۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

ای ایران، ای وطن ایران من : در گلچینی از سروده ها و ترانه ها

 
ای ایران، ای مرز پرگُهر/ ای خاکت، سرچشمهٔ هنر
دور از تو، اندیشهٔ بَدان/ پاینده، مانی تو جاودان
ای دشمن، ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم
جان من، فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام/ دور از تو نیست، اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد، خاک ایران ما
سنگ کوهت، درّ و گوهر است/ خاک دشتت، بهتر از زر است
مهرت، از دل کِی برون کنم/ بَرگو، بی مهرِ تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به ‌پاست
نورِ ایزدی، همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون، شد پیشه‌ام/ دور از تو نیست، اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد، خاک ایران ما
ایران، ای خرّم بهشت من/ روشن از تو، سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت، در دل نپرورم
از آب و خاک و مهرِ تو، سرشته شد گِلم
مهر، اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام/ دور از تو نیست، اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد، خاک ایران ما : حسین گل‌گلاب
 
اجرای اولیه ی این اثر ملی نایاب است. اجرای دیگر، مربوط به سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۲ در برنامه ی گلهاست که غلامحسین بنان این سرود را خواند. در سال ۱۳۵۰ نیز اُپرای راديویی این سرود با همکاري ارکستر بزرگ راديو تلويزيون ملی ايران با رهبری فرهاد فخرالدینی و خوانندگی اسفندیار قره‌باغی انجام گرفت. دو اجرای دیگر از این اثر نیز یکی با صدای حسین سرشار و دیگری با صدای رشید وطن‌دوست موجود است. در شصتمین سالگرد ساخت این سرود در مهرماه ۱۳۸۳ ارکستر ملی ایران آن را در تالار وحدت اجرا کرد که تمامی ۷۰۰ نفر جمعیت حاضر در سالن آن را همنوا خواندند : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
 
در اجرای اول، این سرود به شکل کُر خوانده شد ولی بعد از آن غلامحسین بنان و اسفندیار قره‌باغی آن را به شکل تک‌خوانی نیز اجرا کردند. از آن زمان تا کنون به دلیل محبوبیت فراوان، خوانندگان و گروه‌های موسیقی متعددی این سرود را اجرا کرده‌اند
http://www.youtube.com/watch?v=1qnk8Ywo2xE
ای ایران - اجرا : غلامحسین بنان
http://www.youtube.com/watch?v=6AkNeAvw6n0
ای ایران - اجرا : ارکستر ملی ایران
http://www.youtube.com/watch?v=2PscOKdxcps
 
ای خطهٔ ایران مهین‌، ای وطن من/ ای گشته به مهر تو عجین‌، جان و تن من
ای عاصمهٔ دنیی آباد‌، که شد باز/ آشفته کنارت‌، چو دل پر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست/ ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای/ بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
تا هست کنار تو‌، پر از لشکر دشمن/ هرگز نشود خالی‌، از دل محن من
از رنج تو لاغر شده‌ام چونان‌، کز من/ تا بر نشود ناله‌، نبینی بدن من
دردا و دریغا‌، که چنان گشتی بی‌برگ/ کز بافتهء خویش‌، نداری کفن من
بسیار سخن گفتم‌، در تعزیت تو/ آوخ‌، که نگریاند کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق/ کز خون من‌، آغشته شود پیرهن من
و امروز همی‌گویم با محنت بسیار/ دردا و دریغا وطن من‌، وطن من : ملک‌الشعرای بهار
 
من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم...
درین دیار غریب ای دل ، نشان ره ز چه کس پرسم؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم...
غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران ، به بوی خاک تو مهمانم : نادر نادرپور
 
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم/ تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را ای کهن پير جاويد برنا/ تو را دوست دارم، اگر دوست دارم
تو را ای گرانمايه، ديرينه ايران/ تو را ای گرامی گهر دوست دارم
تو را، ای کهن زاد بوم بزرگان/ بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من/ هم انديشه‌ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ/ وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ/ بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب/ نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم
گمان‌های تو چون يقين می‌ستايم/ عيان‌های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم/ هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت/ که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر/ ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند/ من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست/ مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود/ من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد/ ازينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته ست/ از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت/ نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصا/ که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد/ من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت/ فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت/ چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر/ هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب/ همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل/ همه بوم و بر ، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه‌ات را/ که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را/ چنان‌چون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار/ از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام/ و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودان ياد مردان، که بودند/ بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را/ به پاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت/ در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشی که جاويد/ کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد/ که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری/ که جان را کند شعله‌ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی/ همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت/ که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز/ که شيرين‌ترش از شکر دوست دارم : مهدی اخوان ثالث

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم - اجرا : فرهاد مهراد
http://www.youtube.com/watch?v=mQBDo48tqCE
 
ايران، اي سراي اميد/ بر بامت، سپيده دميد
بنگر كزين ره پر خون/ خورشيدي خجسته رسيد
اگر چه دل ‌ها پر خون است/ شكوه شادي افزون است
سپيده ی ما گلگون است/ واي گلگون است
كه دست دشمن، در خون است
اي ايران، غمت مرساد/ جاويدان، شكوه تو باد
راه ما، راه حق، راه بهروزي است/ اتحاد، اتحاد، رمز پيروزي است
صلح و آزادي/ جاودانه، در همه جهان، خوش باد
يادگار خون عاشقان، اي بهار
اي بهار تازه جاودان/ در اين چمن، شكفته باد : هوشنگ ابتهاج
 
ایران، ای سرای امید - اجرا : محمدرضا شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=5moII0GZ2tQ
http://www.youtube.com/watch?v=u7GCypVgQyk
 
دوباره، می‌سازمت وطن/ اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم/ اگر چه با استخوان خویش
دوباره، می بویم از تو گُل/ به میل نسل جوان تو
دوباره، می شویم از تو خون/ به سیل اشک روان خویش
دوباره، یک روز آشنا/ سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم/ ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام/ به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم، قلب اهرمن/ ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را/ دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه/ به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز/ مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز می کنم/ کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق/ بدان روش، ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل/ چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی/ بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی/ ز گرمی دمان خویش
دوباره، می بخشی ام توان/ اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره، می سازمت به جان/ اگر چه بیش از توان خویش : سیمین بهبهانی
 
دوباره می‌سازمت وطن - اجرا : داریوش‌
 http://www.youtube.com/watch?v=ff8HXElRIQs

در روح و جان من ، می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیارزد
ای ایران ایران ، دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من ، تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشن گر دنیای من به جهان ، تو بمان
سبزی سر چمن ، سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام ، به هستی تو بسته
در روح و جان من ، می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیارزد : تورج نگهبان
 
ای ایران ایران - اجرا : محمد نوری
http://www.youtube.com/watch?v=CO_RV3Pcy6g
 
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها كرده‌ایم، چه سفرها كرده‌ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله‌ها
چه خطرها كرده‌ایم، چه خطرها كرده‌ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود
خون دل‌ها خورده‌ایم، خون دل‌ها خورده‌ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده‌ایم، رنج دوران برده‌ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن
چه سفرها كرده‌ایم، چه سفرها كرده‌ایم
ما برای نوشیدن شورابه‌های كویر
چه خطرها كرده‌ایم، چه خطرها كرده‌ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاك
خون دل‌ها خورده‌ایم، خون دل‌ها خورده‌ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك
رنج دوران برده‌ایم، رنج دوران برده‌ایم : نادر ابراهیمی
 
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود - اجرا : محمد نوری
http://www.youtube.com/watch?v=3Ejv9Nu-_Qo
 
ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟
با من چه می‌کنی که به خونِ جگر/ زینگونه بی‌شکیب و قرارم ترا
چون ماهواره‌ای که به گِردِ زمین/ گردان بوَد، به گِردِ مدارم ترا
زان سان که دشمنان ترا دشمنم/ از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا
با آنکه از کنار تو‌ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو/ رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا
چون بلبلی که جانب گُل می‌پرد/ با یادِ گل به گشت و گذارم ترا
تا سردهم سرودِ سرافرازیت/ شعر و سرود و شور و شرارم ترا
چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد/ رنگین چو دانه‌های انارم ترا
آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی/ چون میوۀ رسیده به بارم ترا
با آنکه ره به خِطّۀ دیگر بَرَد/ شادم که سرنشینِ قطارم ترا
دشمن اگر به سلسله بندد مرا/ باکم نه زانکه سلسله دارم ترا
بذر کویر و طعمۀ طوفان شود/ گر دانه‌ها به خاک نکارم ترا
تا خطّ و رسم و نقش و نگارِ منی/ بر لوحِ جان، به نقش و نگارم ترا
تا دست من به دامن مِهرت رسد/ هرگز زمِهر، دست ندارم ترا
با سال‌های سردِ زمستانی‌ام/ چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا
روزی که سربلندی‌ات از رَه رسد
بر خاک ِ راه، آینه دارم ترا : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
دوستان و دود ما ن را دوست دارم/ جاودا ن ، آزاد گا ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم/ من در آ نجا بس مکا ن را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاو ند/ ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند
از ارا ک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زنیشابور وقوچان تاانارستا ن ساوه/ وز ره پرپيچ وخم روی کتل سوی گناوه
از بر دروازه ی قرآن شیر ا ز/ تا به دزفول و سنند ج تا به اهواز
از کران  لنگه ، تا قلب  لرستان/ یا ز تهران تا به  ساری ، تا گلستا ن
از مغا ن  و گنبد و از دشت میشا ن/ تا میا ن کو چه ‌های تنگ  کا شا ن
از شمیرا ن ، تا به  چا رباغ سپا ها ن/ از میا نه ،  تا  درون  باغ  ما ها ن
از جوار جنگل نور، خط سا‌حل در شمال/ تا به قلهک، باغچه ‌های کوی یخچال
همره کوچ عشایر ، از طریق چارمحال/ تا ابرقو در کنار و زیر آن سرو کهنسال 
از ره میدان شوش تا زادگاه شیخ رازی/شهر ری، یعنی همان منزلگه دانای ماضی
یا زگوشه گوشه های باغ انگوری اوشان/تا به زیرشاخه ‌ی زیتون، مسیر را ه لوشان
یا که از توس ، سوی فردوس  تا گنا با د/ تا به آ بادا ن ، کنا ر نخل ‌های احمد آباد
از سمنگا ن تا کناره ، راه چا لو س/ از ورای صخره ها وجلگه ‌ها ی سبز زاگروس
تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جها ن را دوست دارم/ من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم: دكتر منوچهر سعادت نوري

هنوز مهر تو در قلب ماست ای ایران/ هنوز هم دل ما حق نماست ای ایران
میان خون من و خاک توست پیوندی/ که تا به صبح قیامت بجاست ای ایران
شمیم عطر شهیدان سرفراز وطن/ گواه صحت این مدعاست ای ایران
به لطف کیش اهورایی تمدن ساز/ هنوز خاک وطن کیمیاست ای ایران
هنوز خاک فرح زای مهر پرور تو/ به چشم جان همه توتیاست ای ایران
هنوز در دل گهواره‌ها فریدون هست/ هنوز خشم فرانک رواست ای ایران
هنوز پهلوی سهراب می‌ درد رستم/ که قتل افسر دشمن سزاست ای ایران
صبور باید و آگه به روز سختی‌ها/ که گاه نوبت رنج و بلاست ای ایران
عصای علم بباید که بشکند جادو/ جواب مار، گهی اژدهاست ای ایران
ز کارنامه‌ی ننگین زور و زر اکنون/ زمین عشق سرای بلاست ای ایران
به یاد قصه‌ی خونرنگ عشق و آزادی/ به غم نشسته دل کوچه‌هاست ای ایران
به خون پاک شهیدان ملک جم سوگند/ که روز جوشش ایمان ماست ای ایران
دل است ودیده‌ی «امید» و صبح رستاخیز
و مرگ و ظلم که حکم خداست ای ایران : مصطفی بادکوبه ای

مژدگانی می رسد از چشمه ساران/ برای شوره زاران
قطره قطره می چکد در گوش گلها/ ترنم های باران
ای بیقراران، آیینه داران/ گُل می کند آیینه ی صبح فروزان
از شب چشم انتظاران
ای جاودان ایران من ایران من ایران من ایران من
کشور گل، بهار سرو و سنبل
صد کاروان گل می رسد منزل به منزل
خرامان و خرامان/ تا پیش پای عاشقان دامن فشاند
گلستان در گلستان/ از مشرق جان، خورشید ایمان
گل کرده در چشم جهان صبح درخشان/ جان فدای نام ایران
ای جاودان ایران من ایران من ایران من ایران من : ناشناس

ای جاودان ایران من ایران من - اجرا : علیرضا افتخاری
http://tarane1400.blogfa.com/

ترا روزی رها ، از ظلمت و بیداد ، می خواهم
لبت را وا به خنده ، مردمت را شاد،  می خواهم
ترا بر قله های بیستون_ سبز_ آزادی
نماد کوشش عاشق ترین فرهاد می خواهم
ترا با قلبی از جنس گل آلاله ی دشتی
تنت را باغ سرو و سبزه و شمشاد می خواهم
دو دستت را پر از احساس ناب رویش امید
تمام غصه هایت را به دوش باد می خواهم
ترا ای خانه ی تاریخی قومی سراسر مهر
نه تاریک و نه بی رونق، ترا آباد می خواهم
ترا خاموش نه، خسته و زخمی نمی خواهم
که دائم در خروش و جنبش و فریاد می خواهم
ترا از ابتدای یک خلیج بی نهایت پاک
و تا آنجا که تیر آرش ات افتاد می خواهم
برای پر کشیدن تا دل یک آسمان لبخند
ترا ایران جاویدان من ، آزاد می خواهم : آناهیتا ترکمان

ایران جاویدان من - اجرا : آناهیتا ترکمان
http://www.youtube.com/watch?v=aiIHgSFprbo

ای وطن، ای ایران

ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
 در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
 در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
 ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
 ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
 عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
 وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
 ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری
چون اسیران جامه ی رنگینه  داری
 ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

 دكتر منوچهر سعادت نوري

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

"از در درآمدي" : در موسیقی و زنجیری از سروده های طنز و نغز

 
١ - در موسیقی
 

ترانه ی "از در درآمدى" : برگرفته از ویکی صدا - مرجع آزاد موسیقی پارسی
http://www.youtube.com/watch?v=u4Vp76YIEWc
ترانه ی "از در درآمدى" : ساز و آواز چهارگاه / مشکاتیان / شجریان : آلبوم دستان
http://www.youtube.com/watch?v=iYh1AXLPSp4
 
٢ - در سروده های طنز
 
"از در درآمدى و من از خود به در شدم"
از ديدنت، به جان تو، كلى پكر شدم!
باز آمدى كه ناله برآرى ز دخل و خرج
از دست شكوه‏هاى تو، من خون جگر شدم!
مى‏گفت روز پيش، "حسن" با پدر كه: من
مغبون ز گفته‏هاى شما، اى پدر، شدم!
من اهل ازدواج نبودم ز ابتدا
خواندى به گوشم آن‏قدر آخر كه خر شدم!
من خانه‏اى مصادره‏اى داشتم، دريغ!
صاحب زمين بيامد و من دربدر شدم
گفتم: به قرض، تر نشود شصت پاى من
در منجلاب قرض، فرو تا كمر شدم!
شد با ظهور "نظم نوين" وضع من خراب
بد بود حال و روزم و از بد، بتر شدم!
 دنيا به مثل دوره عصر حجر شده است،
يا بنده مثل آدم عصر حجر شدم!
بر من مگير اگر پس از اين شعر آبدار
چون استكان كنار سماور، دمر شدم
علی قره خانی
وقتی تو ز در درآمدی در دل من/ تابید چراغِ ایزدی در دل من
انگار بهار آمد و یکباره شکفت/ یک دسته گُلِ محمّدی در دل من
دلبر تاشماتاوا
 
«از در درآمدی و...» غزل در برت گرفت
«از خود به در شدم» که زمین بر سرت گرفت
دریا شد از تلاطم امواج تو جهان
پیچید در هوای تو تا پیکرت گرفت
مثل صدف که منحنی موج را شناخت
پیراهن تو غوص زد و گوهرت گرفت
گامت خیال داشت که بگریزد از زمان
هر ثانیه کش آمد و محکمترت گرفت
چرخی زدی و دامن بیچاره گیج شد
اول رهات کرد ...ولی آخرت گرفت!
پروانه ای شدی و غزل رود رنگ شد
گل داد واژه واژه و دور و برت گرفت
گفتی سلام و شاعر مست از نگاه تو
جامی دوباره از لب خنیاگرت گرفت
لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت!
هرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید سپاه ساخت و سرتاسرت گرفت
باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس کشورت گرفت
آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت!
تاریک شد فضا و کسی جز خودم ندید
همراه من زمین و زمان در برت گرفت
سیامک بهرام پرور
 
٣ - در سروده های نغز

از در درآمدی و من از خود ، به درشدم
گویی کز این جهان ، به جهان دگر شدم
گوشم به راه ، تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر ، بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم ، اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم ، به جان رسید و به عیوق ، برشدم
گفتم ببینمش ، مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد ، قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم ، و چندی به سر شدم
تا رفتن اش ، ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر ، همه سمع و بصر شدم
من چشم از او ، چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر ، به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو ، یک روز و یک زمان
مجموع ، اگر نشستم و خرسند ، اگر شدم
او را خود التفات ، نبودش به صید من
من خویشتن ، اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی ، چه زرد کرد
اکسیر عشق ، بر مس ام افتاد و زر شدم : سعدی
جانا بیار باده ، که ایام می‌رود
تلخی غم ، به لذت آن جام می‌رود
جامی که عقل و روح ، حریف و جلیس اوست
نی نفس کوردل ، که سوی دام می‌رود
با جام آتشین ، چو تو از در درآمدی
وسواس و غم ، چو دود ، سوی بام می‌رود
گر بر سرت گل ست ، مشویش شتاب کن
بر آب و گل بساز ، که هنگام می‌رود
آن چیز را بجوش ، که او هوش می‌برد
وان خام را بپز ، که سخن خام می‌رود
زان باده داده‌ای تو به خورشید و ماه و چرخ
هر یک بدان نشاط ، چنین رام می‌رود
آرام بخش جان را ، زان می که از تفش
صبر و قرار و توبه و آرام ، می‌رود
چون بوی وی رسد به خماران ، بود چنانک
آن مادر رحیم ، بر ایتام می‌رود
خاموش ، و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش ، به باده ی بدنام می‌رود : مولوی
دیدم به خواب دوش ، که ماهی برآمدی
کز عکس روی او ، شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ای کاش هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی : حافظ

ثواب من همه شد عین رو سیاهی من
که خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی
که در گدایی او بود پادشاهی من
به جرم بی‌گنهی کشتی‌ام خوشا روزی
که غمزهٔ تو درآید به عذرخواهی من
توان شناخت که من دردمند عشق توام
نه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من
ز کشتگان غمت چون گواه می‌طلبند
گواه من نبود غیر بی‌گواهی من
به غیر تیغ پناهم نماند و می‌پرسم
که رحم در دلت آید ز بی‌پناهی من
سحر به کشتنم از در درآمدی سرمست
مگو نداشت اثر آه صبحگاهی من
نریخت تا به زمین خون پاک بازان را
به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من
سزد فروغی اگر کج کلاه من گوید
که فتنه راست شد از فر کج کلاهی من : فروغی بسطامی
 
من در گذار_ راه تو بودم به گوشه ای
صبح_ پگاه بود و تو ، از در درآمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای
گفتی خوشا ، میان عزیزان سر آمدی
بس روز و شب که آتش عشقت به جان دمید
من باخیال روی تو آن گوشه  ، بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست ، پر امید
از بهر بوسه های دگر ، لب  به انتظار
دكتر منوچهر سعادت نوري

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

نوید‌ها و سروده‌ها




نسیم باد صبا ، دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم ، رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی ، دهیم جامه ی چاک
بدین نوید ، که باد سحرگهی آورد... : حافظ شیرازی
 
 
جوینده را نویدی ، خواهنده را امیدی
درمانده را نجاتی ، درویش را نوائی... : فرخی سیستانی
 
 
بیایید، ای کبوترهای دلخواه/ بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید، از فراز بام و ناگاه/ به گرد من، فرود آیید چون برف
سحرگاهان، که این مرغ طلایی/ فشاند، پر ز روی برج خاور
ببینم تان، به قصد خودنمایی/ کشیده، سر ز پشت شیشهٔ در
فرو خوانده، سرود بی‌گناهی/ کشیده، عاشقانه بر زمین دم
به گوشم، با نسیم صبحگاهی/ نوید عشق آید، زآن ترنم... : ملک‌الشعرای بهار
 
 
خوش آن رمزی، که عشقی را نوید است
خوش آن دل، کاندران نور امید است... : پروین اعتصامی
 
 
از زندگانیم گله دارد، جوانیم/ شرمنده ی جوانی، از این زندگانیم...
پروای پنج روز جهان کی کنم، که عشق/ داده، نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم، به چاه بیابان غم اسیر/ وز دور، مژده ی جرس کاروانیم...: شهریار
 
 
آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست
با چهره های سوخته ، در نور آفتاب
چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب
چشمان، پر از نوید فرح بخش انقلاب
پتک گران به دست، و دهان ها پر از خروش
فریادشان، گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق، خوشه های خشم
افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه... : نادر نادرپور
 
 
تو بالنده ی از سپهر بلندی، تو مهری، تو ماهی
تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه ی نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تونوری، تو شعری، تو شوری، تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، توجانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گل های سرخ و سپیدی... : حمید مصدق
 
 
بندم خود اگر چه بر پای نیست، سوز سرود اسیران با من است
وامیدی خود برهائیم ار نیست، دستی هست
که اشک از چشمانم می سترد
و نویدی خود اگر نیست، تسلائی هست
چرا که مرا میراث محنت روزگاران، تنها تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را، به جانب کفه ی فردا خم می کند: احمد شاملو
 
 
وه چه بیگناه گذشتی، نه کلامی، نه سلامی
نه نگاهی به نویدی، نه امیدی به پیامی
رفتی آن گونه، که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی، یا که خیال است، از این هر دو کدامی؟... : دکتر شفیعی کدکنی
 
 
من و تو ، با هزاران دگر، این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا ، با همه شادی و بهروزی
عزیزم ، کار دنیا رو به آبادی ست
امروز، نوید روز آزادی ست : هوشنگ ابتهاج

 
بر سر منبر، وطن‌پرست شدی سخت/ گفتی انیران امیر تا کی و تا چند؟
چهره‌ی ملی، به‌جای ماندی و تبعید/ هاله‌ی استوره، گرد چهره‌ات افکند
در پس هر ذهن نیز، مهدی موعود/ داشت حضور، و نوید مرد ظفرمند
خود تو گواهی چه نقش‌ها که نُمودی/ تا که نشستی چنین به حیله بر اورند
همچو سخنگوی خلق، چهره نمودی/ مکر تو یک خلق را، به دام تو افکند
لاف زدی، از حقوق مردم آزاد/ وینکه بَسَنده کنی به موعظه و پند...
کیستی ای پیرِ گورزاد، که خواهی/ با دو سه فیضیّه، روضه خوان ِ دَد و دَند
چوب نهی، لای چرخ پویه‌ی تاریخ/ با رَجَز و سِحر و یاوه‌های زبان بند
هیچ، نه در نیم جمله ‌های تو ربطی/ هیچ، نه در بین خُطبه‌های تو پیوند
ننگ، که جز اُقتُلو به جمله ندانی/ از خبر و فعل و مبتدا و پساوند...
مردم ایران، به بار گاه جماران/ پایه نمانند و سایه بان و سُتاوند
دیدی هر آنچت سروده بودم آن شد/ بارهمان گونه هست حال و فرایند
«دیر نپاید، چُنین شبان نفس گیر/ زود زند، صبح انقلاب شکرخند
وز وزش خشم خلق، باز ببینیم/ کز افق این ابرهای تیره پراکند»... : نعمت آزرم
 
 
دریغ من همه از لکه‌ی سرخی است، خالکوب سینه‌ی تاریخ
که نوید آور آشتی‌ می ‌‌توانست بود و نبود
دریغ من همه از بلوغ حنجره‌هایی‌ است که فرو خفت در تف خفقان
و از بلاغت آواز قناری، نغمه‌یی نسرود
دریغ من همه، باری ز هرزه رفتن رویای‌ نسل هاست که تلخه‌ی خواب را
ز چشمان انتظار فرصت شستن نیافتند در آبشاران نور سپیده
وگر نه‌، کدام ره پویان_ سخت لاخ_ قله‌ی عشق
آسان زجان و جهان_ خویش مایه بر ننهند
تا جلوه گاه_ تابش باشد صیقلای قلب‌شان، در مقابل فر_ آفتاب؟
آه، چون ژرف بنگری، در پشت پرده‌های اساطیر، اسراری است
و هراس من، همه این که ز دیر باز و هنوز، در پس دیوارهای دسیسه
از آوار آرزو تلنباری است : جهانگیر صداقت فر
 
 
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبربرید
آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او
گویی، که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم ازاو ، و سکوت_مداوم اش
آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک، که ازگو‌نه ‌هاچکید
یا حالت_خراب و پریشان_ما ، به دید
گو‌یند اگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد
اما ، ز آدم ست که آدم ، توان رسید
دانیم ، که روزگار بگردد به کام_ما
رنگ_شفق ، زبرهه ی خوش می دهد نوید
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

خروش ها و ترانه ها و سروده ها

 

١ - خروش در زنجیر برخی از ترانه ها
 
خروش ایران
http://www.youtube.com/watch?v=S961Y5e9gX0
خروش فردوسی
http://www.youtube.com/watch?v=kBOWVHLWYHo
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود...عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
اجرا:  محمدرضا شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=vQ3Ey9PYAp4  
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
اجرا: همایون شجریان و همنوازان حصار
http://www.youtube.com/watch?v=cB8v140ckeY 
گر یکی از عشق برآرد خروش
http://www.youtube.com/watch?v=4VoS7_1-ug8
خروش خشم
http://www.youtube.com/watch?v=ub866g_gOGI

٢ - خروش در زنجیر برخی از سروده های کهن


 از آن چـرم کاهنگـران پشت پـای/ بپـوشنـد هنگـام زخــم درای
همان کاوه آن بـر سر نیـزه کـرد/ همان گه ز بازار برخاست گـرد
خروشان همی رفت نیزه به دست/ که ای نامداران یـزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند/ سر از بند ضحاک بیرون کند : فردوسی توسی


 دارد درویش نوش دیگر/ و اندر سر و چشم هوش دیگر 
در وقت سماع صوفیان را/ از عرش رسد خروش دیگر... : مولوی


 گر یکی از عشق برآرد خروش/ بر سر آتش نه غریب ست جوش 
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق/ دامن عفوش به گنه بربپوش 
بوی گل آورد نسیم صبا/ بلبل بی‌دل ننشیند خموش 
مطرب اگر پرده از این ره زند/ بازنیایند حریفان به هوش 
ساقی اگر باده از این خم دهد/ خرقه صوفی ببرد می فروش...
سعدی اگر خاک شود همچنان/ ناله زاریدنش آید به گوش 
هر که دلی دارد از انفاس او/ می‌شنود تا به قیامت خروش : سعدی  
 
پس آگاهی آمد سوی نیم روز
به نزدیک سالار گیتی فروز
که از شهر ایران برآمد خروش
ز مرگ سیاوش جهان شد بجوش... : فردوسی توسی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود... : مولوی

 در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه آرام و خموش
ناگه كه يكي كوزه برآوردخروش
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش : خيام


 بذکرش هرچه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است... : سعدی


 بیا و کشتی ما در شط_ شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز : حافظ
 
 ز کوس و تبیره برآمد خروش
جهان شد پر از رامش و نای و نوش...: اسدی توسی
 
دل چو ز درد_ درد_ تو مست و خراب می شود
عمر وداع می کند عقل خروش می زند... : عطار
 
تا شیر در میان بیابان کند خروش
تامرغ در میان درختان کند صفیر... : منوچهری
 
خروش و جوش تو ازبهر بود و نابود است
که از سرود گروهی ست شورش و غوغا : خاقانی

دوش رفتم به کوی باده فروش/ ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسی نغز دیدم و روشن/ میر آن بزم پیر باده فروش
چاکران ایستاده صف در صف/ باده خوران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و می‌کشان گردش/ پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش
سینه بی‌کینه و درون صافی/ دل پر از گفتگو و لب خاموش...
به ادب پیش رفتم و گفتم/ ای تو را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند و حاجتمند/ درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت/ ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
تو کجا ما کجا که از شرمت/ دختر رز نشسته برقع‌پوش
گفتمش سوخت جانم، آبی ده/ و آتش من فرونشان از جوش
دوش می‌سوختم از این آتش/ آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر/ ستدم گفت هان زیاده منوش
جرعه‌ای درکشیدم و گشتم/ فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم/ مابقی را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملکوت/ این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لااله الاهو... : هاتف اصفهانی

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی! ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند...
ای مادر سر سپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
بگرای چو اژدهای گرزه/ بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی‌ مماثل/ معجونی ساز بی ‌همانند
از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند : ملک‌الشعرای بهار

 
٣
- خروش در زنجیر برخی از سروده های این زمانه

در خروش آیم ، چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا
گر چه در کارم چو انجم ، عقده ها باشد رهی
چهره ی بگشاده ای ، چون صبحدم باشد مرا : رهی معیری

در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را، ربوده ای
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب، گشوده ای
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران، ربوده ای
یادش ، همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان، ربوده ای
تنها ، سروش اوست، که در گوش هوش ماست : نادر نادرپور

من آنچه از آتش ، به خاطرم باقی است
فروغ_ مشعل_ همواره تاب_ زرتشت است
شراب_ روشن_ خورشید و گونه ی_ ساقی است
سرود_ حافظ و جوش_ درون_ مولانا ست
خروش_ فردوسی است... : فریدون مشیری
 
بشنو ای جلاد
می خروشد حشم ، در شیپور
می کوبد غضب ، بر طبل
هر طرف ، سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود ، طوفان... : هوشنگ ابتهاج

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی
 
یک سبد گل در کویر ِ لوت ِ دین / بهر ِ ماهی مشت آبی بر زمین
دختران در پیله عصر حجر / همچنان در لاک خود هستند در
غنچه های نو جوان ِ تازه پا / سرد از آواز و خروش و مدعا
بی ترنم برگ ِ سبز ارغوان / بی هیاهو مرغک ِ آواز خوان
سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار / ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار...
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت/ همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

شیخ قبا پوش ، به من گفت ، دوش
از چه چنین آمده ای در خروش
تا ببری سر به سلامت ، برو
ساکت و آرام به کنجی ، خموش
گفتمش ، ای خواجه ی عاقل ، بدان
چشمه ی عشق است درونم به جوش
سر ، که نه در راه عقیده بود
بار گرانی است ، کشیدن به دوش : محمد رضا عالی پیام
 
شیخ ِ تبهکار غلط کرد، دوش
گفت به شاعر که : « ازین پس خموش»
کیست چنین جاهل نابُرده رنج
تاجرک ِ غاصبکِ دین فروش؟
تا به نهیب ِ قلمی گُربه سان
راست فرستمش به سوراخِ موش
شیخ ِ تُنُک مایه چه داند که شعر
می شکُفد از بُن ِ فرهنگ و هوش؟
او چه شناسد که دلِ شاعران
چون خُم می از چه درآید به جوش؟
جهل، چه داند که در این سینه ها
کیست که چون رعد برآرد خروش؟
او چه شنیده ست جز آوای وحش
در همه عمری که بُریده ست گوش؟... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
٤ - خروش ها ی یک سراینده
(همین نگارنده)

شعر، رود جاری اندیشه است
راحت روح و روان را، ریشه است
ساحت صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه از هنر، از بینش است
پنجره بر کوچه آسایش است
چشمه ای از، زایش و از رویش است
شعر یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش بحر عشق...
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آثار هستی، ناظر است

***
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را ، افکند هرجای شهر
 کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
 بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر
 هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر
 یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
 عهد نیک و خرمی را ، آورد یکسر پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
 سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر
 یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

خروش : در زنجیر برخی از سروده های این زمانه

 
در خروش آیم ، چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا
گر چه در کارم چو انجم ، عقده ها باشد رهی
چهره ی بگشاده ای ، چون صبحدم باشد مرا : رهی معیری
 
گر خدا بودم ، ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه ی خورشید را در کوره ی ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم ، می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ی شبها ، جدا سازند
نیم شب ، در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه ی خشم خروشانم ، جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام ، بعد از هزاران سال خاموشی
کوه ها را در دهان باز دریا ها ، فرو می ریخت
می گشودم بند ، از پای هزاران اختر تب دار
می فشاندم خون آتش ، در رگ خاموش جنگل ها
می دریدم پرده های دود را ، تا د رخروش باد
دختر آتش برقصد ، مست در آغوش جنگل ها... : فروغ فرخزاد
 
در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را، ربوده ای
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب، گشوده ای
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران، ربوده ای
یادش ، همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان، ربوده ای
تنها ، سروش اوست، که در گوش هوش ماست : نادر نادرپور

و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی
که دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند، دیاری نا آشنا را راه می پرسید
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت... : احمد شاملو

در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان ، بی خروش و بی فغان
خشمناکان ، بی فغان و بی خروش
آه ها ، در سینه ها گم کرده راه
مرغکان ، سرشان به زیر بال ها
در سکوت جاودان ، مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آب ها ، از آسیا افتاد ه است... : مهدی اخوان ثالث

من آنچه از آتش ، به خاطرم باقی است
فروغ_ مشعل_ همواره تاب_ زرتشت است
شراب_ روشن_ خورشید و گونه ی_ ساقی است
سرود_ حافظ و جوش_ درون_ مولانا ست
خروش_ فردوسی است... : فریدون مشیری

بهار بوی خزان میدهد، جوانه کجاست؟
ز بلبلان غزل آفرین، نشانه کجاست؟
نگین سبز بر انگشت شاخه ها ندمید
صفای باغ چه شد، سبزه ی جوانه کجاست؟
چراغ پنجره خاموش، شهر غرق سکوت
خروش صبحدم و نغمه ی شبانه کجاست؟
نمی چکد ز لب نغمه خوان، نوای غزل
سرود عشق چه شد، لذت ترانه کجاست؟
خدای را چه شد آن وجد و حال شعرآموز؟
خروش اهل ادب، بزم شاعرانه کجاست؟... : مهدی سهیلی
 
هان ای بهار خسته ، که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ، ای مسافر گم کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه ، بازگرد
اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ، که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان، جوانه نیست... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

بشنو ای جلاد
می خروشد حشم ، در شیپور
می کوبد غضب ، بر طبل
هر طرف ، سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود ، طوفان... : هوشنگ ابتهاج

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی
 
یک سبد گل در کویر ِ لوت ِ دین / بهر ِ ماهی مشت آبی بر زمین
دختران در پیله عصر حجر / همچنان در لاک خود هستند در
غنچه های نو جوان ِ تازه پا / سرد از آواز و خروش و مدعا
بی ترنم برگ ِ سبز ارغوان / بی هیاهو مرغک ِ آواز خوان
سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار / ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند / مانده تا تکرار گردد ، این روند
خطبه خوانان چوب ِ تر برداشته / چون رئیس منتخب ، گل کاشته
نغمه ِ هشدار ها ، بر او بلند / تا نگوید نرخ آزادی است ، چند
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت/ همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

شیخ قبا پوش ، به من گفت ، دوش
از چه چنین آمده ای در خروش
تا ببری سر به سلامت ، برو
ساکت و آرام به کنجی ، خموش
گفتمش ، ای خواجه ی عاقل ، بدان
چشمه ی عشق است درونم به جوش
سر ، که نه در راه عقیده بود
بار گرانی است ، کشیدن به دوش : محمد رضا عالی پیام

شیخ ِ تبهکار غلط کرد، دوش
گفت به شاعر که : « ازین پس خموش»
کیست چنین جاهل نابُرده رنج
تاجرک ِ غاصبکِ دین فروش؟
تا به نهیب ِ قلمی گُربه سان
راست فرستمش به سوراخِ موش
شیخ ِ تُنُک مایه چه داند که شعر
می شکُفد از بُن ِ فرهنگ و هوش؟
او چه شناسد که دلِ شاعران
چون خُم می از چه درآید به جوش؟
جهل، چه داند که در این سینه ها
کیست که چون رعد برآرد خروش؟
او چه شنیده ست جز آوای وحش
در همه عمری که بُریده ست گوش؟
شعر چه داند ز چه یابد وجود
شیخ ، که جز هیچ ندارد به دوش؟
شاعر ، آزاده ترین مردم است
دل نسپرده ست مگر با سروش
زاد ِ ره اوست همه شوق و شور
بستهء عشق ست همه آرزوش
شیخ ، ولی کیست ؟ یکی بد نهاد
راهزنی ، چاه کنی ، سخت کوش
سکّه ی قلب است به بازار جهل
تیغِ تباهی ست به چنگِ وحوش
پیسی و پَستی ست از او سایه ور
دهشت و شومی ست از او خرقه پوش
تالی حجاج و قُتیبهَ ست و سَعد
تاخته بر مملکت ِ داریوش
باش که تا بر کف سنگ اسیا
دور زمان نرم کند آن سُروش : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهروغضب را ، ا فکند هرجای شهر

کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر

بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر

هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر

یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر

عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر پد ید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر

سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر

یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

خروش های یک سراینده

 
١
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهروغضب را ، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر
هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر پد ید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر
 
٢
نفرین برآن صدا ،  و برآن با نگ و آن نهیب
وان باد_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغوش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که  آن خواب  را  ربود
 
٣
آن آبشار_ سربی والای پر خروش
آن شاهکارجنبش و غوغا و شور و جوش
چون نبض آسمان خدا بردل زمین
آن نبض پر طپش ، که نشد لحظه ‌ای خموش
رنگین کمانه‌اش شده چون زیور سپهر
برجشن با شکوه فلک ، یا ر_ سا قد وش
بنگر به پیچ و تاب ‌تن رشته های ‌آب
رقصی که ماهرانه زسربرده عقل وهوش
هرقطر‌ه ی زلال که ریزد زصخره ها
چون باده‌ای ست تحفه ی آن  پیر_می فروش
کنسرت_ آ بشار و نو‌ا های د لپذ یر
گو یی ، که صد ترانه و آوا و یک  سروش
سر داده ، آن سرود ‌ا مید و نشا ط را
تا بستری ز رود_  رها ، بر کشد به دوش
اینجا ، مهین قصیده ی راز طبیعت است
اینجا ، طنین_ موج رهائی رسد به گوش
 
٤
شعر، رود جاری اندیشه است
راحت روح و روان را، ریشه است
ساحت صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه از هنر، از بینش است
پنجره بر کوچه آسایش است
چشمه ای از، زایش و از رویش است
شعر یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش بحر عشق...
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آثار هستی، ناظر است
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

عصیان : در زنجیری از سروده های این زمانه




چشمان بیگناه تو چون لغزد/ بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمان ها را/ بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ، ستاره ها همه خاموشند/ اینجا ، فرشته ها همه گریانند
اینجا ، شکوفه های گل مریم/ بی قدرتر ز خار بیابانند
اینجا ، نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره ، نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری... : فروغ فرخزاد
 
چرا ز کوزه ی ماه امشب ، نمی برون نتراویدست؟
چرا نگاه خدا دیگر ، درین خرابه نکاویدست؟
ستارگان طلایی خشم ، چرا به باد فنا رفتند؟
پرندگان طلایی بال ، چرا به کام بلا رفتند؟
چرا درین شب بی فرجام ، ز هیچ سو نوزد بادی؟
چرا به گوش نیاویزد ، طنین وحشی فریادی؟
چرا به خاک نریزد نرم ، غبار سربی بارانی؟
چرا ز خواب نخیزد باز ، زمین به نعره ی طوفانی؟
زمین و من ، دو تب آلودیم ، پر از تشنج هذیان ها
نهفته در دل ما خاموش ، لهیب آتش عصیان ها
زمین و من ، دو غضبناکیم ، لب از خروش ، فروبسته
ز گیر و دار عبث ، رنجور ، ز پیچ و تاب عبث ، خسته... : نادر نادرپور
 
می تازی ، همزاد عصیان
به شکار ستاره ها ، رهسپاری
دستانت ، از درخشش تیر و کمان ، سرشار
اینجا ، که من هستم
آسمان ، خوشه ی کهکشان ، کی آویزد... : سهراب سپهری
 
با ناله های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ ، وحشی و جانفرساست
از لرزه های خسته ی این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست... : احمد شاملو
 
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشک بن های پلیدی رسته اند
مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست ، و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان ، یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست ... : مهدی اخوان ثالث
 
همه ، پرواز کنان ، آمده ام/ نرم ، زی بام_ جهان ، آمده ام
باده ، در جام سحر ریخته ام/ مست آن رطل گران آمده ام...
دشت خنیاگر خورشید سرود/ دشت را چنگ و چغان آمده ام
بوسه ، بر آتش عصیان زده ام/ دیده را ، شعله فشان آمده ام
یک جهان ، خشم کنان آمده است
صد جهان ، خشم کنان آمده ام : محمود مشرف آزاد تهرانی
 
همیشه می گفتم من و سکوت؟
محال است ، سکوت عین زوال است
سکوت یعنی مرگ...
کجایی ای انسان؟ عصاره ی عصیان
چگونه مسخ شدی؟
با سکوت خو کردی؟... : حمید مصدق
 
ای انفجار ، انفجار مقدس ، سر تا به پا عصیان ، باید درون دیگ بجوشیم
تو راست گفته ای ، او راست گفته است ، ما راست گفته ایم
افسوس ، ای راست گفته ها
آن کس که بهره مند از این راستی ست ، کیست؟
آن با فریب هم آغوش؟... : نصرت رحمانی
 
من ز عصیانی که در رگهای دستم می جهد ، پرسم
با سواری ، سینه ی او تشنه ی فریاد
با سواری ، پای او آزاد
در کدامین صبح آیا بشکنی دیوار این خاموش؟ فرخ تمیمی
 
تو ، بارانی ترین ابری ، که می گرید به باغ مزدک و زرتشت
تو ، عصیانی ترین خشمی ، که می جوشد ز جام و ساغر خیام
درین شب ها ، که گل از برگ و برگ از باد و باد از خویش می ترسد
و پنهان می کند ، هر چشمه ای سرو سرودش را
درین آفاق ظلمانی ، چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها ، که می خوانی : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
بشنو ای جلاد
می خروشد حشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود طوفان... : هوشنگ ابتهاج
 
ترانه ی عصیان : صدا - گیسو شاکری ، آهنگساز - شاپور باستان سیر ، سراینده - یاور استوار
http://www.youtube.com/watch?v=IX95AG6DvSY
 
ملتی ، شد دوباره هم پیمان
بهر_ سرکوب_ دشمن_ ایران
خسته ، از ظلم_ فتنه گران
حربه ی او , تمرد و عصیان
 
دكتر منوچهر سعادت نوری
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

رباعیات تغذیه (غذا، نوشیدنی، وعده های غذایی و ...)

رباعی "صبحانه"
از خواب_ سحر ، بر خیز
بنشین ، سر_ صبحانه
نانی , و  پنیری ، خور
گر هست ، در آن خانه!

رباعی "موز"
از "موز" ، اگر چه  راضی شده است
بشمردن آن، "رنج_ ریاضی" شده است
میمون شده و به "موز بازی" شده است
با خط_ جنون ، "خط_ موازی" شده است!
رباعی "زرشک"
تا به او گفتند ، از وصف_ فلان
خنده ای کرد و بگفتا ای زرشک
عادت او گشته ، گوید بی امان
پاسخ هر گفته را با ای زرشک!
رباعی "باده"
باده نمی چشی ، ز لب_ ساغر_ بلور
گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور
گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
رباعی "پسته"
ای خبره به کار_ باغداری
مشغول شدی به پسته کاری
فردا ، که چو پسته ها در آید
سرگرم شوی به پسته خواری!
رباعی "تخمه کدو و تخمه ژاپنی"
و تخمه بشکنی با یار جانی!
که شاید "بت شکن" خود را بخوانی؟
ز ژاپن چون ندیدی خیر، آنی
به "لندن" می روی تا می توانی؟
رباعی "کدو"
ای کدو ورد_ زبان دوستانی
سوژه ی شعرِ_ مولوی جانی
گاه سبز و گهی مسمایی
مثل_ آن میهن_ من : ایرانی

رباعی "گندم و جو"
بسا "گندم نمایان" ، "جو" فروشند
"ریا کار" و دروغین خرقه پوشند
 میفکن دل ، بر این گندم نمایان
که "مکارانه" در جوش وخروشند
رباعی "هلو"
ای که رخسارت ، بسا زیبا
چون ، هلویی ست پوست کنده
هم ، که شاداب است و بی همتا
هم ، که با عطری خوش آکنده

رباعی "سیب"
یاوه گویی زیر چند ین شاخ سیب
غیراز آن ، کاری و رفتاری نماند
 ثبت_میزان دم و بغض فضا
در توان_ هیچ ابزاری نماند!

رباعی "شیر و گوشت_شتر"
در شهر مشهد، شمال ایران
یک کنگره ی شتر گشودند
 از شیر شتر و گوشت_ حیوان
خوردند و بسی دعا نمودند!!!

رباعی "شلغم"
در زمستان، به شلغم آور روی
گر چه شلغم گران و بدنام است
 همه جا، یک خوراک_ شلغم جوی 
شلغم_ پخته بهتر از خام است

رباعی "زردچوبه"
زرد چوبه خاصیت دارد، عزیز
می نماید، بس غذا ها را لذیذ
 لیک، بنما احتیاط در مصرفش
در خوراکی ها، کمی از آن بریز!!!

رباعی "چای"
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
 چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانیست

رباعی "قلیان همراه_ چای_ دبش"
قلیان_ جوش_ جعفر و ناز_ پری رخان
"این هر دو در کشاکش دوران، کشیدنی ست"
همراه_ چای_ دبش و معطر، کنار یار
لب بوسه ای ز دلبر_ رعنا، چشیدنی ست!

رباعی "سیب زمینی"
سیب زمینی غذائیت دارد
گرچه بسیار خاصیت دارد
مصرفش چهار بار در هفته
اشتباه است و معصیت دارد!

رباعی " اعتصاب غذا "
بهر دفع_ ستم، دفاع از حق/ روش_ نیک، انتخاب باید کرد
 بهترین کار، اعتصاب غذاست/  از غذا، اجتناب باید کرد

رباعی غذاهای ضد سرطان
سی خوراکیست در تمام جهان
که مفیدست به رزم با سرطان
بهر_ آگاهی از همه آنان
" گفتنی های تغذیه " بر خوان!

رباعی: " آب هویج " 
ای که خواهی بنگری مانند خوبان
جرعه ای بر نوش از " آب هویج "
بهتر است این آب، از آن مایعات
 که ترا سازند، گاهی مست و گیج!
دکتر منوچهر سعادت نوری
  

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

خشم : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها و نوشتارها


١ - خشم : در برخی سروده های کهن
سپهدار چین کان سخن ها شنید
شد از خشم ، رنگ رخش ناپدید
بدو گفت بشتاب و برکش سپاه
نگه کن ، که لشکر کجا شد ز راه... : فردوسی
 
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت ، مرد را احول کند
ز استقامت روح را ، مبدل کند
چون غرض آمد ، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل ، به سوی دیده شد... : مولوی
 
سخن چین کند تازه ، جنگ قدیم
به خشم آورد ، نیکمرد سلیم
از آن همنشین ، تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
سیه چال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن به جای
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخن‌چین بدبخت ، هیزم کش است : سعدی
 
 
خشم و شهوت ، جمال حیوان است
علم و حکمت ، کمال انسان است : حکیم سنائی
 
به خشم رفته ٔ ما را ، که می برد پیغام
بیا ، که ما سپر انداختیم ، اگر جنگست : سعدی
 
تن گور توست ، خشم مگیر از حدیث من
زیرا ، که خشم گیر نباشد ، سخن پذیر
از خویشتن بپرس ، در این گور خویش تو
جان و خرد بس است ، تو را منکر و نکیر... : ناصرخسرو
 
چو رحم آرد دلت ، بینم که آب از سنگ میزاید
چو خشم آرد لبت ، بینم که موم از انگبین خیزد : خاقانی
 
دوش ، سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر ، تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان ، از راست می‌رنجد نگارم ، چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم ، دلبرا معذور دار
عشوه‌ای فرمای تا من ، طبع را موزون کنم
زرد رویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه
ساقیا ، جامی بده تا چهره را ، گلگون کنم... : حافظ
 
تا حلقهٔ زنجیر دل ، آن زلف دراز است
درهای جنون ، بر من سودا زده ، باز است
گر خشم کند لعبت منظور وگر ناز
صاحب نظر آن است ، که در عین نیاز است
سوز دل عشاق ، ز پروانه بپرسید
کز شمع فروزنده ، مهیای گداز است... : فروغی بسطامی
 
 
٢ - خشم : در برخی سروده های این زمانه
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ، ای دماوند
از سیم به سر ، یکی کله خود/ ز آهن به میان ، یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر ، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم_ نحس_ دیو مانند
با شیر سپهر ، بسته پیمان/ با اختر سعد ، کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم ، بر فلک مشت/ آن مشت تویی ، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرنها ، پس افکند
ای مشت زمین ، بر آسمان شو/ بر ری بنواز ، ضربتی چند... : ملک‌الشعرای بهار
 
اى خشمِ به جان تاخته ، توفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته ، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته ، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته ، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن ، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد ، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد ، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم ، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله ، بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو ، ظفر شو
تا خود جگرِ روبه کان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای ، جگر شو
مسپار وطن را ، به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای ، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست ، اثر شو
ایرانی آزاده ، جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده ، خبر شو
مشتی خس و خارند ، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام ، سحر شو : فریدون مشیری
 
خدایا ، پر از کینه شد سینه ام
چو شب ، رنگ_ درد و دریغا گرفت
دل_ پاک رو تر ، ز آیینه ام
دلم ، دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه ، خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی ، درین شهرک آباد نیست
خدایا ، زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد... : مهدی اخوان ثالث
 
در گشودندم ، مهربانی ها نمودندم
زود دانستم ، که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود ، عمو نوروز... : سیاوش کسرایی
 
آهنگران_ پیر ، همه پتک ها به دست
با چهره های سوخته ، در نور آفتاب
چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب
چشمان پر از نوید فرح بخش انقلاب
پتک گران ، به دست و دهان ها پر از خروش
فریادشان ، گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق ، خوشه های خشم
افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه
پنداشتی ، غریو خدایان آسمان
پیچیده ، در کرانه ی خاموش زندگی
بگرفته از فروغ_ شفق ، رنگ_ انتقام... : نادر نادرپور
 
دیدی که گوزن از سر صَخره/ یا از سر سُخره ، خود ندانم من
تن را ، چو کبوتری به زیر افکند
او راهِ گریز داشت تا مأمن/ امّا همه خشم شد ، درنگی کرد
خود را، چو نداشت حربه ، سنگی کرد
و آنگاه به سوی شرزه شیر افکند
اکنون چه بخوانمش ، که آن باشد/ زیرا که گوزن عاقلی می‌گفت:
«او هول حیات ، از ضمیر افکند»
این معنی اگر بر او روان باشد، من باز شکسته سر به خود گویم:
«افکند ، ولی چه دلپذیر افکند»
اینَش ، شب غفلت مرا آشفت/ زیرا که غرور شیر را در زیر
بر لاشة هول خود ، حقیر افکند : محمود کیانوش
 
ای خون به لب ، ای ندای ايران/ ای خون_ دل از لب_ تو جوشان
ای دختر_ پاکباز_ معصوم / ای کشته ، فتاده در خيابان
تنديس_ دو نسل_ غرق_ خونی/ از دشنه ی کين_ دين فروشان
يک چند به خاوران و يک چند/ درگير_ نبرد ، يا به زندان
چندی به کرانه خشم خاموش/ بر روی_ جگر ، فشرده دندان
در سوگ_ تو ، خلق شد سيه پوش/ گيتی به عزای_ توست ، گريان
نام_ تو ، ندای_ خلق_ ايران... : نعمت آزرم
 
با تمام خشم خویش ، با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد ، ای جلاد ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان ، می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن ، انسان بودن را
بشنو ای جلاد ، می رسد آخر روز دیگرگون
روز کیفر ، روز کین خواهی ، روز بار آوردن این شوره زار خون
زیر این باران خونین ، سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک ، بارور خواهد شد از گل های نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست
و خروش خلق هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق چه دلاویزست
بشنو ای جلاد ، می خروشد حشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل ، هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق ، زاده می شود طوفان... : هوشنگ ابتهاج
 
یاور از ره رسیده ، با من از ایران بگو
از فلات_ غوطه در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو
شب ، سیاهی می زند بر خانه های سوگوار
از چراغ_ روشن_ اشک_ سیه پوشان بگو
پرسه ی یأس است ، در آواز این پی تارگان
از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو
سوختم ، آتش گرفتم ، از رفیق_ نارفیق
از غریبه ، آشنا ، یاران_ هم پیمان بگو
ضجه ی نام آواران ، زخمی به خاموشی نزد
از خروش_ نعره ی انبوه_ گمنامان بگو
قصه های قهرمانان ، قهر ویرانگر نداشت
از غم و خشم_ جهان ساز_ تهی دستان بگو
با زمستانی ، که می تازد به قتل_ عام_ باغ
از گل_ خشمی ، که می روید در این گلدان بگو : ایرج جنتی عطایی
 
نوروز بما نيد ، که ايّام شماييد
آغاز شماييد و سرانجام ، شماييد
نوروز کهنسال ، کجا غير شما بود
اسطوره‌ی جمشيد و جم و جام ، شماييد
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه‌ ی بهرام و گل اندام ، شماييد
هم آينه ‌ی مهر و هم آتشکده ‌ی عشق
هم صاعقه ‌ی خشم_ بهنگام ، شماييد : پیرایه یغمایی
 
نشسته صخره ی خاموش و مرموز/ کنار_ راه_ تکرار_ شب و روز
تبارش را ، ز سرما می‌شمارند/ و سختی را ، گناهش می‌نگارند...
ندارد آتشی در سینه چون سنگ/ ز هرم عاشقی یا خشم نیرنگ
اگر روزی رسد ، فریاد فرهاد/ به بانگ تیشه‌ای از جنس پولاد
گشاید تیغ عشقش ، سینه ی سنگ/ و گوید راز خود ، آیینه ی سنگ : ویدا فرهودی
 
ای سرود ما سیمین ، شادمانه شیدایی
عارفانه فریادی ، عاشقانه گویایی
قطره می چکاند جان ، بر ورق ، غزل هایت
روح ِ لطفِ بارانی ، در خشم ِ موج دریایی
ای زبان ما ، ای زن ، خانهء دلت روشن
کاینچنین درین ظلمت ، نورِ_صبح_ فردایی... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
 
دیری ست رهگذر ، در روستای ما که نسرین و یاس داشت
که گل های ناز داشت ، که شب های راز داشت
شب های راز نیست ، نسرین و یاس نیست
زان شب که باغبان ، آن سرفرازمَرد
از ضرب دشنه مُرد و تلافی نکرد کس
دیگر به باغ ، سرو سهی قد علم نکرد
لبخند_ گل به بوسه ی خورشید ، وا نشد
نرگس ز فرط_ خشم ، دیگر به ماه ، گردن_ تعظیم خم نکرد
دیری ست رهگذر ، کاین خاک دردخیز ، زندان زندگی ست
در این دیار_ شوم ، حق_ حیات نیست... : دکتر کریم سهرابی (یاغی)
 
 
٣ - خشم : از دیدگاه یک سراینده
(همین نگارنده)
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریا د_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است

 
بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب
در آن بنا که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند
جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام
وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است
آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است
سعدی بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام
گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی

 
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفا ن
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشا ن
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستا ن
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
 
دكتر منوچهر سعادت نوری
 
 
صداها و ترانه ها و نوشتارها
ای دیو سپید پای در بند...بنواخت ز خشم بر فلك مشت آن مشت تويي تو اي دماوند
http://www.youtube.com/watch?v=jYk_7EdyjZQ
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو - خواننده : شهرام ناظری
http://www.youtube.com/watch?v=1lrSm1dsOcw
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو- خواننده : داریوش
http://www.youtube.com/watch?v=B-HoAHKAPqA
ترانه ی خشم مکن - اجرا : شکیلا
http://www.youtube.com/watch?v=vqHxgHMXEJw
ترانه ی خشم و کینه - احمد آزاد
 http://www.youtube.com/watch?v=TdIWkpX__U0
 سرکوب خشم در تربیت ایرانی : مژگان کاهن روانشناس بالینی
http://www.bbc.co.uk/persian/blogs/2013/09/130928_l44_nazeran_iranian_upbringing.shtml