ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

حرف های یک سراینده


١ - حرف خوش
تا که باشد حرف خوش، اندر میان/حرف زشت و نا‌ پسند، از بهر_ چیست
واژه ی زیبا، نشان در هر بیان/ در خرد، بر ژاژه  خایی، ارج نیست
٢ - سه حرف عشق
عین است و شین و قاف، به معنایی/ زیبا، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه، قلب ها و تپیدن ها
زیبا، و در فصاحت و شیوایی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
٣ - حرف_"آری"
نقش_دل و ماندگار_من شد/ آن عشق که سازگار_ من شد
آن عشق_ تو بود که سراسر/ اندیشه ی روزگار_ من شد
چشمان_ تو زان نگاه_ اول/ چشمان_ همیشه یار_ من شد
تا رنگ به گو‌نه ات دگر گشت/ گفتم که مهی نگار_ من شد
آن باغ و دیار_ زادگاه ات/ گلباغ_ من و دیار_ من شد
وان کوچه ی عشق_ تو شب و روز/ راه_ من و رهگذار_من شد
یورش به صف_ رقیب_ دیرین/ رزم_ من و کارزار_من شد
در وصف_ تو آن سروده هایم/ سرلوحه ی یادگار_من شد
بشنیدن حرف_"آری" از تو/ امید_ من و تبار_من شد
آن گفت_ قشنگ_"آری"_تو/ آرام_ دل و قرار_من شد...
٤ - بهترین حرف
حیرت نسل بشر، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز، فردا‌ها چه زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها دوران/"دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنان/"دوست می دارم ترا" هرجا که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است، خلاف_ مذهب آزادگان/ عشق آن آئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین راه تمام عمر انسان حد یک ایمان/ "عشق ورزیدن" که با آن، زنده باید بود
۵ - حرف فریاد و جنبش فردا
درغزل، رقص واژه ها برپاست/ چرخش رقص واژه ها زیباست
واژه ها را، اگر که حرفی هست/ حرف_ فریاد و جنبش_ فرداست
۶ -  حرف دل
ای آن که حرف_ دل، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌ا ست دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی
تنها تویی به وادی_ دل، دمساز/ محراب_ عشق و معبد_ ایمانی
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_دلبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...
۷ - حرف حق
خسته اند مردمان و نیست مجال/ حرف حق را  ز دل ‌کنند ابراز
بسته اند لب  را فرو،  ولیک  مدام/ نگرانند ازین فرود و فراز
عشق و مهر و وفا، به رفته ز یاد/ هیچکس را، نمانده یک دمساز...
۸ - حرفی همردیف شعر
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار_ هستی، ناظرست
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای از، زایش ست و رویش است
شعر، یعنی دفتری از بهر عشق/ از قرار و از مدار_ امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق/ از خروش و از خموش_ بحر عشق...
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حا ضر" ست/ بر همه آثار_ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

حرف: در یک سروده و یک ترانه و یک رقص


"حرف": در یک سروده
حیرت نسل بشر، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز، فردا‌ها چه زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها دوران/"دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنان/"دوست می دارم ترا" هرجا که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است، خلاف_ مذهب آزادگان/ عشق آن آئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین را ه تمام عمر انسان حد یک ایمان/"عشق ورزیدن" که با آن، زنده باید بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

"حرف": در یک ترانه و یک رقص - اجرا: گوگوش
اگه سبزم اگه جنگل/ اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست / روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام / مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام/ اگه چنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم / پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد/ اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق/ واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام / اگه شهری بی حصار
واسه ارش تیر اخر/ واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم / پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام / توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرف های قشنگ هر کتاب ام / برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره / اگه کوه ام پیش قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام / پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
اگه تلخی مث نفرین/ اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه / بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی/ تو عزیزی مث اب
اگه ترسی اگه وحشت / مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم / پیش تو راضی به مرگم: شهیار قنبری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/07/blog-post_24.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

