ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

اشاراتی به "سرزمین" : از زبان برخی سرایندگان پارسی گوی




نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست/ گنج خرابه‌ی دل اندوهگین ماست 
یاد تو زود چون رود از دل که همرهش/ در اولین قدم نفس آخرین ماست 
بر خاک درگهت چه تفاوت اگر نهیم/ سر ، بر زمین ، که کوی بلا سرزمین ماست ... : محتشم کاشانی 
 
مرا این سرزمین ، ناسازگار است/ به پرویز و سفاهانم ، چکار است 
ز پرویزم بدل چیزی نبوده ‌ست/ چنان دانم که پرویزی نبوده‌ ست 
من این آب وهوای ناموافق/ نمی‌بینم به طبع خویش ، لایق 
کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ ست/ که پندارم در آن ، آتش فتاده‌ ست 
غرض اینست ، کز این آب و خاک است/ که جان غمگین و دل اندوهناک است 
چو باید رفت از این وادی به ناچار/ کجا باید نمود آهنگ_ رفتار... : وحشی بافقی 

    دارم از آسمان زنگاری/ زخم ها بر دل و همه کاری 
با من اکنون فلک در آن حد است/ از جگرخواری و دل‌آزاری 
که به او ، جان دهم به آسانی/ او ستاند ز من ، به دشواری...
خون دل ، می‌چکد ازین نامه / گر به دست ، اندکی بیفشاری
(پاره های جگر ، فرو ریزد / دامنم را ، اگر بیفشاری)...
من که عار آیدم ز جالینوس/ کندم گر به خانه ، پاکاری 
فلک انباز کرده ، ناچارم/ با فرومایگان_ بازاری 
رسد از طعنشان ، به من گاهی/ دل خراشی ، کهن جگرخواری 
اف بر آن سرزمین که طعنه زند/ زاغ دشتی به کبک کهساری... : هاتف اصفهانی  

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد

در خاک‏های تو ای سرزمین من، عشق عزیز من
بی‏خویش و بی‏کران، با چشم‏های باز، با قلب داغدار
همچون شقایقی، رویید سرخ فام
ای سرزمین من، ای سرزمین من
بر خاک‏های تو، در دست مردمت
روییده‏ام به رنج‏، زیرتگرگ و باد
باران ضربه‏ها، طوفان سهمناک
روییده‏ام به رنج‏، همچون چنارها
با پنجه‏های سخت‏، در قلب قلب تو
من ریشه کرده‏ام، ده‏ها هزار سال‏
ای کوه‏های رنج‏، ای چشمه‏های اشک
ای سرزمین من، خواهم که بر تنت‏
پوشم حریر سبز، از هدیه ی بهار
در کوچه‏های شهر، بر سبزه‏های دشت
ای سرزمین من!
خواهم گشاده دست‏، باشی و مهربان
دریای موج زن، از خوشه‏های زرد
چون گیسوی طلا، لغزد به چهره‏ات‏
هر جا غریو کار، هر جا خروش عشق
لای لای مادران، لبخند کودکان، در خواب‏های ناز
خواهم هزار بار، گلگون کنم رخت، در خون قلب خویش‏، اندام خاکیت
ای سرزمین من! ای سرزمین من :‌ آذر ۱۳۳۰ شاهرخ مسکوب

در سرزمین من
بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق٬ بر چهره های سوخته می تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می کند
اما هنوز، در پس آن قله ی سپید٬ خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می بینمش که سایه فکندست بر سرم
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور ٬ ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک یادگار ٬ ای لوح جاودانه ی ایام
ای پاک ، ای زلال تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم برتو دارم، در خویش ننگرم
فانوس یاد توست که در خواب های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب
ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم : نادر نادرپور

اینجا که ماییم سرزمین_ سرد_ سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها ... : مهدی اخوان ثالث

نه، اینجا زلالی علاج عطش نیست
مرا بود باید بدان سرزمینیکه هر بامدادان چو برخیزم از جای
یکی جرعه از کاشی باژگون بلند آسمانش
که خورشید بریان به ژرفای آبی ش باشد شناور بنوشم
و تن‌پوش صبحانه‌ام را سراپای
از ابریشم زرد و نارنجی آفتابش ردائی بپوشم
و هر شامگاهان ، چو در دشت باز شبانش بخوابم
یکی رود الماس ریز و درشت ستاره
ببارد همی تا سحرگاه بر گونه ‌هایم
و نجوای نرم نسیم پگاه اش
کند مست و سرشار از عطر سنگین کاکوتی و پونه ‌هایم : نعمت آزرم

ای تکدرخت شرقی مغرب نشين ، بگو
از آيه های باور و نور و يقين ، بگو
ای شهسوار وادی شعر دری ، بمان
با من ز همصدايی صبح بهين ، بگو
از آشيان سوخته بر شاخه های نور
وز ريشه های سوخته از تفت کين ، بگو
بعد از من و تو ، آبی آن آسمان چه شد؟
تيغ طلوع برآمد از آن آستين ، بگو
صد حنجره صدا به دل واژه ، آب کن
در کوچه های مرده ی شهر غمين ، بگو
از ريشه های آبی_ آواز های نور
با باغهای خسته ی آن سرزمين ، بگو
بس روز ها ، که روزنه ای ديده وا نکرد
وردی برای ختم شب ای بهترين ، بگو : حميرا نگهت دستگيرزاده (شاعره ی افغانی)

دیدار کعبه، قبلهٔ ایمانم آرزوست/ داند خدا، زیارت ایرانم آرزوست
آن سرزمین، که داد به ما عّز و افتخار/ تکریم آن، ‌ز عمق دل‌ و جانم آرزوست
تا مفتخربه زاده ی آن سرزمین منم/تجدیدخاطرات رفته به دورانم آرزوست
دانم که آب رفته نگردد به جوی باز/ از ایلغار آنچه مانده به جا، آنم آرزوست
هر ریزه سنگ کشور من فخر موزه ایست
دیدار موزه ای به وسعت ایرانم آرزوست
دارلفنون و زیور آن لوحه‌های پند/منقوش بر کتیبه ی ایوانم آرزوست
همت بلند دار که مردان روزگار/ زرین نوشته بر در ایوانم آرزوست
سر مست عطر بارش باران به خاک و کاه
گردش به کوچه باغ شمیرانم آرزوست
آن باد آتشین به روز و فرحبخش در شبان
ریزد به جان که عطر فراوانم آرزوست
اینجا به فصل گل نرسد بوی خوش ‌ز گل
عطر گل شکفته به بستانم آرزوست
بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ایم/کوه و کویر کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصرکافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/آن قیل و قال مردم خندانم آرزوست
در استکان تنگ کمر لب گلابتون/ آن چای پر زمایه گیلانم آرزوست
گم کرده راه خانهٔ معشوق وخوش خیال/آواز کوچه باغی‌ رندانم آرزوست
زنهار تا گذر نکنی‌ از دیار دوست/ هشدار صادقانه مستانم آرزوست
حب الوطن که ضامن ابقای کشور است
من مومنم به آن و عزّت ایرانم آرزوست
گویند آرزو نبود عیب بر جوان/ پیرم به سن و آرزوی جوانانم آرزوست
باید وداع عالم فانی نمود و رفت/ خفتن کنار گور نیاکانم آرزوست
دانم که ناا امید نگردم ‌ز لطف حق/ الطاف و مهر آیزد منانم آرزوست
من بس امید وصل ‌ز یزدان طلب کنم
هجران بس است و دیدن یارانم آرزوست
خوش گفته است مولوی از سوز جان و دل‌
کز دیو و داد ملولم و انسانم آرزوست : دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه_ میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو : دنیائی
بر جان و روح_ ما ، تو : تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد

دکتر منوچهر سعا دت نوری