۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

"میانسالی" در زنجیری از سروده ها


باری به دوش داشتی از دور دست ها / باری پر از غرور و درستی
باری که دسترنج کمال و کلام بود
تصویری می کشیدی بر پرده ی سپید/ تصویری از همیشه و هرگز
تصویر ناتمام تو ،‌ نقش تمام بود
افسانه می سرودی با لفظ ناشناس
لفظی نقابدار معانی/ بدرود در کلام تو، عین سلام بود
در لحظه ی هجوم جوانی/ زخمی به سینه یافتی از هجر آفتاب
زخمی که لطمه هاش پس از التیام بود/ شب را همیشه دشمن خود می شناختی
اما ، به نیمروز میانسالی/ مغز تو را ستاره مسخر کرد
این انتقام شب بود ، این انتقام بود/ آه ای برادر ، ای به سفر رفته
گویی ترا ز بندر پنهان صدا زدند/ شاید که گمرهان شب دریا
حاجت به نور سرخ چراغ تو داشتند/ آری، چراغ قلب تو یاقوت فام بود: نادر نادرپور
*
پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد...
لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند/ آدم هایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند
لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند
مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند
و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند
این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می کنند/ می بینی؟
من می ترسم/ اما حواس پنجره ام همیشه به خیابان است: هومن ربیعی
*
ای شب ای شب برفی، ای شب زمستانی/ گریه در گلو دارم، چون هوای بارانی
بازوان من سست است، زانوان من سنگین/ بار_ پیری است این بار، چون برم به آسانی
پیش ازین بر آن بودم ، کز سفر نپرهیزم/ بعد ازین نخواهم کرد با خطر گرانجانی
چون چهل فراز آمد ، بر ستیغ جان بودم/ در نشیب پنجاهم ، اینک ای تن فانی
هر چه دل جوانی کرد، کودکانه خندیدم/ پیری آمد و آورد گریه ی پشیمانی
در جمال تن کشتم، تا کمان جان یابم/ حاصلم چه بود ای دل ، غیر ازین پریشانی
دوست در میانسالی ، صبح معرفت را دید/ من چرا نبردم ره ، جز به شام نادانی
نور معنویت را ، در دل آرزو کردم/ برف خجلتم بنشست ، بر دو سوی پیشانی
روشنی مرا نشناخت ، رو به ظلمت آوردم/ کی توانمت دیدن ، ای چراغ یزدانی
پوزش گناهان را ، غیر ازین نیارم گفت
وای ازین مسلمانی ، وای ازین مسلمانی: نادر نادرپور
*
آیا همانطور که از پشت پنجره ی التفات به ترانه های زندگی گوش فرا می داریم
از پشت پنجره های ناخوانا کسانی ما را ورانداز نمی کنند؟
نیازمندی داغ دردی بر پیشانی فقر است
نیازمندی تنها لباس قامت آن التفات میانسال نیست
ما در مقام رفع آن به چه پایه در رقصیم؟
فارغ از سقف دیدها و نظرها:  قاسم حسن نژاد
*
خواب شگفتی بود/ خورشید را دیدم که در باران تولد یافت
باران به پهنای افق ، رنگین کمانی ساخت
رنگین کمان بر خرمن گل ها فرود آمد/ من با گل و خورشید و باران آشنا گشتم
دیوار شفافی که گرداگرد من رویید/ آیینه دار آفتابم کرد
از بخت خوش ، این بار/ گلخانه ای بودم نمایان از پس دیوار
عطر هزاران گل ، شناور در گلابم کرد
در پشت هر گل صورتی دیدم/ از روزگاران سبکبالی
این لاله ی سرخ جوانی بود/ آن ، لادن زرد میانسالی
زیبایی گل ها ، خجل از انتخابم کرد... : نادر نادرپور
*
در میانسالی نگاه ما به عشق متفاوت می شود/ نگاه ما، سنگین و با وقار می شود
در میانسالی، عشق یعنی احساس امنیت/ احساس آرامش/ یعنی خواستن با تمام دل و جان
عشق در میانسالی، مثل یک شراب کهنه است
از های و هو افتاده است/ ته نشین شده است، لِرد بسته است
از سر نمی رود/ از دل نمی پرد عطرش/ مدهوشت می کند/ چله نشین خانه ات می کند
در میانسالی، بهترین ابراز عشق شنیدن این جمله هست
دردت به جانم، داروهایت را به موقع خورده ای؟ نسرین بهجتی
*
در سحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
در میانسالی و به تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_23.html

۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

" میدان" در زنجیری از سروده ها

بهاریست خرم در اردیبهشت/ همه خاک عنبر همه زر خشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست/ بهشت برین روی خندان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست/ به پهنای میدان او باغ نیست...: فردوسی
*
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود ‌گشته ‌ایم ما/ گفت آنک یافت می‌ نشود آنم آرزوست...
پنهان ز دیده‌ ها و همه دیده ‌ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد/ کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست... : مولوی
*
ای که شخص منت حقیر نمود/ تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغرمیان به کار آید/ روز میدان نه گاو پرواری: سعدی
*
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد..
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند/ کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد..
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد... : حافظ
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد باد/ همیشه بر و بومش آباد باد
گلستان او  در زمستان گل آرد/ بیابان او سوسن و سنبل آرد
هوا ژاله باران، زمین لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه/ من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید
سپس دیدم او را که هنگام مستی/ در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها
به نطقی خیالی دهان می گشاید
من اما بسی ناشکیباتر از او/ همان شب، از آن مجلس خسروانه
به دنبال ابلیس رفتم که شاید/ ز مازندران باز یابم نشانه
ولی گم شدم در سیاهی/ که شب تیره گون بود و ره بیکرانه
وز اعماق آن تیرگی ها ، چراغی/ مرا رهنمون شد به شهری یگانه
به شهری که در صبح نمناک غربت/ چو رنگین کمان می درخشید نامش
به شهری که خورشید مغرب نشین را/ گریزان تر از عمر ،دیدم به بامش
به شهری که می آمد و دور می شد
روان یا دوان بر خطوطی موازی/ قطار شتابنده ی صبح و شامش...: نادر نادرپور
*
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم.
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم: "زنده باد مرده باد"
و در هیاهوی میدان، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم... : فروغ فرخ زاد
*
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو/ شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان/ نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن/ شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری/ دل پولاد وش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند/ نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم/ روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت: کو: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
میدان تهی است
و قهرمانان خسته اند
مردان خوب بر اسبهای خوب
ازین پهنه رفته اند : فرخ تمیمی
*
ای شادی آزادی/ ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی/ با این دل غم پرورد/ من با تو چه خواهم کرد؟...
ما رمز تو را چون اسم اعظم/ در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح از آینه از پرواز از سیمرغ از خورشید می گفتیم
از روشنی از خوبی از دانایی از عشق از ایمان از امید می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد/ آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید/ در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار/ درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر/ ما نام تو را زمزمه می کردیم:
آزادی آزادی آزادی.... : هوشنگ ابتهاج
*
وقتی کمان مغربی ساعت، چرخی زد/ مردی درون دایره­ی مسدود سرگردان بود
اشباح از حواشی میدان، جوشیدند و اسب­ های سیمانی
با شیهه­ های خاموش روی دو پای خویش، خروشیدند
خورشید های کاذب، گل کرد.فواره­ های سرخ سبز، نارنجی، شلیک شد
و مرد با خود اندیشید: آیا غبار خستگی را، از دل ­ها، این آب­های رنگین،
خواهند شست؟ حسين منزوی
* 
مرداب شب شکست/ آنجا در انتهای سراشیب رگبار بود و خون .
یک برگ خون چکان/ صد برگ خون چکان
زنجیردار شب/ سر پاسدار دخمهء اوهام
در کوره راه ، سایهء شبگرد دیده ای
رخسار زرد، صخره ای از درد ، دیده ای؟
در انتهای راه ، شبها ، بگو :شکنجهء یک مرد دیده ای؟
خاموشی ات دروغ شگرفی است ، نامت ، نماد ننگ
جنگل به خون تو تشنه است
آنجا میان هق هق پیری که می گریست/ دویدم شتابناک
پرسیدم ، این مغاک گذرگاه تیغ و ترس/ ماتمسرای کیست؟
گفتا که مویه از پی تابوت باغ نیست
تلخی نگر که فاخته از یاد برده است: رگبار صبحگاهی سرو خموش را
این غم کجا برم که تو از یاد برده ای میدان شوش را: دکتر عارف پژمان
*
ای در همه جا محیط و غالب/ ای رب جلیل انس والجان
عقلم بستان و شهپرم ده/ ای بال و پر شکسته بالان
با آتش عشق عالم افروز/ یکبار دگر مرا بسوزان
خاکسترم ار حجاب من شد/ بادش ده و در عدم بیفشان
عشقم ده و عشق خالصم ده/ زآن عشق که درد اوست درمان
هر چند که در بضاعتم نیست/ جز قال و مقال و شطح و کفران
هر چند که ظرف قدرت من/ هرگز نبود حریف میدان... : محمود سراجی (م. س شاهد)
*
" میدان " در سروده های یک سراینده
پیشترها، می شد راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"/ "یک دست جعد یار"/ "رقصی چنین میانه ی میدان" داشت
پیشترها، می شد سخن از عشق، سرود/ خنده کرد قهقهه زد/ ته دل، شادان بود
پیشترها، می شد/ بس چه چیز ها، که نگفت/ بس چه کارها، که نکرد
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نما یی/ که ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ و به رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلامی عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/وز باده مست گردی، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_22.html

۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

رباعی وعده های " دونالد ترامپ"


ترامپ از " برج" خود گردید بیرون
 سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون
 
هزاران وعده داده او به مردم
 مهمتر از همه نظم است و قانون

دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_85.html

دونالد ترامپ و زنجیری از سروده ها

در یکی از سخنرانی‌ها، «ترامپ» این گونه گفته است:
سبعانه مورد تهاجم قرار گرفتم/ از سوی آن بانوان
البته برای آن‌ ها بسیار سخت بود/  تا به چهره من یورش برند
زیراکه من خوش‌تیپ هستم
اما سبعانه مورد تهاجم قرار گرفتم/ از سوی آن بانوان: سراینده ی گمنام

واکنش ها به منع احمدی نژاد از نامزدی ریاست جمهوری (در انتخابات بعدی در ایران) متفاوت بوده، این هم واکنش "دونالد ترامپ " به این اتفاق
من چطور هضم کنم منع تو رو؟/ اینکه گفتن پاشو از اینجا برو
راستشو بخوای منم حال ندارم/ نمیخوام سر به سر تو بزارم
تو نیای رئیس شدن حال نداره/ تو نباشی دل من کم میاره
بیا تا بگم که فکر من چی بود؟/ که چه فکرایی توی ِ سرم نبود!
دست به دست هم بدیم به اتفاق/ بی افاده، بی کلاس، بی طمطراق
دنیا رو یکدفعه نابود بکنیم/ دل همدیگه رو خشنود بکنیم
تو بری رو تپه های آسیا/ منم اینجا تپه های امریکا
ترکیب من و تو محشری می شد/ دنیا با ما جای بهتری می شد
اگه میشد، نمیدونی چی می شد/ بهتر از این دیگه اصلاَ نمی شد
تو ولی رفیق نیمه راه شدی/ برای همیشه بی کلاه شدی
حالا من موندم و این قصه تلخ/ غم تنهایی و این غصه تلخ
میخوام انصراف بدم بی گفتگو/ جون این "دونالد" دیگه چیزی نگو
من که دست تنها نمیتونم رفیق\/ تو نباشی من نمیمونم رفیق: سراینده ی گمنام
۱۷ مهر ۱۳۹۵
*
این چنین گفت "هیلاری" به "ترامپ"/ که چرا عقل به سر نیست تو را؟
هر چه آید به دهان میگویی/ تلخ و شیرین و وقیح و زیبا
برو ای " شومنِ" خر مایهء پست/ تو کجا، بحث ریاست به کجا؟
حربهء دست تو گشته است کنون/ بحث بیهودهء "مُسلم فوبیا"
حال که با این همه نادانی خود/ مُشتبَه گشته که هستی دانا؟
برو اندازهء خود را بشناس/ متوهم شده ای ای رسوا
من ندانم که تو را نیت چیست؟ / از چنین معرکه و این سودا
بکنی رهبری کاخ سفید/ حیف این کشور ما آمریکا
پاسخش داد بدین گونه ترامپ/که شات آپ کن، برو بی شرم و حیا
کور کرده است تو را برق دلار/ پشت کردی تو به تعظیم دو تا
تو که امروز روی سوی کسان/ تا چه آید به سر ما فردا؟
شوهرت را که همه میدانیم/ گفتنی نیست بگویم آیا؟
حال اسناد شما موجود است/ نزد آن مرکز بی رحم "سیا"
من اگر بد دهن و حرّافم/ تکیه ام هست ولیکن به دو پا
من به خود متکی‌ام، زیرا که/ چیپِ پُر دارم و هستم دارا
شک نکن اینکه سر صندوق رای/ نام من ثبت شود در آرا
"برنی سندرز" چو بشنید چنین/ گفت با خویش : که ای واویلا
یکی از این دو شود رهبر ما/ ای دریغا به من و آمریکا: مجید مرسلی
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
*
درد دل اوباما با هیلاری پس از شکست انتخاباتی هیلاری از "ترامپ"
من و تو زیره به کرمان بردیم/ همچو برگ پائیز
صبحدم افسردیم/ من وتو هردو زغم تب کردیم
من وتو خیل زنان را بردیم / همه گی را به شهادت ، به دروغ آزردیم
اندکی سود نکرد/ ماهی بخت ، گذر از رود نکرد
در شگفتم که چه سهل/ «سکس» های طرف از یاد برفت
فحش های طرف، انگار چو قند/ مثل کوکا کولا،عازم معده خلق الله شد
چه بگویم خواهر/ پس تمامی نظر خواهی پر دوز و کلک
ژست ها و ادا ها که ماییم پیروز/ کاغذی بود که افتاد به آب
«نیویورک تایمز » بمیرد برود/ « بی بی سی» ، پیر خرف
بهترآن است ، که سررا بکند زیر لحاف/ به خدا خیلی وقاحت دارد
چشم کبودان، چه می انگارند/ عقل انسان به اندازهء خرگوش هم نیست
راست بگویم خواهر من که با نام حسین اوباما/ منبری داشتم و موعظه ای
می زدم لاس، گه با آل سعود/ نامه ها رد وبدل می کردم با خامنه ای
اردوغان ، از اثر الطافم/ بر اتاترک، تمسخر می کرد
ناگهان ، در فرجام/ دست من روشد و بیچاره شدم
چه بگویم ، در نظر اهل مزاح/ «حاج حسین آقا » ی زنباره شدم
وای بر حزب شکست خورده ء من/ وای و صد وای که بعد هشت سال
عیش و نوش و سفر و سرمستی/ گرم نشد رودهء من: دکتر عارف پژمان
پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵ - ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶
*
اگر برنده بودم به هواداران می‌گفتم:
دستها بگشائید و مردمی را که به اعتراض به خیابان آمده‌اند
در آغوش بگیرید.
اما اینک از ترامپ/ تنها دشنام می‌شنویم+
پس به خیابان می‌آئیم/ پاسخ, چه گلوله باشد چه لبخند: مجید نفیسی
دهم نوامبر
+ ترجمه‌ی توئیتی از ترامپ: لحظاتی پیش انتخاباتی بسیار باز و موفقیت‌آمیز برای ریاست جمهوری داشتیم. حالا اعتراض‌ کنانِ حرفه‌ای به تحریک رسانه‌ها دست به اعتراض زده ‌اند. چه بسیار غیرمنصفانه!
*
ای یانکی هفتیر کش، برخیز و نظر کن هان/ آقای تِرامپ آمد در کاخ سفید آسان
از "رِد نِک" و "هیل بیلی" در دور وبرش لشگر/درسمت یمین ابلیس، در سمت چپش شیطان
چون خوک وگراز و دَد، پاک است مزاج اورا/ با دود و دَم و الکل، بیگانه بود ایشان
در کلّه ی این بابا یک حفره ی خالی را/ پرکرده کمی مفرغ، باقی همه از سیمان
زن در نظر او چون ،یک آلَت شهوت کُش/ پیرانه سَرَش امّا، آلَت نَبُوَد جنبان
یا" هسته یی ایران" یا هسته ی زرد آلو/ گویا که برای وی فرقی نکند چندان
از منظر ِ این حضرت و قشر ِ هوادارش/ زین پس عوضِ قانون، ششلول بود میزان
پوتین زحضور وی خوشحال تر از "بی بی"/"جانسن" سر حال آمد، ژان ماری لُپَن رقصان
شیخان عرب امّا غمگین زچنین احوال/ هرکشور ِ اسلامی در "ماتگه حرمان"
"بِرلوسکُنی" می خندد بر مردم آمریکا/ بدبختی فرهنگی، بدبختی ِ بی پایان
از هیتلر اگر پرسی در باره ی این زَردَک/ گوید: اخوی باشد از مملکت ِ آلمان++
شاید نکند باور آقای تِرامپ امّا/ خر بودن یک خر را درمان نکند پالان
در باره ی این آدم ، من هرچه بگویم، کم/ این مختصر ِ مُجمل، بخشی ز حقایق دان
آزادی اگر این است، صد رحمت ِ استبداد/ از آنچه که پیش آمد، آزاده بود حیران
در مانده به گل اینجا پای ِ خر آزادی/ فیل آمده تا سازد آزادی ما، تالان
رفتی و گذشت ای دوست، جای تو بود خالی/ جان ِ تو سلامت باد، درمَعرَض هر طوفان
بر پرچم آزادی در گستَره ی آفاق/ نام تو مبارک باد، ای پادشه خوبان: بهمن پارسا
شنبه  ۲۲ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶
++ پدر بزرگ ترامپ در سال ۱۹۰۲ از شهرکی در جنوب آلمان به آمریکا آمد
*
این فضا را کِی شناسد بوف ِ کور/ آن که از جان و جهانش رفته نور
مستیش چون مستی دیروز نیست/ از صفای ِ مردمانش گشته دور
این برفت و آن برفتش بر زبان / می شمارد رفته گان را سنگ ِ گور
مرگ ِ هستی بر روانش نیست بار/ نسل ِ تو پا با گمانش نیست جور
چون وطن را کرده سودای ِ نیاز / از وجودش رفته آن غوغا و شور
گوید این خیزش ندارد رهبری / صخره و سنگ است در راه ِ عبور
شعله ای افکنده بر جانش ترامپ/ پًر شده اوراق ِ جانش زین حضور
جان بولتًن ، جولیانی ، گینگریچ / در پی ِ آزادیند ، از راه ِ زور
این جوانان وانشانید از خروش / تا نگوید نام ِ کوروش با غرور
در هوای ِ مًعجزی از سوی ِ غیر/ از تبار ِ این ترامپ ِ لند ِهور: داریوش لعل ریاحی
۱۹ نوامبر ۲۰۱۶
*
رباعی وعده های " دونالد ترامپ"
ترامپ از " برج" خود گردید بیرون/ سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون
هزاران وعده داده او به مردم/ مهمتر از همه نظم است و قانون
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_16.html

۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

زنجیره ی " جنون " در گلچینی از سروده های این زمانه


وای از این افسردگان، فریاد اهل درد کو/ ناله ی مستانه ی دل های غم پرورد کو
ماه مهر آیین که می زد باده با رندان کجاست/ باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو
در بیابان جنون، سرگشته ام چون گرد باد/ همرهی باید مرا، مجنون صحرا گرد کو
پبش امواج خوادث، پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان، مرد کو ... : رهی معیری
*
در من حریق_ خاطره ای شعله می کشید
وز لابلای دود پریشان سالیان/ می دیدم آن گذشته ی آتش گرفته را
می دیدم آن طلوع جنون را در آسمان/ وان خاکیان غافل در خواب رفته را
در آن شب شگفت
من از اشاره های درختان به پای خویش/ دریافتم که مشکلشان: ره سپردن است
اما من از گریز، گزیری نداشتم/ زیرا به یک نگاه
دیدم که آشیانه ی من، جای دشمن است/ وز خاک خود، به کشور بیگانه آمدم
آری، شبی که هرم نفس های اهرمن/ شهر فرشتگان زمین را به شعله سوخت
من در میان آتش پنهان خاطره/ وان دوزخی که در دل شب جلوه می فروخت
بر جای مانده بودم و بی انکه بشنوم/ فریاد می زدم که : هلا ای درخت ها
ای بستگان خاک/ آیا من از برابر این آتش بزرگ
با پای چابکی که هنوزش نبسته اند/ دیگر کجا روم؟
راهی به غیر ازین نشناسم که ناگهان/ همراه باد نیمه شبان از سر حریق
چون دود، پر گشایم و سوی فنا روم: نادر نادرپور
*
منشین با من، با من منشین/ تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من/ چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز/ بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
در دم این نیست ولی
در دم این است که من بی تو دگر/ از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم، آهوکم/ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم... : مهدی اخوان ثالث
*
شب تاب بی دلیل می افروزد/ پرواز بی هیچ علتی، در بال های عقاب است
و کهکشان بی بادی سماع خویش را دنبال می کند
من بی هیچ بایدی می سرایم/ باید که حلقه زنجیر را گسست
باید که باید ها را به دور ریخت/ بر من جنون متبرک باد: نصرت رحمانی
*
می آیم خسته/ از این و آن گسسته/ از دشت های غمزده
از پیش پونه ی وحشی/ بر جو کنارها و از کنار زمزمه ی چشمه سارها
از پیش بیدهای پریشان از خشم بادها/ می آیم/ از کوه های صامت
با دره های مغموم/ در های و هوی باد
می آیم با گردباد ویران کن هرآنچه به چنگش در اوفتاد ز بنیاد
می آیم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
می آیم و به یاد تو می آرم
افسانه ی جنون را/ آمیزه های آتش و خون را: حمید مصدق
*
در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا/ دیوانه ی دیدار حریم دل خویشم
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم/ آب گهرم روشنی محفل خویشم
در کوی جنون می روم از همت عشقش/ دلباخته ی راهبر کامل خویشم
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز/ آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده ی برق سحر از حاصل خویشم: دكتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
ساعت از هفتِ غروب گذشته ست، اگر پاییز نبود و تابستان بود
و اندوه را فرصتِ نفس کشیدن بود؛
می گفتم: "ساعت از هفت عصر گذشته ست"
اما ساعت با عقربه ی تیزِ بلندش بر شاهرگم زده ست
روز مرده ست و من در خوابی که به خیالِ مرگ ماننده ست
عبورِ خون و جنون را در رگهایم بیدار مانده ام.
ساعت از هفتِ غروب گذشته ست و زهرِ بی تَرَحُّمِ دلتنگی، در رگ هایم می گردد
عبورِ مُردَدِ پاییز، در زمین و هوا و این همه رنگ های رها
خیالِ زمستان را، چه زود آورده ست.: خسرو باقرپور
*
به جنونِ زندگانی، همه با دو صد بهانه/ همه بینوای مسکین همه در پیِ فسانه
به بهشتِ آرزو ها، همه حسرت و تمنا/ که قدَر نوشته شاید به خطوطِ خودسرانه
شب و ادعای مستان، شبحِ هزار دستان/ و به کنجِ خلوت اما همه ژستِ عاشقانه
به امیدِ رشدِ قابل به ردایِ زهد، واصل/ که قسم به ذاتِ باور همه دامِ عامدانه
نه به کامِ حق، تعقُل نه به فالِ دل، تفأل/ همه قصه و بهانه، همه بازیِ زمانه: شراره رضوی
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نما یی/ که ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ و به رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلامی عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/وز باده مست گردی، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
دكتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_8.html

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

" میدان " در سروده های یک سراینده


پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست / مشت را ، سخت بجایی کوبید
پیشترها، می شد راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"/ "یک دست جعد یار"/ "رقصی چنین میانه ی میدان" داشت
پیشترها، می شد سخن از عشق، سرود/ خنده کرد قهقهه زد/ ته دل، شادان بود
پیشترها، می شد/ بس چه چیز ها، که نگفت/ بس چه کارها، که نکرد
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نمایی
که ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عاج اش
فکنی به باد برج اش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پر کنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
و به رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلام_گرم_عاشق
به پیام_جام_حافظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
و ز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
*
از ره میدان شوش تا زادگاه شیخ رازی/ شهر ری، یعنی همان منزلگه دانای ماضی
یا زگوشه گوشه های باغ انگوری اوشان/تا به زیر شاخه ‌ی زیتون، مسیر راه لوشان
یا که از توس، سوی فردوس  تا گناباد/ یا به آبادان، کنار نخل ‌های احمد آباد
از سمنگان تا کناره، راه چالوس/ از ورای صخره ها و جلگه ‌های سبز زاگروس
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را ، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post.html