ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

خواب : در زنجیری از سروده ها



١ - در برخی سروده های کهن

زیر خاک اندرونت ، باید خفت
گرچه اکنونت ، خواب بر دیباست : رودکی

دلش ، گشت پربیم و سر ، پرشتاب
وز او دور شد ، خورد و آرام و خواب.. : فردوسی

بی همگان به سر شود ، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی‌شود
دیده ی عقل ، مست_ تو ، چرخه ی چرخ ،پست_ تو
گوش_ طرب به دست_ تو ، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند ، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند ، بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر_ من و خمار_ من ، باغ_ من و بهار_ من
خواب_ من و قرار_ من ، بی‌تو به سر نمی‌شود... : مولوی

آنانکه محیط_ فضل و آداب شدند
در جمع_ کمال ، شمع_ اصحاب شدند
ره ، زین شب_ تاریک نبردند برون
گفتند ، فسانه ‌ای و در خواب شدند
***
در خواب بدم ، مرا خردمندی گفت
کز خواب ، کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور ، که به زیر خاک می‌باید خفت
***
عمرت تا کی ، به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش ، که عمری که اجل در پی_ اوست
آن به ، که به خواب یا به مستی گذرد
***
برخیز ز خواب ، تا شرابی بخوریم
زان پیش ، که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ، ناگه روزی
چندان ندهد زمان ، که آبی بخوریم
***
برخیزم و عزم_ باده ی ناب کنم
رنگ_ رخ خود ، به رنگ_ عناب کنم
این عقل فضول پیشه ، را مشتی می
بر روی زنم ، چنانکه در خواب کنم : حکیم عمر خیام

وه که گر من بازبینم ، روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم ، کردگار خویش را
یار بارافتاده را ، در کاروان بگذاشتند
بی‌وفا یاران ، که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را ، خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند ، یار خویش را
همچنان امید می‌دارم ، که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد ، امیدوار خویش را
رای رای توست ، خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم ، اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت ، پای در گل ماند ماند
گو دگر در خواب خوش بینی ، دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن ، خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان ، هر کسی در دین خویش
قبله‌ای دارند و ما ، زیبا نگار خویش را... : سعدی

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب ، دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد ، به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من ، خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود ، گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان ، خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه ، به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ی ما ، نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه ، که چون توبه ی حافظ بشکست : حافظ

نه از خواب و از خورد ، بودش مزه
نه بگسست ، از چشم او نایزه... : عنصری

نیز چه خواهی دگر ، خوش بخور و خوش بزی
انده فردا مبر ، گیتی خواب است و باد... : منوچهری

از این خواب ، اگر کوته است ار دراز
گه_ مرگ ، بیدار گردیم باز... : اسدی توسی

ز تو ، منازل ملک است ، ممتلی از خوف
ز تو ، قواعد دین نیست ایمن از تغییر
به بند و حبس سزایی ، که از تو دیوانه
امور دنیی و دین ، درهم است چون زنجیر...
ز قید شرع ، که جان است بندهٔ حکمش
دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر
به نزد زنده‌دلان ، بی‌حضور خواهی مرد
که خواب غفلت تو ، دارد اینچنین تعبیر... : سیف فرغانی

وقت است که از خواب جها لت ، سر خویش
برکنی تا بسرت ، بر وزد از علم نسیم... : ناصرخسرو

هرچیز که هست ، ترک می باید کرد
وز ترک اساس برگ ، می باید کرد
در ترک تعلق از بدن راحت هاست
از خواب ، قیاس مرگ می باید کرد : خواجه عبداﷲ انصاری

خواب ناید دختری را ، کاندر آن باشد که باز
هفته ٔ دیگر ، مر او را خانه ٔ شوهر برند... : سنائی

برای بوی وصال تو ، بنده ٔ بادم
برای پاس خیال تو ، دشمن خوابم... : خاقانی

می حرام است در آن بزم ، که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه ، که بیماری هست
با پريشان نظري بس که بدم ، مي شکنم
هر کجا آينه اي ، بر سر بازاري هست... : صائب تبریزی

خواب ، خون در بدن فسرده کند
زندگان را ، به رنگ_ مرده کند... : اوحدی مراغه‌ای

از پختگی است ، گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد ، صدا بلند؟
سنگین نمی‌شد اینهمه خواب ستمگران
گر می‌شد از شکستن دلها ، صدا بلند
هموار می‌شود به نظر بازکردنی
قصری که چون حباب شود ، از هوا بلند
رحمی ، به خاکساری ما هیچ‌کس نکرد
تا همچو گردباد نشد ، گرد ما بلند... : صائب تبریزی

دوش در خواب ، لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما ، به بود از عالم بیداری ما
بی کسی بین که نکرده‌ست به شبهای فراق
هیچکس غیر غم روی تو ، غم‌خواری ما... : فروغی بسطامی

٢ - در برخی سروده های این زمانه

گویند عارفان ، هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا ، طلاست
فرخنده طائری ، که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره ، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای ، کار جان گزین
تن پروری چه سود ، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم ، فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست ، خواب و خاست... : پروین اعتصامی

شرح داغ دل پروانه ، چو گفتم با شمع
آتشی ، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ، ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل ، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد
بر سر_ آتش_ جور_ تو ، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم : محمد فرخی یزدی

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم ، نقابها
آشفته شد به دیدهٔ عشاق ، خوابها
استارگان تافته بر چرخ_ لاجورد
چونان که اندر آب ، ز باران حبابها... : ملک‌الشعرای بهار

سیمگون شد مو و غفلت ، همچنان بر جای ماند
صبحدم ، خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی ، دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم_ مصلحت بینم هنوز : رهی معیری

جوانی شمع ره کردم ، که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری ، آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی ، کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین ، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند ، همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل ، شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود ، شهد شادمانی را... : شهریار

هر شب ، که در به روی من آهسته واکنی
در چشم خوابناک تو خوانم ، ملامتت
گویی به من ، که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را ، که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی ، و نمی گویمت جواب
مادر ، چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت؟
مادر ، چه سود از این که براندازم این نقاب؟... : نادر نادرپور

چون نگهبانی که در کف ، مشعلی دارد
می خرامد شب ، در میان_ شهر_ خواب آلود
خانه ها ، با روشنایی های رویایی
یک به یک ، در گیر و دار بوسه ی بدرود... : فروغ فرخزاد

جهان ، آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت ، در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت ، که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش
فرو می خواندم در گوش ، میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت ، گرانبار است
جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت ، نقش دیوار است : سهراب سپهری

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته... : احمد شاملو

کاش از عمر شبی تا به سحر ، چون مهتاب
شبنم زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد ، نیست عمیق
وه ، که غافل شده ای از دل غوغایی من
می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب
مکن ، این نعمه ی جادو را ، خاموش مکن
زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن... : مهدی اخوان ثالث

من ، امشب تا سحر ، خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ، اندیشه ی فرداست
وجودم ، از تمنای تو سرشار است
زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است... : فریدون مشیری

نسیمی کز فراز باغ می آید ، چه خوش بوی تنت دارد
من اینک ، در خیال خویش
خواب خوب ، می بینم
تو می آیی و از باغ تنت ، صد بوسه می چینم : حمید مصدق

در غریب شب این سوخته دشت ، من و غم ، آه... چه بر من بگذشت
کاروان ، گم شد و خاکستر ماند ، کرکس_ پیر_ دل_ من ، می خواند
ای عطش ، در رگ_ من جاری باش ، شعله زن دودم کن ، کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من ، بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم ، موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر_ خوابم ، تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ_ پاییز ، به دست بادم
ریخته ، سوخته ، بی بنیادم... : نصرت رحمانی

حسرت نبرم ، به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب ، خفته ست
دریایم و نیست ، باکم ازطوفان
دریا ، همه عمر ، خوابش آشفته ست : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

عجب خواب پریشانی ست ، دنیا
عجب آشفته بازاریست ، دنیا
عجب بیهوده تکراریست ، دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست ، دنیا : اردلان سرفراز

دیشب ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی ، در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل ، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ، ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش ، ای بوسه ی شیرین تر از جان ، غنچه کردی
گل شدی ، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را ، دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی ، که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم ، چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب ، در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی ، بسترم شد نوبهاری
تا تو ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی :  سیمین بهبهانی

ای علت_ قشنگی_ رویا و خواب_ من
تنها دلیل_ گل شدن ، اضطراب_ من
ای راه_ حل_ ساده ی جبران_ تشنگی
فواره ی نگاه_ قشنگ_ تو ، آب_ من
رفتی ، چه قدر ساده دل_ آسمان شکست
در عکس_ مهربان_ تو ، در کنج_ قاب_ من
باران چه قدر حرف_ ترا گوش می کند
می بارد آن قدر ، که نیایی به خواب_ من... : مریم حیدرزاده

در غربتی به وسعت غم های زیستم/ من، سر زمین مادری ام را گریستم
فردای من هزینه ی دیروز می شود/ در برزخی به فاصله ی هست و نیستم
در پَرسه های هر شبه ی خواب های خود/ روشن نشد مرا ، که پریشان چیستم
آنجا ز رفتن و ز نرفتن دوراهه ای است/ خود مانده ام کنون ، بروم؟ یا بایستم؟
آیا کدام راه رود سوی زیستن؟/ آیا کدام راه کند سر به نیستم؟
دانم ولی که درخم این کوره راه ها/ آنقدر گم شدم که ندانم که کیستم
باری که سربه دامن این بخت ناگوار
هرلحظه جان سپردم و گفتم که زیستم : پیرایه یغمایی 

امشب دوباره با من ، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت ، در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ، در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن ، پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت ، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم ، خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده وا کن... : دکتر کریم سهرابی

چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان...
چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید ، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان... : ویدا فرهودی

خیا ل و خواب من ، ای نوبهار کودکی‌ام‌
گذر دریغ مدار ، از دیار کودکی‌ام‌
مرا به خانه ی خود بر ، که یاد خوبی و مهر
به خاطر آورد ، این یادگار کودکی‌ام‌... : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

٣ - خواب های یک سراینده

هرشب ، به خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، بوسه می زنم
بوسه به روی خا ل_ ‌تو ، هر گوشه می زنم
با یاد_ خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، در خلا ل خواب
صد ها هزار بوسه  ،  برآن گونه می زنم

***
گر نبینم ترا  به خواب ، یکشب
ای بس افسرد ه ، صبح  برخیزم
خواهم هرشب ، به خواب من آئی
تا که گل ، پیش_ پای_ تو ریزم

***
نفرین برآن صدا ،  و برآن با نگ و آن نهیب
وان باد_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغوش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که  آن خواب  را  ربود

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

خواب های یک سراینده



آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود
بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت
هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود
ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد
گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد
غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب
چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان  روز

***

آن خواب شده ، بسان بیداری
هر گاه ، که ره به ، خواب_ من داری
مانند_ فرشتگان_ فرخ بال
خوش ، رقص گشوده ، گیسو افشانی
پرواز کنان ، در عرصه ی افلاک
برتر ، ز مه و ستاره ، رخشانی
همراه_ نسیم_ یک سحرگاهان
همسان_ گل و شمیم_ شمعدانی
در دامن_ خواب_ تو شدم ، مدهوش
دامن ، نه دهم رها ، به آسانی
این دامن ، و آن همه فسونکاری
آن خواب شده ، بسان بیداری

***

شصت و شش سالی شد و از سر ، گذشت
عمر_ ما ، افسانه بود و سرگذشت
خواب بود‌یم ، در عدم ،درحال_ خویش
سرخوش ، از افکار و از افعال_ خویش
خفته بود‌یم ، همچنان آ سوده بال
فا رغ ، از  زنجیره ‌ ی امیال خویش
او  به ما از نیستی ، هستی نمود
راه_  عشق  و باده ی  مستی نمود...

***

نفرین ، بر آن صدا و بر آن ، با نگ و آن نهیب
وان با د_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغو ش_ خود نصیب
نفرین ، به باد باد ، که آن خواب  را ربود

***

گر نبینم ترا  به خواب ، یکشب
ا ی بس ا فسرد ه ، صبح  برخیزم
خواهم هرشب ، به خواب من آ ئی
تا که گل ، پیش_ پای_ تو  ، ریزم

***

کی شود ، خواهی ، حریرین بستری
تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی
غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی
خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی
با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش
یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی ...

***

هرشب به خا ل_ گونه‌ ی ‌تو بوسه می زنم
بوسه به روی خا ل_ ‌تو هر گوشه می زنم
با یاد_ خا ل_ گونه‌ ی ‌تو در خلا ل خواب
صد ها هزار بوسه  ،  برآن گونه می زنم

***

تو که صدعشوه می ریزی به خوابم
کجا دا نی زعشق بی حسا بم
که همچون بنده ی در گاه عشقت
سر از فرمان_ تو  هرگز نتا بم...
تو که هر نیمه شب آیی سراغم
و ازفردای عشق پرسی جوا بم
قرار_عشق_من با تو ، مدا م است
که ثبت است شرح آن در هرکتا بم
ترا جزهمدل و همد م ‌نجویم
عزیزم : ای نخستین ا نتخا بم
کجا دا نی زعشق بی حسا بم
تو که صدعشوه می ریزی به خوابم

***

د ر یک شرو ع نم نم با را نی / د ر یک شب نخست ز مستا نی
بودی ‌توآن الهه ی افسون ‌ها/ گویی چنان که جانی وجانانی
گرم سخن زقصه ی خوب عشق/ خواب از ميان  پرید به آسانی
گشتم اسیر وسوسه های دل/ زان نکته‌ها که افتد و‌تو دانی
فرزانه عاشقی ز تو زایش یافت / یلدا شبی همایش طو لا نی
وقت سحرگهان به کنار تو /  بودم به نام تازه وایما نی
نامی که یاد ویژه نشان دارد/ازیک وقو ع وحالت روحا نی
نامی که چون  طلیعه ی یلدا شد/ مفهوم یک ‌تولد نورا نی
نامی که ثبت د فتر عشاق است/ یعنی که شرح عشق وپریشانی
‌گوشم به سوی شهد کلا م ‌تو/ تا نام تازه را به زبان رانی
مجنون عاشق ، آنکه نهادی نام/ زان شب ،هویتی شده بنیانی
ازیک وقو ع وحالت روحا نی/ د ر یک شرو ع نم نم با را نی

***

آر مید ن ، خواب د ید ن
خواب و رویا ی محا ل
یا ، ا سیر یک نبرد نا بر ا بر
با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جد ا ل
یا که ا ز شا د ی ر مید ن
گشته د مسا ز غم و ا ند و ه جا ن سو ز
بی ا را د ه ، ا شک با رید ن
بغض آ لوده ، پریشا ن ، پرملا ل
یا ، سر ا ز خط و ره جا نا نه پیچید ن
از دیاران ، راه بر چیدن
بر درون نقطه ا ی بیگا نه ، کو چید ن
کاین شهامت ، در دلاور نیست
نقطه ا ی بر گوشه د شت ا ین جها ن
پا به پا ی مر د ما نی تشنه ی آ ب زلا ل
یا ، گذ شتن ، چشم پو شید ن
ا ز خطا ها، ا شتبا ها تی که با و ر نیست
یا ، به صد نیر و د و ید ن
عاشقا نه ، دانه های مهر با نی را فشا ند ن
صاد قا نه ، عشق و ر ز ید ن
د ر ره د لد ا د ه ا ی نیکو خصا ل
یا که ر و ز و شب ، به ا و ج نا تو ا نی
خسته و آ شفته حا ل
د ر تقلا ی ر‌ها یی ، با ز نا ما ند ن
هر مکا ن و هر ز ما ن و هر مجا ل
یا ، پر ید ن ، نا گشود ه با ل
تا ر سید ن ، بر "ستاره" ، یک شهاب د و ر
شعله ی آتش ، بسان چهلچر ا غ نور
د ر طلو ع جا نفر و ز یک خیا ل
ما چه می بینیم ، چه می گو ییم
آ ری ا ین ست آ ر ز و ها ، عا شقا نه
بی هرا س ا ز د و ر ی و ا ز فا صله
بی هرا س ا ز د غد غه ا ز مسا له
ما شهابی ، د و ر می جو ییم ، دور ، بس پر ا شتعا ل
پا ی کو با ن و صا ل ، پرتوی فر خند ه فا ل
بر سپهری لا یزا ل
آ ر مید ن ، خوا ب د ید ن ، خو ا ب و ر و یا ی محا ل

***

من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل ، و بس گلشن شاداب را گم کرده ام
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله هایم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ ناباب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان ماندم و آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

سروده هایی از برخی سرایندگان این زمانه در زمینه ی "اسارت"


آیا شود که روزی از آن روزهای گرم
از آفتاب ، پاره سنگی جدا شود؟
وان سنگ ، چون جزیره ی آتش گرفته ای
سوی دیار دوزخی ما رها شود
ما را بدل به توده ی خاکستری کند
خاکستری که خفته در او ، برق انتقام؟
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این کدام
ما مرده ایم ،مرده ی در خون تپیده ایم
ما کودکان زود به پیری رسیده ایم
ما سایه های کهنه و پوسیده ی شبیم
ما صبح کاذبیم دروغین سپیده ایم
ناپختگان کوره ی آشوب و آتشیم
قربانیان حادثه های ندیده ایم
بس شب درین خیال ، رسانده ایم به روز
 بس روز ازین ملال ، بدل کرده ام به شام
آیا شود که روزی از آن روزهای سرد
دریا چو جام ژرف برآید ز جای خویش؟
در موج های وحشی او ، غوطه ور شویم
وز سینه ، برکشیم سرود فنای خویش
آنگه چنان ز بیم فنا دست و پا زنیم
تا بگسلیم ، بند اسارت ز پای خویش
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام؟
اینجا دوراهه ایست به سوی حیات و مرگ
این یک به ننگ می رسد ، آن دیگری به نام : نادر نادرپور

من خوب می دیدم ، گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی_ آرام ، از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین ، کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده ، زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت
این ودیعه های خلقت را ، همراه می بردند... : مهدی اخوان ثالث

یک لحظه ، شامگاه به زیبایی تو بود
جذاب بود و آرام آرام می گذشت
مدهوش عطرهای نهانش
زیبایی برهنه ی شب رازپوش بود
حتی به ما نگفت که آزادی
ترجیح بر اسارت دارد یا خیر... : محمد علی سپانلو

ای همه تن ، داغگاه عطسه ی نخجیر
ای به قفس ، دست و پای بسته به زنجیر
ای همه مردی ، بند گسل باد دست عقده گشایت
جان من و جان ملتی به فدایت
بانگ بزن ، بانگ دیر پای رهایی
سقف فلک پر طنین ز شور و نوایت
مشعل عشق و امید باد به دستت
بند اسارت گسسته باد ز پایت
ای سر تو سبز ، سرخ باد زبانت
شعله ی هر اشک شوق شمع سرایت
چشم زمان ، روشن از چراغ نگاهت
گوش وطن ، شادمان از اوج صدایت
با همه مردم بگو ، که های برادر
زین همه خشم و خروش کم نتوان کرد
ای به فدای تو پاکباز دلاور
قامت رعنایت ، قامت مردانگیت خم نتوان کرد
ای همه عزت ، دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده ی ستم نتوان کرد : مهدی سهیلی

کجاست ، آنکه اسارت او حضور_ حضرت_ آزادیست
خراب و خرد ، اگر چون ماست
لیک ، ذات آبادیست
کجاست ؟ کیست ؟  اردلان سرفراز

تصویر ها ، در آینه ها نعره می کشند
ما را ، ز چارچوب طلایی ، رها کنید
ما ، در جهان_ خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای_ کور_ کهن ، ناله می کنند
ما را ، چرا به خاک_ اسارت نشانده اید؟
ما خشت ها ، به خامی_ خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه با چشم های دور
دامان باد را ، به تضرع گرفته اند
کای باد ! ما ز روز ازل ، این نبوده ایم
ما اشک هایی ، از پی فریاد بوده ایم
غافل ، که باد ، نیز عنان_ شکیب_ خویش
دیریست ، کز نهیب_ غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان ، باد بوده ایم
من باد نیستم ، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم ، اما اسیر_ پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون_ آینه ی سرد ، نیستم
زیرا هر آنچه هستم ، بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش_ درد_ نهفته را
خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم ، که آب ها
خونابه های چشم_ مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور

بس نسنجیده که گویند "در این خطه ی ویران
پا به زنجیر اسارت ، چه بر آید ز اسیران"
پا به زنجیر اسارت ، هنر این است ، دویدن
ورنه چالاک دود ، گوی به میدان امیران
ای بسا مرد به زندان ، که چه خورشید زرافشان
از سر مضحکه ، خندیده بر این معرکه گیران
دور زندان به سر آمد ، به سر افرازی و رادی
قفسی بود که بشکست ، به سرپنجه ی شیران
بند از پای گسستند ، به دندان نه به خنجر
نکته این است و نویسند به تاریخ ، دبیران
ای جوان ، قول رجزخوان نفریبد به سرابت
جنگ را ساخته خواهند ، خردباخته پیران
میوه را چیده و بلعیده و با "حق مسلم"
هسته دارند طلب ، خیل وکیلان و وزیران
دلقکانند و چو ابلیس ، به تلبیس ملبس
از درون موش هراسیده و بیرون ، چو دلیران
جنگجو ، شیوه ی تدبیر و تامل نشناسد
جان ، فدای دل‌ پر حوصله ی صلح پذیران
بس کنم قصه ، که سبزای چمن سرخ شد از گل
حیف باشد ، که به خون سرخ شود دامن ایران : سیمین بهبهانی

هر زمان ، بیگانه ای آهنگ ایران کرده است
روبهانه ، عزم_ رزم_ مهد_ شیران کرده است
خون ملت ، همچو اقیانوس_ سرتا سر نهنگ
خصم را از هر کران ، آماج_ طوفان کرده است
جهل با دانش ، سفاهت با خرد ، خفاش و نور
اهرمن ، پیکار با نیروی_ یزدان کرده است
ای بسا ، سرها و سرور ها که افکنده به خاک
چون به ایران آمده ، سرها به میدان کرده است
پایداری و ثبات_ مردم_ این مرز و بوم
تا که بوده ، عالمی را ، مات و حیران کرده است
هر زمان بند_ اسارت ، رشته هر بیگانه خوی
تار_ تن با تار_ خود ، سر در گریبان کرده است
نیست بی موجب ، که هر دانا به هر بوم و دیار
جلوه ی آزادگی مان ، زیب دیوان کرده است... : شاعر ناشناس

موسم_ رونق_ بازار_ ریا می گردد
شهر ، پرغلغله ی ورد و دعا می گردد
در دیاری که حکومت به کف اهل ریاست
دین و مذهب ، سپر دفع بلا می گردد
همه جا ، صحبت از ین جامعه ی بی طبقه است
به قیامت مگر این وعده ، وفا می گردد
آنکه در شیشه کند خون دل رنجبران
للعجب ، یاور و یار ضعفا می گردد
شیخ ، بسیار سخن از فقرا می گوید
لیک ، هرجا کمک اهل غنا می گردد
صیغه آزاد و"حلال" است در این شهر ، ولی
صحبت از حرمت فحشا و زنا می گردد!
همه جا تاجر و مالک ، همه جا قدرت پول
گفتگو بر سر تحریم ربا می گردد
گفت زاهد که اگر رحم و مروت باشد
کی در این شهر ، یکی خوار و گدا می گردد؟
به فقیران چو دهد اهل کرم، ، خمس و زکات
همچو فردوس برین ، کشور ما می گردد
گفتم ای زاهد خودبین ، چه فریبی مردم
توده بیدار چو شد ، مشت تو، وا می گردد...
گر حکومت ، به کف کارگر افتد روزی
توده از پنجه ی بیداد ، رها می گردد
خانه ی حیله و تزویر و ریا ، می سوزد
زاهد شهر ، چه انگشت نما می گردد
بهر بگسستن زنجیر اسارت ، تنها
قدرت رنجبران ، راه گشا می گردد : حسن جداری

سبز_ تو ، اگر سبز_ سیادت باشد
دیدار_ بهار ، در قیامت باشد
این بُت ، که تو از امام_ خود ساخته ای
اسباب ِ اسارت و قیادت باشد : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

فضای_ بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت_ سرد_ وحشت ، در زمستان ماند و من ماندم

به شوق_ کوی آزادی ، روان گشتند مرد و زن
ولی طوق_ اسارت ، بر گریبان ماند و من ماندم

چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون_ خزان ها ، در بهاران ماند و من ماندم

به خاموشی فتاد ، آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ، ایران ماند و من ماندم

"شکیبایی" ، غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم

بسا آزادگان نابود ، و یا در چنگ استبداد
فضای_ بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم

طلوع_ صبح_ زرین_ رهایی را ، خلافی نیست
نگاه_ یک جهان ، بر آن دیاران ماند و من ماندم

 دکتر منوچهر سعا دت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

اشاراتی به "سرزمین" : از زبان برخی سرایندگان پارسی گوی




نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست/ گنج خرابه‌ی دل اندوهگین ماست 
یاد تو زود چون رود از دل که همرهش/ در اولین قدم نفس آخرین ماست 
بر خاک درگهت چه تفاوت اگر نهیم/ سر ، بر زمین ، که کوی بلا سرزمین ماست ... : محتشم کاشانی 
 
مرا این سرزمین ، ناسازگار است/ به پرویز و سفاهانم ، چکار است 
ز پرویزم بدل چیزی نبوده ‌ست/ چنان دانم که پرویزی نبوده‌ ست 
من این آب وهوای ناموافق/ نمی‌بینم به طبع خویش ، لایق 
کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ ست/ که پندارم در آن ، آتش فتاده‌ ست 
غرض اینست ، کز این آب و خاک است/ که جان غمگین و دل اندوهناک است 
چو باید رفت از این وادی به ناچار/ کجا باید نمود آهنگ_ رفتار... : وحشی بافقی 

    دارم از آسمان زنگاری/ زخم ها بر دل و همه کاری 
با من اکنون فلک در آن حد است/ از جگرخواری و دل‌آزاری 
که به او ، جان دهم به آسانی/ او ستاند ز من ، به دشواری...
خون دل ، می‌چکد ازین نامه / گر به دست ، اندکی بیفشاری
(پاره های جگر ، فرو ریزد / دامنم را ، اگر بیفشاری)...
من که عار آیدم ز جالینوس/ کندم گر به خانه ، پاکاری 
فلک انباز کرده ، ناچارم/ با فرومایگان_ بازاری 
رسد از طعنشان ، به من گاهی/ دل خراشی ، کهن جگرخواری 
اف بر آن سرزمین که طعنه زند/ زاغ دشتی به کبک کهساری... : هاتف اصفهانی  

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد

در خاک‏های تو ای سرزمین من، عشق عزیز من
بی‏خویش و بی‏کران، با چشم‏های باز، با قلب داغدار
همچون شقایقی، رویید سرخ فام
ای سرزمین من، ای سرزمین من
بر خاک‏های تو، در دست مردمت
روییده‏ام به رنج‏، زیرتگرگ و باد
باران ضربه‏ها، طوفان سهمناک
روییده‏ام به رنج‏، همچون چنارها
با پنجه‏های سخت‏، در قلب قلب تو
من ریشه کرده‏ام، ده‏ها هزار سال‏
ای کوه‏های رنج‏، ای چشمه‏های اشک
ای سرزمین من، خواهم که بر تنت‏
پوشم حریر سبز، از هدیه ی بهار
در کوچه‏های شهر، بر سبزه‏های دشت
ای سرزمین من!
خواهم گشاده دست‏، باشی و مهربان
دریای موج زن، از خوشه‏های زرد
چون گیسوی طلا، لغزد به چهره‏ات‏
هر جا غریو کار، هر جا خروش عشق
لای لای مادران، لبخند کودکان، در خواب‏های ناز
خواهم هزار بار، گلگون کنم رخت، در خون قلب خویش‏، اندام خاکیت
ای سرزمین من! ای سرزمین من :‌ آذر ۱۳۳۰ شاهرخ مسکوب

در سرزمین من
بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق٬ بر چهره های سوخته می تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می کند
اما هنوز، در پس آن قله ی سپید٬ خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می بینمش که سایه فکندست بر سرم
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور ٬ ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک یادگار ٬ ای لوح جاودانه ی ایام
ای پاک ، ای زلال تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم برتو دارم، در خویش ننگرم
فانوس یاد توست که در خواب های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب
ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم : نادر نادرپور

اینجا که ماییم سرزمین_ سرد_ سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها ... : مهدی اخوان ثالث

نه، اینجا زلالی علاج عطش نیست
مرا بود باید بدان سرزمینیکه هر بامدادان چو برخیزم از جای
یکی جرعه از کاشی باژگون بلند آسمانش
که خورشید بریان به ژرفای آبی ش باشد شناور بنوشم
و تن‌پوش صبحانه‌ام را سراپای
از ابریشم زرد و نارنجی آفتابش ردائی بپوشم
و هر شامگاهان ، چو در دشت باز شبانش بخوابم
یکی رود الماس ریز و درشت ستاره
ببارد همی تا سحرگاه بر گونه ‌هایم
و نجوای نرم نسیم پگاه اش
کند مست و سرشار از عطر سنگین کاکوتی و پونه ‌هایم : نعمت آزرم

ای تکدرخت شرقی مغرب نشين ، بگو
از آيه های باور و نور و يقين ، بگو
ای شهسوار وادی شعر دری ، بمان
با من ز همصدايی صبح بهين ، بگو
از آشيان سوخته بر شاخه های نور
وز ريشه های سوخته از تفت کين ، بگو
بعد از من و تو ، آبی آن آسمان چه شد؟
تيغ طلوع برآمد از آن آستين ، بگو
صد حنجره صدا به دل واژه ، آب کن
در کوچه های مرده ی شهر غمين ، بگو
از ريشه های آبی_ آواز های نور
با باغهای خسته ی آن سرزمين ، بگو
بس روز ها ، که روزنه ای ديده وا نکرد
وردی برای ختم شب ای بهترين ، بگو : حميرا نگهت دستگيرزاده (شاعره ی افغانی)

دیدار کعبه، قبلهٔ ایمانم آرزوست/ داند خدا، زیارت ایرانم آرزوست
آن سرزمین، که داد به ما عّز و افتخار/ تکریم آن، ‌ز عمق دل‌ و جانم آرزوست
تا مفتخربه زاده ی آن سرزمین منم/تجدیدخاطرات رفته به دورانم آرزوست
دانم که آب رفته نگردد به جوی باز/ از ایلغار آنچه مانده به جا، آنم آرزوست
هر ریزه سنگ کشور من فخر موزه ایست
دیدار موزه ای به وسعت ایرانم آرزوست
دارلفنون و زیور آن لوحه‌های پند/منقوش بر کتیبه ی ایوانم آرزوست
همت بلند دار که مردان روزگار/ زرین نوشته بر در ایوانم آرزوست
سر مست عطر بارش باران به خاک و کاه
گردش به کوچه باغ شمیرانم آرزوست
آن باد آتشین به روز و فرحبخش در شبان
ریزد به جان که عطر فراوانم آرزوست
اینجا به فصل گل نرسد بوی خوش ‌ز گل
عطر گل شکفته به بستانم آرزوست
بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ایم/کوه و کویر کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصرکافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/آن قیل و قال مردم خندانم آرزوست
در استکان تنگ کمر لب گلابتون/ آن چای پر زمایه گیلانم آرزوست
گم کرده راه خانهٔ معشوق وخوش خیال/آواز کوچه باغی‌ رندانم آرزوست
زنهار تا گذر نکنی‌ از دیار دوست/ هشدار صادقانه مستانم آرزوست
حب الوطن که ضامن ابقای کشور است
من مومنم به آن و عزّت ایرانم آرزوست
گویند آرزو نبود عیب بر جوان/ پیرم به سن و آرزوی جوانانم آرزوست
باید وداع عالم فانی نمود و رفت/ خفتن کنار گور نیاکانم آرزوست
دانم که ناا امید نگردم ‌ز لطف حق/ الطاف و مهر آیزد منانم آرزوست
من بس امید وصل ‌ز یزدان طلب کنم
هجران بس است و دیدن یارانم آرزوست
خوش گفته است مولوی از سوز جان و دل‌
کز دیو و داد ملولم و انسانم آرزوست : دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه_ میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو : دنیائی
بر جان و روح_ ما ، تو : تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

با "تاریخ" : در زنجیره ی برخی سروده ها


از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند؟
این انفجار های پیاپی و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس ... : فروغ فرخزاد

ما ، برج ها ز جمجمه ها برفراشتیم
ما ، فتحنامه ها به کفن ها نگاشتیم
ما ، کوردیدگان در جستجوی جوهر دانایی
انگشت های کورتر از دل را بر واژه ها و خط ها لغزاندیم
چندان که نام هفت خطان زمانه را برجسته تر ز خال بتان خواندیم
ما ، خشت ها بر آب زدیم آری ، ما ، سنگ ها به آینه افکندیم
ما ، گور دختران فضیلت را مانند تازیان بیابان گرد
در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما ، لاشه های خود را بر دوش داشتیم
ما ،دانه های اشک و عرق را در کشتزار خوف و خجالت
می کاشتیم و می درویدیم
ما ، روح را به خدمت تن می گماشتیم
ما ، در قمارخانه ی تاریخ ، میراث نسل های کهن را
چون ننگ و نام ، باخته بودیم ... : نادر نادرپور

بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ می موید این سیم و زِه، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری در باغچه بس تلخ است ، زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!  - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲: احمد شاملو

ما ، فاتحان قلعه های فخر تاریخیم / شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما ، یادگار عصمت غمگین اعصاریم ...
ما ، فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم ... : مهدی اخوان ثالث

بگذار تا به خویش به پیوندیم/ شاید که از حضور حریفان ناشناس
در انزوای خود نهراسیم/ اکنون دوباره موزه ی تاریخ این دیار
از پرده های پیر و نقوش جوان پر است/ ای مونس عزیز قدیم من
در ازدحام این همه تصویر/ یا در میان این همه تزویر
آیا مرا تو باز توانی دید؟/ یا من تو را دوباره توانم یافت؟ نادر نادرپور

کجای اطلس تاریخ را ، تو می خواهی به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را ، و تاج خاقان را ؟
و تازیانه فرود آمد و باز شکوه نکرد
خبر رسیده که باران ، دوباره خواهد بارید
خدا ، برهنه خواهد شد
و باغ خاکستر خواهد شکفت ... : دکتر شفیعی کدکنی

نام  خِرَد را  ز دفتر  زدودیم/ در بر سپاه ِ تباهی  گشودیم
دین،  دانه افکند و در کام ِ ظلمت/ با آز ِ این دانه ، دام  آزمودیم
زانسان که پیران ربودندمان عقل/ ما نیز  عقل از جوانان  ربودیم
بادِ بهشتی  دروغین ،  چنان زد/ برما ، که  آتش برآتش  فزودیم
تاریخمان  واپس افکند  و ماندیم/ مهجور از آن کاروانی  که بودیم
حالی بر این عرصه ، یا نیم سوزی/ یا تلِ خاکستری ،  غرق ِ دودیم
زینسان که دشمن  به ما  سرفرازد/ ما پیش ِ تاریخ ، سر  درفرودیم
محسود ِ وَحشیم و در قعرِ ویران/ محصور ِ اصحاب ِ کور و کبودیم
ما پیش ِ تاریخ ، خواریم زیراک/ این حاصل از کِشته ی خود دُرودیم
وین تلخ و ناگفتنی قصه را نیز/ از قصّه گوی ندامت شنودیم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

روزگاری ست که سودایِ غمی در دلِ ماست
باری از غم که خود از کردۀ بد حاصلِ ماست
داد جویان، همه یکباره ز جا کنده شدیم
بی‌خیال این که کجا مقصد و سر منزلِ ماست
محملی بُد همه را، مسکن و ماوائی بود
یادِ آنهاست که اکنون همه جا مَحملِ ماست
کندن از خانه و کاشانه و آواره شدن
سرنوشتی ست که درخوردِ دلِ غافلِ ماست
این چه رازی ست، خدایا، که درازای زمان
این پسندیده که خودکامه فقط قابلِ ماست؟
نکند فطرت مان، فطرتِ بی قانونی ست؟
یا که خودبینیِ مطلق نگرِ باطلِ ماست؟
مذهب و شرع که  قانون نتواند بودن
کامرِ وجدانیِ هر عاقل و ناعاقلِ ماست
راهِ مشروطۀ ناکاملِ ما بسته نبود
بی سرانجامیِ آن، بندگیِ کاملِ ماست!
قبلِ مشروطۀ ما، گشتۀ تاریخی بود
چه بُد آن گشته که بر گُردۀ ما حائلِ ماست؟
صولتِ رستمی و حشمتِ کیکاووسی
همه، چون خفتِ ساسان، همه بارِ دلِ ماست؟
از سکندر به عرب، تا  به مغول، تا قاجار
آنچه بینیم ستم گستریِ قاتلِ ماست
بر سر و سینه زدن را ز که آموخته ایم؟
چه  غمی بانیِ این خودزنیِ شاملِ ماست؟
مایۀ ثابتِ این رازِ کهنسال آیا؟
نه همین بوده که امروز به آب و گِلِ ماست؟
خواری و زاریِ امروزِ غم آلودۀ ما
خویِ این مردمِ همواره به غم مایلِ ماست
قدرتِ مطلقۀ دولت و ناچیزیِ خلق
نه همان است که تاریخِ کنون ناقلِ ماست؟
ما هم آخر کفی از بحرِ وجودِ بشریم
این چه ظلمِ ازلی هست که در ساحلِ ماست؟ باقر پرهام

بینــم آزادی و آبــادیِ ایـــران بــزرگ
جای این خاربُنان رُسته گل نو به چمن
جشن آزادی ایــران شــده بــرپا پـــرشــور
در همه شهر و ده و خانه و کوی و برزن
از خلیجِ همه اش پارس همان تا گیلان
از کران‌های اَرَس تا به لبِ رود تجن
پسران خنــده به لب کـرده دو انگشت فراز
دختران کرده رها زلف پر از چین و شِکن
زان سپس جنبش گستردۀ فرهنگیِ ماست
تــا دروغ از رخ تـاریخ سـراسـر، رُفتـن
کیست اکنون کـه در این رزم سلحشوران را
بوسه بر دست و سر و رو زند از جانب من : نعمت آزرم
نمی‌دانم چرا گل محمدی حالم را به هم می‌زند
و با دیدن گل لاله ، بغضم می‌ترکد
نمی‌دانم چرا وقتی که روی فرش کاشی راه می‌روم
سرانگشت دست هایم خونمرده می‌شوند
و... بد تر از همه ، صدای کریه موذن
از مناره‌ای‌ست ، که روی شانه من ساخته‌اند
و ندای حی علی خیرالعمل ، که از خیرالعمل تهی است!
من ، از سرزمین گل و کبوتر و سرنیزه می‌ آیم
گل و کبوتر ، برای تزیین تابوت و سرنیزه را
هر جمعه ، در هنگام نماز نشانم می دهند
با بسمه قاسم الجبارین ، و من در مقابل قاسم الجبارین
سر تعظیم فرود می‌آورم
و بوی گلاب را ، تا اعماق جانم استنشاق می‌کنم
من ، از سرزمین مفاخر باستانی می ‌آیم
از سرزمین نوروز و هفت سین و سرکه و سمنو
و سکه‌هایی ، که به سقزی نمی‌ ارزند
و برکت خدا ، نام دیگری برای دلار است
و چیز بکری جز بهار ، برای تجاوز نمانده است
من ، از سرزمین مفاخر باستانی می‌ آیم
جایی ، که کوروش را خواب کردند تا گئوماتای دروغین را
به جای خشایارشاه مجنون بنشانند
من ، از کدامشان بگریزم؟ از کدام چاله؟ به کدام چاه؟
که نفرین گاو آپیس ، بر پیشانی‌ام نشسته است
آهای هرودوت ، تاریخت را دوباره بنویس
و بنویس ، که این مردم بی‌ آن که بادبان برافرازند
بی‌آن که قایقی به آب اندازند
در سراب خویش ، غرق شدند
غرق شدند! عطا گیلانی

تاریخ ِما : تاریخ ِتشنگی ست
باری حدیث ِجُستن آب است در کویر
و جلوۀ سراب که سرگشتگی ست
تاریخ ِما : تاریخ ِخستگی ست
با رنج نسل‌های پیاپی به فصل‌ها
با طعم ِآزمون ِتلخ ِمکرّر
باخاک و آسمان ِنبخشنده جاودان درگیر
نا کامی ِتلاش به شنباد ِکور، زود
رَدیابی ِ قنات در اعماق ِخاک، دیر : نعمت آزرم

تاریخ_ واقعه و توطئه و فاجعه
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن سرزمین به غم محکوم را
آن سرزمین گرفتار یک رویداد مشئوم را
ماجرای تلخ آن واقعه ی مذموم را
روزهای توفانی آن مردم مظلوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن مردان و زنان محروم را
مردمان_ چه بسا معصوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن کودکان و جوانان را
تاریخ آرمان های برباد رفته ی ایرانیان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن توطئه ی انحطاط ایران را
دشمنی با بسا مهربان آفریدگان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ حذف انبوه نخبگان و آزادگان را
بند و زجر مادران و غمگساران را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن فاجعه و پریشانی گروه گروه انسان را
تاریخ آن فرسودگی و درماندگی و هزاران حرمان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ این دیار مردم بی سر و سامان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ این بسا سیاه روزگاران را

دکتر منوچهر سعادت نوری