صداها و تپش های قلب: در زنجیری از سروده ها


رفت عمرم در سر سودای دل/ وز غم دل نیستم پروای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد/ کو رسد فریادم از غوغای دل... : مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1346/
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب/ بنال هان که از این پرده کار ما به نواست...
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست: حافظ
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh22/
صائب از گردش چرخ است فغان دل ما/ می رود محمل و آواز جرس می آید: صائب
http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazalkasa/sh3624/
هیچ یابی که چرا عنبر تر کرده به مشک/هیچ دانی که چرا بر لب جو کرده گذار
تپش قلب ز عنبر کند این یک چاره/ زردی چشم ز ماهی کند آن یک تیمار
زاغ انداخت به گلزار چنین آوازه/ کاینک از کشور وی خیل خزان گشت سوار
برگ داران شکوفه شده همراه نسیم/ می‌نمودند سراسیمه ز هر گوشه فرار
ید لرزان شد و پنداشت پی غارت باغ/ سپه برف فرود آمد از این سبز حصار
می‌کند فاخته فریاد که در باغ چرا
دست زور از پی آزار برآورد چنار... : کمال‌ الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی
http://ganjoor.net/vahshi/divanv/ghasidev/sh17/
در چمن دوش ببوی تو گذر می‌کردم/ قدح لاله پر از خون جگر می‌کردم...
چون فغان دل خواجو بفلک بر می‌شد/کار دل همچو فلک زیر و زبر می‌کردم: خواجوی کرمانی
http://ganjoor.net/khajoo/ghazal-khajoo/sh639/
سرگذشت منی ای فسانه/ که پریشانی و غمگساری
یا دل من به تشویش بسته/ یا که دو دیده ی اشکباری
قلب پر گیر و دار منی تو/ که چنین ناشناسی و گمنام
یا سرشت منی ، که نگشتی/ در پی رونق و شهرت و نام... : نیما یوشیج
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nima_youshij/43/1062
گیر و دار = شور و غوغا (لغت نامه ی دهخدا)
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش/ ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی...
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق/ زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی: شهریار
http://ganjoor.net/shahriar/gozidegh/sh134/
من گردش عصاره ی گرم حیات را در ساقه ی گیاه تر، احساس می کنم
من نبض بی صدای جماد و نبات را در مغز و پوستم/ در خون و گوشتم
چون ضربه های قلب خود احساس می کنم ... : نادر نادرپور
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nader_naderpour/106/3269
لیک دیگر پیکر سرد مرا/ می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک ... : فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/13/333
من صدای قدم خواهش را می شنوم/ و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها/ تپش قلب شب آدینه/ جریان_ گل میخک در فکر
شیهه ی پاک حقیقت از دور/ من صدای وزش ماده را می شنوم.. : سهراب سپهری
http://www.sohrabsepehri.org/article-print-2.html
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها/ که دلش از وزش عطری می لرزید
و تنش از تپش قلبی پر می شد و لبش با مدد بوسه
دم به دم ترجمه می کرد زبانش را ... : نادر نادرپور
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nader_naderpour/97/2995
تا بی نهایت/ تا آن سوی حیات/ گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش/ جسمیت وجودم تحلیل می رود
دیدم که قلب او/ با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من... : فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/11/288
بی گاهان به غربت/ به زمانی که خود در نرسیده بود
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد
گهواره ی تکرار را ترک گفتم/ در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،. : احمد شاملو
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/ahmad_shamloo/21/422
همیشه اما در من کسی نوید دهد/ که می رسم به تو شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا پشت آن حصار بلند/ همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می آیم/ همیشه در راهم... : فریدون مشیری
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/fereydon_moshiri/34/213
هر صبح با صدای تو بیدار می شوم/ در قلب من همیشه می آید صدای تو
هر چه نگاه عاطفه و اشک شبنم ست
با قطره های ساکت باران فدای تو... : مریم حیدرزاده
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/maryam_heidarzadeh/18/641
در روی من مخند/ شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک/ در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا در گوش من فسانه دلداگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه... : هوشنگ ابتهاج
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/houshang_ebtehaj/121/3538
این صدا صدای کیست/ این صدای سبز/ نبض قلب آشنای کیست؟
این صدا که از عروق ارغوانی فلق وز صفیر سیره و ضمیر خاک و نای مرغ حق
می رسد به گوش ها صدای کیست؟... : دکتر شفیعی کدکنی
http://www.topwb.ir/bgfa/persianpoetry/1456977267q3pw8
بمانم یا که بگریزم/ اگر خواهم بمانم با تو کارم روز و شب جنگ ست
وگر بگریزم از تو پیش رویم کوهی از سنگ ست
نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم
صدای ضربه ی قلب من و تو ناهماهنگ ست نمی دانم چه باید کرد: مهدی سهیلی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/mehdi_soheili/84/2387
پشت دیوار دلم یه صدای پا می آد یه صدای آشنا از تو کوچه ها می آد
یه صدای پا می آد/ یه صدای پا می آد
نفسم راهشو گم کرده تو سینه/ چشم من یه سایه رو دیوار می بینه
صدای تیک تیک قلبم نمی ذاره/صدای پاها تو گوشام بشینه.. : اردلان سرفراز
https://www.youtube.com/watch?v=rqLvwAW8kAY
من از خراسان و تو از تبریز و او از ساحل بوشهر
با شعرهامان شمع های خرد بر طاق این شبهای وحشت بر می افروزیم
یعنی که در اینخانه هم چشمان بیداری باقی ست
یعنی در اینجا می تپد قلبی و نبض شاخه ها زنده ست... : دکتر شفیعی کدکنی
http://delshekaste.com/view/post:9440731
عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها
زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/07/blog-post_20.html
همچنین نگاه کنید به
 نوشتاری پیرامون صدا ها و تپش قلب
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2016/07/blog-post_21.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

