پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زنجیره ی سروده های " چرا ؟ " از برخی سرایندگان این زمانه


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار/ اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود/ ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم درتو چشم من نخفت/اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر/ این سفر راه قیامت میروی تنها چرا: شهریار 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز... : فروغ فرخزاد

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک/ چرا ز جهان روی گردانده ای؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی/ که در حسرتش جاودان مانده ای؟
در این شهر غربت که مأوای توست/ چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه… : نادر نادرپور

پس چرا باران نمی آید؟ / نمی دانم
ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی / ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، ای گروه تشنگان/ سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا/ ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید... : مهدی اخوان ثالث

آخر چرا به سینه ی انسان دیگری/ شمشیر می زنیم؟
ما ذره های پوچ/ در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش/ گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟ ... فریدون مشیری

چرا ؟ که در پس دیوار گوش ها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلاخیز است …: حمید مصدق

آن صداها به کجا رفت/ صداهای بلند گریه ها قهقه ها
آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد؟
پس چرا حافظ گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار/ به کجا رفت کجا؟
به کجا می رود آه/ چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا این امانت ها را باز پس خواهد داد؟ دکتر شفیعی کدکنی

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_20.html
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/بس رهسپار خاک عدم، دسته دسته شد..
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم ، نشسته شد  
دکتر منوچهر سعادت نوری

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده


من چرا آن قامت رعنای زیبا دوست دارم
یا چرا آن گلرخ_ گیسو طلا را دوست دارم
یا که آن چشمان_آبی و فریبا دوست دارم
من چرا آن دلبر_ ظالم بلا را دوست دارم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

چرا  ا نوا ر تا با ن ، آ رزو شد / چرا  رگ ها ی عا شق ، تا ر مو شد
چرا یوسف ، زلیخا شد  فسا نه / ‌چرا  بس عشق ، حر ف  و گفتگو شد
چرا خسرو نه شد همرا ه شیرین / ‌چرا مجنون به صحرا سو به سو شد
چرا فرها د ا ز شیرین جد ا ما ند/ کنا ر بیستو ن ،  ا و  کو به  کو شد
چرا  آ رش  همه جا ن در کما ن کرد / که مرز کشور ی پا یا ن ا و شد
چرا آ ن  رستم  فر خ  سو ا ر ا ن / نبر د ی  نا برا بر ،  روبرو  شد
چرا  آ ن را بعه  د ر خون به غلتید / چرا  فر یا د حلا ج  د ر گلو  شد
چرا  ناهید خو با ن ر فته ا ز یا د / چرا  اهر یمن ، ا ینگونه  نکو شد
چرا  ظلمت ، بشد چیر ه به ا فلا ک /  چرا  ا نو ا ر  تابان ، آرزو شد
چرا مهر و وفا ، گشته فرا موش / چرا عهد  و  زما ن ، آ شفته خو شد
چرا ایران ، گسست از ارج و شوکت / ا سیر و برده ‌ی دست عد و شد
نمی د ا نم ترا ،  پا سخ چه گویم / همین د ا نم که د نیا ،  زیر و رو شد
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر
درین  زندان ، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست ، عزا دار
ولی در کوی_ د یگر ، شادمانی است
چرا ا فتاده بس مشکل به عشاق
نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام
که حسرت ها ، به  د و‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست
به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم
دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر
چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست
چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_21.html

توفان برف ،  دل به زمین بازد
و ینگو‌نه عشق را ،  چرا جوید
تا روی خاک_ ‌پاک ، ‌تن اندازد
باید که چرک را ،  ز  زمین شوید
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد
آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت
منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران
آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسا ر
بس پیر و جوان ، قا فله ای بهر عزا شد
آ شفته د ل ا يرا نی_ مظلوم ، بپرسد
کی ؟ دوره ی پا یا نی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_7684.html

دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_21.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زنجیره ی "پلنگ" : در برخی از سروده ها ی ادبی، اجتماعی، سیاسی، عشقی و توصیف جلوه های طبیعت


 آن صحن چمن، که از دم دی/ گفتی دم گرگ یا پلنگ است
اکنون ز بهار مانوی طبع/ پرنقش و نگار همچو ژنگ است: رودکی
 به پیکار دشمن دلیران فرست/ هزبران به آورد شیران فرست
به رای جهاندیدگان کار کن/ که صید آزموده‌ست گرگ کهن...
گرت مملکت باید آراسته/ مده کار معظم به نوخاسته
سپه را مکن پیشرو جز کسی/ که در جنگ ها بوده باشد بسی
به خردان مفرمای کار درشت/ که سندان نشاید شکستن به مشت
رعیت نوازی و سر لشکری/ نه کاری است بازیچه و سرسری
نخواهی که ضایع شود روزگار/ به ناکاردیده مفرمای کار
نتابد سگ صید روی از پلنگ/ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ...: سعدی
 رعیت گوسفندند، این سگان گرگ/ همه در گوسفندان اوفتاده
پلنگی چند می‌خواهیم یا رب/ درین دیوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پای این گردن‌زنان است/ سراسر ملک ویران اوفتاده
چه می‌دانند کار دولت این قوم
که در دین‌اند نادان اوفتاده...: سیف فرغانی
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر که خالیست
شاید که پلنگ خفته باشد : سعدی
گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم/ همواره پیش دیو بداندیش چاکرند
ور گاو و خر شدندپلنگان روزگار/همواره‌شان به دین و به دنیا همی‌درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم/ گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند/وینها ضیاع و ملک یتیمان همی‌برند
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده‌اند
اندر میان خلق، حاکم وقاضی و داورند... : ناصرخسرو
 گر به کوه اندر پلنگی بودمی/ سخت فک و تیز چنگی بودمی
گه پی صید گوزنی رفتمی/ گاه در دنبال رنگی بودمی
گاه در سوراخ غاری خفتمی/ گاه بر بالای سنگی بودمی
صیدم از کهسار و آبم ز آبشار/ فارغ از هر صلح و جنگی بودمی
گه خروشان بر کران مرغزار/ گه شتابان زی النگی بودمی
یا به ابر اندر عقابی گشتمی/ یا به بحر اندر نهنگی بودمی
بودمی شهدی برای خویشتن/ بهر بدخواهان شرنگی بودمی
ایمن از هر کید و زرقی خفتمی/ غافل از هر نام و ننگی بودمی
نه مرید شیخ و شابی گشتمی/ نه اسیر خمر و بنگی بودمی
ور اسیر دام و مکری گشتمی/ یا خود آماج خدنگی بودمی
غرقه در خون خفتمی یا در قفس
مانده زیر پالهنگی بودمی : ملک‌الشعرای بهار
 از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ
از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار
این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 تو از دیده رفتی و ، از دل نرفتی/ وفای تو نارم ، خداوندگارا
چه غم گر غروری پلنگانه داری؟/ سرت از چنین باده خوش باد ، یارا
چو دیدی که من خانه در ماه دارم/ پلنگ غرورت خروشید در تو
برافراشت قامت که بر ماه تازد
درافتاد و خشم تو جوشید در تو... : نادر نادرپور
 سر کوه بلند آمد سحر باد/ ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله/به خاک افتاد و مرغ ازچهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران/ زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه بهاران خاک و خشت است/برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند افتان و خیزان/ چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور/که پیروز آید از ره، یا گریزان... ؛ مهدی اخوان ثالث
 آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت/ آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد
سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است
کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد
گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم/دیدم که دریغا نه مرا تاب درنگ است
وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است
خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست
خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست.... : نادر نادرپور
 او ساکت است و کوه همه آواست
اندیشه می کند گر گنگ گر رسا/ با من غریب نیست
آواز کوه ها/ هر سنگ پاره ای یک پارچه نو است
گویا که کوه را/ امشب شب دعا است
دور است از من این همه آوا و در من است/اندیشه می کند
این نغمه ی کشیده پر از تخته سنگ ها/این بانگ پر غرور کنام پلنگ ها
وین تلخ بوته ها کارام در زمین دلم ریشه می کند
اندیشه می کند کز کدامین لب/ این را شنوده است؟ کدامین شب؟
او ساکت است و کوه همه فریاد
اندیشه می کند/ گر از لب من است سرود و پیام کوه
کو آن سرود خوان؟ کو آن پیام بر؟
می گرید او به تلخی و از دور/ کوه ها آواز می کنند: سیاوش کسرایی
 ای شیر ای نشسته تو غمگین و سوگوار/ ای سنگ سرد سخت
تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی/ یکبار نیز نعره بکش غرشی برآر
تا دیده ام تو را خاموش بوده ای
در ذهن همگنان/ بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای...
باور کنم هنوز کز چشم وحش جنگل/هر غرش تو باز ره خواب می زند؟
باور کنم هنوز از ترس خشم تو/ شب ها پلنگ
از سر کوهسار دوردست/ دست طلب به دامن مهتاب می زند؟
از آسمان سربی/ یکریز و تند ریزش باران است
از چشم شیر سنگی/ خونابه ی سرشک روان است
ای شیر سنگی/ ای تو چنین واژگونه بخت/ ای سنگ سرد سخت
همدرد تو منم من نیز در مصیبت تو گریه می کنم: حمید مصدق
 تو را می خوانم/ تو را شکوه مشرق/که خون آبی تو در رگم تراویده ست
که هرم دم زدنت/ درون پوست سردم روان تازه دمیده ست
چه مادرانه نوازشگری و می دانم که زخم خنجر بد ها را به التیام نشستی
صبور سال بد من/ من از حقارت دشمن به درد آمده ام
درین قبیله ی وحشی/پلنگ محتشم من به روی روبهکان هیچ پنجه نگشوده ست
صبور سال بد من/ تو خوب می دانی: فرخ تمیمی
 خیال خام: پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من: دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق: ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود...
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار_ دغل‌پیشه، بهانه‌ اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود: حسین منزوی
 ايران تيول قلعه ی شيخان حوزه نيست
قـُم ، پنجه از چه روی وطن تيز می کند؟
بر ماه از چه روی زند چنگ چون پلنگ
چون گرگ ازچه سوی خدا خيز می کند؟...
آزاديا چراست که نامت دراين ديار
ديدار می نمايد و پرهيز می کند؟... : محمد جلالی چیمه
 چه کسی داد عنان را به پلنگ؟
دختر من می گفت: صبح آدینهء همرنگ ملال
نبش آن کوچه « بن بست شهید» / صف نانوایی سنگک، غوغاست
قصه و معرکه و واویلاست/ همه جا، همهمه است
همسر وزوز زنبورعسل/ مثل پا شورهء آب
برویم آن ته ء صف/ واستاده و صفایی بکنیم....: دکتر عارف پژمان
عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 اینجا همیشه شامگاهان تلخ وُ سردست/ همسنگِ تنهایی وُ دردست
بغضی گلو را می فشارد/ اشکی به فریادی نهان ست
مرغی سرودِ واپسین را می سُراید...
در کوچه می چرخد عسس با داسِ قدیس
خاموش باید بود وُ پنهان وُ پریشان/ هر سایه ای صیادِ جان ست
اینجا همیشه پُرشرنگ ست روزگارش/اینجا افق چون پرتگاهی پُرفریب ست
آبشخورِ آهویِ رؤیایی سراب ست...
اینجا سکوتِ آدمی تا بیکران ست/ اینجا پلنگ اش گربه ای رام
اینجا عقابش شکلِ کفتار وُ عجیب ست/ اینجا همیشه در تلاطم
اینجا گروهی تیغ کِش در کارِ غوغا یا که یغما
اینجا همیشه در به رویِ مرگ باز ست... : رضا بی شتاب

از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار/ از مرز رود و دامن خاکی کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه مارپیچی و از دره ی پلنگ
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف جویبار/ از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار
از جمع شاهکار طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص وبا ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو ، پرد یس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_7.html

چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دره ی پلنگ


برای پردیس
از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار/ از مرز_ رود و دامن_ خاکی_ کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه_ مارپیچی و از دره ی پلنگ*
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص و با ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیستبا نام ‌تو ، پرد یس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
 دکتر منوچهر سعادت نوری
*دره ی پلنگ ناحیه‌ای است مصفا در منطقه ی آلاموچی درایالت نیوجرسی آمریکا
 بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/chains.html
 دره ی پلنگ
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_6.html
آگاهی های بیشتر پیرامون منطقه ی "دره ی پلنگ" به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Panther_Valley,_New_Jersey

دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

خراب: در زنجیری از سروده های این زمانه


 شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین/ وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست/ وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند
عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید/ دور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع/ جز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز وی/ غیر از جهود وترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند: ملک‌الشعرای بهار
 منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 خانه ام ابری ست/ یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست/ باد می پیچد
یکسره، دنیا خراب از اوست... : نیما یوشیج
 مستان خرابات ز خود بی خبرند/ جمع اند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست، با ما منشین
مستان،   دگرند و خودپرستان، دگرند: رهی معیری
 ای بی تو، من خراب/ شب، بی تو خسته است
ای بی تو، من سراب./دیگر شتاب، توان را شکسته است
در من، منی بپاست/اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی، چه خیمه ای/ در شهر بسته است... : نصرت رحمانی
 ستاره ها، همه در خواب می درخشیدند/و من، به بانگ خروسان، نماز می خواندم
حضور قلب من از من رمیده بود و نماز/ به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود
و لفظ ها همگی از خلوص ، خالی بود/ نماز ، پایان یافت
و من در اینه، تصویر خویش را دیدم/ حصار هستی ام از هول نیستی پر بود
هوار حسرت ایام، بر سرم می ریخت/ و من، چو برج خراب از هراس ریزش خویش
به زیر سایه ی نسیان پناه می بردم/ وزان دریچه که از عالم غریبی من
رهی به سوی افق های آشنایی داشت
بدان دیار مه آلوده راه می بردم... : نادر نادرپور
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست/چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب/ نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال/از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید/ از گوشه های بام...
چون ماهتاب بر سر ویرانه های دل/ مستانه پای کوبد در جامه سپید
پیچد صدای خنده او در دل خراب/ لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست که از نغمه های او/برخانه ی خراب دلم سیل درد ریخت
این زخمه دست کیست که بر تار می زند؟ تار دلم گسیخت...: هوشنگ ابتهاج
 خراب گردش آن چشم جاودان مستم/ که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی/ که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما/ چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد: شهریار
 نگذارید که این سلسله در هم شکند/ طرب عشق دف از قافله ی غم شکند
مشعل مهر فرو افتد و خاموش شود/ آسمان رنگ ببازد، دل شبنم شکند
خم ز جوش افتد و میخانه به تاراج رود/شحنه ی مست، جهان آینه ی جم شکند
دم جادوی یهودا لب عیسی بندد/ تهمت از حیله زند حرمت مریم شکند
دیو، انگشتری از دست سلیمان گیرد/ نقش زیبنده ی توحید به خاتم شکند
گرچه آورد در این دیر خراب آبادم
نی روا تیغ جفا بر سر آدم شکند...: عباس کی‌منش مشفق کاشانی
ای که تازی خو تر از تازی ستید/نیک از این تازیگری راضی ستید
بسته بر خود ، خنجر و لوح و قلم/ رفته با عِرق ِ عرب زیر علَم...
وارث اعصار این ویرانه شهر/ آخر از ایرانیت تان چیست بهر؟
خود نیاکانتان کجا می زیستند؟/هیچ می دانید آنها کیستند؟
برگی از تاریختان را خوانده اید؟/در غمِ ایشان نمی افشانده اید؟
هیچ یاد آرید از اجداد خویش؟
زیر آوارِ خراب آبادِ خویش؟... : محمد جلالی چیمه
http://msahar.blogspot.ca/2015/04/blog-post_4.html
تیر به دل چرا زنی زحمت این نشانه را/با نگهت که می کنی چونکه خراب خانه را
من بتو عاشقم ولی، دل ندهم به دست تو
مرغ دلم که پر زند، بهر خود آب و دانه را... : اکبر شاهین
بر قلب_ آن  دیار که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته ماندهایم که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک، بگر‌ یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک، لب_ تشنه، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/جا ن و روا ن_ خویش، بسی  تازه تر ‌کنیم
با  کا ر وا ن_ با بک و ا فشین و ما زیا ر/ کاخ_ عد و خراب و زبن ، زیر و بر کنیم
در هر کنا ر و گوشه ی آ ن مهد_  پرگهر/وجدی،  بسان_ آ د م_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که  قرص_ ماه  درخشد بر ﺁسمان / با صد هزار جلوه،  که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post.html

پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زندگی: در زنجیری از سروده ها



مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست/همیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند
نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست... : مولوی
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد/ وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند/ معلوم نشد که او کی آمد کی شد
حکیم عُمَر خَیّام نیشابوری
 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید/ کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید/که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان/ چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا/ بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید/ چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ ست
همه زندگی آنست که خاموش نفیرید: مولوی
 مرا راحت از زندگی دوش بود/که آن ماه رویم در آغوش بود
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود... : سعدی شیرازی
 هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وآنکه این عشرت نجوید زندگی بر وی حرام... : حافظ شیرازی
 بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان: حافظ شیرازی
 هوای منزل یار آب زندگانی ماست/صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی/شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم: حافظ شیرازی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ماه اگرحلقه به درکوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا/ گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را
بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را
به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را
وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را:  حبیب یغمایی
 زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره ی بلبل فغانی بیش نیست... : رهی معیری
 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با کوله بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال_ جوانی کوره راه_ زندگانی را.... : محمدحسین شهریار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود/ زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود...
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است/ زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست... : سهراب سپهری
 مادر، گناه زندگیم را به من ببخش/زیرا اگر گناه من این بود، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم/اما ترا به راستی از زادنم چه سود؟...
مادر،‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه/اما سزای هستی ما، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادر پور
 شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟....
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه ی پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم: سهراب سپهری
 زندگانی چیست خوابی با خیال آمیخته
 راحتی با رنج و عیشی با ملال آمیخته: منسوب به دکتر باستانی پاریزی
 گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز آفتاب زر باغ های گل/ دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطرباران خورده دركهسار/خواب گندمزارها درچشمه ی مهتاب
آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن/ كار كردن كار كردن آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن/در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن...
آری آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...: سیاوش کسرایی
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
دکتر منوچهر سعادت نوری
 ظلمت نشسته گویی، بر تخت کامرانی/این سان که رفته زهرش درنبض زندگانی
ایمن نمانده حتا، کـُنجی درون رویا/ کابوس، ریشه کرده در جان شادمانی....
در سرزمین ظلمت، تنها کلاغ دارد/ حرفی برای گفتن، آن هم به نوحه خوانی
در سوگ دختر گل، در انتقام بلبل/ سرو است و رسم سبزش، اما به جانفشانی
پروای استوارش، تا آسمان فرازَد/ بنگر کز او هراسد، شب، رغم ِ لن ترانی
در محبسش نشانـَد، بر مسلخش کشانـَد/ اما کجا توانـد، انکار قهـرمانی؟
سروی که دست بسته، بر جان هر چه خسته/ امید می فشاند، امید ِ کامرانی
آیین او چمانـَد ، در شهر، عاشقی را
زین کیمیا شود شب، مغلوب زندگانی : ویدا فرهودی
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز  و  با نشیب _ ا ین جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شوداز قهر و شر، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود با صد فسون ، با اشتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود، خواهی، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بو سه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبارا ن ، کنار _ ساحلی/ خواب آ سوده ‌، در ا ین ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی شیرین نشانی ، یادگا ر/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/09/blog-post_6.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
 همچنین نگاه کنید به "زندگی" های یک سراینده:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_29.html
Chain of Poems on Life (Zendegi) composed by the Iranian Poets
Abstract{ English translations of some poems on life ( in Persian: Zendegi) from Rumi, Khayyam. Hafez, Sepehri, Kasrai, etc.
Collected & Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-life-zendegi-composed-by-the-iranian-poets-49848
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_30.html

چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

"زندگی" های یک سراینده


١
در راه زندگی
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/09/blog-post.html
٢
پند زندگی
غیرنام نیک، چیزی درجهان هرگز مخواه/ جزصدا قت، راه دیگردرمیا ن آخر مپوی
صادقانه، عاشق دلداده یا معشوق باش/عاشقانه ، رازدل راجزبه او با کس مگوی
در هوای عشق دلبر هر نفس را تازه ساز/ غیر عطر روی او عطر گل دیگر مبوی
دوست باش و نیک با همسایه اما هیچگاه/جامه‌ ی ناپاک خود را نزد همسایه مشوی
هر زمان و هر مکان با یاد ايران زیست کن/ لیک حل مشکل ا يران ز بیگانه مجوی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-26.html
٣
زنجیر زندگی
زنهار که این عمر نه یک بازی نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-26.html
٤
سرگذشت زندگی
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_22.html
۵
ماجرای زندگانی
درسحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسمان ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا  شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6178.html
٦
در کوچه باغ زندگانی
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/دل ا ش ، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه ، معانی
صدایش ، یک نوای عاشقانه/ طنینی ، چون ندای آسمانی
و کارش ، یک جهان افسونگرانه/ به عرش_ دلربایی ، دلستانی
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جدایی ، ناگهانی
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-208.html
٧
زندگی تازه‌
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post.html
٨
زندگی‌ حرا م و گناه
بلبل، د گر به برج_ حمل نیست/ رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست
فصلی، ز روزگار_ سیه هست/ وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست
وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست/ فرصت ،  برای فکر و عمل نیست
پرسش ز حال_ خلق غریب هست/ حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست
کوشش برای فرد_ حبیب هست/ گوشی ، بوضع کور و کچل نیست
کرنش ، به جمع_ رذل_ کذا هست/ ارجی ، برای فضل_ ملل نیست
چرخش، به سوی راه_ خطا هست/ گردش به باغ و جنگل و تل نیست
طعنی ، برا ی مهر و وفا هست/ لعنی از آ ن_ مکر و حیل  نیست
طعمی ، ز زهر_ تلخ_ ریا هست/ کا می ، برای شهد_عسل نیست
منعی ، ز بهر جشن وصفا هست/ یعنی که حق_ بوس و بغل نیست
سهمی ، برای رشوه به جا هست/ فهمی، زبهر کشف_ علل نیست
رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست/ عزمی ، برای رفع_ خلل نیست
حرصی ، برای مدرک و تیتر هست/ کاری به کار اصل و بدل نیست
وعظی ، ز متن قول و مثل هست/ لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست
عقدی ، برای کا ر_ دول هست/ نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست
بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست/ ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست
شرحی ز ناله ‌های غمین هست/ مدحی، به نام_ رستم_ یل نیست
رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست/ صحبت  برای  فتح_ قلل نیست
گر زندگی‌ حرا م و گنه هست/ چشمی ،  به جز به پیک_ اجل نیست
فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست/ بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_29.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_29.html