چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

می‌بینم : در زنجیره ی سروده ها و ترانه ها

در خرابات مغان نور خدا می‌بینـم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم... : حافظ
 
قدرت کردگار می بینم/ حالت روزگار می بینم
حکم امسال صورت دگر است/ نه چو پیرار و پار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم/ بلکه از کردگار می بینم
غین در دال چون گذشت از سال/ بوالعجب کار و بار می بینم
در خراسان و مصر و شام و عراق/ فتنه و کارزار می بینم... : شاه نعمت‌الله ولی
http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=30534

فتنه ‌ها آشکار می‌بینم/ دست‌ها توی کار می‌بینم
حقه‌بازان و ماجراجویان/ بر خر خود سوار می‌بینم
بهر تسخیر خشک مغزی چند/ نطق‌ها آبدار می‌بینم
جای احرار در تک زندان
یا به بالای دار می‌بینم... : ملک‌الشعرای بهار
 
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت/ پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب/ چه درونم تنهاست: سهراب سپهری
 
اینجا که منم ، بهشت جاوید است/ اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش/ آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش/ گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد/ آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد
اینجاست که من ، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشتن ایام/ جلاد هزار ساله می بینم
اما ، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد... : نادر نادرپور
 
باز ما ماندیم و شهر بی تپش/ و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم/ باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها/  مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها...: مهدی اخوان ثالث
 
از پس پرده ی اشک/ خیره در مزرعه ی خشک فلک می نگرم
می بینم در دل شعله و دود/ می شود خوشه پروین خاموش
پیش خود می گویم عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است...: فریدون مشیری
 
هیچ می دانی چرا چون موج/ در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک/ این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ایهاالناس فال می بینم/ قدرت ذوالجلال می بینم...
عرصۀ مِهر و آشتی را تنگ/ بسطِ قهر و جدال می بینم
جانیان با جناب قدیسان/ رفته در یک جوال می بینم...
زوزهء گرگ هار می شنوم/ سروری با شغال می بینم
راستی مُرده است و پَستی را/ به کف اندر ، مجال می بینم
کفتر صلح را به خون پیچان/ کُشته ای چیده بال می بینم
قهرِ آب جنوب می شنوم/ قحط باد شمال می بینم
کاروان را به ساروانی ی ظلم/ ره به سوی زوال می بینم
زائران چنین مسیری را/ رستگاری محال می بینم...
شهر را سالهاست مدفون در/ رنجِ قحط الرجال می بینم
زآنچه در سال نو به بار آید/ حسرتِ پارسال می بینم
فعلِ «امیّدوار بودن » را/ مایۀ انفعال می بینم
«چه توان کرد؟» را : «نمی دانم»
پاسخ این سئوال می بینم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=31923

پرده ی پندار من ، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_ ترا من ز خدا می بینم
شاهد از خواجه ی شیراز، ز حافظ آمد/ آن که او را ، همه دم ،  راهگشا می بینم :
"کس ندیده‌ ست زمشک ختن و نافه ی چین/ آنچه من هر سحر از باد صبا می‌بینم"
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی نشانی از تو می بینم - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=bYXtRbUsHUk
ترانه ی همه‌ شب خواب می بینم - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=psEKnEig5UA
ترانه ی فقط تو رو می بینم - اجرا: امیر آرام
https://www.youtube.com/watch?v=eBOs1xRJ_Nc
ترانه ی خواب می بینم - اجرا: شهرام صولتی
https://www.youtube.com/watch?v=3YxVC-ZeEnk
ترانه ی يه عمرِ خواب مي بينم - اجرا: شکیلا
https://www.youtube.com/watch?v=H97xCKuRbEQ
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_20.html

یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زنجیره ی "گوهر" در سروده های یک سراینده




١
نازنینا، بهترین گوهر، تراست
ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
رشته ژن هایی، ز "معنا" و، ز "رخ"
همچو فیروزه به انگشتر، تراست!
٢
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
٣
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان/ شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده" دور "بستر" و یک "هسته" آن میان/ اما، هزار جسم دگر، اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است/ برآن " گذار نیک عنا صر" میسر ‌است
بستر گرفته "پرچم رنگین"سوز و ساخت/ کانجا "مدار ‌گوهر بس ریشه" شد شناخت
هسته‌ که جای "اخگر ارث" و صفات اوست/ آماده بر "وظایف_ باریک تر" ز موست
هر بخش، صادقانه دلاویز پیشه ای/ کوشیده، بهر تو و جان تو ، مدام
هرپیشه گوش گشته ، به فرمان ریشه ای/ تا از مدار ‌گوهر آن، "سرکشد" پیام
منگر به سادگی، به چنان بخش و این مدار/ زیرا  هزار نظم نکو، لازم است کار
اندیشه کن به یاخته و نقش کردگار/ نظم خدا  و حکمت او را ، سپاس دار
٤
آن گلشن و ملك برين/ ايران_ شادان شد غمين/ هرگز مجو آن سر زمين
يك دم به اين منوال ها/ درطول دوران سال ها
 فقر و بلايا چيره است/ دنيا به حيرت خيره است/ شفاف آبش تيره است
افتاده در گودال ها/ درطول دوران سال ها
 ايام آن خامو ش و تار/ آشوب و تهمت بر قرار / فرزند و مادر غمگسار
بس ماه ها شوال ها/ درطول دوران سال ها
 روي زنان را بسته اند/ آزادگان دلخسته اند/ دست قلم بشكسته اند
نا مردمان دجال ها/ درطول دوران سال ها
 سرمايه ها رفته ز كف/ در راه و كار بي هدف/ گنجينه ها گشته تلف
غارت شده اموال ها/ درطول دوران سال ها
 آن مهد و مرز پر گهر/ پيشتاز فرهنگ و هنر/ از پهنه ي شوكت به در
شد با چنين اهمال ها/ درطول دوران سال ها
 تا سال آينده به بين/ ارج و شكوه "هند" و "چين"
ايران به حال واپسين
سر گشته در جنجال ها/ درطول دوران سال ها
 اين قصه ها ناگفته است/ بس فتنه ها نهفته است/ اوضاع ملك آشفته است
افزون بود امثال ها/ درطول دوران سال ها
 روزي بر آيد آفتاب/ سازد وطن را پر شهاب/ نور رها گيرد شتاب
نيكو شود احوال ها/ درطول دوران سال ها
۵
ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
 در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
 در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
 ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
 ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
 عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
 وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
 ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه  داری؟
 ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
٦
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته مانده ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/ جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار/ کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر/ وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان/ با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم

 دکتر منوچهرسعادت نوری

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

صحبت : در زنجیری از معنا واژه ها و سروده ها و ترانه ها


 برخی از معانی و مفاهیم صحبت
١ -  صحبت: گفتگو - عشق - محبت -  دوستی - خلطه - آمیزش - نشست و برخاست - هم نشینی - هم بستری - همراهی -  سخن گفتن (با فعل کردن و ندرتاً با داشتن صرف شود): لغت نامه ی دهخدا
٢ - صحبت: همدمی کردن - یاری  - همراهی - سخن گفتن - گفتگو...: فرهنگ فارسی معین
٣ - صحبت: گفتگو - مشغول شدن و پرداختن به چیزی - آمیزش جنسی - یار و همدم شدن ...: فرهنگ لغت عمید
٤ - صحبت: آمیزش - مصاحبت - نشست وبرخاست - همدمی - همراهی - هم نشینی - تکلم - گپ - گفتگو - مباحثه - محاوره - مذاکره - مصاحبه - مکالمه: فرهنگ واژگان
۵ - صحبت: همدمی کردن - گفتگو کردن - واژه نامه ی نوین تالیف محمد قریب
٦ - گفتگو: نوعی برهم‌کنش بین دو یا چند نفر و ارتباطی بداهه بین دو یا چند نفر از مردم در راستای رسوم موجود می‌باشد. تحلیل گفتگو شاخه‌ای از جامعه‌شناسی است که به مطالعه ی بافت و ساختار رفتار های انسانی با نگاهی عمیق تر به رفتار های گفتگو می‌پردازد. یکی از اولین متفکرانی که بر گفتگو برای یافتن حقیقت تأکید می‌کرد، سقراط بود. او معتقد بود آفرینش معنا در پرتو گفتگو حاصل می شود. بدون مکالمه نمی توان انتظار شنیدن و همرأیی داشت. هیچ یک از مکالمات سقراطی برای قانع ساختن یا مخالفت ورزیدن نبود. او شالوده ی این مکالمات را فهم و تفهم می‌دانست. اساساً گفتگو راهی برای فهمیدن است، راهی که خود نیز بخشی از این دانایی را شکل داده و تنها ابزار دست یافتن به فهم صحیح نیست: دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا

صحبت در زنجیری از سروده ها

١ - در برخی از سروده های کهن
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که پسا دست خلاف آرد و صحبت (الفت) ببرد: ابوشکوربلخی
 ما صحبت همدگر گزینیم/ بر دامن همدگر نشینیم
یاران همه پیشتر نشینید/ تا چهره ی همدگر ببینیم
ما را ز درون موافقت‌هاست/ تا ظن نبری که ما همینیم
این دم که نشسته‌ایم با هم/ می بر کف و گل در آستینیم...: مولوی
 هر که با من بد است و با تو نکو
دل منه بر وفای صحبت او: سعدی
 بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی به درآید...: حافظ
 با مردم نا اهل مبادا صحبت
کز مرگ بتر صحبت نااهل بود: خواجه عبداﷲ انصاری
 دل که آیینه ی صافیست غباری دارد/ از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی...: حافظ
 منشین با بدان که صحبت بد/ گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی به این بزرگی را /پاره ای ابر ناپدید کند: حکیم سنائی
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم/ که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم/ روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم...: حافظ
 از این دیو مردم که دام و ددند/ نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گمست/ ز نامردمی های این مردمست
گوزن گرازنده در مرغزار/ ز مردم گریزد سوی کوه و غار
همان شیر کو جای در بیشه کرد/ ز بد عهدی مردم اندیشه کرد...: نظامی
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست
غرض اینست وگرنه دل و جان این همه نیست...: حافظ
 از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزد/ دل به عذر قدمش از سر جان برخیزد
عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوان
پیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد...: فروغی بسطامی

 ٢ - در برخی از سروده های این زمانه
چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم/ بنمودند بما خانهٔ خماری چند
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند...: پروین اعتصامی

 دوش در تيرگي_ عزلت_ جان فرسايي/ گشت روشن دلم از صحبت روشن رايي
هرچه پرسيدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه ، به از لذت_ هم صحبتي_ دانايي...
گفتم از راز طبيعت خبرت هست ؟ بگو/ منتهايي بودش ، يا بودش ، مبدايي؟
گفت از اندازه ي ذرات محيطش چه خبر؟/ حيواني ، كه بجنبد ، به تك_ دريايي
گفتم آن مهرمنور چه بود؟ گفت بود/ در بر_ دهر ، دل_ سوخته ی  شيدايي
گفتم اين گوي_مدوركه زمين خواني چيست؟
گفت سنگي است كهن ، خورده بر او تيپايي ....: ملک الشعرای بهار

 ما چشمه ی نوریم بتابیم و بخندیم/ ما زنده ی عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم...: رهی معیری

 به گرد او نرسی جز به هم عنانی دل/ اگر چه جان من از چابکی به باد رسی
بهشت گمشده ی آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی...: شهریار

 من از جوانی های تو ، بر لوحه ی پندار/ همواره ، تصویری جوان دارم
آری، در آن ایام ، ای هم صحبت دیرین
سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود...: نادر نادرپور

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود...: سهراب سپهری

 دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود/ کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود/ کاش اسم همه ی دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود...: مریم حیدرزاده
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم/ حسابت را کنار جام بگذارم..: مهدی اخوان ثالث

 قرن ما، روزگار مرگ انسانیت است/ سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد، نابجاست
قرن موسی چمبه هاست، روزگار مرگ انسانیت است...: فریدون مشیری

 تو ای که سیر در آفاق روح می کردی
چه شد چه شد که سخن از شکست می گویی
تو ای که صحبت فتح الفتوح می کردی: حمید مصدق

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست/ گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش/ كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟/ نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد/ ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است/ اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت/ و ین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست: هوشنگ ابتهاج (سایه)

در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را/ مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را
سزد گر اشک لرزان و نگاه آرزو گویند
به جانان با زبان بی زبانی حالت ما را...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت
چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت
شرح اين قصه، مجو از من كه از صحبت گذشت: دكتر منوچهر سعادت نوري

 خاتون شعر آمد، آواز در کلامش/ لبخند بر لب اما، اندوه در پیامش
لب بر لبش نهاده، سرخای جام باده/ تا بی ریا و ساده، عریان کند مرامش
دیدم به عشق شویَد، هر واژه تا برآید/ افسونگرانه جادو، از پیچ وتاب دامش
بنگر ز چیست صحبت، در قهقرای غربت
از تلخی گلی که، مفتون کند مشامش...: ویدا فرهودی

 صحبت از مرگِ شقایق ها نیست، صحبت از کشتنِ دشتی ست
که شقایق، گلِ یکساله یِ آنست
صحبت از ریشه و بذر و نَمی ست که در عماقِ زمین پنهان است
صحبت از نیستی است، نیستیِ هَستی ما به تمام، به تمام
صحبت از گلها نیست، صحبت از مرگِ زمین است و نفس
صحبت از کشتنِ دشت است، نه گلِ یکساله : رضا بایگان

من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین
تا که دل بستم به  تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو...
دكتر منوچهر سعادت نوري
***
 ترانه ها
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است: غزلی از حافظ - با همکاری شجریان، جلیل شهناز، اصغر بهاری، حسن ناهید و امیر ناصر افتتاح
https://www.youtube.com/watch?v=8z77RysKnPM
وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي: غزلی از حافظ - با همکاری شجریان، فرهنگ فر و مشکاتیان
https://www.youtube.com/watch?v=LEVSzL_Sgk8
ترانه ی "تنها و بی هم صحبت" (غریبی در سفر) همراه با متن غزل جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
https://www.youtube.com/watch?v=dVqb3zJ25BM
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_13.html 


سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تباه


 زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام خو شي از عمر بر غفلت گذشت
بسته شد پايم به زنجير و سزاوارم نه بود
واي ازين زندان كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد ﺁسمان ﺁشفتگي هاي زمان
عصر زرين جواني رفت و پر حسرت گذشت
ﺁنكه با جادوي عشق ﺁمد مرا، افسون نمو د
دشمن جانم شد او و از سر وحدت گذشت
همدمي بدخواه من شد ﺁنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني بر گشود از بهر من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه باد و توفاني بشد تند و مهيب
غرش  و پرخاش او از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت
چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت
شرح اين قصه، مجو از من كه از صحبت گذشت
 دكترمنوچهر سعادت نوري
١٩٦٢ - تهران
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/wish-hope.html
بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_27.html

یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سرمایه و سرمایه داری در زنجیری از سروده ها




 چنین داد پاسخ که پیمان من/ شنیدی مگر با جهانبان من.../ که سرمایهٔ مردمی راستی ست/ ز تاری و کژی بباید گریست : فردوسی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند/ زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند/ عاشقان را چو همه پیشه و بازار تویی/ عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند/ همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند/ همه از نرگس مخمور تو خمار شدند : مولوی
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد/ وز دست اجل بسی جگرها خون شد/ کس نامد از آن جهان که پرسم از وی/ کاحوال مسافران دنیا چون شد : خیام
 گر یک نفس ات ز زندگانی گذرد/ مگذار که جز به شادمانی گذرد/ هشدار که سرمایه ی سودای جهان/ عمرست چنان کش گذرانی گذرد : خیام
 نیاید از تو کس را سایه داری/ که نا پایندگی سرمایه داری/ اگر پایندگی بودی جهان را/ هویدائی نبودی عقل و جان را/ همه دنیا سرابی می ‌نماید/ جهانی ملک خوابی می ‌نماید: عطار نیشابوری 
رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد ست/ آدم از سرمایه داری قاتل آدم شد ست : اقبال لاهوری
آنچه را با کارگر، سرمایه داری می کند
با کبوتر، پنجه ی باز شکاری می کند
می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار
بهر قتلش، از چه دیگر پافشاری می کند : فرخی یزدی
 این همه جلوه و در پرده ، نهانی گل من/ وین همه پرده و از جلوه ،عیانی گل من/ سر سوداگریت ، با سر سودایی ماست/ وه که سرمایه ی هر سود و زیانی گل من : شهریار
ترفندهای سرمایه داری/ پیش بینی مارکس را مخدوش می کند
لنین به کمک تاریخ می شتابد/ و با عجله مارکس را به جلو هل می دهد
و طی نامه ای به گورکی می نویسد/ باید واژه خدا را به کار نگیری...
دنیا در بستر نیرنگ آرمیده است/ اریستوکراسی با جلیقه مخمل
بر پله های سازمان ملل/ بار انداخته است
و به دنیا برگ زیتون تعارف می کند... : سلمان هراتی
 رباعی سرمایه داری
دنیا ، اسیر قدرت سرمایه داری است
سرمایه ، پشتوانه ی دولتمداری است
 گاهی "صناعی" و گاهی "تجاری" است
اما "مهارت" است که امروزه کاری است
 دکتر منوچهر سعادت نوری

شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

واژه ها



ای هراسان ازبرای واژه ها
راه ، باریک است
واژه ، تاریک است
واژه ی شفاف وپاک
تن ، فرو برده به خاک
 واژه ها ، تحریف شد
"خانه" و"آزادی" و"ایمان" و"کیش"
گوش بر"آهنگ" خویش
گفته های یک "رفیق"
نکته های بس "دقیق"
"پیشوا" و "رهبر" و "کوه" و "ندا"
"رستگاری" ، "باور" و "عهد" و "وفا"
هرکه را و هرکجا
گونه ای ، تعریف شد
 راه ، باریک است
واژه ، تاریک است
"حجره های سفسطه"
"کوچه های مغلطه"
روز و شب بازست و نزدیک است
ای هراسان از برای واژه ها
 دکتر منوچهر سعادت نوری
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-16.html

 Here is the poem of Words which was composed by this author in Tehran in 1982:

 In a very beautiful land
At a corner of the world
There are people frightened
And in pain for the word
 The roads are narrow
The words have shadow
Limpid terms and prose died
Purity could not be defined.
 Many terms once popular
Have changed meaning
Name a few, they are
Home, Freedom, and Believing
 Tuning to a favorite song
Or a rhythmic narration
Communicating to a
Friend of long duration
Reading an inspirational quotation
All are out of consideration.
 Some other words such as
Leader, Vanguard, Assertion,
Trust, Fidelity, and Salvation
Now mean kinds of
Their respective antonyms
 In a very beautiful land
At a corner of the world
The roads are narrow
The words have shadow
The stores of fallacy
The malls of sophistry
Open 24 hours a day,
Seven days a week
And they are just a block away!
 Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://www.othervoicespoetry.org/vol29/noury/index.html

 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بخش سوم از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

41 : مهستی گنجوی و برخی از سروده های او
مهستی گنجوی که در زمان سلجوقیان می زیسته، نادره بانویی است که در کار شعر و ادب و موسیقی ایران دست داشته و در هر یک از این رشته ها از هنر و مهارت شایان تحسینی برخوردار بوده است.  مهستی گنجوی در سروده های خود از احساسات لطیف زنانه، از عشق زن و مرد، از حقوق اجتماعی زنان با لحنی زیبا و دلنشین سخن گفته و از ریا و مکر و فریب مدعیان زهد و تقوا و روحانی نما ها ، بسیار نالیده و به سختی انتقاد کرده است. سروده هایی از این بانوی آزاده و آگاه را با یکدیگر مرور می کنیم :
۱- زنهار
چون خاک زمین ، اگرعنان کش باشی/ وز باد_ بنای_ دهر، نا خوش باشی
زنهار ز دست_ ناکسان ، آب_ حیات/ بر لب مچکان ، اگر در آتش باشی
۲-زنجير 
ما را به دم تير نگه نتوان داشت/ درحجره ی دلگيرنگه نتوان داشت
آن را که سرزلف چو زنجيربود/ درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت
۳- پندار
چون نيست زهرچه هست جز باد بدست/ چون نيست زهرچه نيست نقصان وشکست
پندار که هرچه هست، درعالم نيسـت/ وانگار که هرچه نيست، درعالم هسـت
۴- زاهد ریاکار
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود/ زهری که به جان رسید، تریاک چه سود
خود را به میان خلق، زاهد کردن/ با نفس پلید و جامه ی پاک چه سود
۵ - برخيز و بيا
برخيز وبيا که حجره پرداخته ام/ وزبهرتوپرده ای خوش انداخته ام
بامن به کبابی وشرابی درساز/ کاين هردوزديده وزدل ساخته ام
۶- رحم آر
تا کی ز غم تو، رخ به خون شوید دل/ وآزرم_ وصال تو ، به جان جوید دل
رحم آر کز آسمان نمی بارد جان/ بخشای که از زمین نمی روید دل
۷- دردامن زهد
پيوسته خرابات زرندان خوش باد/ دردامن زهد زاهدان آتش باد
آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود/ افتاده بزير پای دردی کش باد
۸- آرزو
در فغانم از دل دير آشناي خويشتن/ خو گرفتم همچو ني با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي خويشتن
جز غم و دردي كه دارد دوستی ها با دلم/ يار دل‌سوزي نديدم در سراي خويشتن
من كي ا‌م؟ ديوانه‌اي كز جان خريدار غم است/ راحتي‌ را مرگ مي‌داند براي خويشتن
شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن/ در ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام/ زان‌‌‌‌که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن
غنچه ي پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌‌‌‌‌‌‌ام/ در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزوها‌ی جوانی همچو گل بر باد رفت/ آرزوی مرگ دارم , از خدای خویشتن
همدمی دل‌‌‌‌‌سوز نبود این مهستی را ‌چو شمع/ خود بباید اشک ریزد, در عزای خویشتن
 ۹- حلال و حرام
يک دست به مصحفيم ويک دست به جام/ گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام
مائيـم دراين گنبـد ناپختـه ی خام/ نه کافرمطلق نه مسلمان تمام
 ۱۰- يک نفس
ازمنزل کفرتا به دين يک نفس است/ وزعالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيزرا خوش می دار/ کزحاصل عمر ما همين يک نفس است
١١ - همه رفت
شب ها که به ناز با تو خفتم همه رفت/ دُرها که ز نوک مژه سفتم همه رفت
آرام _ دل و مونس_ جانم بودی/ رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
برای آگاهی بیشتر از زندگینامه ی  مهستی گنجوی به منابعی که در زیر به آن ها اشاره شده است مراجعه  فرمایید: دکتر منوچهر سعادت نوری
منا بع

کتاب اثرآفرینان به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی
دائ‍ره‌الم‍عارف یا فرهن‍گ دانش و هن‍ر شامل‌: اطلاعات عم‍ومی. چاپ ششم، سازمان انتشارات اشرفی ، تهران
ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، انتشارات طهوری، تهران
مهستی گنجوی  وخانه ی شعر او ، یادداشت آنلاین از همین نگارنده
یاد آوری
١ - معین‌الدین محرابی، در کتاب “مهستی گنجه‌ای” (انتشارات توس، ۱۳۸۲ چاپ اوّل) می‌نویسد: “مهستی گنجه‌ای پس از خیام، برجسته‌ترین رباعی سرای ایرانی است و اولین پایه گذار مكتب شهرآشوب در قالب رباعی بشمار می‌آید. شهرآشوب يكی از انواع شعر فارسی است كه در آن از اسامی كارافزارها، حرفه‌های رايج و صنايع دوره‌ای خاص سخن به ميان آمده است. از اين رو با مطالعه در شهرآشوب‌های موجود می‌توان از مشاغل، پيشه‌ها و نيز از لغات و اصطلاحات فنی ادوار گذشته آگاهی‌های ارزشمندی بدست آورد. مهستی در شهرآشوب‌های خود با چيره‌دستی ،دقايق و ظرايف اين فنون و صاحبان اين فنون را نشان می‌دهد: بزّاز، پاره‌دوز، تيرانداز، بافنده، حمّامی، نانوا، سوزن‌ساز، خيّاط، كلّه‌پز، سرّاج، صحّاف، حجامت‌كننده، قصّاب، گازُر، كفشگر، كلاه‌دوز، محتسب، ميوه‌فروش، نجّار، نعل‌بند و…"
٢ - گروهی رباعی "پندار" را منسوب به خیام دانسته اند ( برخی از رباعیات مولانا مولوی، پور سینا و دیگران را نیز به خیام نسبت می دهند). به باور نگارنده ، پاسخ به این پرسش که آیا کدام گروه درست می اندیشد، نیازمند پژوهش هایی بیشتر و گسترده تر است.
٣ - بیشتر : Some Remarkable Moments with Mahsati Ganjavi
==============================
42: عطر و عطر سازی در شعر کلاسیک ایران
عطر و عطر سازی مقام و منزلتی قابل ملاحظه در شعر کلاسیک ایران دارد. نمونه هایی از سروده های برخی سرایندگان پیشین ایران را در این زمینه با یکدیگر مرور می کنیم:
نهادند زیراندرش تخت زر/ بد یبای زربفت و زرین کمر/ تن شاهوارش بیاراستند/ گل و مشک و کافور و می خواستند/ سرش را بکافور کردند خشک/ رخش را به عطر و گلاب و به مشک/ نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گردن‌فراز: فردوسی
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند/ که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه/ که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی/ که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی/ که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است/ مباد آن که در این نکته شک و ریب کند: حافظ
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم/ نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم: حافظ
آن یکی افتاد بیهوش و خمید/ چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد/ تا بگردیدش سر و بر جا فتاد: مولوی
لیلی پس پرده عماری/ در پرده‌دری ز پرده داری/ از پرده نام و ننگ رفته/ در پرده نای و چنگ رفته/ نقل دهن غزل سرایان/ ریحانی مغز عطر سایان/ در پرده عاشقان خنیده/ زخم دف مطربان چشیده/ افتاده چو زلف خویش درتاب/ بی‌مونس و بیقرار و بیخواب: نظامی
چونکه بهرام شد نشاط پرست/ دیده در نقش هفت پیکر بست/ روز شنبه ز دیر شماسی/ خیمه زد در سواد عباسی/ سوی گنبد سرای غالیه فام/ پیش بانوی هند شد به سلام/ تا شب آنجا نشاط و بازی کرد/ عود سازی و عطرسازی کرد: : نظامی
روی تو شمع آفتاب بس است/ موی تو عطر مشک ناب بس است/ چند پیکار آفتاب کشم/ قبلهٔ رویت آفتاب بس است: عطار
الهی غنچهٔ امید بگشای/ گلی از روضهٔ جاوید بنمای/ بخندان از لب آن غنچه باغم/ وزین گل عطرپرور کن دماغم: جامی
مجموعه ی بالا در حقیقت مکمل مقاله ای است در زمینه ی "نخستین ایرانیان و هنر عطر سازی" نوشته ی همین نگارنده به زبان انگلیسی که جداگانه ارائه شده است:
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/first-iranians-who-introduced-perfumery.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
43: باران : در زنجیری از سروده ها
سپیده سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستاره ٔ سحری قطره های باران بود: رودکی
ز باران زوبین و باران تیر/ زمین شد ز خون چون یکی آبگیر: فردوسی
گرچه آبست قطره ٔ باران/ چون بدریا رسد گهر گردد: عبدالواسع جبلی
چو از دامن ابر چین کم شود/ بیابان ز باران پر از نم شود: نظامی
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی / ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/ در باغ لاله روید و در شوره زار خس: سعدی
ای هشت خلد را به یکی نان فروخته/ وز بهر راحت تن خود جان فروخته/ نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب/ تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته/ نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای/ ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته/ ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر/ اسلام ترک کرده و ایمان فروخته/ ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته/ وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته/ ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو/ وی جان جبرئیل به شیطان فروخته/ ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز/ انگشتری ملک به دیوان فروخته/ ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل/ وی برگ گل به خار مغیلان فروخته/ زد هوات کرده سیه دل چنان که تو/ از رای تیره شمع به کوران فروخته/ دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم/ ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته : سیف فرغانی 
از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند/ ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند/ بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند/ ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند/ بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند/ برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند/ زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند: ملک ‌الشعرای بهار
امشب ، زمین سوخته می نوشد/ آب از گلوی تشنه ی نودان ها
وز کوچه ها به گوش نمی اید/ جز های های زاری باران ها: نادر نادرپور 
گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست/ آسمان باز، آفتاب زر / باغ های گل، دشت های بی در و پیکر / سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب/ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار/ خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب/ آمدن رفتن دویدن ،عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن / پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن/ کار کردن کار کردن، آرمیدن/ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن/ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن/ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن/ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن/ در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن / نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن/ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته/ قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن/ بی تکان گهواره ی رنگین کمان را/ در کنار بام دیدن.... : سیاوش کسرایی
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید/ واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد/ با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد / عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
آخرین برگ سفر نا مه ی با را ن
ا ین ا ست / که زمین چرکین است: دکترشفیعی کد کنی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران/ بیداری ستاره در چشم جویباران/ آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل/
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران/ بازا که در هوایت خاموشی جنونم/ فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران/
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز/ کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران/ گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران/ بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز/ زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران/ پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند/ دیوار زندگی را زین گونه یادگاران/ وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران: دکترشفیعی کد کنی
سیاهی از درون كاهدود پشت دریاها/ بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشكی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه/ بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت: اینك من ، بهین فرزند دریاها/ شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم كرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد: مهدی اخوان ثالث
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم/ دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم/ تا گذر گا ه_ عشق، ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_ آشنا رفتیم/ عاشقانه، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم/ لب_ خود را، ز بوسه ای ‌شستیم/ مست_ آن بوسه، تا سما رفتیم: دکتر منوچهر سعادت نوری
زير باران بيا قدم بزنيم/ عمرشب را شبی رقم بزنیم/ خسته ایم از سکوت حنجره ها/ زير باران بيا  که دم بزنيم/ داد ما را کس از زمین نگرفت/ دادها بر سر ستم بزنیم/  هم بتازیم بر سیاهی شب/ هم شبیخون به قلب غم بزنیم/ یا بگرییم یا که خنده کنیم/ قطره و جرعه ، دم به دم بزنیم/ خون این نامه های تا شده را/ زخمه بر زخم زیر و بم بزنیم/ زیر این چترهای سرخ و سیاه/ چون پیاله لبی به هم بزنیم/ صاف نیست آسمان و بام افق/ زير باران بيا قدم بزنيم : احمد حیدر بیگی
چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران/ و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران/ تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش/ و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان/ نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی/ به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان/ بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست/ برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان/ و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند/ که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران/ چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب/ غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران/ چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز/ که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران/ خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل/ همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان/ خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید/ که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان: ویدا فرهودی
از تشنگی هلاکم، بر من ببار باران/  راهی به کس ندارم، در این دیار باران
رنگ عزا گرفته دشتی که از طراوت/ همواره خنده میزد بر سبزه زار باران: کریم سهرابی
ترنّم می چکد از آب باران/ به پُشت بام خانه روی ایوان/ چه پُر شور و چه با شادی تراود/ بر ایوان پُر از سبزی و گلدان/ فرو ریزد ز هر سو شوق باران/ بر آن گلدان کوکب مَست و رقصان/ به شمعدانی و سُنبل می دهد جان/ همان باران پاییز غزلخوان: بهروز(مهمان)
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان/ انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار/ دیریست باغبان نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است/
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است/ باران بریز رگبار قطره های زلال آب/
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده/ ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده/ باران بریز : رگبار قطره های زلال آب: دكتر منوچهر سعادت نوري
========================

45: سلاخ ها : در زنجیری از سروده ها
واژه ی سلاخ ( پوست کن ، آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد، آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد، کسی که گوسپند می کشد وپوست کنده به دکان قصابی حمل می کند، پوست بازکننده از هر حیوانی) در سروده های فردوسی، مولوی، منوچهری دامغانی، محتشم کاشانی، وحشی بافقی، بیدل دهلوی، قاآنی، پروین اعتصامی و دیگران:

به هشتم بیامد به دشت شکار/ خود و روزبه با سواری هزار/ همه دشت یکسر پر از گور دید/ ز قربان کمان کیان برکشید/ دو زاغ کمان را به زه بر نهاد/ ز یزدان پیروزگر کرد یاد/ بهاران و گوران شده جفت جوی/ ز کشتن به روی اندر آورده روی/ همی پوست کند این ازآن آن ازین/ ز خونشان شده لعل روی زمین : فردوسی
 این زمان او رفت و احسان را به برد/ او نه مرد الحق بلی احسان به مرد/ رفت از ما صاحب_ راد و رشید/ صاحب_ سلاخ_ درویشان رسید : مولوی
 مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد/ موی سر او سپید گشت و رخش زرد/ تا کی ازین گندهپیر، شیر توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد/من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد/ گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال: منوچهری دامغانی
 هرچند می کشد بت سلاخ زنده ام/ این است دوستان سخن پوست کنده ام : سیفی (از فرهنگ فارسی آنندراج)
سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست/ چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست/ گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن/ ور پوست کند مرا نگنجم در پوست: محتشم کاشانی
 خواجه که پر گشته ز باد غرور/ خم نکند پشت تواضع به زور/ مشک پر از باد کجا خم شود/ گر نه ز بادش قدری کم شود/ باد به خود کرده ولی وقت کار/ پوست کند از سر او روزگار/ گشت چو از باد قوی گوسفند/ پنجه ی قصاب از او پوست کند : وحشی بافقی
 سلاخ که ساختی به پردانی خویش/کار همه جز عاشق زندانی خویش/می‌میرم ازانتظار کی خواهی کرد/ سلاخی گوسفند ، قربانی خویش : محتشم کاشانی
 تا چند به هر عیب و هنر طعنه ‌زنی ها/ سلاخ نه‌ای‌، شرمی ازبن پوست‌کنی ها/ بی‌پردگی جوهر راز است تبسم/ ای غنچه مدر پیرهن‌گل بدنی ها/ از شمع مگویید و زپروانه مپرسید/ داغ است دل از غیرت این سوختنی ها/ جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل/ نامحرم خاصیت شیرین سخنی ها: بیدل دهلوی
 شرع بی‌رونق‌تر از اشعار من در ملک فارس/ امن بی‌سامان‌تر از اوضاع من در روزگار/ خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروه/ بسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار/ کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ برد/ بس‌که لاش ‌کشتگان بردندی آنجا بار بار/ گاه مردان را به جبر از سر ربودندی‌کله/ گه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار/ فرقه‌ ای هرسو دوان این با سپر آن با تبر/ حلقه‌یی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار/ بامهای خانه هول‌انگیز چون خاک قبور/ برجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار/ حمله آرد بهرکین‌گفتی به راغ اندر نسیم/ پنجه یازد با سنان ‌گفتی به باغ اندر چنار/ باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغل/ آب‌گفتی صارم مسلول دارد درکنار/ پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوس/ شیر هر گرمابه ‌گفتی هست شیر مرغزار/ شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینه/ مرد رم کردی ز سایهٔ خویش اندر رهگذار : قاآنی
 جز بانگ فتنه، هیچ بگوشم نمی رسد/ یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است/ ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت/ پرواز و سیر و جلوه، ز مرغان گلشن است : پروین اعتصامی
 سلاخی می‌گریست...
به قناری کوچکی ، دل باخته بود! احمد شاملو
 سری گفت با زبان خود مرا بر باد خواهی داد/ هرآنقدربنده سر سبزم تولیکن سرخ مادر زاد/ اگر جور و جفا بینم و یا ظلمی مرا افتاد/ بخواهم چشم پوشانم که در گوشم زنی فریاد/ نمی بینی کلامت را خس و خار و هوا و باد؟/ زبان ریزی نمی دانی سکوت هم برده ای از یاد؟/ نمی فهمی نمی کاهی تو از مقدار استبداد؟/ نمی ترسی که از حلقوم ترا بیرون کشد جلاد؟/ نمی دانی نمی ارزی تو دربازار نابنیاد؟/ چه کس حرف گران خواهد چو حرف مفت بود آزاد؟/ زبان سر را نگاهی کرد و سر جنباند و پاسخ داد/ نه مداحم نه سالوسم نه صد رنگم و نه شیاد/ نه کاسه لیس و شیرین کار نه شکر ریز و نه قناد/ نه مزدورم و نه نوکر نه خدمتکار و خانه زاد/ مرا روز ازل فرمود که حرف حق زنم، استاد/ ز آهم لرزد و ریزد در و دیوار ظلم آباد/ که هر دیوار بی پی شد شود ویران بدست باد/ ز فریاد بلند من به کاخی زلزله رخ داد/ نمی ترسم نه از سلاخ نه از جلاد نه از صیاد/ زبان سرخ حق گو را بنازم، هرچه باداباد : ایمان فخار
 کشتارگاه چه چراغانی است/ کاردهای برهنه، گوسفندان را تقدیس می کنند/ و این خاک گرگ خیز سرخ می شود
سیاه می شود/ و هر چه هست و هرچه بود کبود می شود/ تار و تنبوری نیست، سلاخانند که ساطور تیز می کنند، و بریده های ماه را، بر خیزران و خار می کشند/ بر خاکریز خیس/ بی شرمی چند/ با تسمه های بافته از چرم سرخ ساغری/ شعری را شلاق می زنند: محمود کویر
 ساطور نموده تیز و مسموم/ از ریزش خون نبوده خسته
آزاد کسان ، بسا که معدوم/ سلاخ ، به مسندش نشسته : دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
46:  غم مخور
برای  سوری بانو وخانم نازی کاویانی
بر ، فتد این پنجه ی خونین ز ایران ، غم مخور/ آسمان ، پر مهر گردد، بس درخشان ، غم مخور/ روزگاری  نو ،  بسازد  جلوه هائی  پر شکوه/ سختی_ دوران، بگیرد  رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
با الهام از سروده ای از صدیقه وسمقی: نگاه کنید به این وبلاگ
http://iranian.com/main/blog/souri-54.html
و این شاهکار حافظ: يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور/ اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن/ وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور/ گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن 
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور/ دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت/ دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور/ هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب/ باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور/ اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند/  چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور/در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم/ سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور/ گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور/ حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب/ جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور/ حافظا، در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار/ تا بود وردت دعا و درس ایمان، غم مخور
=============================
47: برف : در زنجیری از سروده ها
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه/ و چون درونه شد آن سرو بوستان آرای/ و آن کجا بگوارید ناگوار شدهست/ و آن کجا نگزایست گشت زود گزای : رودکی
 آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب/ با صد هزار نزهت و آرایش عجیب/ یک چند روزگار، جهان دردمند بود/ به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب/ کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت/ هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب/ لاله میان کشت بخندد همی ز دور/ چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب/ بلبل همی بخواند در شاخسار بید/ سار از درخت سرو مرو را شده مجیب : رودکی
 سکندر ز منزل سپه برگرفت/ ز کار زنان مانده اندر شگفت/ دو منزل بیامد یکی باد خاست/ وزو برف با کوه و در گشت راست/ تبه شد بسی مردم پایکار/ ز سرما و برف اندر آن روزگار/ برآمد یکی ابر و دودی سیاه/ بر آتش همی رفت گفتی سپاه/ زره کتف آزادگان را بسوخت/ ز نعل سواران زمین برفروخت/ بدین هم نشان تا به شهری رسید/ که مردم بسان شب تیره دید/ همه دیده‌هاشان به کردار خون/ همی از دهان آتش آمد برون/ بسی پیل بردند پیشش به راه/ همان هدیه ی مردمان سیاه/ بگفتند کین برف و باد دمان/ ز ما بود کامد شما را زیان/ که هرگز بدین شهر نگذشت کس/ ترا و سپاه تو دیدیم و بس: فردوسی

هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف/ مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است/ اجرام كوه‌هاست نهان در ميان برف/ ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار/ از چه؟ ز بيم تاختن ناگهان برف/ گشتند نا اميد همه جانور ز جان/ با جان كوهسار چو پيوست جان برف/ با ما سپيدكاري از حد همي‌برد/ ابر سياه كار كه شد در ضمان برف: کمال‌الدین اسماعیل
 نو به نو هر روز باری می کشم/ وین بلا از بهر کاری می کشم/ زحمت سرما و برف ماه دی/ بر امید نوبهاری می کشم : مولوی
 هر که بی او زندگانی می کند/ گر نمی میرد گرانی می کند/ من بر آن بودم که ندهم دل به عشق/ سروبالا دلستانی می کند/ مهربانی می نمایم بر قدش/ سنگ دل نامهربانی می کند/ برف پیری می نشیند بر سرم/ همچنان طبعم جوانی می کند/ چشم سعدی در امید روی یار/ چون دهانش درفشانی می کند : سعدی
 شب از بهر آسایش تست و روز/ مه روشن و مهر گیتی فروز/ اگر باد و برف است و باران و میغ/ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ/ همه کارداران فرمانبرند/ که تخم تو در خاک می پرورند/ صبا هم ز بهر تو فراش وار/ همی گستراند بساط بهار : سعدی
 هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت/ وان دگر پخت همچنین هوسی/ وین عمارت بسر نبرد کسی/ یار ناپایدار دوست مدار/ دوستی را نشاید این غدّار/ نیک و بد چون همی بباید مرد/ خنک آنکس که گوی نیکی برد/ برگ عیشی به گورخویش فرست/کس نیارد زپس توپیش فرست/ عمر برف است و آفتاب تموز/ اندکی مانده خواجه غرّه هنوز/ ای تهی دست رفته در بازار/ ترسمت پر نیاوری دستار/ هرکه مزروع خود بخورد به خوید/ وقت خرمنش خوشه بایدچید: سعدی
 بود بارانی و سرمایی شگرف/ تر شد آن سرگشته از باران و برف/ نه نهفتی بودش و نه خانه ای/ عاقبت می رفت تا ویرانه ای : عطار نیشابوری
 ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب/ بیا و کشتی دریای لعل را دریاب/ بیا و یک دو قدح کش چه میکنی آتش/ که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب: سلمان ساوجی
 هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید/ علم های بهاری از نشیبی بر فراز آید/ کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید/ به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید : فرخی سیستانی
 من بستر برف و بالش یخ دارم/ خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم/ چون زاغ همه نشست بر شخ دارم/ در یک دو گز آبریز مطبخ دارم: مسعود سعد سلمان
 دراز گشت حدیث درازدستی ما/ سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف/ زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت/هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف: انوری
 روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان/ بخت سیاه اهل هنر سبز میشود : صائب تبریزی
 با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار/ کاوخ، ز پنبه ریشتنم موی شد سفید/ از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم/ کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید/ ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا/ بر من گریست زار که فصل شتا رسید/
زاندوه دیرگشتن اندود بام خویش/هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید/ پرویزنست سقف من، از بس شکستگی/ در برف و گل چگونه تواند کس آرمید: پروین اعتصامی
 زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را/ ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را/ ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد/ زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را/ به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید/ که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را/ به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد/ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را: شهریار
 برف نو : برف نو : سلام ، سلام/ بنشين ، خوش نشسته ای بر بام/ پا كی آوردی ، ای ا ميد سپيد/ همه آلودگي ست، اين ايام ... : احمد شا ملو
 تو فا ن بر ف ،  د ل به زمین با زد/ و ینگونه  عشق را ،  چرا جو ید/ تا روی خاک پا ک ، تن ا ند ا زد/ با ید که چرک را ،  ز  زمین شو ید: دکترمنوچهرسعا دت نوری
 دانه دانه بر ف می با رد/ همچو مروارید غلطا ن، ز آ سمان/ یا بسان نقره گون ، ذرات ا شک/ کز دو چشم يك الهه* شد روان/ عا شقا نه ، می شود جذب زمین/ تا که خا ک تشنه ، جان یابد از آن : دکتر منوچهر سعادت نوری
* بنا بر روایت اساطیر زمانی بر ف می با رد که ا لهه ی برف گریا ن  ا ست
 یادآوری: در فرهنگ ایران باستان ، برف همچون باد ، باران ، مه و ابرِ باران زا ، از آفریده‌های مادی پیش از آفرینش زمین دانسته شده‌است . خدای برف یکی از اسب های گردونه ناهید بود . در اوستا به بارش برفی سنگین ( جئیوی وفر ) اشاره رفته‌است و در یشت ها ، زمستان هولناکی پیش بینی شده که سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد خواهد کرد، چندان که زمین ویران و مخلوقاتش نابود خواهند شد . در شاهنامه روایتی هست که در جنگ ایران و توران در زمان کیخسرو برف سنگینی همه جا را پوشاند ، چنانکه نبرد از یاد همگان رفت و ناچار شدند که اسبان جنگی را بکشند و بخورند. در ادبیات فارسی نیز به کاربردهایی از برف اشاره شده‌است، مانند شعری در این رابطه از فردوسی که چنین سروده بود :
بگفتند کاین برف و باد دمان/ ز ما بود کآمد شما را زیان
شاید پرآوازه‌ترين شعر كهن پارسي درخصوص برف، قصيده‌اي باشد با مطلع هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف از كمال‌الدين اسماعيل که در بالا به آن اشاره شد. باید یادآور گردید که کمال‌الدین اسماعیل فرزند محمد عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران در اوان حمله ی مغول است که در گیرودار قتل‌عام‌های آن قوم ، به سال ۶۳۵ هجری قمری به دست یکی از مهاجمین مغول به قتل رسید.
*************************************
بخش چهارم از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2014/07/blog-post_85.html
==========================================
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_19.html