شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بخش سوم از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

41 : مهستی گنجوی و برخی از سروده های او
مهستی گنجوی که در زمان سلجوقیان می زیسته، نادره بانویی است که در کار شعر و ادب و موسیقی ایران دست داشته و در هر یک از این رشته ها از هنر و مهارت شایان تحسینی برخوردار بوده است.  مهستی گنجوی در سروده های خود از احساسات لطیف زنانه، از عشق زن و مرد، از حقوق اجتماعی زنان با لحنی زیبا و دلنشین سخن گفته و از ریا و مکر و فریب مدعیان زهد و تقوا و روحانی نما ها ، بسیار نالیده و به سختی انتقاد کرده است. سروده هایی از این بانوی آزاده و آگاه را با یکدیگر مرور می کنیم :
۱- زنهار
چون خاک زمین ، اگرعنان کش باشی/ وز باد_ بنای_ دهر، نا خوش باشی
زنهار ز دست_ ناکسان ، آب_ حیات/ بر لب مچکان ، اگر در آتش باشی
۲-زنجير 
ما را به دم تير نگه نتوان داشت/ درحجره ی دلگيرنگه نتوان داشت
آن را که سرزلف چو زنجيربود/ درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت
۳- پندار
چون نيست زهرچه هست جز باد بدست/ چون نيست زهرچه نيست نقصان وشکست
پندار که هرچه هست، درعالم نيسـت/ وانگار که هرچه نيست، درعالم هسـت
۴- زاهد ریاکار
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود/ زهری که به جان رسید، تریاک چه سود
خود را به میان خلق، زاهد کردن/ با نفس پلید و جامه ی پاک چه سود
۵ - برخيز و بيا
برخيز وبيا که حجره پرداخته ام/ وزبهرتوپرده ای خوش انداخته ام
بامن به کبابی وشرابی درساز/ کاين هردوزديده وزدل ساخته ام
۶- رحم آر
تا کی ز غم تو، رخ به خون شوید دل/ وآزرم_ وصال تو ، به جان جوید دل
رحم آر کز آسمان نمی بارد جان/ بخشای که از زمین نمی روید دل
۷- دردامن زهد
پيوسته خرابات زرندان خوش باد/ دردامن زهد زاهدان آتش باد
آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود/ افتاده بزير پای دردی کش باد
۸- آرزو
در فغانم از دل دير آشناي خويشتن/ خو گرفتم همچو ني با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي خويشتن
جز غم و دردي كه دارد دوستی ها با دلم/ يار دل‌سوزي نديدم در سراي خويشتن
من كي ا‌م؟ ديوانه‌اي كز جان خريدار غم است/ راحتي‌ را مرگ مي‌داند براي خويشتن
شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن/ در ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام/ زان‌‌‌‌که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن
غنچه ي پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌‌‌‌‌‌‌ام/ در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزوها‌ی جوانی همچو گل بر باد رفت/ آرزوی مرگ دارم , از خدای خویشتن
همدمی دل‌‌‌‌‌سوز نبود این مهستی را ‌چو شمع/ خود بباید اشک ریزد, در عزای خویشتن
 ۹- حلال و حرام
يک دست به مصحفيم ويک دست به جام/ گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام
مائيـم دراين گنبـد ناپختـه ی خام/ نه کافرمطلق نه مسلمان تمام
 ۱۰- يک نفس
ازمنزل کفرتا به دين يک نفس است/ وزعالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيزرا خوش می دار/ کزحاصل عمر ما همين يک نفس است
١١ - همه رفت
شب ها که به ناز با تو خفتم همه رفت/ دُرها که ز نوک مژه سفتم همه رفت
آرام _ دل و مونس_ جانم بودی/ رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
برای آگاهی بیشتر از زندگینامه ی  مهستی گنجوی به منابعی که در زیر به آن ها اشاره شده است مراجعه  فرمایید: دکتر منوچهر سعادت نوری
منا بع

کتاب اثرآفرینان به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی
دائ‍ره‌الم‍عارف یا فرهن‍گ دانش و هن‍ر شامل‌: اطلاعات عم‍ومی. چاپ ششم، سازمان انتشارات اشرفی ، تهران
ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، انتشارات طهوری، تهران
مهستی گنجوی  وخانه ی شعر او ، یادداشت آنلاین از همین نگارنده
یاد آوری
١ - معین‌الدین محرابی، در کتاب “مهستی گنجه‌ای” (انتشارات توس، ۱۳۸۲ چاپ اوّل) می‌نویسد: “مهستی گنجه‌ای پس از خیام، برجسته‌ترین رباعی سرای ایرانی است و اولین پایه گذار مكتب شهرآشوب در قالب رباعی بشمار می‌آید. شهرآشوب يكی از انواع شعر فارسی است كه در آن از اسامی كارافزارها، حرفه‌های رايج و صنايع دوره‌ای خاص سخن به ميان آمده است. از اين رو با مطالعه در شهرآشوب‌های موجود می‌توان از مشاغل، پيشه‌ها و نيز از لغات و اصطلاحات فنی ادوار گذشته آگاهی‌های ارزشمندی بدست آورد. مهستی در شهرآشوب‌های خود با چيره‌دستی ،دقايق و ظرايف اين فنون و صاحبان اين فنون را نشان می‌دهد: بزّاز، پاره‌دوز، تيرانداز، بافنده، حمّامی، نانوا، سوزن‌ساز، خيّاط، كلّه‌پز، سرّاج، صحّاف، حجامت‌كننده، قصّاب، گازُر، كفشگر، كلاه‌دوز، محتسب، ميوه‌فروش، نجّار، نعل‌بند و…"
٢ - گروهی رباعی "پندار" را منسوب به خیام دانسته اند ( برخی از رباعیات مولانا مولوی، پور سینا و دیگران را نیز به خیام نسبت می دهند). به باور نگارنده ، پاسخ به این پرسش که آیا کدام گروه درست می اندیشد، نیازمند پژوهش هایی بیشتر و گسترده تر است.
٣ - بیشتر : Some Remarkable Moments with Mahsati Ganjavi
==============================
42: عطر و عطر سازی در شعر کلاسیک ایران
عطر و عطر سازی مقام و منزلتی قابل ملاحظه در شعر کلاسیک ایران دارد. نمونه هایی از سروده های برخی سرایندگان پیشین ایران را در این زمینه با یکدیگر مرور می کنیم:
نهادند زیراندرش تخت زر/ بد یبای زربفت و زرین کمر/ تن شاهوارش بیاراستند/ گل و مشک و کافور و می خواستند/ سرش را بکافور کردند خشک/ رخش را به عطر و گلاب و به مشک/ نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گردن‌فراز: فردوسی
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند/ که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه/ که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی/ که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی/ که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است/ مباد آن که در این نکته شک و ریب کند: حافظ
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم/ نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم: حافظ
آن یکی افتاد بیهوش و خمید/ چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد/ تا بگردیدش سر و بر جا فتاد: مولوی
لیلی پس پرده عماری/ در پرده‌دری ز پرده داری/ از پرده نام و ننگ رفته/ در پرده نای و چنگ رفته/ نقل دهن غزل سرایان/ ریحانی مغز عطر سایان/ در پرده عاشقان خنیده/ زخم دف مطربان چشیده/ افتاده چو زلف خویش درتاب/ بی‌مونس و بیقرار و بیخواب: نظامی
چونکه بهرام شد نشاط پرست/ دیده در نقش هفت پیکر بست/ روز شنبه ز دیر شماسی/ خیمه زد در سواد عباسی/ سوی گنبد سرای غالیه فام/ پیش بانوی هند شد به سلام/ تا شب آنجا نشاط و بازی کرد/ عود سازی و عطرسازی کرد: : نظامی
روی تو شمع آفتاب بس است/ موی تو عطر مشک ناب بس است/ چند پیکار آفتاب کشم/ قبلهٔ رویت آفتاب بس است: عطار
الهی غنچهٔ امید بگشای/ گلی از روضهٔ جاوید بنمای/ بخندان از لب آن غنچه باغم/ وزین گل عطرپرور کن دماغم: جامی
مجموعه ی بالا در حقیقت مکمل مقاله ای است در زمینه ی "نخستین ایرانیان و هنر عطر سازی" نوشته ی همین نگارنده به زبان انگلیسی که جداگانه ارائه شده است:
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/first-iranians-who-introduced-perfumery.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
43: باران : در زنجیری از سروده ها
سپیده سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستاره ٔ سحری قطره های باران بود: رودکی
ز باران زوبین و باران تیر/ زمین شد ز خون چون یکی آبگیر: فردوسی
گرچه آبست قطره ٔ باران/ چون بدریا رسد گهر گردد: عبدالواسع جبلی
چو از دامن ابر چین کم شود/ بیابان ز باران پر از نم شود: نظامی
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی / ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/ در باغ لاله روید و در شوره زار خس: سعدی
ای هشت خلد را به یکی نان فروخته/ وز بهر راحت تن خود جان فروخته/ نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب/ تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته/ نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای/ ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته/ ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر/ اسلام ترک کرده و ایمان فروخته/ ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته/ وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته/ ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو/ وی جان جبرئیل به شیطان فروخته/ ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز/ انگشتری ملک به دیوان فروخته/ ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل/ وی برگ گل به خار مغیلان فروخته/ زد هوات کرده سیه دل چنان که تو/ از رای تیره شمع به کوران فروخته/ دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم/ ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته : سیف فرغانی 
از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند/ ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند/ بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند/ ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند/ بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند/ برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند/ زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند: ملک ‌الشعرای بهار
امشب ، زمین سوخته می نوشد/ آب از گلوی تشنه ی نودان ها
وز کوچه ها به گوش نمی اید/ جز های های زاری باران ها: نادر نادرپور 
گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست/ آسمان باز، آفتاب زر / باغ های گل، دشت های بی در و پیکر / سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب/ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار/ خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب/ آمدن رفتن دویدن ،عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن / پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن/ کار کردن کار کردن، آرمیدن/ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن/ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن/ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن/ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن/ در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن / نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن/ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته/ قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن/ بی تکان گهواره ی رنگین کمان را/ در کنار بام دیدن.... : سیاوش کسرایی
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید/ واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد/ با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد / عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
آخرین برگ سفر نا مه ی با را ن
ا ین ا ست / که زمین چرکین است: دکترشفیعی کد کنی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران/ بیداری ستاره در چشم جویباران/ آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل/
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران/ بازا که در هوایت خاموشی جنونم/ فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران/
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز/ کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران/ گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران/ بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز/ زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران/ پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند/ دیوار زندگی را زین گونه یادگاران/ وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران: دکترشفیعی کد کنی
سیاهی از درون كاهدود پشت دریاها/ بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشكی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه/ بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت: اینك من ، بهین فرزند دریاها/ شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم كرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد: مهدی اخوان ثالث
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم/ دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم/ تا گذر گا ه_ عشق، ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_ آشنا رفتیم/ عاشقانه، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم/ لب_ خود را، ز بوسه ای ‌شستیم/ مست_ آن بوسه، تا سما رفتیم: دکتر منوچهر سعادت نوری
زير باران بيا قدم بزنيم/ عمرشب را شبی رقم بزنیم/ خسته ایم از سکوت حنجره ها/ زير باران بيا  که دم بزنيم/ داد ما را کس از زمین نگرفت/ دادها بر سر ستم بزنیم/  هم بتازیم بر سیاهی شب/ هم شبیخون به قلب غم بزنیم/ یا بگرییم یا که خنده کنیم/ قطره و جرعه ، دم به دم بزنیم/ خون این نامه های تا شده را/ زخمه بر زخم زیر و بم بزنیم/ زیر این چترهای سرخ و سیاه/ چون پیاله لبی به هم بزنیم/ صاف نیست آسمان و بام افق/ زير باران بيا قدم بزنيم : احمد حیدر بیگی
چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران/ و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران/ تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش/ و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان/ نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی/ به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان/ بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست/ برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان/ و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند/ که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران/ چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب/ غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران/ چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز/ که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران/ خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل/ همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان/ خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید/ که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان: ویدا فرهودی
از تشنگی هلاکم، بر من ببار باران/  راهی به کس ندارم، در این دیار باران
رنگ عزا گرفته دشتی که از طراوت/ همواره خنده میزد بر سبزه زار باران: کریم سهرابی
ترنّم می چکد از آب باران/ به پُشت بام خانه روی ایوان/ چه پُر شور و چه با شادی تراود/ بر ایوان پُر از سبزی و گلدان/ فرو ریزد ز هر سو شوق باران/ بر آن گلدان کوکب مَست و رقصان/ به شمعدانی و سُنبل می دهد جان/ همان باران پاییز غزلخوان: بهروز(مهمان)
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان/ انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار/ دیریست باغبان نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است/
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است/ باران بریز رگبار قطره های زلال آب/
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده/ ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده/ باران بریز : رگبار قطره های زلال آب: دكتر منوچهر سعادت نوري
========================

45: سلاخ ها : در زنجیری از سروده ها
واژه ی سلاخ ( پوست کن ، آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد، آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد، کسی که گوسپند می کشد وپوست کنده به دکان قصابی حمل می کند، پوست بازکننده از هر حیوانی) در سروده های فردوسی، مولوی، منوچهری دامغانی، محتشم کاشانی، وحشی بافقی، بیدل دهلوی، قاآنی، پروین اعتصامی و دیگران:

به هشتم بیامد به دشت شکار/ خود و روزبه با سواری هزار/ همه دشت یکسر پر از گور دید/ ز قربان کمان کیان برکشید/ دو زاغ کمان را به زه بر نهاد/ ز یزدان پیروزگر کرد یاد/ بهاران و گوران شده جفت جوی/ ز کشتن به روی اندر آورده روی/ همی پوست کند این ازآن آن ازین/ ز خونشان شده لعل روی زمین : فردوسی
 این زمان او رفت و احسان را به برد/ او نه مرد الحق بلی احسان به مرد/ رفت از ما صاحب_ راد و رشید/ صاحب_ سلاخ_ درویشان رسید : مولوی
 مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد/ موی سر او سپید گشت و رخش زرد/ تا کی ازین گندهپیر، شیر توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد/من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد/ گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال: منوچهری دامغانی
 هرچند می کشد بت سلاخ زنده ام/ این است دوستان سخن پوست کنده ام : سیفی (از فرهنگ فارسی آنندراج)
سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست/ چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست/ گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن/ ور پوست کند مرا نگنجم در پوست: محتشم کاشانی
 خواجه که پر گشته ز باد غرور/ خم نکند پشت تواضع به زور/ مشک پر از باد کجا خم شود/ گر نه ز بادش قدری کم شود/ باد به خود کرده ولی وقت کار/ پوست کند از سر او روزگار/ گشت چو از باد قوی گوسفند/ پنجه ی قصاب از او پوست کند : وحشی بافقی
 سلاخ که ساختی به پردانی خویش/کار همه جز عاشق زندانی خویش/می‌میرم ازانتظار کی خواهی کرد/ سلاخی گوسفند ، قربانی خویش : محتشم کاشانی
 تا چند به هر عیب و هنر طعنه ‌زنی ها/ سلاخ نه‌ای‌، شرمی ازبن پوست‌کنی ها/ بی‌پردگی جوهر راز است تبسم/ ای غنچه مدر پیرهن‌گل بدنی ها/ از شمع مگویید و زپروانه مپرسید/ داغ است دل از غیرت این سوختنی ها/ جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل/ نامحرم خاصیت شیرین سخنی ها: بیدل دهلوی
 شرع بی‌رونق‌تر از اشعار من در ملک فارس/ امن بی‌سامان‌تر از اوضاع من در روزگار/ خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروه/ بسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار/ کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ برد/ بس‌که لاش ‌کشتگان بردندی آنجا بار بار/ گاه مردان را به جبر از سر ربودندی‌کله/ گه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار/ فرقه‌ ای هرسو دوان این با سپر آن با تبر/ حلقه‌یی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار/ بامهای خانه هول‌انگیز چون خاک قبور/ برجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار/ حمله آرد بهرکین‌گفتی به راغ اندر نسیم/ پنجه یازد با سنان ‌گفتی به باغ اندر چنار/ باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغل/ آب‌گفتی صارم مسلول دارد درکنار/ پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوس/ شیر هر گرمابه ‌گفتی هست شیر مرغزار/ شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینه/ مرد رم کردی ز سایهٔ خویش اندر رهگذار : قاآنی
 جز بانگ فتنه، هیچ بگوشم نمی رسد/ یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است/ ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت/ پرواز و سیر و جلوه، ز مرغان گلشن است : پروین اعتصامی
 سلاخی می‌گریست...
به قناری کوچکی ، دل باخته بود! احمد شاملو
 سری گفت با زبان خود مرا بر باد خواهی داد/ هرآنقدربنده سر سبزم تولیکن سرخ مادر زاد/ اگر جور و جفا بینم و یا ظلمی مرا افتاد/ بخواهم چشم پوشانم که در گوشم زنی فریاد/ نمی بینی کلامت را خس و خار و هوا و باد؟/ زبان ریزی نمی دانی سکوت هم برده ای از یاد؟/ نمی فهمی نمی کاهی تو از مقدار استبداد؟/ نمی ترسی که از حلقوم ترا بیرون کشد جلاد؟/ نمی دانی نمی ارزی تو دربازار نابنیاد؟/ چه کس حرف گران خواهد چو حرف مفت بود آزاد؟/ زبان سر را نگاهی کرد و سر جنباند و پاسخ داد/ نه مداحم نه سالوسم نه صد رنگم و نه شیاد/ نه کاسه لیس و شیرین کار نه شکر ریز و نه قناد/ نه مزدورم و نه نوکر نه خدمتکار و خانه زاد/ مرا روز ازل فرمود که حرف حق زنم، استاد/ ز آهم لرزد و ریزد در و دیوار ظلم آباد/ که هر دیوار بی پی شد شود ویران بدست باد/ ز فریاد بلند من به کاخی زلزله رخ داد/ نمی ترسم نه از سلاخ نه از جلاد نه از صیاد/ زبان سرخ حق گو را بنازم، هرچه باداباد : ایمان فخار
 کشتارگاه چه چراغانی است/ کاردهای برهنه، گوسفندان را تقدیس می کنند/ و این خاک گرگ خیز سرخ می شود
سیاه می شود/ و هر چه هست و هرچه بود کبود می شود/ تار و تنبوری نیست، سلاخانند که ساطور تیز می کنند، و بریده های ماه را، بر خیزران و خار می کشند/ بر خاکریز خیس/ بی شرمی چند/ با تسمه های بافته از چرم سرخ ساغری/ شعری را شلاق می زنند: محمود کویر
 ساطور نموده تیز و مسموم/ از ریزش خون نبوده خسته
آزاد کسان ، بسا که معدوم/ سلاخ ، به مسندش نشسته : دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
46:  غم مخور
برای  سوری بانو وخانم نازی کاویانی
بر ، فتد این پنجه ی خونین ز ایران ، غم مخور/ آسمان ، پر مهر گردد، بس درخشان ، غم مخور/ روزگاری  نو ،  بسازد  جلوه هائی  پر شکوه/ سختی_ دوران، بگیرد  رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
با الهام از سروده ای از صدیقه وسمقی: نگاه کنید به این وبلاگ
http://iranian.com/main/blog/souri-54.html
و این شاهکار حافظ: يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور/ اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن/ وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور/ گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن 
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور/ دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت/ دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور/ هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب/ باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور/ اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند/  چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور/در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم/ سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور/ گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور/ حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب/ جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور/ حافظا، در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار/ تا بود وردت دعا و درس ایمان، غم مخور
=============================
47: برف : در زنجیری از سروده ها
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه/ و چون درونه شد آن سرو بوستان آرای/ و آن کجا بگوارید ناگوار شدهست/ و آن کجا نگزایست گشت زود گزای : رودکی
 آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب/ با صد هزار نزهت و آرایش عجیب/ یک چند روزگار، جهان دردمند بود/ به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب/ کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت/ هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب/ لاله میان کشت بخندد همی ز دور/ چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب/ بلبل همی بخواند در شاخسار بید/ سار از درخت سرو مرو را شده مجیب : رودکی
 سکندر ز منزل سپه برگرفت/ ز کار زنان مانده اندر شگفت/ دو منزل بیامد یکی باد خاست/ وزو برف با کوه و در گشت راست/ تبه شد بسی مردم پایکار/ ز سرما و برف اندر آن روزگار/ برآمد یکی ابر و دودی سیاه/ بر آتش همی رفت گفتی سپاه/ زره کتف آزادگان را بسوخت/ ز نعل سواران زمین برفروخت/ بدین هم نشان تا به شهری رسید/ که مردم بسان شب تیره دید/ همه دیده‌هاشان به کردار خون/ همی از دهان آتش آمد برون/ بسی پیل بردند پیشش به راه/ همان هدیه ی مردمان سیاه/ بگفتند کین برف و باد دمان/ ز ما بود کامد شما را زیان/ که هرگز بدین شهر نگذشت کس/ ترا و سپاه تو دیدیم و بس: فردوسی

هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف/ مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است/ اجرام كوه‌هاست نهان در ميان برف/ ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار/ از چه؟ ز بيم تاختن ناگهان برف/ گشتند نا اميد همه جانور ز جان/ با جان كوهسار چو پيوست جان برف/ با ما سپيدكاري از حد همي‌برد/ ابر سياه كار كه شد در ضمان برف: کمال‌الدین اسماعیل
 نو به نو هر روز باری می کشم/ وین بلا از بهر کاری می کشم/ زحمت سرما و برف ماه دی/ بر امید نوبهاری می کشم : مولوی
 هر که بی او زندگانی می کند/ گر نمی میرد گرانی می کند/ من بر آن بودم که ندهم دل به عشق/ سروبالا دلستانی می کند/ مهربانی می نمایم بر قدش/ سنگ دل نامهربانی می کند/ برف پیری می نشیند بر سرم/ همچنان طبعم جوانی می کند/ چشم سعدی در امید روی یار/ چون دهانش درفشانی می کند : سعدی
 شب از بهر آسایش تست و روز/ مه روشن و مهر گیتی فروز/ اگر باد و برف است و باران و میغ/ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ/ همه کارداران فرمانبرند/ که تخم تو در خاک می پرورند/ صبا هم ز بهر تو فراش وار/ همی گستراند بساط بهار : سعدی
 هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت/ وان دگر پخت همچنین هوسی/ وین عمارت بسر نبرد کسی/ یار ناپایدار دوست مدار/ دوستی را نشاید این غدّار/ نیک و بد چون همی بباید مرد/ خنک آنکس که گوی نیکی برد/ برگ عیشی به گورخویش فرست/کس نیارد زپس توپیش فرست/ عمر برف است و آفتاب تموز/ اندکی مانده خواجه غرّه هنوز/ ای تهی دست رفته در بازار/ ترسمت پر نیاوری دستار/ هرکه مزروع خود بخورد به خوید/ وقت خرمنش خوشه بایدچید: سعدی
 بود بارانی و سرمایی شگرف/ تر شد آن سرگشته از باران و برف/ نه نهفتی بودش و نه خانه ای/ عاقبت می رفت تا ویرانه ای : عطار نیشابوری
 ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب/ بیا و کشتی دریای لعل را دریاب/ بیا و یک دو قدح کش چه میکنی آتش/ که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب: سلمان ساوجی
 هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید/ علم های بهاری از نشیبی بر فراز آید/ کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید/ به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید : فرخی سیستانی
 من بستر برف و بالش یخ دارم/ خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم/ چون زاغ همه نشست بر شخ دارم/ در یک دو گز آبریز مطبخ دارم: مسعود سعد سلمان
 دراز گشت حدیث درازدستی ما/ سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف/ زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت/هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف: انوری
 روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان/ بخت سیاه اهل هنر سبز میشود : صائب تبریزی
 با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار/ کاوخ، ز پنبه ریشتنم موی شد سفید/ از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم/ کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید/ ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا/ بر من گریست زار که فصل شتا رسید/
زاندوه دیرگشتن اندود بام خویش/هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید/ پرویزنست سقف من، از بس شکستگی/ در برف و گل چگونه تواند کس آرمید: پروین اعتصامی
 زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را/ ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را/ ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد/ زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را/ به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید/ که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را/ به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد/ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را: شهریار
 برف نو : برف نو : سلام ، سلام/ بنشين ، خوش نشسته ای بر بام/ پا كی آوردی ، ای ا ميد سپيد/ همه آلودگي ست، اين ايام ... : احمد شا ملو
 تو فا ن بر ف ،  د ل به زمین با زد/ و ینگونه  عشق را ،  چرا جو ید/ تا روی خاک پا ک ، تن ا ند ا زد/ با ید که چرک را ،  ز  زمین شو ید: دکترمنوچهرسعا دت نوری
 دانه دانه بر ف می با رد/ همچو مروارید غلطا ن، ز آ سمان/ یا بسان نقره گون ، ذرات ا شک/ کز دو چشم يك الهه* شد روان/ عا شقا نه ، می شود جذب زمین/ تا که خا ک تشنه ، جان یابد از آن : دکتر منوچهر سعادت نوری
* بنا بر روایت اساطیر زمانی بر ف می با رد که ا لهه ی برف گریا ن  ا ست
 یادآوری: در فرهنگ ایران باستان ، برف همچون باد ، باران ، مه و ابرِ باران زا ، از آفریده‌های مادی پیش از آفرینش زمین دانسته شده‌است . خدای برف یکی از اسب های گردونه ناهید بود . در اوستا به بارش برفی سنگین ( جئیوی وفر ) اشاره رفته‌است و در یشت ها ، زمستان هولناکی پیش بینی شده که سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد خواهد کرد، چندان که زمین ویران و مخلوقاتش نابود خواهند شد . در شاهنامه روایتی هست که در جنگ ایران و توران در زمان کیخسرو برف سنگینی همه جا را پوشاند ، چنانکه نبرد از یاد همگان رفت و ناچار شدند که اسبان جنگی را بکشند و بخورند. در ادبیات فارسی نیز به کاربردهایی از برف اشاره شده‌است، مانند شعری در این رابطه از فردوسی که چنین سروده بود :
بگفتند کاین برف و باد دمان/ ز ما بود کآمد شما را زیان
شاید پرآوازه‌ترين شعر كهن پارسي درخصوص برف، قصيده‌اي باشد با مطلع هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف از كمال‌الدين اسماعيل که در بالا به آن اشاره شد. باید یادآور گردید که کمال‌الدین اسماعیل فرزند محمد عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران در اوان حمله ی مغول است که در گیرودار قتل‌عام‌های آن قوم ، به سال ۶۳۵ هجری قمری به دست یکی از مهاجمین مغول به قتل رسید.
==========================================
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_19.html


پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من ماندم : در زنجیری از سروده ها


کنارِ نعشِ خسرو آسیابان ماند وُ من ماندم/ به دشتِ خاطرم گرگ بیابان ماند وُ من ماندم
گلِ عیسی دمی روییده بود امّا ز بیدادی/ درونِ پنجه ی رنگینِ گلدان ماند وُ من ماندم
قناری آسمانی داشت آبی تر ز فیروزه/ که ناگه از قضا در چنگِ توفان ماند وُ من ماندم
زمانی زلفِ باران سینه ریز سروِ جنگل بود/ ولی از تشنگی جنگل پریشان ماند وُ من ماندم
میان آن همه پژواک دوران های شیدایی/ نوای دلکشِ پیرِ خراسان ماند وُ من ماندم
به شوقِ دیدن رنگین کمانِ سبزِ آزادی
کنارِ نعشِ خسرو آسیابان ماند وُ من ماندم: فتح اله شکیبایی
http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=28301

تو رفتی، آسمان بی ماه و اختر ماند و من ماندم/صدایم در سکوت شب شناور ماند و من ماندم
تو رفتی، مرغ سر گردان دل در بند نا کامی/ شکسته استخوان بی بال بی پر ماند و من ماندم
به امیدی که افتد سایه ات در قاب چشمانم/ نگاه انتظارم بسته بر در ماند و من ماندم
چه شبهایی که با یادت نخفتم تا سحرگاهان/ دریغا همچنان شبهای دیگر ماند و من ماندم
چه دشوار است بی تو زندگی با یادها سر کردن/ پریشانی فزون از مرز باور ماند و من ماندم
زهجرت پای تا سر آب شد شمع جان من/ گل باغ امیدم بی تو پرپر ماند و من ماندم
تو رفتی چشمه ی چشمم پراز خون ماندومن ماندم/غریو شیونم دردشت هامون ماندومن ماندم
تو رفتی و من به دنبال نو بی سامان وسرگردان/ سیه روزی پریشان تر زمجنون ماند و من ماندم
چه می شد چون گذشته باز بر دشت دلم تازی/ به یادم یاد شب های شبیخون ماند ومن ماندم
اگر چه دورم ار آن ساحل سر سبز رویایی/ خیال خلوت شب های کارون ماند و من ماندم
ز بس بار جدایی از تو سنگین بود جان فرسا/ که سرو قامتم بی تو کمانی ماند و من ماندم
ففس در سینه سنگین است اینجا با غم غربت
شب وتنهایی وبی همزبانی ماند ومن ماندم : باران
http://hamnavaa.blogfa.com/post-12.aspx
 
بهاران با ادا چون دلبران دامن كشان بگذشت
زمستان با رداي برف سنگين ماند و من ماندم: ناشناس

به یاد هجر آن دلبر، به لب جان ماند و من ماندم/ هزاران شیون و فریاد و افغان ماند و من ماندم
من و دل،عهد بستیم از کسان مخفی کنیم این غم/ دلم تا این زمان بر عهد و پیمان ماند و من ماندم
به خلوت اشک می ریزم، مبادا باخبر گردند/ در این خلوت سرا اندوه انسان ماند و من ماندم
رقیبان تا که بویی نشنوند از این خبر، عمریست/ که بر روی جگر، نقشی ز دندان ماند و من ماندم
همیشه بغض را خوردم، ولی رازم عیان شد چون/ به مژگانم دوقطره اشک غلتان ماند و من ماندم
شبی در خانه خلوت داشتم در دل به در کوبید/ گشودم در به رویش، چشم حیران ماند و من ماندم
درون خلوتم آمد به می خواری و پاکوبی/ در آن شب تا سحر دلدار عریان ماند و من ماندم
تمام شب گمان کردم که این حوریه شیطان است/ فریبم داد شیطان، گول شیطان ماند و من ماندم
سحرگه نیشخندی زد، که از من کام نستاندی/ ز پیشم رفت، زان پس درد هجران ماند و من ماندم
ندانستم که این تصویر یار منتظَر می بود/ خیال روی آن خورشید، پنهان ماند و من ماندم
اگر نشناختم اورا و رفت اما از آن دیدار/ به دستم خاتم نقش سلیمان ماند و من ماندم
از آن شب سال ها رفته است و هر شب تا سحرگاهان/ مگر جز اندکی، ترتیل قرآن ماند و من ماندم
در این شب ها تمام آیه ها را خوانده ام، اما/ به جا تنها یکی از آل عِمران ماند و من ماندم
که در آن، دیدن رخسار آن دلدار دیرین را/ سفارش ها به صبرِ اهل ایمان ماند و من ماندم: کاوه جوادی
http://sibe-havva.blogsky.com/1375/02/07/post-77/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85

به دشت كربلا، جمعی پريشان ماند و من ماندم/ فراز نيزه‌ها، آوای قرآن ماند و من ماندم
من غارت‌زده خسته، ز هر سو راه من بسته
ز ياران خيمه‌ها خالی، بيابان ماند و من ماندم ... : حسان
http://farsi.khamenei.ir/page?id=5327

دریغا، حیرتا، دردا، جوانی رفت و من ماندم/ چه درداتر‫‬، دریغاتر!‬، که بیرون از وطن ماندم
زمان نوجوانی، شد، مکان نوجوانی، شد/ نه طولی هست و نه عرضی، درین نقطه که من ماندم
خیابان، کوچه، خانه رفت و روز و ماه و سال از پی/ چگونه بی زمین و بی زمان با خویشتن ماندم؟
منم زان نسل غمگین کز هجوم قوم نادانی/ نه آن «مرغ طرب» دیدم، نه بر طرف چمن ماندم
دلم صد سال تنها شد، نگاهم غرق دریا شد/ زبان با واژه ها بیگانه آمد، از سخن ماندم
ز کف دادم شباب اما ندادم اقتدار از کف/ به ظاهر گرچه فرسودم‫.‬ به باطن پیلتن ماندم
چه باشد کیفر آنکس که زد فریاد آزادی؟/ که هرچه هست و هرچه بود، من فریادزن ماندم
هزاران تیرِ داغِ نوجوانانم به جان باشد/ اگر خود در امان از آن تفنگ دورزن ماندم
به زندان های میهن سر زدم گه گاه و شادا من/ که هم سلول و هم بند هزاران مرد و زن ماندم
بر این تی-شرت کهنه، نام ایران دارم و این شد/ که در سرمای غربت، گرم یک لا پیرهن ماندم
ملامتگوی بی دردا‫‬، چه افزائی به درد من
مکافاتم همین کافی، که با تو هموطن ماندم: هادی خرسندی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=61206

فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم/ سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن/ ولی طوق اسا رت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان/ شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر / و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد/ "کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم"
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد/ فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست/ نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_17.html 

سه‌شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زباله ها : در زنجیری از سروده ها




اینجا که منم ، بهشت جاوید است/ اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش/ آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش/ گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد/ آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد
اینجاست که من ، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشتن ایام/ جلاد هزار ساله می بینم
اما ، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد... : نادر نادرپور

دستی به نیمه ی تن خود می کشم ، چشم هایم را می مالم
اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خَنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:
‏نامم چه بود؟ ، این جا کجاست؟
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
‏له کرده است؟
در کپه ی زباله به دنبال تکه ای آیینه می گردم
چشمم به روی دیواری زنگار بسته می ماند
خطی سیاه و محو نگاهم را می خواند:
‏«آغاز کوچه های تنها ‏و مدخل خیابان های دشوار
‏تُف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب
‏و شیب فاضلاب های هستی انگار این جا ‏پایان گرفته است»
باد عبور سال هایی کز این جا گذشته است اندامم را می برد
و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است... : محمد مختاری
 
زمین ، پوسیده / مسموم از زباله های کیهانی پوسیده و مکان امنی نیست
اقاقی ها به قایق خمپاره ها ، خود خواسته به تبعید می روند
و باغ ها و تالارهای متروکشان/ ویرانه های باستانی عصر دور سبزینه اند
سبزینه/ این عتیقه ی کمیاب که امروز مثل دلار و مارک
که در غرفه ها و پیاده رو ها قاچاق می شود
هوا به بوی داروی بی هوشی آغشته است
و هیچ سروی در باغ دوام نمی آورد... : منوچهر آتشی

این بادهای هر شب و امشب/ این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو/ و فصل را دوباره ورق می زنند
در بادهای هر شب و امشب/ از بهر این هیولا/ این لاشه ی بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزاران سال/ در یک دقیقه حفر خواهد شد
این بادهای هر شب و امشب/ با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
و تا زباله دان/ اوراق روزنامه های محلی را تعقیب می کنند: دکتر شفیعی کدکنی

گفتنی ها نگفته می ماند/ هیچ دستی به شانه ی من نیست
من مقیم نبودن آبادم/ روی این خاک خانه ی من نیست
واژه های سیاه دفتر من/ راهزن های زلقی شده اند
پشت سگ ها نماز می خوانند/ نوچه گان تقی نقی شده اند
قسمت اعظم ترانه ی من/ تاول زخمهای چرکین است
ابر را آفتاب می خواند/ «از کرامات شیخ ما این است»
شور آزادگی فریبم داد/ خانه ام خانه ی کلاغان شد
هیچ کس هیچ چی نمی فهمید/ گریه ام پشت خنده پنهان شد
باکه گویم چه بر سرم آمد/ گیر یک مشت کرکس افتادم
وای برمن که گیر قانونِ/ ملتی خرمقدس افتادم
مانده ایم از کجا شروع کنیم/ پشت این لامکان مکانی نیست
از کدامین افق طلوع کنیم/ پشت این خاک آسمانی نیست
می روم تا فناکنم در هیچ/ آخرین فرصت صدایم را
توی سطل زباله می ریزم/ همه ی چارپاره هایم را... : علی اکبر یاغی تبار

رباعی زباله
نظر افکن ، به کار مستمندان
که می گردند ، در ظرف زباله

چه شرم آور، که نفت_ آن دیاران
به پیت اجنبی رفت ، بی حواله

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_4471.html

رباعی زباله


نظر افکن ، به کار مستمندان
که می گردند ، در ظرف زباله

 چه شرم آور، که نفت_ آن دیاران
به پیت اجنبی رفت ، بی حواله

 دکتر منوچهر سعادت نوری

بخش هایی از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار



(بخش دوم)


