ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

رباعی: مسلمانان


پس از عملیات تروریستی "عمر متین افغانی" در اورلاندوی فلوریدا در روز یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵

 این مسلمانان نا اهل و مکان
 وان مسلمانان نادان زمان

 داده دنیا را بسا افسردگی
 همره _ درد و غم_ پژمردگی

 دکتر منوچهر سعادت نوری 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

شادی های یک سراینده

زنهار که این عمر نه یک بازی_ نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش_ هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است

به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب_ گرم و گیرا/ لب اش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ اش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی
تن اش، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و جانانه، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی، ای جوانی

من در صفای_ عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید_ بامدادی_ من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشان
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان
درساحل_ وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای_ اشتیاق_ تو می جستم/ در روزگار_ حسرت و تنهایی

مکن در هم زغصه، قصه های ات/ به داغ غم، مسوز هردم شب و روز
وبس کن قصه ها، از غصه های ات/ چراغ_ شادمانی را بر افروز

منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار/ بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار/ بنگر مرا، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم
شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است...

کی شود روزی، دوباره، عشق_ من/ دفتر_ هجران، به بندی، تا کنی
کی شود از درد و غم، یابی رها/ زندگی_ تازه‌ ای، بر ‌پا کنی
با فراز  و  با نشیب_ این جهان/ ‌گر توانی،  با تحمل، تا کنی...
کی شود، خواهی حریرین بستری/ تا که در آغوش_ من، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج_ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران، کنار_ ساحلی/ خواب آسوده، در این ماوا کنی...

روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور وصل تست سراپايم

کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود/ یا که انسان، همچنان آزاد بود
یا ستمگر، سنگر قانون نداشت/ وين جهان، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق، پر کشید...

یک زمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهروغضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند، زخشمی پرلهیب/ شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج/  موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/  داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یک زمان آید که قومی جان خود گیرد به کف/  روزگاران شاد سازد در نسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پد ید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/  تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یک زمان آید که گردون این فلک این آسمان/ چتر مهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر

دکتر منوچهر سعادت نوری

همچنین نگاه کنید به نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "شادی" از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2012/05/some-observations-on-happiness.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/06/blog-post_3.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۳, پنجشنبه

دو رباعی درباره ی نفت


۱
دانی دگر که نفت ، نیاید به کار ما
از نفت رفته است ، همه اعتبار ما
گرما نهاد نفت به صد بارگاه_ خصم
لیک ، آتشی فکند ، به دار و ندار ما

۲
نفت را چه سود باد  برای دیار ما
آورده نفت ، فاجعه بر روزگار ما
نفرین ما، به نفت  وطلای_ سیاه باد
هرقطره نفت ، سیل_ بلا، داده کار ما

دکتر منوچهر سعادت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

عرفان: در زنجیری از سروده های این زمانه


گر حکیمی و گر خردمندی/ نگراید سوی خطا چندی
تا نگویی مطیع وجدان است/ کو مطیع اصول عرفان است.. : ملک‌الشعرای بهار

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی/ ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی ست/ تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان/ همتم نمی گیرد شاه را به دربانی
تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم/ شادیش گران دیدم اندهش به ارزانی
هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان/چون مدائنش بشنو خطبه‌های خاقانی
عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم/ چند گو بگیرد دل در هوای بارانی
از غبار امکانت چشمه بقا زاید/ گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی
برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز/ تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی
شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد/ با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی
از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا/ گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی
گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم/چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی
ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل/ تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی
وقت خواجه ما را خوش کز نوای جاویدش/ نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی
روی مسند حافظ شهریار بی مایه/ تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی: شهریار

من به مهمانی دنیا رفتم/ من به دشت_ اندوه/ من به باغ_ عرفان
من به ایوان_ چراغانی دانش رفتم/ رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته_ کوچه ی شک/ تا هوای خنک_ استغنا
تا شب_ خیس_ محبت_ رفتم... : سهراب سپهری

من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش به جهان آمده ایم/ تو ز بد عهدی ایام، گریزان بودی
تو ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی/ هستی خاکی تو/ وقفه ای بود میان دو سفر
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود/ گرچه از مردم کاشان بودی
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت
زین سبب بود که در دفتر عمر/ مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر
چشم خوش باور تو پاسبانان جهان را همه شاعر می دید
شاعران رابه شکیبایی آب/ به سبکباری نور
همه با عرش خداوند ، مجاور می دید/ چشم تو ، بینش کیهانی داشت
زانکه در مذهب عشق/ تو، پیام آور عرفان بودی... : نادر نادرپور
 
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود/ توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم/ مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش بر حرمت دل های مسافر هر شب/ روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد/ قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش بر تشنگی پونه که پاسخ دادیم/ رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام ست
کاش رنگ شب ما اندکی عرفانی بود... : مریم حیدرزاده

بی دلیل ره به گمراهی رسی/ این حقیقت نیست پنهان از کسی
با دلیل راه خود دشمن شدی/ رهنما را دیدی و رهزن شدی
بر لب دریا نشستی تشنه کام/ وز می عرفان نخوردی یک دو جام
بهر خود گوساله از زر ساختی/ روی موسی دیدی و نشناختی
خویش را مرد خدا پنداشتی/ لیک بتها در گریبان داشتی: مهدی سهیلی

خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آ سوده بال/ فارغ از زنجیره ‌ی امیال خویش
او به ما از نیستی ، هستی نمود/ راه عشق و باده ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌  و شیدا شدیم/ عاشق هر چه  رخ زیبا شدیم
عشق آمد ، با هزاران  توشه راه/ شعله‌ ای شد ، سقف دل را جا‌یگاه
داد بر ما ، نعمت_  صبر_  گران/ بر فراز و در فرود_ این جهان
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم/ بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را
در درون سینه بس اندوختیم... : دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/05/blog-post_30.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

رباعی: تو


تو همانی، که تو بودی و همان خواهی بود
وز بسا  رنج و زیانی به امان خواهی بود

گر که صد بار_ دگر  باز ، بیایی به جهان
تو، همان خلقت_ نیکوی_ زمان خواهی بود

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

اخگرها: در زنجیری از سروده ها

چون دین نشود مشوش و ایمان/ زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش/بگرفته عقول بادپیمایی.. : مولوی

بزرگان چو خور در حجاب اوفتند/ حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب/ به تدریج و اخگر بمیرد در آب.. : سعدی
 
جداگانه سوزم ز هر اختری/ مگر هست هر اختری، اخگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ/ز چشم من آبی ز دل آذری... : مسعود سعد سلمان

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت/ زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت: ابوسعید ابوالخیر

ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی/ از ساکنان فرش فراموش می کنی
گر نای زهره بشنوی ای دل بگوش هوش/ آفاق را به زمزمه مدهوش می کنی ...
عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است/ گل گوشکفته باش اگر بوش می کنی
از من خدای را غزل عاشقی مخواه/ کز پیریم چو طفل قلمدوش می کنی
زین اخگر نهفته دمیدن خدای را/ بس اخگر شکفته که خاموش می کنی
من شاه کشور ادب و شرم و عفتم/ با من کدام دست در آغوش می کنی... : شهریار

دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او
تار تنهای سیاهی نتواند یافت/ آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت
آه ، می دانم زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی
زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی/ اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت...: نادر نادرپور
 
ما جنگل انبوه دگرگونی/ از آتش همرنگی
صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما/ باشد که ز خاکستر ما
در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر... : سهراب سپهری

تا بیدارتر شوم/ بنشین و بنشان/ کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور که نان از سنگ نمی روید و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را تا روشنی گیرد از این اخگر/ بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث/ به یقین گام بسپار/ گونه ی چپت را پیش آر/ تعمید کن به شرف کلام
همچون وجدان بیدار/ خفته در نیام/ که عشق به انسان
پاداش آنان که از مرگ نمی هراسند و تنها به مرگ می اندیشند: فرخ تمیمی

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ "وصلت" هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مرکز بوسه ، درون سینه هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است / ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم / شمعیم و اشک ما ، در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم / پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال / اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش/ آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی/ پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است: قیصر امین پور
 
ای کوه بلند ، ای دماوند/ کز گردش چرخ  ،  نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم : ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه ،  بنای ظلم  افکند
مغلوب و اسیر، شد سرانجا م/ افتاد ، خموش و بسته آوند
آورد  به پای تو ، فریدون/ ضحاك نموده بود ،  در بند...
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

زمانه: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


سروده ها
زمانه پندی آزاده وار داد مرا/ زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت: غم مخور، زنهار/ بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه/ کرا زبان نه به بند است پای دربند است: رودکی

زنی بود برسان گردی سوار/ همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید/ زمانه ز مادر چنین ناورید... : فردوسی

می‌دان که زمانه نقش سوداست/ بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی ‌ست این زمانه/ بیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیم/بر جوی فتاده سایه ماست... : مولوی
 
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندرپی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی: سعدی
 
اکنون که گل سعادتت پربار است/دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است: خیام

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/ زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت... : حافظ

شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز/ درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز
ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ/ شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز...
فراز عشق مرا در نشیبی افکندست/ که باز می نشناسم نشیب را ز فراز
دلا چه داری انده به شاد کامی زی/ بتاب غم چه گدازی به ناز و لهو گداز
اگر سپهر بگردد ز حال خود، تو مگرد
وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز: مسعود سعد سلمان*

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
 از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
 تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
 تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
 با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
 چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
 بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
 تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
 ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
 نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
 تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
 شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
 خامش منشین، سخن همی گوی
 افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

هان ای شب شوم وحشت انگیز/ تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا ز جای بركن/ یا پرده ز روی خود فروكش
یا بازگذار تا بمیرم/ كز دیدن روزگار سیرم
دیری ست كه در زمانه ی دون/ از دیده همیشه اشكبارم
عمری به كدورت و الم رفت/ تا باقی عمر چون سپارم... : نيما يوشيج

ما ، سرخوشان روی زمینیم/ گنج آوران خاک نشینیم
هر چند سایه ایم ، بلندیم/ خورشید زرد بازپسینیم
گویی به آب و آینه مانیم/ سر تا به پای ، جام و جبینیم
آنجا اگر صفایی ، آنیم/ اینجا اگر وفایی ، اینیم
شور شکوفه های شبابیم/ شرم بنفشه های حزینیم
دست گناه صبر ، لعل امیدیم/ در ابر وهم ، برق یمینیم
یاقوت خون چشیده ی عشقیم/ بر خاتم زمانه ، نگینیم
طومار سرگذشت زمانیم/ طوفان انتقام زمینیم
پولاد آبداده ی هندیم/ دیبای کاردیده ی چینیم
مردیم و روز رزم ، چنانیم//رندیم و گاه بزم ، چنینیم
بر روی ما ، نقاب ریا نیست/ گفتیم و ، هر چه هست همینیم: نادر نادرپور

از گردش زمانه و نیرنگ آسمان/ من خوب یادم آید ز آن روز و روزگار
کاندر تو بود، هر چه صفا یا سرور بود/ و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود و ندانست هیچ کس
کز کوهسار جودی یا کوه طور بود... : مهدی اخوان ثالث

در این زمانه ی عسرت/ به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله/ سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

دیراست گالیا/ در گوش من فسانه دلدادگی مخوان/ دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا/ به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ آه/ این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب
 دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست... : هوشنگ ابتهاج

این ترانه بوی نان نمی دهد/ بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دباره باز شد/ سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است/ بوی شعر و داستان نمی دهد
با سلام و آرزوی طول عمر/ که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد... : قیصر امین پور

شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم/ شمع شب بی سحرم ، از خود بی خبرم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / تو ای خدای من ، شنو نوای من/ زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من/ مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / وای از این شیدا ، دل من/ مست و بی پروا ، دل من/ مجنون هر صحرا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/ لاله ی تنها ، دل من/ داغ حسرت ها ، دل من/ سرمایه ی سودا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/خاک سر پروانه منم، خون دل پیمانه منم/چون شور ترانه تویی، چون آه شبانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم : بهادر یگانه

ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمانه خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی، با صفا، بی کینه داری/ پس چرا، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه  داری
ای که خورشیدی، چنان زرینه داری/ پس چرا، عصری چنین غمگینه داری؟
دکتر منوچهر سعادت نوری

*همچنین نگاه کنید به "وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز از مسعود سعد سلمان" در "خودمان خراب شده ایم، نه دنیا": نوشتاری از علیزاده طوسی

ترانه ها
الهه- رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=52QR9kZwTaM
مرضیه - بیداد زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=lnakww96Lp8
مهستی :رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=iqygmiQfskc
شکیلا - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Akx8IY7bfdo
شاهرخ . رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=RW9ZDXgFUbw
علیرضا قربانی - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Sd4QvJXv1Lc
داوود سرخوش - زمانه ای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=TtglYrjlZMc