ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

انسان



بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب
در آن بنا* که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند
جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام
وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است
آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است
سعدی** بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام
گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
نیویورک
 
*اشاره به شهر نیویورک (که به نام سیب بزرگ نیز خوانده می شود) و ساختمان سازمان ملل متحد است.
** شعر سعدی : بنی آدم اعضا  ی یک پیکر ند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چوعضوى به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

خشم های یک سراینده

١
وه چه ايام_ خوشي از عمر ، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم  نه بود
واي ازين زندان ، كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد آسمان ، آشفتگي هاي زمان
عصر_ زرين_ جواني ، رفت و پر حسرت گذشت
آنكه با جادوي_ عشق آمد مرا ، افسون نمود
دشمن_ جانم شد او  و از سر_ وحدت گذشت
همدمي  بد خواه_  من  شد آنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني ، بر گشود از بهر_ من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه ، باد و طوفاني بشد تند و مهيب
غرش و پرخاش_ او ، از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق_ شب آمد ، ولي روشن نساخت
چلچراغ_ زندگاني ، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با آتش_ دل ، در ره  او رفت و سوخت
شرح_ اين قصه مجو از من ، كه  از صحبت گذشت

٢
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم

٣
وز طبع_ بد گمان ‌تو ، بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم

٤
فریادهای خشم ، ز اعماق سینه شد
تا سرزمین عشق ، گرفتار_ کینه شد
برج عدو شکست و ز سر واژگونه شد
پیروزمند ، جامعه ای پابرهنه شد

۵
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریا د_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است

٦
گفته ا یم با آ سما ن ، ازحا ل خویش
ا ز میا ن رعد و برق ، آ تش فشا ن
ا ين  ند ا  پیچید ه  ا ند ر کهکشا ن
فصل سرد و با د و توفا ن ، بگذ رد
خشم  و آ سيب ز مستا ن ، بگذ رد
با پرستو ،  ما بها را ن  آ وریم
چشم ، در  راهیم و براين با وریم

٧
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ د یوان
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
٨
بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب
در آن بنا که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند
جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام
وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است
آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است
سعدی بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام
گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی

دكتر منوچهر سعادت نوری


ترانه ی خشم مکن - اجرا : شکیلا
http://www.youtube.com/watch?v=vqHxgHMXEJw

ترانه ی خشم و کینه - احمد آزاد
 http://www.youtube.com/watch?v=TdIWkpX__U0


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

زنجیره ی "دشمن" در برخی سروده ها و گفته ها و ترانه ها


همه نامداران شمشیرزن
برین کینه گه بر شدند انجمن
زمین ، کوه تا کوه ، پرخون کنیم
ز دشمن ، زمین ، رود_ جیحون کنیم : فردوسی توسی

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج
شاخه را مرغ چه داند كه قفس خواهد شد؟ صائب تبریزی

دوستی از دشمن معنی مجوی
آب حیات از دم افعی مجوی
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود : نظامی گنجوی

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر
آخرترا که گفت که از دوستان مپرس؟ صائب تبریزی

دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد : سعدی

اکنون که گل سعادتت ، پربار است
دست تو ز جام می ، چرا بیکار است
می‌خور ، که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز ، چنین دشوار است : حکیم عمر خیام نیشابوری

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا : حافظ

دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست : نظامی گنجوی

دشمن دانا بلندت می‌کند/ بر زمینت می‌زند نادان دوست : ناشناس

از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است
جایی برای کینهٔ دشمن نمانده‌است : اظهری کرمانی

جهان از بد و نیک آبستن است
برون دوست است و درون دشمن است : اسدی توسی

خصـم دانا که دشمن جان است
بهتر از دوستی که نادان است : مکتبی شیرازی

با هر که دوستی ّ خود اظهار می کنم
خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم : ناشناس

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد... : حافظ

درضمیر ما نمی‌گنجد به غیر دوست کس
هر دو عالم دشمن ما باد و ما را دوست بس... : اوحدی

دوش از غم هجرت ، ای بت عهدشکن
چون دوست ، همی گریست بر من ، دشمن
از بس که من از عشق تو می‌نالیدم
تا روز ، همی سوخت ، دل شمع به من : مهستی گنجوی

چه خلاف سر زد از ما ، که در سرای بستی
بر دشمنان نشستی ، دل دوستان شکستی
سر_ شانه را شکستم ، به بهانهٔ تطاول
که به حلقه حلقه زلفت ، نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت ، نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم ، نکند دلی که خستی...
به کمال عجز گفتم ، که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی ، که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر ، تو که حق نمی‌شناسی
به در کنشت منشین ، تو که بت نمی‌پرستی... : فروغی بسطامی

هرکه را دوست شدم ، دشمن جان گشت مرا
بخت من ، دشمن من بود ، عیان گشت مرا : ملک ‌الشعرای بهار

داریم دلی ، صاف تراز سینه ی صبح
در پاکی و روشنی ، چو آیینه ی صبح
پیکار حسود ، با من ، امروزی نیست
خفاش ، بود دشمن_ دیرینه ی صبح : رهی معیری

ای غنچه ی خندان ، چرا خون در دل_ ما میکنی
خاری ، به خود می بندی و ما را ز سر ، وا میکنی
از تیر_ کج تابی_ تو ، آخر کمان شد قامتم
کاخت ، نگون باد ای فلک ، با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم ، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی ، چو با دشمن مدارا میکنی... : شهریار

ای ایران ، ای مرز پرگُهر ، ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان ، پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم ، جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه‌ام ، دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو ، کِی ارزشی دارد این جان ما ، پاینده باد خاک ایران ما... : حسین گل‌گلاب

من ترا ، در تو جستجو کردم/ نه در آن خواب های رویایی
در دو دست تو ، سخت کاویدم/ پر شدم ، پر شدم ز زیبایی
حیف از آن روزها ، که من با خشم/ به تو چون دشمنی ، نظر کردم
پوچ پنداشتم ، فریب ترا/ ز تو ماندم ، ترا هدر کردم... : فروغ فرخزاد

در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد/ بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم ، در برگ فرود آییم
عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم... : سهراب سپهری

ما ، در شبی که بوسه خیانت بود
سیمای مهربان و سرسبز دوست را/ در هاله ی سپید نبوت
با آن زبان سرخ تر از شعله سوختیم/ ما عشق را به بوسه ی نفرت فروختیم
ما ، یار را که نعره ی حق می زد/ در پای داردوزخی دشمن
با سنگ بی تمیزی آزردیم/ ما ، بایزید را به یزیدی گماشتیم
ما ، پارساتر از همه ناپاکان/ ناخن به خون دوست فروبردیم
ما ، کرسی بلند تفکر را مانند نه سپهر معلق/ در زیر پای لنگ تملق گذاشتیم
ما ، برج ها ز جمجمه ها برفراشتیم/ ما ، فتحنامه ها به کفن ها نگاشتیم
ما ، کوردیدگان در جستجوی جوهر دانایی/ انگشت های کورتر از دل را
بر واژه ها و خط ها لغزاندیم... : نادر نادرپور

بودن یا نبودن ، بحث در این نیست ، وسوسه این است
شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن ، همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده
و پرده ، در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد... : احمد شاملو

که بود و کیست دشمنم؟
یگانه دشمن جهان،  هم آشکار ، هم نهان
همان روان بی امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بیکران او، دقیقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها، گذشته ها و یادها... : مهدی اخوان ثالث

گفته می شد هر که با ما نیست ، با مادشمن است
گفتم ، آری این سخن فرموده ی اهریمن است
اهل معنا ، اهل دل ، با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن
قلبهاتان از آهن است؟ فریدون مشیری

روزگاری رفت و مردی برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را ، دشمنی پیدا نشد/ دوستان را ، هم نبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد/ از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم ، دشمن سر رسید/ از میان جمع ، فردی برنخاست
درد ، از درمان گذشت و هیچ کس/ از پی درمان دردی برنخاست... : حمید مصدق

عزیزم ، دخترم ، آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی ، فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون انسان ها
خدایی می کند آنجا... : هوشنگ ابتهاج

شهر خاموش من : آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟... دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

منو با خودت ببر، من حریص رفتنم
عاشق فتح افق ، دشمن برگشتنم
ای بوی تو ، گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن... : ایرج جنتی عطایی

من خراب دل خویشم ، نه خراب کس دیگر
این منم اینکه گشوده ست به من ، تیغه ی خنجر
دشمنم نیست منم ، اینکه تبر می زند از خشم
تا که از ریشه بیفتم ، به یکی ضربه ی دیگر... : اردلان سرفراز

چه كسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی
از كجا كه من و تو شور یكپارچگی را در شرق باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد... : حمید مصدق
 
 زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد
دشمن است آنکه کمر بست به نابودی عدل/ یا که با اهل خرد گشت مداوم به نبرد
حرمت و شوکت ایران کهن داد به باد/ سوی هر فتنه و آشوب بسا روی آورد
مردمان سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم چه آورد و چه کرد
دشمن است آنکه بها داد به سوگ و اندوه/ شیون و ناله و زاری، سر_ هر_ کو گسترد
عزلت و محنت بسیار، پدیدار بساخت/ نفی آزادی و حق کرد ز جمع زن و مرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان
که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد : دکتر منوچهر سعادت نوری

شنیدم که در قم تجاوز گری/ بزد چنگ در دامنِ دختری
شبی بود تاریک و رَه بود گُم/ چنین است رهکورۀ شهرِ قم
بد اندیشگان دشمن نیکی اند/ ازین رو هواخواهِ تاریکی اند
تجاوز گران اند ظـُلمت سرشت/ چه در کُنجِ  مسجد، چه بر طرفِ کشت
چو آن ناجوانمردِ بدکارِ پَست/ به دختر ز نامردمی بُرد دست
دهان بست او را و دامن درید/ شد  آن دخترِ بی نوا ، ناامید
گزیرش نه جز دست و پا کوفتن/ سر ی بر زمینِ  خدا  کوفتن
چو مرغی که در پنجه ی کرکسی/ازین سو به آن سوی می شد بسی
بدو گفت آن مردکِ  نابکار/ که ازمن ترا نیست راهِ  فرار
به هرسوی چرخی،  به سوی منی/ که از پشت و رو ، پیشِ روی منی
چنین است رسم تجاوزگران/ که هرگز نزایند از مادران!
کنون  کشورِ ما همان دختر است/ در افکنده، زیرِ تجاوزگر است
به هرسو که چرخد در آن گیر و دار/ ز دزدِ دَدَش  نیست راهِ  فرار
به احکامِ  نظمی عدو ساخته/ سپاهِ  تجاوز بر او تاخته
عداوت کنند و خصومت کنند/ به نام شریعت حکومت کنند
مگر  شعله ی غیرت مرد و زن/ سرآرد برون از نهادِ وطن
نماند که در چنگ ارباب دین/ بماند چنین زار، ایرانزمین: محمد جلالی چیمه (م.سحر)

همرهت ، نام خوش و برجسته فارس
ای خلیج نیلی و نامی فارس
ای نشسته در کنار قوم پارس
جای تو ، والاترین حد و مکان
در دل و در جان ما ایرانیان
رونق احوال دنیا بوده ای
هرمزت تنگه ، گلوگاه جهان
وصله ی اصلی مرز و بوم ما
غبطه ای ، بر دشمنان شوم ما
ای خلیج نیلی و نامی فارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو ، پاینده هست و مستدام
دکتر منوچهر سعادت نوری


گفته ها

"هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار" : ضرب المثل فارسی
"دشمنان در زندان با هم دوست می شوند" : ضرب المثل فارسی
"چغندر گوشت نگردد، دشمن دوست نگردد" : ضرب المثل فارسی
"دشمنان سه فرقه اند: دشمن و دشمن دوست و دوست دشمن" : ضرب المثل فارسی
"دشمن اگر قویست ، نگهبان قوی تر است" : ضرب المثل فارسی
""سگ نازی آباد دوست و دشمن نمی شناسد" : ضرب المثل فارسی
"خانه اگر پر از دشمن باشه بهتره تا خالی باشه" : ضرب المثل فارسی
"دو کس دشمن ملک و دین‌اند، پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم" : سعدی
"اغلب، دوستان ما از خطرناک‌ترین دشمنان هستند" : آندره ژید
"دشمن هرگز دوست نگردد" : ابوالفضل بیهقی
"دشمنی را با دشمنی علاج نتوان کرد، دشمنی را فقط دوستی زایل کند" : سیدارتا گوتاما
"دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است" : سعدی
"وقتي قلم دست دشمن است از او انتظار نداشته باش كه در تأييد تو و براي تو بنويسد. توقع عاقلانه اين است كه بداني او بدترين چيزها را درباره تو خواهد گفت و نوشت و هر طوري كه بتواند تو را تخريب خواهد كرد" : پیمان فتاحی
"دشمن دشمن من دوست من است" : ضرب المثل عربی - ضرب المثل چینی
"دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم. چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى" : ماهاتما گاندی
"من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله روش مطمئن خود را ادامه مى دهم" : وینستون چرچیل
"دشمن_ بعدی ما ، قرون تاریکست. قرون تاریک بازخواهند گشت، عصر حجر بربال‌های درخشان دانش بازخواهد گشت، چه‌بسا امروز برکت‌های بی‌شمار به‌بشر ارزانی داشته تا یک‌روز مایهٔ نابودی وی شود" : وینستون چرچیل

ترانه ها

ای ایران ای مرز پرگُهر...ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم
مارتیک :من از دشمن نمی ترسم که دشمن های و هو داره تو
 برپا خیز از جا کن بنای کاخ دشمن - سروده ی علی ندیمی
حمیرا : اگر که جهانی مرا شده دشمن
گوگوش : منو با خودت ببر، من حریص رفتنم/عاشق فتح افق ، دشمن برگشتنم
ستار :  دشمنم نيست منم اين که تبر مي زند از خشم
داریوش : نفرین بر دشمن
دشمن دیوانه : سروده ی ایرج خرمدین
دشمن دیوانه : شعر و دکلمه از بهزاد

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

رعد ها و برق ها : در سروده ها و ترانه های این زمانه

شنیده‌اید که روزی به چشمهٔ خورشید
برفت ذره به شوقی فزون بمهمانی
نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده، دید بس گرانجانی
گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهر
گهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی
هزار قطرهٔ باران چکید بر رویش
جفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی
هزار گونه بلندی، هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی... : پروین اعتصامی
 ای خواجه وثوق ، گاه_ غرق_ تو رسد
هنگام_ خمود_ رعد و برق_‌ تو رسد
جامی که شکسته‌ای ، به پای_ تو خلد
تیغی که فکنده‌ای ، به فرق_ تو رسد : ملک‌الشعرای بهار
 به روی سیل گشادیم ، راه خانهٔ خویش
به دست برق سپردیم ، آشیانهٔ خویش
مرا چه حد که زنم بوسه ، آستین ترا
همین قدر ، تو مرانم ، ز آستانهٔ خویش... : رهی معیری
 آن برق_ آه_ ماست ، که پرتو کنند وام
روشنگران_ کوکبه ی بامداد ، از او
شرم از کمند_ طره ی او داشت ، شهریار
روزی که سر به کوه و بیابان نهاد ، از او : شهریار
 دور از گزند و تیررس_ رعد و برق و باد
وز معبر_ قوافل_ ایام_ رهگذر
با میوه ی همیشگیش ، سبزی_ مدام
ناژوی سالخورد ، فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش، دیده ست بارها
بس مرغ های مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار
اندیشناک ، قمری تابستان
اندوهگین ، قناری پاییز
خاموش و خسته ، زاغ زمستان
اما، او با میوه ی همیشگیش ، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف ؟ گفت : بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو ، لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ ؟ چتر به سردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو ، امید بست و رفت : مهدی اخوان ثالث
 من ، مرغ_ کور_ جنگل- شب بودم
برق_ ستارگان_ شب ، از من دور
در چشم من که پرده ی ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران ، بی نور...
یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت
و ز یال او ، شراره فرو می ریخت
یک شب ، که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره ، فرو می ریخت
از لابلای توده ی تاریکی
دستی ، درون لانه ی من لغزید
وز لرزه ای ، که در تن من افتاد
بنیاد_ آشیانه ی من ، لرزید... : نادر نادرپور
 در کجاهستی نهان ای مرغ ، زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری ، از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی ، کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی ، بگو با من
روی جاده ، نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو ، رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر ، زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز ، خاموش است آرام است
از چه دیگر می کنی پروا؟ سهراب سپهری
به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها
که سرو های کهن به دست باد مهیبی به خاک می افتد
در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه
هزار صخره به خاک هلاک می افتد
به وقت زلزله ها مگو کجاست خدا
نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست
در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین
و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد به بیشه های عظیم
صدای عربده ی رعد با تو می گوید که آسمان و زمین
به زیر سم ستوران بادپای خداست... : مهدی سهیلی


یاد باد آن شب بارانی ، که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود ، که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی ، رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان ، به یکی بوسه روا کردی
باد ، هنگامه کنان برخاست ، شمع لبخند زنان بنشست
رعد ، در خنده ی ما گم شد، برق ، در سینه ی شب بشکست
نفس_ تشنه ی تبدارم، به نفس های تو می آویخت
خون_ طبعم ، به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت... : فریدون مشیری
رعد ، می ترکد به خنده ، از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین
و پس نجوای آرامش ، سرد خندی غمزده ، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند
مرغ باران ، می دهد آواز : ای شبگرد
از چنین بی نقشه رفتن ، تن نفرسودت؟ احمد شاملو

مریم ، بیا تا سووشون کنیم
نه اسب تکل کرده ای لازم است ، نه سور و سرنایی
به هم نگاه کنیم فقط ، تا هوا منقلب شود فقط
در تندر و آذرخش_ اشک های ناچکیده مان
شهر وحشت زده ، فتح خواهد شد... : منوچهر آتشی

یاد اون شبا می افتم ، لب اون چشمه ی جاری
که گرفت از ما یه عکاس ، دو تا عکس یادگاری
یکی شون سهم تو بود و یکی شونم مال من بود
کجا فکرشو می کردیم ، آخرش جدا شدن بود
زیر رعد و برق تقدیر ، من و تو با هم شکستیم
توی رؤیا هامون اما ، هنوزم صاف و یه دستیم
توی میدون زمونه ، من و تو بازی رو باختیم
تقصیر طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختیم... : مریم حیدرزاده

رعد می غرد ، سیل می بارد
آخرین اندیشه مادر ، چه خواهی شد؟
آسمان ، گویی ز چشم او ، فرو می بارد این باران
باز ، باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین ، گسترده هر سو ، شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده ، دارد زیر لب نجوا
من ، نشسته تنگدل ، پیش اجاق سرد
دخترم یلدا ، خفته در گهواره اش آرام : هوشنگ ابتهاج

تیر زهرآگین طعنش مانده در چشمان
داده خسته جان بر نیزه ی تنهایی اش بی کس
هیچش آن دستان خون آلوده پنداری به فرمان نیست
آنچه هر سو در افق گه گاه می بیند
شیهه اسبان رعد و نیزه بار آذرخشان است...
بنگر اینجا در نبرد این دژ آیینان
عرصه بر آزادگان تنگ است
کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است
روزگار رنگ و نیرنگ است... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

دیشب، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی ، در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل ، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ، ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش ، ای بوسه ی شیرین تر از جان ، غنچه کردی
گل شدی ، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را ، دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی ، که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم ، چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب ، در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی ، بسترم شد نوبهاری
تا تو ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی :  سیمین بهبهانی

خلوت ِ من قصهء فراق ِ وطن بود/ قصهء دَه سال غُصه خلوت ِ من بود
زانچه کشیدم در این هوای روانسای/ صد به خفا بود اگر یکی به علن بود
بارگه داغ و درد ساحت ِ دل بود/ لانهء رنج و شکنج ، خانهء تن بود
ساغرم آکندهء همارهء زقّوم/ بادهء من زهر در سفال ِ کهن بود
طعم ِ عدم داشت باده ای که به کف بود/ بوی کفن داشت جامه ای که به تن بود
گُلخن ِ من بود اگرچه خیل ِ کسان را/ غربت ِ من باغ ِ یاسمین و سمن بود
دوزخ ِ من بود اگر بهشت ِ زمین بود/ تاوهء من بود اگر بهار و چمن بود
من نه به پای خود این طریق سپردم/ سنگ ِ رهایم ، ستم فلاخن ِ من بود
خانهء اجداد پی سپردهء وحشت/ پهنهء آشوب و پایگاه فتن بود
بر وطنم زیر ران ِ قهر و عداوت/ خنگ ِ زمین باره ای گـُسسته رسن بود
بادی اگر بود ، آشیانه ربا بود/ ابری اگر بود ، آسمانه فکن بود
سیل نوازنده بود و زلزله قواّل/ صاعقه رقّاص و رعد دایره زن بود
گوش ِ زمان کـَر ز بس فغان و هیاهوی/ جان ِ جهان خسته زین تنا و تنن بود
سرخوشی زاغ بود و عشرت ِ کرکس/ شادی ِ خفّاش بود و عیش ِ زغن بود
بال فروبسته زین شقاوت ِ بی مرز/ بر لب ِ قُمری سکوت گرم ِ سخن بود
وعدهء دین زی فراکجای بدآباد/ شهرِ فضیلت نبود ، قعرِ لجن بود
زین ره تیغ و دریغ ، غایت و مقصود/ خانهء رامش نبود ، بیت ِ حَزَن بود
هادی ملّت خدا نبود ، خطا بود/ مصدر ِ دعوی دهان نبود ، لگن بود
جان ِ طبیعت در آستان ِ جنون از/ نعرهء دجّال طبع ِ چاله دهن بود
خدعه زره پوش ِ جهل بود و خرافات/ کینه علمدار ِ مکر بود و محن بود
حاصل ِ صد نسل در حریق فِتـَن سوخت/ حاصل ِ صد نسل در حریق ِ فِتـَن بود
مطلق ِ بیداد در کلام نگنجد/ مطلق ِ بیداد ماورای سخن بود
طبع ِ مرا خار کین خلیده به دل بود
رنج ِ مرا جامهء قصیده به تن بود : محمد جلالی چیمه ( م.سحر)
خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا “گود” هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گردآفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد
تیری که چشم مرا خسته ست، بر کشتنم به خطا جسته ست
“بر پشت زین” ننهادم سر، اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد، گر اعتراض واگر فریاد
“تنها صداست که می ماند” من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد : سیمین بهبهانی
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
آنجا ، که بود ، مهد_ گل و بلبل
دژکام و دامگه_ زاغ و زغن شد
 آرامش و تبسم و شادی ، رفت
دل ها ، اسیر_ حزن و محن شد
نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی آب و رنگ ، دشت و دمن شد
شعر و شعار و هنر واژگونه گشت
شوقی  نماند که  طرف_ چمن شد
بوی سمن ، ز گلزار و باغ رفت
بس کوچ ها ، ز خاکزار وطن شد
 آزاده مردمان ، چه بسا ، نابود
 آن پرچم دیار_ کهن، به کفن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
 رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
دکتر منوچهر سعا دت نوری
چون  پرنده ، همچنا ن بر با ل خویش
گفته ا یم با آ سما ن ، ازحا ل خویش
ا ز میا ن رعد و برق ، آ تش فشا ن
ا ين  ند ا  پیچید ه  ا ند ر کهکشا ن
فصل سرد و با د و توفا ن ، بگذ رد
خشم  و آ سيب ز مستا ن ، بگذ رد
با پرستو ،  ما بها را ن  آ وریم
چشم ، در  راهیم و براين با وریم
دکتر منوچهر سعا دت نوری

