شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رباعی طنز سقلمه



سقلمه تا زدی از جا پریدم
تو را ، با قامت_ زیبا بدیدم

توئی استاد در فن_ سقلمه
تو را بهر_ سقلمه بر گزیدم!

پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شب های زمستان: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of English Poems on Winter Night
Now winter nights enlarge/ The number of their hours
And clouds their storms discharge/ Upon the airy towers
Let now the chimneys blaze/ And cups o’erflow with wine
Let well-turned words amaze/ With harmony divine.
Now yellow waxen lights/ Shall wait on honey love
While youthful revels, masques, and courtly sights
Sleep’s leaden spells remove...: Thomas Campion
http://www.poetryfoundation.org/poem/181016

I will gaze at the stars
And maybe even Mars,
They are all so bright,
On a wonderful clear winter night...: Lucy Nocella
http://www.familyfriendpoems.com/poems/nature/winter

Of short sighted fantasies/ Like angels of light
On the coldness of a mountian side/Deep in winters night
Of black velvet skies sequened in stars
We stand in awe of its splendour/ Its depth and its size
The total un known the reflection of light
Its no wonder we fear the cold winters night
They reach out and touch you suround you in chill
Coverd in darkness/ you sucumm to their will
Of short sighted fantasies/ Of black velvet nights
The total unknown/ Of a cold winters sky: Kevin Campbell
http://www.poemhunter.com/poem/a-cold-winter-night/

شب های زمستان: در زنجیری از سروده ها
شب زمستان بود، کپی سرد یافت/کرمکی شبتاب ناگاهی بتافت
کپیان آتش همی پنداشتند/پشتهٔ هیزم برو بر داشتند: رودکی

تا کی این لاف در سخن رانی/ تا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزی/ گه بر آن بی گهر درافشانی
با چنین مهتران بی معنی/ از سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبع/ باز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرند/ لیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس را/ حاصل نقد جز پریشانی
آبشان در سبوی عاریتی/ نانشان بر طبق گروگانی
هیچ شاعر نخورد از صله‌شان/ از پس شعر جز پشیمانی
بر سر خوان هر یک اندر سور/ از دل شاعریست بریانی
چون حقیقت نگه کنی باشد/ به فزون گشتن و به نقصانی
صله‌شان همچو روز تیر مهی/ وعده‌شان چون شب زمستانی... : سنایی

ای مار، سیاه جعد جانانی/ یا تیره شب دراز هجرانی
روی بت من دلیل یزدانست/ اهریمن را، تو نیز برهانی
اهریمن اگر نه‌ای، چرا پیوست/ از تیره‌دلی، حجاب یزدانی
گر کافر دل ‌سیه نه‌ای، از چه/ غارتگر دین، بلای ایمانی...
بر قامت یار، چون سیه‌ زاغان/ بر شاخهٔ سرو بن پرافشانی
درد دل خسته را کنی درمان/ مانا که سیاه‌ چرده، لقمانی
بسیار درازی و بسی تیره/ در این دو صفت، شب زمستانی... : قاآنی

لب نگر وان دهان خندانش/ وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان/ زلف همچون شب زمستانش... : امیرخسرو دهلوی

 شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید/ابر، فرش برف‌ریزه بر سر یخ گسترید
لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید/ در عزاگاه یتیمان‌، پردهٔ ماتم کشید
خاک‌، یخ بست و عزاکردند سر/خاک بر سر طفلکان بی‌پدر...
خانه‌ها لیکن ز بی‌نانی خرابست ای دریغ‌!/شهر تهران مرکز عالیجنابست‌، ای دریغ‌!
بذل ‌و بخشش ‌بر تهی‌دستان صوابست ای دریغ‌!/دستگیری بر فقیران دیریابست ای دربغ‌!
کاین زمستان اندرین شهر قدیم/ سر بسر مردند اطفال یتیم... : ملک‌الشعرای بهار