کوچه ها و خیابان ها: در زنجیری از سروده ها


چون در آن کوچه خری مردار شد/ صد سگ خفته بدان بیدار شد
موبه موی هر سگی دندان شده/ وز برای حیله دم جنبان شده... : مولوی
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند... : حافظ
بار دگر به کوچهٔ رندان گذر کنیم/ تا بشکنیم توبه و سجّاده تر کنیم
یک جرعه در کشیم از آن داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سر بدر کنیم...: شاطرعباس صبوحی
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد...
کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست... : فروغ فرخزاد
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار/ آسمان مکثی کرد
رهگذر... به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ/ سر بدر می آرد... : سهراب سپهری
اینجا به جای نعره ی مستان کوچه گرد/ شیون توان شنید ز باد شبانگهی
اینجا به رغم خلوت دریا و آسمان
شهر از صدا پر است ولی از سخن تهی... : نادر نادرپور
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم... : فریدون مشیری
در آینه دوباره نمایان شد/ با ابر گیسوانش در باد/باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی؟ که سال هاست... در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم/ آوازهای سرخ تو را باز ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
با دوست وعده دارم، در انتهای کوچه/ زیر همان درخت پُر ماجرای کوچه... 
کوچه نشسته در نور، پیچیده در اقاقی
تعویذ عشق ما شد، دست دعای کوچه: پیرایه یغمایی
بزن باران بهاران فصلِ خون است/ خیابان سرخ و صحرا لاله گون است... 
بزن باران و شادی بخش جان را/ بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم
به پا کن پرچم ِ رنگین کمان را... : محمد جلالی چیمه
من و خیابان و این پیرمرد/ چه اخم های جدیدی
چه شیار های غریبی/ این صورتِ من است؟
چه پیر شده ام من! دیروز بود که می گفتم: این خیابان چه کهنه شده!
این دکّه دارِ پیر که عصرهای یکشنبه آبجویِ سوم را مهمانم می کرد، چه پیر شده!
من و خیابان و این پبرمرد، مهربان بودیم و گاه گاه می گریستیم
ما چه زود پیر شدیم... : خسرو باقرپور
آفت زده این باغ، ببینید کجایید/ یکبار دگر لشگر این شعبده هایید...
خلوت چو شود کوچه و بازار و خیابان
دیگر نتوان گفت هوادار شمایید: داریوش لعل ریاحی
رفتگرِ پیرِ کوچه‌ ی ما مرده ‌ست/ سال ‌هاست و از آن روز دیگر
خورشید ما نارنجی نیست/ خاک گرفته سر تا پایمان را... : نیلوفر شیدمهر
مردم شهر به گوش اید/ امشب همه ی میکده را سیر بنوشید.
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید/ دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمینگیر و فلان بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت
نخور جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است/ مردم شهر به هوشید؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست... : محمدرضا نظری
https://www.youtube.com/watch?v=A1R866GxKvw
دانی که کنون، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم، ترا یابد
خواهم که دو باره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون_ آن کوچه/ کز هر قدم_ ‌تو خاطره دارد
یا سر به کشم به بام_ آن خانه
کز عشق_ من و تو پنجره دارد ... : دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_2206.html
متن کامل
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=74698
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/07/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۳, چهارشنبه

