ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

سنگدل


ای که بودی سنگدل در طول_ عمر
خوشدلی آخر چه آفت داشت کز یاد تو رفت

مهربانی در دل تو غنچه ای هرگز نکاشت
شاید این خصلت به اجداد تو رفت!

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

دیوانه: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2219/

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم/همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم...
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم/ سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست/بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم...: سعدی
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh397/

زین خرد جاهل همی باید شدن/ دست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سود خود زان می‌گریز/ زهر نوش و آب حیوان را بریز
هر که بستاید ترا دشنام ده/ سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش/ بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور اندیش را/ بعد ازین دیوانه سازم خویش را: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh54

یا رب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست/جان ماسوخت بپرسیدکه جانانه ی کیست..
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین/ در یکتای که و گوهر یک دانه ی کیست
گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو/زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست: حافظ
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh67/

روزی که مرا عشق تو دیوانه کند/ دیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژه تو آن کند با دل من/کز نوک قلم خواجهٔ دیوان نکند: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/robaeesh/sh719

در آن خلوتگه تاریک و خاموش/ پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت/ ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه ی عشق/ ترا می خواهم ای جانانه ی من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه ی من... : فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/12/330

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من/ چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم/ به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها/ به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت/ بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند/ برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند/ مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من/ که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد/ خدا را بس کن این دیوانگی ها: فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/9/43

زنجیره ی "دل دیوانه" در سروده ها
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری/ ویران شود این شهر که ویرانه ندارد
***
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد/ دلا دیوانه شو ،دیوانگی هم عالمی دارد
***
دل اگر دیوانه شد دار الشفای صبر هست/می کنم یک هفته اش زنجیر،عاقل می شود
***
از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست؟/ من، که دائم در علاج این دل دیوانه ام
***
دیوانگی است دل به ره دیده داشتن/ تخم وفا به مزرعه سینه کاشتن
***
بر سر کوی بتان خواهم دل دیوانه ای/تا کنم آنجا بنا از سنگ طفلان خانه ای
http://eshghelahi.blogfa.com/post-163.aspx

زنجیره ی "دیوانه" در سروده و تصویر
نیم دیوانه ای عاقل مکن منعم اگر بینی/ که مجنون وار در راهش دل دیوانه ای دارم

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت (مولوی)

گشت دیوانه و یک سنگ نخورد از طفلی/ کس به حسرت نبود چون دل دیوانه ما

***
دیوانه: در زنجیری از ترانه ها و بازخوانی ها
ترانه ی دل دیوانه - اجرا: ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=-osS908MGzA
ترانه ی حال که دیوانه شدم - اجرا: سُلی
https://www.youtube.com/watch?v=9AwFyHe8ppI
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=mywU2D-Q3DA
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: علیرضا قربانی
https://www.youtube.com/watch?v=m6D_fx5ZUxc
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: سالار عقیلی
https://www.youtube.com/watch?v=7hWq9i8ABBQ
بازخوانی و دکلمه ی غزل حافظ/ گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو - اجرا: ف تیزابی
https://www.youtube.com/watch?v=mYZU9oYra-8
ترانه ی ساربان حال که دیوانه شدم میروی - اجرا: خواننده ی افغانی
https://www.youtube.com/watch?v=ISSD-70WxK0
ترانه ی دیوانه/ به زبان انگلیسی - اجرا: سیل هنری اولوسگون اولومیده آدیولا خواننده ی موسیقی پاپ انگلیسی نیجریه‌ای تبار
https://www.youtube.com/watch?v=OWmaoQWX6Ws

رباعی دیوانه
چرا دیوانه ای دلدار او شد؟/ و یا تلخی_ دنیا بار او شد؟
چرا ایام_ تیره یار_ او شد؟/ و اشک و غم نصیب کار او شد
دکتر منوچهر سعادت نوری
Chain of Poems and Songs on Crazy/ Divaneh
Abstract: Poems from Rumi (Translated by Zara Houshmand and Dar-al-Masnavi Group), Hafiz (Translated by Shahriar Shahriari), Ernest Hemingway, Bob Blackwell, and Forough Farrokhzad (Translated by Sholeh Wolpé)/ Various Persian Songs on Divaneh / English Song of Crazy performed by Seal/ Persian Quatrain on Divaneh  by MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-and-songs-on-crazy-divaneh-60604
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

به مناسبت عملیات تروریستی (جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴/ ۱۳ نوامبر ۲۰۱۵) در پاریس/ انگلیسی و فارسی


Paris Attacks on 13 November 2015 and a Frightful World
Here is the English translation of a Persian poem composed by MSN in 2012

Where is the sun to shine all over the world
Our world was a place of roses and blossom perfumes
.
What a desolate spot would be a world with no roses and blossom
What a frightful world it would be

Now, think of the future generations and what holds for them
Indeed a frightful world

Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/paris-attack-and-a-frightful-world-60226
For a more complete text of this Poem written in Persian, please see

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

دیوانه

چرا دیوانه ای دلدار او شد؟
و یا تلخی_ دنیا بار او شد؟

چرا ایام_ تیره یار_ او شد؟
و اشک و غم نصیب کار او شد

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

قبیله ی ما

یک روایت ، قبیله ی ما داشت
آن روایت ، که عاشقی آموخت

از خرد ، بهره ور شود ، آن کس
کز روایت ، حقایقی آموخت
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
===
همچنین نگاه کنید به:
۱ - سروده ی شیوای "قبیله ی من" از سعدی
معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم/ که کید سحر، به ضحاک و سامری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر/ از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...: سعدی
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh32/
۲ - "قبیله ها" و سروده ها و ترانه ها‏
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/09/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

لبخند (تبسم): از نگاه یک سراینده


۱
ای ژوکوند آن رمز_ لبخند تو چیست؟/ یا که آن لبخند_ تو، از بهر_ کیست؟
دیده ایم، بسیار لبخند، از کسان/ هیچ یک ، اما ، همانند_ تو نیست

۲
این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است/خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است

۳
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است

۴
تا خشم و غضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد...
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار
بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد...

۵
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب گرم و گیرا/ لب اش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ اش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی
تن اش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و 'جانانه"، معا نی...

۶
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی...
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی...

۷ 
دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو/ بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو
لذت برم همی، ز تماشای_ آن جمال/ هر لحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو
باشم، کنار_ پنجره، در انتظار_ او/ تا جلوه گر کند، رخ_ خود را، ز روبرو
بینم، ز پیچ کوچه، به این سو، نهاده رو/ زیباست، کار او، که خرامد بسان_ قو
دکتر منوچهر سعادت نوری

لبخند مرموز ژوکوند

ای ژوکوند آن رمز_ لبخند توچیست؟
یا که آن لبخند_ تو، از بهر_ کیست؟

دیده ایم ، بسیار لبخند ، از کسان
هیچ یک ، اما ، همانند_ تو نیست

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

بسان قو


دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو
بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو

لذت برم همی ، ز تماشای_ آن جمال
 هرلحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو

باشم ، کنار_ پنجره ، در انتظار_ او 
تا جلوه گر کند ، رخ_ خود را ، ز روبرو

بینم، ز پیچ کوچه ، به این سو، نهاده رو
زیباست ، کار او ، که خرامد بسان_ قو
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
========
همچنین نگاه کنید به:
 ۱- سروده ی شیوای "دل_ تمام جهان چون رخ نکو خواهد" از قاآنی:
به هر کجا که خرامد متابعت کنمش/ اگر به خطهٔ خوارزم اگر به صُقع یمن
گرفتم آنکه بلایی ست عشق روی بتان/بلا چو عام بود دلکش‌ست و مستحسن
دل تمام جهان چون رخ نکو خواهد
دل من ست ‌که مایل شده به وجه حسن... : حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی
۲ - " قو" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_5.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_6.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

"لبخند" : در زنجیری از سروده ها


شب ‌که حیرت ‌با خیالت‌ طرح ‌قیل ‌و قال ریخت/همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یک‌ سحر تا نقش‌بندم‌ صد چمن‌رنگم شکست/تا به پروازی رسم اندیشه چندین بال ریخت
همچو دل آیینهٔ ‌وهمی به دست افتاده است/می‌توان از لاف‌هستی یک‌جهان تمثال ریخت
یک نفس چون سایه گشتم غافل از خورشید عشق/بر سراپایم سواد نامهٔ اعمال ریخت
آبم از شرم سماجت پیشگان این چمن
بهر یک لبخنده نتوان آبرو هرسال ریخت... : میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

گویند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها سر گاهواره ی من/ بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد/ تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف برزبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من/ بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست: ایرج میرزا جلال‌الممالک

دید موری طاسک لغزنده‌ای/ از سر تحقیر، زد لبخنده‌ای
کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است/ وز درون، تاریکی و دود و دم است
فصل باران است و برف و سیل و باد/ ناگه این دیوار خواهد اوفتاد
ای که در این خانه صاحبخانه‌ای/ هر که هستی، از خرد بیگانه‌ای
از برای کار خود، پائی بزن/نوبت تدبیر شد، رائی بزن...: پروین اعتصامی

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا/ آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا
در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا : رهی معیری

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوت ناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید 'صبح بخیر'...: فروغ فرخزاد

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی/چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی/ چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من/ نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست/ تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی... :شهریار (در سوگ استاد ابوالحسن صبا)

سرنهادن بر سیه دل سینه ها/ سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن/ زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها/گم شدن در پهنه ی بازارها...: فروغ فرخزاد

می تراوید آفتاب از بوته ها/ دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد/ مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت/ پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت/جلوه اش با بوی خاک آمیخته...: سهراب سپهری

خورشید، پشت پنجره ی من/ چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود
در زیر سیل باران، خاموش می گریست
من، در فروغ شامگهان، طرح کوچه را/ می دیدم و به آینه پیوند می زدم
در پیچ کوچه، نارونی پیر/ تنها نشسته بود درکنده اش نسیم، نفس می زد
باران، وجود خالی خشک درخت را/می دید و با نسیم، همآغوش می گریست
خورشید، پشت پنجره ی من/ چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود
در زیر سیل باران، خاموش می گریست
من ، در کنار پنجره لبخند می زدم: نادر نادرپور

شبی همراه این اندوه جانکاه/ مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من های و هوی شاعری داشت/ولی شعر مجسم چشم او بود
به هر لبخند یک حافظ غزل داشت/ به هر گفتار یک سعدی سخن بود
من از آن شب خموشی پیشه کردم
که شعر او خدای شعر من بود... :  فریدون مشیری

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت/ این فال را برای دلم دید
دیری ست مثل ستاره ها چمدانم را از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام/ ولی مهلت نمی دهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم
اما من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت/این فال را برای دلم دید: دکتر شفیعی کدکنی

بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است

دکتر منوچهر سعادت نوری

همچنین نگاه کنید به : ۱ - خنده ها در زنجیری از سروده ها ی این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/01/blog-post_19.html
۲ - لبخند (تبسم): از نگاه یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_36.html
Chain of Notes and Poems on Smile/ Lab-Khand
Abstract: Definitions/ Types of Smile/ Historical Background of the Smile/Fifteen of the Best Benefits of Smiling/ Some Famous Quotations about Smile/ Poems by Lord Byron, Forough Farrokhzad and MSN/ Chain of Persian poems on Smile
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

"دیو": در زنجیری از سروده ها

همه رای با مرد دانا زنید/ دل کودک بی‌ پدر مشکنید
از اندیشهٔ دیو باشید دور/ گه جنگ دشمن مجویید سور...: فردوسی

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را...: مولوی

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی/ دیو خوشروی به از حور گره پیشانی
آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی...: سعدی

بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ ور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید...: حافظ
 
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی/ دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند
منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند: رهی معیری

هر که شیطان را به جایم برگزیند او/ آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را/ عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی این تو بودی کز یکی شعله/ دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد...: فروغ فرخزاد

من سازم، بندي آواز، برگيرم، بنواز/ برتارم، زخمه ي "لا" مي زن، راه فنا مي زن
من دودم، مي پيچم، مي لغزم، نابودم
مي سوزم، مي سوزم، فانوس تمنايم، گل كن تو مرا و درآ
آيينه شدم، از روشن و از سايه بري بودم، ديو و پري آمد، ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم، بالش من انجيل، بستر من تورات، زبر پوشم اوستا، مي بينم خواب
بودايي در نيلوفر آب، هر جا گل هاي نيايش رست، من چيدم...: سهراب سپهري
 
این شعر را برای تو می گویم/ در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز/ در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست/ در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد/ پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان/ از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد/ کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک/ پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز/ انگشت های نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید/بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم/ اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد/ بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را/ بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند/ اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم/ بی قدر تر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری...: فروغ فرخزاد
 
این همایون مرغ زیبای اساطیری/استخوان خواری که اکنون آدمی خوار است
طعمه هایش را که ما بودیم یک یک از زمین برچید/ ناگهان برخاست
یونسی گشتم که رفتم در دل ماهی
گم شدم در قعر دریای شگرف آسمان با او
یا سلیمانی شدم بر گرده ی آن دیو درگاهی
پرکشیدم از کران تا بیکران با او/در دل آفاق آرام شبانگاهی...: نادر نادرپور

لای لای، ای پسر کوچک من/ دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف، خنده به لب آمده است...: فروغ فرخزاد

همچو دیوی سهمگین در خواب/ پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب
درکنار برکه ی آرام اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب...: مهدی اخوان ثالث

سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بند بر دست و مهر بر لب داشت
در نگاه غمین دردآمیز/ گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش/ چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
دیو ، بی رحم و خشمگین، ‌او را/ نیزه در سینه و گلو کرده
مشتی ازخون او به لب برده/پوزه ی خود در آن فرو کرده...
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو/ ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار ای جوانمردان/ که دگر دیو تازه سر نکشد: سیمین بهبهانی

خشکید و کویر لوت شد دریامان/ امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان: مهدی اخوان ثالث

گردونه ی طلایی خورشید با اسب های سرکش
با یالهای افشان با صد هزار نیزه ی زرین بیدمشک/بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف ازخواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست می برد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله ی دماوند بر دار می شود...: فریدون مشیری
 
آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود/دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سودئه شده ست از اختران/ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان/چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو/ بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من/گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو/از چه ز بانک زاغ ها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بی همه گان به سر شود بی تو به سر نمی شود: حمید مصدق

گل من میان گل های کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی به کدام راه رفتی؟
گل من تو راز ما را به کدام دیوگفتی؟
که بریده ریشه ی مهر شکسته شیشه ی دل
منم این گیاه تنها به گلی امید بسته همه شاخه ها شکسته
به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل به هزار وعده ماندیم
و به یک فریب خفتیم: محمود مشرف آزاد تهرانی

تا گشودم چشم رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
گرد انبوهی پریشان چون تنور دیو در صحرا
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر
جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را...: محمدرضا شفیعی کدکنی

ای دیو که در لباس دینت بینم/ دستان ستم درآستینت بینم
در قصر و اوین شکنجه کردی سی سال
روزی برسد که در اوینت بینم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نمایی/ که ‌رها دهی دیاری، ز حصار و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ وبه رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان...
دکتر منوچهر سعادت نوری

صبر كن بايد هنوز از بام سختي ها گذشت/از تو مي بايد شنيد از اين همه آوا گذشت
مي توان با همصدايي ديو را در شيشه كرد/ روي بال شعر تو از جهل  بي پروا گذشت
مي توان با هر سرودت پردة ظلمت دريد/كاوه سان با خيل ياران همدل و هم پا گذشت
خاك گلگون وطن را؛ طوطياي ديده كرد
با شعار دوستي  از معبر دنيا گذشت...: داريوش لعل رياحي

ای دیوِ صد هزار سرباز، با لشگرِ دروغِ واژه هایِ بی ریشه ات بتاز
غوغایِ پُر فریب و هیابانگِ مَنگِ تو، حریفِ قناری ی خوشخوانِ شعرم نیست
بر بامِ کاغذی شعرِ هایِ من، صدها هزار پرنده ی خوشخوان مست می کنند
هر نیست، چون این دلِ در هم شکسته را هست می کنند
هرچند گوش آدمیان کَر و چشمشان کور است، سرِ سلیمان سلامت
فردا، بارعامٍ صد ها هزار پرنده ی کاغذی ست: خسرو باقرپور

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهر و غضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/ شعله ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریادها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد_ ديرين را ستاند، از بسی بیدادگر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون، این فلک، این آسمان
چترمهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری
Chain of Poems on Demon/ Deeve
Abstract: Poems by Hafez, Mikhail Lermontov, Edgar Allan Poe, M. T. Bahar, Forugh Farrokhzad and MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-demon-deeve-59525
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_1.html