 در شب سرد زمستانی، کوره‌ی خورشید هم
چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد
و به مانند چراغ من ، نه می‌افروزد چراغی هیچ
نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می‌افروزد
من چراغم را، در آمد رفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود، باد می‌پیچید با کاج، در میان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی باریک و هنوز قصه بر یاد است
وین سخن آویزه‌ی لب:
«که می‌افروزد؟ که می‌سوزد؟ چه کسی این قصه را در دل می‌اندوزد؟»
در شب سرد زمستانی کوره‌ی خورشید هم
چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد: نیما یوشیج
ترانه ی در شب سرد زمستانی - آواز: محمد نوری
https://www.youtube.com/watch?v=hN-cM5uztIc

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/ سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند/ که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی/ به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است زمستان است ...
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است/ آی، دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم... :  مهدی اخوان ثالث
ترانه ی زمستان است -  اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=RITZM34L4rs

مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من/ که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام
به خنده ام منگر با تو راست می گویم/ برای چهره ی گریان نقاب ساخته ام...
نگاه من به نگاهت بهار می بارد/ ولی ورای دو چشمم هزار پاییز ست
به خنده های دروغین من امید مبند/ بدان که جام وجودم ز گریه لبرزست
مرا فریب مده تو نیز چون منی ای دوست ای همیشه غریب
که با خزان زدگی چهره ات گلستانست
اگر که صورتک از روی خویش برداری به روشنی پیداست
که فصل عمر تو هم روز و شب زمستان است: مهدی سهیلی

شب بود بیابان بود زمستان بود/ بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود/ از سردی افسرده و بی‌جان بود
در فکر آن سیمین بر خوشگل/ از جسم و جان خود بودم غافل
می کوشیدم بهرش از جان و دل/ می بردمش با خود سوی منزل
گیسویش، از باد و باران گشته آشفته/در هر مویش گویی مروارید غلتان سفته
طی شد راه دشوار آخر بر من و یار/ با بوسه‌ای گرمی به او دادم
با لبهای چون قند بر رویم زد لبخند
برد آن همه رنج و غم از یادم: ناصر رستگار نژاد
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/01/blog-post_7.html

یادم میاد یادم میاد شب سرد زمستون/ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون
تو نم نم های بارون ما با چشای گریون/زیر لب میگفتیم لعنت به این زمستون
یادم میاد یادم میاد یه روز و روزگاریگ/ واسه هم مینوشتیم رو درختا یادگاری
همه درختا رو بریدن همه شاخه هاشو چیدن/با جدایی بین ما نفسی راحت کشیدن
یه شبی سرد و سیاه بود آسمون بدون ماه بود/ روزگار با عشق ما رفیق نیمه راه بود
رفتی دنیابی وفا شد زندگی دشمن ماشد/قصه تلخ عشق ماقصه عشق عاشقاشد
یادم میاد یادم میاد بیداری های شبونه/ واسه هم می نوشتیم نامه های عاشقونه
دلامون خونه درده زندگی تاریک وسرده/ ای وای وای بر ما اون روزا دیگه بر نمیگرده
نه دیگه بر نمیگرده/ عجب شبی بود شب آخر
شبی که رفتی سفر/شبی که یادم نمیره صد دفعه مردم تا سحر
یادم میاد شب آخربسته بودم پشت در رو/ بهت میگفتم که نرو فراموش کن این سفر رو
یادم میاد, یادم میاد شب سرد زمستون/ ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون
تو نم نم های بارون ما با چشای گریون
زیر لب میگفتیم , لعنت به این زمستون لعنت به این زمستون: شهرام شب پره
ترانه ی زمستان آخر -  اجرا: شهرام شب پره
https://www.youtube.com/watch?v=98jcVu6EgkU

شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی/ چه آگه از بسا نکته که ناگه افتد و دانی
و من ، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم
در آن شب/ سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه/ دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:
"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم/ میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"
نکردی تو بیان/ نه راندی بر زبان/ اما ، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم
سحر، پدرام و عطر آلود/ فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر ، هر لحظه قربان تو بودم
 دکتر منوچهر سعادت نوری

 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/01/blog-post_22.html

همچنین نگاه کنید به
١ - سروده ای در خلوت برف زمستانی
http://iranian.com/posts/view/post/5868
٢ - زمستان: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post_22.html
٣ - مجموعه ی یک آوا و بسا صدا: شب بود بیابان بود زمستان بود
http://iranian.com/posts/one-song-amp-many-voices-part-3-it-was-night-it-was-winter-43926

سه‌شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پیوندها: در زنجیری ازترانه ها و سروده ها (فارسی و انگلیسی)


 غزل پیوند روح
ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی/ پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودی/ شاد آمدی و خرم فرخنده بخت بادی
تا من در این سرایم این در ندیده بودم/ کامروز پیش چشمم در بوستان گشادی
چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان/ تو در برابر من چون سرو بایستادی
ایدون که می‌نماید در روزگار حسنت/ بس فتنه ‌ها بزاید تو فتنه از که زادی
اول چراغ بودی آهسته شمع گشتی/ آسان فراگرفتم در خرمن اوفتادی
خواهم که بامدادی بیرون روی به صحرا/ تا بوستان بریزد گل‌های بامدادی
یاری که با قرینی الفت گرفته باشد/ هر وقت یادش آید تو دم به دم به یادی
گر در غمت بمیرم شادی به روزگارت/ پیوسته نیکوان را غم خورده‌اند و شادی
جایی که داغ گیرد دردش دوا پذیرد/آنست داغ سعدی کاول نظر نهادی: سعدی
ترانه ی پیوند روح - آهنگ: اسد الله ملک - اجرا: اکبرگلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=dh2GA1lhPrg
قصیده ی دماوند
از آتش آه خلق مظلوم/ و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش زهول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند...
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و ییوند
برکن ز بن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زبن بیخردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند: ملک‌الشعرای بهار
قصیده ی پیام به انگلستان
یک‌ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال/بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال
بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش/ تنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال
کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر/ مردمی بینی آزاده و فرخنده‌ خصال
از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب/ وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال
حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب/ سپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال...
بانوان بینی در سعی و عمل چون مردان/ پیرها بینی خندان و دوان چون اطفال
باغ‌ها بینی سرسبز به مانند بهشت/ کاخ‌ها بینی ستوار به کردار جبال...
ببر از مردم غم‌دیدهٔ ایران خبری/ سوی آن کشور و آن مردم پاکیزه‌فعال
بازگو کای متمکن شده از دولت شرق/ هیچ دانید که در شرق چه باشد احوال‌؟
چند قرنست که با مشرقتان ییوند است/ گشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال
جلوه و زیب و جمال همه‌تان از شرق است/ رحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال
شرق بازار بزرگست و شما بازرگان/ با خود آیید که بازار تهی شد ز اموال
هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخ/ آنچه با حاصل این ملک نمودید امسال
همه بردید و چریدید و بگردید انبار/ ز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال
برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر/ شهر بی‌توشه و اردو ز خورش مالامال...
که شنیده است که مهمان بخورد هم ببرد/ هم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال
آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر/ نه شما زادهٔ مرغید و نه ما نسل شغال
دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنند/ این گروه متمدن به جنوب و به شمال
کاسب و شهری و زارع همگی حیرانند/ کز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال
فتح نا کرده چنین است و از آن می‌ترسم
کز پس فتح نبینیم بجز غنج و دلال: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh151/
ترانه ی پیوند گل
از من حکایتی نو از حال گل تو بشنو در نو بهار جان پرور
میزد به گل ستانی پیوسته باغبانی پیوند گل به یکدیگر
گل پر برگ سپیدی ز همان گلها که دیدی به خدا شهریار گلها بود
زده پیوندی فرح زا به گلی سرخ و فریبا که به رنگ و صفا چو دیبا بود
از این سرخ و سپیدی گلی به گلشن پیدا شده بود
کز شادابی گلستان شکوفه باران یکجا شده بود
چو وصال دو گل باهم که چنین ثمری دارد
گل عشق بشر هم گاهی چه نکو اثری دارد
شکرین ثمری دارد ز وصال گل دل خواهی
صفای زندگی با همدم یک دل و یک جان
بدست آید چو آن گلها که من دیدم به بوستان: معینی کرمانشاهی
ترانه ی پیوند گل - آهنگ: حبیب الله بدیعی - اجرا : مرضیه
https://www.youtube.com/watch?v=cmuRMRp31Yg
قصیده ی زنجیر ها
دنیای ما همه زنجیر است/ طرحی ز نقطه ، ز تصویر است...
پیوند عاشقا نه ی دو دلدار/ مولود نو رسیده ی آن دیدار
زنجیره ‌ای ز کربن و صد ها ژن/ پیوند خط فسفر و اکسیژن...
در کوچه های عشق به آن دلبر/ عصر جوانی آمده نا گه ، سر
زنجیره‌ ها ی کود کی و پیری/ پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا ، پرسه/ زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
طرحی ز نقطه ، ز تصویر است
دنیای ما همه زنجیر است: دکتر منوچهر سعادت نوری
رباعی پیوند
فردا که غبار این هیاهوی، نشست/ پیوندِ میا‌‌ن ِ کینه و جهل گسست
این فصل ِ خرد گریز ِ بی‌ عاطفه را
تاریخ، به ریشخند می‌‌خواهد بست: جهانگیر صداقت فر
غزل پیوند
نگا ه_ ما به روی هم به لغزید/ دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ و هستی ، جامه ی زربفت پوشید
درآن هنگا مه ی نوش_ محبت/ که خون ما ز عطر وصل جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید
 دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/01/blog-post_20.html

***
Cnain of Poems on Link (in English)
A ladybug, its carapace blown open
so a translucent trace of orange gleams
from its body, has ascended link by link
the smudgy silver curve of my watch band.
It must have helicoptered past the sill
while I was slumped here squinting in the paper
at the ashen packaging another bombing's
made of a minivan. Made available
in the photo like the homeless in a poem.
The pain is far away. But then for moments
utterly clear: molten metal guttering
down from the Milky Way to fall on us.
And sometimes, God, it lands with all its will.
My spluttered prayer for it to hold its distance:
how ludicrous to blurt it from this comfort.
Still it impels itself from me. Please stay
away from me. Please stay away from this
insectile soul who only weeks ago
was wind and shit and jasmine leaves and rain: Peter Campion
http://www.poetryfoundation.org/poetrymagazine/poem/180171
 What's this LinkAge all about?/ Helping older folks get out.
No, they said, it's more than that/ Dances, Zumba, social chat.
If bowling, walking, is your thing/ Or maybe you just like to sing.
Is woodwork, knitting, more for you?/ Walking football's the thing to do.
Over fifty five you're fine/ LinkAge info is on line.
Call us on the telephon!/ Not everyone has dot com,
Debbie and Tracey work for us/ Organising things without fuss.
They do this work on our behalf/ Paid too much, don't make me laugh.
Something else you'd like to try?/ Let us know, what, when and why.
If its funding you require/ To our committee, just enquire.
Sometimes we can find the funds/ Maybe even sponsored runs!
Raising funds is what we do/ Taking part is up to you: John Vickery
http://www.linkagebristol.org.uk/article/poem-about-linkage---john-vickery.aspx
 Collected & prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
Read More:
http://iranian.com/posts/chain-of-songs-and-poems-on-link-persian-amp-english-44549

دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نقش ها، نقاش ها و نقاشی ها: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی

Chain of Poems on "Paint", "Painter" and "Painting"
Sitting between the sea and the buildings
He enjoyed painting the sea’s portrait.
But just as children imagine a prayer
Is merely silence, he expected his subject
To rush up the sand, and, seizing a brush,
Plaster its own portrait on the canvas.
So there was never any paint on his canvas
Until the people who lived in the buildings
Put him to work: “Try using the brush
As a means to an end. Select, for a portrait,
Something less angry and large, and more subject
To a painter’s moods, or, perhaps, to a prayer.”
How could he explain to them his prayer
That nature, not art, might usurp the canvas?
He chose his wife for a new subject,
Making her vast, like ruined buildings,
As if, forgetting itself, the portrait
Had expressed itself without a brush.
Slightly encouraged, he dipped his brush
In the sea, murmuring a heartfelt prayer:
“My soul, when I paint this next portrait
Let it be you who wrecks the canvas.”
The news spread like wildfire through the buildings:
He had gone back to the sea for his subject.
Imagine a painter crucified by his subject!
Too exhausted even to lift his brush,
He provoked some artists leaning from the buildings
To malicious mirth: “We haven’t a prayer
Now, of putting ourselves on canvas,
Or getting the sea to sit for a portrait!”
Others declared it a self-portrait.
Finally all indications of a subject
Began to fade, leaving the canvas
Perfectly white. He put down the brush.
At once a howl, that was also a prayer,
Arose from the overcrowded buildings...: John Ashbery (1956)
http://www.poetryfoundation.org/poetrymagazine/poem/16013
 The over-all picture is winter icy mountains in the background the return
from the hunt it is toward evening from the left sturdy hunters lead in
their pack the inn-sign hanging from a broken hinge is a stag a crucifix
between his antlers the cold inn yard is deserted but for a huge bonfire
that flares wind-driven tended by women who cluster
about it to the right beyond the hill is a pattern of skaters
Brueghel the painter concerned with it all has chosen a winter-struck bush
for his foreground to complete the picture: William Carlos Williams (1962)
http://www.theartsdesk.com/visual-arts/listed-poems-inspired-paintings
 You are confronted with yourself. Each year
The pouches fill, the skin is uglier.
You give it all unflinchingly. You stare
Into yourself, beyond. Your brush's care
Runs with self-knowledge. Here
Is a humility at one with craft.
There is no arrogance. Pride is apart
From this self-scrutiny. You make light drift
The way you want. Your face is bruised and hurt
But there is still love left.
Love of the art and others. To the last
Experiment went on. You stared beyond
Your age, the times. You also plucked the past
And tempered it. Self-portraits understand,
And old age can divest,
With truthful changes, us of fear of death.
Look, a new anguish. There, the bloated nose,
The sadness and the joy. To paint's to breathe,
And all the darknesses are dared. You chose
What each must reckon with: Elizabeth Jennings (1975)
http://www.theartsdesk.com/visual-arts/listed-poems-inspired-paintings
 I am a native of Kashan/ Time is not so bad to me
I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste!
I possess a mother better than the leaf/Friends, better than the running brook
And a God who is nearby/Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak...
I’m a native of Kashan/ I’m a painter
Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart
With the song of anemone which is imprisoned in it
What a faint dream, What a dream I know/ My music is lifeless
I know well, my painting pond contains no fishes...: Sohrab Sepehri
http://www.sohrabsepehri.com/poems.asp?status=showpoem&poemid=99&language=e

نقش ها، نقاش ها و نقاشی ها : در زنجیری از سروده ها
 در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم/این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم ...
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال/ با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم...: حافظ

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم...: حافظ

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم/ تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را ای کهن پير جاويد برنا/ تو را دوست دارم ، اگر دوست دارم
تو را ای گرانمايه ، ديرينه ايران/ تو را ای گرامی گهر دوست دارم
تو را ، ای کهن زاد بوم بزرگان/ بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من/ هم انديشه ات ، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه ، يا متن تاريخ/ وگر نقد و نقل سير دوست دارم...
گمان های تو چون يقين می ستايم/ عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم/ هم آن فره و فروهر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر/ ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند/ من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست/ مفيدی چنين مختصر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد/ ازينروش هم معتبر دوست دارم
فری مزدک ، آن هوش جاويد اعصار/ کش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد/ من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت/ فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت/ چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم...: مهدی اخوان ثالث
https://www.youtube.com/watch?v=mQBDo48tqCE

اهل کاشانم/ پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ/ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است/ دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم / پرده ام بی جان است
خوب می دانم/ حوض نقاشی من بی ماهی است... : سهراب سپهری

در راهم و آخرين نگاهم/ بر خاطره‌ هاي بي شماري است
در هر طرفي گرفته راهم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده ‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خدا نگهدار...: دکتر ابوالحسن علی ‌آبادی

کاش دیوار ِ دلم آینه بود/ آرزو های مرا
هر که می خواست ، تماشا می کرد
شهر ِ رویایم را / همه می دیدند
جای ِ پای سفرم را در عشق /کودکی می فهمید
و یکی می پرسید بوم ِ نقاشی جانت، پُر ِ رنگ است چرا؟
و من از پنجره ی سینه به او می گفتم تو چرا خنده به لبهایت نیست
بوم ِ نقاشی جانت خالی است: داریوش لعل ریاحی

 "نقش" و "نقاشی" در سروده های یک سراینده

آن شب که در هو ای_ تو ، چشمم به راه بود
سرنای عشق را، خوش و شاداب می زدم
نقش و نگا ر_ دلکش_ تو ، روی_ ماه بود
از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
***
پیشترها ، می شد کنج_ یک دنج ، نشست
لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد ، خوش چرخید
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد همصدا با او خواند:
"مستی هم درد منو"/ "دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود
پیشترها ، می شد/ نعره و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را/ آه_ جانسوز و شکایت ها را:
"داره از ابر_ سیا"/ "خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"/ "جای بارون می‌چکه"
قصه ی حیوانک_ "اشی مشی/ که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت...
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/01/blog-post_12.html

سه‌شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

"نقش" و "نقاشی" در سروده های یک سراینده


پرده ی پندار من، نقش ونگار ماه_تست/تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم"
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود
وین همه حسن_ تو را من ز خدا می بینم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/04/blog-post_12.html

پیشترها ، می شد کنج_ یک دنج ، نشست
لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد ، خوش چرخید
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد همصدا با او خواند:
"مستی هم درد منو"/ "دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود
پیشترها ، می شد/ نعره و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را/ آه_ جانسوز و شکایت ها را:
"داره از ابر_ سیا"/ "خون می‌چکه"/ "جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
قصه ی حیوانک_ "اشی مشی/ که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/06/blog-post.html

ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری...
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری/ پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_8109.html

آن شب که در هو ای_ تو ، چشمم به راه بود
سرنای عشق را، خوش و شاداب می زدم
نقش و نگا ر_ دلکش_ تو ، روی_ ماه بود
از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/06/blog-post_19.html

پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خورشیدها و سروده ها


من ذره و خورشید لقائی تو مرا/ بیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی‌بال و پراندر پی تو می‌ گردم/من کاه شدم چو کهربائی تو مرا: مولوی
 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند/ تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار/ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری: سعدی
 گوئی که صبح واپسین ، رخ کرد و منشق شد زمین‏
وین برق‏های قهر و کین ، برجست از آن زلزال ها
مغلوب شد هر خاصیت ، برگشت هر خلق و صفت‏
مانند تغییر لغت ، از فرط استعمال ها
هم منفصم شد وصل‏ها ، هم منهدم شد اصل ها
هم منقلب شد فصل‏ها ، هم مضطرب شد حال ها
شب گرد ظلمت گستری ، و ان چشم شب‏کور از خری‏
نشناخت نور مشتری ، از شعله ی جوال ها
چون ریشه بندد خوی بد ، بهتر نگردد خود بخود
سخت است دفع این رمد ، بی‏نشتر کحال ها
روزی برآید دست حق ، چون قرص خورشید از شفق‏
بی‏ترس و بیم از طعن و دق ، آسان کند اشکال ها
این ناله ی شبگیرها ، برنده چون شمشیرها
هم بگسلد زنجیرها ، هم بشکند اغلال ها... : حسن وثوق (وثوق‌الدوله)
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی/ آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم/ که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من/ سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی... : شهریار
 ای شب از رویای تو رنگین شده/ سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش/ شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک/ هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من/ آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر/ ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها/ در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست... : فروغ فرخزاد
 ای خفته در حصار شب دشمن/ هرگز به روز حشر نیازت نیست
بیدار شو به بانگ دعای من .../بار دگر ، قیام کن ای خورشید : نادر نادرپور
 هر چند نبینی تو، ولی ملت ایران/شیری است که بر پرچم خورشید نشان است
بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است... : دکتر مصطفي باد کوبه ای
https://www.youtube.com/watch?v=-j5u98pmOmU

ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری/ پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه  داری
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری/ پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2014/12/sun.html
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/01/blog-post_1.html

شیرها و سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Lion"/ English & Persian
“You are our refuge, our last hope, our one
Protection now that King Kavous has gone;
Alas, Iran will be destroyed, a lair
For leopards and wild lions will flourish there,
Our land will be a wasted battleground
Where evil kings will triumph and be crowned…”: Ferdowsi
http://micheleroohani.com/blog/2009/06/20/iran-needs-a-rostam-for-this-next-showdown/
We all are lions, but lions on a banner:
Because of the wind they are rushing onward from moment to moment.
Their onward rush is visible, and the wind is unseen:
May that which is unseen not fail from us... : Rumi
http://www.khamush.com/poems.html
Not only will death pass through your world/ But your splendor too shall pass.
The owl of misfortune bringing ruin/ Will perch on your palace too.
The autumn wind of adversity/ Will wither your gardens and orchards.
The gasp of death choking both rich and poor/ Will rattle in your throat too.
Oh you who wield blades like javelins to oppress!
The sharpness of your spears too shall dull
Neither the great men of yore, nor their justice lasted.
Thus so, the injustice of your cruel acts will pass/ Our lions roared but are now extinct
The barking of your dogs will surely cease... : Saif-e Forghani
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/first-iranian-poet-who-advocated-social-justice-saif-e-farghani.html
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost: M. Saadat Noury
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
شیرها و  سروده ها
به نیکی بباید تن آراستن/ که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی/ شبی در جهان شادمان نغنوی
نمانیم کین بوم ویران کنند/ همی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین/ چو ویران بود بوم ایران زمین
دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود: فردوسی
 ما چو ناییم و نوا در ما ز تست/ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما همه شیران ولی شیر علم/حمله‌شان از باد باشد دم‌ به دم
حمله ‌شان پیدا ست و ناپیدا ست باد/ آنک ناپیدا ست هرگز گم مباد
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف از خود چه دارد هیچ هیچ... : مولوی
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد...
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد/ بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت/ این عوعو سگان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت/ ناچار کاروان شما نیز بگذرد... : سیف فرغانی
 ای رفیقان راه ها را بست یار/ آهوی لنگیم و او شیر شکار
در کف شیر نر خون‌خواره‌ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای..: مولوی
 واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین
وین جا بجز شکالی و خوک و خری نماند... : ملک‌الشعرای بهار
 آفرین گویم شما را اى جوانان دلیر/ اى دلاور شیرمردان، اى دلیران شهیر
گاه ورزش زورمندانید و استعدادوَرْز/ روزچالش مردِ میدانید و بی همتا دلیر
کى تواند روز چالش پیشتان آرد درنگ؟/ کى تواند وقت کُشتى پشتتان آرد به زیر؟
گوىوچوگان یافت از اجدادتان جان در مصاف/ فوتبال از سعى تان اینک ببالد در مسیر
چون شود در راه بازى پایتان فرمان گزار/ سوى هر دروازه گردد توپتان فرمان پذیر
خوش دوان گشتید در میدان بازى مردوار
در تکاپو همچو آهو، در تهاجم همچو شیر... : عبدالعلی ادیب برومند
 هر چند نبینی تو، ولی ملت ایران/شیری است که بر پرچم خورشید نشان است
بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است... : دکتر مصطفي باد کوبه ای
https://www.youtube.com/watch?v=-j5u98pmOmU
پرچم خرچنگ دشمن زادگان/ دور باد از پیکر آزادگان
بیرق ننگین استبداد دین/محوبادازعرصه ی ایران زمین
تا برقصد شاد بر بام وطن/ پرچم شیر تو و خورشید من: محمد جلالی چیمه

من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام/من وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد/ بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد/ دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل/ "ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود/ همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت/ مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد/ من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم/ سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام/من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/01/blog-post.html