۱۳۹۶ آذر ۲۵, شنبه

" پیری ": از دیدگاه یک سراینده


زندگانی، مراحلی، دارد/ با شروعی، ز خواب و لالایی
 و سپس، کوششی به بازی ها/ گاهگاهی، به کنج_ تنهایی
 در جوانی و کاوشی بر عشق/ دوره ی خاطرات و شیدایی
 ازدواج و به یار، پیوستن/ همرهی، همدمی، دل آسایی
 شاهد_ روزگار_ فرزندان/ در توانایی و به دانایی
 تا، رسد پیری و کهنسالی/ که بسا عزلت است و تنهایی
 نه به سر، جلوه ای ز سودایی/ نه خروش و نه بانگ و آوایی...
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان ، که نامش زندگانی است...
چرا ، افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگا م/ که حسرت ها، به دو‌ران_ جوانی است...
*
در سحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
 گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
 در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
 سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
 در میانسالی و به تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
 وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
 درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
 خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
*
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است...
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
 طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
 زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
 در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
 زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post_16.html

۱۳۹۶ آذر ۲۰, دوشنبه

رباعی: سکوت تو


از آن نگاه پر ملامت و از آن سکوت تو
بسیار خسته ایم و بسا دلشکسته ایم*

بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم
دكتر منوچهر سعادت نوری

*در برخی از نسخ به شکل "ازخشم ناگهان ‌تو، عمریست خسته ایم/ وز طبع بد گمان ‌تو، بس دلشکسته ایم" نیز آمده است
*

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

"سكوت" در سروده های یک سراینده


سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س
بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است....
*
فضای بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت_ سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم 
*
از آن نگاه پر ملامت و از آن سکوت تو
بسیار خسته ایم و بسا دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم
*
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
 به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
 که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
 و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
 فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
 چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
 وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
 تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
 نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
 به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
 چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
 و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
 به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
 وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
 چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آذر ۱۴, سه‌شنبه

شتر ها و سروده ها


١ - شتر در زنجیر برخی از سروده های کهن
ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به‌جائی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو/ تفو باد بر چرخ گردون تفو... : فردوسی

آن یکی گفتا اشتر را که هی/ از کجا میایی ای فرخنده پی
گفت از حمام گرم کوی تو/ گفت خود پیداست از زانوی تو : مولوی

 جوان_ سخت رو ، در راه باید/ که با پیران_ بی‌قوت، بپاید 
چه نیکو گفت در پای_ شتر، مور/ که ای فربه، مکن بر لاغران زور : سعدی

برون از گرد آمد، کاروانی/ فتاده شور از ایشان، در جهانی 
حدا گو را ، حدا ، از حد گذشته/ شتر، کف کرده و رقاص گشته 
شترهای_ دو کوهان_ سبک پا/ ز کوهان، بر فلک، جا داده جوزا 
درای استران را، ناله‌ی کوس/ شترها را، دهان_ زنگ، پابوس... : وحشی بافقی

برخیز شتربانا بربند کجاوه / کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه / وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه / در دیده ی من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار
مرغان بساتین را منقار بریدند / اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره به گلزار چریدند / گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند / یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم / زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم / اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم / ماییم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار... : ادیب‌الممالک فراهانی

٢ - شتر در زنجیر برخی از سروده های طنز
شب عید از فشارِ خرجِ خانه/ شدم دیوانه از دستِ زمانه
که ناگه شد روانه از خزانه/ دوصد چندان ز خرجم، بی بهانه
«شتر درخواب بیند پنبه دانه»
نوازیدم ز شا دی، سازِ_خود را/ زدم چهچه زدل، آوازِ خود را
که «یارانه» به با لِ ناز خود را/ سبُک اَنداخت در دستم شبانه
«شتر درخوا ب بیند پنبه دانه»
ز خوشحالی یهو از جا پریدم/ کلنگی خانه ای، اَرزان خریدم
خودم را صاحبِ یک خانه دیدم/ رسید از «بانک مَسکن» پو لِ خانه
«شتر د رخوا ب بیند پنبه دانه»
لَمیدم یک دو ساعت رویِ قالی/ گرفتم از «لـِسان الغیب» فالی
شدم از بختِ خود حالی به حالی/ سُرودم همچو «حافظ» شاعرانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
پس از آن با دو جیبِ پـُر زِ خالی/ گرفتم وامکی از آن حوالی
که تا شاید به دست آورده مـالی/ گدایی گفت با من این فسانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
و فردا ناگهان از راهِ دوری/ دو تا مردِ خبیث و لَندَ هو ری
و نوشِ جا ن کردم از آن ها چه جوری/ فراریدم از آن ها چون سمانه
«شتر در خوا ب بیند پنبه دانه»
سپس خود را درونِ خانه دیدم/ فضا را خُرده ای بیگانه دیدم
بچه بارَم همه دیوانه دیدم/ کشید از مَغزِ من آتش زبانه
«شتر درخوا ب بیند پنبه دانه»
شود گاهی ز گرما کلّه ام گرم/ زَنَم پُشتَک به درَّ م جامۀ چَرم
چو رُستم کوهِ سنگی را کنم نرم/ بدونِ اعتراض و حرف و چانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه»
شِـتابان نیمه شب در پیچِ بـُلوار/ پِرایدم را بکوبیدم به دیوار
چو گردیدم لَت و پا رو بدهکار/ ز «بیمه» شد تمامِ آن روانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه»
سَحَر گه همسر م با تخته ای سخت/ بفرقم زد که ای بَر گشته از بخت
چرا؟ چون بچه ها، افتادی از تخت/ وآن هم رویِ تیغِ تیزِ شانه
«شُتُر در خوا ب بیند پنبه دانه» : هوشنگ شاهنده

شبی در خواب دیدم محرمانه/ عروس تازه آوردم به خانه
بریدم رخت دامادی شبانه/ چنین می گفت رقاص زنانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گداها را همه مسرور دیدم/ شکم ها را همه معمور دیدم
به فصل عید جشن و سور دیدم/ زدم فی الفور طبل شادیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بدیدم قطع گردیده صداها/ لباس تازه پوشیده گداها
بدوش جمله از اطلس رداها/ همه با طمطراق خسروانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
ز حلویات رنگارنگ شیرین/ ز سوهان قم و سوقات نائین
از آن نان برنجیهای قزوین/ بیامد از برایم بار خانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بحلوا مسقطی می گفت پشمک/ بزن بر راحت الحلقوم چشمک
بایشان باغلوا گفتا بخشمک/ بود چشمک ز اطوار زنانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بدیدم اغنیا کرده حمایت/ ز کوران و شلان کرده رعایت
بیادم آمد آندم این حکایت/ که جنت می دهد حق با بهانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بچیدم هفت سین اندر شبستان/ سماق و سنجد و سیب و سپستان
سپند و سیر و سبزی های بستان/ زدم بر ریش خود از ذوق شانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
صلات ظهر می رفتم منزل خان/ بدیدم سفره چی می گسترد خوان
به روی میز نعمت های الوان/ گروهی جمع در آن آستانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
ز اقسام خورش در سفره چیده/ خورش ها را همه ناظر چشیده
قدح با آب لیمو صف کشیده/ مثال گفتگوی شاعرانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
یکی شامی باستعجال می خورد/ یکی کو کو بعیش و حال می خورد
یکی با کارد و با چنگال می خورد/ یکی هی لقمه می زد تاجرانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بپای جوجه ماهی بوس می زد/ فسنجان از شعف ناقوس می زد
ترک فریاد یا قدوس می زد/ شده روغن ز اطرافش روانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
کته چون دامن دشت نهاوند/ چلو طعنه زده بر کوه الوند
پلو چون قله ی کوه دماوند/ نموده مرغ در وی آشیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
به دل گفتم عجب کشکی خریدم/ عجب بهر فقیران سفره چیدم
عجب خیری از این مشروطه دیدم/ عجب تقسیم شد وجه اعانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
چرا خوابیده ای فصل بهار است/ آلاله شعله ور در کوهسار است
بنفشه جلوه گر در جویبار است/ نمی دانم خبر داری تو یا نه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
نه ادراک و نه استعداد داریم/ نه مشروطه نه استبداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم/ ز شیرین نیست نامی در میانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
همیشه تشنه نهر آب بیند/ گرسنه نان سنگک خواب بیند
برهنه خرقه ی سنجاب بیند/ مقصر خواب بیند تازیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه : شاعر ناشناس

از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ/ از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار/ این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال/ عارفی دیدم بارش تن ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد... : سهراب سپهری

عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...

۱۳۹۶ آذر ۱۳, دوشنبه

قهوه و قهوه خانه: در زنجیری از سروده ها و گزارش ها


چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات/ از عکس رُخش قهوه شود آب حیات
عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات: شاطرعباس صبوحی
*
نه لفظ دانم و نی معنی ا ینقدر دانم/ که‌ گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است
نمی ‌تپد دل خون‌ گشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است... : بیدل دهلوی
*
قهوه بس تلخست‌ کش نوشند مردم صبح و شام
لیک بس شیرین شود چون گشت با شکر عجین... : قاآنی
*
دایم به قهوه‌ خانه سماور صدا دهد/ یکبار هم سماور بابا صدا نداد
بقال بی‌مروت از آن میوه ‌ها به من/ یک آلوی کفک زدهٔ کم‌ بها نداد
نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی
یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
آن قهوه های تلخ دهن سوز/ وان حلقه های دود پریشان
بر پیشخوان کافه ی میعاد/ در شهر دوردست جوانی
آن قلب کودکانه ی ساعت بر سینه ی برهنه ی دیوار/ وان ساعت تپنده ی پنهان
درماورای پیرهن من/ هر یک ز شوق لحظه ی دیدار در اوج اضطراب نهانی
آن بوسه ی درشت نخستین بر سرخی عطش زده ی لب/ با خنده ای به گسترش موج
بر چهره ای به روشنی آب/ در لحظه ای که افتد و دانی... : نادر نادرپور
*
آن روزها رفتند/ آن روزهای عید/ آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار می کردند...
بازار در بوهای سرگردان شناور بود/ در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدم ها پهن می شد/ کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسک ها... : فروغ فرخزاد
*
بالای پلکان تا بوی قهوه ، سرسرای قهوه ای و گام های وسوسه انگیز تو
امید مشترکی که در بلندترین بام ها به حقیقت پیوست
آواز عشق اینده کی یا کجا نوشته شود/ بالای ماه؟
پاشنه بلند طلا/ زیر چراغ های چشمک زن، پایین پای ما؟
یا کاغذ سپید که بر زانوی سپید تو می ساید؟
دستی که دست های تو را جست سرشار بود از فیروزه ی رباعی خیام
انگشتری قواره ی انگشت توست ، البته می پذیری ، بانوی سربلندی ها
آن باغ زیر پوست ، با عطر کال نارنج ، با چشمه ی نمک ، جزیره ی مثلثی
روشن از آب دریا، آن ساقه های نیشکر که واژگان را در انزوای شان آزاد کرد
و گام های مصمم که به رغم تو پله ها را پیمود فروزان باد: محمد علی سپانلو
*
چشم های او هزاران درخت قهوه بود که بی خوابی مرا تعبیر می نمود
باران بود که می بارید و او بود که سخن می گفت
و من بود که می شنود آوای لیمویی لیمویی لیموییش را
او می گفت باید قلبهای خود را عشق بیاموزیم و من می گفت
عشق غولی است که در شیشه نمی گنجد/ باران بود که بند آمده بود
و در بود که بازمانده بود/ و او بود که رفته بود: کیومرث منشی زاده
*
شب که دستان خسته اش را می گشاید،
سُر می خورد از لای پستان هایش ماهِ تمام و از پهن راهی روشن و رویایی
شیر می بارد از آسمان و تو ملافه را/ از روی سینه ی روشنت پس می زنی
نوزاد تشنه ی رویایم
می مکد از دایره ی داغی/ قهوه ی روشن را و شیر را/ داغ داغ
می سوزد لب هایم
هزار خورشید سر زده انگار/ از مشرق لب هایت/ داغ داغ
و خدای من! گونه های گلگونت!
پنهان شده به زیر طره ای عرق کرده و بی تاب/ داغ داغ... : خسرو باقرپور
*
رباعی: فایده و زیان قهوه
مصرف قهوه گفته اند ای دوست/ سودمند است، بهر_ مو و پوست
گر که نوشی تو قهوه را بس داغ/ "سرطان_ مری" بیایدت به سراغ
  دکتر منوچهر سعادت نوری
*
گزارش ها
گزارش دیدنی از قدیمی ترین قهوه خانه شمال تهران (قهوه خانه عموهوشنگ)
کوچک ترین قهوه خانه ایران در دل بازار بزرگ تهران (قهوه خانه حاج علی و پسرش حاج کاظم درویش)
پاتوقی قدیمی و عجیب در شمال تهران (قهوه خانه عمو یحیی)
قهوه خانه قنبر با آواز ایرج
آواز خوانی و طرب در قهوه خانه گیلان
بازار میوه فروش ها در بوشهر (قهوه خانه ناجی)
قَهوه و مزایا و معایب نوشیدن آن: گفتنی های تغذیه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post_4.html

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

هنگامه: در زنجیری از سروده پیام ها و نام ها


سروده پیام ها
ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید/ حال خود را دیده‌، واغوثا و واویلا کنید
کیسه‌های خالی خود را دهید آخر تکان/ پس تکانی خورده دزد خوبش را پیدا کنید
تا به کی با این لباس ژنده می‌ریزید اشگ/ با جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید
خانه‌ هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفت/ آخر ای خانه‌ خرابان لااقل نجوا کنید
انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر/ کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید
خودکشی باشد قمه برسرزدن‌، آن تیغ تیز/ بر سر دشمن زنید و خویش را احیا کنید....
ای جوانان مدارس‌، بی‌سوادان حاکمند/ این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید...
چشم‌هاتان روشن ای مشروب خواران قدیم/ هم به‌ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید
کشور دارا لگدکوب سمند جور شد
راستی فکری برای کشور دارا کنید...: ملک‌الشعرای بهار
*
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد\/ شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند/ روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم/ لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد...
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی/ از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد: رهی معیری
*
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم/ چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم...
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری/ در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم: شهریار
*
معرفت نیست در این معرفت آموختگان/ ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت/ بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت/ ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش/ این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت/ که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان: فریدون توللی
*
چشم من ، گویی که این هنگامه را در خواب می بیند/ لحظه ای دیگر پاره های عکس من
ظاهر شد از اطراف آیینه جمع شد ، تصویر دیگر شد/ چشم ، گویی چشم پیشین بود
گونه ، گویی گونه ی دیرین/ لیک در ترکیب ، با تصویر اول نا برابر شد/ هر چه در بیگانگی
کوشید با من از او آشناتر شد/ من در آن تصویر، سیمایی نجیب و نازنین دیدم/ آه، سیمایی
که موهوم است اما جز حقیقت نیست/ در دل چشمش، هزاران چشم شوخ شرمگین دیدم
آه، چشمانی که در ابعاد تنگ هیچ صورت نیست/ من در آن تصویر، مهر و کینه را با هم قرین دیدم
گرچه این اضداد را هرگز به صورت، هیچ وحدت نیست
من در آن آیینه ی روشن صبحگاهان این چنین دیدم... : نادر نادر پور
*
یک عمر ساختن/ آنگه به جا نهادن و رفتن به هیچ و پوچ؟
آخر چه می رود بر این جهان که در همه ی جاده های آن
هنگامه های بی سر و سامانی است و کوچ: سیاوش کسرایی
*
چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست/ عاشقان گل ز افسون خیال
سوی صحرا می شتابند از نهفت/ تارها گردند از بند ملال
شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم/ جلوه ها دارد در آغوش بهار
آن چنان کز جنبش جادو فریب/ زنده می دارد به خاطر یاد یار... : فرخ تمیمی
*
دیرست ، گالیا: هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ ِ آتش و خون دارد این زمان/ هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست
عصیان ِ زندگی ست/ در روی من مخند/  شیرینی ِ نگاه ِ تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق/  بر من حرام باد تپش های قلب ِ شاد..
در گوش ِ من فسانه ی دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه... : هوشنگ ابتهاج
*
هنگامه نشسته بود ، من گفتم/ هنگام رسیده است باید راند
سجاده ی پلک نازنین بگشای/ باید که نماز آخرین را خواند
تر کن لب را به بوسه ی بدرود/ بگشای دو بال بادبان در باد... : نصرت رحمانی
*
دیرست ای امید/ بگذر ز رودها
دریانورد باش/ مرد نبرد باش/ بر شو به کوه ها/ هنگامه گرد باش
از بیشه ها بیا بشتاب و مرد باش... : مهدی سهیلی
*
هنگامه ها عیان شد و این جغد ِ بد شگون/ در خود فرو شکسته و تیغش بُرنده نیست
این ابر ِ تیره گون که به سودای ِ رفتن ست/جزبا خروش ِ یکسره بیرون شونده نیست...
شهری که بی ترنم ِ بودن زده به خواب/ شایسته ی زنانِ زنده و هستی دهنده نیست
نرگس که رعد ِ واژگان ِ صدایش مکرر است/جایش فضای ِ کینه ِ گرگ ِ درنده نیست
مردان ِ این کرانه کجایید ؟ ای دریغ
آن وعده های ِ گم شده تسکین دهنده نیست: داریوش لعل ریاحی
*
نگاه_ ما به روی هم به لغزید/ دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ و هستی ، جامه ی زربفت پوشید
در آن "هنگامه ی نوش_ محبت" / که خون ما ز عطر" وصل " جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
 نام ها
هنگامه نامی فارسی برای دختران است و ممکن است به یکی از این اشخاص یا موارد اشاره کند:
هنگامه اخوان (متولد ۱۳۳۴ در فومن) خواننده ی موسیقی سنتی ایرانی است
هنگامه قاضیانی (متولد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۴۹ در مشهد) هنرپیشه ی سینما و تلویزیون و خواننده ی ایرانی است.
هنگامه خوانندهٔ افغان (متولد دسامبر ۱۹۶۲ در کابل) نام اصلی او"زهره" و ساکن تورنتو کاناداست
هنگامه برزین (متولد ۱۳۴۳ در لاهیجان) از خوانندگان پاپ ایرانی مقیم لس‌ آنجلس در آمریکاست.
ترانه ی قسم می خورم - اجرا: هنگامه برزین
ترانه ی کجا بودی تا حالا - اجرا: هنگامه برزین
هنگامه حمید زاده (متولد ۴ بهمن ۱۳۶۷ در تهران) بازیگر سینماست
هنگامه شهیدی (متولد ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۴ در مشهد) فعال حقوق زنان و مطبوعات، خبرنگار سیاسی و نویسنده ی  زن ایرانی است.
هنگامه (یاشار) مفید (متولد ۱۳۳۵ در تهران) شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، بازیگر و کارگردان تئاترهای کودک و نوجوان و خواننده ی ترانه‌های کودکانه است. او خواهر بیژن مفید، بهمن مفید، اردوان مفید و هومن مفید است.
هنگامه (فیلم)، فیلمی سینمایی به کارگردانی ساموئل خاچیکیان محصول سال ۱۳۴۷ است.
هنگامه (آلبوم موسیقی)، آلبومی با صدای علیرضا افتخاری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/12/blog-post.html

۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

رباعی: الهه



ای که یاری فرشته خو داری
دلبری نازنین ، نکو داری

غم مخور بهر زندگی، هشدار
یک الهه ، به روبرو داری

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ آذر ۴, شنبه

غم مخور: در زنجیر سروده های این زمانه



خطاب به روانشاد ملک ‌الشعرای بهار 
ملكا با تو دگر دوستي ما نشود/ بعد اگر شد ، اما حالا نشود
بنشسته است غباري ز تو در خاطر من/ كه بدين زودي از خاطر من پا نشود
دلم از طینت پر ريبت تو سخت گرفت/ تا شكايت نكنم از تو دلم وا نشود...
نشود سينه ي تو تنگ ز گفتار عدو/ سيل هرگز سبب تنگي دنيا نشود
غم مخور گر نبود کار جهانت به مراد/ کار دنیا به مراد دل دانا نشود... : ایرج میرزا جلال الملک
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را
دوست، تا که دسترسی داری/ حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان/ شایان سعادتی است توانا را : پروین اعتصامی
*
نماند درد و درمان هم نماند/ نماند وصل و هجران هم نماند
بهارا غم مخور کاندر زمانه/ نماند عیش و خذلان هم نماند
به تهران در منال ازیاد استخر/ که رفت استخر وتهران هم نماند
شود ایران بسی آباد و ویران/ همان آباد و وبران هم نماند
نپاید چین و ژاپون هم نپاید/ نماند روس و آلمان هم نماند
نماند انگلیسی خردمند/ همان هندوی نادان هم نماند
بمیرد مرغ و ماهی هم بمیرد/ ماند وحش و انسان هم نماند
اگرچه دیر ماند نام نیکو/ سرانجام ای پسر آن هم نماند
بتوفد پردهٔ این نجم ساکن/ زمین گرد گردان هم نماند
بر این افراشته سقف مرصع/ قنادیل فروزان هم نماند
بجز یک‌ذات کاصل کاینات است/ صور و اسماء و اعیان هم نماند
بد و خوب‌ جهان اندر زوال است
پس‌ این‌ جنگ و جدال ما خیال ‌است: ملک ‌الشعرای بهار
*
خطاب به روانشاد حبیب یغمایی
ای که از فرط دیدن مه و سال‌/ دیگر آن آسمان نمی ‌بینی
تو که داری به دل، دو صد خورشید/ چه غم ار کهکشان نمی ‌بینی‌
غم مخور، ز آنکه چون نکو نگری/ زین ندیدن زیان نمی‌ بینی
جز گروهی فریب کارودغل/ مردمی در میان نمی ‌بینی... : دکتر مهدی آذر
*
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است/ ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است...: هوشنگ ابتهاج
*
ای دریغ آن روزگاران رفت و من/ مانده ام در چاه تنهایی ، اسیر
هرگزم یاری نمی گوید که : مرد/ بس کن و دامان ماتم را ، مگیر
شب ، همه شب اشک چشمان نیاز/ می چکد بر دامن اندیشه ام
غم مخور، غم تا که شاید زودتر/ بر کنم از ملک هستی ریشه ام...: فرخ تمیمی
*
یوسف گمگشته پیدا شد در آلمان غم مخور/ گفت دیگر برنمی گردم به کنعان غم مخور
ای پناهنده کنون که رفته ای در جای امن
از غم سوریه بگذر بهر لبنان غم مخور... : هادی خرسندی
*
گر نداری مو به سر، از پیچ و تابش راحتی/ پول سلمانی نداری، از عتابش راحتی
خواب آشفته کسی بیند که معده دم کند/ شب نخوردی گر غذا، هنگام خوابش راحتی
گر نداری خانة ی شخصی، برادر غم مخور/ در عوض از مالیات و پول آبش راحتی
در زمستان گر ز سرما گشته‌ای سرخ و سیاه
غم مخور، قلب‌الأسد در آفتابش راحتی... : خسرو شاهانی
*
ای "حنا جان" که سخت زیبایی/ بچهء شهر نصف دنیایی
گرچه دیر آمدی و بی مادر/ قدمت خوش به شهر ذوق و هنر
از یتیمی منال و بی پدری/ کز پدر دار های دهر سری
پدرت می شود به مقبولی/ پایگاه علوم سلولی
مادرت می شود امیر بزرگ/ تا به جانت طمع نبدند گرگ
غم مخور گر ز روی دادگری / بُز نکرده‌ست بر سرت پدری
نـّـره بـُز روی مادرت نفتاد / ماده بـُز نطفه‌ات نبُرد و نزاد
پدرت علم و مادرت کار است / دست بالای دست بسیار است
ای حناجان خوش آمدی به دیار
با خدا باش و هیچ غصه مدار... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
این جهان گردد دوباره نورباران، غم مخور
آسمان، باشد پر از مهر و درخشان، غم مخور
روزگاری نو ، بسازد جلوه هائی پر شکوه
سختی_ دوران، بگیرد رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
غم مخور ای رهسپار آخرین/ نغمه گو باش و نوایی آفرین
نغمه ها از سوز دل آسوده کن/ ساز دل را با خوشی پالوده کن... : سبحان معظمی گودرزی
*
می رسد عمر ستم آخر به پایان، غم مخور/ سبز گردد پای تا سر خاک ایران، غم مخور
نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت/ بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور
رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را/خواب ماندن را گهی سخت است تاوان، غم مخور
شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد
می سراید مرغ حق اما در ایوان، غم مخور... : صدیقه وسمقی
*
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد/ دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد... : مصطفی مشایخی
*
اي برادر غم مخور، اوضاع ميزان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
 بار ديگر در کفت پول فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود... : محمد حسين روانبخش
*
درکلاست گر به عشق علم خواهی داد درس/ سرزنش ها کر کند شاگرد شيطان غم مخور
گر عيالت مرد اندر حسرت يک پيرهن/ بوده حوا جده اش هم لخت وعريان غم مخور
چون چنين گرديده مفهوم جديد تربيت/ گر کتک خوردی زشاگرد تن آسان غم مخور
تا توانی نمره ی عالی و قلابی بده
چون چنين باشد سرای کار رندان غم مخور...:  منسوب به دکتر فرشيد ورد
*
حافظا من از سرشب تا سحرغم می خورم/ هرچه گوئی غم مخور من بیشتر غم می خورم
مژده میدادی به پایان می‌رسد ایام غم/ من برای مژده‌های بی‌ثمر غم می خورم
اولاً چون یوسف گم گشته‌ام پیدا نشد/ بهر آن ناکام مفقودالاثر غم می خورم
ثانیاً چون کلبه احزان و این غمدیده دل/ وضعشان بدتر شده از هر نظر، غم می خورم
ثالثاً چون این سر شوریده سامانی نیافت
 بر سر خود میزنم وز بهر سر غم می خورم... : هادی خرسندی
پنج‌شنبه  ۲ آذر ۱٣۹۶ /۲٣ نوامبر ۲۰۱۷
*
گویند غم مخور، بهشت می شود جهان
یابی رها ، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان
ماییم بر فنا ، و نباشیم در میان
دکتر منوچهر سعادت نوری
دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
*
همچنین نگاه کنید به
غم: تارنمای ویکی‌پدیا
ترانه ی "غم مخور دنیا دو روزه": تارنمای یوتیوب
غم مخور: در زنجیری از سروده‌های فکاهی و جدی
غم مخور: در زنجیری از سروده‌ها و ترانه ها / انگلیسی و فارسی
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_25.html

۱۳۹۶ آذر ۱, چهارشنبه

رباعی: آزار جنسی و بد نامی


اگر آزار_ جنسی داده ای تو
زنان و دختران_ نوجوان را

بدان روزی تو را بدنام سازند
سیه بینی تو دیگر این جهان را

دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

زخم: از نگاه برخی سرایندگان کهن و این زمانه


برای تو فدا کردیم جان ‌ها/ کشیده بهر تو زخم زبان ‌ها
شنیده طعنه‌ های همچو آتش/ رسیده تیر کاری زان کمان‌ ها... : مولوی
*
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند/ که جور قاعده باشد که بر غلام کنند
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد/ ز دست دوست نشاید که انتقام کنند... : سعدی
*
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم/ راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب/ من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت/ به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت/ با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی/ تا در میکده شادان و غزل خوان بروم... : حافظ
*
دارم از آسمان زنگاری/ زخم ها بر دل و همه کاری
با من اکنون فلک در آن حد است/ از جگر خواری و دل‌ آزاری
پاره های جگر فرو ریزد/ دامنم را اگر بیفشاری... : هاتف اصفهانی
*
دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین را/ تسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را...
بر خاک رهی تا ننشینی همهٔ عمر/ واقف نشوی حال من خاک نشین را
بر زخم دلم تازه فشاند نمکی عشق/ وقتی که گشایی لب لعل نمکین را... : فروغی بسطامی
*
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است/ معنی حب ‌الوطن‌، فرمودهٔ پیغمبر است...
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر/ جنبشی کن‌ گرت ارثی زان‌ پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی/ از ره‌ شفقت که‌ ایران سخت زار و مضطر است
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است... : ملک ‌الشعرای بهار
*
گاه زخمی که به پا داشته ام/ زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر_ بیماری_ من/ حجم گل چند برابر شده است...: سهراب سپهری
*
چشم است این یا دهان؟ درست ندانم/ دانم کز خون من پر است پیامش
در جگرم،‌ چون دهان ماهی زخمی است/ زخم شگفتی که کس نیافته نامش
این دهن سرخ ، این بریدگی زخم/ می خندد بر حیات برزخی من
در بن دندان او، به تردی انگور/ می ترکد لحظه های دوزخی من: نادر نادرپور

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
 چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
 تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست/ گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 هر لحظه جز این، دست_ مرا مشغله ای نیست...: اردلان سرفراز
*
می سوزم و می سوزم، با زخم تو می سازم/ با هر غزل چشمت من قافيه می بازم
پيش از تو فقط شعرم، معراج غرورم بود/ ای از همه بالاتر، اينک به تو می نازم
اين سفره ی خالی را، تو نان غزل دادی/ ای پر برکت گندم، من از تو می آغازم
من اهل زمين بودم ، فواره نشين بودی/ با دست تو پيدا شد، بال همه پروازم
از شبنم هر لاله ، بس کوزه که پر کردم/ با عشق تو را ديدن ، تا اوج تو می تازم
هی های مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته/ من چاوش بی خويشم ، با هق هق آوازم
می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم/ ای از همه بالاتر اينک به تو می نازم
راه سفر عاشق از گردنه بندان پر/ نا مردم اگرازخون ، اين باج نپردازم : شهيار قنبری
"
ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن ِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِ حادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتن ِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/  بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست...
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِ آرزوی درخشان ِ جان ِ ماست
در روزگارعشق زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی
*
ما، نسل زخم دیده ز پرگار نفرت ایم/ ما، از برای_نسل_ بشر، درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما، پر شود ز مهر
ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ای صورت پهلو به تبدل زده ای رنگ/ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس/ بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم/ چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگیست/ گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو/ اکنون تو ز من دل‌زده‌ای من ز تو دلتنگ: دکتر فاضل نظری
*
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
گزیده ای از سروده های " زخم ": تارنمای گنجور
مجموعه ای از سروده های " زخم ": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های " زخم ": تارنمای جستجو
زخم های یک سراینده
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_20.html

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه

زخم های یک سراینده


ما، نسل زخم دیده ز پرگار نفرت ایم+
ما، از برای_نسل_ بشر، درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما، پر شود ز مهر
ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم
+ به شکل "ما نسل ضربه دیده ز پرگار نفرتیم" نیز آمده است
*
یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است/ کوهی ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا، سخن ز مهر و محبت نیست/ زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
دیگری گفت:
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
*
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
*
نسلی  که زخم دیده ی این عصر_ ماتمید
سیمای ترس و وحشت و محنت بشد پدید
با این وقوع_ زمین لرزه ی شدید
هنگام_ آه و ناله و زاری فرا رسید

۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

رباعی: نسل زخم دیده


به مناسبت زلزله ی اندوهناک اخیر در استان کرمانشاه ایران

نسلی  که زخم دیده ی این عصر_ ماتمید
سیمای ترس و وحشت و محنت بشد پدید

با این وقوع_ زمین لرزه ی شدید
هنگام_ آه و ناله و زاری فرا رسید

دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

هویج (زردک): در زنجیری از سروده ها


بباید عشق را ای دوست دردک/ دل پردرد و رخساران زردک
ای بی‌درد دل و بی‌سوز سینه/ بود دعوی مشتاقیت سردک... : مولوی
*
تا زردک اند روی چو پخته شود آبی/ تا کفته کند پوست چو پر دانه شود نار
اعدای تو را باد کفیده شده و زرد/ جون نار و چو آبی همه ساله دل و رخسار: امیر معزی
*
تا به کنج لبت آن خال سیه‌رنگ افتاد/ نافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد
آن نه خط است برآن عارض پرنقش و نگار/ رنگ محویست که در دفتر ارژنگ افتاد
سیب از آسیب‌جهان‌رست که همرنگ تو شد/گشت نارنج ز غم زردکه نارنگ افتاد
دررهت چشم من از هفته به هفتادکشید
در پی‌ات کار من ازگام به فرسنگ افتاد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
بیرون کنید خود را، بیرون از این خمودن/ دشوار نیست رفتن، قفل از قفس گشودن
فریاد ِ استخوان است در زیر ِ پوست پنهان/ تا چند قرصِ تسکین ، تا چند آزمودن؟
گم کرده اید خود را، در کور سوی ِ ظلمت/ تا بی کجا است این ره، این پاره پاره بودن
گر این فضای اندک در انحصار ِ تیغ است/ رنگین کمان شمایید ، در صحنه با سرودن
زندان و حصر بر پا ، دلق ِ خرافه بر جا/ کور از بهار گوید ، بی بهره از شنودن
دیوار ِ این قضا را ، از بیخ و بن در آرید/ بیرون کنید بیرون ، ترس از گُمان زدودن
بیگانه در کمین ِ خود باوران ِ شیدا/ با معجز هویج و ، بر بندها فزودن
بر سفره های خالی کو تا نَمی بریزد/ جایی که چاکرانند درسجده و ستودن
از لاک خود درآیید ، دلدادگان ِ دیروز
در این بهار پر گل ، زیباست گل نمودن: داریوش لعل ریاحی
*
دایی با داعیه خواندن کتاب سینوهه مصری در لندن،
سودازدگی و بی اشتهایی مرا به غلظت خون و صفرا ربط دادند.
دستور فرمودند مرا هجمه کرده؛ زالو گیر دوره گرد را امر کردند تا از کیسه خود ۶ زالو
گذاشت به سینه و بازو -
برای مکیدن لختگی خون./ نیم ساعت بعد این جوخه سیاه کرمان کلفت شده.
اینبار دایی دستور دادند برای من عناب، برگ تربچه و لیوان آب انار؛
 سپس جوشانده، گزنگبین و نبات.
برای ناهار هم آش گشنیز با قلم گوسفند و هویج.
ولی از آروغ عافیت و چورت قیلوله خبری نشد...: بیژن باران
*
به نوبرانه ی لب در اوان فروردین/ به چشم بی پدرت این ستمگر بی دین
به زنده رود_ سرازیر از شیار_ لبت/ به اصفهان_ پر از نقش_ زیر_ پیرهنت
به دست های لطیفت که منبع رویاست/ و مرتع و وطن و خاستگاه آهوهاست
به حمله های شبانه به سمت_ احساسم/ و جنگ کردن و فتح_ نقاط_ حساسم
"هویج" وسوسه ات با "چماق" اخلاقت...
خلاصه اینکه مرا خوب عاشقت کردی: ب. پورحسن
*
ويتا مين آ  منم منم كار خدا منم منم/ تو سبزيها وجود دارم/ تو اسفناج و كلمم 
تو جعفري و گوجه ام توي هويج وجگرم/ تو تخم مرغ و ما هي ام فهميدي حالا من كيم
اگر منو خوب نخوريد لاغر و قد كوتاه ميشيد
چشم شما ضعيف ميشه بيماريها رديف ميشه
منو بخوريد قد بكشيد خو شگل و قد بلند بشيد
منو بخوريد غم نخوريد ويتامين آ كم نخوريد: سراینده ی گمنام
*
ای که خواهی بنگری مانند خوبان/ جرعه ای بر نوش از " آب هویج "
بهتر است این آب، از آن مایعات/ که ترا سازند، گاهی مست و گیج!
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
اصطلاح چماق و هویج: سیاست ارائه تشویق برای رفتار خوب و ارائه تنبیه برای رفتار بد است یا به عبارتی به معنی سیاست تهدید و تحبیب به کار می‌رود: تارنمای ویکی‌پدیا
شعر کودکانه ی هویج: تارنمای مجله ی ونوس و تارنمای خاله لیلا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_15.html

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

روزگار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر/ که بهر دفع حوادث ترا به کار آید
هرکه ناموخت ازگذشت روزگار/ نیز ناموزد ز هیچ آموزگار: رودکی سمرقندی
*
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب/ در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب/ نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس/ آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند/ چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم: سعدی 
*
روز وصل دوستداران یاد باد/ یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت/ بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من/ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا/ کوشش آن حق گزاران یاد باد... : حافظ
*
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست/ با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود/ یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست/ تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار/ ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت/ دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست...: سعدی 
*
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/ ساکن کوی بت عربده جویی بودیم 
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم/ بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم 
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود 
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود: وحشی بافقی
وایا به حالِ زارِتو، وایا که همچو شمع/ یک عمر سوختی و کست اعتنا نکرد 
یک عمر سوختی که ننالد کسی ز رنج/ یک عمر سوختی که نسوزد دلی ز درد
یک عمر سوختی و بیاموختی که جور/ تقدیرِ چرخ و مصلحت روزگار نیست!
یک عمر سوختی که به این خلقِ بت پرست/ روشن کنی که خدمتِ بت از سیه دلی ست 
وین فتنه ها که می رود از ناکسان به خلق
محصول بردباری و سستی و کاهلی ست... :  فریدون توللی
*
آنگاه، خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت / و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند... 
دیگر کسی به عشق نیندیشید/ دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس، دیگر به هیچ چیز نیندیشید/ در غارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد/ زن های باردار، نوزادهای بی سر زاییدند 
و گاهواره ها از شرم، به گورها پناه آوردند / چه روزگار تلخ و سیاهی ... : فروغ فرخزاد 
*
مادر تو بی گناهی و من نیز بی گناه/ اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم/ وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادرپور 
*
روزگاری رفت و مردی ، برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد/ دوستان را هم نبردی برنخاست ... : حمید مصدق 
*
زمانی ست  نمانده کس درین تنهایی تلخ/ که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن/ به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران/ شکسته بر کنار رف سبویی ... : دکتر شفیعی کدکنی
تو که اهل روزگاری ، خبر تازه چه داری/ می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری/ وقتی گوش شنوا نیست ، شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه ، پای رفتن نمی مونه ... : اردلان سرفراز
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور 
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور 
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم/ ما هم اسير طره جانانه بوده ايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باد/ روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزی رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم: سراینده ی گمنام
*
روزگار بس عجیبی است/ این روزگار ما
ای شما ها که غرورتان را با نان نگون بختی می خورید
خود خواهی تان را رخت خوشبختی خود کرده اید
مست " خود بزرگ بینی " خود شده اید...
به چه می اندیشید به توهمات پوچ و تو خالی تان
یا به شربت تلخ ناکامی تان... : ثریا پاستور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها 
ای خدا (آخ چه روز و روزگاری) - اجرا: هایده
روزگار عشق - اجرا: لیلا فروهر
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار (سعدی) - اجرا و اجراي دیگر: محمدرضا شجریان
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار (سعدی) - اجرا: محمدرضا شجریان
ياد باد آن روزگاران ياد باد (حافظ) - اجرا: محمدرضا شجریان
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق (سراینده ی گمنام) - اجرا: معین
*
همچنین نگاه کنید به
*

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

رباعی: " آب هویج "


ای که خواهی بنگری مانند خوبان
جرعه ای بر نوش از " آب هویج "

بهتر است این آب، از آن مایعات
که ترا سازند، گاهی مست و گیج!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

کاش می شد: در زنجیری از سروده ها


ای کاش می شد بدانیم/ ناگه غروب کدامین ستاره/ ژرفای شب را چنین بیش کرده ست
هشدار ای سایه ره تیره تر شد/ دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار که این سو کمینگاه وحشت/ و آن سو هیولای هول است
وز هیچ یک هیچ مهری نه بر ما/ ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد
ای کاش می شد بدانیم ناگه کدامین ستاره فرومرد: مهدی اخوان ثالث
*
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده ی بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور/ سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید/ این شکسته ی صبور را در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست: فریدون مشیری 
*
کاش می شد سرزمین عشق را/ در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک/ عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه/ قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس/ تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه/ برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها/ مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب/ ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت/ تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف/ لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید/ از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها/ جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید
کاش می شد با محبت خانه ساخت/ یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را/ خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت... : مریم حیدرزاده
*
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم/ با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم/ زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری/ دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش/ شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما/ جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی/ ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم: محمد علی بهمنی
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قانون نداشت/ وين جهان ، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید
کاش می‌ شد زورقی سرگشته را/ ازتلاطم های توفان در ر‌هاند
با سلامت تا کرانه ره گشود/ وندر آنجا فرش شادی گستراند
کاش می‌ شد نعره ی حلاج را/ کاو کشید جانانه ‌پای چوب دار
باز پس می داد آخر آسمان/ آن امانت مانده دوش روزگار
کاش می‌ شد، این کهن، فرخ دیار/ ایمن و آسوده از بیداد بود
وين جهان، کانون عدل و داد بود/ کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش می شد که کسی می آمد/ این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست/ راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود  و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی با یکدیگر مهربان تر بودیم... : کیوان شاه بداغی
*
رباعی: کاش می شد
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مجموعه ای از سروده های "کاش می شد": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های "کاش می شد": تارنمای جستجو
کاش : در زنجیری از هفت سروده و هفت ترانه: تارنمای گلچینی از سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_2.html

۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

رباعی: کاش می شد


کاش می شد که مهربان بودی
اندکی،  هم دل هم زبان بودی

در شب سرد و در سپیده ی درد
مرهم_ زخم_ روح و جان بودی

دکتر منوچهر سعادت نوری
 

۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

کاخ ایرانی: در زنجیری از سروده ها


اشاره: در این زنجیره ی سروده ها، از کاخ های ایرانی مانند کاخ شاهی و شاهنشاهان، کاخ کیانی، کاخ تخت جمشید، کاخ سعد آباد، کاخ مرمر، کاخ صاحبقرانیه یاد شده است. باید یادآور ساخت سرایندگانی چون سعدی، حافظ، خاقانی و دیگران اشاراتی نیز به کاخ بلند، کاخ وصل، کاخ طرب، کاخ عشرت، کاخ و قصر همایون دارند. برخی از سرایندگان این زمانه نیز در سروده های خویش از کاخ گلستان و کاخ نیاوران یاد کرده اند.
*
چو از روزگارش چهل سال ماند/ نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز/ به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان/ سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان/ به بالای سرو و به فر کیان... : فردوسی
*
سه منزل پذیره شدش با سپاه/ زد آذین دیبا و گنبد به راه
بیاراست ایوان چو باغ ارم/ نثارش گهر کرد و مشک و درم....
ببودند یک هفته دلشاد و مست/ که ناسود یک ساعت از جام دست
سر هفته با پهلوان شاه شاد/ یکی کاخ شاهانه را در گشاد.... : اسدی توسی
*
بفرخنده فال و بفرخنده اختر/ به نو باغ بنشست شاه مظفر....
 همه باغ پرسندس و پر صناعت/ چو لفظ مطابق چو شعر مکرر
یکی کاخ شاهانه اندر میانش/ سر کنگره بر کران دو پیکر... : فرخی سیستانی
*
ای عالم جان و جان عالم/ دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید/ تخت تو فزون ز تخت جمشید... : نظامی
*
نشستن با نشاط و کامرانی/ طرب کردن در این کاخ کیانی
مبارک باد بر شاه جهانبخش/ سلیمان دوم جمشید ثانی: عبید زاکانی
*
رضاخان شد از این حرکت پشیمان/ به سعدآباد رفت از شهر تهران
از آنجا شد به سوی قم شتابان/ حجج بستند با او عهد و پیمان
که باشد بعد از این بر خلق غمخوار/ ز جمهوری نگوید هیچ گفتار
دریغ از راه دور و رنج بسیار... : ملک‌الشعرای بهار
*
یکی روز فرخنده از مهر ماه/ مثال آمد از درگه پادشاه
که برخیز و زی کاخ مرمر گرای/ ره آستان ملک برگرای
پذیرفتم و سوی درگه شدم/ پذیرفته نزد شهنشه شدم
یکی کاخ دیدم سر اندک سماک/ برآورده از مرمر تابناک
هنرمندی اوستادان کار/ نهاده بر او گنبدی پرنگار... : ملک‌الشعرای بهار
*
به صاحبقرانیه جزء وزیران/ نشستم ولی یک قِران هم ندارم
بجز ملک و مکنت به جز کید و حیلت/ ز دیگر وزیران جوی کم ندارم
به نزد گروهی است حرمت به ثروت/ ولیکن من آن را مسلم ندارم...: ملک‌الشعرای بهار
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد بادا/ همیشه بر و بومش آباد بادا
گلستان او : در زمستان گل آرد/ بیابان او : سوسن و سنبل آرد
هوا : ژاله باران ، زمین : لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه / من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید/ سپس دیدم او را که هنگام مستی
در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها/به نطقی خیالی دهان می گشاید... : نادر نادرپور
*
آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب/ در شعله های واپسین می سوخت خورشید
وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی / می سوخت از نو تخت جمشید
من بودم و رویای دور آن شبیخون/ وان سرخی بیمار گون آرام آرام/ شد آتش و خون
تاریکی و توفان و تاراج/ پرواز مشعل ها هیاهوی سواران/ موج بلند شعله تا اوج ستون ها
فریاد ره گم کردگان در جنگل دود/ دود در آتش ماندگان بی حرف بدرود
از هم فروپاشیدن ایوان و تالار/ در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار
بر روی بام و پله در دالان و دهلیز/ بیداد خنجرهای خونریز
غوغای جنگ تن به تن بود/ اوج شکوه شرق گرم سوختن بود... : فریدون مشیری
*
بهاران بود و دل درحال پرواز/ سفر کردم به خاک پاک شیراز
بزیر خیمه ی زرین خورشید/ شدم مهمان کاخ تخت جمشید
ستون ها سنگی و دیوار سنگی/ بر آنها نقشی از مردان جنگی
هنرمندان عهد باستانی/ زده بر سنگ نقش داستانی
به سنگی صورت زرین کمر ها/ نشان نیزه ها نقش سپرها
به دیگر سنگ طرح پادشاهان/ همه فرماندهان صاحب کلاهان
کمانداران ستاده نیزه در دست/ کنار تخت شاهان از ظفر مست
بناهایی که پیش چشم من بود/ نموداری از ایران کهن بود... : مهدی سهیلی
*
ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید/  تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه های سبز زاگروس
تا به زیر آ سمان پرستاره شهرکرمان/ یا بسوی تپه های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم
من وطن را ، آشیان را دوست دارم...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ ‌های تخت‌ جمشید: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ های مجموعه ‌ی میراث جهانی پاسارگاد: مجموعه‌ی پاسارگاد از سازه‌های باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در شهرستان پاسارگاد در استان فارس جای گرفته‌است. کاخ بارعام یا کاخ پذیرایی کوروش. وسعت این کاخ ۲۴۷۲ متر مربع است که در محور شمال غربی ـ جنوب شرقی ساخته شده‌است. کاخ دروازه با وسعت ۷۲۶ متر مربع در شرق مجموعه ی پاسارگاد واقع است. این بنا دارای تالاری به وسعت ۶۸۶ متر مربع است که سقف آن را هشت ستون سنگی با ارتفاع تقریبی ۱۶ متر نگاه می ‌داشته‌اند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ آپادانا یا کاخ بار داریوش و خشایارشا یکی از کاخ‌ های اندرونی تخت‌ جمشید است: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ های تهران - در تهران کاخ‌های زیادی تاکنون بنا شده‌است که مربوط به دوران پهلوی و قاجارست. از جمله کاخ‌های معروف تهران م کاخ سلطنت آباد، کاخ نیاوران، کوشک احمدشاهی، کاخ صاحبقرانیه، عمارت عثمانی و پل رومی، عمارت دارالفنون، حوض خانه باغ قدیم نگارستان، کاخ گلستان، کاخ مرمر و شمس العماره را نام برد: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ سعد آباد (مجموعه ی‌ سعد آباد)، چهار دوره ی‌ تاریخی قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم و پس از انقلاب ۵۷ را سپری کرده است. سعدآباد در دوره ی ‌قاجار بنا شد و سکونت‌گاه تابستانی (ییلاق) شاهان این سلسله بوده است. پس از تصرف آن توسط خاندان پهلوی در ۱۲۹۹، بناها و عمارت‌های متعددی در آن ساخته شد که بالغ بر ۱۸ کاخ در ابعاد مختلف می ‌شوند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ مرمر یکی از کاخ‌های تاریخی تهران در دوره پهلوی است که در مرکز تهران جای گرفته است. این اثر در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۵۷ با شمارهٔ ثبت ۱۶۰۶ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این کاخ در سال ۱۳۵۵ به موزه تبدیل شد و تا سال ۱۳۵۷ با عنوان «موزه پهلوی» برای همگان قابل بازدید بود: تارنمای ویکی‌پدیا
تخت جمشید با نگاهی شاعرانه: تارنمای ایرانیان
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_24.html
=====

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

" اسیر": در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است/ مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است
همت از باد سحر می طلبم گر ببرد/ خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است
آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم/ ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است
فکری ای هموطنان در ره آزادی خویش/ بنمایید که هرکس نکند مثل من است
خانه ای کو شود از دست اجانب آباد/ ز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است
جامه ای کو نشود غرق به خون بهر وطن
بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است: عارف قزوینی
*
 در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل/ آیینه گو مباش چو اسکندری نماند...
ای بلبل اسیر به کنج قفس بساز/ اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی/ زین خشکسال حادثه برگ تری نماند...
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن
طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند: ملک‌ الشعرای بهار
*
تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست/ غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم/ فغان که در کف من اختیار باید و نیست...: رهی معیری
*
درین دیار غریب ای دل، نشان ره ز چه کس پرسم
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ،بهار من به زمستانم...
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مهمانم: نادر نادرپور
*
تو را می خواهم و دانم که هرگز/ به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره/ نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید/ و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت/ از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم/ کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز/ مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد/ دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن/ نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی/ لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز/ از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم/ ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش/ فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم/ پریشان می کنم کاشانه ای را: فروغ فرخزاد
 *
چو اسیر دام توام، رام توام، ای محرم رازم
منم آن شمعی که زشب تا به سحر در سوز و گدازم/ ای فتنه بکش یا بنوازم
بی گناهم، بده پناهم، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی، به خاک راهی، ای سایه ی لطفت به سرم... : نواب صفا
*
من آن کالام را دریا فرو برده/ گله ام را گرگ ها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ... : مهدی اخوان ثالث
*
سر نهاده چون اسیر خسته جان/ در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور/ در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم/ می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد/ یا ترا دوباره مهربان کنم... : فریدون مشیری
*
ملت_ ما اسیر_ فوتبال است/ از تماشای_ گل چه خوشحال است
فارغ از روزگار_ محنت_ خویش/ چشم بر راه_ کار_ فینال است!
+
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو/ جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی "چو اسیر دام توام، رام توام، ای محرم رازم" - اجرا: دلکش
https://www.youtube.com/watch?v=tl-7cRCGQU0
ترانه ی اسیر غم عشقه - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=JMV-7EXcJWU
ترانه ی اسیر - اجرا: مهستی
https://www.youtube.com/watch?v=8zuGLWZ2X4o
و
https://www.youtube.com/watch?v=twsePtu1Eng
ترانه ی اسیر - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=QRaSOcW-5jQ
ترانه ی اسیر - اجرا: فریدون فروغی
https://www.youtube.com/watch?v=i-dsKSg_cUA
ترانه ی " ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم" - اجرا: معین
https://www.youtube.com/watch?v=-o7FauDXmx0
اسیر از فروغ فرخزاد با صدای بهار بهار
https://www.youtube.com/watch?v=EDsMjKBZjfg
====

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

"اسیر": در زنجیری از سروده های یک سراینده


در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان/ فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان/ اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار/ منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار/ اما اسیر و بنده ی آنان  نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/ در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم/ در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
*
آنکه تسکین می نمود آلام را/ خود، گرفتار_ بسی آلام شد
آنکه شادی بخش بود ایام را/ خود، اسیر_ محنت_ ایام شد
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور/ در طلوع جانفروز یک خیال...
*
ملت_ ما اسیر_ فوتبال است/ از تماشای_ گل چه خوشحال است
فارغ از روزگار_ محنت_ خویش/ چشم بر راه_ کار_ فینال است!
*
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو/ جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_21.html
====

۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

کاخ سفید: در زنجیری از سروده ها


هيلری گف نداره اينترسه/ که به ما مردم ايران برسه
واقعاً خيلی عجيبی هيلری/ بيش از اندازه نجيبی هيلری
اون روزا که مونيکا مَردتو برد/  تو اتاق بغلی حقتتو خورد
تو نشون دادی سياست ميدونی/ که نگاه ميکنی ساکت ميمونی
صلاحت بود که نگی يک متلک/ شوهرت بيلو نگيری دم چک
اصلاً انگار نه که در کاخ سفيد/  دختری اومده قبراق و جديد
اصلاً انگار نه که بيل مُِرد واسه اون/ دسته بيلش‌رو درآورد واسه اون
همه اينهارو شنفتی هيلری/  وليکن هيچی نگفتی هيلری... : هادی خرسندی
(شهر لينشوپينگ. سوئد. ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹)
*
هرگز ندیده بودم آری/ بوف سیاه کوخ نشینی در پوستین آهن
کز برج های مرمر کاخ سفید برخیزد
و در آسمان پاک خلیج فارس جان کبوتری را پر پر کند... : منوچهر آتشی
*.
توی این خنده بازار صدا و تصویر/ پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید...
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم؟
تا کی؟ باید تو رویا و آرزوی محال باشیم... : سعید قنبری
*
این چنین گفت "هیلاری" به "ترامپ"/ که چرا عقل به سر نیست تو را؟
هر چه آید به دهان میگویی/ تلخ و شیرین و وقیح و زیبا
برو ای " شومنِ" خر مایهء پست/ تو کجا، بحث ریاست به کجا؟
حربهء دست تو گشته است کنون/ بحث بیهودهء "مُسلم فوبیا"
حال که با این همه نادانی خود/ مُشتبَه گشته که هستی دانا؟
برو اندازهء خود را بشناس/ متوهم شده ای ای رسوا
من ندانم که تو را نیت چیست؟ / از چنین معرکه و این سودا
بکنی رهبری کاخ سفید/ حیف این کشور ما آمریکا...: مجید مرسلی
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
*
کاخ سفید امروز از هر روز سیاه تر است
عاقلان غرب هم فهم دارند...
نطق دیکته شده اش انشایی تکراری است... : علی حسنی
*
دو هزار و چهار، بوده سال ب/ زشت و زیبا گرفت، پا و بال ب  
هم "بریتنی"، ز حجله رخ بر تافت/ هم "براندو" ، حیات و هستی باخت
تا که "بوش"+ رفت دوباره کاخ سفید/ "بیل" هم از کتاب ، کاخی ساخت
حرف ب با زمان_ ما، گره خورد/ حرف های دگر، ز خاطره برد
دکتر منوچهر سعادت نوری (نوامبر ۲۰۰۴)
+ در برخی نسخ به شکل "تا که بوش شد دوباره مصدر کار" نیز آمده است
*
ای یانکی هفتیر کش، برخیز و نظر کن هان/ آقای تِرامپ آمد در کاخ سفید آسان
پوتین زحضور وی خوشحال تر از "بی بی"
"جانسن" سر حال آمد، ژان ماری لُپَن رقصان... : بهمن پارسا
شنبه  ۲۲ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶
*
ترامپ از " برج" خود گردید بیرون
سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ سفید: تارنمای ویکی پدیا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

برگرد: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


امشب ، که بر منی تو ای مایهٔ ناز/ یارب ، تو کلید_ صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح ، به مشرق برگرد/ای ظلمت شب ، با منِ بی‌چاره بساز  
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام
خوابست وبیدارش کنید مست ست وهشیارش کنید/ گویید فلانی اومده، آن یار جانین اومده
اومده حال تو ، احوال تو ، سیه خال تو/ سفید روی تو، سیه موی تو ، ببیند برود
امشب شب مهتابه، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه، طبیبم را می‌خوام: علی ‌اکبر شیدا
*
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز/ آخر مرا شناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو/ من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای/ لیلی که بود/ قصه چشم سیاه چیست؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا/ چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود/ در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم/ بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقش های سرابی و غافلی/ برگرد عزیزم/ این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها... : فروغ فرخزاد
*
گر بر سر بام گلیم کودکی، تیر ملایک را/ تا سینه ی شیطان شب دنبال می کردی
اکنون، هزاران تیر را در سینه های پاک می بینی
ای مرد/ این شب ها، نه آن شب هاست/ برگرد ، از پندار خود برگرد
من، از صدای سرخ خون، در این شب مستی
خاموش و خشمآگین ، به سوی هوشیاری باز می گردم
با خویش می کویم که در مستان بصیرت نیست...: نادر نادرپور
*
چراغ خانه ام بازآ / تو چون زین کلبه رفتی دیگر اینجا های و هویی نیست
صدایی نغمه ای حرفی صفای گفتگویی نیست
تو رفتی لاله ها پژمرد/ و دور از لاله ی روی تو اینجا لاله رویی نیست
تو ای محبوب خشم آلود سوی کلبه ات برگرد/ سراسر خانه خاموش است..: مهدی سهیلی
*
دردی عظیم دردی ست/ با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن/ وقتی به کوچه باغ/ می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته خود باد/ گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی گرم فرار بود/ در چشم های من ابر بهار بود
در این غروب سخت پر از درد/ محبوب من به بدرقه ی من برگرد...: حمید مصدق
*
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود/ یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش/ قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان/ غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است/ هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود..: مریم حیدرزاده
*
هان ای بهار خسته که از راه های دور/ موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم/ رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش/ از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی/ در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار که در باغ های شهر/ جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای/بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار/ بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت/ گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای نیست... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
تو در شکفتن گل های لاله پنهانی/ تو در تولد یک شاخه نور مهمانی
تو در کویر دل من چه خوب می مانی/ تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید/ غزل ها بهانه ها خشکید
شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حکایت احساس روح پیوندی/ تو ایتی ز گل مهر یاس لبخندی
تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی/ تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی/ تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی
تو قصه ای ز هیاهوی عشق فرهادی/ تو را قسم به غریبان آشنا برگرد
تو ای پرنده ی آبی به شهر ما برگرد/ مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد: مریم حیدرزاده
*
آشفته گر_ دل_ خلایق / گلبرگ_ تک_ همه حدایق
طناز تر از همیشه بر گرد / چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی تو بخوان ز نامه ی عشق/ رنگی به نشان برین دقایق
شوری تو فکن به جمع_ عشاق/ ای مظهر_ کوثر_ علایق
رخ  را به تبسمی بیارای / ای چهره ی_ بارز_ حقایق
صد بوسه ی گرم زان لبانت/ بر عاشق_ تو سزا و لایق
بر گرد که صبر_دل سر آمد/ آن دل که ره ‌ات گرفته شایق
بر گرد که تا فضا دهد رنگ/ چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی "ای روشنی صبح، به مشرق برگرد" - اجرا: مهران مدیری
http://www.youtube.com/watch?v=bH6BENNANBo
ترانه ی برگرد عزیزم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=S9McFVRTqc0
ترانه ی برگرد بیا خونه - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=pEvo5FW4n6w
ترانه ی برگرد - اجرا: شهره
https://www.youtube.com/watch?v=aAihjDr9_w4
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: سیاوش قمیشی
https://www.youtube.com/watch?v=7KZ_fUQRGNk
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: مرتضی پاشایی
https://www.youtube.com/watch?v=DudKStZnezs
ترانه ی برگرد - اجرا: پویا احمدی
https://www.youtube.com/watch?v=CJg_hgoZ29U
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2017/10/blog-post_14.html