25: مهیا رها
مهیار: نام یکی از شخصیتهای شاهنامه است
مهیا ر درفرهنگ ایران : کنا یه ا ز عا شق_  شب زند ه دار است
مهیار نام کوچک فارسی : برای دختر و پسرایرانی است
مهیار یا ماهیار : نام یکی از نجیب‌زادگان زمان ساسانیان است
مهیار در نام پدرسلمان فارسی : سلمان فارسی زاده ی دشت ارژن (در کازرون فارس ) واز فرزندان اشراف پارسی از سلسله پیشدادیان واز صحابه مشهور پیامبر اسلام است . بنابر نوشته‌های دهخدا سلمان فارسی دهقانزاده ای از ناحیه ی جی اصفهان و بقولی دیگر  زاده ی نواحی رامهرمز خوزستان است . سلمان فارسی یا روزبه ، همان اسیر ایرانی است که پیامبر اسلام او را از اهل بیت خواند. پدر سلمان فارسی ، فرخ ‏مهیار یکی از روحانیان زرتشتی بود
مهیار دیلمی : نام یک ایرانی است  که  پیش از حمله ی اعراب‌ به ایران یا در خلال این حملات و سال‌های آغازین اسلام در ایران می‌زیسته است . مرزویه ، نام پدرمهیار دیلمی است مهیار ابن مرزویه دیلمی شاعر مشهورو به عربی شعر می سروده است . دیوانی دارد. درباره او گفته اندکه جامع فصاحت عرب و معانی عجم بوده است . برخی او را ایرانی الاصل می دانند که در بغداد متولد شده و منزل او در درب ریاح در کرخ بوده است و همانجا درگذشته . وبرخی نوشته اند که او در دیلم متولد شد و در بغداد برای ترجمه مطالب از فارسی به عربی به استخدام درآمد
مهیار درآیین میترا : مهیار ، احتمالا نام روحانی آیین میترادرایران پیش از اسلام بوده است. مِهرپرستی یا آیین مهر بر پایه پرستش ایزد ایرانی مهر یا میترا بنیاد شده بود. به دلیل ارزشمندی خورشید در این دین ، برخی آن‌را خورشید ‌پرستی خوانده‌اند. از زمانهای دور پیش از تاریخ ایرانیان پیرو آیین  مهر یا کیش بغانی بودند. نوچه یا هرکه میخواست به سلک مهریان در آید باید از آزمایش‌های بسیار دشواری سربلند بیرون می‌آمد. نوچه را ابتدا به مهیار می سپردند و او مطالب کلی را به نو‌آموز آموزش میداد. اما ابتدا باید سوگند میخورد که اسرار را بر هیچ کس فاش
 نکند. بعد دست و پیشانی او را خالکوبی می‌کردند تا به عنوان برادر و یار دیگر مهریان شناخته شود مهیار درجغرافیای ایران : دهستان مهیار درشهرستان قائنات ودر شمال استان خراسان جنوبی است درباغ مهیار ده کوچکی است از دهستان ماربین بخش سده شهرستان اصفهان .علی آباد مهیار دهی است کوچک از  شهرستان شهرضا . ناحیه ای است جلگه و دارای آب و هوای معتدل ، محصول آن غلات است .  کاروانسرای شاه عباسی دارد و  اهالی  آن  به زراعت اشتغال دارند
مهیار در شعر وادب : غزل مهیار  از سروده های همین  نویسنده است: 
ما ما ند ه ا یم عا شقی آ شفته حا ل تو/ سرمست آ ن هوا‌ی  رخ_ بی مثا ل  تو
حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق / هم از جنوب و باختر و ازشما ل  تو
شسته تما م  د فتر و  اورا ق را برآب / بسپرد ه سر به  مکتب نیکو خصا ل تو
ازکف نها د ه د ین و د ل ازبهرکا رعشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صا ل تو
ما ند ه درآ رزوی‌  بهاران و فصل گل / بی طا قتی ز دوری بس ماه و سا ل تو
د لخسته ای زمسجدو از قال و قیل وعظ / د لبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو
سرگشته ای به  با د یه ی بی گیا ه هجر / مهیا ر_  راه_ گلشن خیل خیا ل تو
برکند ه د ید گا ن ره پیشین ز مرز_خواب / ا فکند ه بس نگا ه به نقش جما ل تو
پیوسته بی قرار تو د رمحنت_ فرا ق / چشم ا نتظا ربوسه بر آ ن خط  وخا ل تو
مهیا ر_ راه _گلشن_ خیل_ خیا ل تو/ ما ما ند ه ا یم ، عا شقی آ شفته حا ل تو
دکتر منوچهر سعا دت نوری 
منابع : لغت نامه دهخدا /دانشنامه آزاد ویکی‌پدیا/فرهنگ جغرافیایی ایران
=============== 
26: به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت نادر نادرپور
بیست و نهم بهمن برابر با هجدهم فوریه ی امسال یاد آور و نمایانگر گذشت یک دهه از مرگ نا‌ بهنگام و اندوهبار پیوسته روانشاد نادر نادر پور پژوهنده ی متفکر و آگاه و شاعر بينا و دانا ی معاصر ایران است. یاد و شعر و سخن و گفتار نادر نادر پور پس از گذشت یک دهه همچنان زنده و جاودانه است و به یقین و بی‌ گمان، سالیان سال بدینگونه خواهد ماند و کلام و سروده‌های بر خاسته از عواطف و حالات نفسانی نادر نادرپور هر گز فراموش نخواهد شد.
زنده یاد پرویز خانلری سا ل‌ها پیش در مقاله ی خود در مجله ی سخن  ضمن تحسین و ستایش از نادر نادر پور نوشت  که " نادر پور شاعر غزل سرا یعنی‌ بیان کننده ی عواطف و احساسات شخصی‌ است . این عواطف از زندگی‌ و حالات درونی شاعر گفتگو می‌کند و پیداست که  این حالت نفسانی، مضمون و موضوع شعر را به او الهام  می‌ بخشد" 
از بر جسته‌ترین کار های نادر نادر پور شیوه‌های تازه و هنرمندانه‌ای بود که وی در دریای نیلگون و بیکرانه ی شعر و ادب پارسی و به ویژه در بستر شعر نو یا شعر نیمایی به آزمایش می‌‌گذاشت. بنا بر نوشته ی  نویسنده ی بزرگوار آقا ی محمود خوشنام ، نادرپور سه پيشنهاد را در نظريه نيما درست و منطقي می ديد و آنها را براي ايجاد دگرگوني هاي شکلي در شعر خود به کار مي بست: از ميان برداشتن تساوي طولي مصراع ها، تغيير دادن کارکرد قافيه و به کارگيري تلفيقي از وزن هاي متجانس.
زندگینامه ی نادر نادرپور را نگارنده قبلا در بخشی از سلسله مقالات نخستین ایرانیان به زبان انگلیسی‌ آورده است. چکیده ی زندگینامه ی نادر پور چنین است: او فرزند تقی میرزا از نوادگان رضاقلی میرزا، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از پایان دورهٔ متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیت‌های مختلف به کار مشغول بود.نادرپور پس از
 رویداد بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت، نخست به پاریس و سپس به آمریکا رفت و تا پایان عمر در این کشور به سر برد.
نادر نادر پور هنگام مهاجرت از ایران شعر بلند خطبه ی عزیمت را سرود که هنوز هم زبانحال بسیاری از ایرانیان است.اندکی‌ پس از درگذشت نادر پور، شاعر اندیشمند و گرامی‌ جناب یدالله رویایی در مراسمی که در سوم مارس ۲۰۰۰ به مناسبت در گذشت نادر پور از طرف انجمن فرهنگ ایران در پاریس بر گذار شد ضمن باز خوانی خطبه ی عزیمت ، مانیفست فکری نادر نادر پور را نیز تشریح کرد.
خطبه ی عزیمت
صفاي چهره ی کاغذ را
به چنگ خويش خراشيدم
حروف را، همه بند از بند
زهم گُسستم و پاشيدم
به يک نگاه يقين کردم
که از تماميِ اين الفاظ/  يکي به کار نمي آيد                           
قلم ز پوسته ی کاغذ
توقعي نتواند داشت
جز اينکه نطفه ی معنائي
‌از اين سفيده برآرد سر
وگرنه زاده ی خورشيدي/ ‌از او به بار نمي آيد                  
ايا هياکل نام آور!
به طبل جنگ چه مي کوبيد؟
که طشت خالي رسوائي
‌زبام نام شما افتاد
وگرصدائي از او برخاست
‌صداي خوف و خجالت بود:
چنان به خاک سيه غلطيد
کزو به چشم حقيقت بين
‌به جز غبار نمي آيد               
ايا بتان قلم در کف!
اگر پيام شما حق بود
چرا چو موج زمين خورده
به پاي بوس حقارت رفت
چه زود راه فنا پيمود
رسالتي که رذالت بود!
به آبروی شما سوگند!
که آب رفته، دگر باره
‌به جويبار نمي آيد
ايا سلاله چوپانان!
که برق معجز موسي را
به چشم سامريان ديديد
کنون به فال نکو گيريد
طلوع گاو طلائي را!
به شير تازه وضو گيريد
نماز صبح رهائي را
که گر اميد شما، اي خلق!
به بازگشت پرستوهاست،
نظر زپنجره برداريد
که نوبهار نمي آيد
مرا هميشه طلب اين بود
کز اين ديار جدا باشم
‌ضمير"من" به زبان راندم
‌که همزبان خدا باشم
‌مرا قصاص کنيد اي خلق!
گر از نژاد شما باشم
اگر شما همه نفرين ايد
مرا سزد که دعا باشم
‌که از دهان پر از دشنام
‌پيام يار نمي آيد : نادر نادر پور
بنا بر گفته ی جناب ید الله  رویایی : "خطبه ی عزیمت درواقع نوعي مانيفست فکري نادرپور بود، در برابر آنچه که شعر متعهد بود و يا تعهد سياسي و اجتماعي روشنفکراني بود که خود را به نوعي متعهد مي خواستند، و تعهد نادرپور در تعريفي که از تعهد درآن سال ها مي شد نمي گنجيد. مبارزات سياسي او، اوکه مبارز سياسي نبود، عطشِ او براي درستي بود. تشنه عدالت وحق بود، ومي انديشيد که دراين مبارزه حقي را ادا مي کند، و يا خودش را به خودش مي رساند. اين چيزها را مي ديد. بينا بود. غرورومناعتي که دراوتظاهرمي کرد در همين زمينه بود، درهمين زمينه ها بود، يعني در ارتباط با
 انسان امروز و مسائلِ او بود.
انسان امروز مفتخر به خودش هست، انسان نادرپور مفتخر به خودش بود، اين دو بهم مربوطند. کار شعرزندگي در رابطه ها است. ما خودمان را هم در رابطه هامان با ديگران مي شناسيم. اين رابطه ها را زبان اداره مي کند. زبان نادرپور شعر او را در همين رابطه مي بُرد. نادرپور در غرور بشريت سهمي دارد. چرا که زندگي و شعرش در خدمتِ اين غرور بوده است" .
یاد و شعر و سخن و گفتار نادر نادر پور پس از گذشت یک دهه همچنان زنده و جاودانه است و به یقین و بی‌ گمان، سالیان سال بدینگونه خواهد ماند و هر گز فراموش نخواهد شد: دکتر منوچهر سعادت نوری
زیرنویس ها: پرویز خانلری (۱۳۳۶): شعر انگور، مجله ی سخن، شماره ی ۱۱ /محمود خوشنام (۱۳۷۶): به یاد نادرپور، تارنمای بنیاد فرهنگ ایران، بخش ایران نامه/ منوچهر سعادت نوری (۱۳۸۸): زندگینامه ی نادر نادر پور (به زبان انگلیسی‌)، تارنمای ایرانیان، بخش نخستین ایرانیان/ یدالله رویایی (۱۳۷۶): به یاد نادرپور، تارنمای بنیاد فرهنگ ایران، بخش ایران نامه
======================

27: رویای سیزده بدر
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/03/outdoor-moments-of-sizdah-bedar.html
======================
28: زنجیری از سروده های سیزده بدر
اشاره : درباره ی سیزده بدر برخلاف نوروز و سایر جشن های باستانی و ملی ایران از حافظ ، سعدی ، خیام و سایر شعرای کلاسیک کمتر سروده ای یافت می شود و این شاید بواسطه محدودیت هایی است که بعد از حمله ی اعراب در جامعه  ی فرهنگی ایران معمول گردیده است . حتی از اجتماعات مربوط به سیزده بدر نیز در سفرنامه های جهانگردان اروپایی از زمان صفویه تا اواخر دوران قاجار نشانه ای نیست.
اگر چه این امر به پژوهشی گسترده تر نیاز دارد اما بنا به نوشته ی بسیاری از نظریه پردازان در پهنه ی پر فراز و فرود چهار ده  قرن گذشته مذهبیون تند خو و افراطی  ، در همه ی تصميم گيری های سياسی و اجتماعی مشارکت میورزیدند  و مردمان را به گريه و اندوه و ترس ازآخرت تشويق می کردند.
بی تردید این امر یکی از انگیزه هایی بوده است که شاعران ایرانی را از غزلسرایی در زمینه ی سیزده بدر و پاره ای دیگر از جشن هایی که در آن هنگام و هنگامه ها با گردش و تفرج همراه بوده ، باز می داشته است.
به هر حال باید دانست که به باور ایرانیان قدیم سیزده بدر روز رهایی از چنگال اهریمن ، روز پیوستن به یزدان و روز "جشن فرخنده ی خواهش باران و پاكيزگي طبيعت و مظاهر آن"است. آنان در سیزدهمین روز بهار، تابستان و پاییز، جشنی همراه با سركشی به طبیعت در ستایش « تیشتَـر» ایزد بارندگی برگزار می كردند.
با یکدیگر برخی از ترانه های محلی و  سروده هایی را نیز پیرامون سیزده بدر از سهراب سپهري،  احمد پناهنده ، شهریار، یمینی شریف، توکلی و نگارنده مرور می کنیم، باشد که  در این روز خجسته  پنجره ها را گشوده و چشمها را شستشو دهیم
سهراب سپهري
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
واژه را بايد شست .
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
چتر را بايد بست ،
زير باران بايد رفت .
فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .
دوست را ، زير باران بايد جست .
احمد پناهنده 
سبز بادا سبز ِ سبز، جشن ِ بَد َر
عشق بادا هر سرای، هر انجمن، در هر مقر
ای رفیقان در دیار ِ یار، کنید سیزده بَد َر
یادی از غربت نشینان را، در آن دشت و دمن آرید نظر
سبز بادا سیزده ِ سبز ِ سرور
در گل و باغ و چمن، ایام را قدری مرور
ای دلا ای جان ِ ما ای روز ِ سبز باغ ِ جوان
حسرت ِ دیدار را بر ما گشا خاک ِ وطن را پر غرور
 
محمد حسین شهریار
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد ، که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
عباس يميني شريف
می رویم سیزده بدر سیزده بدر / دسته به دسته ، دسته به دسته
می بریم بار وبنه ، بار و بنه / بسته به بسته ، بسته به بسته
خرم و خوش می دویم ، خوش می دویم / روی چمن ها ، روی چمن ها
پشت هم ، مثل دو ، مثل دو / آهوی صحرا ، آهوی صحرا
خیلی داره مزه ، گره زدن به سبزه /  خیلی داره مزه ، گره زدن به سبزه
امیرحسین توکلی
نمی دونم چی شد سیزده بدر شد
گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد
به یاد تعطیلات رفته از دست
غم و غصه کنارم همسفر شد
از آجیل شب عید مونده تخمه
تموم پسته ها زیر و زبر شد
رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید
گره از بخت ما هم کور تر شد
عروس تنگ من ، زندانی عید
از آن قصر بلوریش به در شد
دروغ سیزده هر ساله ی ما
عجب عیدی به نیکویی بسر شد
ترانه های محلی سیزده بدر
درسيزدهم فروردين در بسیاری از شهرهای ایران دختران سبزه گره مي زنند وبا شادى مى خوانند :
سیزده بدر  سال دیگه خونه ی شوهر بچه به بغل
دختران خراساني با شادى مى خوانند :
سيزده به در، چارده به تو،
سال ديگه خونه ي شو
ها كوت  كوتو ها كوت كوتو
در خوي و بيابانك نيز دختران با شادى مي خوانند :
سيزده به، در چارده به تو
يه مرغ قد قدو
سال ديگه خونه ي شو ور
بچه بغل
دکتر منوچهر سعا دت نوری
ریزش قطره های با ران بود
تا  که بر آسمان نظر کردم
خشکسالی، خوشا به پایان بود
چون زا سطوره ها گذر کردم
کاخ ظالم، شکسته بنیان بود
خانه ی عشق را مقر کردم....
=======================
29: نگاه یک جهان بر آن دیارا ن ماند و من ماندم
فضای بغض و خشم با د و توفا ن ماند و من ماندم
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آ ز ا دی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق ا سا رت بر گریبا ن ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بها ران ما ند و من ماندم
به خاموشی فتا د آن شیهه ی ا سبا ن ا سکند ر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزاد گا ن نا بود و یا در چنگ ا ستبد ا د
فضای بغض و خشم با د و توفا ن ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رها یی را خلا فی نیست
نگاه یک جهان بر آن د یا ران ماند و من ماندم : دکتر منوچهر سعادت نوری
يکشنبه  ۱۵ فروردين ۱٣٨۹
=========================== 
33: زنجیر سروده های اعدام
سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
وانگاه فنای مطلقم نام کنید
از خون دلم می و ز جان جام کنید
وایجاد مرا تمام اعدام کنید : عطار
آ ن  صد ا ها به کجا رفت  / صد ا ها ی بلند
گریه ها  قهقهه ها/ آ ن ا ما نت ها را
آ سمان آ یا پس خواهد داد ؟ پس چرا حا فظ گفت
آ سما ن  با  ر  ا ما نت  نتو ا نست  کشید
نعره  ها ی  حلا ج/ بر سر  چو به  ی  د ا ر
به  کجا  رفت  کجا ؟  دکترشفیعی کد کنی
کا ش می‌ شد نعره ی  حلا ج را
کو کشید جا نا نه  ‌پای چو ب  د ا ر
با ز پس می داد  آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت  ما ند ه  د وش روزگا ر: دکتر منوچهر سعادت نوری 
خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!
خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر
عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند
عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌ : هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه)
"رهبر"، که کنون دچارِ سرسام شده ست،
وز بی خردی ، دشمنِ اسلام شده ست،
با این همه اعدام، به بیند فردا
کاسلام و نظام_اوست کاعدام شده ست: دکتراسماعیل خوئی
شهری ست بی نشانه ز آثار عدل و داد
آنجا ، علیه مرد و زن اقدام می کنند
آن را که از رژیم نماید یک انتقاد 
زنجیرها ش بسته  و اعدام می کنند : دکتر منوچهر سعادت نوری
=====================================   
35: تخت جمشید : با نگاهی شاعرانه
با نگاهی شاعرانه بر یکی از کهن ترین آثار باستانی ایران : تخت جمشید ، سروده هایی از فردوسی ، حافظ ، سعدی ، جامی ، نظامی گنجوی ، سنایی ، پروین اعتصامی ، شهریار ، نادر نادرپور، فریدون مشیری و دیگران را با یکدیگر مرور می کنیم :
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج : فردوسی
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسه ی سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد : حافظ
ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که میرسند ز پی ، رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پیاله ، چه میکنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن ، کی ثباتی داد
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی : حافظ
دردیست در دلم که گر از پیش ، آب چشم
برگیرم آستین ، برود تا به دامنم
گر پیرهن به درکنم از شخص ناتوان
بینی که زیر جامه ، خیالی ست یا تنم
شرط ست احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکنم
دردی نبوده را چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
بر تخت جم ، پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث ، که در چاه بیژنم : سعدی
سکندر که گنجینه ی راز بود
در گنج حکمت بدو باز بود
ارسطو کش استاد تعلیم بود
بدو نقد خود کرده تسلیم بود
بدو گفت روزی که: «این خرده جوی!
به دانش ز اقران خود برده گوی!
شد اکنون یقینم درست
که این جامه بر قامت تست و چست
به تاج کیانی شوی سربلند
ز تخت جم و ملک او بهره مند» : جامی
سر تخت جمشید ، جای تو باد
سریر سران، خاک پای تو باد : نظامی گنجوی
ای عالم جان و جان عالم
دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید
تخت تو فزون ز تخت جمشید
آبادی عالم از تمامیت
و آزدی مردم از غلامیت
هم ملک جهان به تو مکرم
هم حکم جهان به تو مسلم : نظامی گنجوی
فروغ از تست انجم را ، برین ایوان مینوگون
شعاع از تست مر مه را ، برین گردون مینایی
بدایع را به گیتی در ، به حکمتها تو بر سازی
کواکب را به گردون بر ، به قدرتها تو آرایی
بسان تخت جمشیدی ، تو گردون را کنی جلوه
بسان تاج نوشروان ، زمینها را به پیرایی : سنایی
تخت جمشید حکایت کند ار پرسی
که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر
به یکی سور قرین است دو صد ماتم
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
ز زبردستی ایام بزیر و بم
داستان گویدت از بابلیان بابل
عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
فرصتی را که بدستست، غنیمت دان
بهر روزی که گذشتست چه داری غم : پروین اعتصامی
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس : شهریار
تخت جم ، ای سرای سراینده داستان
ای یادگار شوکت ایران باستان
جام جهان نمایی و داستانسرای جم
آیینه ی گذشته  و آینده ی جهان
از عهد حشمت  و عظمت یاد میدهی
ای مهد داریوش کبیر عظیم الشان : شهریار
روح زرتشت ، سحر گه به لباس خورشید
سر بر آورد در آفاق ، ز تخت جمشید
جام جم دید  کزو  خون جگر میجوشد
اشک ، چون پرتو خورشید به مزگان پاشید : شهریار
بنگر این بیغوله را از دور
طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی
پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی
وصف آبادانی اش در داستان های کهن ، مسطور
قصه ی ویرانی اش ، مشهور
مار در او هست ، اما گنج ؟
خانه های روشن و تاریک او ، چون عرصه ی شطرنج
سر ستون های نگون بر خاک او
چون مهره های کهنه ی این بازی شیرین
اسب و فیل و بیدق و فرزین
هر یکی در خانه ای محصور
راستی ، آیا کدامین دست
با این نطع بدفرجام بازی کرد ؟
یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد ؟
از تو می پرسم ، الا ای باد غمگین بیابانی
ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید ؟
یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید ؟
بنگر این بیغوله را از دور
هر چه می بینی در او ، مرگ است و ویرانی
عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی
مهره ی شاهش ازین لشکرکشی ها ، مات
با چنین شطرنج نفرین کرده ی تاریخ
هیچ دستی نیست تا بازی کند ، هیهات :  نادر نادرپور
زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
آدم به طواف تخت جمشید آید : شاعر ناشناس
ای عقاب در افتاده برخاک
شهپرت گرچه بسته است ، باز است
ای همای پر افشانده بر سنگ
بال های تو در اهتزاز است
گرچه دشمن به زیرت فکنده ست
جای تو همچنان بر فراز است
مهر تو در دل ما فزون باد
تخت جمشید!
تاج تاریخ!
ای فروغ به ظلمت نشسته
ای شکوه به هم درشکسته
گرچه روی تو را می خراشند
گرچه نام تو را می تراشند
تا جهان باقی است و مهر باقی است
آسمانی تر از نام خورشید
نام پاک تو خواهد درخشید : فریدون مشیری
من کجا ی این جها ن را دوست دارم
من کد ا مین مرد ما ن را دوست دارم
دوستان و دود ما ن را دوست دارم
جاودا ن ، آزاد گا ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم
من در آ نجا بس مکا ن را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاو ند
ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند
ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید
تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
از سمنگا ن تا کناره ، راه چا لو س
از ورای صخره ها وجلگه ها ی سبز زا گر و س
تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرما ن
یا بسوی تپه ها ی نفتی مسجد سلیما ن
من کجای این جها ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم : بر گرفته از قصیده ی"ایران من" سروده ی دکتر منوچهر سعا دت نوری
پیوندها و کنکاش ها:
سروده های فردوسی ، حافظ ، سعدی ، جامی ، نظامی گنجوی ، سنایی ، پروین اعتصامی ، شهریار
http://ganjoor.net/index.php?s=%22%D8%AA%D8%AE%D8%AA+%D8%AC%D9%85%22&author=0
شعرهای دیگر شهریار درباره ی تخت جمشید
http://www.iranart2005.blogfa.com/8507.aspx
تخت جمشید
http://www.anobanini.ir/travel/fa/fars/1385/10/post_19.php
شعر نادرپوردرباره ی تخت جمشید(شعر شهمات): در بسیاری از تار نماها
شعر زرتشت بیا : در بسیاری از تار نماها
شعر فریدون مشیری
http://nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=471
قصیده ی"ایران من"
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-0
نوشتاری از همین نگارنده درباره ی تخت جمشید (پرسپولیس) به زبان انگلیسی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/persepolis
ترانه ی تخت جمشید - خواننده : مرضیه
http://iranian.com/main/blog/tapesh-569
============================================
36: بغض
پا نهادن بر مسیر_ قهقرا
یاوه گویی زیر چندین شاخ سیب
شاد و خرسند از برای هر حجاب
غیراز آن ، کاری و رفتاری نماند
راه و رسم دیگری اکنون سزاست
هیگرومتر تازه ای باید که ساخت
ثبت_میزان دم و بغض فضا
در توان_ هیچ ابزاری نماند! دکتر منوچهر سعادت نوری
==============================
37: کفش ها : در زنجیری از سروده ها
گر چه ممکن است اندکی نا مانوس و یا دور از ذهن باشد اما کفش هم در شعر پارسی ، جا و مکان و منزلتی دارد ، البته نه به اندازه ی دل و جان و بوسه و لب ! سروده هایی ازبرخی شاعران پارسی گوی را درباره ی  کفش با یکدیگر مرور می کنیم:
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
بهشتم بیامد منوچهر شاه
بسر بر نهاد آن کیانی کلاه
همه پهلوانان روی زمین
برو یکسره خواندند آفرین
چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آیین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ ست و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من ست
سر تاجداران شکار من ست
همم دین و هم فره ی ایزدی ست
همم بخت نیکی و هم بخردی ست
شب تار جوینده ی کین منم
همان آتش تیز برزین منم
خداوند شمشیر و زرینه کفش
فرازنده ی کاویانی درفش : فردوسی
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
دوستی_ بی‌خرد خود دشمنی ست
حق تعالی زین چنین خدمت غنی ست
شیر او نوشد که در نشو و نماست
کفش او پوشد که او محتاج پاست : مولوی
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه ی زلفش گرفتارم گرفتارم : مولوی
صاحبدل نیک سیرت علامه
گو کفش دریده باش و خلقان جامه : سعدی
عشق چیست از قطره دریا ساختن
عقل نعل کفش ، سودا ساختن
فکر چیست اسرار کلی حل شدن
کوه کندن در دل خردل شدن : عطار نیشابوری
در زمستان یک شبی بهلول مست
پای در گل می شد و کفشی بدست
سائلی گفتش که سر داری براه
تو کجا خواهی شدن زین جایگاه
گفت دارم سوی گورستان شتاب
زانکه آنجا ظالمی ست اندر عذاب
میروم چون گور او پر آتش است
گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است : عطار نیشابوری
دیدش چو برهنگان محشر
هم پای برهنه مانده هم سر
در هیکل او کشید جامه
از غایت کفش تا عمامه : نظامی
بر حدت طبعم آفرین کن
گر هجو کسی کنی چنین کن
ای ننگ تمام کفش دوزان
ضایع ز تو نام کفش دوزان : وحشی ‌بافقی
همه پستی ز دیو نفس زاید
همه تاریکی از ملک تن آید
چو جان پاک در حد کمال است
کمال از تن طلب کردن وبال است
چو من پروانه‌ام نور خدا را
کجا با خود کشم ، کفش و قبا را
کسانی کاین فروغ پاک دیدند
ازین تاریک جا دامن کشیدند : پروین اعتصامی
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیله قهرش
دکمۀ بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
فروغ فرخزاد
 چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره
با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه
که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفش هایم کو : بر گرفته از شعر"کفش هایم کو؟" سروده ی سهراب سپهری
با گندم وسیب ، کودتا کرد پدر
دیدی چه قیامتی به پاکرد پدر
توشاهد ماجرای عصيان بودی
مادر ، تو بگوچرا خطا کرد پدر ؟
عمری ست برای من سوالی شده است
در کفش خدا ، چگونه پا کرد پدر؟
آن روز که قابيل مرا خنجر زد
بی تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسير گندمم ، سيب کجاست؟
با گندم وسيب ، کودتا کرد پدر: محمد کشاورز معروف به م.سپنتا
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری
تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی
غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی
خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی
با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش
یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی
‌کفش ها یت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی  شیرین نشا نی ، یا د گا ر
وعده‌ ی د ید ا ر ما ، فردا کنی :  بر گرفته از شعر"د وبا ره" سروده ی دکتر منوچهر سعادت نوری
ملک شیاطین شده به ظلم و تعدی
آنچه به میراث از آن آدمیان بود
آنک به سر بار تاج خود نکشیدی
گرد جهان همچو پای کفش کشان بود : سیف فرغانی
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد
مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن
جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای
کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن : خاقانی
جمال زن نه همین زلف پرشکن باشد
نه عارض چو گل و غنچه دهن باشد
نه ژوپ اطلس و نه جامه کرپ ژرژت
نه کفش برقی و نه چین پیرهن باشد
جمال زن به حقیقت کمال و عفت اوست
چنین زنی همه جا شمع انجمن باشد: فخرعظمی ارغون مادر سیمین بهبهانی
چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم
گرفتار بلا خود را جه می‌شد گر نمی‌کردم
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان گویی
به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم
زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما
من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم
به دل می‌ریختی زهرم به سر می‌کوفتی کفشم
اگر یک تای کفشت را به سر افسر نمی‌کردم: ژاله قائم مقامی
پیچید ناله ی جغد در گوش شب دوباره
شلاق ابر وحشی بر شانه ی ستاره
باز آن اتاق خاموش ، گل های سرخ قالی
در زیر کفش خونین یک لنگه گوشواره
خمیازه های خسته ، چشمان مات ساعت
سلول انفرادی ، نه حرف و نه اشاره : هنگامه امجدیان
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
صد پیا م سبز شا دی ، بر کشد ، ترکیب رنگ
کفش و کیف آ بی و پير ا هن لیمو ی تو
د رمیا ن خوبرویا ن برترين  گوهر ز توست
نا فرید ایزد به گیتی گوهری الگو ی تو : بر گرفته از "ز مز مه ی عشق" سروده ی دکتر منوچهر سعادت نوری
========================== 
38: شب کارون
نگر کارون و گلبا را ن_ آن را
غزل خوانان ، بلم رانان_ آن را
اگرکارون زعطر_عشق خواهی
نظر افکن ،  شبانگاهان_ آن را: دکتر منوچهرسعادت نوری
==== ========================
39: زنجیرسروده ها یی درباره ی رود کارون
خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید، گلگون
ز عکس نخل ها بر صفحه ی آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی کلگای زیبا
به دریا چون موتور بر روی هامون
قطار نخل ها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشکر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون : ملک‌الشعرای بهار
بلم ، آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پاروزنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار دل ِ و بیمار ِ غم بود
" دو زلفونت بود تار ِ ربابم
چه می خوای ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی بخوابم "
درون ِ قایق از باد ِ شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین ِ آب می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت :
" تو که نوشُم نئی نیشُم چرایی
تو که یارم نئی پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی "
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی چون رنگ ِ شب نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت :
" چه خوش بی مهربونی از دو سربی "
جوان نالید زیر ِ لب به افسوس :
" که یک سر مهربونی درد ِ سر بی " : فریدون توللی
خروشان و شتابان رود کارون
در افزوده به بالا و به پهنا
رخ سرخش غبار آلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا
ز هر سو موج ها انگیخت چون کوه
که شد کوه از نهیبش زیر و بالا
به تیغ موج هایش کف نشسته
چو برف دی مهی بر کوه خارا : ملک‌الشعرای بهار
من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده ی مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه ی سر سبز
غنچه ی نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
"آفتابش رنگ_ شاد_ دیگری دارد"
عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه ی یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم : بر گرفته ازشعر "تشنه" سروده ی فروغ فرخزاد
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ، یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است "سایه" گر برود سر در این هوس : هوشنگ ابتهاج - سایه
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد : بر گرفته ازسروده ای منسوب  به سیمین بهبهانی
نگر کارون و گلبا را ن_ آن را
غزل خوانان ، بلم رانان_ آن را
اگرکارون زعطر_عشق خواهی
نظر افکن ،  شبانگاهان_ آن را : دکترمنوچهرسعادت نوری
================================ 
40: مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام... : دکترمنوچهرسعادت نوری
بیشتر: http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/04/blog-post_19.html
***
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پدر از زبان برخی شاعران پارسی گوی


دو فرزند بودش به کردار ماه
سزاوار شاهی و تخت و کلاه
یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر
که زیر آوریدی سر نره شیر
گذشته به هر دانشی از پدر
ز لشکر به مردی برآورده سر: فردوسی
 همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که نتواند او راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست : سعدی
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید  من
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف : حافظ
گیرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل : نظامی گنجوی
ظالمان خون ریز چون فصاد و زیشان خلق را
خون دل سر بر رگ جان می‌زند چون نیشتر
هتک استار مسلمانان چنین تا کی کنند
ظالمان خانه‌سوز و کافران پرده در
از جفای ظالمان و گرم و سرد روزگار
یک جهان مظلوم را لب خشک نانی دیده‌تر
نام ظالم بد بود امروز و فردا حال او
آن نکرده نیک با کس جایش از حالش بتر
چون مگس در شهد مظلوم اندر آویزد بدو
اندر آن روزی که از فرزند بگریزد پدر: سیف فرغا نی
دلتنگ ، غروبی خفه، بیرون زدم از در
در مشت گرفته ، مچ_ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله ی پوک و سرو مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکافد کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟
رفتم که به کوی پدر و مسکن مآلوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
درگرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پرشور وشرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را درنظر آوردم و نا گاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یک جا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله "حبیب" و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و نا لیدن شبگیر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
درغیبت من عا یله ی در بدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در؟
گفتم : پسرم بوی صفای پدرم را: محمد حسین شهريار
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال
خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در گوشه ي اتاق فرو رفته در سکوت
روياي عمر رفته مرا پيش ديده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد
گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او
کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر
يکسال ميگذشت پسر را نديده بود
ياد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشيده بود
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا
اشکي به روي گونه زردم چکيده بود : سياوش کسرايي
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق
از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین
دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت
نسلی که غول بادیه پیما را
در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید
نفرین_ باد نیزه ی اورا فروشکست
چنگال غول ،پیکراورا به خون کشاند
نسلی که خودبه چشمه ی آب بقارسید
اما به سود همسفرانش از آن گذشت
تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
نسلی که درمقابله با خصم هوشیار
مستانه گرزخودرابر پای اسب کوفت
دشمن رسیدوکاسه ی سرراازوگرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدوچشاند
نسلی که از پدر نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت
درروزجنگ/دشمن اوجزپدرنبود
هنگام مرگ نوحه براو جز پدر نخواند
ما هم به سهم خویش/افسانه ای بر این همه افزدویم
ما ، بردگان فقرواسیران آفتاب
از فخر شعر ، سر به فلک سود یم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان/از نسل شاعران
یا نسل عاشقان کهن بودیم
و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم
زیرا که نرخ روز ندانستیم: نادرنادرپور
آ ن د یو ، گسست بند  د یرین
بر خویش نها د ،  چهر_ د لبند
گمرا ه  بسا خت ، مرد ما ن را
بر مسند_ ری بشد  به  ترفند
از تفرقه ، گشت شاد وخوشنود
بنهاد جدا ، پدر ز  فرزند
بازار_ نفاق ، کرد رایج
شد مظهر فتنه را ، فرآیند
بر چهره ی زن ، نقاب پوشاند
عصر_ حجری ،  عیا ن  پرا کند
بر با د سپرد ، عشق و ا یما ن
ا ز مرز سهند ، تا  به سیوند:  بر گرفته از "قصیده ی تازه ی دماوند" سروده ی دکتر منوچهر سعادت نوری

مادر از زبان برخی شاعران پارسی گوی

مادر از زبان برخی شاعران پارسی گوی : بخش اول
به مناسبت روز مادر وهمزمان با گرامیداشت مقام والا و بسیار ارزنده ی مادر ، سروده هایی ازبرخی شاعران پارسی گوی را درباره ی مادر با یکدیگر در زیر مرور می کنیم . باید یاد آور شد اگر چه آثار کم و بیش فراوانی از شعرای کهن در وصف مادر موجود است اما بنظر می رسد که تنی چند از آنان مانند خواجه شمس الدین حافظ شیرازی از واژه ی دلنشین و زیبای مادر ، کمتر در سروده های خود سود جسته اند.  در اشعار حافظ، واژه ی مادر دو مرتبه در ترکيب "شير مادر"و دو مرتبه در ترکيب "مادر دهر و مادر گيتي" و يک مرتبه در ترکيب "ام الخبائث" به معنى شراب آمده است و هيچگاه جدا گانه و به معنى خود مادر نيامده است. به عنوان نمونه ، حافظ در زمینه ی مادر گيتي گفته است : گوهر بخت مرا هيچ منجم نشناخت / يارب از مادر گيتى به چه طالع زادم. در حالى که در اشعار او، از واژه ی پدر چند ین بار مانند این نمونه یاد شده است : چند به ناز پرورم، مهر بتان سنگ دل / ياد پدر نمى کنند اين پسران ناخلف .