صداها و ترانه ها
اجرای صدای باران و رعد و برق توسط یک گروه موسیقی
http://www.youtube.com/watch?v=CEq2SXASZUs
فریدون فرخزاد : اگه رعد آسمون داد بزنه...چون تو مهمون منی، در رو وا نمی کنم
http://www.youtube.com/watch?v=ZswqQNTwfmY
 شهرام ناظری : رعد در حنجره ام پنجره فریاد است
http://www.youtube.com/watch?v=e04erqzM1B0
مرضیه : در آتشم از برق نگاهی
http://www.youtube.com/watch?v=akz5-MwnAAk
هایده : با نگاهی‌ گرمتر از برق سوزان آمدی
http://www.youtube.com/watch?v=gsREPPnEEWE
مهستی : نه برق امیدی نه نور نویدی نه صبح سپیدی
http://www.youtube.com/watch?v=pYJpfdcRtwI

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

آرزو ها و سروده ها و ترانه ها

زمانه ، پندی ، آزاد وار داد ، مرا
زمانه را چو نکو بنگری ، همه پند است
به روز نیک کسان گفت غم مخور، زنهار
بسا کسا ، که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا ، خشم_ خویش دار ، نگاه
که را زبان نه به بند است ، پای دربند است : رودکی
 
در آرزوی_ بوس و کنارت ، مُرِدم
وز حسرت_ لعل_ آبدارت ، مُرِدم
قصه نکنم دراز ، کوتاه کنم
بازآ ، بازآ ، کز انتظارت ، مُرِدم : حافظ
 
 همه هست آرزویم ، که به بینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده‏ ای و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو به ِبُر سر از تنِ من، به ِبَر از میانه، گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی
شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی
نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی
ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی
نظری به سویِ رضوانیِ دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏ : محمد فصیح الزمان رضوانی شیرازی
 
 شب است و آنچه دلم کرده آرزو ، اینجاست
ز عمر نشمرم آن ساعتی ، که او اینجاست
ز چشم‌ شوخ رقیب ای صنم ، چه پوشی روی‌؟
به پوش قلب خود از وی ، که آبرو اینجاست
حذر چه می‌کنی از چشم غیر و صحبت خلق
ز قلب خویش حذر کن ، که گفت‌وگو اینجاست...
خدا و عشق و عفافند ، رهبر_ زن_ خوب
بهشت_ شادی و فردوس_ آرزو ، اینجاست
‌بهار پردهٔ مویین ، حجاب عفت نیست
«‌هزار نکتهٔ باریکتر ز مو ، اینجاست‌» : ملک‌الشعرای بهار
 
 نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لب های من آهی
نه جان_ بی نصیبم را ، پیامی از دلارامی
نه شام_ بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی...
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای ، تنها و سرگردان
نه آرامی ،نه امیدی ،نه همدردی ،نه همراهی
گهی افتان و خیزان ، چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران ، چون نگاهی برنظرگاهی... : رهی معیری
 
 با رنگ و بویت ای گل ، گل رنگ و بو ندارد
با لعلت ، آب_ حیوان ، آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو ، در شهر گفتگویی است
من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت ، از چار سو خریدار
بازار خودفروشی ، این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت ، در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش ، پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی ، کاین آرزو ندارد... : شهریار
 
 قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست ، که دربیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند... : سهراب سپهری
 
 پاییز ، ای مسافر خاک آلوده/ در دامنت ، چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده/ دیگر چه ثروتی ، به جهان داری...
در دامن سکوت_ غم افزایت/ اندوه_ خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده ، می رقصد/ در پرده های مبهم_ پندارم
پاییز ، ای سرود خیال انگیز/ پاییز ، ای ترانه ی محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده/ بر چهره ی طبیعت_ افسونکار: فروغ فرخزاد

آرزو : شعری از فروغ فرخزاد

http://www.youtube.com/watch?v=ah1fpH9Yx_s&list=PL527FEACD69035411

امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست
قراربخش دلم ، تاب گاهواره ی توست
تو ، ای شکوفه ی ایام آرزومندی
بمان ، که دیده ی من ، روشن از نظاره ی توست... : نادر نادرپور
 
 آسمان زیر بال اوج تو بود/ چون شدی دل که خاکسار شدی؟
سر به خورشید داشتی و دریغ/ زیر پای ستم غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه/ سرگذشت تو هم ز یاد رود
آرزومند را غم جان نیست/ آه اگر آرزو به باد رود ...: هوشنگ ابتهاج

پرواز_ دسته جمعی_ مرغابیان_ شاد/ بر پرنیان_ آبی_ روشن
در صبح_ تابناک_ طلایی/ آه ، ای آرزوی_ پاک_ رهایی : فریدون مشیری
 
 بس آرزو ، که در دل من مرد/ چون عشق های دور _جوانی
اما ، امید ، همره_ من ماند/ تنها ، گریستم ، نهانی
مرغ قفس ، اگر چه اسیر ست/باز ، آرزوی پر زدنش هست... : هوشنگ ابتهاج
 
 مفهوم زندگی ، نه به معنای بودنست
در یک گل است ، لذت معنای زندگی
یک جرعه عشق ، با کمی از شهد عاطفه
این است ، راز سبز مداوای زندگی
گلدان لاله های شفق ، خشک شد ز غم
در انتظار یاس شکوفای زندگی
من ماندم و کبوتر و یک باغ_ آرزو
در جستجوی لذت و گرمای زندگی
یعنی کجاست ، آن سر دنیای آرزو
کم کن ز شرح_ حال_ دارزای زندگی : مریم حیدرزاده
 
 به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ، اما تو هادوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را : دکتر شفیعی کدکنی

من همونم که یه روز ، می خواستم دریا بشم/می خواستم بزرگترین ، دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم ، تا به دریا برسم/شبو آتیش بزنم ، تا به فردا برسم... : اردلان سرفراز

ای آنکه ترا از آدمیت یاد است/ دین ، بهر ِ سیاست ، عین ِ استبداد است
آزادی اگر به نام دین می طلبی
این آرزوی تو تا ابد بر باد است : محمد جلالی چیمه (سحر)

جستجو بر آرزو ، دستی معطر می کشد
اشک، افسوسی ، به چشم خسته ی تر می کشد
یار می رقصد دمی ، در یاد های دور عشق
خاطره ، عطر_ عبور- یار را ، سر می کشد
رد_ پای_ آرزو ، در وهم ها ، گم می شود
چون خیالِ عاشقانه ، بی صدا پر می کشد
زان همه بی تابی اش ، جامانده رویایی غریب
رفته سی سال و هنوز ، آهی مکرر می کشد
وای ، بر تاریخ_ ساییده به هتک_ واقعه
وای بر آن فاجعه ، هم آن که نشتر می کشد... : ویدا فرهودی

گل_" آسوری"_ خاک بلور  بود
و نام_ او بسان گل ، " فلور" بود
همه ، در آرزوی_ یک  نگاه اش
دوچشم آبی اش ، صد " کوه_ نور" بود... : دکتر منوچهر سعادت نوری

آرزوی مرگ دارم ،باورم کُن نازنین
خنده ات را زادِ راهِ آخرم کن نازنین
دست و پائی می زنم با دردِ تلخِ زندگی
راحت از درد و دوا و بسترم کن نازنین
صحبتِ نا مَرد مَردُم تسمه از پُشتم کشید
تَن رها از مَردُمِ دَور و بَرم کن نازنین
وای از این آئینه داران،این کِدر،آن کَج نما
تا نبینم ،نشنوَم ،کور و کَرم کن نازنین
خواهشِ یاغی فقط یک جَو صداقت بوده است
از صداقت ، جرعه ای در ساغرم کن نازنین : دکتر کریم سهرابی (یاغی)

باشیم همچو کودک و بالغ ، به یک زمان
فریاد_ خود ، به اوج_ فلک ، بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ_ باستان
اما ، ز کاروان جهان ، باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ، ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر ، بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما ، به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان ، نگشته ایم
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم

دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
هایده - از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
http://www.youtube.com/watch?v=b62DOSSCDJU
 گوگوش - آرزو داشتم برم ، تا به دریا برسم/ شبو آتیش بزنم ، تا به فردا برسم
 http://www.youtube.com/watch?v=ty47CWg_3Kk
 http://www.youtube.com/watch?v=G5Iw9pZ0C0k
بنان - بهار آرزو
http://www.youtube.com/watch?v=RXEmcuwaB1I
مرضیه - سراب آرزو
http://www.youtube.com/watch?v=xzy8iZ4mZaM
احسان خواجه امیری - آرزو
http://www.youtube.com/watch?v=c_YD42JHZpI
محمد حشمتی - آرزو
http://www.youtube.com/watch?v=M1x4FQYu9wM
همایون شجریان - خورشید آرزو
http://www.youtube.com/watch?v=Hh3eDThf-BE

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

عشق و شور و مستی : در برخی از سروده ها و ترانه ها


امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب
با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم
غم به روئین تنی جام می انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم
روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی
منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش
یاد پروانه زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح
سینه آئینه خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی
غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم : شهریار
 
 تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم
آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم
شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج
گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم
چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته
من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم
شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست
روزها افسرده ام چون آب و شب ها آتشم
اشک جانسوزم اثر ها چون شرر باشد مرا
قطره ی آبم به چشم خلق اما آتشم
در رگ و در ریشه من این همه گرمی ز چیست؟
شور عشقم یا شراب کهنه ام یا آتشم؟
از حریم خواجه شیراز می آیم رهی
پای تا سر مستی و شورم سراپا آتشم : رهی معیری
 
 من به مردی وفا نمودم و او/ پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد/ غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود/ خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم/ پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من/ جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را/ بوسه های نداده بسیار ست
باز هم در نگاه خاموشم/ قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه/ فتنه های نهفته ای دارم
بازهم می توان به گیسویم/ چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم/ پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم/ دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ/ می دهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی/ ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت/ تکیه گاهی ست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست/ حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش/ بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد/ غارتم کرده داد می خواهم
دل خونین مرا چکار آید/ دلی آزاد و شاد می خواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست/ بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید/ که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد/ پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم/ دل آشفته حال غافل را : فروغ فرخزاد
 
 در سوختن دلیرم در نغمه یکه تازم
چنگم که می خروشم شمعم که می گدازم
با بال نغمه هر صبح بر آسمان شوقم
با چنگ زهره هر شب در عرش اهتزازم
پروانه می گریزد از آتش درونم
شمعست و اشک حسرت هنگام سوز و سازم
خوش دولتیست آن دم کز عشق و شور و مستی
در حالت دعایم در خلوت نیازم
کی می رود ز یادم آن جذبه ها که گاهی
با ندبه در سکوتم با گریه در تمازم
تاری ز زلف یاری یک شب به چنگم آمد
گفتم که چیستی گفت من قصه ای درازم
چشمان او به مستی گفتا که دلفریبم
ناز نگاه گرمش گفتا که دلنوازم
من نغمه ام سرودم نایم نوای عودم
با ناله در عراقم با مویه در حجازم
سلطان وقت خویشم در زیر قصر گردون
با یار همزبانم وز خواجه بی نیازم
دیوانه ی زمانم در عشق جانفشانم
مجنون کوچه گردم فرهاد یکه تازم : مهدی سهیلی
 
 گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم... : حمید مصدق
 
 ای عطر بهار زندگانی/ ای ماه شکفته ی دل افروز
ای پیک دیار عشق و مستی/ ای جام شراب خنده آموز
یک لحظه به پیچ در مشامم/ یک شب بنشین بر آسمانم
یک بار بزن در نیازم/ یک جرعه بریز بر زبانم : فرخ تمیمی
 
 قهر مکن ای فرشته روی دلارا
ناز مکن ای بنفشه موی فریبا
بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسندیده نیست ای گل رعنا
شاخه ی خشکی به خارزار وجودیم
تا چه کند شعله های خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ این همه شیرین
چهره پر از خشم و قهر این همه زیبا
ناز ترا می کشم به دیده ی منت
سر به رهت می نهم به عجز و تمنا
از تو به یک حرف ناروا نکشم دست
وز سر راه تو دلربا نکشم پا
عاشق زیباییم اسیر محبت
هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
تنها تنها به عشق روی تو تنها
بوی بهار است و روز عشق و جوانی
وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا
خنده گل را ببین به چهره ی گلزار
آتش می را ببین به دامن مینا
ساقی من جام من شراب من امروز
نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا
آه چه زیباست از تو جام گرفتن
وزلب گرم تو بوسه های گوارا
لب به لب جام و سر به سینه ی ساقی
آه که جان می دهد به شاعر شیدا
از تو شنیدن ترانه های دل انگیز
با تو نشستن بهار را به تماشا
فردا فردا مگو که من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا
بس کن ز بی وفایی بس کن
بازآ بازآ به مهربانی بازآ
شاید با این سرودهای دلاویز
باردگر در دل تو گرم کنم جا
باشد کز یک نوازش تو دل من
گردد امروز چون شکوفه شکوفا : فریدون مشیری
 
 این طرف آینه ، دیدار من/ نقش برآن صورت دلدار من
او همه ی ما در این آینه/ نقش خدا بود دراین آینه
آینه ای پاک تر از آب پاک/ نقش پذیرنده تر از موم و لاک
پرده گرفت از رخ زیبای دوست/ تا که عیان گشت سراپای دوست
شد همه اجزای جهان منجلی/ نقش بر این آینه ی صیقلی
گر چه به مرآت لقای خداست/ به نگری ما و من و ماسواست
گنج نهانی شده اینسان عیان/ تا که شود راز اناالحق بیان
جوشش عشق است که جان می دهد/ هستی و مستی به جهان میدهد : محمود سراجی (شاهد)

دفتر خاطرات
هرگاه که می کنم مروری
بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد
ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت
آسا ن چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز
اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی
بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی
سرخوش همه جا ، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن
گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن
یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت
یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود
شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال
پرتاب نموده ریزه ای سنگ: دكترمنوچهرسعادت نوري
 
ترانه ها
گلهای رنگارنگ - پوران : یارب در این غوغای هستی/ دنیای عشق و شور و مستی/ دستی نگیرد دست من
http://www.youtube.com/watch?v=HMtIQe8Am3U
من مست می عشقم، من مست می عشقم
http://www.youtube.com/watch?v=_k1uTUL8xtw
جشن عشق و شور
http://www.youtube.com/watch?v=JdEUJmR4-6k
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

شبنم : از دیدگاه برخی سرایندگان این زمانه



اینجا ستاره ها ، همه خاموشند
اینجا فرشته ها ، همه گریانند
اینجا ، شکوفه های گل مریم
بی قدرتر ، ز خار بیابانند
اینجا ، نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره ، نمی بینم
نوری ، ز صبح روشن بیداری
بگذار ، تا دوباره شود لبریز
چشمان من ، ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود ، که پرده بر اندازم
از چهر_  پاک_ حضرت_ مریم ها... : فروغ فرخزاد

بگذار تا چو ابر ، بگریم به سوگ_ خویش
بگذار تا غبار غمی ، در هوا کنم
بگذار تا چو شبنمی ، از گل فرو چکم
خورشید را ، به حسرت خود آشنا کنم : نادر نادرپور

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ، در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد : ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم ، سیب_ سرخ_ خورشید
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم... : سهراب سپهری

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش ، از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد... : مهدی اخوان ثالث

در نوازش های باد، در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود، خون گرم زندگی جوشیده بود
نوشخند مهر آب، آبشار آفتاب، در صفای دشت من کوشیده بود
شبنم آن دشت از پاکیزگی، گوییا خورشید را نوشیده بود
روزگاران گشت و گشت، داغ بر دل دارم از این سرگذشت
داغ بر دل دارم از مردان دشت
یاد باد آن مهربانی های باد، یاد باد آن روزگاران یاد باد
دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط، سنگلاخی سرد بر جا مانده است
آسمان از ابر غم پوشیده است، چشمه سار لاله ها خوشیده است
جای گندم های سبز، جای دهقانان شاد، خارهای جانگزا جوشیده است
بانگ بر میدارم از دل، خون چکید از شاخ گل، باغ و بهاران را چه شد
دوستی ، کی آخر آمد ، دوستداران را چه شد
سرد و سنگین، کوه می گوید جواب: خاک، خون نوشیده است : فریدون مشیری

تو بالنده ای از سپهر بلندی
تو مهری، تو ماهی، تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری، تو شعری، تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، تو جانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی، تو خورشید خاکی... : حمید مصدق

فردا که چشم بگشایم، از تپه ی روبرو
سرازیر خواهی شد به آنسوی دامنه اما
و پنجره ام ، برای ابد گشوده خواهد ماند
سپیده دم، زنبق ها بیدار می شوند غوطه ور در شبنم
و بوی آویشن و بابونه، از آغوشم خواهد گریخت... : منوچهر آتشی

دل من در دل شب، خواب_ پروانه شدن می بیند
مهر ، صبحدمان ،داس به دست، خرمن_ خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی، پر_ مرغان_ صداقت آبی، دیده در آینه ی صبح، تو را می بیند
از گریبان_ تو صبح_ صادق، می گشاید پر و بال
تو گل_ سرخ_ منی، تو گل_ یاسمنی
تو چنان شبنم_ پاک_ سحری، نه از آن پاک تری... : حمید مصدق

گر عاشقی ، بیا و ببین لطف_ عشق را
شبنم ، چه نرم ، بوسه زند بر دهان_ گل
الماس_ دانه دانه ی شبنم به گل نگر
بس دیدنی ست چهره ی گوهر نشان گل
دست_ بهار ، گوهر باران_ صبح را
همچون نگین ، نشانده چه زیبا ، میان گل... : مهدی سهیلی

تو می روی و دیده ی من ، مانده به راهت
ای ماه سفر کرده ، خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده ، سفر کردی و دارم
از اشک روان ، آینه ای بر سر راهت
باز آی ، که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگه_ سلطنت_ عشق ، گناهت
آیینه ی بخت_ سیه_ من شد و دیدم
آینده ی خود ، در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم ، که ندارم
بال و پر پرواز ، به خورشید نگاهت
بر خرمن_ این سوخته ی دشت محبت
ای برق ، کجا شد نگه گاه به گاهت؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

آنجا ، که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده ی شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل ، زبان
در پرتو نگاه_ خوشت ، شبروی خیال
راه_ بهشت گم شده ی آرزو گرفت
چون سایه ی امید ، که دنبال_ آرزوست
دل ، نیز بال و پر زد و دنبال_ او گرفت... : هوشنگ ابتهاج

تو از کدوم قصه ای، که خواستنت عادته، نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی،که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی، قاصد شکفتنی، توی بهت و دغدغه، ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر، نه خدا یا شبنمی، قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر، من حریص رفتنم، عاشق فتح افق، دشمن برگشتنم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من، چه خوبه با تو رفتن، رفتن، همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه، هم سفر تو بودن، هم قدم جاده ها، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر، بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو، دم واپسین نداشت
آخر_ شعر سفر، آخر عمر منه، لحظه ی مردن من، لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر، اي تو تكيه گاه من، خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر، من حريص رفتنم، عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر : ایرج جنتی عطایی
اجرا : گوگوش
http://www.youtube.com/watch?v=c67VoWoNgOg

بر گل ، به اشتیاق تو ، شبنم گذاشتند
در کوچه های عاشق دل ، غم گذاشتند
تو مثل یاس ، پاک و سپید و مقدسی
نام مرا ، به عشق تو مریم گذاشتند : مریم حیدرزاده

واژه ها ،  چون شبانه می رویند
شبنم_ صبح ، در پگاه باشند

سخن از عاشقان ، اگر گویند
عطر_ خود را  به راه ما پاشند

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

اشاراتی به "تمدن" : در زنجیری از سروده ها



در شهر بند مهر و وفا ، دلبری نماند
زیر_ کلاه_ عشق و حقیقت ‌، سری نماند...
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند
دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ
ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور
بی‌ درد و داغ‌ ، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست
نادیده داغ مرگ پسر ، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ
دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام
وز ظلم و جور لشکریان ‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می ‌، کاندرین بساط
پر ناشده ز خون جگر ، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین
کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان ‌، خدایی و پیغمبری نماند... : ملک ‌الشعرای بهار

به هنگامی که نادانی به گیتی حکمفرما بود
تمدن در جهان همخوابه ی سیمرغ و عنقا بود
در ایران کیش زرتشت آفتاب عالم آرا بود
هُمای فتح و نصرت همعنان پرچم ما بود
ز بام قصر دارا سر زدی خورشید دانایی
وزو تابیده در آفاق انوار توانایی
جهان را تا جهانبان بود زنده نام ایران بود
خوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود
ز سرو و سوسن دانش یکی زیبا گلستان بود
هزار آوای این گلشن هزاران در هزاران بود
جمال گلبُنانش مایه ی اقبال و پیروزی
نوای دلپذیر بلبلانش دانش آموزی
فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد
در ایران خوان یغما دید و ترکتازی کرد
گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد
فلک این شیرگیر آهو شکار گرگ و تازی کرد
وطنخواهی در ایران خانمان بر دوش شد چندی
به جز در سینه ها آتشکده خاموش شد چندی
بدانی با جان پاک موبدان آزارها کردند
سر گردن فرازان را فراز دارها کردند
که تا احرار در کار آمدند و کارها کردند
به شمشیر و قلم با دشمنان پیکارها کردند
نخستین فتح و فیروزی نصیب آل سامان شد
به دور آل سامان کار این کشور به سامان شد
گه ِ آن شد که ایرانی سبک خواند گران جانی
به یاد آرد زبان و رسم و آیین نیاکانی
دگر رَه مادر ایران ز ِ نسل پاک ایرانی
مثال رودکی زایید و اسماعیل سامانی
جمال صبح از بند نقاب شب هویدا بود
ولیکن انتظار وعده ی خورشید بر جا بود
که تا در عهد شاه غزنوی شاه ادب موکب
در آفاق ادب تابید آذرگون یکی کوکب
کزو چون روز روشن شد عجم را اَندُه آگین شب
چو خورشید جهان افروز چرخ چارُمش مرکب
پدید آمد یکی فرزند فردوسّی توسی نام
سترون از نظیر آوردن وی مادر ایام... : محمد حسين شهریار

شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین بر ساده لوحان ، آفرین... : نیما یوشیج

فاتح شدم ، خود را به ثبت رساندم
خود را ، به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم ، به یک شماره مشخص شد
پس ، زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
دیگر ، خیالم از همه سو راحت است
آغوش_ مهربان_ مام_ وطن
پستانک_ سوابق_ پر افتخار_ تاریخی
لالایی_ تمدن و فرهنگ
و جق و جق ، جق جقه قانون... : فروغ فرخزاد

به جز پهنه هایی پر از دود و آتش، به جز سیل کشتار و بیماری و خون
به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت، به جز دوزخی واژگون و دگرگون
به جز تندبادی که آهسته خواند، سرود غم خویش در گوش هامون
به جز انتقامی چنین تلخ و نارس، بگو با من ای دل ، چه ماندست با کس؟
شما ای امیران ، شما ای بزرگان، شما ای همه سرنشینان والا
شما ای همه کاخداران بی غم، شما ای همه جنگجویان دانا
چه نازید بر داستانهای تاریخ؟، چه بالید بر زورمندان فردا؟
بمیرید ، زیرا به مردن سزایید، بمیرید ، زیرا که آفت شمایید
از آن بیم دارم که آتشفشان ها، گشایند روزی دهان های خونین
از آن بیم دارم که دریای وحشی، دگرگونه سازد یکباره آیین
همه خانه ها ، شهرها ، کوهساران، فرو ریزد و سوزد از شعله ی کین
ز هم بگسلد آسمان های آبی، فرود آید این گنبد ماهتابی
شگفتا ، درین شامگاهان وحشت، خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب، به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی، رهایی چه بخشید بد گوهری را؟
ببندید ، چونان که دانید راهش، جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی، ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و آن روز شیرین، که کیفر دهد خشم او بر گناهان
به تنگ آمدم زین همه کینه توزی، خوشا زیستن در میان سیاهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت؟ نادر نادرپور

باشیم همچو کودک و بالغ ، به یک زمان
فریاد_ خود ، به اوج_ فلک ، بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ_ باستان
اما ، ز کاروان جهان ، باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ، ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر ، بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما ، به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان ، نگشته ایم
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم : دکتر منوچهر سعادت نوری


ای مصر ،‌ای شرافتِ اعصار
مهدِ خدا و معبدِ اصنام
گهواره ی تمدن_ دیرین
منزلگه_ الهۀ الهام
خاکت ، نگارگاهِ سرآغاز
بامت ، شگفت زای سرانجام
دیریست شبچراغ جهانی
دور از حجابِ شُبهه و ابهام
آئینۀ شگفتی_ انسان
اسرار_ درنهفته به اجرام
بودی تو و نبود سکندر
نی سام بود و حام و نه آرام
مگذار ، تا سپاه تحجّر
با سر ، ترا درافکنَد از بام
جاری کند ، به نیل درت خون
جان سوزدت ، به خرمنِ اهرام... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 

ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه داری؟
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ها ی پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

دلباخته ی عشق : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


 
 
عشق او ، باز اندر آوردم به بند/ کوشش بسیار ، نامد سودمند
توسنی کردم ، ندانستم همی/ کز کشیدن ، سخت تر گردد کمند
عشق ، دریایی کرانه ناپدید/ کی توان کردن شنا ، ای هوشمند
عشق را خواهی ، که تا پایان بری/ بس بباید ساخت ، با هر ناپسند
زشت ، باید دید و انگارید خوب/ زهر ، باید خورد و انگارید قند : رابعه ی بلخی
 
منزلگه دل ها ، همه کاشانه ی عشق است
هر جا که دلی گم شده ، در خانه ی عشق است
ویرانه ی جاوید بماند ، دل بی عشق
آن دل شود آباد ، که ویرانه ی عشق است
فرزانه در آید به پری خانه ی مقصود
هر کس که در این بادیه ، دیوانه ی عشق است
پیمانه ی زهر فلکم ، تلخ نسازد
این حوصله ، تلخی کش پیمانه ی عشق است
هر کس به لبش گرم شود ، چشم تبسم
با او ننشینند ، که بیگانه ی عشق است
عرفی ، دل و دین باخته ای ، دلخوش او باش
این ها ، ثمر_ کاشتن_ دانه ی عشق است : عرفی شیرازی
 
دل من خواهی ، ای ترک و ندانی که خطاست
از چو من عاشق دلباخته ، جان باید خواست
دل من خواهی و پاداش مرا ، بوسه دهی
هرکه زینسان دل من خواهد ، بدهم که رواست... : ملک ‌الشعرای بهار
 
در سیر طلب ، رهروی کوی دل خویشم
چون شمع ، ز خود رفتم و درمنزل خویشم
جز خویشتنم نیست پناهی ، که در این بحر
گرداب نفس باخته ام ، ساحل خویشم
درخویش سفر می کنم ، از خویش چو دریا
دیوانه ی دیدار_ حریم_ دل_ خویشم
بر شمع و چراغی ، نظرم نیست درین بزم
آب گهرم ، روشنی محفل خویشم
در کوی جنون ، می روم از همت عشقش
دلباخته ی راهبر_ کامل_ خویشم
با جلوه اش ، از خویش برون آمدم و باز
آیینه صفت ، پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده ی برق سحر ، از حاصل خویشم: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 
باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر ، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست ؟ کو ؟ فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی
 
باختم در عشق ، هر چه داشتم
یک پشیزی بهرِ خود ، نگذاشتم
باز هم ، می بازم اش ، بارِ دگر
در بساطم ،چیزی ار ، می داشتم
اینک ، این من ، پاکبازی آس و پاس
خویشتن را ، قهرمان ، انگاشتم
در بیابان ، پا برهنه ، تنگ دست
در خطا ، هر جا قدم بر داشتم
گر چه پُشتم ،اینهمه طاقت نداشت
درد ، پُشتِ درد ، می انباشتم
دانه ای ، روُیا تر ، از قلبِ بهار
بُردم و ، در شوره زاران کاشتم
سوختم خود را ، و بَر ، خاکسترم
از ندامت ، بیرقی افراشتم
سخت و سنگین است ، یاغی ، جُرمِ من
عاشقی را ، ساده می پنداشتم : دکتر کریم سهرابی (یاغی)
 
باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها ، بر رخ و بر این لب_ بگداخته ریخت
 
موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل ، به یک بستر_ خودساخته ریخت
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 
 
ترانه ها
سلام ستار - مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
http://www.youtube.com/watch?v=0UR639HJ7cI
گٔلبانوی ستار - طفلی دلم بد جور خودش رو باخته
http://www.youtube.com/watch?v=ohpNfpHGYHI
 قمار زندگی مهستی - این منم که قمارو باخته
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

آتشفشان : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها



چو گل را دید ، هوش از وی جدا شد
ز خجلت بود اگر ، گویی چرا شد
دلش از شرم گل ، آتشفشان گشت
شد آبی و عرق ، از وی روان گشت
به زاری ، پیش آن سیمین بر افتاد
چنان ، کز گرمیش آتش در افتاد ... : عطار نِیشابوری

ترسم در این دل های شب ، از سینه آهی سر زند
برقی ز دل بیرون جهد ، آتش به جایی در زند
از عهده چون آید برون ، گر بر زمین آمد سری
آن نیمه‌ های شب که او ، با مدعی ساغر زند
کوس نبرد ما مزن ، اندیشه کن کز خیل ما
گر یک دعا تازد برون ، بر یک جهان لشکر زند
آتشفشان است این هوا ، پیرامن ما نگذری
خصمی به بال خود کند ، مرغی که اینجا پر زند... : وحشی بافقی

غنیمتی شمرید ، ای برادران عزیز
به بوی "یوسف" گمگشته ، "ابن یامین" را
به شعله‌ ای ، دم آتشفشان بر افروزم
چراغ مجلس_ ناهید و شمع پروین را ... : خواجوی کرمانی

جوانی ، حسرتا با من ، وداع جاودانی کرد
وداع جاودانی ، حسرتا با من ، جوانی کرد
بهار زندگانی ، طی شد و کرد آفت ایام
به من کاری ، که با سرو و سمن ، باد خزانی کرد
قضای آسمانی بود ، مشتاقی و مهجوری
چه تدبیری توانم ، با قضای آسمانی کرد
شراب ارغوانی ، چاره رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون ، که چهرم ارغوانی کرد
هنوز از آبشار دیده ، دامان رشک دریا بود
که ما را سینه ی آتشفشان ، آتشفشانی کرد... : شهریار

به داغت ، آرزو مرد و هوس سوخت
در این آتشفشان ، حتی نفس سوخت
خدایا ، سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من ، در قفس سوخت : مهدی سهیلی

تنهاترین صدای جهانم که هیچ گاه ، از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمی رسم
من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه ، تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم
تنهاتر از خدا ، در کار آفرینش مستانه ی جهان
تنهاتر از صدای دعای ستاره ها ، در امتداد دست درختان بی زبان
تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم ، در شهر خفتگان ، هان ای ستیغ دور
آیا بر آستان بهاری ، که می رسد
تنهاترین صدای جهان را سکوت تو ، کان انعکاس تواند داد؟
آیا صدای گمشده ی من نفس زنان ، راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟
آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من ، آتشفشان تازه تواند کرد؟
آه ای خموش پاک ، ای چهره ی عبوس زمستانی ، ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت ، بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟ آیا تو را دوباره توانم دید؟ نادر نادرپور

پنداشتی چون کوه ، کوه_ خاموش دمسردم؟
بی درد ، سنگ ساکت بی دردم؟
نی ، قله ام ، بلندترین قله ی غرور
اینک درون سینه ی من ، التهاب هاست
هرگز گمان مبر ، شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند ، نستوه کوه_ ساکت و سردم لیک
آتشفشان_ مرده ی خاموشم : حمید مصدق

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟ سیمین بهبهانی

به او بگو : نمی توانم ، به او بگو : اسبم مرده
وایستگاه قطار ولایتمان را شورشی نومیدی در اختیار گرفته
که دست ها و آهن ها را ، به گروگان دارد...
به او بگو : اصلا نمی تواند
بندی که او را به این جا ، طویله کرده
از جنس ریسمان و حلقه ی زنجیر نیست
از نوع ریشه های سرد آتش فشان های اعماق است که او را
شاید به ریشه های سرد آتشفشان دیگر گره زده اند
و او اگر بخواهد هم ، باید تمام جهنم ها را بردارد با خود و راه بیفتد
اصلا بگو : دروغ می گوید ، این شیاد و این ها بهانه است
بگو که از کجا معلوم که آن شورشی نومید و آن پرنده های تاریک
و آن جهنم سرد ، خود او نیستند؟ به او بگو : منوچهر آتشی

آسمان گویا دگر باید به ما یاری کند
بس که نامردی به ایران مردم آزاری کند
شهریار شاعران کو تا که از مرغِ سحر
همدلی را، خواهشِ نالیدن و زاری کند؟
از دماوندش بخواهد شعله‌ای آتش‌فشان
تا دمِ ضحّاکیان افسانۀ خواری کند
یا به ماه آسمان گوید ز دل بگرفتگی
در غم ایران زمین از دیده خون جاری کند
کاوه‌ای آیا بود یکباره برخیزد ز جای
دادخواهانی چو خود را هم علمداری کند؟
سلطۀ عمّامه پیچان، ای خدا، گو تا به کی
در عبای طاعت‌ات، تمرین عیّاری کند؟
در حدیثی کز دل سنگ آه ها برخاسته
آسمان سنگی مگر یک معجزِ کاری کند : دکتر باقر پرهام


چون پرنده ، همچنان بر بال خویش
گفته ایم با آسما ن ، ازحال خویش
از میان رعد و برق ، آتشفشا ن
اين  ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل_ سرد و باد و توفان ، بگذرد
خشم  و آسيب زمستان ، بگذرد
با پرستو ،  ما بهاران  آوریم
چشم ، در  راهیم و براين باوریم
دکتر منوچهر سعا دت نوری

ترانه ی آتشفشان خاموش ، اجرا : صفورا احمدی
http://www.youtube.com/watch?v=5AQY44x7Jtw
ترانه ی آتشفشان ، اجرا : اوین آغاسی
http://www.youtube.com/watch?v=6Ka2SayBfn0