ه‍.ش. ۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

تنها تو


نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلاکش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ا ی که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر وا لای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نا زنینا کیستی ‌تو، چیستی
ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!

مستی های یک سراینده


هرگاه که می کنم مروری/  بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست...
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عا ج ا ش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
به صفای_صبح_صادق، به سلام_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/ و ز باده مست گردی، چو روی به کوی مستان
چه شود اگر که روزی، چو فرشته رخ نمایی/ و ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی...
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
 *
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ / توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد/ همصدا با او خواند: "مستی هم درد منو"
"دیگه دوا نمی کنه"/ "غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم
*
در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_  تو را من ز خدا می بینم...
*
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
شسته تمام دفتر و اوراق را بر آب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
مانده در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

" روزگار" در زنجیری از سروده های یک سراینده


درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار عزلت و تنهایی
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ/ بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم...
*
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود  او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد
راه_ ما را گرفت تا به کنار/ بوسه ، بر روی هر دو گونه نهاد
جان ودل تازه شد به نزد نگار/ درفضائی زعشق و رقصی شاد...
*
شا هد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار _تیره تاری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان در هر بهاری بوده ایم...
*
ای روزگار تیره و آلوده/ افسرده از مشقت_تو باشیم
آزرده از قساوت_تو باشیم/ جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو باشیم/ سرزنده از طراوت_تو باشیم
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
کاش می‌ شد ، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا در آغوش صبا ، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید...
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
بعد_ یک روزگار_ پر اندوه/ نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه/ روز و شب ، گلفشانی_ من و توست...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان عاطفه از هم گسسته شد...
*
در روزگار چیرگی دهشت و هراس/ روز همچو شب ، زده خیمه به یک لباس
آن ابرمنقلب، كه فضا ساخت قیرگون/ خواهد شدن به نور وبهاران،كه بی قیاس
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم/ بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
روزگاران: از دیدگاه یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_21.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

رباعی: بوسه گل

روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم
با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم

عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم

 دکتر منوچهر سعادت نوری






ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

رباعی: روزگار



چند سالی بدون عشق گذشت
ما قدر روزگار ندانستیم


گلبوسه است و عشق درین ایام
از روزگار چه سرمستیم
 

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

"خدا " : در برخی از سروده هاای این زمانه


ای عجب این راه نه راه خداست/ زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک/ کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند/ فکرتشان یکسره آز و هواست...: پروین اعتصامی
*
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس/ ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست/ کار ایران با خداست...
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست... : ملک‌الشعرای بهار
*
اي مرغ سحر چو اين شب تار/ بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه ي روحبخش اسحار/ رفت از سر خفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار/ محبوبه ي نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار/ و اهريمن زشتخو حصاري
يادآر زشمع مرده يادآر...
چون گشت ز نو، زمانه آباد/ اي كودك دوره ي طلايي
وز طاعت بندگان خود، شاد/ بگرفت ز سر، خدا خدايي
نه رسم ارم، نه اسم شداد/ گل بست، زبان ژاژ خايي
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم+ وصال خورده ، يادآر : علی اکبر دهخدا
+ تسنيم = چشمه ای در بهشت که مقربان خدا از آن می نوشند: تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
*
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم...: رهی معیری
*
و خدایی که دراین نزدیکی است/ لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه... : سهراب سپهری
*
گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد مي کردم/ سکه خورشيد را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند...: فروغ فرخزاد
*
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم/ به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را...
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را...: شهریار
*
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف سنجاق می زدیم...: نادر نادرپور
*
اي ستاره اي ستاره ی غريب/ ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمی رسد ....: فریدون مشیری
*
با تو دیشب تا کجا رفتم/ تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم...
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا، رفتم...: مهدی اخوان ثالث
*
شبی در حال مستی، تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا، من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم...: کارو دِردِریان
*
خبر داری ای شیخ  دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس...: سعیدی سیرجانی
*
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد/ اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه مي كردم...: معینی کرمانشاهی
*
بیداری ملولش را/ در قهوه خانه های/ پر دود بندری دور
از سرزمین قومی بیگانه با خدا/ تقسیم می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
هرگز جهان خراب نبوده ست این‌چنین/ دین مایۀ عذاب نبوده‌است این‌چنین
هرگز بهشت مدعیان خدا به خاک
افسانه و سراب نبوده ست این‌چنین...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
خدایِ کوچکِ من/ زیستن حکایتی ست
چون آوازی هزاران رنگ با صدای هوشیوارِ زنبورهای مست
یا چون لهجه ی غریب تنبور ست/ یا شادبانگِ مرغکی از دور ست
یا چون شکوهِ شُرشُر باران، ترانه ی هماره ی شادابی ست
زلال و بلند و پر ترانه و جاری ست و گاه، آه است
و چون آرامشِ فاخته ی عاشقِ بهار، کوتاه است.... : خسرو باقرپور
*
آشفته دل ايرانی_ مظلوم، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش هر صبح، به دیدارِ تو، بیدار شدن/ تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن
با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات/ سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن
مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار/ سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن...
دردِ تکرارِ شب و روز، خدایا تا کَی ؟/ خسته ام، خسته ازاین چرخه ی تکرار شدن
آرزوئی است، ولی کاش بر آید، یاغی
 دیدنِ نرگسِ نازی و گرفتار شدن: دکتر کریم سهرابی (یاغی)
*
چه دور است فردا از امروز ِ ما / گره خورده شاید  طناب ِ خدا
نه دستی بر آن ریسمان گشته بند / نه فریادی از خانه ای شد بلند
تو گویی که غم پرده ای ساخته
به قلب ِ همه  ، سایه انداخته...: داریوش لعل ریاحی
*
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر/ هیچ کس در شهر به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد/ جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد: دکتر فاضل نظری
*
اینجا در جنوب هند در کنار لباس­های رنگارنگ
و سبد های خوشبوی پر از گلبرگ ­های عطرآگین و دخترکان سیه چشم
در دامن هزار خدای منتظر/ با بوی مست و مرطوب محله­ ها
دستان ملتمس به سوی این همه خدا درازتر می­شود
مغازه ­ها پر از خداست: خدای شعر/ خدای پول/ خدای عشق
خدای باران، خدای نور/ خدای هرچه هست و نیست....
این جا جنوب هند است/ شهر خود خدا و من برای دلخوشی
هر روز تندیسی از خدایان خواب رفته می خرم 
پیشکشی برای یاران آرزومندم: مهناز بدیهیان
*
مبادا، ﺁورد روزي، خدا بر من/ ترا گيرد ز من، زان روز مي ترسم
از ﺁن روزي خداگيرد ترا، از من/ من از ﺁن روز، در هرروز مي ترسم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
وقتي سفر آغاز يك تكرار بيهوده است/ دنيا بدون جاده ها دنياي آسوده است
ما خيمه را تكفير مي كرديم و مي خوانديم:/ نفرين به هر پايي كه راهي را نپيموده است
رفتيم و سرها ناگهان خوردند بر ديوار/ تقدير باري اين چنين بوده است تا بوده است
ما راهيان دوزخ فرداي جاويديم/ اين را خدا گفته است و شيطان نيز فرموده است
ناچار چون نيلوفري بر آب مي مانيم
با روح سرگردان و با جسمي كه فرسوده است: حسن قريبي
*
خدایانی که رویِ صحنه می ­رقصند/ حتما کشته مرده دارند
خدایانی که دورِ میله می ­رقصند، بیشتر
و هستند خدایانی که می ­رقصند ناب/ بر زانوانِ کشتۀ خویش...: الف. ماهان
*
پرده ی پندار من، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود
وین همه حسن_ ترا من ز خدا می بینم....
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
خدایان یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_6.html?m=0
اشاراتی به "خدا " : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_14.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه

باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده


خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم
چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر
شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار
نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک ، بریز آن باده ی گلگون
تو آن ساقی دلارامی ، تو یی آن چشم امیدم
*
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/ بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/ عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
*
لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات_ عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر_ لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مشعل_ بوسه ، درون سینه هاست
*
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست/مشت را ، سخت بجایی کوبید
پیشترها ، می شد/ راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
یک دست جام باده یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدان داشت...
*
در گیرودار هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است/ از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س/ بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستر است
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ ا لماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهر است
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جا نفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و غصه که بالای منبر است
ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا، بر سر_ در است
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