به رودابه گفت ای سرافراز ماه
گزین کردی از ناز برگاه چاه
چه ماند از نکو داشتی در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
ستمگر چرا گشتی ای ماهروی
همه رازها پیش مادر بگوی: فردوسی
نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر
سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا
نگر به موسی عمران که از بر مادر
به مدین آمد و زان راه گشت او مولا: مولوی
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد: خیام
اگر خورشید خواهی سایه بگذار
چو مادر هست شیر دایه بگذار
چو با خورشید همتک میتوان شد
ز پس در تک زدن چون سایه بگذار: عطار
گر بدین سیرت بخواباند ترا ناگاه مرگ
پس ز آتش بایدت بالین و بستر داشتن
ای سنا بی وارهان خود را که نازیبا بود
دایه را بر شیرخواره مهر مادر داشتن: سنا بی
مادر ره سودای تو منزل کردیم
سوزیست در آتشی که در دل کردیم
در شهر مرامیان چشم میخوانند
نیکو نامی ز عشق حاصل کردیم: ابوسعید ابوالخیر
جوانی سر از رأی مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد
نه گریان و درمانده بودی و خرد
که شبها ز دست تو خوابم نبرد
تو آنی که از یک مگس رنجه ای
که امروز سالار و سرپنجه ای: سعدی

ز مادر، برهنه رسیدم فراز
برهنه ، به خاکم سپارند باز: نظامی

نژاد تو، تو خود دانی كه چون است
به هنگام بلندی سرنگون است
تو از گوهر ، همی مانی به استر
چو پرسند ازتو، فخرآری به مادر: فخرالدین اسعد گرگانی

من آنساعت که از مادر بزادم
به دام مهر و چنگ مه فتادم: ایرج میرزا

پسر! رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهاش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
نگه‌داری کند نُه ماه و نُه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا بازگردی
بود چشمش به در بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر، بیچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر: ایرج میرزا

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست:ايرج ميرزا
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند
چهره پرچين و جبين پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تيري خدنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دل او از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه تنگش بدري
دل برون آري از آن سينه تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد زاينه قلبم زنگ
عاشق بي خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
خيره از باده و ديوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سينه بدريد و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين
و اندكي سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته برون اين آهنگ:
آه دست پسرم يافت خراش
آه پاي پسرم خورد به سنگ:ايرج ميرزا
از درختی که مام بالا رفت
دخت بر شاخ نیز غیژد تفت
گفت و خوش گفت پیر برزیگر
اینچنین دختـر آنچنان مادر
سـری آنسان سزای این پنجه
به چنان دیگ، لایق این کمچه: علی اکبر دهخدا

فرزند ، ز مادر است خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر: پروین اعتصامی

چه میشد آخر ای مادر اگر شوهر نمیکردم
گرفتار بلا خود را جه میشد گر نمیکردم
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستانگویی
به بدبختی قسم کان قصه را باور نمیکردم: ژاله قائم مقامی
آسودگی از محن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر: رهی معیری
بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک
دریا پی پذیرهاش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام
کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحهٔ دریای آبسکون
دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب
چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود
داند که آفتاب جگر گوشگانش را
همراه باد برد و نثار زمین نمود
زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک
از چرخ برگذاشته فریاد رود رود: بر گرفته از قصیده ی"سپید رود" سروده ی ملک الشعرای بهار
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد: بر گرفته ازشعر "دلم برای باغچه می سوزد" سروده ی فروغ فرخزاد
تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر
در باغ بيشه خانه مردي است با خدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري
اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه هاسيرمي شوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود
با آن همه در آمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت
اما قطار ها ی پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ نه او نمرده است
مي شنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله مي زند
ناهيد لال شو
بيژن برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي نا خوش خود آش مي پزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نمي شود.
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد
در نصفه هاي شب
يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديك هاي صبح
او باز زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نياز داشت نه او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش
آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد: بر گرفته ازشعر "ای وای مادرم" سروده ی محمد حسین شهريار
مادری دارم ، بهتراز برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان
و خدایی ، که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ی شط می شست : بر گرفته از شعر"صدای پای آب" سروده ی سهراب سپهری

مادر! گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته وکنی
در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر ! چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو آید به گوش من ؟
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر ! تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست: نادر نادر پور
دركوچه هاي خلوت و خاموش آن ديار
آنجا كه جز نسيم نميگيردش سراغ
آنجا كه در سياهي اندوهبار شب
جز نور ماه نيست در آن كلبه ها چراغ
درزاغه هاي شهر
هر گوشه هر كنار
يك كودك يتيم!
يك چشم اشكبار
يك مادر فقير
يك ظرف بي غذا
يك سفره ي فتاده تهي روي يك حصير
درانتظار ماند: برگرفته ازشعر "خون شفق" سروده ی نعمت آزرم
آ ن گلشن و ملك بر ين/ ا يرا ن شا د ا ن شد غمين
هرگز مجوآن سر ز مين
يك د م به ا ين منو ا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها
فقر و بلا يا چيره ا ست/ د نيا به حيرت خيره ا ست
شفا ف آ بش تيره ا ست
ا فتا د ه د ر گو د ا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها
ا يا م آ ن خا مو ش و تار/ آ شوب و تهمت بر قرا ر
فر زند و ما د ر غمگسا ر
بس ما ه ها شو ا ل ها د رطول دور ا ن سا ل ها : بر گرفته از قصیده ی " امید " سروده ی منوچهر سعادت نوری
چون بشر از عدم آمد بوجود
عشق مادر به جهان ديده گشود
گرجهان ، يكسره در هم گردد
كي از اين عشق كهن كم گردد
راز اين جذبه ندانم در چيست
وين چه عشقي است كه پايانش نيست
قلب مادر تهي از مكر و رياست
عاري از شا ئبه ی آزو هوا است
خود فراموشي و جان با ختن است
مهــــر ورزيدن و بگداختن است
هيچ دفتر به از اين دفتر نيست
عشق بالاتر از اين ، باور نيست: توران بهرامی شهریاری
ای مادر خجسته ی فرخ پی
در جمع کودکان به چه مانایی؟
آن ماه سیمگون دل افروزی
کاندر میان عقد ثریایی
آن شمع شعله بر سر خود سوزی
بزمی به نور خویش بیارایی
از جسم و جان و راحت خود کاهی
تا بر کسان نشاط بیفزایی
تا جان کودکان تو آساید
خود لحظه یی ز رنج نیاسایی: بر گرفته از شعر"ای زن" سروده ی سیمین بهبهانی
مادر از زبان برخی شاعران پارسی گوی : بخش دوم
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب
با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن
آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را
می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن
گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن
شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را : سعدی
گر چه یزدان آفریند مادر و پستان و شیر
کودکان را شیر مادر ، خود همی باید مکید
گر طعام جسم نادان را همی خری به زر
مر طعام جان دانا را به جان، باید خرید
لذت علمی چو از دانا به جان تو رسید
زان سپس ناید به چشمت ، لذت جسمی لذیذ
راحت روح از عذاب جهل در علم است ازانک
جز به علم از جان کس ، ریحان راحت نشکفید
از نبید آمد پلیدی ، جهل پیدا بر خرد
چون بود مادر پلید ، ناید پسر زو جز پلید
از ره چشم ستوری ، منگر اندر بوستان
ای برادر ، تا بدانی زرد خار از شنبلید: حکیم ناصرخسرو قبادیانی
با دلی پر مهر می گردید چرخ گوژ پشت
برسر گهواره اش چون مهر گستر مادری
عنبر شب تا کند او را به لالایی قبول
عرض کردی خویشتن را هر زمان در زیوری: سلمان ساوجی
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن         
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذّت يك لحظه مادر داشتن : فریدون مشیری
وقتی که من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم
آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی
بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم
آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو
بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید
یکروز با چتر گیسوان تو
از آسمان آرزوهایت
پروازی کنم بر آستان زمین
زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است
و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت
و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت :‌ شاعر ناشناس
بهارا بهل تا بگریم چو ابر
که از دست دل رفت دامان صبر
ندیدی تو آن کودک شیر خوار
که غلتید بر خاک این رهگذار
ز پستان مادر که خون می چکید
پی شیر می گشت و خون می مکید : هوشنگ ابتهاج / سایه
مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بياران و مكن فكر پسر را
بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيق است
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پيراهن من را به در خانه بياويز
تا مردم اين شهر بدانند كه ؟ بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادي شعري نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
بر گونه ي او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله ي وحشي بنشان بر سر مويش
باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... مياور تو به رويش : نصرت رحماني
 طفلی به گریه گفت در آ غوش مادرش
زین بیر وباربهر چه فریاد میکنی؟
خیرات وصدقه بهر چه خواهی برای من
با هیچ وپوچ خاطر خود شاد میکنی
مادر شنید قصهء کودک نگفت هیچ
اشکی زدیده ریخت به دامن نگاه کرد
در خاطرات تلخ غم اندود خویشتن
بس لحظه ها گذر به تبسم وآه کرد
با غصه های مادر وفر زند راز گو
اشک زمان به دامن صبح چمن چکید
بقال کوچه بست دکانش قریب شام
درشهر وده سکوت به رگ های شب دوید
پرسی  که تیره روزی وابهام در کجاست؟
وین روز بی فروغ به غربت فزون تر است
آ غوش گرم مادر میهن بهشت ماست
این جا بهشت نیست ولی روز مادر است : حضرت ظریفی  شاعر افغانی

یاد آوری  ۱-  برای آگاهی از پیشینه ی تاریخی روز مادر نگاه کنید به نوشته ای از همین نگارنده به زبان انگلیسی در تارنمای ایرانیان.
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/mothers-day-and-its-early-history-iran.html
 ۲-  بی تردید اشعار دیگری نیز در شرح صفات نیکو وخصا ئل شایان تحسین و همچنین  آداب و عادات سنتی مادر ، توسط شاعران پارسی گوی سروده شده است که نقل همه ی آن ها در این مقال نمی گنجد. 
دکتر منوچهر سعادت نوری