۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

سنجاب: در گلچینی از سروده های این زمانه

سروده ها
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها
تا لاف زن نمود زبان هنر دراز/ پتیاره کرد خوی‌، زبان‌ها به لاف‌ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ‌ ها/ گسترده شد بگرد طبایع گزاف‌ها
بر باد رفت قاعدهٔ اجتماع‌ ها/ وز هم گسست رابطهٔ ائتلاف‌ها...
اکنون ‌لحاف و بستر‌، سنجاب و خز کنند/آنان که پاره بود به کتفشان لحاف‌ها
وقتست تا میان چمن عاملان دی/ بر گلبنان کنند ز نو اعتساف‌ها
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون
طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها... : ملک‌الشعرای بهار
*
گفت روبه این در و ایوان ماست/ پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته/ اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم... : پروین اعتصامی
*
به دیماه کز گشت گردان سپهر/ سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش/ ردای قصب کوه گیرد به دوش...
ز گلها از آن سر بر افراخته است/ که با باغ بی برگ و بر ساخته است
گل یخ گر آورد بستان به دست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست: رهی معیری
*
شبانگه که مرغابی ، از مهر ِ جفت/ خروشد به دامان ِ مرداب ها
دل از شور ِ دیدار ِ آن دلفروز/ بشوراند از دیده ام خواب ها
فروزنده خونم ، به نیلی رگان/ همیدون بجوشد ، بر پرتاب ها
سر آسیمه از بستر آیم فرود/ شتابنده هر سو ، چو بی تاب ها
به جنگل درون ، بینم از هر کنار/ به گلبرگ ها ، گرد ِ شبتاب ها
فرا پیش ِ پایم ، گریزان چو تیر
به آغوش ِ هر شاحه سنجاب ها... : فریدون توللی
*
در ساحت حضور نسیم و نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات/ در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده است و نمی خواهد دز رهگذار خویش بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را که با خوشه ی اقاقی یا ساقه ی علف
دم لرزه می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
با ریشه های گرم از عمق لایه ها/ جریان آب را در خویش می کشد
و با دهان سبز/ امواج نور را می نوشد از فضا
بر شانه های پهن بزرگش نشسته اند سنجاب های کوچک لرزان...
در پیچ جاده در شیب تند کوه
صاف ایستاده است با بازوان باز و بلندش درخت تک: سیما یاری
*
 رباعی سنجاب
سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش
پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سنجاب در سروده ها: تارنمای گنجور
سنجاب در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
سنجاب نامه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار

۱۳۹۶ مرداد ۲۷, جمعه

رباعی: سنجاب


سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش

پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
"سنجاب نامه" و نگاهی به سنجاب های ایران و جهان
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/08/blog-post_16.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

" چنین" و " چنان" ها: در زنجیری از سروده ها


از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد/ کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می‌ نتوان کرد: رودکی
*
همی گفت کاین روز فرخنده باد/ دل بد سگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد/ ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهان را بدید/ به چهر نو آمد سبک بنگرید
چنین گفت کز پاک مام و پدر/ یکی شاخ شایسته آمد به بر
می روشن آمد ز پرمایه جام/ مر آن چهر دارد منوچهر... : فردوسی
*
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیله ی من عالمان دین بودند/مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...
من آدمی به چنین شکل و خوی و روش/ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
چنان بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت: سعدی
*
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد...
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد.. : حافظ
*
عشق خروشی، که عیان دیده‌ام/ سینه به جوشی، که زیان دیده‌ام
دل چو ز ناگه به وصالش رسید/ بانگ برآورد که: جان دیده‌ام
گاه رخش را ز درون جهان/ گاه ز بیرون جهان دیده‌ام
رخ ننمودست به من ذره‌ای/ کش نه در آن ذره نشان دیده‌ام
با تو چه گویم؟ که چنین و چنان
کش نه چنین و نه چنان دیده‌ام... : اوحدی مراغه‌ای
*
در دیده‌ام چه نور روانست آن یکی/ این طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی
ارباب حسن اگر چه بدل جای کرده‌اند/ لیکن تن‌اند جمله و جانست آن یکی...
در شأن آن یکی ببیان گفتگو مکن/ برتر ز گفتگو و بیانست آن یکی
خاموش باش فیض که از وصف برتر است
دیگر مگو چنین و چنانست آن یکی: فیض کاشانی
*
کرده ام شغل و گفته ام مدحت/که ندیده ست کس چنین و چنان
از عمل نیست یک درم باقی
بر من از هیچ وجه در دیوان...: مسعود سعد سلمان
*
این است شعر من/ با خون تابناک تر از صبح با تار و پود پاک تر از آب
این است کودک من و هرگز نگویمش/ در قرن های بعد/ چنین و چنان شود
باشد طنین تپش های جان او
با جان دردمندی همداستان شود: فریدون مشیری
*
ملک کیان از اول تاریخ تاکنون/ هرگز چنین ضعیف و چنین ناتوان نبود
تاریخ شاهد است که در عهد باستان/ برتر ز ما و کشور ما در جهان نبود
کانون افتخار و شرف مهد اقتدار/ جز زیر سایه عَلَم کاویان نبود
شاهان باستان را فرخنده آستان/ گر آسمان نبود کم از آسمان نبود
گردنکشان ملک جهان را ز هر دیار/ دیروز حال ملک چنین و چنان نبود
فخر ار بما فروشند امروز این و آن/ دیروز در جهان اثری زین و آن نبود
امروز اگر گروه دغلکار حاکمند
دیروز ازین گروه به ایران نشان نبود... : مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
چشمان تو تابع اضداد/ چیزی بسان جهان است
پیر است اگر چه جوان است/ آری چنین و چنان است
با اینهمه نه این و نه آن است: نصرت رحمانی
*
گر افتد گذار تو ای پاکباز/ ز تهران و شیراز جنت طراز
میان راه شهری ببینی تو باز/ چو ویرانه ای پر نشیب و فراز
ولی این خرابی و سوز و گداز/ نه از ایلغارست و نه از ترکتاز
که اینجاست شهری به قانون خود...
اگر شهری بینی چنین و چنان/ و گر بشنوی حرفی از این و آن
نباید بگوئی فلان و فلان/ که این در کنارست و آن در میان
بسی فرق دارد یقین با گمان/ مکن شکوه و بگذر از اصفهان
که اینجاست شهری به قانون خود: مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان
شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده‌ " دور "بستر" و یک "هسته" آن میان
اما، هزار جسم دگر ،  اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است
برآن " گذار نیک عناصر" میسر ‌است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
دست به دست من بده/ قول بده که با منی
اگر تو یار من شوی/ چنین کنم چنان کنم
پشت به پشت صف به صف/ سینه به سینه موج موج
دل بدهی به قلب من/ هم این کنم هم آن کنم
درد حریف ما نشد/ غصه به کار ما نبود
پیک امید سمت تو/ روان کنم روان کنم
میطلبم حریف را/ می شکنم به دست خود
بغض هزار ساله را/ نهان کنم نهان کنم
جانا تو ماه روشنی/ زیبا به وصف شبنمی... : سهیل حسینی
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
گوش کنید به
ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - اجرا: حامد همایون/ تارنمای یوتیوب
همچنین نگاه کنید به
آگاهی هایی پیرامون ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - سراینده: سهیل حسینی - خواننده و سازنده ی آهنگ‌; حامد همایون - تنظیم آهنگ‌; مسعود جهانی/ تارنمای ویکی پدیا
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_12.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

تلفن: در زنجیری از سروده ها


کلید می گردانم و می گشایم/ هوای معطری از در بیرون می زند
و سکوتی رقیق بر می خیزد برابر حس هایم
گلدان ها و آویز ها و میز/ کتاب ها و قلم ها و چراغ بیگانه ایستاده اند
تلفن به طرح ریشخندی به چهره عکسی هوا؟ و هوا ها فهمیده اند
کسی تلفن زده است اینجا/ و زنگ آنقدر لرزانده است هوا را
که شانه های سکوت از نفرت لرزیده است
و پشت در عطر مردد به گوش ایستاده می دانم: منوچهر آتشی
*
و بعد کسی تلفن زد که الو
سهم شادی امروز به قدر قوطی_ ودکاست
یا به قیمت تریاق ؟  رویا زرین
*
این تلفن خراب نیست‚ تو معرفت نداری/ نامه ها بی جواب نیست‚ تو معرفت نداری
راه من و تو دور نیست‚ تو از ترانه دوری/ کوچه ها بی عبور نیست‚ تویی که سوت و کوری
تو بی صدا ترینی‚ من از ترانه لبریز/ تو به بهار زردی‚ من گل سرخ پاییز
سیبای باغمون رو دیوای قصه خوردن/ انگاری توی این شهر نامه رسونا مردن
حتی خبر ندارم‚ کجای این سکوتی/ شاپرک رهایی ‚ یا شام عنکبوتی
حیف نگاه خیسم/ حیف همین ترانه/ حیف حروف پاک این همه عاشقانه... : یغما گلروئی
*
تلفن
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه،  پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " تلفن "
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post.html

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

تارا: در زنجیری از سروده ها


واژه ی تارا
نام دخترانه ی ایرانی - در زبان فارسی به آن " ستاره"/ " اختر" گویند - به عربی آن را " کوکب"/ "نجم" خوانند - در زبان کردی به معنای "عروس" است: بسیاری از واژه نامه ها
*
ستاره‌ ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد... : حافظ
*
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی/ ستاره کوکبه ی آفتاب خرگاهی
به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی... : شهریار
*
چه می شود که غروبی عبورم از تارا / دلم گرفته و گویم چه دورم از تارا
به نام خالق گلها و دوستت دارم/ شکسته شیشه ی عمر غرورم از تارا
اتاق خالی و سیلابی به عشق زهر آلود/ بگو چگونه وجودم بشورم از تارا
سطور دفتر مشقم که از الفبا نیست/ پر از همیشه نوشتم سطور از تارا
نصیب و قسمت قلبم بلا به دور اما/ زمانه کرده جدایم به زور از تارا
همیشه آخر راهی به خویش برخوردم
چه خسته ام چه ملولم چه دور از تارا: سامیه ایزدپناه
*
دلم بیرنگ بیرنگ است می دانی.../ دلم تنگ است می دانی چرا تارا
چرا در آسمانم ماهتابی نیست
چرا در این زمین تشنه رد آبی نیست/ چرا در آدمک ها عشق پاکی بیست
به پاکی دلت سوگند من عاشق تر از پیشم: مخمل
*
آن " پدیده " که مادر " تارا " ست / از گروه زنان خوش سیماست
نوه ی دختری من، " تارا " / پانزده مارس، آمده دنیا
دختری نیک منظر و زیباست / ساکن_ " کلگری_ آلبرتا " ست...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
ستاره: تارنمای گنجور
ستاره: از سرایندگان این زمانه
کلگری آلبرتا: تارنمای ویکی پدیا

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/07/blog-post_23.html

۱۳۹۶ تیر ۳۱, شنبه

زنجیره ی نوه ها


آن " پدیده " که مادر " تارا " ست / از گروه زنان خوش سیماست
نوه ی دختری من، " تارا " / پانزده مارس، آمده دنیا
دختری نیک منظر و زیباست / ساکن_ " کلگری_ آلبرتا " ست

پس از آن سال ها که زود گذشت / سیزده مارس تا که رخ بگشاد
" کامرون" پا بر این جهان بنهاد/ آن نخستین پسر، که " پریا " زاد

 پسر دیگرش که نام " ایدن" یافت / یازده ژوئيه، خداش هستی داد
همگی ،" تیز هوش " و بی همتا / در بسا " فن" و در " هنر" یکتا

زندگی شان، دراز و شادان باد
چهره هاشان، همیشه خندان باد

۱۳۹۶ تیر ۲۵, یکشنبه

پریا: در زنجیری از سروده ها


واژه ی پریا
نام دخترانه ایرانی - پریا یعنی "پری خیلی زیبا" و الف آن به نوعی الف تاکید است. " پریا ' در پارسی بالاترین پری می باشد: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی

سروده ها
جدا گشت زو کودکی چون پری
به چهره بسان بت آزری...: فردوسی
*
امروز روز نوبت دیدار دلبرست/ امروز روز طالع خورشید اکبرست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن/ کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست
هر کس که دید چهره او نشد خراب
او آدمی نباشد او سنگ مرمرست,,, : مولوی
*
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست/ یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده‌ست
گر مدعیان نقش ببینند پری را/ دانند که دیوانه چرا جامه دریده‌ست...: سعدی
*
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند/ نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند... : حافظ
*
چون برامد آدمیزاد از کمین
بود در دست پریزادان‌، زمین/ ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مال/ از محیط هند تا قطب شمال
وز مراکش تا به چین...: ملک‌الشعرای بهار
*
باز در خواب سر زلف پری خواهم دید/بعد از این دست من و دامن دیوانه سری
منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری...: شهریار
*
بی بی جون قصه می گفت حرفای سر بسه می گفت
قصه ی سبز پری/ زرد پری/ قصه ی سنگ صبور، بز روی بون
قصه ی دختر شاه پریون
شما ئین اون پریا/ اومدین دنیای ما... : احمد شاملو
*
تو داری از پریا قصه می گی/ من توی پیله ی وحشت می پوسم
واسه م از پرنده ها قصه می گی.../ من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی : ایرج جنتی عطایی
*
یک حکایت گویمت ای دخترم/ ای پدیده، دختر_خوش گوهرم
خوان، تو آن را ازبرای خواهران/ نازنینان، دختران_دیگرم
یعنی آن پردیس و پریای عزیز/ جلوه های نیک _هستی، دربرم
بود در یک عهد و دوران_پسین
پادشاه و دختری در خاک چین... : دکتر منوچهر سعادت نوری
*
برای  ‌پریا: فرشته ی شفا
شنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۶ - مونترال
عصری که شنبه بود ودرون ‌پر ریش / تو صبح وآفتاب برافکندی
بهتر زهر فرشته به با ل_ خویش‌ / ما را به ‌پیشگا ه_ شفا راندی
با آ ن بیان نرم وزنوشین بیش / چندان ‌پزشک و نرس فراخواندی
ای آنکه با سروش_ شفا همکیش / هر د م کنا ر_ما به وفا ماندی
تا درفضا ی آبی_ گرگ ومیش / جا ن شد رها ز رنج_ فزا یندی
شادان درون ماشد ه بیش ازپیش /این بی گمان چومایه ی خرسندی
بر تو ، بسا سپا س و زپیشا پیش / شکر خدای را که تو  فرزندی
دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۶ تیر ۲۴, شنبه

پردیس: در زنجیری از سروده ها



واژه ی پردیس
پَردیس در ایران باستان نامی برای باغ‌ هایی بزرگ و جنگل مانند بوده است. واژه ی فارسی پردیس به معنای بوستان و بهشت به زبان های انگلیسی و فرانسه نیز به صورت (انگلیسی: Paradise) و(فرانسوی: Paradis) وارد شده‌ است و معرب آن به صورت فردیس و فردوس و در بعضی زبان های اروپایی به صورت پارادایس درآمده است، بیشتر به عنوان "بهشت" شناخته می‌شود و به کار می‌رود. در دانشگاه ها پردیس به معنی منطقه ی دانشگاه و منطقه ای است که دارای قوانین مجزا از شهر باشد:  بسیاری از دانشنامه ها و واژه نامه ها
در « قرآن» که آیه‌ های آن چند دهه پیش از حملۀ عمر به امپراتوری ایران، به مرور، به پیامبر اسلام وحی می‌شد، ده‌ها کلمۀ در اصل فارسیِ معرّب شده به کار رفته است، از آن جمله:
«فردوس»، از «پردیس» فارسی، در آیۀ ۱۰۷ از سورۀ «اَلکَهف» است: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»، (بى‏‌گمان کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏‌اند باغ‌ هاى فردوس جایگاه پذیرایى آنان است): بخش فارسی تارنمای بی بی سی
*
خدا و عشق و عفافند رهبر زن خوب/ بهشت شادی و فردوس_ آرزو اینجاست
«‌بهار»، پردهٔ مویین، حجاب عفت نیست
«‌هزار نکتهٔ باریکتر ز مو، اینجاست‌»: ملک‌الشعرای بهار
*
دلی که قدر عزیزان آشنا دانست/ چگونه صحبت بیگانگان روا دانست
میان این همه با چون تویی کنار آمد/ چرا که جز به تو پرداختن خطا دانست...
بنفشه موی منا سر ز من متاب و مرو/ که قدر مشک پراکنده را صبا دانست
هر آنکه ملک جهان را به بوسه ای نفروخت
حدیث آدم و فردوس را کجا دانست... : نادر نادرپور
*
باغ این دنیا سزاوار زمین خشک نیست../ عشق را در هر کلاسی، بی غرض تدریس کن
وا کن از دل، عقده ی خشک تعصب های زشت
این جهان را از برای زندگی، پردیس کن... : حورالعین
*
چو معاد آید و روز_ دیدار_ ایزد/ همه بندگان را به میعاد بینی
به معشوق سرمد رسی وندر آن بزم/ نه شیرین شناسی نه فرهاد بینی
کسانی که نانی به مسکین نبخشند/ در آن ورطه بی توشه و زاد بینی
به فردوس اعلا در آغوش نعمت/ گروهی دل آسوده ی شاد بینی... : مهدی سهیلی
*
یک حکایت گویمت ای دخترم/ ای پدیده، دختر_خوش گوهرم
خوان، تو آن را ازبرای خواهران/ نازنینان، دختران_دیگرم
یعنی آن پردیس و پریای عزیز/ جلوه های نیک _هستی، دربرم
بود در یک عهد و دوران_پسین
پادشاه و دختری در خاک چین... : دکتر منوچهر سعادت نوری
*
برای پردیس
از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار/ از مرز_ رود و دامن_ خاکی_ کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه_ مارپیچی و از دره ی پلنگ
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/ تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص و با ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو  ، پردیس گفته اند
اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/07/blog-post_15.html

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

پدیده: در زنجیری از سروده ها



خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده/ در دیدهٔ سرمست نظر کن که پدیده
مستانه دو بیتی ز سر ذوق بگفتم/ خود خوشتر از این قول که گفته که شنیده
تا ظن نبری گفتهٔ من شعر فلان است/ الهام الهی است که از غیب رسیده
میخانهٔ ما وقف و سبیل است به رندان/ جام می ما بر همه میخانه گزیده
رندی که در این کوی مغان خوش به کمال است/ از قصهٔ بیگانه و از خویش رهیده
جان در تن ما عشق نهاده به امانت
گر می‌طلبد هان بسپاریم به دیده...: شاه نعمت‌الله ولی
*
ای چشمه زلال مرو کز برای تو/ مردم چنانکه مردم آبی برای آب
زین پیشتر پدیدهٔ من جای آب بود
اکنون ببین که هست همه خون به جای آب: امیرخسرو دهلوی
*
که پدیده است در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری: ابوالمعالی نصرالله منشی (از دبیران حکومت غزنویان)
*
آن تیغ صفدری که بزیر رکاب تست/ از دست تو بتارک اعدا رسیده باد
آن بارگاه، کز پی بارت کنند نصب/ اطناب او بساحل دریا رسیده باد
آن باز، کز کف تو پرد در شکارگاه/ منقار او پدیدهٔ عنقا رسیده باد
آن چاکری که غایشهٔ مهر تو کشد
ز آلای او بدولت والا رسیده باد... : رشیدالدین وطواط
*
من مست کام و ناز/ بر تختی از بلور
پرواز کرده ام تا نقطه یی که هیچ فراتر نمی شود
اما میان این همه/ زیبایی و حلال/ زیبا پدیده ای ست جهان را نگفتنی
بالاتر از هرآنچه شنیدیم و خوانده ایم/ نور عنایتیست که با یک شعاع آن
دنیا و هر چه هست برابر نمی شود... : مهدی سهیلی
*
یک روز دست رنج در کارگاه آرزوی خویشتن مرا
بر شعله ها نهاد و تنم آبدیده کرد
با چکشم بکوفت به سندانم آزمود
پولاد را به گونه ی دیگر پدیده کرد... : سیاوش کسرایی
*
خاطره پدیده ای است از جنس باد
خاکستری از خاک وجود/ و آذرخشی بر آتش دل
آن چیز که بر چشم جاری می شود نیز
ناگزیر آب است به پاکی اشک: حامد تقدسی
*
یک حکایت گویمت ای دخترم/ ای پدیده، دختر_خوش گوهرم
خوان، تو آن را ازبرای خواهران/ نازنینان، دختران_دیگرم
یعنی آن پردیس و پریای عزیز/ جلوه های نیک _هستی، دربرم
بود در یک عهد و دوران_پسین/ پادشاه و دختری در خاک چین...
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

ماهرخ: در زنجیری از سروده ها


بسان زره بر گل ارغوان/ برافکنده ست ماهرخ گیسوان: فردوسی
*
حور از بهشت بیرون ناید تو از کجایی
مه بر زمین نباشد، تو ماهرخ کدامی... : سعدی
*
مردمی کردو کرم ، بخت خدا داد به من
کان بت ماهرخ ، از راه وفا باز آمد... : حافظ
*
خیام اگر ز باده مستی خوش باش/ با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش: خیام
*
یا رب آن شاه وش ماهرخ زهره جبین
دُرِّ یکتای که و گوهر یکدانه ٔ کیست... : حافظ.
*
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام/ سوختهٔ چشمهٔ نوش توام
ماهرخ با خط و خال منی/ دلشدهٔ بی تن و توش توام: عطار نیشابوری
"
دلشاد همی باش و می لعل همی خواه
از دست بتی ماهرخ و لعل چو گلنار... : فرخی سیستانی
*
که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال/ خبری زان صنم ماهرخ مشکین خال
هر سحر زلف چو شامش، که دلم در کف اوست
در کف باد شمالست، خنک باد شمال... : اوحدی
*
آن دلبر ماهرخ ، که جانان منست/ بر من به عزیزی چو دل و جان منست
اندر دل من نشسته باشد پیوست
مقبل تر ازین دل نبود کان منست: رشیدالدین وطواط
*
زاهد خشک کجا، نغمه توحید کجا؟/ این نوا از شجر ایمن دل می خیزد
در حریم دل اگر ماهرخی مهمان نیست
این چه نورست که از روزن دل می خیزد... : صائب تبریزی
*
به هرجا بگذرد آن ماهرخسار/ گریزد دین ز در، ایمان ز دیوار
دخیل ای یار فایز، رخ بپوشان/ ز مردم روی خود پوشیده می‌دار
فایز دشتستانی
*
ماه درخشنده بود و دریا آرام/ ساحل مرداب در خموشی و ابهام
شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
عکس رخ مه در آبگینه ی دریا... : هوشنگ ابتهاج (سایه)
*
برای ماهرخ
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان
در سا حل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جست/ در روزگار حسرت و تنهایی*
* در برخی نسخ به شکل "در روزگار عزلت و تنهایی" نیز آمده است
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در مورد "ماهرخ": تارنمای گنجور
"ماهرخ": سروده هایی از سعدی
"ماهرخ": سروده هایی از حافظ
*
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/07/blog-post_13.html

۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

تیر و روز تیر و تیرگان: در زنجیری از سروده ها


فرشته را ز حلاوت دهان پر آب شود/ چو  از حرارت می‌، دلبرم لبان لیسد
روان ز دیدهٔ افلاکیان شود جیحون/ نصال "تیرت"+ اگر قبضهٔ کمان لیسد: رودکی
+ نصال تیر = پیکان تیر، بخش تیز و انتهایی تیر
*
چو "آرش" که بردی به فرسنگ " تیر " / چو پیروزگر "قارن" شیر گیر...: فردوسی
*
در ادبـيات ايران، نمونه هاي زيادي را مي توان يافت که نشان دهنده تيرماه در فصل خزان بوده است از جمله:
بهار و تموز و زمستان و تير/ نيا سود هرگز يل شيرگير ( فردوسي )
اگر به تيرمه از جامه بـيش بايد تير/ چرا برهنه شود بوستان چو آيد تير( عنصري )  
گهي نو بهار آيد و گاه تير/ جوان است گيتي گه و گاه پـير( اسدي )
*
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا/ ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا...: مولوی
*
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی/ برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی/ این آمدن " تیر" مه و رفتن "دی": حکیم عمر خیام
*
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را/ که تیر غمزه تمامست صید آهو را
هزار صید دلت پیش تیر بازآید/ بدین صفت که تو داری کمان ابرو را...: سعدی
*
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من/ کس نزد‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف...: حافظ
*
ای نگار تیربالا،  روز تیر/ خیز و جام باده ده، بر لحن زیر: مسعود سعد سلمان
*
به روز تير و مه تير، عزم شادي کن/ که از سپهر، ترا فتح و نصرت آمد تير: شمس الدین محمد شمس فخری اصفهانی (شمس فخری)
 *
بوالعجب هنگامه ای خلق جهان آراستند/ طرفه جشنی جانفزا پیر و جوان آراستند
تا ز تنشان روح نگریزد ز شادی در عروق/ رشته‌ها هر یک ز بهر حبس جان آراستند...
یا فکند آرش‌ کمانی تیری از آمل به مرو
کز طرف فرخنده جشنی تیرگان آراستند...: قاآنی
*
چون زور کمان در بر و دوش تو رسد/ تیرش به لب چشمهٔ نوش تو رسد
گوئی زهش از حدیث من تافته‌اند/ زیرا که به صد حیله به گوش تو رسد: مهستی گنجوی
*
همگی کودکان مهد منند/ تیر و اسفند و بهمن و مرداد
گه روم، آسیا بگردانم/ گه بخرمن و زم، زمان حصاد...: پروین اعتصامی
*
فروردین روز، ستایش فروهر پاکان و اشویان کن تا خشنودتر شوند
اردیبهشت روز، به آتشگاه شو/ خورداد روز، جوی کن
تیر روز، کودک به تیراندازی و نبرد و سواری آموختن فرست‌
امرداد روز، دار و درخت نشان‌/ شهریور روز، شاد باش‌...: ملک ‌الشعرای بهار
*
با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد/ با لعلت آب حیوان، آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو، در شهر گفتگویی ست/ من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد
جز وصف پیش رویت، در پشت سر نگویم/ رو کن به هر که خواهی، گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش، پیرم کند مکن عیب/ عیب است از جوانی، کاین آرزو ندارد
سوزن ز تیر مژگان، وز تار زلف نخ کن/ هر چند رخنهٔ دل، تاب رفو ندارد...: شهریار
*
بر فصل_ شاد_ زندگی_ ما ، دریغ باد
زیرا، بسان_ تیر شهاب آمد و گذشت

شوق و نشاط بود و طرب در سرای ما
آن عصر خوش، به شتاب آمد و گذشت
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
جشن تیرگان در سرزمین نیاکان آریایی: تارنمای گزیده ای از نوشتارها 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/07/blog-post_6.html

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

رباعی: آمد و گذشت


بر فصل_ شاد_ زندگی_ ما ، دریغ باد
زیرا بسان_ تیر شهاب آمد و گذشت

شوق و نشاط بود و طرب در سرای ما
آن عصر خوش، به شتاب آمد و گذشت

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
جشن تیرگان در سرزمین نیاکان آریایی: تارنمای گزیده ای از نوشتارها 
تیر و روز تیر و تیرگان: در زنجیری از سروده ها: تارنمای گلچینی از سروده ها

۱۳۹۶ تیر ۵, دوشنبه

بی خبری های یک سراینده


بیست با  شهریور  بشد نا سازگار/ از زمان ها پیش ، تا این روزگار
حمله ها آمد به ایران+ ، ازشمال و ازجنوب/ گشت ایران بس زبون ، در یک غروب
ثبت آن دانی  ، که  در تاریخ چیست؟/ سوم شهریورست+ و سال_ بیست
سال هایی چون گذشت زان روزگار/ بیست_ شهریور++ بشد بس تیره تار
 انتحاری حمله ها کاورد کشتارها/ وحشتی افکند بر سیمای زیست
وز همان تاریخ و آن روز_ سیاه/ ما ندانستیم ، دنیا دست کیست؟
ما خفته بی خبرانیم ، ای دریغ/ بیدار کس ، میانه ی ما نیست
+ اشاره به حمله ی روس و انگلیس به ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ است
++ اشاره به ۱۱ سپتامبر برابر با ۲۰ شهریور و عبارت است از سلسله‌ حملات انتحاری که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، توسط القاعده در خاک ایالات متحده آمریکا انجام شد
*
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش
*
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_ سبز عاطفه، نایاب گوهرست
 تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ بس بی خبر ، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست
(خشمی به پا، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست)
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ ..آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکرست...
*
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبر برید/ آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او/ گویی، که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم ازاو ، و سکوت_مداوم اش/ آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک، که ازگو‌نه ‌هاچکید/ یا حالت_خراب و پریشان_ما ، به دید
گو‌یند اگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد/ اما ، ز آدم ست که آدم ، توان رسید
دانیم ، که روزگار بگردد به کام_ما/ رنگ_شفق ، زبرهه ی خوش می دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

پدر: در زنجیری از سروده ها


پسر كو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر: منسوب به فردوسی
*
آمد بر من، که؟ یار/ کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟ ز خصم/ خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر: رودکی
*
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی/ سخن بشنو و گوش دار اندکی
پسر کو ز راه پدر بگذرد/ دلیرش ز پشت پدر نشمرد... : فردوسی
*
همی یادم آید ز عهد صغر/ که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم/ در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش/ پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار/ بگفتم که دستم ز دامن مدار...: سعدی
*
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من/ کس نزد‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف...: حافظ
*
گیرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل... : نظامی گنجوی
*
من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن/ تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
( من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم) ...: حافظ
*
دو چیز افزونی دهد، بر مردم افزون‌ طلب/ سرمایهٔ عقل و خرد، پیرایهٔ علم و ادب
هست ار ز میراث‌ پدر ، عقل غریزیت ای پسر
تکمیل آن واجب شمر، باری به عقل مکتسب...: ملک ‌الشعرای بهار
*
مباش جان پدر غافل از مقام پدر/ که واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کند/ تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر: رهی معیری
*
آنشب، ز خلوتِ دلِ من ، ای پدر چه زود/ رفتی به خاک و سایه برافکندی از سرم
یادِ تو، یادِ مهر و صفایِ تو، نیمرنگ/ چون ابر، موج می زند از پیشِ خاطرم
در شعله هایِ خاطره، می بینمت که باز/ باز آمدستی از در و بنشسته ای به تخت
پیرامنِ تو حلقه زنان دوستان ز مهر/ در آن حیاطِ پر گلِ خاموشِ پر درخت
می پرسی از یکایکِ آن جمعِ پر امید/ از روزِ رفته، با لبِ خندان فسانه ای
وانگه به یادِ عمر سفر کرده، سوزناک/ می خوانی از کتابِ جوانی ترانه ای
من همچنان به چهره ی گرمِ تو بسته چشم/ فرزند وار پیشِ تو بنشسته ام خموش
آرنج، تکیه داده سبک بر کنارِ تخت/ بر گفته های نغزِ تو از جان سپرده گوش
لختی چنین، به خواب دل انگیزِ خاطرات/ رؤیای گرمِ یادِ تو، می سوزدم دو چشم
بر می جهم ز شوق و دریغا که نامراد/ دل می تپد ز وحشت و رگ می زند ز خشم
آه، این کجاست؟ کو؟ چه شدی ای پدر؟ دریغ!
جز من کسی نمانده در آن کلبه ی خموش: فریدون توللی
*
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی/ کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را...
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در؟
گفتم: پسرم ، بوی صفای پدرم را: محمد حسین شهريار
*
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق/ از نسل ابلهان کهن بودیم...
نسلی که درمقابله با خصم هوشیار\/ مستانه گرز_ خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر، نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت... : نادر نادرپور
*
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود...: سهراب سپهری
*
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال/ خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر/ کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد/ گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او/ کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر/ يکسال مي گذشت پسر را نديده بود...
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا/ اشکي به روي گونه زردم چکيده بود: سياوش کسرايي
*
هان ای پدر پیر که امروز/ می نالی ازین درد روان سوز
علم پدر آموخته بودی/ واندم که خبردار شدی سوخته بودی...: فریدون مشیری
*
بامداد که باد می‌خوابد به ایوان می‌روم و با سرانگشت
بر پوستِ گرد گرفته‌ ی نرده می ‌نویسم: "پدر، پدرِ خاک"+
بادِ آخرِ پائیز سراسرِ شب در راه بوده تا از قله‌ های برف پوش
و شن زارهای سوزان بگذرد و با خود مشتی خاک به هدیه آورد
آیا در این خاک از پدر نشانی هست
که پارسال چنین روزی به خاک بازگشت: مجید نفیسی
+ نام پدر مجید نفیسی "ابوتراب" بود که بمعنای "پدر خاک" است
*
آن دیو ، گسست بند_ دیرین/ بر خویش نهاد ، چهر_ دلبند
گمراه بساخت ، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه ، گشت شاد و خوشنود/ افکند جدا ، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق ، کرد رایج / شد مظهر فتنه را ، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد ، عشق و ایمان/ از مرز سهند ، تا به سیوند...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
پدر از زبان برخی شاعران پارسی گوی: تارنمای گلچینی از سروده ها
سروده هایی در زمینه ی " پدر ": تارنمای گنجور
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_17.html

۱۳۹۶ خرداد ۲۵, پنجشنبه

" بی خبر" : در زنجیری از سروده ها


طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود/ زهره می پرست من از قمری چه می‌شود..
باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کان/ بی خبرند از این کز او بی‌خبری چه می‌شود: مولوی
*
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست/ در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست: خیام
*
بدیع آیدم صورتش در نظر/ ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب/ بد از نیک کمتر شناسد غریب...
چه معنی است در صورت این صنم/ که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است/ خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی/ پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل/ به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر/بتان دیدم از خویشتن بی خبر...: سعدی
*
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/ گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من/ گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد/ وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من/ کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین وطرفه آنک/مغبچه‌ای ز هرطرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل/ مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد/ پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق/ بدرقه رهت شود همت شحنه نجف: حافظ
*
ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما...: حافظ
*
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...: حافظ
*
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ/ دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین/ رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن/ ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید/ از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ...: پروین اعتصامی
*
در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است/ چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت/ که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته ز خود می پرسم/ که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است/ پاسخی نیست، بیابان خالی است...: نادر نادرپور
*
باز کن از سر گیسویم بند/ پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن/ تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش/ شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی درد آلود/ بسر آرم همه شب هایم را
خوب دانم که مرا برده ز یاد/ من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای‚ ای که ز من بی خبری/ باده ای تا ببرم از یادش...: فروغ فرخزاد
*
مادرم بی خبر از خواب پرید/ خواهرم زیبا شد...
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آیینه بود/ باغ ما شاید
قوسی از دایره ی سبز سعادت بود/ میوه ی کال خدا را آن روز/ می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم/ توت بی دانش می چیدم...: سهراب سپهری
*
ما ، بردگان فقرواسیران آفتاب/ از فخر شعر ، سر به فلک سودیم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان/ از نسل شاعران/ یا نسل عاشقان کهن بودیم
و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعر از شعور رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم
ما خفتگان بی خبر دوشین
امروز را ندیده رها کردیم/ درانتظار دیدن فرداییم
درهای چاره بردل ما بسته است/ مصداق رانده ازهمه سو ماییم...: نادر نادرپور  
*
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش
دکتر منوچهرسعادت نوري/ تهران – ۱۹۶۲
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_ سبز عاطفه، نایاب گوهرست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ بس بی خبر ، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست
(خشمی به پا، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست)
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ ..آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکرست...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی " بی خبر ": تارنمای گنجور
جستجو برای سروده های " بی خبر ": تارنمای جستجو
بی خبری های یک سراینده: تارنمای گلچینی از سروده ها
ترانه ی "با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی" - اجرا: محمدرضا شجریان/ تارنمای یوتیوب

مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_15.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

زنجیر سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری"

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را/ برین نعمت که نعمت نیست ما را
بسا مالا که بر مردم وبالست/ مزید ظلم و تأکید ضلالست
مفاصل مرتخی و دست عاطل/ به از سرپنجگی و زور باطل
من آن مورم که در پایم بمالند/ نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم: سعدی
*
ز دست کوته خود زیر بارم/ که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست/ وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون/ که شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام/ که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان/ چه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر/ که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن/ به لطف آن سری امیدوارم: حافظ
*
او چو در کار مملکت پرداخت/ هرکسی را به قدر پایه نواخت
کار بی‌ رونقان بساز آورد/ رفتگان را به ملک باز آورد
ستم گرگ برگرفت از میش/ باز را کرد با کبوتر خویش
از سر فتنه برد مستی ها/ کرد کوته دراز دستی ها
مردمی کرد در جهان داری/ مردمی به ز مردم آزاری...: نظامی
*
تو قدر خود نمیدانی که جانی/ درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت/ تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان/ در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز/ ز دام نفس اگر مردی تو بگریز...: عطّار نِیشابوری
*
تک بیتی مردم آزاری مکن
می بخور منبربسوزان آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن: همای اصفهانی
*
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست/ چو پر کاه پریدن ز جا سبکساری ست
به پات رشته فکندست روزگار و هنوز/ نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاری ست
بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاری ست...: پروین اعتصامی
*
رباعی: مردم آزاری و زیان های آن
بهترین شیوه ی نکوکاری/ هست دوری ز مردم آزاری
هر که آزار داد مردم را/ صد بلا  بیند و گرفتاری
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب
زنجیرنامه ی مردم آزاری: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_7.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

وفای عشق کمربند ایمنی ست


از بهر لحظه های خوش_ سالیان_ عمر
عشق و وفای عشق
کمربند ایمنی ست

بنگر بر عاشقان_ وفا پیشه در جهان
شادی_ زندگانی_ آنان
ستودنی ست

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

رباعی: مردم آزاری و زیان های آن


بهترین شیوه ی نکوکاری
 هست دوری ز مردم آزاری

هر که آزار داد مردم را
صد بلا  بیند و گرفتاری

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
تعریف مردم آزاری: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب

۱۳۹۶ خرداد ۷, یکشنبه

تجدد و توقف و قهقرا


تجدد در امور زندگانی/ شده اصل نخست کاردانی
کند هموار راه شادمانی

توقف یا که در جا ایستادن/ به سوی قهقرا پا را نهادن
جدایی سازد و بس ناتوانی

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "تجدد": تارنمای گنجور
یادداشتی پیرامون برخی گروه های مشهور "تجدد گریز" در ایران و جهان: تارنمای گزیده ای از نوشتارها

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_28.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مست ها و سروده ها


بسا که مست در این خانه بودم وشادان/ چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان/ مرا نگویی کز چه شده‌ست شادی سوک: رودکی
*
چو آن جامه ‌های گرانمایه دید/ هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست/ از اندیشگان شد به کردار مست...: فردوسی
*
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم/ هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي/ وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من/ اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد/ در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد/ وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم/ گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان/ نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل/ نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من/ يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي/ زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه: مولوی
*
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را/ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم/ تا مدعیان خرده نگیرند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار/ آری شتر مست کشد بار گران را...: سعدی
*
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر/ که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم/ اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار/ ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست: حافظ
*
گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را: خیام
*
شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست... : ملک ‌الشعرای بهار
(ملک ‌الشعرای بهار در عین حال این چنین نیز سرود: دو چیز است شایسته نزدیک من / رفیق جوان و رحیق کهن/ رفیق جوان غم زداید ز دل/ رحیق کهن روح بخشد به‌ تن...
رحیق = می و خوشترین و بهترین می و می خالص و می صافی بی درد - شراب خالص و صاف - شراب بهشتی)
*
مست مستم کن چنان کز شور می/ باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من/ رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد.... : فروغ فرخزاد
*
لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم... ; مهدی اخوان ثالث
*
تهی کن جام را ای ساقی مست/ که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می/ چه حاصل؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها، خوش آن شب های مستی/ که با او داشتم خوش داستان ها
شرابم شعله می زد در دل جام/ در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او/ هوایی در دلم بیدار می شد
لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند/ لبالب می شد و سرشار می شد... : نادر نادرپور

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست... : نصرت رحمانی
*
من مستم و میخانه پرستم/ راهم منمایید/ پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم/ می شمع و چراغم
می همدم من، هم‌نفسم، عطرِ دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ/ لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید/ گواراست به کامم
در ساحل آتش/ من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بُتگر/ من نامه‌سیاهم
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست میِ هر شبه هستم: سیاوش کسرایی
*
چشم تو چشمه ی شراب من است/ هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب/ می بده می بده خرابم کن... : فریدون مشیری
*
آه می بینی/ مستان امروزینه/ هشیاران دیروزند
ای دوست/ ای تصویر/ ای خاموش/ از پشت این دیوار/ در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری مست یا هشیار
زان ها که می گریند/ زان ها که می خندند
کامشب درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند؟... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
روزی من از كرانه ی درياها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی "مست مستم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_12.html
"مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/05/blog-post.html
عشق و شور و "مستی" : در برخی از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_18.html
نعره ی "مستان": در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html
"مستی" های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_10.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

رباعی: برهنه بانویی بر فراز کوه


رفته ای بر قله ی "تاراناکی"
لخت و زیبا گشته ای مانند قو

رفته ای آنجا و عکس انداختی
تا بیابی هر کجا صد رانده وو !!!
( با که داشتی در سر_ کوه رانده وو ؟)
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
عکس برهنه مدل پلی‌بوی در قله کوه مقدس جنجالی شد: بخش فارسی تارنمای بی بی سی
کوه تاراناکی: تارنمای ویکی‌پدیا
رانده وو : لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه ی پارسی  ویکی
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_4.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

آدمیزاده: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




آدميزاده طرفه معجوني است/ کز فرشته سرشته و ز حيوان
گر کند ميل اين بود کم از اين/ ور کند ميل آن شود به از آن: سراینده ی گمنام
*
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/ خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار/ که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق/ نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست/ دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند/ نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند/ آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش/ حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب/ به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب/ سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار...: سعدی
*
این همه نقش دانی از پی چیست/ تا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنی/ اندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازی/ آدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد باز/ آید از نقشها به معنی باز...: حکیم سنایی
*
گر سفله به مال و جاه از آزاده به است
سگ نیز به صید از آدمیزاده به است: سعدی
*
آنچه او هم نو است و هم کهن است/ سخن است و در این سخن سخن است
ز آفرینش نزاد مادر کُن / هیچ فرزند خوبتر ز سُخُن ...
بنگر از هرچه آفرید خدای / تا از او جز سخن چه ماند به جای
یادگاری کز آدمیزاد است
سخن است، آن دگر همه باد است ...: حکیم نظامی گنجه‌ ای
*
مصطفی گفت آدمیزاده/ که به خوردن حریص افتاده
باشدش چند لقمگک کافی/ که به ابقای او بود وافی
قامت او ازان بماند راست/ بهر طاعت به پا تواند خاست
لقمه را اولا مصغر کرد/ بعد ازان جمع قلتش آورد
یعنی آندم که لقمه بندی کار/ خرد باید به قدر و کم به شمار: جامی
*
تا به دل تخم عشق کشته شده است/ آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من/ که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده ی من از خط سبز/ تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تاب ها دارم/ که خدایا چگونه رشته شده است...: صائب تبریزی
*
دوش در انجمن رای‌فروشان‌، یک تن/ آدمیزادهٔ دانا به نصیحت برخاست
گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید/ که به آیین شرف رأی‌فروشی نه رواست
رای خود را به خردمند وطن خواه دهید
که وطن خواه خردمند هوادار شماست...: ملک‌ الشعرای بهار
*
افسانه...می توان چون شبی ماند خاموش می توان چون غلامان به طاعت شنوا بود و فرمانبر
اما عشق هر لحظه پرواز جوید، عقل هر روز بیند معما، و آدمیزاده در این کشاکش
لیک یک نکته هست و نه جز این/ ما شریک همیم اندر این کار
صد اگر نقش از دل برآید/ سایه آنگونه افتد به دیوار... : نیما یوشیج
*
"هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری این چنین نیست"
چنین گفتی با لبانی که مدام/ پنداری نام گلی تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم/ اینک کلام تو بود از لبانی که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست/ و من آن را حرف به حرف باز گفتم...: احمد شاملو
*
ادميزاده چيه/ يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه
کسی پیدا نمیشه کنج دلش غم نباشه/ نگو هیچ کس غم و دردی که تو داری نداره
غم مخور ناله مکن اه مکش زاری مکن/ عمر ما ارزش این ناله و زاری نداره
چونکه زندگی کمه/ زندگی همین دمه/ هر قدم به هر قدم بلا کمین ادمه
نمیگم تو زندگی چیکار بکن/ فقط از هر چی غمه فرار بکن
مگه نشنیدی که دم غنیمته/ هر که گفته بخدا حقیقته/ ادميزاده چيه
يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه,,, : نظام فاطمی

آن دورها پونه زاری هست هنوز/ پونه زاری پر از عطر آهوانی که هر عصر تشنه می آمدند
به چشمه ی ریواس و رازیانه می رسیدند/ اما هر چه بو می کشیدند
دیگر از آن آدمیزاده ی پری وار دره ها ردی نبود
باید بنویسم این بی هر کجا را/ ردی نیست/ رویایی نیست/ رازی نیست...: علی صالحی
*
قلب ما ، از كجاست می گیرد/ زآدمیزادگان_ بی فرهنگ
خیره چشمان_ کاهل_ دل سنگ/ تلخ و چهره ، هما ره پر آژنگ
بردگان_  سلاله ی نیرنگ/ سرگریبان ،  ز شادی و آهنگ
خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ/ مخزن فکر و ا یده ، تنگاتنگ
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ از مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آكنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتا ز و فرمانده/ نا کسان ،  در مقام زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ،  گوهری اکسیر
مردمان سلیم ،  در زنجیر/ قلب خونین ، درون  بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_ آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ،  نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
ترانه ها
" ادميزاده چيه" با صدای عارف عارف‌کیا , آهنگ از مهندس همایون خرم شعر از نظام فاطمی
https://www.youtube.com/watch?v=vPqdEjzutcI
" هرگزهیچ آدميزاده را تاب سفری این‌چنین نیست" شعر ازاحمد شاملو/ ترجمه به فرانسه توسط مهشید مشیری
https://www.youtube.com/watch?v=ZsLrtV4tN8E
همچنین نگاه کنید به
آدم ها : در زنجیری از سروده ها
مهشید مشیری (زادهٔ ۳۰ اسفند ۱۳۳۰ در تهران)
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " ادميزاده چيه ":
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/05/blog-post_2.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

تنها تو


نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلاکش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ا ی که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر وا لای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نا زنینا کیستی ‌تو، چیستی
ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!

مستی های یک سراینده


هرگاه که می کنم مروری/  بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست...
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عا ج ا ش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
به صفای_صبح_صادق، به سلام_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/ و ز باده مست گردی، چو روی به کوی مستان
چه شود اگر که روزی، چو فرشته رخ نمایی/ و ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی...
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
 *
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ / توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد/ همصدا با او خواند: "مستی هم درد منو"
"دیگه دوا نمی کنه"/ "غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم
*
در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_  تو را من ز خدا می بینم...
*
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
شسته تمام دفتر و اوراق را بر آب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
مانده در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

" روزگار" در زنجیری از سروده های یک سراینده


درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار عزلت و تنهایی
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ/ بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم...
*
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود  او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد
راه_ ما را گرفت تا به کنار/ بوسه ، بر روی هر دو گونه نهاد
جان ودل تازه شد به نزد نگار/ درفضائی زعشق و رقصی شاد...
*
شا هد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار _تیره تاری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان در هر بهاری بوده ایم...
*
ای روزگار تیره و آلوده/ افسرده از مشقت_تو باشیم
آزرده از قساوت_تو باشیم/ جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو باشیم/ سرزنده از طراوت_تو باشیم
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
کاش می‌ شد ، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا در آغوش صبا ، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید...
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
بعد_ یک روزگار_ پر اندوه/ نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه/ روز و شب ، گلفشانی_ من و توست...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان عاطفه از هم گسسته شد...
*
در روزگار چیرگی دهشت و هراس/ روز همچو شب ، زده خیمه به یک لباس
آن ابرمنقلب، كه فضا ساخت قیرگون/ خواهد شدن به نور وبهاران،كه بی قیاس
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم/ بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
روزگاران: از دیدگاه یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_21.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

رباعی: بوسه گل

روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم
با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم

عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم

 دکتر منوچهر سعادت نوری






۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

رباعی: روزگار



چند سالی بدون عشق گذشت
ما قدر روزگار ندانستیم


گلبوسه است و عشق درین ایام
از روزگار چه سرمستیم
 

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

"خدا " : در برخی از سروده هاای این زمانه


ای عجب این راه نه راه خداست/ زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک/ کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند/ فکرتشان یکسره آز و هواست...: پروین اعتصامی
*
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس/ ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست/ کار ایران با خداست...
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست... : ملک‌الشعرای بهار
*
اي مرغ سحر چو اين شب تار/ بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه ي روحبخش اسحار/ رفت از سر خفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار/ محبوبه ي نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار/ و اهريمن زشتخو حصاري
يادآر زشمع مرده يادآر...
چون گشت ز نو، زمانه آباد/ اي كودك دوره ي طلايي
وز طاعت بندگان خود، شاد/ بگرفت ز سر، خدا خدايي
نه رسم ارم، نه اسم شداد/ گل بست، زبان ژاژ خايي
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم+ وصال خورده ، يادآر : علی اکبر دهخدا
+ تسنيم = چشمه ای در بهشت که مقربان خدا از آن می نوشند: تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
*
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم...: رهی معیری
*
و خدایی که دراین نزدیکی است/ لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه... : سهراب سپهری
*
گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد مي کردم/ سکه خورشيد را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند...: فروغ فرخزاد
*
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم/ به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را...
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را...: شهریار
*
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف سنجاق می زدیم...: نادر نادرپور
*
اي ستاره اي ستاره ی غريب/ ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمی رسد ....: فریدون مشیری
*
با تو دیشب تا کجا رفتم/ تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم...
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا، رفتم...: مهدی اخوان ثالث
*
شبی در حال مستی، تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا، من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم...: کارو دِردِریان
*
خبر داری ای شیخ  دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس...: سعیدی سیرجانی
*
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد/ اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه مي كردم...: معینی کرمانشاهی
*
بیداری ملولش را/ در قهوه خانه های/ پر دود بندری دور
از سرزمین قومی بیگانه با خدا/ تقسیم می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
هرگز جهان خراب نبوده ست این‌چنین/ دین مایۀ عذاب نبوده‌است این‌چنین
هرگز بهشت مدعیان خدا به خاک
افسانه و سراب نبوده ست این‌چنین...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
خدایِ کوچکِ من/ زیستن حکایتی ست
چون آوازی هزاران رنگ با صدای هوشیوارِ زنبورهای مست
یا چون لهجه ی غریب تنبور ست/ یا شادبانگِ مرغکی از دور ست
یا چون شکوهِ شُرشُر باران، ترانه ی هماره ی شادابی ست
زلال و بلند و پر ترانه و جاری ست و گاه، آه است
و چون آرامشِ فاخته ی عاشقِ بهار، کوتاه است.... : خسرو باقرپور
*
آشفته دل ايرانی_ مظلوم، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش هر صبح، به دیدارِ تو، بیدار شدن/ تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن
با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات/ سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن
مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار/ سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن...
دردِ تکرارِ شب و روز، خدایا تا کَی ؟/ خسته ام، خسته ازاین چرخه ی تکرار شدن
آرزوئی است، ولی کاش بر آید، یاغی
 دیدنِ نرگسِ نازی و گرفتار شدن: دکتر کریم سهرابی (یاغی)
*
چه دور است فردا از امروز ِ ما / گره خورده شاید  طناب ِ خدا
نه دستی بر آن ریسمان گشته بند / نه فریادی از خانه ای شد بلند
تو گویی که غم پرده ای ساخته
به قلب ِ همه  ، سایه انداخته...: داریوش لعل ریاحی
*
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر/ هیچ کس در شهر به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد/ جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد: دکتر فاضل نظری
*
اینجا در جنوب هند در کنار لباس­های رنگارنگ
و سبد های خوشبوی پر از گلبرگ ­های عطرآگین و دخترکان سیه چشم
در دامن هزار خدای منتظر/ با بوی مست و مرطوب محله­ ها
دستان ملتمس به سوی این همه خدا درازتر می­شود
مغازه ­ها پر از خداست: خدای شعر/ خدای پول/ خدای عشق
خدای باران، خدای نور/ خدای هرچه هست و نیست....
این جا جنوب هند است/ شهر خود خدا و من برای دلخوشی
هر روز تندیسی از خدایان خواب رفته می خرم 
پیشکشی برای یاران آرزومندم: مهناز بدیهیان
*
مبادا، ﺁورد روزي، خدا بر من/ ترا گيرد ز من، زان روز مي ترسم
از ﺁن روزي خداگيرد ترا، از من/ من از ﺁن روز، در هرروز مي ترسم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
وقتي سفر آغاز يك تكرار بيهوده است/ دنيا بدون جاده ها دنياي آسوده است
ما خيمه را تكفير مي كرديم و مي خوانديم:/ نفرين به هر پايي كه راهي را نپيموده است
رفتيم و سرها ناگهان خوردند بر ديوار/ تقدير باري اين چنين بوده است تا بوده است
ما راهيان دوزخ فرداي جاويديم/ اين را خدا گفته است و شيطان نيز فرموده است
ناچار چون نيلوفري بر آب مي مانيم
با روح سرگردان و با جسمي كه فرسوده است: حسن قريبي
*
خدایانی که رویِ صحنه می ­رقصند/ حتما کشته مرده دارند
خدایانی که دورِ میله می ­رقصند، بیشتر
و هستند خدایانی که می ­رقصند ناب/ بر زانوانِ کشتۀ خویش...: الف. ماهان
*
پرده ی پندار من، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود
وین همه حسن_ ترا من ز خدا می بینم....
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
خدایان یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_6.html?m=0
اشاراتی به "خدا " : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_14.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه

باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده


خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم
چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر
شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار
نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک ، بریز آن باده ی گلگون
تو آن ساقی دلارامی ، تو یی آن چشم امیدم
*
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/ بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/ عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
*
لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات_ عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر_ لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مشعل_ بوسه ، درون سینه هاست
*
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست/مشت را ، سخت بجایی کوبید
پیشترها ، می شد/ راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
یک دست جام باده یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدان داشت...
*
در گیرودار هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است/ از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س/ بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستر است
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ ا لماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهر است
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جا نفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و غصه که بالای منبر است
ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا، بر سر_ در است
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html