سه‌شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مکتب ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه

 ز تقوی عمر ضایع شد، خوشا مستی و خودکامی
دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی...
سواد و بی‌سوادی نیست شرط زندگی زیرا
دهد یک لنگ بر علامه و بی‌علم‌، حمامی...
به‌جای علم اگر اخلاق بودی درس هر مکتب
به عالم بی‌نشان گشتی غرور و حرص و نمامی... : ملک‌الشعرای بهار

 اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی
نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را
بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست
برای لاشخواران واگذار این میهمانی را... : پروین اعتصامی

 گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا...
سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا : شهریار

 هر شب فزاید تاب وتب من/ وای از شب من وای از شب من
یا من رسانم لب بر لب او/ یا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشین و بر خوان/ درس محبت در مکتب من
رسم دو رنگی آیین ما نیست/ یکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من : رهی معیری

 امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب
با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم...
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم... : شهریار

 تو به من دل نسپردی که چو آتش/ پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره/ رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم/ در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم... : فروغ فرخزاد

 باغ جهان پرگل است فرصت چیدن کجاست
دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است
در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
مدرسه عشق را نعمت استاد هست
ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست... : مهدی سهیلی

 من همان ایرانم، اما خواب را گم کرده ام
آب و خاکم، گرچه خاک و آب را گم کرده ام...
رگ گشودند از سیاوش، آسمان شد تشت خون
بام آبی، جام عالمتاب را گم کرده ام
طفل بازیگوش عشقم،درس و مشقم عشق و عیش
راه مکتب خانه ی شیراز را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام، مهتاب را گم کرده ام...
با که گویم، باکه گویم با که گویم ای دریغ؟
من عصای دست خود، سهراب را گم کرده ام...: پیرایه یغمائی

 فکرتان خون بود و تدبیر شما گردن زدن
کارتان یا نوحه و یا سجده و تکبیر بود
خرقه ی شوم شما در مکتب روی و ریا
از همان روزی که آمد کار آن تزویر بود...
ای جوانی که هنوز هم مانده ای در سادگی
لحظه ای با خود بیندیش و مگو تقدیر بود
میهن آبادمان مانند یک ویرانه گشت
بی خرد بودیم و از ایران همین تقصیر بود : منسوب به منصور فرزادی

 ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی رخ_ بی مثال تو
حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق/ هم از جنوب و باختر و ازشمال تو
شسته تمام دفتر و اوراق را برآب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق/ جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
ماند ه در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو
دلخسته ای ز مسجد و از قال و قیل وعظ
دلبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو... : دکتر منوچهر سعادت نوری

 خمار به طعنه گفت ای دوست/ خود را بشناس و قدر خود دان
ارزان مفروش قدر خود را/ کارزان نخریده یی بدینسان
گفتم که تو خود دلیل راهی
در مکتب می خوران دوران... : محمود سراجی

 اي عام شما، در بدي و دد صفتي، خاص
وي خاص شما نيک تر از عام شما نه
پوشيد عبا، زيرا پوشاک بشر را/ اندام همه زيبد و اندام شما نه
اي مردم ما را به جز انديشه و دانش
 بيرون شدي از مهلکه ي دام شما نه
بس مدرسه، هر سوي، به سرتاسر ايران
وا باد، ولي مکتب اوهام شما نه... : دکتر اسماعیل خوئئ


ای شیخ تو را به میهنم دست از چیست؟
 در د ستِ تو تیغِ زنگی ی مست از چیست؟
 در مکتب شرع تو چرا خون ریزند؟
 آموزهٔ تو به نام دین پَست از چیست؟ محمد جلالی چیمه

«بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت»
باز با گلبرگ های این گلستان کار داشت
روز و شب از فیض گل میگفت در گلشن ولی
دور از چشم شقایق رابطه با خار داشت
تا خروس کبک او میخواند بر طرف چمن
از برای باغبان عور و ادا بسیار داشت
یک کمی مشکوک میزد از همان روز ازل
رفت و آمد با کلاغان دم بازار داشت...
دفتر گل را اگر در مکتب بستان گشود
چند بادی گارد با دربان و دفتردار داشت...
حافظ این بلبل یقین آخوند بوده پیش از این
یحتمل محض تقیه، ماسک بر رخسار داشت : هادی خرسندی

 شعر، یک مکتب و یا دانشکده است/ اخگری، از قلب یک آتشکده است
قاصد اوهام_ پیر_ میکده است/ خصم اصنام است و خصم بتکده است
شعر فریاداست وبانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود
از سر مسند ، ستمگر شد فرود...
دکتر منوچهر سعادت نوری
    
