۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

رباعی: نسل زخم دیده


ما، نسل_ زخم دیده ی این عصر_ ماتم ایم
عصری که جنگ و نفرت و حسرت بیافرید

عصری که راه_ عاطفه، نابود و نیست شد
 هنگام آه و سوگواری و زاری فرا رسید
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

هویج (زردک): در زنجیری از سروده ها


بباید عشق را ای دوست دردک/ دل پردرد و رخساران زردک
ای بی‌درد دل و بی‌سوز سینه/ بود دعوی مشتاقیت سردک... : مولوی
*
تا زردک اند روی چو پخته شود آبی/ تا کفته کند پوست چو پر دانه شود نار
اعدای تو را باد کفیده شده و زرد/ جون نار و چو آبی همه ساله دل و رخسار: امیر معزی
*
تا به کنج لبت آن خال سیه‌رنگ افتاد/ نافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد
آن نه خط است برآن عارض پرنقش و نگار/ رنگ محویست که در دفتر ارژنگ افتاد
سیب از آسیب‌جهان‌رست که همرنگ تو شد/گشت نارنج ز غم زردکه نارنگ افتاد
دررهت چشم من از هفته به هفتادکشید
در پی‌ات کار من ازگام به فرسنگ افتاد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
بیرون کنید خود را، بیرون از این خمودن/ دشوار نیست رفتن، قفل از قفس گشودن
فریاد ِ استخوان است در زیر ِ پوست پنهان/ تا چند قرصِ تسکین ، تا چند آزمودن؟
گم کرده اید خود را، در کور سوی ِ ظلمت/ تا بی کجا است این ره، این پاره پاره بودن
گر این فضای اندک در انحصار ِ تیغ است/ رنگین کمان شمایید ، در صحنه با سرودن
زندان و حصر بر پا ، دلق ِ خرافه بر جا/ کور از بهار گوید ، بی بهره از شنودن
دیوار ِ این قضا را ، از بیخ و بن در آرید/ بیرون کنید بیرون ، ترس از گُمان زدودن
بیگانه در کمین ِ خود باوران ِ شیدا/ با معجز هویج و ، بر بندها فزودن
بر سفره های خالی کو تا نَمی بریزد/ جایی که چاکرانند درسجده و ستودن
از لاک خود درآیید ، دلدادگان ِ دیروز
در این بهار پر گل ، زیباست گل نمودن: داریوش لعل ریاحی
*
دایی با داعیه خواندن کتاب سینوهه مصری در لندن،
سودازدگی و بی اشتهایی مرا به غلظت خون و صفرا ربط دادند.
دستور فرمودند مرا هجمه کرده؛ زالو گیر دوره گرد را امر کردند تا از کیسه خود ۶ زالو
گذاشت به سینه و بازو -
برای مکیدن لختگی خون./ نیم ساعت بعد این جوخه سیاه کرمان کلفت شده.
اینبار دایی دستور دادند برای من عناب، برگ تربچه و لیوان آب انار؛
 سپس جوشانده، گزنگبین و نبات.
برای ناهار هم آش گشنیز با قلم گوسفند و هویج.
ولی از آروغ عافیت و چورت قیلوله خبری نشد...: بیژن باران
*
به نوبرانه ی لب در اوان فروردین/ به چشم بی پدرت این ستمگر بی دین
به زنده رود_ سرازیر از شیار_ لبت/ به اصفهان_ پر از نقش_ زیر_ پیرهنت
به دست های لطیفت که منبع رویاست/ و مرتع و وطن و خاستگاه آهوهاست
به حمله های شبانه به سمت_ احساسم/ و جنگ کردن و فتح_ نقاط_ حساسم
"هویج" وسوسه ات با "چماق" اخلاقت...
خلاصه اینکه مرا خوب عاشقت کردی: ب. پورحسن
*
ويتا مين آ  منم منم كار خدا منم منم/ تو سبزيها وجود دارم/ تو اسفناج و كلمم 
تو جعفري و گوجه ام توي هويج وجگرم/ تو تخم مرغ و ما هي ام فهميدي حالا من كيم
اگر منو خوب نخوريد لاغر و قد كوتاه ميشيد
چشم شما ضعيف ميشه بيماريها رديف ميشه
منو بخوريد قد بكشيد خو شگل و قد بلند بشيد
منو بخوريد غم نخوريد ويتامين آ كم نخوريد: سراینده ی گمنام
*
ای که خواهی بنگری مانند خوبان/ جرعه ای بر نوش از " آب هویج "
بهتر است این آب، از آن مایعات/ که ترا سازند، گاهی مست و گیج!
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
اصطلاح چماق و هویج: سیاست ارائه تشویق برای رفتار خوب و ارائه تنبیه برای رفتار بد است یا به عبارتی به معنی سیاست تهدید و تحبیب به کار می‌رود: تارنمای ویکی‌پدیا
شعر کودکانه ی هویج: تارنمای مجله ی ونوس و تارنمای خاله لیلا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_15.html