آذین: در زنجیری از سروده های این زمانه

    
خیز و طعنه بر مه و پروین زن/ در دل من آذر برزین زن...
چهر عدل را ز نو آذین بند/ کاخ مجد را ز نو آیین زن ... : ملک‌الشعرای بهار
صدای همهمه می آید/ و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را/ به من می آموزند
فقط به من/ و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره ی عرفان نشان تبت را برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام... : سهراب سپهری 
پناه آورده سوی سایه ی سدری/ که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش/ که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود... 
اگر تیر و اگر دی/ هر کدام و کی
به فر_ سور و آذین ها/ بهاران در بهاران بود... : مهدی اخوان ثالث
کاروان رهروان باختر دیری ست/ کرده شبگیر و گذشته از کنار من
 رفته تا شهر هزاران آرزوی دور/ شهر آذین بسته از رنگین کمان های بهار..
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان/ با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز/ نه توان راه پیمودن به سوی کاروان رفته تا بس دور
نه دگر باور بدان افسانه و لالایی شیرین
مانده از این سو رانده از آنجا... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
شبی به خلوت من از پی نظاره بیا/ به چشم های درخشان تر از ستاره بیا
دو گوش خویش به پروین و زهره آذین کن
به خلوت شب من با دو گوشواره بیا... : مهدی سهیلی
چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها/ دست ها تشنه ی تقسیم فراوانی ها
با گل_ زخم سر_ راه_ تو آذین بستیم / داغ های دل ما، جای چراغانی ها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی ست درین بی سر و سامانی ها... : قیصر امین پور
حیات را به نغمه های نابش آذین کُن/ بخوان: که گُم شود این کرکس
بگو: تا شکسته شود منقارِ شادی خوارِ.
می گویم: شکسته باد دستِ نویسایِ سرنوشت
می خوانم: سرافکنده باد شاعرِ بی می ی ناب
بیا و می بنوش بامن/ من شادخوارِ هر میکده نیستم
یارا آه/ قدحِ گم شده این جاست: خسرو باقرپور
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان، آذین ازین تابندگی/ مرکز بوسه، درون سینه هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری
متن کامل
http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=74606
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

بوسه: در زنجیری از سروده های یک سراینده


دنیای ما همه زنجیر است/ طرحی ز نقطه، ز تصویر است...
زنجیر نای و نی چه حکایت ها/ دارد ز عشق و سلسله پیمان ها
پیوند نای و شش به تنفس ها/ زنجیر چشم و لب به تجسس ها
زنجیر بوسه بر رخ و بر لب ها/ زنجیر روز و پنجره ی شب ها
زنجیر شب به هفته و مه بر سال/ مکتوب سرگشاده ی بس اعمال ...
**
به هر سو، بنگرم نقش _تو آنجاست/ ترا بینم، یکی دردانه گوهر
نگا ه_تو، همان لبخند_صبح است/ و بوسه از لب ات، قند_ مکرر ...
**
من، در گذار راه تو بودم، به گوشه ای/ صبح_ پگاه بود و تو، از در، در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا، میان عزیزان، سر آمدی
بس روز وشب که آتش عشقت به جان دمید/من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست پر امید/ از بهر بوسه های دگر لب به انتظار
**
لب، چه وجد انگیز دارد بوسه ای/ یادبود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو، امواج مهر/ تارک ابرو، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان، آذین ازین تابندگی/ مرکز بوسه، درون سینه هاست
**
خوش درآنشب چه بوسه ها کردیم/ خیمه ی وصل را به پا کرد‌یم
تن، در آغوش_ هم رها کردیم/ یکد گر را ، ز جان صدا کرد‌یم
**
وقت_ رفتن، با دل_ پر حسرتی/ کفش هایت، آورم تا ، پا کنی
بوسه‌ای شیرین نشانی، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
**
باده ی عشق، به جام من_ دلباخته ریخت/بوسه ها بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج آهنگ، به آغوش فضا در آمیخت/ عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
**
آنشب که در هوای تو چشمم به راه بود/ سرنای عشق را خوش و شاداب می زدم
نقش و نگار_ دلکش تو، روی_ ماه بود/ از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
**
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
**
نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس  فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پا ی_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری...
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان گوهری‌، تا ج سری
یک اودیسه،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ای که بوسه باوری...
**
دانی که ماه_ پیش کجا بودیم/ پیش_مهی ز اهل_ وفا بود‌یم
آن آشنا به راز_ صفای_ دل/ جان بس به راه_او که فدا بود‌یم
تا اوج_عطر_او به فضا آمیخت/ از موج_ بحر_غصه رها بود‌یم
او بود و یک نگاه به چشمانش/ کز برق_ آن فتاده زپا بود‌یم
با بوسه ای بر آن لب گلفامش/ سرمست_طعم_شهد_بقا بود‌یم...
**
زیر_ باران، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سو ئی آ رام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق،  ‌پدید آمد/ کنج_ آن  دنج_ آشنا رفتیم
عاشقانه، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم
لب_ خود را، ز بوسه ای ‌شستیم/ مست_ آن بوسه، تا سما رفتیم...
**
بوسه بر گونه‌ ی او چون زده ام  شادانم/خوانم آ واز و ستایش ‌کنم از یزدانم
ای خداوند سپاس از همه الطاف ‌تو باد/شهد آن‌ بوسه و این حال، ز ‌تو می دانم
**
دیگر از ما مپرس کجا رفتیم/ یا که همراه_ او چرا رفتیم
از نخستين دقایق_ دیدار/ راه_ او را ، نشانه ما رفتیم
تا اسیری به راه_ او، گشتیم/ عشق_ او را چه مبتلا رفتیم
ترمه ها گل به رخ و برلب داشت/ بوسه بر روی ترمه ها رفتیم ...
**
دلبند_ روی_ خوب_ توییم و آن/ چشم_ سیاه و قامت_ رعنا را
سوی تو بوسه ایم، چو گلباران/ بر آن لب و یکا یک اعضا را ...
**
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_دلبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نما ئی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی
یا بوسه ها، بسان دعا ها و یک نماز/خواهی فتد، بر آن تن_ عریانی...
**
آیا شود دوباره ترا بینم/ یک چند در کنار تو بنشینم
با یاد لحظه ‌های خوش دیرین/ گلبوسه از لبان تو برچینم
**
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی/ تو، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی/ و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش هوس انگیز و شادی بخش/ تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن، خواهان تو بودم
در آن شب سینه ات پنهان، درون بند گوهرها
در آن سینه دل ات، سرگرم رویاها و باورها:
"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش بزن بوسه سرا پایم
میان بازوان لخت و بی تن پوش بسازم پیکری مدهوش"
نکردی تو بیان/ نه راندی بر زبان اما، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه

پرنیان : در زنجیری از سروده ها


بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او/ زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست/ خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی: رودکی
سپه برگرفت و بنه برنهاد/ ز دادار روزآفرین کرد یاد
یکی گرد برشد که گفتی سپهر/ بدریای قیر اندر اندود چهر
بپوشید روی زمین را بنعل/ هوا یکسر از پرنیان گشت لعل...
نبشتند منشور بر پرنیان/ همه پادشاهان برسم کیان... : فردوسی
چه روی است آن که پیش کاروان است/ مگر شمعی به دست ساروان است
جمال ماه پیکر بر بلندی/ بدان ماند که ماه آسمان است
بهشتی صورتی در جوف محمل/ چو برجی کآفتابش در میان است
خداوندان عقل این طرفه بینند/ که خورشیدی به زیر سایبان است
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ/ پری رخ در نقاب پرنیان است... : سعدی
چون پرند بیدگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت رنگ اندر سرآردکوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس/بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار... : فرخی سیستانی
ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا/ او سوی مقصد شد و در نیمه‌ره ماندیم ما...
پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما/ هرکسی کرد از برای خود به‌نوعی دست و پا
کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت/ غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت
جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان/ فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان
بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان
چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان... : ملک‌الشعرای بهار
آری آغاز دوست داشتن است/ گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم/ که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن/ شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند/ عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو/ کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبم/ بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه باز/ خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم/ بگذرم از حصار دنیاها... : فروغ فرخزاد
ای آفریده ای که  تن مرمرین تو/ آنگونه روشن است که آب از فروغ ماه
وان پرنیان سرخ تو بر قامت بلند/ چون شعله های بعثت صبح است بر درخت
ای نورسیده ای که خداوند کائنات/ مهر تو را به خاطر من راه داده است
تا خوش کند خیال مرا در بلای سخت
ای آنکه از کرانه ی آرام چشم تو/ در سرزمین غربت اندوهناک من
بر من دوباره می نگرد آفتاب بخت... : نادر نادرپور
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت/ وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود/ چون فرشته، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد... : مهدی اخوان ثالث
هان ای بهار خسته که از راه های دور/ موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم/ رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش/ از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی/ در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار که در باغ های شهر/ جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای/بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار/ بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت/ گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای نیست... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب/ تنها من در این معبد در این محراب
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد می کردم/ که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام/ ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود... : فریدون مشیری
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان/ با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز نه توان راه پیمودن/ به سوی کاروان رفته تا بس دور
که گذشته روزگارانی ست زین صحرا
نه دگر باور بدان افسانه و لالایی شیرین/ مانده از این سو رانده از آنجا
نک چه سود از این شتاب دیر/ از پس آن خامشی و آن درنگ زود
دیر شد هنگام بیداری/ ای خوش آن دنیای خاموشی
و سکوت پرنیان پوش فراموشی... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
جان و دل، زنجیر شد در ترمه بست_ کوی تو
دیدگانم شد اسیر_ طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل، دربسیط_ دشت_ عشق
درجها ن هرگز نجستم گل، به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع
در پرند_ آرزو جویم، نگاه از سوی تو
ای به سودای رخ زيبای تو، ريزم ز لب
خرمنی از غنچه بوسه، بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نا م والا ی ات، زعشق
گشته ام رود_ ترا نه، در ره جا دوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد
روح و جان تاشب بجوید گلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین
تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو... : دکتر منوچهرسعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html