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/04/blog-post_22.html

یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فریاد ها و سروده ها و ترانه ها

ایهاالناس، جهان جای تن آسانی نیست/ مرد دانا، به جهان داشتن، ارزانی نیست
خفتگان را، چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟/ حیوان را، خبر از عالم انسانی نیست...
شب مردان خدا، روز جهان افروزست/ روشنان را به حقیقت، شب ظلمانی نیست
طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی/صدق پیش آرکه اخلاص به پیشانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور/ برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری، که مسلمانی نیست... : سعدی
برو به کار خود ای واعظ، این چه فریادست/ مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
میان او، که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ‌ای ست، که هیچ آفریده نگشادست... : حافظ
افسوس، که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد، که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست، که در خانه کسی پیدا نیست: ملک‌الشعرای بهار
دیری ست، که در زمانه ی دون/ از دیده، همیشه اشکبارم
عمری، به کدورت و الم رفت/ تا باقی عمر، چون سپارم...
مرغ سحری، کشید فریاد/  شد محو، یکان یکان، ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟
بگذار، بخواب اندر آیم/  کز شومی گردش زمانه
یکدم، کمتر به یاد آرم/ و آزاد شوم، ز هر فسانه: نیما یوشیج
در پیش بی دردان، چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم، تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه ای/ آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم
زآن رو ستانم جام را، آن مایه ی آرام را/ تا خویشتن را لحظه ای، از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او/تا چون غبارکوی او، درکوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم، چون آفتاب از پاکیم/ خاکی نیم تا خویش را، سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام، موجی ز دریای تو ام/ من نخل سرکش نیستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی، از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی، فریاد بی حاصل کنم: رهی معیری
گر خدا بودم، ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه ی خورشید را در کوره ی ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم، می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ی شب ها، جدا سازند...
می گشودم بند، از پای هزاران اختر تب دار
می فشاندم خون آتش، در رگ خاموش جنگل ها
می دریدم پرده های دود را، تا د رخروش باد
دختر آتش برقصد، مست در آغوش جنگل ها... : فروغ فرخزاد
تک تک ستارگان، همه با چشم های دور/ دامان باد را، به تضرع گرفته اند
کای باد: ما ز روز ازل، این نبوده ایم/ ما اشک هایی، از پی فریاد بوده ایم
غافل، که باد، نیز عنان شکیب خویش/ دیریست، کز نهیب غم از دست داده ست
گوید که ما به گوش جهان، باد بوده ایم
من باد نیستم، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم، اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد، نیستم/ زیرا هر آنچه هستم، بی درد نیستم
اینان به ناله، آتش درد نهفته را/ خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم، که آب ها
خونابه های چشم مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو/ ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش/ ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی/ از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش/ ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است/ هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله، بشکن/ شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبه کان را بدرانی/ چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را، به قضا و قدر ای دوست/ خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است/ در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده، جهان چشم به راه است/ ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو : فریدون مشیری
فریاد می کشم فریاد اعتراض/ مسدود باد روزنه ی ابهام
پوشیده باد و کور، که این دیدگاه را/ جز انحراف دید، نه کاریست
و آنچه را که نام صداقت نهاده اند/ هرگز به جز دریچه اطمنیان
بر روح عاصیان نتواند بود... : نصرت رحمانی
او فریاد می زد هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست و با ماست...
و روزی این چنین بتر با ماست/ امروز ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز... : مهدی اخوان ثالث
با آن که شب است و راه فریادی/ در هیچ سوی افق، نمی بینم
با این همه، از لبان صد امید/ این زمزمه را، دوباره می خوانم
باشد که ز روزنی گذر گیرد
شاید روزی، کبوتری چاهی/ این زمزمه را، دوباه سر گیرد
و آنگاه به شادی هزاران لب
آزاد، به هر کرانه پر گیرد: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
من از آسمان سخت نومیدم، ای دوست/ نومید نومید، میدانی؟