پیاله ها: در زنجیری از سروده ها


هر روز برآنم که کنم شب توبه/ از جام و پیاله ی لبالب توبه
اکنون که رسید وقت گل ترکم ده/ در موسم گل ز توبه یارب توبه: خیام
*
ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان/ کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/ زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش ست/زان رو سپرده‌ اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان/ باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال/ هستند غرق نعمت حاجی قوام ما : حافظ
*
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش/ حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست/ تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان/ کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش...: حافظ
*
میان تاریکی ترا صدا کردم/ سکوت بود و نسیم که پرده را می برد
در آسمان ملول ستاره ای می سوخت/ ستاره ای می رفت/ ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم/ تمام هستی من/ چو یک پیاله ی شیر/ میان دستم بود
نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد/ ترانه ای غمناک چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها چون دود می لغزید به روی پنجره ها
تمام شب آنجا میان سینه من/ کسی ز نومیدی نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست کسی ترا می خواست...: فروغ فرخزاد
*
پركن پياله را كه اين آب آتشين/ ديري است ره به حال خرابم نمي برد
 اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي
 درياي آتش است كه ريزم به كام خويش/ گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
 من با سمند سركش و جادويي شراب/ تا بيكران عالم پندار رفته ام
 تا دشت پر ستاره ی انديشه هاي ژرف/ تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگي
 تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا/ تا شهر يادها
 ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
 پر كن پياله را/ هان اي عقاب عشق/ از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
 پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من/ آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
 آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
 در راه زندگي/ با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
 با اين كه ناله ميكشم از دل/ كه آب آب
 ديگر فريب هم به سرابم نمي برد... : فريدون مشيري
*
ای ساقی پیاله پر کن/ دریای روحم را ز ناله پر کن
 کز رنگ و ریا بیچاره شدم ساقی کجایی؟
 در شهر جنون آواره شدم ساقی کجایی؟
 ای ساقی من عمر دوباره ای ندارم
 با جامی مستم کن که چاره ای ندارم... : معینی کرمانشاهی
*
اینجاست که من، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشنم ایام/ جلاد هزار ساله می بینم...: نادر نادرپور
*
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ درین پلید دخمه ها
سیاه ها، کبودها/ بخارها و دودها/ ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت/ به عمر و زندگانیت/ به هستیت، جوانیت
تبه شدی و مردنی/ به گورکن سپردنی/ چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین/ که چون یلان تهمتن/ چه سان نبرد می کنم
 اجاق این شراره را/ که سوزد و گدازدم/ چو آتش وجود خود/ خموش و سرد می کنم
که بود و کیست دشمنم ؟/ یگانه دشمن جهان/ هم آشکار، هم نهان
همان روان بی امان/ زمان، زمان، زمان، زمان/ سپاه بیکران او
دقیقه ها و لحظه ها/ غروب و بامدادها گذشته ها و یادها/ رفیق ها و خویش ها
خراش ها و ریش ها سراب نوش و نیش ها/ فریب شاید و اگر چو کاش های کیش ها
بسا خسا به جای گل/ بسا پسا چو پیش ها دروغ های دست ها
چو لاف های مست ها/ به چشم ها، غبارها/ به کارها، شکست ها
نویدها، درودها/ نبودها و بودها/ سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دام ها پیاله ها و جام ها نگاه ها، سکوت ها...
بیا ببین چه سان نبرد می کنم/ شکفته های سبز را چگونه زرد می کنم: مهدی اخوان ثالث
*
از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود/ دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم...: هوشنگ ابتهاج
*
با خود شبی به سیر و سفر رفتم/ با سایه ام به گشت و گذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت
شب با پیاله های پیاپی پایان نمی گرفت/ هر جام/ جام خاطره ای بود
در دل هزار پرسش و بر لب سکوت تلخ/ رفتیم رود را به تماشا که او تشست
با اولین ستاره شب آغاز گشته بود/ با اولین پیاله شب ما
شب/ ما را به سوی صبح/ سوی سپیده ی سحری می برد
شب شهر خفته را/ خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود...: حمید مصدق
*
هم پیاله ی ما باش/ ما که رفته بر بادیم/ زیر گنبد این چرخ/ از تعلق آزادیم
بی نیاز و تنها باش/ تشنه باش و دریا باش/ فارغ از من و ما باش
هم پیاله ی ما باش/ هم پیاله ی ما باش
در مرام ما رندان/ حرص مال دنیا نیست/ گوش ما بدهکار/ قیل و قال دنیا نیست
بر بساط این دنیا/ پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش/ هم پیاله ی ما باش...: اردلان سرفراز
*
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است/ از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشند؟
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند/ خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که مستی را ساخت/ پیمانه و جام و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی باده بنوشید و از آن
سرمست شد این جهان هستی را ساخت: گروه مستان همای
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
 با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
 دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
 ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
 ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
 ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
 دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س/ بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است
 خورشید پرفروغ نه ديگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
 دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
 آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستر است
 دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ ا لماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهر است
 تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است
 د يگر نه آن نوای_ طربناک_ جا نفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
 از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و غصه که بالای منبر است
 ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا، بر سر_ در است
 ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است : دكترمنوچهرسعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
جام ها و پیاله ها: در زنجیری از سروده ها/ به زبان انگلیسی و فارسی
گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_10.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه

گریه ها: در زنجیری از سروده ها

 
۱ - در برخی از سروده های کهن
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد/ گریه‌ های جمله عالم در وصالش خنده شد
یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود
حسن‌های جمله عالم حسن او را بنده شد...: مولوی
*
صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست/ ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو/ تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگو
که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست...: سعدی
*
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت/ ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو/ اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است/ شکنج طره لیلی مقام مجنون است...: حافظ
*
متن کامل "گریه ها در سروده های کهن": تارنمای گنجور

۲ - در برخی از سروده های این زمانه
گریه را به مستی بهانه کردم/ شکوِه ‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چـو از دیده برگرفتم/ سیل خون به دامان روانه کردم
نالـه ی دروغـیـن اثر نـدارد/ شام ما چو از پی سحر ندارد
مرده بهتر زآن کو ، هنر ندارد
گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم...: ابولقاسم عارف قزوینی
*
شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ/ شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ...: ملک‌الشعرای بهار
*
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما / بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره ی خندان کجا خبر داری
ز ناله ی سحر و گریه ی شبانه ما...: رهی معیری
*
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی/ گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی...: شهریار
*
اگـر رفتم زدنیـای شما،دیـوانه ای کمتر/ ور این کـاشانه ویـران گشت،حسرت خانه ای کمتر
زیان و سود عالم چیست،از بـود و نبود ما؟/ به دریا،قطره ای افزون،زخرمن،دانه ای کمتر...
اگر پیمانه ام پر شد، زیانی نیست یـاران را/ به بزم بـاده نوشان، گریه ی مستـانه ای کمتر
جزای خیر بادت، در علاج من تغافل کن
در این ویـــرانه، ای عقــل آشنـا، دیوانه ای کمتر: پژمان بختیاری
*
پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است/ و اگر می خندم خنده ام بیهوده است
دنگ دنگ/ لحظه ها می گذرد/ آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر/ نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ/ بر لب سرد زمان ماسیده است: سهراب سپهری
*
وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی به خون من که ناله کنان می رفت/ و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی/ اما مرا نمی دیدی: فروغ فرخزاد
*
روزها رفت و روزها آمد/ بود پروانه گرم لذت و گشت
روزهایی چه روزهای خوشی/ در چمنزار نیمروز گذشت
تا شبی دید آرزوهایش همه دلمرده اند و افسرده
گریه هاشان دروغ و بی معنی ست/ خنده هاشان غریب و پژمرده
گفت با خود که نیست وقت درنگ/ این گلستان دگر نه جای من است
من نه مرد دروغ و تزویرم/ هر چه هست از هوای این چمن است...: مهدی اخوان ثالث
*
شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه\/ فرو برده سر در گریبان خویش
به کردار شب ، باغ_ چشمان او/ ندارد چراغی در ایوان خویش...: نادر نادرپور
*
امشب همه غم های عالم را خبر کن/ بنشین و با من گریه سر کن
ای جنگل، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین/ ای چون دل ِ من، ای خموش ِ گریه آگین
سر در گریبان، در پس ِ زانو نشسته/ ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده های اشک ِ پنهان، کرده بالین/ ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد...
ای جنگل ای پیسوته پاییز/ ای آتش ِ خیس/ ای سرخ و زرد، ای شعله ی سرد !
ای در گلوی ابر و مه فریاد ِ خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد ...: هوشنگ ابتهاج
*
من از صدای گریه ی تو/ به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه/ تو غربت غروب پاییز/ مثل من، از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون/ عطر لاله و گلابدون زنده می شه... : اردلان سرفراز
*
آبان، انبوهِ ارغوان، از شاخه ها می افتند
پرندگانِ خوش آواز خاموش می مانند و زخمِ سینه ی من/ درد را به ستوه می آرد.
بر این پاییزِ ناگهان/ می شایدم آیا/ آرام گریه کنم؟... : خسرو باقرپور
*
برخی دیگر از "گریه ها در سروده های این زمانه": تارنمای اشعار معاصر
*
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبار چه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_ نهفته نیست که عریان ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
گریه های پاییزی در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post.html
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " گریه را به مستی بهانه کردم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/04/blog-post.html
آیا گریه برای سلامتی خوب است؟
http://www.bbc.com/persian/magazine-39313914
خنده ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/01/blog-post_19.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_6.html

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

رباعی متلک


بس جوانان، ز سر_ بیکاری
توی_ هر کوچه و هر بازاری

متلک، بار_خلایق سازند
متلک گویی شده یک بیماری!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۳۰, دوشنبه

رباعی قاراشمیش


اوضاع آن دیار، قاراشمیش است
 دل پرغم است و به تشویش است

ظلم و فساد، ز حد بیش است
رزم_ رهایی است که در پیش است
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_20.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

گروگان: در زنجیری از سروده ها


دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش/ گردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد آیدش ستاره ی بهرام/ توشه ی شمشیر او شود به گروگان: رودکی
*
به خویش بپرورد برسان شیر/ بدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند...: فردوسی
*
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت/ سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید/ بگریختم از خانه خمار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست/ وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان/ دستار برو گوشه دستار مرا یافت...: مولوی
*
بیا ای ساقی مستان ، خدا را/ که مشتاقند سر مستان ، خدا را
اگر خرقه نمی گیری گروگان/ بده جامی به درویشان، خدا را: شاه نعمت‌الله ولی
*
ز ابلهی گفته‌ای شعر نگوید بهار/ وین سخنان را بدو فلان و بهمان برد
به که ز بهر سخن برنگشاید زبان/ گر نتواند که مرد سخن به پایان برد
من ز دگر شاعران شعرگروگان برم
اگر ز سرگین‌، عبیربوی گروگان برد...: ملک الشعرای بهار
*
شبی رسید که در آرزوی صبح امید/ هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان/ سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح/ ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگان این دریا/ که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم/ صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد/ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستی آن ساقی منافق بین/ که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید...
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز/ که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند/ که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است/ به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که ایینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید : هوشنگ ابتهاج
*
گُلِ کوکب با دو گلبرگِ آخرش در باد/ دلش می خواست پروانه به دنیا می آمد
گُلِ کوکب نمی دانست زمین برای بازگشتِ روشنایی
چند هزار ستاره در ظلمات گروگان گرفته است.
گُلِ کوکب نمی دانست باد پاییزی/ به دلیلِ علاقه به عنکبوت است که می وزد
نه خوابِ پروانه... : سید علی صالحی
*
او، گروگان نقابی شده بود/ که خود از چهره ی خود ساخته بود
اشک از چشم نقابش می ریخت
نقش لبخندی بر کنج لبانش، اما خالکوبی شده بود.
صبح یک روز بهاری، که در آن/ چشم خاکستری پنجره اش آبی شد
مکث کوتاهی در آینه کرد/ کیست؟ این چهره ی کیست؟ عسگر آهنین
*
به او بگو : نمی توانم ، به او بگو : اسبم مرده
و ایستگاه قطار ولایتمان را شورش نومیدی در اختیار گرفته
که دست ها و آهن ها را به گروگان دارد و در برابر
اصل درخت انجیر اجدادی اش را می خواهد
که آن چنان که خودش می گوید کلید سبز بهشت اش بوده...
به او بگو: اصلا نمی تواند/ بندی که او را به این جا طویله کرده
از جنس ریسمان و حلقه ی زنجیر نیست
از نوع ریشه های سرد آتش فشان های اعماق است که او را
شاید به ریشه های سرد آتشفشان دیگر گره زده اند
و او اگر بخواهد هم باید تمام جهنم ها را بردارد با خود و راه بیفتد
اصلا بگو: دروغ می گوید این شیاد واین ها بهانه است
بگو که از کجا معلوم که آن شورشی نومید و آن پرنده های تاریک
و آن جهنم سرد خود او نیستند؟ به او بگو : منوچهر آتشی
*
ما گروگان قضاوت هاییم
این که مردم چه ها می گویند، نقش اول را دارد
پس از آن جایی در خلوت خود
شعله ی شورش و آزادگی ما بر پاست!
رقص این شعله، ولی در پس پرده نهان می ماند
یا فقط در کلماتی که در باد هوا می رقصند.
تا به کی آتش ما باید پنهان باشد، زیر خاکستر ادوار کهن؟
تا به کی باید با صورتک ساخته ی آن دگران ظاهر شد؟
راست این است که ما شکلکی بودیم، همرنگ عوام
با نقابی، که از بدو تولد با آن همراهیم
بگذارید بگویم، که این بردگی اخلاقی
شرمساری دارد، افتخار، اما، نه : عسگر آهنین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها
ویرانه کن ، سرای سیاهی را / وارونه کن ، بنای تباهی را
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به گروگان ها و سروده ها / انگلیسی و فارسی:
https://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/poems-hostages.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_19.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

عید و بهار و سال های نو_ یک سراینده


عید ایران ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین/ بلکه آن روز که آزادی_ ملت، تضمین
همه آزاد و برابر، همه مومن به صلاح/ شک و تردید شده محو، در آ‌غوش  یقین
نظر_ فقه معزز به مسا جد ، اما/ امر دولت، همه منفک ز سر_ مذهب و دین
عصر_ آزاد‌گی و عهد_ مروت حا کم/ عشق، غالب شده بر موعظه ی نفرت و کین
مرد و زن، همره و در قافله ی کار و تلاش/ تا همه بوم شود، ‌پهنه‌ای از باغ برین
فره هشیار، که تاریخ دگر باید خواند/ عید ا یرا ن ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین
بلکه آن روز که آزادی ملت، تضمین/ امر دولت، همه منفک ز سر مذهب و دین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها...
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
(در برخی از نسخ به شکل "حالیا، سال_ نو_ میلادی" نیز آمده است)
*
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل سرد و باد و توفان، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران  آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
*
بیا ، تا بر بهار و تازه گشتن ، دیدگان دوزیم
بیا ، " بته " ز صحرا ، آوریم و " آتش " افروزیم
بسوزانیم غم ها را ، درون شعله ای گلفام
که با "چارشنبه سوری" راهی_ نوروز_ پیروزیم
*
نوروز_ دلفروز ، پراکند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر سال کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به سال نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
روزِ نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/03/blog-post.html
نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_15.html
نوروز و سال نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/03/blog-post_19.html
بهار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها/ انگلیسی و فارسی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_18.html
تاریخچه ی نوروز (نوشتاری به زبان انگلیسی از همین سراینده)
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/happy-moments-of-iranian-new-year-know.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

راه و رسم زندگی

چگونه بگذرانیم، زندگی را
به پرهیزیم کار_ بندگی را

 بنا بر عالمان_ راه_ هستی
چنین دانیم رسم_ زندگی را:

بنوشیم باده ی آمادگی را
بپوشیم جامه ی آزادگی را

بخوانیم نامه ی شایستگی را
برانیم چرخه ی بایستگی را

بگوییم قصه ی پیوستگی را
بجوییم خانه ی وارستگی را

بنوشیم باده ی آزادگی را
بپوییم جاده ی سازندگی را

چنان است رسم نیک زند گانی
اگر خواهان شویم تابندگی را

نباشیم در سیه کاری تباهی
به رزم_ آن دهیم پایندگی  را

بجنگیم مسلک_ خود کامگی را
بزانو آوریم یک د ند گی را

سرود_ عشق را با هم بخوانیم
براندازیم، کاخ_ بندگی را

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

پشیز: در زنجیری از سروده ها


همی برآیم با آن که برنیاید خلق/ و برنیایم با روزگار خورده کریز
چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز: رودکی
*
به زندان فرستاد لختی خورش/ بلرزید زان کار دل در برش
همی‌گفت کاکنون شود آگهی/ بدین ناجوانمرد بی‌فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز/ نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند برمن از خشم رخساره زرد... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
*
مفلس است این و ندارد هیچ چیز/ قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
ظاهر و باطن ندارد حبه ‌ای/ مفلسی قلبی دغایی دبه ‌ای
هان و هان با او حریفی کم کنید/ چونک گاو آرد گره محکم کنید... : مولوی
*
چنان روزگارش به کنجی نشاند/ که بر یک پشیزش تصرف نماند
چو نومید ماند از همه چیز و کس/ امیدش به فضل خدا ماند و بس... : سعدی
*
نه ز تاریکی ره نومید شو/ نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو بر پندار خویشی ای عزیز/ خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود/ بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ...: عطّار نِیشابوری
*
بدو داد سنگی کم از یک پشیز/ که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست/ که همسنگ این سنگی آری بدست
همانا کز آشوب چندین هوس/ به هم سنگ او سیر گردی و بس: نظامی گنجوی
*
سر من ز بهر تو از پیش گیر/ غم من مخور تو سر خویش گیر
همی تا بود جان، توان یافت چیز
چو جان شد، نیر زد جهان یک پشیز..: اسدی توسی
*
دو جهان پیش من پشیزی نیست/ هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارم/ فخر از این خاک آستان دارم...: وحشی بافقی
*
در عشق داستانم و بر تو به نیم جو/ بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو...
سوزی چنان که دانی جان مرا و من/ سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز/ من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو: خاقانی
*
منم امروز بسته در سمجی/ چشم بر دوخته چو مار گریز
هست پیراهنی و شلواری/ نیست بر هر دو نیفه و تیریز
راضیم گر مرا به هر دینار/ بدهد روزگار نیم پشیز...
آنچه یابی به شکر باش به شکر/ وانچه داری عزیز دار عزیز
کانچه کم شد چنان نیابی بیش
وانچه گم شد چنان نیابی نیز: مسعود سعد سلمان
*
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده‌ایم/ تسبیح و خرقه در سر زنار کرده‌ایم
خلوت نشین کوی خرابات گشته‌ایم/ تا خرقه رهن خانه خمار کرده‌ایم
شوریدگان حلقهٔ زنجیر عشق را/ انکار چون کنیم چو این کار کرده‌ایم
ما را اگر چه کس به پشیزی نمی‌خرد/ نقد روان فدای خریدار کرده‌ایم
از ما مپرس نکتهٔ معقول از آنکه ما
پیوسته درس عشق تو تکرار کرده‌ایم...: خواجوی کرمانی
*
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو/ ذره‌ها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر
خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار...: سیف فرغانی
*
نه یک شعیر به شعرش کسی فشانده صله/ نه یک پشیز به نثرش کسی نموده نثار
به ‌هفت‌ خط جهان ‌رفته صیت هفت خطش
ولی زهفت خطش‌ نیست حظّ یک دینار..: قاآنی
*
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور/ زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر..
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بود که پشیزی به چشم ملیون ز‌ر...: ملک‌الشعرای بهار
*
خوابگه آنرا که سمور و خز است/ کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد/ در طلب و نیت عمری دعاست
تیره‌دلان را چه غم از تیرگی ست
بی خبران را، چه خبر از خداست: پروین اعتصامی
*
کوس هامان جاودان خاموش/ تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار/ صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس/  وای ، وای ، افسوس: مهدی اخوان ثالث
*
دو گامی نه پیموده در ازدحام که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر/ تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش/ نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس ... : نادر نادرپور
*
گر منتقدی، باش، ولیکن به جهنم/ اشک تو چکیدست به دامن؟ به جهنم 
دلواپس فردای وطن گشت برادر؟ / زخم است به جان وی و بر تن؟ به جهنم
صلحی که نمودیم، نیرزد به پشیزی/ کوبیدن آب است به هاون؟ به جهنم 
ما پسته خورانیم، شما غصه خورانید
در شهر گرانی شده؟ اصلا به جهنم... : سراینده ی گمنام
*
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من / که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت / که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز / در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما / بهار را به پشیزی نمی خرید از من...
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من: حسین منزوی
^
اگر ز خویش گسستی ، فرای مرتبه ‌است
ردای_  وادی هستی ، برای تجربه ‌است
حیات_ ما به پشیزی ، چرا  نه  می ارزد
بخاطر آر که دنیا ، سرای یک شبه ‌است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_8.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه

آن شب: در زنجیری از سروده ها


شب مهتاب اگر واصل شوی تو/ نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد...: عطّار نِیشابوری
*
من بودم دوش و آن بت بنده نواز/ از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز: ابو سعید
*
مرا گویند درمان تو صبرست/ دریغا صبر گر بودی چه بودی
روانم در شب هجران بفرسود/ گر آنشب را سحر بودی چه بودی
مرا چون با سر زلفت سری هست
گرم پروای سر بودی چه بودی...: خواجوی کرمانی
*
نی چو قرص آفتابی من چر اغ صبحگاه/ در وصالت نیست الا جان سپردن‌ کار من
خرم آنشب ‌کز رخ و زلف تو باشد تا سحر
دوش من پر سنبل و آغوش من پر یاسمن...: قاآنی
*
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت/ دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه/ نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع/ بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش/ که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای/ عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک/ حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی/ دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده عشق/ آخر آتش فکند بر جانت: فروغ فرخزاد
*
آن شب که صبح روشن اندامت/ از آسمان آینه بر من طلوع کرد
 شمع بلند قامت خلوتسرای من/از خجلت برهنگی خویش می گریست
 من، در کنار او از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم...
من، از تب طلایی چشمانت/ آهنگ تند نبض تو را می شناختم
 قلب شتابناک جهان در تو می تپید/من، طعم تشنگی را در بوسه های تو
 هر بار می چشیدم وسیراب می شدم... : نادر نادرپور
*
یاد باد آن شب بارانی که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو می رفتم هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می دیدم سحر روشن فردا را...: فریدون مشیری
*
بیچاره آن مردی که آن شب/ زیر سقف شب با خویشتن می گفت
من پشت تصویر شقایق ها
و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
من تاب این آلودگی ها را ندارم...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده است هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان_ روز/ نیویورک - ۱۹۶۷
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

کوهسار: در زنجیری از سروده های این زمانه


باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
یارگوبی سوی شهر آید زکوه/ دوست گویی از شکار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببانگار آید همی
بر فراز فرق‌، سیمین چادرش/ لعبتی سیمین‌ عذار آید همی
باز چون تابد بر او زرین فروغ/ چون درخشی زرنگار آید همی
در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور/ دیده را شادی گوار آید همی
راست گویی سوی دشت از کوهسار/ لشگری نیزه گذار آید همی
خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش
این پیاده وآن سوار آید همی... : ملک‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای... : رهی معیری
*
سیمرغ قله های کبودم که آفتاب/ هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
سر پیش من به خاک نهد کوهسار پیر/ وز آسمان فرو نیاید خیال من
چون چتر بال ها بگشایم فراز کوه/ گویی درختی از دل سنگ آورم برون
در سینه ی پرنده ی رنگین کوهسار/ منقار تیز خویش فرو کنم به خون
در آسمان پاک ، نبیند کسی مرا/ جز ریزتر ز خال سپید ستاره ای
آن گونه می پرم که به چشم ستاره ها/ گویی ز کوه می گسلد سنگپاره ای
مغرورتر ز فله ی در ابر خفته ام/ از پشت من نمی گذرد سیل بادها
نقش خجسته ایست به چشمان آسمان/ سیمای من در آینه ی بامدادها
چون از فراز کوه نظر می کنم به خاک/ بال از هراس من نگشاید پرنده ای
اشک آورم به چشم تماشاگر حسود/ تا شور کینه را ننشاند به خنده ای
اما درون سینه ی من بیم خفته ایست/ کز اوج قله های غرور آردم به زیر
یک روز ، روح کوه که دلبسته ی من است
فریاد می زند که : مرو ! تیر ، تیر ، تیر: نادر نادرپور
*
در هاله ی بزرگ سپیده/ ظهور مهر/ گردونه ی طلایی خورشید
با اسب های سرکش/ با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک/ بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف از خواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود/ آنک بهار کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود/ دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود/ بار دگر زمانه از عطر از شکوفه از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه سرشار می شود: فریدون مشیری
*
دروازه ‌های عمر/ بر گریوه ی غارت گشاده ست
و آفتاب ایام از کوهسار وحش مکرر برآمده ست
کز دوزخ "آمدند، کندند و سوختند کشتند و" ماندند
در نیمه‌های خاستگاه ‌های پگاه
پلک هایش را بر هم می ‌نهد
ناهید آب‌چهر و شش هزار سنگ
از شاخه های درهم البرز فرو می‌غلتد... : محمد مختاری

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه/ لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن/ به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه/ تو به آذرخشی سایه ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
بوسه ی پرستو (برای پرستو فروهر): اگر چه؛ هنوزم؛ گلویم؛
پُر از بغضِ پرپر زدن های پروانه/ در یورشِ آن شبِ ناگهان است
زمستان شکن می دمد لاله در کوهساران/ بنفشه عرق می کند در تبِ گُل
سحر دل سپرده به رقصِ چناران/ به آوازِ سِهره، به تنبورِ باران
خدا را چه غوغایی اندر میان است
رستو هنوزم، نفس می کشد؛ جانِ پروانه ای را
چه هنگامه ای در بهارِ جهان است: خسرو باقرپور
*
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار/ بر روی خرده سنگ
یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار/ آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار/ با خط آذرنگ
بر آن تن درخت/ نقش دو نام و قلب جوان می نگاشتیم
آنجا به دشت و بر آن بطن_ کشتزار/ رقص_ گل و گیاه بسا عاشقانه بود
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ ثبت است نام من و تو تن درخت
آنجا که کار عشق بماند به یادگار/ در آن دیار که خاکش یگانه بود
آنجا که عشق بود و کدورت فسانه بود/ بر لوح هر درخت ز عشقی نشانه بود
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

منظومه ی عشق به مناسبت روز ولنتاین و جشن سپندارمذگان


سروده‌ هایی‌ در زمینه ی عشق با آرزوی آنکه هر روزتان روز عشق و مهربانی باشد: روزهایی با عشق پاک و بی‌ شائبه به یار و دلدار و دلبند ، با احساس توجه و نگاهی‌ پایدار به درستی و تندرستی خویش ، با صمیمیتی بی‌ آلایش و بر قرار نسبت به خانواده و دیگران و اشخاص پیرامون ، با عشق به ایستادگی و پیکار با خودکامه و ستمگر ، با همواره دلبستگی به آن دیار کهن ، به سرزمین اهورایی و خاک_ پاک_ جاودانه ایران

از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی:
عشق است کلید رمز توانایی/ خوشتر ز عشق نیست ، الفبایی
عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها
زیبا ، و در فصاحت و شیوایی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
*
او پادشاه کشور  ُحسن و ملاحت است/ در کوی عشق او، به گدایی فتاده ایم
زیباترین الهه ی مهر و محبت است/ بر پیش پای_ او، دل شیدا نهاده ایم
*
افتاده ام به پای_ تو، در سجده گاه_ عشق/ سجاده ام ببین: شده آهنگ و ساز _ عشق
با آن عروج_ وصل_ تو در خیمه گاه عشق/ خوانم ترانه ای و دو رکعت ، نماز _ عشق
*
چشمک نمی ز نی که بیا ئی بسا ن نور/ بوسه نمی د هی ، که گشا ئی ره عبور
مستی نمی کنی که سرا پا ئی از غرور/ عریا ن نمی شوی ، که نما ئی تن بلور
ازبهر نا زهای ‌تو گرصد حکا یت است/آن لحن گرم عشق توما را کفا یت است
*
ما، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ایم/ ما، ازبرای_نسل_ بشر درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما پر شود زمهر/ ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم
*
در آن لحظه  که افکند چشم هایش/ به چشمان_ همیشه عاشق _ من
کجا دانست  برق_ آن  نگاه اش/ دمد خورشید  صبح صادق _ من
*
کاش یکشب، ماهرانه، خانه می آراستم/ دانه دانه، بوسه ها را بر لب ات می کاشتم
در ضمیرعشوه ات ، گفتارعشق می یافتم/ بر سریر شانه ات، سر را رها می داشتم
*
مپرس دیگر مرا ز انداز ه ی  عشق/ که من آن قد و با لا دوست دا رم
و عشق  من  د ر ا ین  د نیا نگنجد/ترا ، بر تر ز د نیا د و ست دا رم
*
دیر آمدی چرا به سراغ ما/آ را م جان و چشم و چراغ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را/ بنشان نشای عشق به باغ ما
*
ما چه آموختیم در بنیاد عشق/ رسم_ " هم پیمانگی " آموختیم
شیوه ی " فرزانگی " آموختیم
تا که مجنون  شد به ما استاد عشق/ درسی از " دیوانگی " آموختیم
ما " ز خود بیگانگی " آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_14.html

همچنین نگاه کنید به
نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "روز ولنتاین یا روز عشق و مهربانی" از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/02/celebrating-moments-of-valentines-day.html
"سپندارمذگان" روز والنتاین ایرانی
https://iranian.com/main/blog/ramona-0.html
جشن های مشهور آرین ‌ها / جشن اسفندگان (سپندارمذگان): نوشتاری از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/08/blog-post_17.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

سالگرد انقلاب بهمن: در زنجیری از سروده ها‏

باز بیست و دو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
 آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
 قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
 بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
 خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
 بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
 دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
 کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ
*
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/ یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند/ خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را/ از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را/ در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید/ چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ/ بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را/ بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه ، ترانه های فتحش را/ با شیون شوم باد ، موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست/ فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست/ پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را/ در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ خانه ، خالی شد/ از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری ، که از بامش/ پرواز کنی ، به سوی آینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند/ غمناک و گسسته و پراکنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست/ آن زلزله ، کار صد شبیخون کرد
ناگاه ، به هر طرف که رو کردم/ دیدم همه وحشت است و ویرانی
عزم سفر به پیشواز آمد/ تا پشت کنم ، بر آن پریشانی ...
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/گفتن نتوان ، که با دلم چون کرد : نادر نادرپور
*
ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم...: نعمت آزرم
*
در خیابان ها دویدم بهمن پنجاه وهفت/ حنجره-ی خود را دریدم بهمن پنجاه وهفت
 جام زهر ارتجاع و مذهب وامانده را/ مثل شربت سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت
 شد امام امت از بهرم شهید کربلا/ شاه شد شمر و یزیدم بهمن پنجاه وهفت
 گر دمی غافل شدم از زنده باد و مرده باد/ فحش «ساواکی» شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 ور کسی بد گفت از آخوند و شیخ و روضه خوان/ من خودم بر او پریدم بهمن پنجاه وهفت
 گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت
 چه گوارا کرد از میدان فوزیه ظهور!/ بهر خود نقش آفریدم بهمن پنجاه وهفت!
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال-اش آرمیدم بهمن پنجاه وهفت!
در سرم سودای آزادی و استقلال بود/ داد بی.بی.سی امیدم بهمن پنجاه وهفت
 هیپنوتیزم کرده بود آیا خمینی؟ من چرا/ هر دروغی باوریدم بهمن پنجاه وهفت
 شاه فرمود «این صدای انقلاب ملت است»/ با دوتا گوشم شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
 انقلابی را که ریدم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
اگر پسرت از تو بپرسد که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی
*
باز تو باز آمدی، ظلمتِ آن خاک وُ خشت/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو، شاخه ی شادم شکست/ غم، به سرا پرده ام، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود/ با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی از دستِ تو، اینهمه فریادگر/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی
*
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_10.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

دموکراسی: در زنجیری از سروده ها



شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد/ زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد
انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد/ جلسه‌ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد
اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید
پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید... : ملک ‌الشعرای بهار
*
در دموکراسی بود کار سیاست روبه راه
گر دموکراسی نباشد سعی ها گردد تباه
در دموکراسی توانی ملتی بیدار کرد
ورنه در جهل مرکب باز ماند دیرگاه: ادیب برومند
*
با ترس یا با ریش گرو گذاشتن/ دموکراسی دس نمیاد
نه امروز نه امسال/ نه هیچ‌وختِ خدا
منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم
رو دوتّا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم
دیگه ذله شده‌ام از شنیدن این حرف
که: «-هرچیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس»
من نمی ‌دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره
من نمی ‌تونم شیکمِ امروزَمو با نونِ فردا پُر کنم.
آزادی بذر پُربرکتیه که احتیاج کاشته ‌تش.
خب منم این‌جا زندگی می‌کنم/ نه؟
منم محتاج آزادیم/ عینهو مث شما: لنکستون هیوز
ترجمه و بازسرایی: احمد شاملو/ بیشتر: اینجا
*
دموکراسی اگر با دین شود دوست/ به نام حق کـَنند از کله ات پوست
دموکراسی اگر با دین شود یار/ کلاه خویش را محکم نگه دار
دموکراسی اگر با دین شود چیز
بده افسار دولت را به چنگیز... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
توی این خنده بازار صدا و تصویر/ و پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید
همه محتاج کمک ، تشنه ی پول/ مردمان بی پناه ، همه خط ها مشغول
آگهی های جفنگ و ریتمیک / تبلیغ فش فشه و رژ و ماتیک
جلو دوربین: " وطنم خاک تنم " / " وطنم جان و تنم "
پشت دوربین / همه ی خاک و آب فدای یه موی سرم
" چو ایران نباشد تن من مباد "/ بعد از اینکه پول رسید ، هرچه بادا باد
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم/  تا کی باید تو رویا و آرزوی محال باشیم
بیا بهت نشون بدم که حرف حق رنگ نداره
آزادی و دموکراسی نیازی به جنگ نداره: سعید قنبری
*
دستی سر زلف یار دارم/ انسانم و اختیار دارم
با مهوش و نازی و ملیکا/ روزی دوسه جا قرار دارم...
از راه دو گوش آشنایی/ با تمبک و با سه تار دارم
با قحطی و آفت و مکافات/ روحیه ی سازگار دارم
افتاده به زیر خط فقرم/ با این همه اقتدار دارم
از کل زمین یک وجب جا/ اندازه ی یک مزار دارم
عمریست همیشه آرزوی/ ته مانده ی خاویار دارم
در پاسخ حرفهای دشمن/ یک مشت پراز شعار دارم
از روی غریزه حس خوبی/ با آدم پاچه خوار دارم...
از لطف شما درون یخچال/ هم شلغم و هم خیار دارم
یک دفتر شعر عاشقانه/ در حوضه ی انتظار دارم
بحثم سر یک لقمه ی نان است/ با وضع جهان چکار دارم
این فلسفه ی دمو کراسی ست
انسانم و اختیار دارم: رسول سنایی
*
من دیدم / در خیابان شانزه لیره
زیر پای دموکراسی/ پوست موز می گذارند
فکر می کنید مهد آزادی کجاست؟...
دنیا در بستر نیرنگ/ آرمیده است
اریستوکراسی/ با جلیقه ی مخمل
بر پله های سازمان ملل / بار انداخته است
و به دنیا برگ زیتون تعارف می کند... : سلمان هراتی
*
دموکراسی چشمانت به من فهماند
که دیگر جایی در دلت ندارم
از آن لحظه که گفتم : من می خواهم بروم
و تو گفتی : هر جور که راحتی عزیزم : محمد کامرانیان
*
هوایِ داغ ِ بندر کُش/ دوباره رقص پارو ها
به لَنگر می کِشَم دندان / کِنار لَنج و جاشو ها
کِنار دست ِ این شاعر/ به قصد دلبری بنشین
من و تو؛ تووی لنگرگاه/ بدون ِ روسری بنشین
کلاغ قصه سَر در گُم/ دوباره اول ِ دفتر
دو تا انسانِ معمولی/ تو از تهران ، من از بندر
جنوبِ داغ ِ من، با تو/ شمال ِ خوبِ تو، با من
دو تا سگ بسته ای، وحشی/ به چشمانت بگو لطفا"
 حضورت  گوشه ی بیداد/ روایت های تصویری
به دست فتنه می افتم/ در آغوشم که می گیری
چه حالی می کُنم وقتی/ پُر از آشوب و بیدادی
به ویران کَردَنَم بنشین/ چقدر ای عشق، خردادی
دروغ ِ مَرد ِ شاعر را / تو باید خوب بشناسی
تنت، جمهوریِ مطلق/ لبت، اصلِ دموکراسی... : ناصر ندیمی
*
رباعیات  طنز " دموکراسی "
مینی بوس ها و سواری همگی در راهند
جاده ها هست ولی "جاده ی عباسی" نیست!
ببری مال_ فقیران و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست!!!
*
جمع_ خواننده و اهل_ هنر هستند به جشن
گله داری که چرا "نعمت_ آغاسی" نیست
بخرند رای ترا و تو که رایی بخری
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست+
دکتر منوچهر سعادت نوری
+ با الهام از سعدی شیرازی سراینده ی نامدار ایران که گفت:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست...
ببری مال_ مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست...
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_6.html
همچنین نگاه کنید به
۱ - سروده هایی از محمد جاوید، روح الله رضوی، اسماعیل عامری و دیگران در زمینه ی " دموکراسی " در تارنمای شعر نو
۲ - پیرامون انواع دموکراسی های جهان/ یادداشتی از دکتر منوچهر سعادت نوری  در تارنمای گزیده ای از نوشتارها

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

رباعیات طنز " دموکراسی "


۱
مینی بوس ها و سواری همگی در راهند
جاده ها هست ولی "جاده ی عباسی" نیست!
ببری مال_ فقیران و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست!!!
۲
جمع_ خواننده و اهل_ هنر هستند به جشن
گله داری که چرا "نعمت_ آغاسی" نیست
بخرند رای ترا و تو که رایی بخری
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست*
دکتر منوچهر سعادت نوری


* با الهام از سعدی شیرازی سراینده ی نامدار ایران که گفت:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست...
ببری مال_ مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست...

یادآوری: ۱ - نِعمت‌الله آزموده با نام هنری آغاسی (۲۹ تیر ۱۳۱۸ – ۱۴ آبان ۱۳۸۴) از خوانندگان سرشناس موسیقی مردم‌پسند و کوچه بازاری اهل ایران بود و جز خوانندگان لاله‌زاری به شمار می‌آمد: تارنمای ویکی‌پدیا
۲ - برای آگاهی از متن کامل قصیدهٔ "موعظه و نصیحت" و مصرع "عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند" سروده ی سعدی شیرازی نگاه کنید به تارنمای گنجور
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_5.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

رازهای طبیعت در زنجیری از سروده ها و نوشته ها و ترانه ها


در سروده ها
قصیده ی راز طبیعت
دوش در تیرگی_ عزلت_ جان‌ فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌ رایی
هرچه‌ پرسیدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید/ میخ‌ ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست‌؟ بگو/ منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟...
گفتمش چیست جدال وطن و دین‌، گفتا/ ر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی
گفتم امید سعادت چه بود در عالم‌؟
گفت با بی‌بصری‌، عشق سمن سیمایی....: ملک ‌الشعرای بهار
*
خطاب به زن (دفتر راز طبیعت خوی تست)
گوش کن ای بلبل شیرین سخن/ ای گل خوش نکهت باغ وطن
ماجرای خویشتن
روزگار باستان خویش را/ باستانی داستان خویش را
سر بسر بشنو ز من
این‌ حکایت‌ از کتاب و نامه نیست/ وین سخن‌ها از زبان خامه نیست
عشق می گوید سخن
دفتر راز طبیعت خوی تست/ رمز هستی در سواد موی تست
روی گیتی سوی تست
مرد را تنها تویی یار قدیم/ هم‌یناهی‌، هم شریکی‌، هم ندیم
هم رفیق ممتحن.... : ملک ‌الشعرای بهار
*
راز طبیعت
بر روی دشت ودامنه ی کهسار
یک آبشار_عشق به جریان ست

از آفت_ خزان به تن_ اشجار
بس رود و جویبارچه گریان ست

ابراز_ عشق_ آب، به هر گلزار
راز_ نهفته نیست که عریان ست

قلب_ طبیعت است ز خون سرشار
تا آب_ سرخ_ عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
***
در نوشته ها
راز طبیعت در طب: تارنمای بنیاد علمی و فرهنگی بوعلی سینا
اسرار طبیعت: حیات جانوران گوناگون میلیون ها سال است که سیاره ما را شکل داده است. با این حال تا همین اواخر هم بعضی از توانایی های رشد و نمو حیوانات و گیاهان به صورت راز باقی مانده اند. در مجموعه ی اسرار طبیعت، اکتشافات جدید علمی ما را از روابط عجیب در طبیعت آگاه می کنند: همان مکانیسم های پیچیده ای که زندگی بر روی زمین با کمک آن ها امکان پذیر است. در مجموعه ی چهار قسمتی  اسرار طبیعت، می بینیم که چرا وجود درخت بادام برزیلی به یک جونده با دندان تیز وابسته است. یا می بینیم که چرا فیل ها برای نگهداری چمنزار های شرق آفریقا اهمیتی حیاتی دارند. و یا چرا رابطه پیچیده بین لاک پشت های منقار دار با اسفنج دریایی برای سلامت صخره های مرجانی حیاتی است: تارنمای بی بی سی فارسی
زیبایی اسرار طبیعت (عکس ها و تصاویر): تارنمای کوکای ایران
کشف اسرار طبیعت از دریچه ی نگاه کودک: تارنمای خبري کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان
***
در ترانه ها
ترانه ی راز طبیعت - اجرا: بهشته
https://www.youtube.com/watch?v=Mf6sVIwBv-A
ترانه ی اسرار طبیعت/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=n9I5GNPd3RM

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تجسم آینده


عشق و آشتی ، به کام_ ایران باد/ آسمان، روشن و درخشان باد
عطر_ گل، در فضا فراوان باد/ شادی_ مرد و زن، دو چندان باد
رقص و آواز، جای_ امکان باد/ رخ_ زیبای زن، نمایان باد
بوسه ها ، روی گلعذاران باد/ خشم ها، بهر_ مکر_ دیوان باد
روز_ ایرانیان ، فروزان باد/ شب_ دشمن، سیاه و لرزان باد
سنگر_ ظلم، خاک و ویران باد/ نابکاران ، غمین و گریان باد
آفرین ها به قهرمانان باد/ لعن و نفرین به جیره خوارآن باد
خائنان ، رهسپار_ زندان باد/ جانیان ، بر گلوله باران باد
خانه ی همدلان ، گلستان باد/ خاطر_ ناکسان پریشان باد
چشم ها، سوی_ نازنینان باد/ گوش ها بر صدای_ جانان باد
زندگی، پر شعف و شادان باد/ روزگاران ، نکو و خندان باد
آسمان، روشن و درخشان باد/ روز_ ایرانیان ، فروزان باد
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_21.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

درخصوص برف

دانه دانه ، برف می بارد
دانه دانه ، برف می بارد/ همچو مروارید_ غلطان ، ز آسمان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ کز دو چشم يك الهه * شد روان
عاشقانه ، می شود جذب زمین/ تا که خاک تشنه ، جان یابد از آن
گستر اند بستری نرم و سپید/ ورزش اسکی بر آن گیرد مکان
یا بسازد توده هایی سفت و سخت / آدم_ برفی نشاند ارمغان
پاک می سازد فضا را  از سموم/ تا نفس ها را نماید شایگان
دانه دانه ، برف می بارد/ محنت و رنج و غمی درآن نهان
معبری لغزنده می دارد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن ، فرو ریزد ز کوه/ بس به نابودی کشاند مردمان
گاه جانبخش، گاهی جان ستان/ همچو ژینوس ** می نماید بی گمان
دانه دانه ، برف می بارد/ ز شت و زیبا ، آ فریند ناگهان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ یا چو مروارید_ غلطان ، ز آسمان
دکتر منوچهر سعادت نوری
* بنا بر روایت اساطیر، زمانی برف می بارد که ا لهه ی برف گریان است
** ا شا ره به ژینوس خدا مرد آغازها و دروازه ‌ها ست که بر دو سو می نگرد.
بر گرفته از مجموعه سروده‌ های زنجیرها

توفان_ برف
توفان_ برف ، دل به زمین بازد/ و ینگونه عشق را ، چرا جوید
تا روی خاک_ پاک ، تن اندازد/ باید که چرک را ، ز زمین شوید
دکترمنوچهرسعادت نوری

یادآوری: در فرهنگ ایران باستان، برف همچون باد، باران، مه و ابرِ باران زا، از آفریده‌های مادی پیش از آفرینش زمین دانسته شده ‌است . خدای برف یکی از اسب های گردونه ناهید بود. در اوستا به بارش برفی سنگین ( جئیوی وفر ) اشاره رفته ‌است و در یشت ها، زمستان هولناکی پیش بینی شده که سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد خواهد کرد، چندان که زمین ویران و مخلوقاتش نابود خواهند شد. در شاهنامه روایتی هست که در جنگ ایران و توران در زمان کیخسرو برف سنگینی همه جا را پوشاند، چنانکه نبرد از یاد همگان رفت و ناچار شدند که اسبان جنگی را بکشند و بخورند. در ادبیات فارسی نیز به کاربردهایی از برف اشاره شده ‌است، مانند شعری در این رابطه از فردوسی که چنین سروده بود:
بگفتند کاین برف و باد دمان/ ز ما بود کآمد شما را زیان
شاید پرآوازه ‌ترين شعر كهن پارسي درخصوص برف، قصيده‌اي باشد با مطلع هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف از كمال‌الدين اسماعيل. باید یادآور گردید که کمال‌الدین اسماعیل فرزند محمد عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌ سرای بزرگ ایران در اوان حمله ی مغول است که در گیرودار قتل ‌عام ‌های آن قوم، به سال ۶۳۵ هجری قمری به دست یکی از مهاجمین مغول به قتل رسید/  بر گرفته از:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_19.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

"غم مخور"، "توفان" و "برگریزان"

غم مخور : در زنجیری از سروده‌های فکاهی و جدی
١ - غم مخور : در سروده های فکاهی
گر نداری مو به سر، از پیچ و تابش راحتی/ پول سلمانی نداری، از عتابش راحتی
خواب آشفته کسی بیند که معده دم کند/ شب نخوردی گر غذا، هنگام خوابش راحتی
گر نداری خانة شخصی، برادر غم مخور/ در عوض از مالیات و پول آبش راحتی
در زمستان گر ز سرما گشته‌ای سرخ و سیاه/ غم مخور، قلب‌الأسد در آفتابش راحتی
گر نداری ثروت و پوند و دلار و پول و مول/ در عوض از جمع و تفریق و حسابش راحتی
گر که شد حمّال طفل تو، نشد بحرالعلوم/ از غم شهریه و کیف و کتابش راحتی
گر نداری همسر زیبا و طناز و نُنُر/ نیمه‌شب از غرولند ناصوابش راحتی
گر نداری نوکر و کلفت، مشو غمگین، چرا/ صبح ‌دم از بوی گند رختخوابش راحتی
گر نداری رادیو در خانه‌ات، دل‌خور مباش
چون ز چرت‌ و پرت ‌های بی‌جوابش راحتی : خسرو شاهانی
*
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد/ دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست/ موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود/ بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال/ نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است/ بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند/ این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است/شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند/خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:/خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:/ پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:/خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک/ تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب/ تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد : مصطفی مشایخی
*
اي برادر غم مخور، اوضاع ميزان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
بار ديگر در کفت پول فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
چند سالي گر نخوردي ميوه، اشکالي نداشت/ ميوه ها حالي نداشت
حاليا خوش باش دردت زود درمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
رنگ نارنگي نديده دخترت، آرام باش/ صبر فرما، رام باش
مي رسد روزي که چون زيره به کرمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
مي رود آن روز در کام تو با لذت هلو/ زود آيد در گلو
آب ميوه دايما در پارچ و ليوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
وعده ها دادند گرچه وعده شان تکراري است/ بهتر از بي کاري است
در کويراي دوست، گاهي وقت باران مي شود/ ميوه ارزان مي شود
يادم آمد يک مثل از مردم دانا و پير/ اي بزک حالا نمير
مي رسد روزي خيار و بس فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود: محمدحسين روانبخش
٢ - غم مخور : در سروده های جدی
 سير نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من/ جور مکن جفا مکن نيست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم/ چونک تو سايه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان/ نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من/ زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس اين زمين بود چرخ زنان چو آسمان/ ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
آمد دی خيال تو گفت مرا که غم مخور/گفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من...: مولوی
*
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست/ درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای/ او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست/ چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی/ بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند/ عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت/ در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست/ این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد/ گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست : سعدی
*
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن / وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت / دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب / باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند / چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست ومقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب / جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار
تا بود وردت دعا و درس ایمان غم مخور : حافظ
*
سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد....
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست/ که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار/ گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل/ عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد : حافظ
*
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور/ گنجت چو دست می‌دهد از مار غم مخور
بر مقتضای قول حکیمان روزگار/ اندک بنوش باده و بسیار غم مخور
دستار صوفیانه و دلق مرقعت/ گر رهن شد بخانهٔ خمار غم مخور
کارت چو شد ز دست و تو انکار می‌کنی/ اقرار کن برندی و زانکار غم مخور
چون دوست در نظر بود از دشمنت چه غم/ چون گل بدست باشدت از خار غم مخور
با طلعت حبیب چه اندیشه از رقیب/ چون یار حاضرست ز اغیار غم مخور
گردرد دل دوا شود ایدوست شاد زی/ ور غمگسار غم بود ای یار غم مخور
چون زر به دست نیست ز طرار غم مدار/ چون سر ز دست رفت ز دستار غم مخور
خواجو مدام جرعهٔ مستان عشق نوش
وز اعتراض مردم هشیار غم مخور : خواجوی کرمانی
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را
دوست، تا که دسترسی داری/ حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان/ شایان سعادتی است توانا را : پروین اعتصامی
*
می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور/ سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور
نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت/ بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور
می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را / می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور
رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را/خواب ماندن را گهی سخت است تاوان، غم مخور
شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد/ می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور
کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت/ طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور
گریه کم کن، اشکهایت را نبینم، نازنین/ ننگ اینان کی شود با رنگ، پنهان. غم مخور
دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش/ عاقبت گردند صید مکر دوران،غم مخور
آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند/ دست خونین شد برون باز از گریبان، غم مخور
کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد/ خون بهای این شهیدان، این شهیدان، غم مخور
تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی
ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور : صدیقه وسمقی
*
بگسلد بی گفتگو بند اسیران؛ غم مخور/ شاد و آبادان شود حالات ویران؛ غم مخور
ماهها رفت و ز نای نغمه شعری بر نخاست/ چامه باران می شود کلک دبیران؛ غم مخور
شهریاری گر شد، ای دل، شهرِ یاران پا بجاست/ پرتوافشان می شود پهنای ایران؛ غم مخور
قرنها از حکمرانان خون دل خوردیم/ شهروا خواهد شدن حکم امیران؛ غم مخور
گر سیاوش سا فدای کید گرسیوز شویم
معجزت هم می کند تدبیر پیران؛ غم مخور : منوچهر عوض نیا
*
ای دریغ آن روزگاران رفت و من/ مانده ام در چاه تنهایی ، اسیر
هرگزم یاری نمی گوید که : مرد/ بس کن و دامان ماتم را ، مگیر
شب ، همه شب اشک چشمان نیاز/ می چکد بر دامن اندیشه ام
غم مخور ، غم تا که شاید زودتر/ بر کنم از ملک هستی ریشه ام
گر چه هرشب زیر سقف راهرو/ بانگ پایی می رود آسیمه سر
پله ها تپ تپ کنان با ناله ای/ می دهد از رفت و آمد ها خبر
لیک می دانم که آن جانانه نیست/ می شناسم کی صدای پای اوست
رفتن او پر جلال است و غرور/ این نه ره پیمودن_ زیبای اوست ... : فرخ تمیمی
*
بر فتد این پنجه ی خونین ز ایران، غم مخور/ آسمان، پر مهر گردد، بس درخشان، غم مخور
روزگاری نو ، بسازد جلوه هائی پر شکوه
سختی_ دوران، بگیرد رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
==
‌توفان : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه
تنها گریزم ، نا گزیرم کان پری خو/ تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد
آهوی من دارد اگر خوی پلنگی/ رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟
گو آتش شوقش سرا پایم بسوزد/ کی شعله ی رقصنده از گرما گریزد
من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی/ آواره در گرما و در سرما گریزد
من مرغ توفانم نیاندیشم ز توفان/ موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد
موجم ،چنان موجی که از اوج و حضیضش/ خیزد گران کوهی و در ژرفا گریزد
از بوم شوم و کرکس دون چند خواهی/ کز خاک در خلوتگه عنقا گریزد
شهبازرا شاید که چون شهپر گشاید/ آنجا که زشتی ها ست نا پیدا گریزد
سیمرغ کو کز طعمه گاه لاشه خواران/ در اوج استقلال و استغنا گریزد
مکر یهودا با مسیحا بی سبب نیست/ عیسی دمی باید که چون عیسی گریزد
موسی نیم عیسی نیم اما زنادان/ چون خضر هم عیسی و هم موسی گریزد
در کوه یابم باده آرام بخشی/ زین باده کی فرخنده پی بودا گریزد
زرتشت هم آتشگهی بر کوه دارد
تا در پناه آتش مزدا گریزد... : دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی
*
بادها چون به خروش آیند/ عطر ها دیر نمی پایند
اشک ها لذت امروزند/ یادها شادی فردایند ...
چنگ چون تار ز هم بگسست/ کس بر ان پنجه نمی ساید
گنه از شدت توفان هاست/ عطر اگر، دیر نمی پاید : فروغ فرخزاد
*
نتوانستم دیگر به تماشای عبث خود را تخدیر کنم
نتوانستم در کنج اتاق چون فلان آقا/ صیقل گر شعرم باشم : ریز تراش
شعر در من فریادی بود که درون توفان سر می دادم
و به رغم دشمن ره به گوش شنوا هم می برد
سخنی ساده و راست همچو تیری که نشیند به هدف
و بدین کارایی  چه غم از واژه ی سنگین و زمختم می بود؟ جعفر کوش آبادی
*
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش/ پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب/ بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع/بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد او كه به لطف و صفاي خويش/ گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست/ كوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست/ زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم ما كه طعنه ی زاهد شنيده ايم/ مائيم ما كه جامه ی تقوي دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب/ زين هاديان راه حقيقت نديده ايم... : فروغ فرخزاد
*
هوا سرد است و برف آهسته بارد/ ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال/ فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب/ سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست/كه شب مهمان توفان است امشب...: مهدی اخوان ثالث
*
دیگربه روزگارنمی بینم، آن عشق ها که تاب وتوان سوزد
درسینه ها زعشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد
آن رنج ها که درد برانگیزد ، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق واضطراب که شاعررا ، چنگی به تارجان بنوازد نیست
درسینه،دل،چوبرگ خزان دیده ، بی عشق مانده سربه گریبان است
ازبوسه ی نسیم نمی لرزد
این برگ خشک تشنه ی توفان است ... : فریدون مشیری
*
ناگهان ، ‌توفان فتد ، بر سر زمین/ برکند از بن ، بنای_ جهل و کین
آتشی آید ، به سو زد جاهلین/ هم به خشکاند ، تبار کاهلین
بردگان _ هادی زرق و ریا/ بس گریزان ، ا ز یسار و از یمین
بندگان _ وادی صد ق و وفا/ مستقر ، بر مسند _ علم و یقین
از تبسم ، چهره ‌ها گیرد حیات/ زندگی ، با عشق و شادی‌ ها قرین
منظر و رخسار_ زن ، یابد نشاط/ هم مقام و منزلت ، بر او بهین
بس سرود_ عشق، بارد ز آسمان/ چونکه عشق است ، برترين آ ئین و دین
حافظ_ آینده بين ، خوانده ست عیان
حق نجسته ست ، دست_ اهریمنX ، نگین: دکتر منوچهر سعادت نوری
x اشاره به این سروده ی "حافظ" است:
من آن نگین سلیمان ، به هیچ نستانم/ که گاه گاه بر او ، دست اهرمن باشد
همای ، گو مفکن سایه ی شرف ، هرگز/ در آن دیار که طوطی ، کم از زغن باشد... 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
======
برگریزان / پاییز / خزان : در زنجیری از سروده‌ها
بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم
چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا
از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
بگو ای شمس تبریزی از آن می‌های پاییزی
به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را : مولوی
*
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن!
سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن : صائب تبریزی
*
شنیدستم که وقت برگریزان/شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخه‌هاخود رانهان کرد/رخ ازتقدیر،پنهان چون توان کرد
بخود گفتا کازین شاخ تنومند/قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج/ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد/ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختان/سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی/کرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند .... : پروین اعتصامی
*
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست
مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست
عزیز دار محبت که خار زار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست
به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده ی پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست
گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست
به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست : شهریار
*
یاد تو یاد عشق نخستین ست
یاد تو آن خزان دل انگیزست/کو را هزارجلوه ی رنگین ست
بگذار زاهدان سیه دامن/ رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند/ اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم/کز شاخه های یاد تو می رویم
شب ها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم : فروغ فرخزاد
*
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان
در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
وایا ستیزه جویان با دشمنان ستیزند
آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان
آه آن امیدها کو چون صبح نوشکفته
تا حال من ببینند در شام برگریزان
از جور دوست هرچند از پا فتادگانیم
ما را ازین گذرگاه ای عشق بر مخیزان : فریدون مشیری

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ... : مریم حیدرزاده
*
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شد او : حمید مصدق

مهر آمد آبان و آذر شد/ نوبت غارت خزان آمد
هر چه گل بود و شاخه بود شکست
باغ زین داغ درفغان آمد
زرد شد سبزه ها و مرد درخت
باغ از این دردها به جان آمد ... : مهدی سهیلی
*
من در شبی برهنه تر از مرمر سیاه
بر فرش برگ های خزان راه می روم
اما نگاه من به عبور پرنده هاست
وین اشک بی دریغ که از طاق آسمان
در دیدگان خیره ی من چکه می کند
مانند شیشه ایست که از ماورای آن
سنگ و گیاه و جانور و آدمی : ترند
من ، از نسیم سرد خزان ، بوی خاک را
همچون شراب تلخ
هر دم به یاد خانه ی ویران مادری
می نوشم و گریستن آغاز می کنم ... : نادر نادرپور

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟ دکتر شفیعی کدکنی
*
شب ِ دشمن، شب ِ زمستانی‌ست
سبز ما نوبهار ايرانی‌ست
سبز ِفرداست، سبز ِ نور و نشاط
آخرين ريگ ِ کوزه‏ی خیّاط
سبز ِ نوروزِ ِ صد خزان‏گـُذر است
سبز ِ نور و نشاط را خبر است ... : محمد جلالی (م‏.سحر)  
*
شاهد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار تیره تاری بوده ایم
اوفتاده در ‌پی خیل فریب/ خوش خیالی را قراری بوده ایم
بهراستقرار آزادی و عدل/ قهقرا را ، رهسپاری بوده ایم
جای صلح ومهربانی و وداد/ ظلم وکین را پاسداری بوده ایم
از زمان سلطه ی جهل و ريا/ در کف بس کجمداری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان درهر بهاری بوده ایم
عاشقان در وصل معشوقه به کام/ ما خم کوی نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن/ گراسیر موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
شاهد بد روزگاری بوده ایم: دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_14.html