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

روزگار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر/ که بهر دفع حوادث ترا به کار آید
هرکه ناموخت ازگذشت روزگار/ نیز ناموزد ز هیچ آموزگار: رودکی سمرقندی
*
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب/ در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب/ نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس/ آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند/ چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم: سعدی 
*
روز وصل دوستداران یاد باد/ یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت/ بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من/ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا/ کوشش آن حق گزاران یاد باد... : حافظ
*
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست/ با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود/ یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست/ تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار/ ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت/ دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست...: سعدی 
*
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/ ساکن کوی بت عربده جویی بودیم 
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم/ بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم 
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود 
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود: وحشی بافقی
وایا به حالِ زارِتو، وایا که همچو شمع/ یک عمر سوختی و کست اعتنا نکرد 
یک عمر سوختی که ننالد کسی ز رنج/ یک عمر سوختی که نسوزد دلی ز درد
یک عمر سوختی و بیاموختی که جور/ تقدیرِ چرخ و مصلحت روزگار نیست!
یک عمر سوختی که به این خلقِ بت پرست/ روشن کنی که خدمتِ بت از سیه دلی ست 
وین فتنه ها که می رود از ناکسان به خلق
محصول بردباری و سستی و کاهلی ست... :  فریدون توللی
*
آنگاه، خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت / و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند... 
دیگر کسی به عشق نیندیشید/ دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس، دیگر به هیچ چیز نیندیشید/ در غارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد/ زن های باردار، نوزادهای بی سر زاییدند 
و گاهواره ها از شرم، به گورها پناه آوردند / چه روزگار تلخ و سیاهی ... : فروغ فرخزاد 
*
مادر تو بی گناهی و من نیز بی گناه/ اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم/ وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادرپور 
*
روزگاری رفت و مردی ، برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد/ دوستان را هم نبردی برنخاست ... : حمید مصدق 
*
زمانی ست  نمانده کس درین تنهایی تلخ/ که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن/ به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران/ شکسته بر کنار رف سبویی ... : دکتر شفیعی کدکنی
تو که اهل روزگاری ، خبر تازه چه داری/ می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری/ وقتی گوش شنوا نیست ، شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه ، پای رفتن نمی مونه ... : اردلان سرفراز
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور 
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور 
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم/ ما هم اسير طره جانانه بوده ايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باد/ روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزی رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم: سراینده ی گمنام
*
روزگار بس عجیبی است/ این روزگار ما
ای شما ها که غرورتان را با نان نگون بختی می خورید
خود خواهی تان را رخت خوشبختی خود کرده اید
مست " خود بزرگ بینی " خود شده اید...
به چه می اندیشید به توهمات پوچ و تو خالی تان
یا به شربت تلخ ناکامی تان... : ثریا پاستور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها 
ای خدا (آخ چه روز و روزگاری) - اجرا: هایده
روزگار عشق - اجرا: لیلا فروهر
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار (سعدی) - اجرا و اجراي دیگر: محمدرضا شجریان
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار (سعدی) - اجرا: محمدرضا شجریان
ياد باد آن روزگاران ياد باد (حافظ) - اجرا: محمدرضا شجریان
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق (سراینده ی گمنام) - اجرا: معین
*
همچنین نگاه کنید به
*

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

رباعی: " آب هویج "


ای که خواهی بنگری مانند خوبان
جرعه ای بر نوش از " آب هویج "

بهتر است این آب، از آن مایعات
که ترا سازند، گاهی مست و گیج!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

کاش می شد: در زنجیری از سروده ها


ای کاش می شد بدانیم/ ناگه غروب کدامین ستاره/ ژرفای شب را چنین بیش کرده ست
هشدار ای سایه ره تیره تر شد/ دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار که این سو کمینگاه وحشت/ و آن سو هیولای هول است
وز هیچ یک هیچ مهری نه بر ما/ ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد
ای کاش می شد بدانیم ناگه کدامین ستاره فرومرد: مهدی اخوان ثالث
*
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده ی بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور/ سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید/ این شکسته ی صبور را در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست: فریدون مشیری 
*
کاش می شد سرزمین عشق را/ در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک/ عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه/ قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس/ تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه/ برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها/ مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب/ ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت/ تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف/ لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید/ از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها/ جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید
کاش می شد با محبت خانه ساخت/ یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را/ خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت... : مریم حیدرزاده
*
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم/ با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم/ زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری/ دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش/ شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما/ جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی/ ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم: محمد علی بهمنی
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قانون نداشت/ وين جهان ، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید
کاش می‌ شد زورقی سرگشته را/ ازتلاطم های توفان در ر‌هاند
با سلامت تا کرانه ره گشود/ وندر آنجا فرش شادی گستراند
کاش می‌ شد نعره ی حلاج را/ کاو کشید جانانه ‌پای چوب دار
باز پس می داد آخر آسمان/ آن امانت مانده دوش روزگار
کاش می‌ شد، این کهن، فرخ دیار/ ایمن و آسوده از بیداد بود
وين جهان، کانون عدل و داد بود/ کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش می شد که کسی می آمد/ این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست/ راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود  و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی با یکدیگر مهربان تر بودیم... : کیوان شاه بداغی
*
رباعی: کاش می شد
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مجموعه ای از سروده های "کاش می شد": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های "کاش می شد": تارنمای جستجو
کاش : در زنجیری از هفت سروده و هفت ترانه: تارنمای گلچینی از سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_2.html

۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

رباعی: کاش می شد


کاش می شد که مهربان بودی
اندکی،  هم دل هم زبان بودی

در شب سرد و در سپیده ی درد
مرهم_ زخم_ روح و جان بودی

دکتر منوچهر سعادت نوری
 

۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

کاخ ایرانی: در زنجیری از سروده ها


اشاره: در این زنجیره ی سروده ها، از کاخ های ایرانی مانند کاخ شاهی و شاهنشاهان، کاخ کیانی، کاخ تخت جمشید، کاخ سعد آباد، کاخ مرمر، کاخ صاحبقرانیه یاد شده است. باید یادآور ساخت سرایندگانی چون سعدی، حافظ، خاقانی و دیگران اشاراتی نیز به کاخ بلند، کاخ وصل، کاخ طرب، کاخ عشرت، کاخ و قصر همایون دارند. برخی از سرایندگان این زمانه نیز در سروده های خویش از کاخ گلستان و کاخ نیاوران یاد کرده اند.
*
چو از روزگارش چهل سال ماند/ نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز/ به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان/ سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان/ به بالای سرو و به فر کیان... : فردوسی
*
سه منزل پذیره شدش با سپاه/ زد آذین دیبا و گنبد به راه
بیاراست ایوان چو باغ ارم/ نثارش گهر کرد و مشک و درم....
ببودند یک هفته دلشاد و مست/ که ناسود یک ساعت از جام دست
سر هفته با پهلوان شاه شاد/ یکی کاخ شاهانه را در گشاد.... : اسدی توسی
*
بفرخنده فال و بفرخنده اختر/ به نو باغ بنشست شاه مظفر....
 همه باغ پرسندس و پر صناعت/ چو لفظ مطابق چو شعر مکرر
یکی کاخ شاهانه اندر میانش/ سر کنگره بر کران دو پیکر... : فرخی سیستانی
*
ای عالم جان و جان عالم/ دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید/ تخت تو فزون ز تخت جمشید... : نظامی
*
نشستن با نشاط و کامرانی/ طرب کردن در این کاخ کیانی
مبارک باد بر شاه جهانبخش/ سلیمان دوم جمشید ثانی: عبید زاکانی
*
رضاخان شد از این حرکت پشیمان/ به سعدآباد رفت از شهر تهران
از آنجا شد به سوی قم شتابان/ حجج بستند با او عهد و پیمان
که باشد بعد از این بر خلق غمخوار/ ز جمهوری نگوید هیچ گفتار
دریغ از راه دور و رنج بسیار... : ملک‌الشعرای بهار
*
یکی روز فرخنده از مهر ماه/ مثال آمد از درگه پادشاه
که برخیز و زی کاخ مرمر گرای/ ره آستان ملک برگرای
پذیرفتم و سوی درگه شدم/ پذیرفته نزد شهنشه شدم
یکی کاخ دیدم سر اندک سماک/ برآورده از مرمر تابناک
هنرمندی اوستادان کار/ نهاده بر او گنبدی پرنگار... : ملک‌الشعرای بهار
*
به صاحبقرانیه جزء وزیران/ نشستم ولی یک قِران هم ندارم
بجز ملک و مکنت به جز کید و حیلت/ ز دیگر وزیران جوی کم ندارم
به نزد گروهی است حرمت به ثروت/ ولیکن من آن را مسلم ندارم...: ملک‌الشعرای بهار
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد بادا/ همیشه بر و بومش آباد بادا
گلستان او : در زمستان گل آرد/ بیابان او : سوسن و سنبل آرد
هوا : ژاله باران ، زمین : لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه / من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید/ سپس دیدم او را که هنگام مستی
در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها/به نطقی خیالی دهان می گشاید... : نادر نادرپور
*
آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب/ در شعله های واپسین می سوخت خورشید
وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی / می سوخت از نو تخت جمشید
من بودم و رویای دور آن شبیخون/ وان سرخی بیمار گون آرام آرام/ شد آتش و خون
تاریکی و توفان و تاراج/ پرواز مشعل ها هیاهوی سواران/ موج بلند شعله تا اوج ستون ها
فریاد ره گم کردگان در جنگل دود/ دود در آتش ماندگان بی حرف بدرود
از هم فروپاشیدن ایوان و تالار/ در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار
بر روی بام و پله در دالان و دهلیز/ بیداد خنجرهای خونریز
غوغای جنگ تن به تن بود/ اوج شکوه شرق گرم سوختن بود... : فریدون مشیری
*
بهاران بود و دل درحال پرواز/ سفر کردم به خاک پاک شیراز
بزیر خیمه ی زرین خورشید/ شدم مهمان کاخ تخت جمشید
ستون ها سنگی و دیوار سنگی/ بر آنها نقشی از مردان جنگی
هنرمندان عهد باستانی/ زده بر سنگ نقش داستانی
به سنگی صورت زرین کمر ها/ نشان نیزه ها نقش سپرها
به دیگر سنگ طرح پادشاهان/ همه فرماندهان صاحب کلاهان
کمانداران ستاده نیزه در دست/ کنار تخت شاهان از ظفر مست
بناهایی که پیش چشم من بود/ نموداری از ایران کهن بود... : مهدی سهیلی
*
ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید/  تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه های سبز زاگروس
تا به زیر آ سمان پرستاره شهرکرمان/ یا بسوی تپه های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم
من وطن را ، آشیان را دوست دارم...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ ‌های تخت‌ جمشید: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ های مجموعه ‌ی میراث جهانی پاسارگاد: مجموعه‌ی پاسارگاد از سازه‌های باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در شهرستان پاسارگاد در استان فارس جای گرفته‌است. کاخ بارعام یا کاخ پذیرایی کوروش. وسعت این کاخ ۲۴۷۲ متر مربع است که در محور شمال غربی ـ جنوب شرقی ساخته شده‌است. کاخ دروازه با وسعت ۷۲۶ متر مربع در شرق مجموعه ی پاسارگاد واقع است. این بنا دارای تالاری به وسعت ۶۸۶ متر مربع است که سقف آن را هشت ستون سنگی با ارتفاع تقریبی ۱۶ متر نگاه می ‌داشته‌اند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ آپادانا یا کاخ بار داریوش و خشایارشا یکی از کاخ‌ های اندرونی تخت‌ جمشید است: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ های تهران - در تهران کاخ‌های زیادی تاکنون بنا شده‌است که مربوط به دوران پهلوی و قاجارست. از جمله کاخ‌های معروف تهران م کاخ سلطنت آباد، کاخ نیاوران، کوشک احمدشاهی، کاخ صاحبقرانیه، عمارت عثمانی و پل رومی، عمارت دارالفنون، حوض خانه باغ قدیم نگارستان، کاخ گلستان، کاخ مرمر و شمس العماره را نام برد: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ سعد آباد (مجموعه ی‌ سعد آباد)، چهار دوره ی‌ تاریخی قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم و پس از انقلاب ۵۷ را سپری کرده است. سعدآباد در دوره ی ‌قاجار بنا شد و سکونت‌گاه تابستانی (ییلاق) شاهان این سلسله بوده است. پس از تصرف آن توسط خاندان پهلوی در ۱۲۹۹، بناها و عمارت‌های متعددی در آن ساخته شد که بالغ بر ۱۸ کاخ در ابعاد مختلف می ‌شوند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ مرمر یکی از کاخ‌های تاریخی تهران در دوره پهلوی است که در مرکز تهران جای گرفته است. این اثر در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۵۷ با شمارهٔ ثبت ۱۶۰۶ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این کاخ در سال ۱۳۵۵ به موزه تبدیل شد و تا سال ۱۳۵۷ با عنوان «موزه پهلوی» برای همگان قابل بازدید بود: تارنمای ویکی‌پدیا
تخت جمشید با نگاهی شاعرانه: تارنمای ایرانیان
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_24.html
=====