اینجا نباریده دیریست باران/ نتابیده خورشید، نروییده دیگر نهالی
زمین پوک و خالی ست، نه از بوته ی خشک خاری
پناهی، نه بر کشتزاری گواه از شیاری
بر این دشت خاموش، در یاد دارم/ که مرغان، سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد/ تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم، خزان شد/ چه گل ها، که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گل ها، که غمناک، بر خاک/ نه از سرو، دیگر نشان ماند، نز تاک دیگر
نه از آسمان شکوهنده ی پاک دیگر
من از آسمان، سخت نومید نومیدم ای دوست : مشرف آزاد تهرانی
نا شادمان، به شادی محکوم اند/ بیزار و بی اراده و رُخ درهم
یکریز می کشند ز دل فریاد/ یک ریز می زنند دو کف بر هم
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست/ از نغمه های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر/ جای طرب، عذاب برانگیزد...
بگذار در سکوت به گوش آید/ در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه
فریاد های ذلّه ی محبوسان/ از محبس ِ سیاه... : احمد شاملو
خسته ست دلی، که ناله دارد درمن/ دندان به جگر، نواله دارد در من
زندانی ی روزگار بی‌فریادی/ فریادِ هزار ساله دارد درمن
***
فریادِ مرا چشمۀ خونین، جگر است/ زیرا وطنم به چنگ بیدادگر است
درداک به نامِ دین، عدو، خانگی است/ رنجاک خِرَد، به بندِ اوهام در است
***
تا دین شده زینگونه قرین با بیداد/ سوزد وطنت در آتش استبداد
هرگز ره عافیت مجوی‌ای دلِ تنگ
هرگز به خموشی مگرای، ‌ای فریاد: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
رفتن و رفتن و رفتن/ حرفیه که ناتمومه
بغض یک گریه ی تلخه/ که یه عمره تو گلومه
واسه من سفر همیشه/ یه کبوتر سفیده
که روی سینه سفیدش/ قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت/ می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر/ نمی شم همسفر باد... : اردلان سرفراز
در خلوتِ خمو شیِ غم ها، غنوده ایم/ خورشید را زصفحه ی فردا، زدوده ایم
بر دفتر ضمیر و زمان مهر بسته ایم/ یک خامه درمصیبت دنیا نسوده ایم
فریاد ها شکسته و زنجیر ها به پا/ جز بسته ای، به میله ی زندان نبوده ایم
ساحل ندید زورق گمگشته را به ره/ گرداب حلقه برتن و دریا، ربوده ایم
بر آسمان آبی امید های دور/ بیهوده دیده دوخته، انگار هوده ایم
از هر کرانه، دایره ی دشمنان بلند
این پرده را به سیر و تماشا، گشوده ایم: عثمان داود
دادا جان، برای دلتنگی من/ بخون، از شعرایی که خوندنیه
از همون شعرا که مثل عشقمون/ ساده و صمیمی و موندنیه
درد تو درد منه، دردمو فریاد بزن
واسه بیداری عشق، عاشقی رو داد بزن... : ایرج جنتی عطایی
نمی دانم چه باید کرد/ بمانم، یا که بگریزم
اگر خواهم بمانم/ با تو می بازم جوانی را
وگر خواهم که بگریزم/ چه سازم زندگانی را
گریزان بودن از یک سو/ غم فرزند از یک سو
کجا باید کنم فریاد/ این درد نهانی را
نمی دانم چه باید کرد/ بمانم، یا که بگریزم... : مهدی سهیلی
نتونستم، نتونستم تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگی رمز/ توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی/ اما برام غریبه ای
هنوز هم ما می تونیم/ خورشید و از پشت ابر صدا کنیم
نمی تونیم/ می تونیم
می تونیم بهار و با زمین سوخته آشنا کنیم
نمی تونیم، می تونیم/ هم شب و هم گریه ایم
درد تو، درد منه/ بگو هم غصه، بگو
دیگه وقت گفتنه/ بغض ما نمی تونه/ این سکوتو بشکنه
مردم از دست سکوت یکی فریاد بزنه: ایرج جنتی عطایی
تا کی به دروغی چند، باشند کسان پابند
وارونه کن این ترفــَند، شفافی ِ باران شو
سُکـّان سخن در دست، ساکن نتوان بنشست
تا فرصت هستی هست، فرمانده ی سُکـّان شو
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار
با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش، شوریده چنان آرش  
تیری به هلاکت بر هر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد
بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو... : ویدا فرهودی
فریاد‌های یک سراینده
(همین نگارنده)
آزادگی، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه، که  فریاد_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را، شکسته ‌است
***
درطربناک، صبح_ روز_ قیام/ سینه چاکانه، غرق_ فریاد ‌یم
زن و مرد و جوان و پیر، همگا م/ سوی_ محو_ بساط_ بیداد ‌یم
دكتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
فریاد - سراینده رهی معیری - اجرا: لیلا فروهر
https://www.youtube.com/watch?v=prM_XKrslGI
می گم این حرفو با فریاد(ترانه ی سفر) - سراینده اردلان سرفراز - اجرا: حسن شماعی زاده
 http://www.iransong.com/song/34651.htm
یکی فریاد بزنه (ترانه ی کتیبه) - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=GAWXZiANbKQ
فریاد زیر آب - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=2ThU2iXX_es
دردمو فریاد بزن (ترانه ی دادا جان) - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: مرتضی برجسته
https://www.youtube.com/watch?v=XcC6YZtEmK4
داد و فریاد کنید - سراینده و اجرا: محمدرضا عالی پیام
https://www.youtube.com/watch?v=_yIkyx-n2O8

فریاد‌های یک سراینده


 ١
باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان
فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان
اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
 ٢
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریاد_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است
 ٣
خون دل خوردی و فریاد رسا ، سر دادی
باورت ساخت ، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی ، تا که پرستو بینی
زهی افسوس ، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا ، روشن و صاف
با د و طوفان بشد ، و خا ر و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات ، در راه آزاد به رفت
بر حذر ماندی ، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم
فره هشیا ر : صدای جرسی بر آمد
 ٤
تا که چون گلشن_ عشق، سبز و آباد شدیم
سر به سر عزم و تلا ش، کوه_ ایجاد شدیم
سوی یک مقصد_ خیر، همره، همزاد شدیم
زآتش_ کوره ی غیر، یکدم آزاد شدیم
روشنایی و سرور، شب_ میلاد شدیم
ساحل_ طلعت_ نور ، خوش و د لشاد شدیم
ناگه ا ز مکر غريب، شهر_ فریاد شدیم
پی_ یک خیل_ فريب، سیل_ آحاد شدیم
بهر یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم
قعریک چاله به جبر، غرق_ بیداد شدیم
گنج ایمان و ‌ مید، رفته بر باد شدیم
قوم_ دیرين_ وداد، جمع_ اضداد شدیم
چاه_ غم‌ های زمان، غصه بنیاد شدیم
از سر_ بام_ جهان، خاطره،  یاد شدیم
تا که با عزم و تلاش، کوه_ ایجاد شدیم
بهر یک چکه زابر، کام_ گردباد شدیم
 ۵
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آیدکه گردون این فلک این آسمان
چتر_ مهرخویش بگشایدخوش و گسترده تر
 ٦
درطربناک، صبح_ روز_ قیام/ سینه چاکانه، غرق_ فریاد ‌یم
زن و مرد و جوان و پیر، همگا م/ سوی_ محو_ بساط_ بیداد ‌یم
 ٧
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل، و بس گلشن شاداب را گم کرده ام
حمله ی روبه مزاجان، شیر پرچم را زدود
همزمان، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله هایم از ستمگر، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ ناباب را گم کرده ام...
دكتر منوچهر سعادت نوری


شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عناصر شیمیایی : در زنجیری از سروده ها




اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود/ چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است/ زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بند است بازگشتن او/ شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کرد/ چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری/ ز لب فرو شود و از رخان برآید زود: رودکی

به آهن به  بستند پای قباد/ ز فرّ و نژادش نکردند یاد
چنینست رسم سرای کهن/ سرش هیچ پیدا نبینی ز بن: فردوسی

همه از آدمیم ما لیکن/ او گرامی تر است کو داناست
همه آهن ز جنس یکدگر است/ که همه از میانه ٔ خاراست: مسعودسعد

وجود مردم دانا بسان زرّ طلا ست
که هر کجا که رَوَد قدر و قیمتش دانند: سعدی

آز در دل کنی شود آتش
سرکه بر مس نهی دهد زنگار: خاقانی

 روح خاکی چو پس دخانی بود/ وندرو اندکی گرانی بود
به یکی معدن احتباسش کرد/ جنبش خویش در حراسش کرد
تپشی دایم اندرو پیوست/ راه بیرون شدش نبود، ببست
چون بسی روزگارش این شد ورد/ در یکی کان فتاد و شد گوگرد
قدما نفس نام کردندش/ حکما احترام کردندش
ذکر این نفس و روح راز نهفت/ شد به جسمی غبار معدن جفت... : اوحدی مراغه‌ای

به یک نظاره چون داخل شدی، در بزم می خواران
گرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران
چه حاصل از وفاداری من ، کان بی‌وفا دارد
وفا با بی ‌وفایان ، بی‌ وفائی با وفا داران
تویی کافشاند و ریزد به کشت دوست و دشمن
سموم قهر تو اخگر ، سحاب لطف تو باران
به جان و دل تو را هر سو ، خریداری بود چون من
به سیم و زر ، اگر بوده است ، یوسف را خریداران: هاتف اصفهانی

روح و نفس و بدن مهیا شد/ کارگاهی ز خاک پیدا شد
نوبتی دیگر از حرارت کان/ گرم گشت این سه جزو را ارکان
شد ز حر مقام و ضیق محل/ عقد آن در رطوبت این حل
وین سه را در زمان پیوستن/ گاه پیمان و دوستی بستن
وزن و قدر ار به اعتدال بود/ تن مصفا و جان زلال بود
و گر آن آب چون حجر گردد/ به مرور زمانه زر گردد
ور بود وزن زیبق افزون ‌تر/ نقره‌ای باشد و نگردد زر...
زان تمازج به مذهب هر مس/ جسد قلع و سرب خیزد و مس
وآنچه ملح و شبوب و زاجاتند/ هم ز تاثیر این مزاجاتند
هم چنین از دریچه های دگر/ حال و حکم نتیجه های دگر
تا شد این خاک پر گهر گنجی/ خلق نابرده بر یکی رنجی
اصل و بنیاد این جواهر خاک/ این دو روحند، با تو گفتم پاک
وین جمیع ار نفیس و گردونند/ زادهٔ اختران گردونند
زین میان زر بود نتیجهٔ مهر/ نقره فرزند ماه زیبا چهر
مس و آهن ز زهره و بهرام/ بهره‌مندند و نور یاب مدام
قلع از مشتری و جیوه ز تیر/ زحل اندر سرب کند تاثیر: اوحدی مراغه‌ای

 از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنيد (ضرب المثل فارسی): سرا ینده ی گمنام

 ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کله‌خود/ ز "آهن" به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند...
ای مادر سر سپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
برکش ز سر این سپید معجر/ بنشین به یکی کبود اورند
بگرای چو اژدهای گرزه/ ‌بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی مماثل/ معجونی ساز بی‌همانند
از نار و سعیر و گاز و "گوگرد"/ از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم/ و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش زهول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
زانگونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
چونان که بشارسان ‌پمپی‌/ ولکان‌ اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و ییوند
برکن ز بن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زبن بیخردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند: ملک‌الشعرای بهار

قتل مهتاب به فرمان "نئون"/ قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ/ همه ی روی زمین پیدا بود... سهراب سپهری

پیشانی بلند تو، در نور شمع ها/ آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساق های نقره نشانش، نشسته بود
در زیر پلک های تو ، رویای روشنی... : فروغ فرخزاد

 ابر چشم حوریان چشمه می بارد/ تار و پود خاک می لرزد
می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
ای خدای دشت نیلوفر/ کو کلید نقره ی درهای بیداری؟... : سهراب سپهری

 دلی به ظلمت شب دارم
غمی به وسعت شهر/ در آن، هزار چراغ از هزار خانه ی دور
فروغ فسفری یادهای گمشده را/ به عابران خیابان عشق می بخشند
و عابران، همه در زیر چشم پنجره ها
به حسرت از شب تاریک خویش می گذرند: نادر نادرپور

 با تو دیشب تا کجا رفتم/ تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز/ سایه پرورده
ای پری که باد می بردت/ از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز/ تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبی هاش می آمد به چشم آشنا، رفتم ...: مهدی اخوان ثالث
سگ را تنها برای گدایان و یاغی ها می بندند
زیرا که بوی ارباب ها همیشه یکی است
و آشنا از پلکان مداین فرود می آیم/ نانی نخواسته بودم
تنها فروغ فسفری عدل/ فراز سردر ایوان/ چشمان زودباورم را فریفته بود
و بر کنار دجله/ آرام و تلخکام قدم می زنم
تنها الاغ های فرتوت تن به سلسله ی عدل می سایند
تا خارش جرب را لختی فرو نشانند
و آنگاه کنج طویله ای و بافه ی قصیلی روح فقیر آنها را کافی است
سگ را تنها برای گدایان و یاغی ها از بند می گشایند
وقتی که سنگ را البته بسته باشند
زیرا که بوی ارباب ها و الاغ ها همیشه یکی است
 و آشنای مشام سگ: منوچهر آتشی

کاسه ی خالی اش به کف ته صف/ این چنین ناله کرد مستضعف:
کاش من هم اورانیوم بودم/ محترم قدر یک اتم بودم
تا حکومت مرا غنی می کرد/ مثل "مشکینی" و "کنی" می کرد
کاش عمامه بر سرم بودی/ سهمی از نفت کشورم بودی... : هادی خرسندی
بیشتر: http://mag.gooya.com/politics/archives/022348.php
و همچنین: http://www.youtube.com/watch?v=1wfPWmCEqO0

در ازدحام "نئون" ها و نورافکن ها/ مژدگانی سپیده دم می خواهد از ما
این خروس خسته ی ناپیدا؟/ شب از روز روشن تر است
با این همه چراغ و برج های شعله ور/ که نو به نو گذاشته می شوند
در جابه جای شهر/ با خرتوم جراثقال ها... منوچهر آتشی

خر که مهندس میشه / شمش طلا ، مس میشه
حلبی خالص می شه...
***
می گن طرف دکتره / دکترِ آبِ کُره
کیفِ سوادش پُره / با فیلسوفا دمخوره
ارهّ ی آهن بُره / کلّه ی گازانبره / خشت و گِلش آجره...
محمد جلالی چیمه (سحر)

هر شب صدای پچ پچ اشباحی/ از سایه سار چپرها می آید
اشباحی از جنس کاه و "کلور" انگار/ ده طرح توطئه ای گنگ را با خود
واگویه می کنند... : منوچهر آتشی

دنیای ما همه زنجیر است/ طرحی ز نقطه ، ز تصویر است...
پیوند عاشقا نه ی دو دلدار/ مولود نو رسیده ی آن دیدار
زنجیره ‌ای ز کربن و صد ها ژن/ پیوند خط فسفر و اکسیژن...
در کوچه های عشق به آن دلبر/ عصر جوانی آمده نا گه ، سر
زنجیره‌ ها ی کود کی و پیری/ پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا ، پرسه/ زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
طرحی ز نقطه ، ز تصویر است/ دنیای ما همه زنجیر است
 دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/04/blog-post_5.html

چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گلچینی از سروده ها و ترانه های کاروان




به درگاه بردند چندی صلیب/ نسیم گلان آمد و بوی طیب
بیک هفته زین گونه با رود و می/ ببودند شادان ز شیروی کی
بهشتم بفرمود تا کاروان/ بیامد بدرگاه با ساروان... : فردوسی

هیچ دیدی کز علالای سگان/ باز ماند از طریقی کاروان
مه فشاند نور و سگ عو عو کند/ هر کسی بر طینت خود می تند...:  مولوی

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را/ تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند/ بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق/ دوستان ما بیازردند یار خویش را
همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر/ مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی/ ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند/ گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را...
دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق/ تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را : سعدی

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی/ بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند/ چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن/ ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی... : حافظ

دردا و حسرتا که مرا دور روزگار
بی آلت سلاح بزد راه کاروان... : مسعودسعد سلمان

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم/ موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد/ کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت/ چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد/ دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود/ کعبه‌ی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشاه‌ی سودای ما از بس بلند افتاده بود/ هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم : صائب تبریزی

با کاروان حله برفتم ز سیستان/ با حله ی تنیده ز دل بافته ز جان 
با حله‌ای بریشم ترکیب او سخن/ با حله‌ای نگارگر نقش او زبان... : فرخی سیستانی

بتان نخست چو در دلبری میان بستند/ میان بکشتن یاران مهربان بستند 
دعا اثر نکند کز درم تو چون راندی/ به روی من همه درهای آسمان بستند 
مگر میان بتان روی آن صنم دیدند/ که اهل صومعه زنار بر میان بستند 
به آشیانه نبستند عندلیبان دل/ اگر دو روز در این گلشن آشیان بستند 
فغان که مدعیان از جفا برون کردند/ مرا ز شهر تو و راه کاروان بستند... : هاتف اصفهانی

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟/ بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش/ فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر/ غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟...
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟ رهی معیری

نوروز، ماندگار است، تا یک جوانه باقی ست
باقی ست جمع جانان، تا این یگانه باقی ست...
نور_ نگاه_ کورش ، بر بردگان_ بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقی ست
زیباست حرف باران، در کوچه های تبریز
آواز مولوی هست، تا یک چغانه باقی ست
دود اجاق وصلی، کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل، در بلخ و بانه باقی ست
در حیرتم که بعد از، کشتار عشق، اینک
در زیر سقف تاریخ، عطر زنانه باقی ست
تازی و کینه توزی ، بخل و سیاه روزی
نفرین بر انکه عدلش، با تازیانه باقی ست
عصر دگر بر آید، این نیز هم سر آید
گر نیستت یقینی، حدس و گمانه باقی ست
یغمائیان ربودند، محصول عمر ما را
بشتاب و کشت می کن، تا چند دانه باقی ست
افراط کرد و تفریط ، این ساربان گمراه
ای کاروان، سفر خوش، راه میانه باقی ست : علیرضا میبدی

دستار ز خون عاشقان‌تر کردند/ نفرتکده از مسجد و منبر کردند
چندان به تبر زدند بر بیخ ِ حیات/ تا صنعت مرگ را توانگر کردند

اینان ستم و جهل و فسادند و فریب/ تاریخ نکرده این سخن را تکذیب
ای ابرانی عنان به آنان مسپار/ دزدند به کاروان و کرمند به سیب : محمد جلالی چیمه (م. سحر)


باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان/ فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان/ اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار/ منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار/ اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/ در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم/ در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم

دکتر منوچهر سعادت نوری
 ترانه ها
گلهای رنگارنگ ۲۱۷ : "کاروان و تنها ماندم " - اجرا : بنان
https://www.youtube.com/watch?v=J9ZOPnwxcdc
ای ساربان -  اجرا : محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=2exOMvsXsIo
آتش كاروان - اجرا : دلكش
https://www.youtube.com/watch?v=4WQ7u_wsG6c
آتش کاروان - اجرا : علیرضا افتخاری
https://www.youtube.com/watch?v=Zebstb81FVE
ای ساربان آهسته ران - اجرا : علیرضا افتخاری/ همایون شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=XuXsfJAMiWM
نوای کاروان - اجرا : نادر گلچین
https://www.youtube.com/watch?v=wh7xDvacQAM
ای ساربان، اي کاروان ليلاي من کجا مي بري؟ - اجرا : محسن نامجو
https://www.youtube.com/watch?v=AHO8jZHTLug
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/04/blog-post_2.html 

سه‌شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گفتنی ها و ناگفتنی ها : در زنجیری از سروده ها


خجسته سیامک یکی پور داشت/ که نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود/ تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدر/ نیا پروریده مراو را به بر
نیایش به جای پسر داشتی/ جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ را/ بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنی ها بدو بازگفت/ همه رازها بر گشاد از نهفت... : فردوسی
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
گر مجال گفت بودی گفتنی‌ها گفتمی
تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند : مولوی
چه سروست آن که بالا می ‌نماید/ عنان از دست دل‌ها می‌ رباید...
حدیث عشق جانان گفتنی نیست/ و گر گویی کسی همدرد باید
درازای شب از ناخفتگان پرس/ که خواب آلوده را کوته نماید
مرا پای گریز از دست او نیست
اگر می ‌بنددم ور می‌گشاید... : سعدی
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش/ حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان/ کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنی ست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش... : حافظ
 مگو ناگفتنی در پیش اغیار/ نه با اغیار با محرم‌ترین یار
به خلوت نیزش از دیوار میپوش/ که باشد در پس دیوارها گوش
و گر نتوان که پنهان داری از خویش/ مده خاطر بدان یعنی میندیش
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز/ که نندیشیده به ناگفتنی راز
در این مجلس چنان کن پرده ‌سازی
که ناید شحنه در شمشیربازی... : نظامی گنجوی
 ناگفتنیی که بود در دل/ از دل به سر زبان رسیده‌ست
سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگیر/ نزدیک لب و دهان رسیده‌ست... : وحشی بافقی
 همو باشد که اینجا باز آید/ بداند آنکه صاحب راز آید
ولی این راز اینجا گفتنی نیست
دُرِ اسرار اینجا سفتنی نیست... : عطار نیشابوری

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام...: پروین اعتصامی
 اگر باشد مرا پری و بالی/ به‌سوی ری پرم بی‌قیل و قالی...
بر او سازم بیان بنهفتنی‌ها/ بدو گویم بسی ناگفتنی‌ها
حکایت‌ها کنم از بی‌وفاییش/ وزین بیگانگی و آن آشناییش...: ملک‌الشعرای بهار
 ای تو همدل ، ای تو همدرد/ عاقبت عشق از تو گل کرد
عاشقم من ، عاشق تو/ ای تو تنها خوب دنیا
با تو دارم گفتنی ها... : اردلان سرفراز
 چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ، چهره ای سخت، زیبنده یافت
زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت... :  نادر نادرپور
 رفتن و رفتن و رفتن/ دل به تنهایی سپردن
رفتن اما/ نرسیدن/ لب دریا/ تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن/ حرفیه که ناتمومه
بغض یک گریه ی تلخه/ که یه عمره تو گلومه
واسه من سفر همیشه/ یه کبوتر سفیده
که روی سینه سفیدش/ قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت/ می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر/ نمی شم همسفر باد... : اردلان سرفراز
 رُستنی ها کم نیست/ من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست/ من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، از آغاز/ چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست/ من و تو کم دیدیم
بی سبب از پائیز/ جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست/ من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست/ من و تو کم خواندیم
من و تو ساده‌ ترین شکل سرودن را
در معبر باد/ با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم خواندیم/ من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم/ من و تو کم چیدیم
من وتو کم گفتیم/ وقت بیداری فریاد/ چه سنگین خفتیم!
من و تو کم بودیم/ من و تو اما در میدان ها
آنک اندازه‌ی ما می خوانیم/ ما به اندازه ما می بینیم
ما به اندازه ما می چینیم/ ما به اندازه ما می گوییم
ما به اندازه ما می روییم
من و تو/ خم نه و/ در هم نه و/ کم هم نه/ که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم/ در شب این جنبش/ نبض آدم باشیم
من وتو حق داریم که به اندازه "ما" هم شده، با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست : شهيار قنبری
http://iranian.com/posts/view/post/24905  
ای تو یارم روزگارم/ گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم/ از گذشته یادگارم... : اردلان سرفراز
http://www.youtube.com/watch?v=eROlsF4xWgo
بر حذر باش از سکوت و گفتنی ها را بگوی
جز صداقت ، راه_ دیگر، در میان، آخر مپوی
 در هوای عشق دلبر، هر نفس را تازه ساز
غیر_ عطر_ روی_ او، عطر_ گل دیگر مبوی
 دوست باش و نیک با همسایه، اما هیچگاه
جامه‌ ی ناپا ک خود را، نزد همسایه مشوی
 هر زمان و هر مکان با یاد ايران زیست کن
لیک، حل_ مشکل_ ايران ز بیگانه مجوی
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/03/blog-post_25.html 

پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

روزِ نو : در زنجیری از سروده ها


به فر کياني يکي تخت ساخت/ چه مايه بدو گوهر اندر شناخت
که چون خواستي ديو بر داشتي/ زهامون به گردون بر افراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا/ نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت اوي/ شگفتي فرو ماند از بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين/ بر آسود از رنج دل تن زکين
بزرگان به شادي بيا راستند/ مي وجام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده است از آن خسروان يادگار... : فردوسي

هر روز نو برآئی ای دلبر جان/ سودای نوئی درافکنی در سر جان
در ده پرده بهر سحر ساغر جان/ ای تو پدر جان من و مادر جان: مولوی

 سال نوست و ماه نو و روز نو/ وقت بهار و وقت گل کامکار
شادی و خرمی را نو کن بسیج
دل را به خرمی و به شادی سپار : فرخی سیستانی

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت/ انگیخته دولت جهان دل شادت
ای روز جهان مبارک از دولت تو/ روز نو و سال نو مبارک بادت: انوری

 دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری
خضر درآمد از درم صبح‌وش از منوری
شعبهٔ برق و روز نو ، غرتش از مبارکی
قلهٔ برف و صبح‌دم ، شیبتش از معطری... : خاقانی شروانی

 سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد/ حلقه بر در شادی زدم و باز نشد
قفسم در وطنم بود و دلم پیش پسر/ خواستم تا به کف آرم پر پرواز نشد
نه عجیب گر که به زندان وطن خاموشم/  در قفس مرغ دلم زمزمه پرداز نشد
سال ها دیده ام از ماتم دزفول گریست/ نفسی شاد دلم از غم اهواز نشد
دجله گر خود همه از خون شهیدان سرخ است/ محرم دجله خلیج است که غماز نشد
ای بسا کودک خندان که چو گل ریخت به خاک/ وی بسا مرغ خوش آوا که در آواز نشد
آتش آه چه کس این همه طوفان انگیخت؟/ بر در هر که شدم آگه از این راز نشد
در پی معجزه بودم که بلا بنشیند/  ای بسا فتنه که برپا شد و اعجاز نشد
مرثیت خوانی من زاده ی غم های منست/ طبع افسرده چه سازد که غزلساز نشد
روز نو روز غم کهنه به پایان نرسید
سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد: مهدی سهیلی

 باز این زمین تند گام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان/ آفتاب را می دهد سلام
باز باد خوش خبر بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا/ جام هایشان می زند به جام
باز ابر باردار خیمه می زند به روی بام
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف/ با گذار آبهای رام
روز می رسد، روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود ، در صلا/ سال نو سلام ، سال نو سلام : سیاوش کسرایی

يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد: نعمت آزرم

از این کجِ خیزِ تلخِ فصل، دلسردم/ نمی دانم، کدامین سوی برگردم؟
غبارِ تلِ خاموشی غمِ دل را نمی‌گیرد/ فغانی از سرِ حسرت
کدورت را  ز  مهرِ_ لب  نمی روبد
نفیرِ باد و نفرینِ سفر بر بالِ جان دارم
در این گردونه ی تردید، نه برخیزم، نه آسایم
ز امروزم، چه شاباشی‌ برای روزِ نو دارم؟ علیرضا طریقیان

 نوروز_ دلفروز ، پر ا کند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر روز_ کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به روز_ نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری