه ‌عقل/ چون‌ عقل‌ همه‌ هوشی و چون‌ هوش همه سنگ
با صولت کاموسی و با دولت کاووس/ با شوکت جمشیدی و با حشمت هوشنگ...: قاآنی

خطهٔ ایران منزلگه شیران که خداش/ نام پیروزی بنگاشته برهر سر سنگ
کشوری جای مه آبادی و شاهان مدی/مهترانی چو کیا مرز و چو آذر هوشنگ...: ملک الشعرای بهار
هوشنگ در سروده های ملک الشعرای بهار

در قتلگاه داس و دانه و خاک/ وقتی که سنگ های غرور، خروشیدند
و کهرم، شیهه زد از برج های قلعه ی سرزمین من...
چنین شد که ناله فتاد در نی / و ابلق جهید ز جای، چون رعد
و فریاد فریدونم، هوشنگ را خروشاند در کوه... : پرویز ابوالفتحی

ای بسا "اشتر"ست و "گاو" و 'پلنگ"/ نیست دیگر به روی گل ها رنگ
نه اثر ز " آرش" است و تیر_ خدنگ/ نه ز "هو شنگ"، مرد_ با فرهنگ
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/09/blog-post_12.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

رباعی

دنیای امروز

ای بسا "اشتر"ست و "گاو" و "پلنگ"
نیست دیگر، به روی_ گل ها، رنگ

نه اثر، ز" آرش" است و تیر_خدنگ
نه، ز " هو شنگ"، مرد_ با فرهنگ*

دکتر منوچهر سعادت نوری