۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

پیشترها ، می شد

پیشترها ، می شد
کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد
لبوی_ گرم_ تنوری خورد

پیشترها ، می شد
با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد
از همه ی آنان برد

پیشترها ، می شد
کافه ای رفت
شیر_ داغی نوشید
شکرین لب بوسید
سر پل ، وقت_ غروب
گشت زد و خوش چرخید

پیشترها ، می شد
رستورانی ، رفت
چلو را با خورشی، راحت خورد
از غذا ، لذت برد

پیشترها ، می شد
گوش ، بر هر آهنگ
توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد
همصدا با او خواند:
"دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"
"منو رها نمی کنه"
"منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود
و صدا ، ماهرانه بود

پیشترها ، می شد
نعره  و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را
آه_ جانسوز و شکایت ها را
"خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"

پیشترها ، می شد
شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت
به فلانی ، هم تاخت

پیشترها ، می شد
توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید

پیشترها ، می شد
راحت آسوده به "میدان" آمد 
"مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"
"یک دست جعد یار"
"رقصی چنین"
"میانه ی میدان" داشت

پیشترها ، می شد
سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد
ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

اشاراتی به "سرزمین" : از زبان برخی سرایندگان پارسی گوی




نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست/ گنج خرابه‌ی دل اندوهگین ماست 
یاد تو زود چون رود از دل که همرهش/ در اولین قدم نفس آخرین ماست 
بر خاک درگهت چه تفاوت اگر نهیم/ سر ، بر زمین ، که کوی بلا سرزمین ماست ... : محتشم کاشانی 
 
مرا این سرزمین ، ناسازگار است/ به پرویز و سفاهانم ، چکار است 
ز پرویزم بدل چیزی نبوده ‌ست/ چنان دانم که پرویزی نبوده‌ ست 
من این آب وهوای ناموافق/ نمی‌بینم به طبع خویش ، لایق 
کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ ست/ که پندارم در آن ، آتش فتاده‌ ست 
غرض اینست ، کز این آب و خاک است/ که جان غمگین و دل اندوهناک است 
چو باید رفت از این وادی به ناچار/ کجا باید نمود آهنگ_ رفتار... : وحشی بافقی 

    دارم از آسمان زنگاری/ زخم ها بر دل و همه کاری 
با من اکنون فلک در آن حد است/ از جگرخواری و دل‌آزاری 
که به او ، جان دهم به آسانی/ او ستاند ز من ، به دشواری...
خون دل ، می‌چکد ازین نامه / گر به دست ، اندکی بیفشاری
(پاره های جگر ، فرو ریزد / دامنم را ، اگر بیفشاری)...
من که عار آیدم ز جالینوس/ کندم گر به خانه ، پاکاری 
فلک انباز کرده ، ناچارم/ با فرومایگان_ بازاری 
رسد از طعنشان ، به من گاهی/ دل خراشی ، کهن جگرخواری 
اف بر آن سرزمین که طعنه زند/ زاغ دشتی به کبک کهساری... : هاتف اصفهانی  

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد

در خاک‏های تو ای سرزمین من، عشق عزیز من
بی‏خویش و بی‏کران، با چشم‏های باز، با قلب داغدار
همچون شقایقی، رویید سرخ فام
ای سرزمین من، ای سرزمین من
بر خاک‏های تو، در دست مردمت
روییده‏ام به رنج‏، زیرتگرگ و باد
باران ضربه‏ها، طوفان سهمناک
روییده‏ام به رنج‏، همچون چنارها
با پنجه‏های سخت‏، در قلب قلب تو
من ریشه کرده‏ام، ده‏ها هزار سال‏
ای کوه‏های رنج‏، ای چشمه‏های اشک
ای سرزمین من، خواهم که بر تنت‏
پوشم حریر سبز، از هدیه ی بهار
در کوچه‏های شهر، بر سبزه‏های دشت
ای سرزمین من!
خواهم گشاده دست‏، باشی و مهربان
دریای موج زن، از خوشه‏های زرد
چون گیسوی طلا، لغزد به چهره‏ات‏
هر جا غریو کار، هر جا خروش عشق
لای لای مادران، لبخند کودکان، در خواب‏های ناز
خواهم هزار بار، گلگون کنم رخت، در خون قلب خویش‏، اندام خاکیت
ای سرزمین من! ای سرزمین من :‌ آذر ۱۳۳۰ شاهرخ مسکوب

در سرزمین من
بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق٬ بر چهره های سوخته می تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می کند
اما هنوز، در پس آن قله ی سپید٬ خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می بینمش که سایه فکندست بر سرم
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور ٬ ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک یادگار ٬ ای لوح جاودانه ی ایام
ای پاک ، ای زلال تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم برتو دارم، در خویش ننگرم
فانوس یاد توست که در خواب های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب
ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم : نادر نادرپور

اینجا که ماییم سرزمین_ سرد_ سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها ... : مهدی اخوان ثالث

نه، اینجا زلالی علاج عطش نیست
مرا بود باید بدان سرزمینیکه هر بامدادان چو برخیزم از جای
یکی جرعه از کاشی باژگون بلند آسمانش
که خورشید بریان به ژرفای آبی ش باشد شناور بنوشم
و تن‌پوش صبحانه‌ام را سراپای
از ابریشم زرد و نارنجی آفتابش ردائی بپوشم
و هر شامگاهان ، چو در دشت باز شبانش بخوابم
یکی رود الماس ریز و درشت ستاره
ببارد همی تا سحرگاه بر گونه ‌هایم
و نجوای نرم نسیم پگاه اش
کند مست و سرشار از عطر سنگین کاکوتی و پونه ‌هایم : نعمت آزرم

ای تکدرخت شرقی مغرب نشين ، بگو
از آيه های باور و نور و يقين ، بگو
ای شهسوار وادی شعر دری ، بمان
با من ز همصدايی صبح بهين ، بگو
از آشيان سوخته بر شاخه های نور
وز ريشه های سوخته از تفت کين ، بگو
بعد از من و تو ، آبی آن آسمان چه شد؟
تيغ طلوع برآمد از آن آستين ، بگو
صد حنجره صدا به دل واژه ، آب کن
در کوچه های مرده ی شهر غمين ، بگو
از ريشه های آبی_ آواز های نور
با باغهای خسته ی آن سرزمين ، بگو
بس روز ها ، که روزنه ای ديده وا نکرد
وردی برای ختم شب ای بهترين ، بگو : حميرا نگهت دستگيرزاده (شاعره ی افغانی)

دیدار کعبه، قبلهٔ ایمانم آرزوست/ داند خدا، زیارت ایرانم آرزوست
آن سرزمین، که داد به ما عّز و افتخار/ تکریم آن، ‌ز عمق دل‌ و جانم آرزوست
تا مفتخربه زاده ی آن سرزمین منم/تجدیدخاطرات رفته به دورانم آرزوست
دانم که آب رفته نگردد به جوی باز/ از ایلغار آنچه مانده به جا، آنم آرزوست
هر ریزه سنگ کشور من فخر موزه ایست
دیدار موزه ای به وسعت ایرانم آرزوست
دارلفنون و زیور آن لوحه‌های پند/منقوش بر کتیبه ی ایوانم آرزوست
همت بلند دار که مردان روزگار/ زرین نوشته بر در ایوانم آرزوست
سر مست عطر بارش باران به خاک و کاه
گردش به کوچه باغ شمیرانم آرزوست
آن باد آتشین به روز و فرحبخش در شبان
ریزد به جان که عطر فراوانم آرزوست
اینجا به فصل گل نرسد بوی خوش ‌ز گل
عطر گل شکفته به بستانم آرزوست
بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ایم/کوه و کویر کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصرکافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/آن قیل و قال مردم خندانم آرزوست
در استکان تنگ کمر لب گلابتون/ آن چای پر زمایه گیلانم آرزوست
گم کرده راه خانهٔ معشوق وخوش خیال/آواز کوچه باغی‌ رندانم آرزوست
زنهار تا گذر نکنی‌ از دیار دوست/ هشدار صادقانه مستانم آرزوست
حب الوطن که ضامن ابقای کشور است
من مومنم به آن و عزّت ایرانم آرزوست
گویند آرزو نبود عیب بر جوان/ پیرم به سن و آرزوی جوانانم آرزوست
باید وداع عالم فانی نمود و رفت/ خفتن کنار گور نیاکانم آرزوست
دانم که ناا امید نگردم ‌ز لطف حق/ الطاف و مهر آیزد منانم آرزوست
من بس امید وصل ‌ز یزدان طلب کنم
هجران بس است و دیدن یارانم آرزوست
خوش گفته است مولوی از سوز جان و دل‌
کز دیو و داد ملولم و انسانم آرزوست : دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه_ میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو : دنیائی
بر جان و روح_ ما ، تو : تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز



دو روز مانده به نوروز ، تهی ترم از جام
و شب، دراز تر از طیلسان ضحاک است
کجا برم دل را، دلم برای بهاران، بهانه می گیرد
کجاست گوشه ی میخانه ای و عربده ای
کجاست آتش تاکی و دود منکسری!
ایا نشسته به معراج دشت های کبود
ایا زمین اهورا، گذرگه مزدا ، ایا جوانه ی جم
ایا دیار اوستا ، خانه ی خدای خرد
ایا سلاله ی یعقوب لیث صفاری
ایا قبایل هم شیون شبانه ی من
چه شد که گوهر دین بهی ، به یغما رفت
خدایگان، شنل سبز را به خاک افکند
خدای آبادی ، که عاشق همگان بود و دلسپرده ی خلق
ز تختگاه خودش، ناگهان، کناره گرفت
و گوهران دهش را و ، داد را، گم کرد!
خدای خوبان رفت
خدای سلطه گران ، با بهار دشمن بود
خدای سلطه گران ، از سپیده می ترسید
خدای منتقمی بود، خودستای و عبوس!
دو روز مانده به نوروز، آسمان ابری است
ازآن خرابه، خبرهای داغ می آید
نشسته اند سیه جامگان دیو سپید
برای مرگ کبوتر، ستاره می شمرند
کسی به یاد چمن نیست ، عاشقی جرم است!
به آستانه ی درها و شمعدانی ها ، شکفته خنجر کین!
دو روز مانده به نوروز ، رفته ام از یاد ، تهی ترم از جام
بهار بود که عشقت میان اشک شکست
بهار بی تو مرا کشت ، هرکجا قفس است
قفس درون قفس ، من کجا روم، چه کنم؟  دکتر عارف پژمان

بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما ، فرخندگی بخش
بهارا ، باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل ، چون آتش از دود
میان خون و آبش ، ره گشائیم
از این موج و از این توفان ، برآئیم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آئین دگر ، آیی پدیدار : هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

اینجا ، غبار صورتی و سبزی
پاشیده اند روی درختان دوردست
که در هوا هنوز شناور ، معلق است
از راه دور ، بوی بهار تو را هنوز
آمیخته به خون خزانی ، احساس می کنم
ای جلگه ای که رایحه ی هجرت
از برگ برگ باغ و بهار تو ، می وزد
می بینم آه ، اینجا گنجشک ها که بر لب پاشوره های حوض
با ماهیان سرخ ، سخن از مهاجرت می گویند
با سبزه نای گندم چنگیز ، دهقان توس و تبریز
نوروز باستانی فرخنده باد : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

آمد  آمد بهار و من ، با خويش / می سرايم تويی بهار ، تويی
می وزد ، تا نسيم فروردين / عطر گيج بنفشه زار تويی ....
هفت سين است و سبزه  و سنبل
من و يادی و شمعی و سوزی
زير لب ، باز سر کنم آرام / تو بهاری ، تويی که نوروزی : پیرایه یغمایی

نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی ست
باقی ست جمع جانان تا این یگانه باقی ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می نوازد تا یک ترانه باقی ست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می شود شب وقتی فسانه باقی ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر تا آشیانه باقی ست
گم کردمش ! نشانی ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده ! تا این نشانه باقی ست
می چینمت ستاره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره ! تا بام خانه باقی ست
نور نگاه کورش بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال در هگمتانه باقی ست
زیباست حرف باران در کوچه های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی ست
دود اجاق وصلی کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقی ست
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقی ست
تازی وکینه توزی ، بخل وسیاه روزی
نفرین بر انکه عدلش با تازیانه باقی ست
عصر دگر بر آید این نیز هم سر آید
گر نیستت یقینی حدس و گمانه باقی ست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت میکن تا چند دانه باقی ست
افراط کرد و تفریط این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش راه میانه باقی ست : علیرضا میبدی

چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش
و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان
نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی
به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست
برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان
و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند
که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران
چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید
که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان
چه شودکه سـِحرنوروز،به غمان کهنه پیروز
ندهد دگر به بیداد، پر و بال ِ فتنه این سان
برسد صدای عاشق، به شفاعت شقایق
به هر آن کجا که شاید، برسد صدای انسان : ویدا فرهودی

نوروز رسید و رخت نو می‌پوشم
با جوشش چشمه‌سارها می‌جوشم
تا سال نو آغاز شود با مستی
چشمان شرابی تو را می‌نوشم
نوروز رسیده است شادی باید
از بادۀ ناب هرچه نوشی شاید
بادا که به فرخندگیِ این نوروز
هر لحظۀ شاد باز شادی زاید
روز نوی من مژدۀ نو روز منی
نوروز بزرگ و شاد و پیروز منی
من پیریِ- دوربادِ- فردای توام
تو روح جوان سالیِ دیروز منی
نو روز از ان سوی زمان آمده است
گلجوشِ جوانیِ جهان آمده است
تا پیر نباشند جوانان زاندوه
نوروز شکفته وجوان آمده است
نوروز خوش است و جشن نو روز رواست
هر چند بزرگ داری‌اش باز سزاست
نوروز بزرگ، زادن زردشت است
روز شش فرودین و آن ویژۀ ماست :‌ نعمت آزرم

عید آمد و اندوه فراوان داریم
چشم ِ نگران به حال ِ ایران داریم
از سیل سی و سه ساله‌مان قحطی زاد
زانروست که آرزوی باران داریم : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

نوروز که سبز رنگ و سرخ است و سپيد
باز آمده با جامه‌ی رنگينِ اميد
اين جشن طبيعت است، مِی نوش و برقص
جزيی ز طبيعتيم ما، بی‌ترديد
* * *
نوروز چو با نور و نسيم آميزد
سرمای سيه به کوی شب بگريزد
خورشيد به شادباشِ اين پيروزی
ذراتِ طلا به روی دنيا ريزد : مهرانگيز رساپور (م. پگاه)

بنوشید بنوشید ، رخ از یار نپوشید
شما غنچه ی عیدید  ، شما بوی بهارید
از این گوژ در آیید ، به جز عشق نجویید
چرا رنگ نباشد ، چرا خنده و آهنگ نباشد
شما این همه رفتید ، شما این همه گفتید
چه سدها که گذشتید ، چه جاها که سرودید
مگر موج نبودید ؟
چه شد شوق ِ دویدن ، به سرچشمه رسیدن
شکستند ، شکستید - نشاندند ، نشستید
کنون ، غم به سر آرید ، قبا را به در آرید
سرور است ، سرور است ، همه آتش و نور است
رخ ِ یار ببینید ، گل ِ بوسه بچینید
برایید از آتش ، کهن رسم ِ سیاوش
کمان را به در آرید ، به آرش بسپارید
هدف سینه ی دیروز
به شکرانه ی این جشن و به پیروزی نوروز : داریوش لعل ریاحی

چنبر زده هنوز
در تراکم اندوه
یک مرد ، یک تجسم تنهایی
در پیچ کوچه ای که دگر عابرش نبود !

اینجا دگر مجال نعرهء رستم نیست
یعقوب لیث ، مرگ خراسان ، دید .
دشت از صدای جغد به جان آمد
نقال سالخوردهء شاهنامه
از فصل دیرپای پلشتی
دیوانه گشته است.

این حاکمان خدعه که بربستند
بر چارسوی مدرسه ، دیوار!
میترسند از سپید
میترسند از سیاه
می لرزند از طلیعه نوروز!

هرچند شکسته قامت این برگ
پتیاره خفته بر سر هر راه
من زنده ام چو آتش بی دود
تا مرگ غافلانه دژخیم! دکتر عارف پژمان

در آستان لحظه‌ی میعاد
خاک ناگهان سینه چاک داد
و هزار سبز ملوس ز بطن باغچه دمید
قلب زمین طپید، ناگهان، سال تحویل شد
بلور نور آبگینه لب پر زد انگار و از پشت پنجره ، خورشید
در صیقلای آینه خندید
و بهارِ نگارین ، سوار مرکبِ زرّین غبار نسیم
از راه سر رسید
یکباره باغ شکوفان به لُختِ شاخه‌ها شکوفه شکفت
پرنده ، به شوق از آ‌‌شیانه پرید و به نور و آب و آفتاب ، سلام گفت
و جویبار به رقص طراوت در آمد و هلهله سر داد
وه، چه فرخنده زادروزی است نوروز : میلاد پر شکوه طبیعت : جهانگیر صداقت فر

نوروز_ دلفروز ، پر ا کند عطر عید
گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید

گر سال کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید
بنگر به سال نو ، که ز شادی ، دهد نوید

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

خا طره


برای ماهرخ

من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را

من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را

خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن

شب های تیره شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن

درسا حل_  وجود تو می گشتم
با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید ‌ا یی

د ریا ی ا شتیا ق تو می جستم
در روزگا ر حسرت  و  تنها یی

دکتر منوچهر سعا دت نوری
نیویورک - ۱۹۶۸

برگرفته از مجموعه ی امید و آرزو

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

نا م خلیج فا رس

١
ای خلیج  آ بی و پیو سته  فا رس
همرهت نام خوش و برجسته فارس
ای خلیج  نیلی  و  نا می فا رس
ا ی نشسته  در کنا ر قوم پا رس
جا ی تو وا لا ترین حد  و مکا ن
در د ل  و در جا ن ما ایرا نیا ن
رونق ا حوا ل د نیا  بود ه ا ی
هرمزت  تنگه  گلوگا ه  جها ن
وصله ی ا صلی  مرز و بوم ما
غبطه ا ی  بر دشمنا ن شوم ما
ا ی خلیج نیلی  و نا می فا رس
چون زمرد می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا بر د وا م
نا م تو  پا یند ه هست و مستد ا م
٢
نوشتاری پیرامون " نا م خلیج  فا رس" به زبان انگلیسی از همین سراینده
٣
همیشه قلب_ من' با یا د_آنجا ست
درون_ رگ رگ آن خا ک_ زیبا ست

که قوم_ آرین منزل بر آن سا خت
خجسته نا م_ ا یر ا ن ازهما نجا ست

د یا ری ' قا فله سا لار_ د ا نش
و رنگین پرچم ا ش ' پا ینده با لاست

همیشه یا د_من' بر قلب_آنجا ست
که آنجا آسما ن' صا ف ست و مینا ست
و تا سوی_ خلیج_ نیلی_ فا رس
کنا ر_ آن خزر' دیرنده دریا ست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی
و آنجا بهترین نقطه به دنیاست

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

کجاست؟ خورشید عالمتاب


بمناسبت رویداد دلخراش  در"کلرادو" در 22 07 2012
  دنیای ما، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها
چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور
و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز
بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز
دنیای ما، انصاف بود و مروت
باور به فضیلت بود و به امانت
اما، چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
همه ، شیون است و مصیبت و نا فرجامی
زلزله، پشت زلزله است و سیل و سونامی
روز و شب، کشتار مردمان است در شمال_آفریقا

زجر و شکنجه است در آن دیار و کاشانه
نابودی و اعدام است در خاورمیانه
این قتل_ انسانیت است
بمب و ترور است در بازارهای تورنتو
جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا
با دوستان و یا با خانواده، در حال_ قدم زدن باشد
این قتل_ گرد همایی و با یکدیگر بودن است
رگبار_مسلسل است در تماشاخانه ای در کلرادو
جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا
در حال_ تماشای یک صحنه باشد
این قتل_ فرهنگ و هنر است
چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
در دام_ بس ناکسان و نا بکاران
گرفتار_ ظلمت و تاریکی و چه بی شماران
کجاست خورشید عالمتاب ؟


دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

برترین ‌پیام ونیکوترین شعار


ما درمیا ن مهلکه فهمید یم
عمده ترین ‌پیا م کد ا مین است

از با م خا نه ها همه بشنید یم
همبستگی ‌پیام نخستین است

درمتن آن ‌پیام چنین د ید یم
دولت جدا زمساله ی دین است

نیکوترین شعارکه بگزیدیم
آزادی ست وعدل که آیین است

دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها