شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جندی شاپور


 ای ‌تو شهر_ جند_ شاپور ، جایگاه_ علم و فن / ای که دانشگاه_ ‌تو ، یاد آور_ فر_ کهن
پیشتاز _ دانش و فرهنگ _ عهد _ باستان/ ساختی مردان_ دانشور، به یکجا انجمن
ساحت _ ‌تو ، سنگر _ارزنده ی جهد و تلاش/ داشتی از هند و یونان، عالمانی رایزن
تربیت دادی ‌پزشکان ، حا‌ذق و نیکو سرشت/ ملجائی بودی برای دردمندان، مرد و زن
مرکز_ اسناد و آرشیو _ زمانه بوده ای/ شهر‌ت_ ‌تو، قرن ها در عالمی، پر‌تو فکن
یورش بیگانگان، هر چندگاه، دادت رکود/خوش که فا ئق آمدی، برصد گزند و بس فتن
جاودانه‌ ماندگاری ‌تو ، به تاریخ_ جهان/ ای ‌تو شهر_جند_ شا پور، جایگاه علم و فن
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/first-iranian-academic-site-jundishapur.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_30.html

چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

می‌بینم : در زنجیره ی سروده ها و ترانه ها

در خرابات مغان نور خدا می‌بینـم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم... : حافظ
 
قدرت کردگار می بینم/ حالت روزگار می بینم
حکم امسال صورت دگر است/ نه چو پیرار و پار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم/ بلکه از کردگار می بینم
غین در دال چون گذشت از سال/ بوالعجب کار و بار می بینم
در خراسان و مصر و شام و عراق/ فتنه و کارزار می بینم... : شاه نعمت‌الله ولی
http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=30534

فتنه ‌ها آشکار می‌بینم/ دست‌ها توی کار می‌بینم
حقه‌بازان و ماجراجویان/ بر خر خود سوار می‌بینم
بهر تسخیر خشک مغزی چند/ نطق‌ها آبدار می‌بینم
جای احرار در تک زندان
یا به بالای دار می‌بینم... : ملک‌الشعرای بهار
 
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت/ پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب/ چه درونم تنهاست: سهراب سپهری
 
اینجا که منم ، بهشت جاوید است/ اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش/ آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش/ گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد/ آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد
اینجاست که من ، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشتن ایام/ جلاد هزار ساله می بینم
اما ، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد... : نادر نادرپور
 
باز ما ماندیم و شهر بی تپش/ و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم/ باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها/  مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها...: مهدی اخوان ثالث
 
از پس پرده ی اشک/ خیره در مزرعه ی خشک فلک می نگرم
می بینم در دل شعله و دود/ می شود خوشه پروین خاموش
پیش خود می گویم عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است...: فریدون مشیری
 
هیچ می دانی چرا چون موج/ در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک/ این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ایهاالناس فال می بینم/ قدرت ذوالجلال می بینم...
عرصۀ مِهر و آشتی را تنگ/ بسطِ قهر و جدال می بینم
جانیان با جناب قدیسان/ رفته در یک جوال می بینم...
زوزهء گرگ هار می شنوم/ سروری با شغال می بینم
راستی مُرده است و پَستی را/ به کف اندر ، مجال می بینم
کفتر صلح را به خون پیچان/ کُشته ای چیده بال می بینم
قهرِ آب جنوب می شنوم/ قحط باد شمال می بینم
کاروان را به ساروانی ی ظلم/ ره به سوی زوال می بینم
زائران چنین مسیری را/ رستگاری محال می بینم...
شهر را سالهاست مدفون در/ رنجِ قحط الرجال می بینم
زآنچه در سال نو به بار آید/ حسرتِ پارسال می بینم
فعلِ «امیّدوار بودن » را/ مایۀ انفعال می بینم
«چه توان کرد؟» را : «نمی دانم»
پاسخ این سئوال می بینم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=31923

پرده ی پندار من ، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_ ترا من ز خدا می بینم
شاهد از خواجه ی شیراز، ز حافظ آمد/ آن که او را ، همه دم ،  راهگشا می بینم :
"کس ندیده‌ ست زمشک ختن و نافه ی چین/ آنچه من هر سحر از باد صبا می‌بینم"
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی نشانی از تو می بینم - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=bYXtRbUsHUk
ترانه ی همه‌ شب خواب می بینم - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=psEKnEig5UA
ترانه ی فقط تو رو می بینم - اجرا: امیر آرام
https://www.youtube.com/watch?v=eBOs1xRJ_Nc
ترانه ی خواب می بینم - اجرا: شهرام صولتی
https://www.youtube.com/watch?v=3YxVC-ZeEnk
ترانه ی يه عمرِ خواب مي بينم - اجرا: شکیلا
https://www.youtube.com/watch?v=H97xCKuRbEQ
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_20.html

یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زنجیره ی "گوهر" در سروده های یک سراینده




١
نازنینا، بهترین گوهر، تراست
ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
رشته ژن هایی، ز "معنا" و، ز "رخ"
همچو فیروزه به انگشتر، تراست!
٢
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
٣
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان/ شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده" دور "بستر" و یک "هسته" آن میان/ اما، هزار جسم دگر، اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است/ برآن " گذار نیک عنا صر" میسر ‌است
بستر گرفته "پرچم رنگین"سوز و ساخت/ کانجا "مدار ‌گوهر بس ریشه" شد شناخت
هسته‌ که جای "اخگر ارث" و صفات اوست/ آماده بر "وظایف_ باریک تر" ز موست
هر بخش، صادقانه دلاویز پیشه ای/ کوشیده، بهر تو و جان تو ، مدام
هرپیشه گوش گشته ، به فرمان ریشه ای/ تا از مدار ‌گوهر آن، "سرکشد" پیام
منگر به سادگی، به چنان بخش و این مدار/ زیرا  هزار نظم نکو، لازم است کار
اندیشه کن به یاخته و نقش کردگار/ نظم خدا  و حکمت او را ، سپاس دار
٤
آن گلشن و ملك برين/ ايران_ شادان شد غمين/ هرگز مجو آن سر زمين
يك دم به اين منوال ها/ درطول دوران سال ها
 فقر و بلايا چيره است/ دنيا به حيرت خيره است/ شفاف آبش تيره است
افتاده در گودال ها/ درطول دوران سال ها
 ايام آن خامو ش و تار/ آشوب و تهمت بر قرار / فرزند و مادر غمگسار
بس ماه ها شوال ها/ درطول دوران سال ها
 روي زنان را بسته اند/ آزادگان دلخسته اند/ دست قلم بشكسته اند
نا مردمان دجال ها/ درطول دوران سال ها
 سرمايه ها رفته ز كف/ در راه و كار بي هدف/ گنجينه ها گشته تلف
غارت شده اموال ها/ درطول دوران سال ها
 آن مهد و مرز پر گهر/ پيشتاز فرهنگ و هنر/ از پهنه ي شوكت به در
شد با چنين اهمال ها/ درطول دوران سال ها
 تا سال آينده به بين/ ارج و شكوه "هند" و "چين"
ايران به حال واپسين
سر گشته در جنجال ها/ درطول دوران سال ها
 اين قصه ها ناگفته است/ بس فتنه ها نهفته است/ اوضاع ملك آشفته است
افزون بود امثال ها/ درطول دوران سال ها
 روزي بر آيد آفتاب/ سازد وطن را پر شهاب/ نور رها گيرد شتاب
نيكو شود احوال ها/ درطول دوران سال ها
۵
ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
 در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
 در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
 ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
 ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
 عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
 وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
 ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه  داری؟
 ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
٦
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته مانده ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/ جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار/ کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر/ وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان/ با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم

 دکتر منوچهرسعادت نوری

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

صحبت : در زنجیری از معنا واژه ها و سروده ها و ترانه ها


 برخی از معانی و مفاهیم صحبت
١ -  صحبت: گفتگو - عشق - محبت -  دوستی - خلطه - آمیزش - نشست و برخاست - هم نشینی - هم بستری - همراهی -  سخن گفتن (با فعل کردن و ندرتاً با داشتن صرف شود): لغت نامه ی دهخدا
٢ - صحبت: همدمی کردن - یاری  - همراهی - سخن گفتن - گفتگو...: فرهنگ فارسی معین
٣ - صحبت: گفتگو - مشغول شدن و پرداختن به چیزی - آمیزش جنسی - یار و همدم شدن ...: فرهنگ لغت عمید
٤ - صحبت: آمیزش - مصاحبت - نشست وبرخاست - همدمی - همراهی - هم نشینی - تکلم - گپ - گفتگو - مباحثه - محاوره - مذاکره - مصاحبه - مکالمه: فرهنگ واژگان
۵ - صحبت: همدمی کردن - گفتگو کردن - واژه نامه ی نوین تالیف محمد قریب
٦ - گفتگو: نوعی برهم‌کنش بین دو یا چند نفر و ارتباطی بداهه بین دو یا چند نفر از مردم در راستای رسوم موجود می‌باشد. تحلیل گفتگو شاخه‌ای از جامعه‌شناسی است که به مطالعه ی بافت و ساختار رفتار های انسانی با نگاهی عمیق تر به رفتار های گفتگو می‌پردازد. یکی از اولین متفکرانی که بر گفتگو برای یافتن حقیقت تأکید می‌کرد، سقراط بود. او معتقد بود آفرینش معنا در پرتو گفتگو حاصل می شود. بدون مکالمه نمی توان انتظار شنیدن و همرأیی داشت. هیچ یک از مکالمات سقراطی برای قانع ساختن یا مخالفت ورزیدن نبود. او شالوده ی این مکالمات را فهم و تفهم می‌دانست. اساساً گفتگو راهی برای فهمیدن است، راهی که خود نیز بخشی از این دانایی را شکل داده و تنها ابزار دست یافتن به فهم صحیح نیست: دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا

صحبت در زنجیری از سروده ها

١ - در برخی از سروده های کهن
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که پسا دست خلاف آرد و صحبت (الفت) ببرد: ابوشکوربلخی
 ما صحبت همدگر گزینیم/ بر دامن همدگر نشینیم
یاران همه پیشتر نشینید/ تا چهره ی همدگر ببینیم
ما را ز درون موافقت‌هاست/ تا ظن نبری که ما همینیم
این دم که نشسته‌ایم با هم/ می بر کف و گل در آستینیم...: مولوی
 هر که با من بد است و با تو نکو
دل منه بر وفای صحبت او: سعدی
 بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی به درآید...: حافظ
 با مردم نا اهل مبادا صحبت
کز مرگ بتر صحبت نااهل بود: خواجه عبداﷲ انصاری
 دل که آیینه ی صافیست غباری دارد/ از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی...: حافظ
 منشین با بدان که صحبت بد/ گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی به این بزرگی را /پاره ای ابر ناپدید کند: حکیم سنائی
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم/ که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم/ روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم...: حافظ
 از این دیو مردم که دام و ددند/ نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گمست/ ز نامردمی های این مردمست
گوزن گرازنده در مرغزار/ ز مردم گریزد سوی کوه و غار
همان شیر کو جای در بیشه کرد/ ز بد عهدی مردم اندیشه کرد...: نظامی
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست
غرض اینست وگرنه دل و جان این همه نیست...: حافظ
 از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزد/ دل به عذر قدمش از سر جان برخیزد
عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوان
پیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد...: فروغی بسطامی

 ٢ - در برخی از سروده های این زمانه
چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم/ بنمودند بما خانهٔ خماری چند
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند...: پروین اعتصامی

 دوش در تيرگي_ عزلت_ جان فرسايي/ گشت روشن دلم از صحبت روشن رايي
هرچه پرسيدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه ، به از لذت_ هم صحبتي_ دانايي...
گفتم از راز طبيعت خبرت هست ؟ بگو/ منتهايي بودش ، يا بودش ، مبدايي؟
گفت از اندازه ي ذرات محيطش چه خبر؟/ حيواني ، كه بجنبد ، به تك_ دريايي
گفتم آن مهرمنور چه بود؟ گفت بود/ در بر_ دهر ، دل_ سوخته ی  شيدايي
گفتم اين گوي_مدوركه زمين خواني چيست؟
گفت سنگي است كهن ، خورده بر او تيپايي ....: ملک الشعرای بهار

 ما چشمه ی نوریم بتابیم و بخندیم/ ما زنده ی عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم...: رهی معیری

 به گرد او نرسی جز به هم عنانی دل/ اگر چه جان من از چابکی به باد رسی
بهشت گمشده ی آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی...: شهریار

 من از جوانی های تو ، بر لوحه ی پندار/ همواره ، تصویری جوان دارم
آری، در آن ایام ، ای هم صحبت دیرین
سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود...: نادر نادرپور

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود...: سهراب سپهری

 دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود/ کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود/ کاش اسم همه ی دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود...: مریم حیدرزاده
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم/ حسابت را کنار جام بگذارم..: مهدی اخوان ثالث

 قرن ما، روزگار مرگ انسانیت است/ سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد، نابجاست
قرن موسی چمبه هاست، روزگار مرگ انسانیت است...: فریدون مشیری

 تو ای که سیر در آفاق روح می کردی
چه شد چه شد که سخن از شکست می گویی
تو ای که صحبت فتح الفتوح می کردی: حمید مصدق

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست/ گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش/ كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟/ نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد/ ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است/ اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت/ و ین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست: هوشنگ ابتهاج (سایه)

در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را/ مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را
سزد گر اشک لرزان و نگاه آرزو گویند
به جانان با زبان بی زبانی حالت ما را...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت
چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت
شرح اين قصه، مجو از من كه از صحبت گذشت: دكتر منوچهر سعادت نوري

 خاتون شعر آمد، آواز در کلامش/ لبخند بر لب اما، اندوه در پیامش
لب بر لبش نهاده، سرخای جام باده/ تا بی ریا و ساده، عریان کند مرامش
دیدم به عشق شویَد، هر واژه تا برآید/ افسونگرانه جادو، از پیچ وتاب دامش
بنگر ز چیست صحبت، در قهقرای غربت
از تلخی گلی که، مفتون کند مشامش...: ویدا فرهودی

 صحبت از مرگِ شقایق ها نیست، صحبت از کشتنِ دشتی ست
که شقایق، گلِ یکساله یِ آنست
صحبت از ریشه و بذر و نَمی ست که در عماقِ زمین پنهان است
صحبت از نیستی است، نیستیِ هَستی ما به تمام، به تمام
صحبت از گلها نیست، صحبت از مرگِ زمین است و نفس
صحبت از کشتنِ دشت است، نه گلِ یکساله : رضا بایگان

من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین
تا که دل بستم به  تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو...
دكتر منوچهر سعادت نوري
***
 ترانه ها
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است: غزلی از حافظ - با همکاری شجریان، جلیل شهناز، اصغر بهاری، حسن ناهید و امیر ناصر افتتاح
https://www.youtube.com/watch?v=8z77RysKnPM
وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي: غزلی از حافظ - با همکاری شجریان، فرهنگ فر و مشکاتیان
https://www.youtube.com/watch?v=LEVSzL_Sgk8
ترانه ی "تنها و بی هم صحبت" (غریبی در سفر) همراه با متن غزل جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
https://www.youtube.com/watch?v=dVqb3zJ25BM
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_13.html 


سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تباه


 زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام خو شي از عمر بر غفلت گذشت
بسته شد پايم به زنجير و سزاوارم نه بود
واي ازين زندان كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد ﺁسمان ﺁشفتگي هاي زمان
عصر زرين جواني رفت و پر حسرت گذشت
ﺁنكه با جادوي عشق ﺁمد مرا، افسون نمو د
دشمن جانم شد او و از سر وحدت گذشت
همدمي بدخواه من شد ﺁنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني بر گشود از بهر من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه باد و توفاني بشد تند و مهيب
غرش  و پرخاش او از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت
چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت
شرح اين قصه، مجو از من كه از صحبت گذشت
 دكترمنوچهر سعادت نوري
١٩٦٢ - تهران
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/wish-hope.html
بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_27.html

یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سرمایه و سرمایه داری در زنجیری از سروده ها




 چنین داد پاسخ که پیمان من/ شنیدی مگر با جهانبان من.../ که سرمایهٔ مردمی راستی ست/ ز تاری و کژی بباید گریست : فردوسی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند/ زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند/ عاشقان را چو همه پیشه و بازار تویی/ عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند/ همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند/ همه از نرگس مخمور تو خمار شدند : مولوی
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد/ وز دست اجل بسی جگرها خون شد/ کس نامد از آن جهان که پرسم از وی/ کاحوال مسافران دنیا چون شد : خیام
 گر یک نفس ات ز زندگانی گذرد/ مگذار که جز به شادمانی گذرد/ هشدار که سرمایه ی سودای جهان/ عمرست چنان کش گذرانی گذرد : خیام
 نیاید از تو کس را سایه داری/ که نا پایندگی سرمایه داری/ اگر پایندگی بودی جهان را/ هویدائی نبودی عقل و جان را/ همه دنیا سرابی می ‌نماید/ جهانی ملک خوابی می ‌نماید: عطار نیشابوری 
رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد ست/ آدم از سرمایه داری قاتل آدم شد ست : اقبال لاهوری
آنچه را با کارگر، سرمایه داری می کند
با کبوتر، پنجه ی باز شکاری می کند
می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار
بهر قتلش، از چه دیگر پافشاری می کند : فرخی یزدی
 این همه جلوه و در پرده ، نهانی گل من/ وین همه پرده و از جلوه ،عیانی گل من/ سر سوداگریت ، با سر سودایی ماست/ وه که سرمایه ی هر سود و زیانی گل من : شهریار
ترفندهای سرمایه داری/ پیش بینی مارکس را مخدوش می کند
لنین به کمک تاریخ می شتابد/ و با عجله مارکس را به جلو هل می دهد
و طی نامه ای به گورکی می نویسد/ باید واژه خدا را به کار نگیری...
دنیا در بستر نیرنگ آرمیده است/ اریستوکراسی با جلیقه مخمل
بر پله های سازمان ملل/ بار انداخته است
و به دنیا برگ زیتون تعارف می کند... : سلمان هراتی
 رباعی سرمایه داری
دنیا ، اسیر قدرت سرمایه داری است
سرمایه ، پشتوانه ی دولتمداری است
 گاهی "صناعی" و گاهی "تجاری" است
اما "مهارت" است که امروزه کاری است
 دکتر منوچهر سعادت نوری

شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

واژه ها



ای هراسان ازبرای واژه ها
راه ، باریک است
واژه ، تاریک است
واژه ی شفاف وپاک
تن ، فرو برده به خاک
 واژه ها ، تحریف شد
"خانه" و"آزادی" و"ایمان" و"کیش"
گوش بر"آهنگ" خویش
گفته های یک "رفیق"
نکته های بس "دقیق"
"پیشوا" و "رهبر" و "کوه" و "ندا"
"رستگاری" ، "باور" و "عهد" و "وفا"
هرکه را و هرکجا
گونه ای ، تعریف شد
 راه ، باریک است
واژه ، تاریک است
"حجره های سفسطه"
"کوچه های مغلطه"
روز و شب بازست و نزدیک است
ای هراسان از برای واژه ها
 دکتر منوچهر سعادت نوری
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-16.html

 Here is the poem of Words which was composed by this author in Tehran in 1982:

 In a very beautiful land
At a corner of the world
There are people frightened
And in pain for the word
 The roads are narrow
The words have shadow
Limpid terms and prose died
Purity could not be defined.
 Many terms once popular
Have changed meaning
Name a few, they are
Home, Freedom, and Believing
 Tuning to a favorite song
Or a rhythmic narration
Communicating to a
Friend of long duration
Reading an inspirational quotation
All are out of consideration.
 Some other words such as
Leader, Vanguard, Assertion,
Trust, Fidelity, and Salvation
Now mean kinds of
Their respective antonyms
 In a very beautiful land
At a corner of the world
The roads are narrow
The words have shadow
The stores of fallacy
The malls of sophistry
Open 24 hours a day,
Seven days a week
And they are just a block away!
 Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://www.othervoicespoetry.org/vol29/noury/index.html

 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار