۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

پیشترها ، می شد

پیشترها ، می شد
کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد
لبوی_ گرم_ تنوری خورد

پیشترها ، می شد
با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد
از همه ی آنان برد

پیشترها ، می شد
کافه ای رفت
شیر_ داغی نوشید
شکرین لب بوسید
سر پل ، وقت_ غروب
گشت زد و خوش چرخید

پیشترها ، می شد
گوش ، بر هر آهنگ
توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد
همصدا با او خواند:
"دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"
"منو رها نمی کنه"
"منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود
و صدا ، ماهرانه بود

پیشترها ، می شد
نعره  و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را
آه_ جانسوز و شکایت ها را
"خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"


پیشترها ، می شد
شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت
به فلانی ، هم تاخت

پیشترها ، می شد
توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید

پیشترها ، می شد
راحت آسوده به "میدان" آمد 
"مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"
"یک دست جعد یار"
"رقصی چنین"
"میانه ی میدان" داشت

پیشترها ، می شد
سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد
ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد

دکتر منوچهر سعادت نوری