۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

کاخ سفید: در زنجیری از سروده ها


هيلری گف نداره اينترسه/ که به ما مردم ايران برسه
واقعاً خيلی عجيبی هيلری/ بيش از اندازه نجيبی هيلری
اون روزا که مونيکا مَردتو برد/  تو اتاق بغلی حقتتو خورد
تو نشون دادی سياست ميدونی/ که نگاه ميکنی ساکت ميمونی
صلاحت بود که نگی يک متلک/ شوهرت بيلو نگيری دم چک
اصلاً انگار نه که در کاخ سفيد/  دختری اومده قبراق و جديد
اصلاً انگار نه که بيل مُِرد واسه اون/ دسته بيلش‌رو درآورد واسه اون
همه اينهارو شنفتی هيلری/  وليکن هيچی نگفتی هيلری... : هادی خرسندی
(شهر لينشوپينگ. سوئد. ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹)
*
هرگز ندیده بودم آری/ بوف سیاه کوخ نشینی در پوستین آهن
کز برج های مرمر کاخ سفید برخیزد
و در آسمان پاک خلیج فارس جان کبوتری را پر پر کند... : منوچهر آتشی
*.
توی این خنده بازار صدا و تصویر/ پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید...
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم؟
تا کی؟ باید تو رویا و آرزوی محال باشیم... : سعید قنبری
*
این چنین گفت "هیلاری" به "ترامپ"/ که چرا عقل به سر نیست تو را؟
هر چه آید به دهان میگویی/ تلخ و شیرین و وقیح و زیبا
برو ای " شومنِ" خر مایهء پست/ تو کجا، بحث ریاست به کجا؟
حربهء دست تو گشته است کنون/ بحث بیهودهء "مُسلم فوبیا"
حال که با این همه نادانی خود/ مُشتبَه گشته که هستی دانا؟
برو اندازهء خود را بشناس/ متوهم شده ای ای رسوا
من ندانم که تو را نیت چیست؟ / از چنین معرکه و این سودا
بکنی رهبری کاخ سفید/ حیف این کشور ما آمریکا...: مجید مرسلی
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
*
کاخ سفید امروز از هر روز سیاه تر است
عاقلان غرب هم فهم دارند...
نطق دیکته شده اش انشایی تکراری است... : علی حسنی
*
دو هزار و چهار، بوده سال ب/ زشت و زیبا گرفت، پا و بال ب  
هم "بریتنی"، ز حجله رخ بر تافت/ هم "براندو" ، حیات و هستی باخت
تا که "بوش"+ رفت دوباره کاخ سفید/ "بیل" هم از کتاب ، کاخی ساخت
حرف ب با زمان_ ما، گره خورد/ حرف های دگر، ز خاطره برد
دکتر منوچهر سعادت نوری (نوامبر ۲۰۰۴)
+ در برخی نسخ به شکل "تا که بوش شد دوباره مصدر کار" نیز آمده است
*
ای یانکی هفتیر کش، برخیز و نظر کن هان/ آقای تِرامپ آمد در کاخ سفید آسان
پوتین زحضور وی خوشحال تر از "بی بی"
"جانسن" سر حال آمد، ژان ماری لُپَن رقصان... : بهمن پارسا
شنبه  ۲۲ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶
*
ترامپ از " برج" خود گردید بیرون
سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ سفید: تارنمای ویکی پدیا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

برگرد: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


امشب ، که بر منی تو ای مایهٔ ناز/ یارب ، تو کلید_ صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح ، به مشرق برگرد/ای ظلمت شب ، با منِ بی‌چاره بساز  
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام
خوابست وبیدارش کنید مست ست وهشیارش کنید/ گویید فلانی اومده، آن یار جانین اومده
اومده حال تو ، احوال تو ، سیه خال تو/ سفید روی تو، سیه موی تو ، ببیند برود
امشب شب مهتابه، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه، طبیبم را می‌خوام: علی ‌اکبر شیدا
*
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز/ آخر مرا شناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو/ من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای/ لیلی که بود/ قصه چشم سیاه چیست؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا/ چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود/ در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم/ بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقش های سرابی و غافلی/ برگرد عزیزم/ این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها... : فروغ فرخزاد
*
گر بر سر بام گلیم کودکی، تیر ملایک را/ تا سینه ی شیطان شب دنبال می کردی
اکنون، هزاران تیر را در سینه های پاک می بینی
ای مرد/ این شب ها، نه آن شب هاست/ برگرد ، از پندار خود برگرد
من، از صدای سرخ خون، در این شب مستی
خاموش و خشمآگین ، به سوی هوشیاری باز می گردم
با خویش می کویم که در مستان بصیرت نیست...: نادر نادرپور
*
چراغ خانه ام بازآ / تو چون زین کلبه رفتی دیگر اینجا های و هویی نیست
صدایی نغمه ای حرفی صفای گفتگویی نیست
تو رفتی لاله ها پژمرد/ و دور از لاله ی روی تو اینجا لاله رویی نیست
تو ای محبوب خشم آلود سوی کلبه ات برگرد/ سراسر خانه خاموش است..: مهدی سهیلی
*
دردی عظیم دردی ست/ با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن/ وقتی به کوچه باغ/ می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته خود باد/ گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی گرم فرار بود/ در چشم های من ابر بهار بود
در این غروب سخت پر از درد/ محبوب من به بدرقه ی من برگرد...: حمید مصدق
*
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود/ یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش/ قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان/ غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است/ هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود..: مریم حیدرزاده
*
هان ای بهار خسته که از راه های دور/ موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم/ رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش/ از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی/ در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار که در باغ های شهر/ جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای/بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار/ بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت/ گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای نیست... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
تو در شکفتن گل های لاله پنهانی/ تو در تولد یک شاخه نور مهمانی
تو در کویر دل من چه خوب می مانی/ تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید/ غزل ها بهانه ها خشکید
شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حکایت احساس روح پیوندی/ تو ایتی ز گل مهر یاس لبخندی
تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی/ تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی/ تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی
تو قصه ای ز هیاهوی عشق فرهادی/ تو را قسم به غریبان آشنا برگرد
تو ای پرنده ی آبی به شهر ما برگرد/ مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد: مریم حیدرزاده
*
آشفته گر_ دل_ خلایق / گلبرگ_ تک_ همه حدایق
طناز تر از همیشه بر گرد / چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی تو بخوان ز نامه ی عشق/ رنگی به نشان برین دقایق
شوری تو فکن به جمع_ عشاق/ ای مظهر_ کوثر_ علایق
رخ  را به تبسمی بیارای / ای چهره ی_ بارز_ حقایق
صد بوسه ی گرم زان لبانت/ بر عاشق_ تو سزا و لایق
بر گرد که صبر_دل سر آمد/ آن دل که ره ‌ات گرفته شایق
بر گرد که تا فضا دهد رنگ/ چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی "ای روشنی صبح، به مشرق برگرد" - اجرا: مهران مدیری
http://www.youtube.com/watch?v=bH6BENNANBo
ترانه ی برگرد عزیزم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=S9McFVRTqc0
ترانه ی برگرد بیا خونه - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=pEvo5FW4n6w
ترانه ی برگرد - اجرا: شهره
https://www.youtube.com/watch?v=aAihjDr9_w4
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: سیاوش قمیشی
https://www.youtube.com/watch?v=7KZ_fUQRGNk
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: مرتضی پاشایی
https://www.youtube.com/watch?v=DudKStZnezs
ترانه ی برگرد - اجرا: پویا احمدی
https://www.youtube.com/watch?v=CJg_hgoZ29U
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2017/10/blog-post_14.html

۱۳۹۶ مهر ۱۶, یکشنبه

من کیستم: در زنجیری از سروده ها


ای کاش که من بدانمی کیستمی/ در دایرهٔ حیات با چیستمی
گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش/ بر خود به هزار دیده بگریستمی: مولوی
*
یکی قطره باران ز ابری چکید/ خجل شد چو پهنای دریا بدید
 که جایی که دریاست من کیستم؟/گر او هست حقا که من نیستم
 چو خود را به چشم حقارت بدید/ صدف در کنارش به جان پرورید
 سپهرش به جایی رسانید کار/ که شد نامور لؤلؤ شاهوار
 بلندی از آن یافت کو پست شد/ در نیستی کوفت تا هست شد: سعدی
*
 من کیستم ای نگار چالاک/ تا جامه کنم ز عشق تو چاک
 صد دل داری تو چون دل من/ آویخته سرنگون ز فتراک
 در راه رضای تو به جانت/ گر جان بدهم نیایدم باک...: سنایی
*
من کیستم از خویش به تنگ آمده ای / دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای
 دوشینه به کوی یار از رشکم کشت/ نالیدن پای دل به سنگ آمده ای: شکیبی اصفهانی
*
ز بس در زمانه خمش زیستم/ندانند یاران که من کیستم
 یکی چیستانم بنگشوده راز/تو نشناسی آسان که ‌من چیستم..: ملک ‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
 از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای...
رفت از قفای او دل از خود رمیده ام/ بی تاب تر ز اشک به دامن دویده‌ای
 ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست/راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای...: رهی معیری
*
چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان/ غلتیده ام به دامن بخت سیاه خویش
از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک/ گم کرده ام درین شب تاریک ، راه خویش...
تا آخرین پرنده ی شب دم فرو کشد/ بر می کشم به خواهش دل، ناله های خویش
من کیستم ؟ پرنده ی شب های بی امید/ سر داده در سکوت درختان، صدای خویش
گاهی صدای ریزش دل های عاشقم/ وقتی که با خیال کسی گفتگو کنند
وقتی که خنده های خوش از گوشه های لب
تک بوسه ها ی گمشده را آرزو کنند... : نادر نادرپور
*
تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من/ هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی/ دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم/ ای روی تو لاله زارم وی موی تو سوسن من
ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو/ دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی/ هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من
قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من... : رهی معیری
*
شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را/ یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه/ زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا/ نشناخت کیستم سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ/ بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است، گربه سر ناودان کج/ مردی به راه مرده و مردی گریخته: نصرت رحمانی
*
مرا دعوی شاعری هیچ نیست/ کجا شاعرانند من کیستم
نه هر کس بود مرد میدان شعر/ و گر هم بسی هست من نیستم
کجا دم توانم زدن از ادب/ که عمری به پای عدد زیستم
منم قطره ی شاعران چون محیط/ به جائی که دریاست من چیستم: مجتبی کیوانی اصفهانی
*
من کیستم؟ ترانه ی لبهای آرزو/ همچون صدف ، نشسته به دریای آرزو
تلخ آب مرگ می خورم و دم نمی زنم/ اندر هوای جرعه ی صهبای آرزو
مستان به خواب ناز رفته اند و من/ بیدارم از شراره ی مینای آرزو
شبها به یاد روی تو صد بوسه می زنم/ بر روی ماهتاب شب آرای آرزو... : فرخ تمیمی
*
من نمی گویم چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای من برتر از ايران نبینم
یادگاری از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن از گزند چرخ ایام
مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت/ سرزمین حافظ و ‌رومی وخیام
وادی فردوسی توسی ست آن/ او که با شهنامه کرد ايران به‌ نام
یا که سینا آن خردمند مهین/ صا حب قا ون ، شفای برترین
یاهمان نقطه که سعدی آفرید/ تا گلستان ، بوستان آمد پدید
مامن افشین و بابک ، مازیار/ مهبط حلاج ،  مرد ی سربدار
یا همان منزلگه ستار آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب
یا سرای مرد می برجسته و والا تبار/ نام آنها را نیارم چونکه ازحد بیشمار
جابجایش‌ ، سبزوخرم دلگشاست/ آسما نش ، پا ک و آبی با صفاست
خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کیستم: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.com/2015/07/blog-post.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_8.html

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

نفس ها و سروده ها و ترانه ها

سروده ها
به لب هایم، مزن قفل خموشی/ که در دل، قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن، بند گران را/ کزین سودا، دلی آشفته دارم
بیا ای مرد، ای موجود خودخواه/ بیا بگشای، درهای قفس را
اگر عمری، به زندانم کشیدی/ رها کن دیگرم، این یک نفس را
منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست
به سر، اندیشه ی پرواز دارم... : فروغ فرخزاد
*
خیال دلکش پرواز، در طراوت ابر، به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش، خواب می بیند
پرنده در قفس خویش، به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند، که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست... : هوشنگ ابتهاج
*
تو را چو با دگران، یار و هم نفس بینم/ بهار خویش، به تاراج خار و خس بینم
ز باغبانی خود، شرمساریم این بس/ که چون تو دسته گلی را به دست کس بینم
روا مدار خدایا، که من در این گلزار/ هوای عشق، تماشاگه هوس بینم
شکوفه روی منا، برگ آن بهارم نیست/ که شاخسار گل از روزن قفس بینم
بیا، که چون سحرم، بی تو یک نفس باقی است
مگر چو آینه، رویت، در این نفس بینم : دکتر شفیعی کدکنی
*

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظهء دیدن میرسه
هر چی که جاده ست رو زمین به سینهء من میرسه
آه... ای که تویی همه کسم/ بی تو می گیره نفسم
اگه تورو داشته باشم/ به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه...
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو/ عمر دوبارهء منه دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوبارهء منی تو رو واسه نفس میخوام...: اردلان سرفراز
*
از چه باید به تو بنویسم/ از غروبی که مرا از تو جدا کرده ست؟
از همان ساعت ِ شومی که نَفَس ها ی ترا
به شب ِ یخزده ی بهمن ، پیوند زده ست/ از چه باید به تو بنویسم؟
مثل یک باغ ِ فروریخته ، در پاییزم./شاخه هرشاخه ی من ، در آه
ماه از پنجره ام دور ست./ درزمانی که مرا از تو نصیبی نیست
مثل یک سیب ِ تَرَک خورده ، هراسانم.
زیستن ،با دل ِ ویران شده ،آسان نیست/ سخت غمگین وُ پریشانم
 شعر ِپُرحسرت ِآن شاعر ِبرخاسته از خاک ِ خراسانم: رضا مقصدی
*
ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی / نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی...
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم/ به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد/تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
سوغاتی (تو رو واسه نفس میخوام) - اجرا : هایده
https://www.youtube.com/watch?v=WgouueNeOCw
وطن (دلم از تنهایی تو، حتی یک نفس جدا نیست) - اجرا : اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=ltaqhdMPRQE
نفس - اجرا : گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=C7eBsXU73RE
نفس نفس - اجرا : روزبه نعمت اللهی
https://www.youtube.com/watch?v=wTi_C02cJ_U
*

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

زنجیره ی " ریا " در سروده ها


بود آیا که در میکده‌ها بگشایند/ گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان/ بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید/ تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب/ تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند/ که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند...: حافظ
*
 شما اهل ریائید
ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان/ جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
خواهم که بدانم که مر این بی‌خردان را
طاعت به ‌چه معنی و ز بهر چه نمائید...: حکیم ناصرخسرو قبادیانی
*
ای رمیده طبع تو از ذی صلاح/ کرده ‌ای خود غیبت نیکان مباح
عالمی، گر پیرو سنت شود/ مقصدش زان پیروی، غربت شود
چون رسد وقت نماز، از جا جهد/ ترک صحبت داده، شغل از کف نهد
گوئیش: مرد ریاکاری بود/ اهل مشرب را به دل باری بود...: شیخ بهایی
*
وآن پادشه که باشد خودکامه / باشدش کارکرد به دشواری
خوبی نقیض یکدگرش باید/ یک‌جای صدق و جایی مکاری
یک‌جای سادگی و جوانمردی/ یک‌جای گربزی و ریاکاری
یک‌جای چشم‌پوشی و بی‌باکی/ یک چای بیمناکی و بیداری
در دفع خصم آنچه سزا بیند/ بایدش کار بست به ناچاری
لیکن حذر ببایدش از این سه/ بخل و دروغگویی و غداری... : ملک‌الشعرای بهار
*
دیدم که بی دریغ با رشته ی فریب
این رقعه زندگیم کوک می خورد/ داناییم به ناتوانی من افزود
دیدم که آن حقیقتت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود در زیر چشم باز من/ اما همیشه کور
در شهرهای پاک مقدس/ در شهرهای دور دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند
دیدم که رود/ رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش/ تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود
کو یک خنده یک تبسم زیبا/ یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا... : حمید مصدق
*
بیا از قلبمان روزی بپرسیم/ که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دل های شکسته/ به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته/ به فکر سیل بی پایان اشکی
به فکر اینکه باید تا سحرگاه/ برای پیوند یک شب دعا کرد
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ/ زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد/ که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن/ پر از اندوه دل های شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان/ برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست/ برای بالهایش لانه باشیم...: مریم حیدرزاده 
*
ریا یعنی به هر سویی دویدن/ ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست/ رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است/ مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق/ میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت/ به دنبال سرابی چشم بد بخت... : حسین مفیدی فر
*
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست / یا که آیا ، می توان بی شعر زیست...
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
" قلمرو ریا در ادبیات" - نوشتاری از استاد دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن: تارنمای ايران امروز
ریا : نوشتاری در تارنمای ویکی‌پدیا
" تزویر و ریا " در سروده ها: تارنمای گنجور
" ریا " در سروده های این زمانه: تارنمای آوای آزاد
ریا در شعر فارسی: تارنمای حکیمانه

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

خشم طبیعت: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


شگفتا !‌ درین شامگاهان وحشت / خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب / به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی/ رهایی چه بخشید بد گوهری را ؟
ببندید ، چونان که دانید ، راهش/ جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی/ ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و ‌آن روز شیرین/ که کیفر دهد خشم او بر گناهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت: نادر نادرپور
*
(ترانه ی خشم طبیعت که در سال ۱۳۴۷ خورشیدی به مناسبت زلزله ی مهلک خُراسان و با دیدن تصاویری از این رخداد سروده شده است)
روز و شب دست دعــــا/ می بــــرم سوی خــــدا
کای خــدا از بندگــانِ پُرگناهت رو مـگردان/ قلب عالم را ز خَشم خــود ملرزان
گَـر بُـوَد بـر دوشِ ما بارِ گنـاهی/ اشکِ چـشم کودکان را کن نگاهی...
چشمه ســـاران خُشک اگر شد/تشنگان را در کویرِ غم مسوزان
در جـــهــــــانِ آفـــریــــــــــنـش/ خیـــمه گاه زاده ی آدم مسوزان
غــم به گیـــتی چیــره گشـــته
ای پـنـاهِ بی پـنـاهـان/ طاقتی ده/ آسِمان ها تیـره گشته
ای گُواهِ بی گناهان/ طاقتی ده/ زد به گردون ابرِ غَم چترِ سیاهی
رحمتـی ، بخشایشـی  ، لطفـی ، الهـی: رحیم معینی کرمانشاهی
*
بهـار میهـن مـا بـدتـر از زمـسـتان است/ به هر طرف نگری غارت گلستان است
کجـاسـت رحمـت رحمـان و یاری ایـزد/ عـنان قهـر طبیعت بدسـت شـیطان است
ز بـرف آب گـوارا شـود بـه جـو جـاری/ ولی بـه سینه ما نـوک تیغ و پیکان است
به ماه حـوت گیاهان ز خـواب بر خیزند/ برای مردم ما خواب مرگ و طوفان است
ز خشکـسالی دوران وطـن شـود ویـران/ زخشم بهمن و سیلاب، دل هراسان است
به سـوگ مردم پنجشیر و بامیان و تخار/ دو چـشم اهـل وطن مثل ابر گـریان است
ز ظلـم طالـب و قهــر طبـیعـتـم حـیـران/ که هر دو اوج مصیبت بلای دوران است
فـساد و جهل و تعصب که می کند بیداد/ همه زسستی ایمان وضعف وجدان است
طبیب رفته بـه خـواب عمیق خـرگـوشی/ بهر طرف مرض و درد و غم فراوان است
دل وطـن شـده چـون دامن شفـق خونین/ سـر شکسته مردم به روی سـندان است
جفـا و ظلـم و سـتم تـا بکی بـود جـاری/ گهی ز خشم طبیعت و یا ز انسان است
مکان رنج و عــزا و بـلا شــده مـیـهـن
که سـوز سینه بریان و آه و افغان است: رسول پویان سراینده ی افغانی
*
پس از تو نمونم برای خدا / تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم/ گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم/ نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم ای بی خبر ز دلم/ که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته
تو اکنون ز عشقم گریزونی/ غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی... : هما میر افشار
*
ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟/با بردن لیلای من ، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
در بستن پیمان ما ، تنها گواه ما شد خدا/تا این جهان ، بر پا بود ،این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی ، به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند ،بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی/ از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته:  تلفیقی از محسن نامجو/ با بهره گیری از "ای ساربان"  سروده ی رحیم معینی کرمانشاهی و " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" سروده ی هما میر افشار
*
رباعی : خشم طبیعت
به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا

توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است
دکتر منوچهر سعا دت نوری

ترانه ها
ترانه ی خشم طبیعت - اجرا: پوران
https://www.youtube.com/watch?v=vtwj2kKsj58
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته "- اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=lURWUAmchHA
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" - اجرا: ستار
https://www.youtube.com/watch?v=6FxkfGP--VA
ترانه ی ای ساربان - اجرا: محسن نامجو
https://www.youtube.com/watch?v=sKLtyXIRnD4
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post_15.html

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

رباعی خشم طبیعت


به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا


توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است

دکتر منوچهر سعا دت نوری