۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

من منتظر_ چنان شبی هستم


من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی

از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی

اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی

رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی

جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی

هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی

آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی

آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی

آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی

آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی

من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی

آغوش گشایم و تو با غمزه
شادان و سهی، چو سرو بالایی

عریان کنی و به بسترم غلتی
وه، لعبت_ رامشی گل آرایی

هر غنچه ی تن ، بدون پوشش
من ، محو بر آن کمال_ زیبایی

گلناز_ پر التهاب تو، شاداب
از گوهر_ وصل_ آتش افزایی

اندام تو شاهکار_ پیدایش
سرشار ز نزهت و شکوفایی

ای بسته ره قرار و آسایش
حقا، که سر آمدی و بیتایی

من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی

گر بی تو شبی سحرشود، دانم
تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی

دکتر منوچهر سعادت نوری

" شیرین " : از دیدگاه یک سراینده


آ سما ن ، صا ف و پا ک و روشن بود
گل تبا را ن  به  _گرد_ ما  بود ند
جا ی ما ، در میا ن_ گلشن بود
در فرا  ا وج_ قله ها ی_ شبا ب
همد ل  و هم مر ا م_ ا و گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه " شیرین" بود
غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیا نسا لگی ، و تنگ غروب
تا   که میهن به چنگ توفا ن شد
وحشت_ قهقرا  شد و سرکوب
کار ما ، کوچ ازآن‌ د یا را ن شد
درسرا شیب_ ا نتها ئی_ عمر
بس شنید یم  شکوه ها ، ا ز د وست
خاطر از دوست نیست آزرده
"آنچه از دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبا نگا ه_ پیری  و عزلت
آ سما ن ، گرچه روشن و پا ک است
قلب ما ، در کنا ر قطب شما ل
یا د_آ ن زا د گا ه و آ ن خا ک است


یا د با د آن شبی ، که صد بوسه / برگرفتم ، ازو ، به یک گوشه
بوسه ها ، زان لبا ن " شیرین" ا ش / همه شد زا د_ره ، مرا توشه

بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد
ایام گذشته ، تلخ و" شیرین"
آن دوره ی کودکی ، صباوت
آسا ن چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز
اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی
بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی
سرخوش همه جا ، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن
گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن
یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت
یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود
شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال
پرتاب نموده ریزه ای سنگ
دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود ا ز د رد و غم ، یا بی رها
ز ند گی _ تا زه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز و با نشیب _ ا ین جها ن
‌گر توا نی ، با تحمل ، تا کنی
یا مبا د ا ، هر ز ما ن خواهم تو را
طفره‌ ها آ یی و بس ، حا شا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی
راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق ، آ یی نزد _ من
غمزه ها ، با قا مت _ رعنا کنی
کی شود با صد فسون ، با ا شتیا ق
مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش
جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری
تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی
غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی
خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی
با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش
یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی
‌کفش ها یت ، آ ورم تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی " شیرین " نشا نی ، یا د گا ر
وعده‌ ی د ید ا ر ما ، فردا کنی

دکتر منوچهر سعادت نوری


۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

زنجیره ی " وصل " : در سروده های یک سراینده



روزی من از كرانه ی دريا ها
پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها
سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم
مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی
خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی
بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ
دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم
دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی "وصال" بياشاميم
آغوش ِ هم، چه تنگ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم
وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم
مسحور "وصل" تست سراپايم

مدهوش_تو ما ندم عاشقا نه
کاغوش_تو درکنا ر_من شد
آن "وصل"_ معطر _شبا نه
فصل _ خوش _ نو بها ر_من شد
تحریر _لب _تو بوسه دادن
سر مشق_تما م_کا ر_من شد
جان برسر _عشق _ تو نهادن
سوگند _هزار بار _من شد
سر بر ره _ عشق _ تو سپردن
آیین _من و شعار_من شد
اندیشه ی روز گار _ من شد
نقش _دل و ماندگار_من شد

چلچراغی ز سقف دل آ ویخت
با د ه‌ ی عشق را به ساغر ریخت
درسرا پرد ه ‌ی حریر" وصا ل"
جا ن ما را به عطرخویش آ میخت

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای
یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق
آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت
"وصلت" هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد
آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز
وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر
تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی
اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی
مرکز بوسه ، درون سینه هاست


خوش درآنشب چه بوسه ها کرد ‌یم
خیمه ی "وصل" را به پا کرد ‌یم
تن ، در آغوش_ هم رها کرد ‌یم
یکد گر را ، ز جا ن صدا کرد ‌یم

نگا ه_ ما به روی هم به لغزید
دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید

خدا بر ما غنای عشق بخشید
به سوی ما ، طلای مهر پاشید

ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید
می سکرآور_ گلگون به نوشید

تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق
وهستی ، جامه ی زربفت پوشید

درآن هنگا مه ی نوش_ محبت
که خون ما ز عطر" وصل " جوشید

سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم
و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید

خـُرم آ ن لحظه که د لد ا د ه به د ید ا ر آ ید
وز سر غنچه ی لب ، بوسه طلب فرما ید
گوشه ی خلو تی ا ز بستر عشق ، آ سا ید
د ا من ملتهب " و صل" ، چو گل ، آ ر ا ید


من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی
من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه
شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی
وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش
من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب
از گوهر_" وصل "_ آتش افزایی ...

 خواهم ترا به سینه بیفشا رم
سر را به را ه عشق تو بسپارم
پا در حریم "وصل" تو بگذ ا رم
آن پرده را ز فاصله بردارم 

بوسه ها بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی" وصل" به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

فروردین : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ / بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش / جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود ...: ملک‌ الشعرای بهار

ملال خاطرم از عقده ی جبین پیداست
شرار سینه ام از آه آتشین پیداست
صفای عشق درین برکه خزانی بین
اگرچه بر رخش از غم هزار چین پیداست
فروغ عشق ز من جو که همچو چشمه ی صبح
صفای خاطرم از پاکی جبین پیداست
من آن شکوفه از بوستان جدا شده ام
شب خزان من از صبح فرودین پیداست
مرا چو جام شکستی به بزم غیر و هنوز
ز چشم مست تو آثار قهر و کین پیداست : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما ، فرخندگی بخش
بهارا ، باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل ، چون آتش از دود
میان خون و آبش ، ره گشائیم
از این موج و از این توفان ، برآئیم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آئین دگر ، آیی پدیدار : هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

آمد آمد بهار و من با خويش / می سرايم تويی بهار، تويی
می وزد تا نسيم فروردين / عطر گيج بنفشه زار تويی ....
هفت سين است و سبزه و سنبل
من و يادی و شمعی و سوزی
زير لب باز سر کنم آرام / تو بهاری، تويی که نوروزی : پیرایه یغمایی


مرا چه باک از عقوبتِ تکفیر، کفران نعمت است اگر این گلایه گو باشد
گیرم به کاکل فروردین هرآینه این نوید نوبهاران است؛
گیرم بشارتِ مقدم نوروز در عطر خیس بنفشه و اشکِ شوق باران است،
چرا ورق برنگشته ولی ز برفی اسپند،
قندیل یخ نشسته هنوز،چرا به شاخسار امید،
و به تقویم من در آستانه ی عید
هنوز، باری چرا چلّه ی زمستان است : جهانگیر صداقت فر


بلکه آن روز که آزادی_ ملت ، تضمین
همه آ زا د و برابر ، همه مومن به صلاح
شک و ترد ید شده محو ، در آ‌غوش  یقین
نظر_ فقه معزز به مسا جد ، اما
امر دولت ، همه  منفک  ز سر _ مذهب  و د ین
عصر_ آزاد‌گی و عهد_ مروت حا کم
عشق ، غالب شده بر موعظه ی نفرت و کین
مرد و زن ، همره و در قافله ی کار و تلاش
تا همه بو م شود ، ‌پهنه‌ای از باغ بر ین
فره هشیار ، که تاریخ دگر باید خواند
عید ا یرا ن ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین
بلکه آن روز که آزادی ملت ، تضمین
امر دولت ، همه  منفک  ز سر مذهب و د ین

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

چند شاخه گل : از یک سراینده

ا بیا ت خوا جه حا فظ دا نا را
وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا
ای آمده ، ز شهر گل ا بر یشم
دل نزد ما ست ، کشور شیدا را
جانانه ای به عطر گل ا بر یشم
در ما هوای تست ، سرا پا را
دلبند_ روی_ خوب_ توییم و آن
چشم_ سیا ه و قا مت_ رعنا را
سوی تو بوسه ایم ، چو گلباران
بر آن، لب و یکا یک اعضا را
گو آ سما ن متا ب ، شبا نه ماه
برق نگاه تست ، که دنیا را
گر توده ابر ‌تیره رسد نا گاه
تابان کنی تو راه به فردا را
وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا
امشب ز کو ی عشق ، دهیم آواز
در ما هوای تست ، سرا پا را

مرا در آغوش گیر ، تنگ و جانانه
گرم و بی صبرانه ، ای زیبا گلچهره ی زمانه
بنگر به گلزار و به غنچه ها
به غنچه های گل سرخ
بنگر چگونه هرغنچه جان می گیرد
و از شمیم هستی سرشار می شود
این جلوه های زندگی است
که آرام آرام پدیدار می شود
آنگاه که با بوسه ای مرا مدهوش می کنی
گلزار بهشت است که نمودار می شود
من باله ی هستی را
در هاله ی گل سرخ می بینم
گرچه پلک ها را نگشوده ام
اما در هر گوشه و سوی دیده ام
غنچه های گل سرخ است
که آ شکار می شود
آن لحظه که مرا به سینه میافشاری
هر پاره ی روح و جانم را
به کهکشان عشق می سپاری
و همزمان ، با آنچه بر زبان آری
فرشتگان ، در اوج آسمان پرواز می کنند
گویی با هزاران نیرو و توان
سرود همبستگی ساز می کنند
و این موج عشق است که رهسپار می شود
من باله ی هستی را
در هاله ی گل سرخ می بینم
بنگر به گلزار و به غنچه ها
به غنچه های گل سرخ
بنگر چگونه هرغنچه جان می گیرد
و از شمیم هستی سرشار می شود
این جلوه های زندگی است
که آرام آرام پدیدار می شود



دنیای ما، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها
چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور
و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز
بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز ...
ای که چون پرنیا ن ، گل ا بریشم
ای که ا یما ن و مسلک و کیش ام
د ین  و  آ یین  و د ل فد ا ی تو شد
درفراق تو بی خود از خویش ام
جام_ هستی ز  عشق تو ، نوشین
هرچه غیرازتو شد دگر، نیش ام
عشق تو ، آشیان_ جان سوزاند
مرهمی شو تو ، بر دل_ ریش ام
ای که همچون ا لهه ی نا هید
رنج و محنت ، زدائی از ‌پیش ام
در حریرین  پگاه صبح پرند
سهمی از بوسه کن کمابیش ام
ای که درتر مه ‌های هر پندار
روز و شب ، جزتو من نیاندیش ام

گل_"آ سوری" خا ک بلو ر  بود / و نا م ا و بسا ن گل ، " فلور" بود
همه در آرزوی  یک  نگاه اش/ دوچشم آبی اش  صد " کوه نور" بود
زعطرآ کنده بود هر سوی را ه ا ش/ کمند_ ز لف ا و پژ وا ک بور بود
بسا ، دلبسته ی رخسا ر ما ه اش/ و ا و ،  بی  ا عتنا بر صد کرور بود
و یا پیوسته بر خیل_ سپاه اش/ و  ا و، فر ما ند ه ی  بزم و سرور بود
هزاران جان  فد ا در پیشگا ه اش/ که ز یبا  و ز سر تا پا ،  غرور بود
کمند_ ز لف ا و پژ وا ک بور بود/ گل_ "آ سوری" خا ک  بلو ر  بود

آ شفته گر_ د ل_ خلا یق / گلبر گ _ تک _ همه حد ا یق
طنا ز تر  ا ز همیشه بر گرد / چون رنگ خوش گل شقا یق
خطی توبخوان ز نا مه ی مهر/ رنگی به نشا ن برین د قا یق
شوری تو فکن به جمع عشا ق/ ای مظهر _ کوثر _ علا یق
رخ  را  به  تبسمی بیا را ی / ا ی چهره ی با رز _ حقا یق
صد بوسه ی گرم زا ن لبا نت/ بر عا شق _ تو سزا و لا یق
بر گرد که صبر_دل سر آ مد/آن دل که ره ‌ات گرفته شا یق
بر گرد که تا فضا دهد رنگ / چون رنگ خوش گل شقا یق


برخیز و چما ن ، به باغ گل ، پد را م
بنگر چه نشاط و نکهت و شوری ست
بر بند  سفر ،  به  عرصه ی  ا لها م
آ نجا ، که نشا نه  ا ز گل سوری ست
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو
ای شده ا بریشمین گل دربسیط د شت عشق
درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو، د ر بين جمع
د ر پرند  آ رزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمود م ز مز مه  با نا م  والا ی ات زعشق
گشته ام رود ترا نه  در ره جا دوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد
روح و جان تاشب بجوید گلشن شب بوی تو
من پریشا ن  خا طر و آ شفته حا لم  ا ین چنین
تا که د ل بستم به  تا ر پرنیا ن موی تو ...
جا ده ی ا بریشم ، من قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نا فرید ا یزد به گیتی گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

یادی از گذشته ها

در کوچه باغ زندگانی
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
 نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/ لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جا و د ا نی
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آ شنا یی/ دل ا ش ، دریای صا ف_ مهر با نی
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و جا نا نه ، معا نی

 
صد ا یش ، یک نوای عاشقا نه/ طنینی ، چون ند ا ی آ سما نی
و کارش ، یک جهان ا فسونگرانه/ به عرش_ دلر با یی ، دلستا نی
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جد ا یی ، نا گها نی
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست
دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی

بسا ن گل
گل_"آ سوری" خا ک بلو ر بود / و نا م ا و بسا ن گل ، " فلور" بود
همه در آرزوی یک نگاه اش/ دوچشم آبی اش صد " کوه نور" بود
زعطرآ کنده بود هر سوی را ه ا ش/ کمند_ ز لف ا و پژ وا ک "بور" بود
بسا ، دلبسته ی رخسا ر ما ه اش/ و ا و ، بی ا عتنا بر صد کرور بود


و یا پیوسته بر خیل_ سپاه اش/  "فلور" ، فر ما ند ه ی بزم و سرور بود
هزاران جان فد ا در پیشگا ه اش/ که ز یبا و ز سر تا پا ، غرور بود
کمند_ ز لف ا و پژ وا ک "بور" بود/ گل_ "آ سوری" خا ک_ بلور بود

دفتر خاطرات
هرگاه که می کنم مروری/ بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسا ن چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا ، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ


ایران
الا ایران ، مبر هرگز ز یادت/ رهی جز عشق تو ، دیگر ندانیم...
به پاس_ شیوه ی نیکو نهادت/ همه سو ، جشن و شادی گسترانیم


ژینوس
دانه دانه ، بر ف می با رد/ محنت و رنج و غمی درآ ن نها ن...
گاه جا ن بخش ، گاهی جا ن ستا ن/ همچو ژینوس می نماید بی گمان


فروغ
مگر بد بود ، درستی ، راستی/ چرا دنیای ما ، پر از دروغ شد
مگر بد بود ، عشق و دوستی/ چرا مهر_ زمانه ، بی فروغ شد
درود
آن زادگاه_ پاک_ ملت_ آزاده / کز بهر_ دفع_ خصم ، بس آماده
از من درود باد ، به کاوه به مازیار/ بر مرد و زن ، تمامی_ افراد_ آن دیار



کی شود
کی شود  با شوق ، آ یی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قا مت _ رعنا کنی
کی شود  با صد  فسون ، با ا شتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ  خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن،  شیوا کنی



 آ ن زما ن ها
قلب د نیا ، آ ن زما ن ها بود پا ک/ آ نچه شد ورد زبا ن ، بود آب وخا ک
لفظ ا يرا ن ، مظهر فرهنگ و نا م/ سوی عرش و تا ثر یا ، د ا شت گا م



آن لحظه
خـُرم آ ن لحظه که دلداده به دیدار آید / وز سر_غنچه ی لب، بوسه طلب فرماید
گوشه ی خلوتی از بستر عشق، آساید / دامن ملتهب وصل، چو گل ، آراید



انتظار
صبح پگاه بود و تو ، از در درآمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای
گفتی خوشا ، میان عزیزان سر آمدی
بس روز و شب که آتش عشقت به جان دمید
من باخیال روی تو آن گوشه ، بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست ، پر امید
از بهر بوسه های دگر، لب به انتظار

کار دل
 
آغوش_د لبرا نه‌ ی تو ، اعجا ز/ یعنی به کار_ دل ، سر و سا ما نی
آ یا شود ، که رخ به نما ئی با ز/ خواهی ، یکی د و بوسه ی ‌پنهانی
بهترین حرف ، بهترین راه
حیرت نسل بشر ، د ر بستر آ غا ز تا پا یا ن
از پس ا مروز ، فرد ا ‌ها چه زا ید بود
بهترین حرف دل ا نسان درین ‌توفنده‌ ها دوران
" د وست دارم درکنارت" تا که با ید بود
بهترین حرفی که بردل خوش نشیند همچنا ن
"دوست می دارم ترا"هرجا، که شا ید بود
بس زوا ل حرف ها دارد دل_ چر خ زما ن
حرف عشق پا یند ه است و مرده نا ید بود
نفرت و کین است ، خلاف_ مذهب آ زا د گا ن
عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آ ید بود
بهترین را ه تمام عمرا نسا ن حد یک ا یما ن
"عشق ورزید ن" که با آن ، زند ه با ید بود

جا ی تو خا لی

دیشب هوا‌ی بزم ، چه عا لی بود/ ما را در آ ن میا نه ، چه حا لی بود
اما از آ نچه ما ند ، میا ن جمع / یا د تو بود و جای تو خا لی بود

سوی تو

سوی تو بوسه ایم ، چو گلباران/ بر آن، لب و یکایک اعضا را
گو آسمان متاب ، شبانه ماه/ برق نگاه تست ، که دنیا را


بسان قو
دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو/ بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو
لذت برم همی ، ز تماشای_ آن جمال/ هرلحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو
باشم ، کنار_ پنجره ، در انتظار_ او/ تا جلوه گر کند ، رخ_ خود را ، ز روبرو
بینم، ز پیچ کوچه ، به این سو، نهاده رو/ زیباست ، کار او ، که خرامد بسان_ قو
دکتر منوچهر سعا دت نوری


۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز



دو روز مانده به نوروز ، تهی ترم از جام
و شب، دراز تر از طیلسان ضحاک است
کجا برم دل را، دلم برای بهاران، بهانه می گیرد
کجاست گوشه ی میخانه ای و عربده ای
کجاست آتش تاکی و دود منکسری!
ایا نشسته به معراج دشت های کبود
ایا زمین اهورا، گذرگه مزدا ، ایا جوانه ی جم
ایا دیار اوستا ، خانه ی خدای خرد
ایا سلاله ی یعقوب لیث صفاری
ایا قبایل هم شیون شبانه ی من
چه شد که گوهر دین بهی ، به یغما رفت
خدایگان، شنل سبز را به خاک افکند
خدای آبادی ، که عاشق همگان بود و دلسپرده ی خلق
ز تختگاه خودش، ناگهان، کناره گرفت
و گوهران دهش را و ، داد را، گم کرد!
خدای خوبان رفت
خدای سلطه گران ، با بهار دشمن بود
خدای سلطه گران ، از سپیده می ترسید
خدای منتقمی بود، خودستای و عبوس!
دو روز مانده به نوروز، آسمان ابری است
ازآن خرابه، خبرهای داغ می آید
نشسته اند سیه جامگان دیو سپید
برای مرگ کبوتر، ستاره می شمرند
کسی به یاد چمن نیست ، عاشقی جرم است!
به آستانه ی درها و شمعدانی ها ، شکفته خنجر کین!
دو روز مانده به نوروز ، رفته ام از یاد ، تهی ترم از جام
بهار بود که عشقت میان اشک شکست
بهار بی تو مرا کشت ، هرکجا قفس است
قفس درون قفس ، من کجا روم، چه کنم؟  دکتر عارف پژمان

بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما ، فرخندگی بخش
بهارا ، باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل ، چون آتش از دود
میان خون و آبش ، ره گشائیم
از این موج و از این توفان ، برآئیم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آئین دگر ، آیی پدیدار : هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

اینجا ، غبار صورتی و سبزی
پاشیده اند روی درختان دوردست
که در هوا هنوز شناور ، معلق است
از راه دور ، بوی بهار تو را هنوز
آمیخته به خون خزانی ، احساس می کنم
ای جلگه ای که رایحه ی هجرت
از برگ برگ باغ و بهار تو ، می وزد
می بینم آه ، اینجا گنجشک ها که بر لب پاشوره های حوض
با ماهیان سرخ ، سخن از مهاجرت می گویند
با سبزه نای گندم چنگیز ، دهقان توس و تبریز
نوروز باستانی فرخنده باد : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

آمد  آمد بهار و من ، با خويش / می سرايم تويی بهار ، تويی
می وزد ، تا نسيم فروردين / عطر گيج بنفشه زار تويی ....
هفت سين است و سبزه  و سنبل
من و يادی و شمعی و سوزی
زير لب ، باز سر کنم آرام / تو بهاری ، تويی که نوروزی : پیرایه یغمایی

نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی ست
باقی ست جمع جانان تا این یگانه باقی ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می نوازد تا یک ترانه باقی ست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می شود شب وقتی فسانه باقی ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر تا آشیانه باقی ست
گم کردمش ! نشانی ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده ! تا این نشانه باقی ست
می چینمت ستاره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره ! تا بام خانه باقی ست
نور نگاه کورش بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال در هگمتانه باقی ست
زیباست حرف باران در کوچه های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی ست
دود اجاق وصلی کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقی ست
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقی ست
تازی وکینه توزی ، بخل وسیاه روزی
نفرین بر انکه عدلش با تازیانه باقی ست
عصر دگر بر آید این نیز هم سر آید
گر نیستت یقینی حدس و گمانه باقی ست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت میکن تا چند دانه باقی ست
افراط کرد و تفریط این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش راه میانه باقی ست : علیرضا میبدی

چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش
و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان
نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی
به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست
برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان
و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند
که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران
چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید
که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان
چه شودکه سـِحرنوروز،به غمان کهنه پیروز
ندهد دگر به بیداد، پر و بال ِ فتنه این سان
برسد صدای عاشق، به شفاعت شقایق
به هر آن کجا که شاید، برسد صدای انسان : ویدا فرهودی

نوروز رسید و رخت نو می‌پوشم
با جوشش چشمه‌سارها می‌جوشم
تا سال نو آغاز شود با مستی
چشمان شرابی تو را می‌نوشم
نوروز رسیده است شادی باید
از بادۀ ناب هرچه نوشی شاید
بادا که به فرخندگیِ این نوروز
هر لحظۀ شاد باز شادی زاید
روز نوی من مژدۀ نو روز منی
نوروز بزرگ و شاد و پیروز منی
من پیریِ- دوربادِ- فردای توام
تو روح جوان سالیِ دیروز منی
نو روز از ان سوی زمان آمده است
گلجوشِ جوانیِ جهان آمده است
تا پیر نباشند جوانان زاندوه
نوروز شکفته وجوان آمده است
نوروز خوش است و جشن نو روز رواست
هر چند بزرگ داری‌اش باز سزاست
نوروز بزرگ، زادن زردشت است
روز شش فرودین و آن ویژۀ ماست :‌ نعمت آزرم

عید آمد و اندوه فراوان داریم
چشم ِ نگران به حال ِ ایران داریم
از سیل سی و سه ساله‌مان قحطی زاد
زانروست که آرزوی باران داریم : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

نوروز که سبز رنگ و سرخ است و سپيد
باز آمده با جامه‌ی رنگينِ اميد
اين جشن طبيعت است، مِی نوش و برقص
جزيی ز طبيعتيم ما، بی‌ترديد
* * *
نوروز چو با نور و نسيم آميزد
سرمای سيه به کوی شب بگريزد
خورشيد به شادباشِ اين پيروزی
ذراتِ طلا به روی دنيا ريزد : مهرانگيز رساپور (م. پگاه)

بنوشید بنوشید ، رخ از یار نپوشید
شما غنچه ی عیدید  ، شما بوی بهارید
از این گوژ در آیید ، به جز عشق نجویید
چرا رنگ نباشد ، چرا خنده و آهنگ نباشد
شما این همه رفتید ، شما این همه گفتید
چه سدها که گذشتید ، چه جاها که سرودید
مگر موج نبودید ؟
چه شد شوق ِ دویدن ، به سرچشمه رسیدن
شکستند ، شکستید - نشاندند ، نشستید
کنون ، غم به سر آرید ، قبا را به در آرید
سرور است ، سرور است ، همه آتش و نور است
رخ ِ یار ببینید ، گل ِ بوسه بچینید
برایید از آتش ، کهن رسم ِ سیاوش
کمان را به در آرید ، به آرش بسپارید
هدف سینه ی دیروز
به شکرانه ی این جشن و به پیروزی نوروز : داریوش لعل ریاحی

چنبر زده هنوز
در تراکم اندوه
یک مرد ، یک تجسم تنهایی
در پیچ کوچه ای که دگر عابرش نبود !

اینجا دگر مجال نعرهء رستم نیست
یعقوب لیث ، مرگ خراسان ، دید .
دشت از صدای جغد به جان آمد
نقال سالخوردهء شاهنامه
از فصل دیرپای پلشتی
دیوانه گشته است.

این حاکمان خدعه که بربستند
بر چارسوی مدرسه ، دیوار!
میترسند از سپید
میترسند از سیاه
می لرزند از طلیعه نوروز!

هرچند شکسته قامت این برگ
پتیاره خفته بر سر هر راه
من زنده ام چو آتش بی دود
تا مرگ غافلانه دژخیم! دکتر عارف پژمان

در آستان لحظه‌ی میعاد
خاک ناگهان سینه چاک داد
و هزار سبز ملوس ز بطن باغچه دمید
قلب زمین طپید، ناگهان، سال تحویل شد
بلور نور آبگینه لب پر زد انگار و از پشت پنجره ، خورشید
در صیقلای آینه خندید
و بهارِ نگارین ، سوار مرکبِ زرّین غبار نسیم
از راه سر رسید
یکباره باغ شکوفان به لُختِ شاخه‌ها شکوفه شکفت
پرنده ، به شوق از آ‌‌شیانه پرید و به نور و آب و آفتاب ، سلام گفت
و جویبار به رقص طراوت در آمد و هلهله سر داد
وه، چه فرخنده زادروزی است نوروز : میلاد پر شکوه طبیعت : جهانگیر صداقت فر

نوروز_ دلفروز ، پر ا کند عطر عید
گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید

گر سال کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید
بنگر به سال نو ، که ز شادی ، دهد نوید

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

خاطره ها و سروده ها

خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد ... : فروغ فرخزاد

روزی که کودکانه ، به تصویر خویشتن، در چشمه ها و آینه ها ، دیده دوختم
پنداشتم که آینه ، همتای چشمه است، وین هر دو در نگاه نخستین ، برادرند
پنداشتم که هر که در آیینه بنگرد
در چشمه نیز ، چهره ی او جلوه می کند، وان چهره های تیره و روشن ، برابرند
پنداشتم که چشمه اگر خفته در چمن، آیینه ای است عاشق دیدار آفتاب
وینک ، بر آن سر است که از اوج آسمان، خورشید را برهنه فرود آورد در آب
پنداشتم که در شب تار اتاق من،
آیینه ، چشمه ای است که آرام و بی خروش
می ریزد از بلندی دیوار بر زمین، وندر زلال جاری او ، اشتیاق من
کم کم رسوب می کند و می رود به خواب
آری ، هزار بار تصویر من در آینه و چشمه ، غرق شد
یا خود در آن دو چشم درخشان ، رسوب کرد
تا ناگهان ، جوانی ناپایدار من، چون آفتاب ، در شب غربت ، غروب کرد
بعد از غروب او، وقتی که ماه از دل مرداب آسمان، سر می کشد برون
من با رسوب خاطره ، آغشته ام هنوز
من ، چشمه سار آینه را با عصای وهم
آشفته می کنم که مگر از رسوب او، تصویر کودکانه ی خود را برآورم
زیرا که من، حریص تر از سالیان پیش
در جستجوی صورت گمگشته ام هنوز
اما در آینه اکنون ، به جای چهره ی آن طفل خردسال
سیمای سالخورده ی مردی سپید موست
کز مرگ می هراسد و با خویش ، دشمن است
آیینه ، چشمه نیست، آیینه قاب عکس کهنسالی من است :  نادر نادرپور

با ُسم ضَربه رقصان اسبش می گذرد
از کوچه سر پوشیده سواری، بر َتسمه َبند ِ قرابینش
برق ِ هر سکه ستاره ای بالای خرمنی
در شب بی نسیم  در شب ایلاتی عشقی
چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون
دختر از مهتابی نظاره می کند و از عبور ِ سوار خاطره ای
همچون داغ خاموش ِ زخمی
چارتا مادیون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون ... : احمد شاملو

بسته بین من و آن ، آرزوی گمشده ام
پل لرزنده ای ، از حسرت و اندوه نگاه
گرچه تنهایی من ، بسته در و پنجره ها
پیش چشمم گذرد ، عالمی از خاطره ها
مست نفرین منند از همه سو ، هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم ، سره ها ، ناسره ها ... : مهدی اخوان ثالث

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن ، چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد ، از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه ، که بودم
در نهانخانه ی جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد ، که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته ، گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی ، نشستیم
تو همه راز جهان ، ریخته در چشم سیاهت
من ، همه محو تماشای نگاهت ... : فریدون مشیری

حصار خاطره ام را ، جرقه روشن کرد
صدای پایی ، از آن دورهای دور آمد
سکوت شب ، بشکست
دل گرفته ی من ، از جرقه روشن شد
درون سینه ، دلم در میان شعله ، نشست
مرا ، به وسوسه ی آفتاب دعوت کرد
ز روی دیده ی من ، پلک غرق خواب گشود
کسی که پنجره را ، رو به آفتاب گشود : حمید مصدق

دیدنت بی نظیر منظره هاست
فصل گلگشت دشت ها ، دره هاست
خواندن نام بغض واره ی تو، آرزوی تمام حنجره هاست
چشم شیدایم از درون و برون، در تو مشتاق گنج و گستره هاست
گذر ترمه پوش خاطره ات، در خیالم عبور شاپره هاست
گوهرت بی دروغ و بی غل و غش، سره ای در میان ناسره هاست
دست های پر از شقایق تو، بانی فتج باب پنجره هاست : حسین منزوی

از شعله ی عشق من، خورشید هویدا شد
از شوق تمنایت، تا صبح درخشیدم
گم شد گل اشک من، در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را، در خاطره فهمیدم
ای کاش گلی می شد، لبخند پر از مهرت
تا آن گل خوشبو را، از خاطره می چیدم ... : مریم حیدرزاده

هان ای بهار خسته ، که از راه های دور
موج صدا ی پای تو ، می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای ، به دامن این شهر بی خروش
برگرد ، ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه ، بازگرد
اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ، ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان، جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز ، از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت
گسترده اند ، بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ، ای مسافر آزرده پای نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش ، غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها، سایه گستر است
گل های آرزو ، همه افسرده و کبود
شاخ امید ها ، همه بی برگ و بی بر است ... : دکتر شفیعی کدکنی

امشب دوباره با من یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ،در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن،پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم،خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را، روی سپیده واکن
این دردِ خود پرستی، ما را ز پا در آورد
با نیمه ی نگاهی ، ما را به ما عطا کن
در خاطرم نشستی ، در خاطرت نماندم
آه از بلای قسمت،تدبیرِ این بلا کن
افتاده هستی اما، با خاک در نیامیز
پاکی تو مثلِ شبنم ، خورشید را صدا کن
یادت بخیر، ما را عُمرِ دوباره دادی
بنشین دوباره با من، تجدیدِ ماجرا کن
پائیز و مرگِ یاغی ، مرگِ شکوفه آمد
بارانِ گریه ات را وقفِ شکوفه ها کن : دکتر کریم سهرابی

 بر این پیاله ، نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق ، خاطره ، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او ، به پرده ی پندار مانده است
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

نسیم ها : در سروده های برخی سخنو ران امروز



به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان ، سلام ما را : دکتر شفیعی کدکنی

تو مثل خواب نسیمی ، به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی ، به روی پونه ی عاشق
تو مثل دست سپیده ، پر از تولد نوری
تو مثل نم نم باران ، لطیف و پاک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی ، برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی ، برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی ، به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه ی عشقی ، در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش ، گلی ز عاطفه چیدن ...
تو مثل لطف بهاری ، پر از شکوفه ی خواندن
تمام هستی من شد ، میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی ، مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته ، وقت صبح دعا کن : مریم حیدرزاده

ز چشمی ، که چون چشمه ی آرزو
پر آشوب و افسونگر و دلرباست
به سوی من آید ، نگاهی ز دور
نگاهی ، که با جان من آشناست
تو گویی ، که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده ، جانی گرفت
سرآٍسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی ، سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری ، که گرم است و روشن هنوز ... : هوشنگ ابتهاج

تو شکوه_ دمیدن_ نوری ، که نشسته به سینه ی آب
تو صدای_ شکفتن_ روزی ، که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها ، تو گذشتی از باران ها ، از بی کران ها
تو رسیدی از آن سوی دریا ، گل و عشق و ترانه رسید
گل یخ از نسیم تو پژمرد ، دل غنچه به سینه تپید
تو بمان ، تو بمان ، تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه_ سبزه زار : ایرج جنتی عطایی

بزن باران ، بهاران فصلِ خون است
خیابان سرخ و صحرا ، لاله گون است
بزن باران ، که بی چشمان ِ خورشید
جهان ، در تیه ِ ظلمت واژگون است
بزن باران ، نسیم از رفتن افتاد
بزن باران ، دل از دل بستن افتاد
بزن باران ، به رویشخانهء خاک
گـُل از رنگ و ، گیاه از رُستن افتاد
بزن باران ، که دیوان در کمین اند
پلیدان ، در لباس ِ زُهد و دین اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت ، خوشه چین اند ... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

خيز تا سفر کنيم ، چون نسيم سبز
از ميان کوه ها و دشت ها ، گذر کنيم
تا هميشه های عشق
تا بماند از عبور ما به يادگار ، جای پای عشق : پیرایه یغمایی

چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
که به بی‌قرارِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخیِ گل ، و به لحن سبز بلبل
همه مژده‌ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان
چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان ... : ویدا فرهودی

یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ، کا نون عدل و د اد بود
کا ش می‌ شد ، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید
یا د ر آ غوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید
کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند
با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند
کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر
با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت ما ند ه د وش روزگا ر
کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود
وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگاران ، شا د بود : دکتر منوچهر سعا دت نوری

سر کوهی رسیدم ، دویدم و دویدم
آنجا که در خیالم ، همچون بهشت جان بود
آوخ نه آنچنان بود ، نه سبزه ای نه آبی
نه بلبلی که خواند ، بر روی شاخساری
نه جنبش نسیمی ، نه جلوه ی بهاری
نه مردمی که داند ، الطاف مردمی را
نه آدمی که فهمد  ، اسرار آدمی را
نه خنده ی نشاطی ، نه آه سوزناکی
نه مست راستگوئی ، نه رند سینه چاکی
نه دوستی که با او ، اسرار دل توان گفت ، رمزی ز کار جان گفت
نه دلبری که اشکی ، در دامنش توان ریخت ، با او دمی در آمیخت
کوهی سیاه و سرسخت ، از سنگ خشک سوزان
با غارهای تاریک ، چون خانه های شیطان
سر بر فلک کشیده ، آرام و پر ز طوفان
خاموش و پر ز غوغا ، تاریک روز روشن
لرزان میان گرما ، بدخونی و پلیدی ، بد کاری و تباهی
وحشت نشسته آنجا ، بر تخت پادشاهی
آید صدای مرغی ، در پنجه ی عقابی
دنبال سبزه و آب ، یک عمر ره بریدم
وان آب و سبزه نایاب ، دویدم و دویدم : دکتر علینقی حکمی

نسیم_ فرودین ، عطر_ بهاران
سراسر خاک ایران ، لاله زاران
مرا دست قضا ، این جا نشا کرد
نکردم ریشه ، در این شوره زاران

بهار آمد ولی‌ : غمناک ، غمناک
نیفشاند اشک شوقی ، بر دل‌ خاک
نسیم_ پیکِ نوروزی ، نیاورد
ره آوردی به جز: خاشاک ، خاشاک : جهانگیر صداقت فر


بوسه می چینم ، به یک صبح بهاری

آن که عشق اش ، سبزه زار خا طره ست
نام_ او شد بر زبان ، پیوسته جاری

عارض_ زیبای او ، یکتا به عالم
برکشد کار مرا ، تا جا ن نثاری

زان خد نگ_ د یده ی شهلای او
آ تشی دارم به دل ، چون زخم_ کاری

با قرار _پایدار_ یاد_  او
دل  سپارم یکسره ، بر بیقراری

درسحرگه ، بعد یک رویای خوش
این شنید م ، از نسیم جویباری

تا که مطرب ، ساز- شادی می زند
کس نخواند ، خطی از ، نا سازگاری

شکر ایزد کن ، که دلداری تراست
چون فرشته ، عاری ازهرکجمداری

عاشقانه  ، بوسه برچین ، تا ‌توانی
از گٔل_ لب های آن ترک تتاری

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

شقایق : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن...
هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون ... : پروین اعتصامی

ای مشک بو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
با آهنین دل تو چه داند کرد؟
آه شب و فغان سحرگاهی
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی؟
راحت ز جان خسته چه می جویی؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را : رهی معیری

بلم ، آرام ، چون قویی سبکبار
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود ... : فريدون توللی

تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار...
چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار
ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید
که خزان بیند و آشفتن گلهای چمن زار
شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید بهوای گل خود زار : شهریار

امشب ، بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه ی الهام
جانم ، از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه ی خون آشام
دیریست ، کان سرود_ خدایی را
در گوش من ، به مهر نمی خوانی
دانم ، که باز تشنه ی خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی ، که از سر خود خواهی
با بنده ات به قهر ، چه ها کردی
چون مهر خویش ، در دلش افکندی
او را ، ز هر چه داشت ، جدا کردی
دردا ، که تا به روی_ تو خندیدم
در رنج_ من ، نشستی و کوشیدی
اشکم ، چو رنگ خون شقایق شد
آن را ، به جام کردی و نوشیدی ... : فروغ فرخزاد

زندگی خالی نیست
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد
در دل من ، چیزی است مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها ، آوایی است ، که مرا می خواند : سهراب سپهری

من ، برف کوه را ، با لاجورد شب
مستانه ، می چشیدم و از طعم آسمان آگاه می شدم
بوی درخت ، در شب کوهستان ،عطر عفاف تازه عروسان را
در حجله ی تصور من می ریخت
من با نسیم در پی آن بوی آشنا ، همراه می شدم
من ، عشق آتشین شقایق را ، در چشم دخترانه ی شبنم
خورشید وار ، تجربه می کردم
من ، لذت مکیدن سرخی را ، از سینه ی برآمده ی قله سپید
در کام آفتاب جوان می شناختم... : نادر نادرپور

چرا چشم شقایق رنگ خونست
چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توی قفس هامان قناری ست ...
اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم
چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم : مریم حیدرزاده

یک گل بهار نیست ، صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست
وقتی پرنده ها ، همه خونین بال
وقتی ترانه ها ، همه اشک آلود
وقتی ستاره ها ، همه خاموشند
وقتی که دست ها ، با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی ، هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟ ... : فریدون مشیری

ای زندگان خوب پس از مرگ
خونینه جامه های پریشان برگ برگ
در بارش تگرگ
آنان که جان تان را ، از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان به هر بهار
در گردش طبیعت ، تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شما را ، به کوه و دشت
بر برگ گل ، به خون شقایق نوشته اند : دکتر شفیعی کدکنی

تا نیاراید گیسوی کبودش را به شقایق ها
صبح فرخنده در آیینه نخواهد خندید : هوشنگ ابتهاج

وقتی که رسد زمان_ شفاف_ شعور
چون شسته شود غبار اندوه ، به شور
آید سپس از شقایق و سرو ، پیام:
کـِی سبز دلان ، ز گل بگویید ، نه گور : ویدا فرهودی

آشفته گر_ دل_ خلایق
گلبرگ _ تک _ همه حدایق
طناز تر  از همیشه ، بر گرد
چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی ، تو به خوان ، ز نا مه ی مهر
رنگی ، به نشان ، برین دقایق ... : دکتر منوچهر سعادت نوری

دلم هوای تو دارد ، هوای باغ شقایق
دریغ ، پای شقایق به این دیار نیامد
قرار بود و تو بودی و حال گفت و شنودی
تو بی قرار که رفتی، به دل قرار نیامد .. :  دکتر کریم سهرابی   

به که تسلیت بگویم ، که تو رفته ‌ای ز دیده
د ل ِ تسلیت ندارم  ، من ِ پیرهن دریده
چو به خشت سر نهادی ، زتپش گر‌ اوفتادی
همه ماند از تپیدن ، د ل ِ خاکِ داغدیده
چه نیاز آسمان را ، خبر از غروب گفتن
که شفق به خون کشیده ، نشنیده یا شنیده
نه ملامتیش در خور ، د ل ِ خونی شقایق
نتواند آّر نهفتن ، ر گ ِ سرخ ِ   سر بریده
مشکن به شیون‌ ای شب ، ملکوت بیشه زاران
به نوای ِ نوحه‌ی نی‌ ، ابدیت آرمیده ... : جهانگیر صداقت فر

چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفا ن
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشا ن

به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن

و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان

چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان ...

دکتر منوچهر سعادت نوری