چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

======= Chain of Poems on the Moment/ A while =========

I want you, yet I know that never
can I embrace you to my heart's content.
you are that clear and bright sky.
I, in this corner of the cage, am a captive bird.
from behind the cold and dark bars
directing toward you my rueful look of astonishment,
I am thinking that a hand might come
and I might suddenly spread my wings in your direction.
I am thinking that in a moment of neglect
I might fly from this silent prison,
laugh in the eyes of the man who is my jailer
and beside you begin life anew…: Forough Farrokhzad
http://www.poemhunter.com/poem/the-captive-asir

He then rose into the air, gained altitude, on and on,
With the crow watching in amazement, there upon.
He reached his own abode, passed even that,
To the abode of light, where the firmament's at.
He became a point that had existed a while,
Then turned into a dot that was not servile: By Parviz Natel Khanlari
Translated by Iraj Bashiri
http://www.angelfire.com/rnb/bashiri/Poets/Eagle.html

The beach is covered with empty shells.
Seekers of pearls are gone to other shores.
The meaningless search is printed on the sand.
Sound is absent, mermaids are asleep,
The water is tired and short of breath.
My moment is on its way…: By Sohrab Sepehri
http://pricelesspearl.wordpress.com/tag/sohrab-sepehri

O, the fire that flames from inside the night!  
rises to dance,  
but turns to stone by morning!  
O, the memory of the earth’s seething anger  
in the days when the sky’s rage was spreading.  
O, the sense of pride!  
O, the point where epics begin and end!  
O, the magnificent summit of old epics!  
O, the house of Ghobad! 
O, the stony nest, the destiny of the phoenix!  
O, the land of Zal   the Champion’s childhood! 
O, the astonishing summit!  
O, the anonymous grave of the unfortunate Jamshid!  
O, the cliff of anguish of Zahhak the Black-Hearted!  
O, summit! O, valiant champion! O, combatant of old!  
O, he who was thrown into his brother’s well!  
But the king’s crown  
at the moment of the fall  
was saved for the world from the well’s narrow pass…: By Nader Naderpour
Translated by Farhad Mafie
http://www.naderpour.com/AllPages/Main-and-Index.html
 
How wonderful moment it was
When she showed up giving me a big hug
How sweet she kissed me on the cheek
My life was shining bright with happiness and love
Manouchehr Saadat Noury, PhD



چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در چای سرای یک سراینده

١
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانیست
٢
چای را بر نوش
Have some tea and cake with your own true friends and dear pals
Imagine you are in India whit an elephant, the largest of all animals
If your glass of Shiraz wine is empty & you need a shot
Do not feel embarrassed about reaching for the teapot
٣
غلیان_ جوش_ جعفر و ناز_ پری رخان
"این هر دو در کشاکش دوران، کشیدنی ست"
همراه_ چای_ دبش و معطر، کنار یار
لب بوسه ای ز دلبر_ رعنا، چشیدنی ست!
٤
پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
۵
روزگاران گذشته همه پر خاطره است/ مثل یک قوس به اطراف دل دایره است
خوش درخشیدن_ خورشید_ نشاط/ دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
چای نوشیدن ها، در لب_ حوض/ گردش_ تشت_ کبودی در آب
دیدن_ ماهی ها، عاشقانه رقصیدن/ دور همدیگر، گشتن، چرخیدن
گفت و گو های بزرگتر ها، در ایوان/ خنده ها، قهقهه ها، شادی و ساز 
خوردن_ شربت_ آلبالو در یک لیوان/ گوش دادن به ترانه، آواز
"قمر" و "گیتی" و "دلکش"/ "گوگوش" و "ویگن" و "رامش"
نیم نگاهی به مقالات و به اخبار جهان
"اطلاعات"، "کیهان"، "خواندنیها"، "آتش"
جنگ_ سرد، همهمه، درد/ بازی_ نفت، آنهمه آمد و رفت
چه شرارت ها، چه مرارت ها/ چه غرامت ها، چه ملامت ها
ضعف در دولت، رشد_ یک قدرت/ چه نمایش ها، چه سیاست ها
کنفرانس ها و سخن رانی ها/ چه همایش ها، چه حکایت ها
دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
مردمان در همه جا، درتکاپوی حیات

دکتر منوچهر سعادت نوری

زمستان: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه



دو رویه زبر نیش مار خفتن/ سه پشته روی شاخ مور رفتن
تن روغن‌زده با زحمت و زور/ میان لانهٔ زنبور رفتن
به کوه بیستون بی‌ره‌نمایی/ شبانه با دو چشم کور رفتن
برهنه زخم‌های سخت خوردن/ پیاده راه‌های دور رفتن
میان لرز وتب با جسم پر زخم/ زمستان توی آب شور رفتن
به پیش من هزاران بار بهتر/ که یک جو زیر بار زور رفتن: ملک‌الشعرای بهار

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت  سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند  كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون  كه سرما سخت سوزان است...
چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا، گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان، اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است: مهدی اخوان ثالث (م. امید)
 
آه ای خموش پاک، ای چهره ی عبوس زمستانی، ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت، بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟ نادر نادرپور

هرگز نزیستم با مرگ، با زندگی قرارم هست/ گیرم که در زمستانم، میعاد با بهارم هست
بر کاکتوس بستم دل، سرشار خار و زیبایی/ احوال لطف و آزارش، با خلق روزگارم هست
قلب تو می تپد درمن وقتی که مانده ام تنها/ دست تو می زند بر در وقتی که انتظارم هست
در انتهای تاریکی یک نقطه نور می بینم/ در تنگنای نومیدی جان_ امیدوارم هست
وقتی که خار در پایی ست ناخن به کار می بندم
وقتی که یار غم دارد آغوش غم گسارم هست... : سیمین بهبهانی

هزار قرن گذشت که با هم خواب باران های نیامده را دیدیم
و دانه های سینه ریزت از بی طاقتی دست های من
قطرات باران شدند و روی فرش ریختند
هزار قرن گذشت که مثل پروانه از زندگی فقط عبور می کردیم
و نمی دانستیم کی بهار می آید و کی زمستان
و فصل نه معنی داشت نه حضور... : دکتر کریم سهرابی

شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته، که شاید افتد و دانی
و من، مبهوت و حیران تو بودم... : دکتر منوچهر سعادت نوری

جاده، پر اسب و سوار است، سحر آسا برخیز/ جاده، جولانگه یار است، به تماشا بر خیز
تهنیت گوی که جادوی خرافات، شکست/ دیو در شیشه فتادست، به غوغا برخیز
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد/ بغض دیرین هدایت، غم نیما بر خیز
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک، مدام/ ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز
این دیاریست که سی ساله، زمستان دیدست/ ای به دستان تو نوروز دلارا، بر خیز...
آرش و کاوه، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن، ای همه فردا ، برخیز: دکتر عارف پژمان

آمد بهار سالی در نیمه ی زمستان / سر سبز کوی و برزن، پر لاله خاک ایران...
مرغ سحر به ناله دیگر نبود و می داد/ جمع پرندگان را بر شعر و شور، فرمان...
اما دریغ، نفرت،عفریت جنگ و ظلمت/ وارونه کرد شادی، با اهتمام شیطان
فکر گسستگی را، در هم شکستگی را/ می پروراندآخر، از چشم عشق، پنهان
جشن شکوفه ها را، بی فرصتی عزا کرد/ گل ها گلوله هایی، با نام دین و یزدان..
خفتند گر هزاران اشکان، ندا و شیرین/ از خاکشان شکفته گل ها کنون فراوان
دستت بده به دستم، همواره با تو هستم
با کلک بی قرارم، تا آخر زمستان: ویدا فرهودی

از باغ می برند چراغانی ات کنند/ تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار/ تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند/ این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی/شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست/از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند:  دکتر فاضل نظری

فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم/ سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن/ ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان/ شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر/ و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد/ کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگا ن نابود و یا در چنگ استبداد/ فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست/ نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم

دکتر منوچهر سعادت نوری

جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

لحظه ها و سروده ها و ترانه ها



تو را می خواهم و دانم که هرگز/ به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره/ نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید/ و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت/  از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم/ کنارت زندگی از سر بگیرم... : فروغ فرخزاد

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت/ زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد/ راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه‎ ای چند بر این لوح کبود
نقطه ‎ای بود و سپس هیچ نبود: دکتر پرویز ناتل خانلری
http://www.youtube.com/watch?v=VCIlb4iJZIw

لحظه ی من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب، آب، اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب، لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت... : سهراب سپهری

سر کوه بلند آمد حبیبم/ بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم : مهدی اخوان ثالث

یک لحظه، آسمان و درختان و ابرها/ در هم شدند و محو شدند و نهان شدند
یک لحظه، آن دو چشم گنهکار دوزخی
از پشت پرده های سیاهی عیان شدند... : نادر نادرپور

لحظه ای می ایستد، خم می شود آهسته، با تردید/ رعد می غرد، سیل می بارد
آخرین اندیشه، مادر چه خواهی شد؟/ آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه/ بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا/ من، نشسته تنگ دل، پیش اجاق سرد
دخترم یلدا، خفته در گهواره اش آرام: هوشنگ ابتهاج (سایه)

« میگون » خموش بود و سکوتی سرد/ خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت/ جز نغمه ی تپیدن قلب ما
پاینده باد لذت آن لحظه/ کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود
هوشم رمید و روی تو غلتیدم/ سر تا به پام لرزش و خواهش بود...: فرخ تمیمی

ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخورده ی زمین/ در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور/ ای نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها
ای کوه پر شکوه اساطیر باستان
ای خانه ی قباد/ ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت
ای سرزمین کودکی زال پهلوان
ای قله ی شگرف/ ای گور بی نشانه ی جمشید تیره روز
ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان
ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر/ ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را/ در لحظه ی سقوط
از تنگنای چاه رساندی به کهکشان... : نادر نادرپور

دلم یک لحظه در یک جا نماندست
مرا دنبال خود هر سو کشاندست
به هر لبخند شیرین دل سپردست
برای هر نگاهی نغمه خواندست... : فریدون مشیری

هم رهم، پایان هر ره باز راه دیگری ست/ روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
جای پای رهرویی، بر خاک جستم رهرویی/ سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
هم رهم، پایان ره باز آغاز رهی ست
تا نمیرد لحظه ای، کی لحظه ای گردد پدید؟... : نصرت رحمانی

این چیست این که لحظه ی بی خویشی تو را آشفته می کند
این تیک و تاک ساعت مچ بند زیر سر
یا این صدای چشمه ی جوشان عمر توست
کاین گونه قطره قطره به مرداب می چکد؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

می گفت دختری که منم مرغ بی نوا/ وز بخت بد به کنج قفس پر نداشتم
تنها و نا مراد نشستم به گوشه ای/ در عمر خویش همدم و یاور نداشتم
یک لحظه آب خوش به گلویم فرو نرفت/  یکدم به کام دل قدمی بر نداشتم
غیر از دل غریب مرا محرمی نبود/ جز اشک چشم گو هر دیگر نداشتم
بخت سیاه روز مرا همچو شام کرد/ یک عمر رنج بردم و باور ناشتم
گفتم چه بود مایه ی این روزگار تلخ
گفتا به حال گریه که مادر نداشتم: مهدی سهیلی

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این، دست_ مرا مشغله ای نیست... : اردلان سرفراز

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟...
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو
رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن ِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِحادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتن ِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/  بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست
ما را زتُندبادِ حوادث، هراس نیست/ هرچند در گذرگه ی ما،غیرِ داس نیست
ای دست ها که از دلِ پاییز، سرزدید/ هرلحظه، ریشه های جوان را تبر زدید
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِ آرزوی درخشان ِ جان ِ ماست
در روزگارعشق
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی

یک لحظه فکر می‌کنم/ دور از تمام خبرها و گزارش ها
در کافه ای کنار رودی با تو نشسته‌ام
دارم نسیم نفس‌های تو را می نوشم
ای کاش میتوانستم/ از روزنامه ها قایق های کاغذی بسازم
اخبار حادثه ها را به آب بسپارم
تا با تو شناور گردم : عسگر آهنین

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست/ آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب/ در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است/ مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله ی دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئله هاست: دکتر فاضل نظری

خـُرم آ ن لحظه که دلداده به دیدار آید
وز سر_ غنچه ی لب ، بوسه طلب فرماید
گوشه ی خلوتی از بستر_ عشق ، آساید
دامن ملتهب وصل ، چو گل ، آراید
 دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی دعای سحر: "با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد" - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=uYfyVqd2zNI
ترانه ی لحظه بيداري - آهنگ: حسن شماعي زاده - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=YDPONzUdQu8
ترانه ی لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=HlLpHMk5TW4
ترانه ی همسفر: "لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه" - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=BxCP47GTeIw
ترانه ی لحظه های انتظار - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=mtuHYLzllWg
ترانه ی لحظه ی وداع  - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=wYeb04BSCpg
"اونکه مرده از عشق، تا قیامت، هر لحظه زنده ست" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=Wb4jFL_XP1o
ترانه ی اقاقی: "کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام"- اجرا: ابی
https://www.youtube.com/watch?v=n_UbZQhbRvE
ترانه ی گل بارون زده ی من: "لحظه هام پر می شن ازتو" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=jR1TLMvMcjY
 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post_17.html

چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گذشته را به خاطر بیاوریم


روزگاران گذشته همه پر خاطره است
مثل یک قوس به اطراف دل دایره است

خوش درخشیدن_ خورشید_ نشاط
دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط

چای نوشیدن ها، در لب_ حوض
گردش_ تشت_ کبودی در آب

دیدن _ ماهی ها، عاشقانه رقصیدن
دور همدیگر، گشتن، چرخیدن

گفت و گو های بزرگتر ها، در ایوان
خنده ها، قهقهه ها، شادی و ساز
 
خوردن_ شربت_ آلبالو در یک لیوان
گوش دادن به ترانه، آواز

"قمر" و "گیتی" و "دلکش"
"گوگوش" و "ویگن" و "رامش"

نیم نگاهی به مقالات و به اخبار جهان
"اطلاعات"، "کیهان"، "خواندنیها"، "آتش"

جنگ_ سرد، همهمه، درد
بازی_ نفت، آنهمه آمد و رفت

چه شرارت ها، چه مرارت ها
چه غرامت ها، چه ملامت ها

ضعف در دولت، رشد_ یک قدرت
چه نمایش ها، چه سیاست ها

کنفرانس ها و سخن رانی ها
چه همایش ها، چه حکایت ها

دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
مردمان در همه جا، درتکاپوی حیات
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شاعران و شعرها : در زنجیری از سروده ها

سروده ی " آرزو"

کاش بر ساحل رودی خاموش/ عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد/ به سرا پای تو ، لب می سودم
کاش چون نای شبان، می خواندم/ به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم/ می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش چون پرتو خورشید بهار/ سحر ، از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر/ رنگ چشمان ترا می دیدم
کاش در بزم فروزنده ی تو/ خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود/ سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد/ دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان ، به تنم می لغزید/ گرمی دست نوازنده ی تو
کاش چون برگ خزان، رقص مرا/ نیمه شب، ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو/ شور من ، ولوله برپا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی/ می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم/ خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو/ پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه ی زهد تو  و  حسرت من/  زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه ی سر سبز حیات/ گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ، ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی : فروغ فرخ زاد

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود/ نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن/ نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود
بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر/ از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود/ همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی/ بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی/ سرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود/ شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است/ همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود... : عبدالرحمن رودکی سمرقندی
 
چو از دفتر این داستان ها بسی/ همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان/ همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان/ سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من
ازو شادمان شد دل انجمن... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم/ تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو/ گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره/ در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم... : جلال‌الدین محمد مولوی
 
همه قبیله من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه/ که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من/ وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت... : مُصلِح‌الدین سعدی شیرازی

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم/ همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد/ آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم... : شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی

شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست... : ابوالفضل محمد ظهیر فاریابی

«شعر در نفس خویش هم بد نیست»/ پیش اهل دل این سخن رد نیست
پیش از این فاضلان شعر شعار/ کسب کردی فضایل بسیار
مستمر بر مکارم اخلاق/ مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالی/ از قناعت پر، از طمع خالی
وه کز ایشان بجز فسانه نماند/ جز سخن هیچ در میانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست
جامع صد هزار شین و شرست... : نورالدین عبدالرحمن جامی

شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسون گری کاین طرفه مروارید سفت
صنعت و سجع و قوافی، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دل ها نشیند هر کجا گوشی شنفت
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت : ملک الشعرای بهار

یافتم روشندلی از گریه های نیم شب/ خاطری چون صبح دارم از صفای نیم شب
شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست/جلوه بر من کرد درخلوت سرای نیم شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا/ گنج گوهر یافتم از گریه های نیم شب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست/ تا دل درد آشنا شد آشنای نیم شب
نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم/ بوی آغوش تو آید از هوای نیم شب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیم شب... : محمدحسن معیری متخلص به رهی

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف/ از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن/ چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان/ شمعیم که در گوشه ی کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم.... : محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
 
ما از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما، صَفیرِ تیر از ناله­های شعر، رساتر بود
ما، در میان معرکه دانستیم/ کز واژه، کار ویژه نمی­آید...
ما نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ «روز» ندانستیم
شعر از شعور، رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم...: نادر نادرپور

 چیزها دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می کرد
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
چیزها دیدم در روی زمین/ حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی دفع آفات
حمله دسته ی سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی/ حمله ی واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار... : سهراب سپهری

من به یک ماه می اندیشم/ من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک/ من به بوی غنی گندمزار
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود... : فروغ فرخ زاد

شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام ، شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج ، در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها ، شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس، عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ، شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دل های نسیم ، حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج، در کنار برکه، ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان، بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه، شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را ، روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض ، در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی، غرق در گلواژه ی رویا شدن
شعر یعنی قصه ی یک آرزو ، شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان، شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن ،شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من : مریم حیدرزاده

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک ، اشک باغبان پیر رنجور است ...
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است ، دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ، لبها را و بر هر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است ، مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش ، چنین آسان منوشیدش : نادر نادرپور

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا “گود” هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گردآفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی

ای عشق جاودانه ی من ای شعر/ باز اين منم که سوی تو می آيم
باز اين منم که گونه ی خيسم را / بر گونه های سبز تو می سايم
باز اين منم که در ته اين بن بست/ از يادهای گمشده سرشارم
باز اين منم که لب به لب از ترديد/ از هر چه هست و نيست در آزارم
تنها تويی که در دل اين غربت/ دست مرا به حوصله می گيری
تنها تويی که در شب تاريکم / روشن ترين نشانه ی تقديری... : پيرايه يغمايی

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟
با من چه می کنی که به خونِ جگر/ زینگونه بی شکیب و قرارم ترا
چون ماهواره ای که به گِردِ زمین/ گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا
زان سان که دشمنان ترا دشمنم/ از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو/ رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا
چون بلبلی که جانب گُل می پرد/ با یادِ گل به گشت و گذارم ترا
تا سردهم سرودِ سرافرازیت/ شعر و سرود و شور و شرارم ترا
چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد/ رنگین چو دانه های انارم ترا
آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی/ چون میوۀ رسیده به بارم ترا...
تا دست من به دامن مِهرت رسد/ هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا
با سال های سردِ زمستانی ام/ چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا
روزی که سربلندی ات از رَه رسد
بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

برای گفتن ِ دلتنگی‌ام کلامی نیست/ و شعر جز سخن تلخ ِ ناتمامی نیست
شروع می‌کنمش با تلنگری از عشق/ ولی دریغ، به غیر از خیال خامی نیست
نهیب می‌زنَدَم غربت مهیب آن دم/ که خواب عشق چه بینی، به غیر ِ دامی نیست
تو، اهل کشور خورشید و جام جمشیدی/ شراب عشق در این جا مجو، که جامی نیست
نهیب می‌زنَدَم تا سکوت چیره شود/ بدون عشق، غزل را ببین، پیامی نیست!
دلم گرفته تر از آسمان ِ غربت‌ها است
برای گفتن دلتنگی‌ام کلامی نیست: ویدا فرهودی

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است/ بر همه آثار _ هستی ، نا ظر است
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر فریاداست و بانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود
شعر، یعنی شیون و آه و فغان/ از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان/ از بلایای فجیع _ این جهان
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار _ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری

زان آهوان_ زخمی_ عاشق/ در بند و در حصار بگویید
«خون را به سنگفرش ببینید»/ از دار و سنگسار بگویید...
از جانیان_ امر_ به معروف/ در گشت و در گذار بگویید
نام_ ندا به یاد_ شما نیست؟/ زان دخت_ نامدار بگویید
از بیژن و حمید و ترانه/ و ز مریم و نگار بگویید
از رقص_ عاشقانه‌ی فرزاد/ بر چوبه ‌های دار بگویید
از رزم_ مادران_ دلاور/ در صحن_ کارزار بگویید
از چشم‌های مادر سهراب/ آن طُرفه جویبار بگویید
وز اشک_ خانواده‌ی ستار/ در شام_ انتظار بگویید
از رنج و از شکنج_ خلایق/ یک نکته از هزار بگویید
از خدعه و بلاهت و بیداد/ پنهان و آشکار بگویید
یک عمر بافتید اباطیل/ یک شعر_ ماندگار بگویید!
از حجم و هجو و هزل، چه حاصل/ اشعار_ استوار بگویید...
سرمشق_ ماست مکتب_ «سیمین»/ شعری از آن شمار بگویید
گر آنچنان جسارتتان نیست/ نظمی کنایه‌دار بگویید
گر بزدلید و «مایه» ندارید/ چیزی به استتار بگویید
یعنی که شعرهای نمادین/ از رنج_ روزگار بگویید
نام سوار را ننویسید/ از دشت و از غبار بگویید
از احتضار_ این شب میرا/ وز صبح_ پایدار بگویید
از لطمه‌های بهمن_ منحوس/ بر چهره‌ی بهار بگویید
از خواب_ آن شگفت هیولا/ در پای چشمه‌سار بگویید
از چنبر_ تناور_ افعی/ بر گنج_ زرنگار بگویید
عمری ز چنگ و تار نوشتید/ اکنون ز شام_ تار بگویید
این شعر نیست نظم و شعار است
گاهی چومن شعار بگویید: جهان آزاد

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
دکتر منوچهر سعادت نوری

دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چای : در زنجیری از سروده های این زمانه


جای موسی خالی است وآن عصای موسوی/ تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی
ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره‌مند/ زان درخت شعله‌ور، فکر برادر کن کمی...
بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس/ آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی
وز غم_ نادیدن_ هم صحبتان_ محترم/ مردمان_ چشم_ من، بستند حلقه ماتمی
ملک‌الشعرای بهار

از هجوم روشنایی، شیشه های درتکان می خورد/ صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار_ میز/ ساعت نه، ابر آمد، نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند/ یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند/ یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز...
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت/ نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد/ مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری_ بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم/ شهر در آیینه پیدا بود... : سهراب سپهری

من به آوار می اندیشم و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار ...کار؟
آری اما در آن میز بزرگ/ دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام ارام/ همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب... : فروغ فرخزاد

گنجه ی من ، بوی قرآن می دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان...
بوی رگبار غروب و بوی گل/ بوی چای عصر و بوی زعفران
بوی نان شیرمال و بوی هل/ بوی گلپر در شب خاموش کوه
بوی باران در شب تاریک باغ/ بوی گردوهای تر زیر درخت
بوی بال پشه ها گرد چراغ/ بوی شبهایی که در پای تنور
نور قرمز ، سایه ها را می نهفت... : نادر نادرپور

دسته ی کاغذ بر میز/ در نخستین نگاه ِ آفتاب
کتابی مبهم و سیگاری خاکسترشده/ کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته
بحثی ممنوع در ذهن : احمد شاملو - آذر ِ ۱۳۷۱

چای و شیرینی‌ بخور با دوستا ن/ یاد کن از فیل در هندوستان
چون شراب خلر شیراز نیست/ چای را بر نوش  ای  آرام جان
کا ظم پزشکی‌ شیرازی

در ایوان می نشینید و چای می نوشید/ با برگ ریحان و جوانه ی نارنج
و او راز جهان را در فنجانی بر توی می گشاید
فنجانی به کوچکی واژه ای که همه دریاها و توفان ها را در خود جای می دهد
عقیقی سیال و بی قرار
که همه رودخانه های جهان در آن جاری است... : منوچهر آتشی

بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ام/کوه و کویر_ کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصر، کافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/ آن قیل و قال_ مردم_ خندانم آرزوست
در استکان_ تنگ کمر، لب گلابتون/ آن چای_ پر زمایه ی گیلانم آرزوست...
دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال، مهاجرت، تبعید
از شهرهای گنبد، باغ ملی، بازار
از شهرهای هل، گلاب، فرش، چای...
از شهرهای فقر، مرگ و نفرین مادران...
از خیابان های طویل بی برگشت و بغض... : ایرج جنتی عطایی

آتش افروختیم، چای خوردیم ، حرف زدیم
هوا خیلی خوش بود، دنیا خیلی روشن...
نفهمیدم کی خوابم بُرد
فقط فهمیده نفهمیده انگار کسی گفت:
قوچ را پیدا کردند : علی صالحی

با رفتنت ای گل زگلدان، گریه‌ می‌کردیم/ در روبروی چشم ِ باران، گریه می‌کردیم
در باغ ِ ما شادی‌ی شبنم‌ها تَرَک برداشت/ وقتی که رفتی، مثل گلدان، گریه می‌کردیم
با دردِ پنهانی که در جان ِ جهان ماست/ از سرنوشتِ غم سرشتان، گریه می‌کردیم
جای تو خالی ماند در میخانه ‌های مهر/ بعد از تو ما با، مِی‌پرستان ،گریه می‌کردیم
باغ ِ شقایق‌های توفان دیده می‌داند/ دیشب چرا تا صبحگاهان، گریه می‌کردیم
وقتی خَبَر مثل ِ تَبَر بر ما فرو بارید/ آهسته‌ وُ پیوسته، از جان، گریه می‌کردیم
باید کنار ِ عاشقان ِ تازه بنشینیم/ بی آتشت ما، یِک زمستان ،گریه می‌کردیم
در گفتگو با ابر ِ تلخ وُ تار ِ “لاهیجان”/ از جان وُ دل، با یادِ جانان ،گریه می‌کردیم
با یاد تو ای همنشین ِ دلنشین ِ چای!/ با خاطراتِ سبز ِ گیلان ،گریه می‌کردیم
رضا مقصدی

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد/ بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد : دکتر منوچهر سعادت نوری

دوستی با بعضی آدم‌ ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است
باید نرم دم بکشد/ باید انتظارش را بکشی
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی/ باید صبر کنی تا آماده شود
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک و خوب نگاهش کنی
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌ اش
و از بودنش لذت ببری و با حضورش زندگی کنی: سراینده گمنام

رباعی چای
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانی ست
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post.html