۱۳۹۷ مهر ۱۱, چهارشنبه

آبدان (مثانه) و صفرا در زنجیری از سروده ها


به گریه دایه را گفت او رخان اش/ چو نیلوفر بد اندر آبدان اش
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
که گویی آتش آرام سوزست… : فخرالدین اسعد گرگانی
*
مغز من اقلیم دانش‌، فکرتم بیدای او/ سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او..
جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چوغار/ گوش گردون گشته کر از بانک استیلای او
آبدان را بین که تا خالیست بردارد خروش
چون که پرشد نشنودکس نعره و غوغای او: ملک ‌الشعرای بهار
*
دلارام نهان گشته ز غوغا/ همه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه ی خون/ فرح ده روی زردم را ز صفرا… : مولوی
*
صفرای تو گر مشام سوز است/ لطفت ز پی کدام روز است
گر خشم تو آتشی زند تیز/ آبی ز سرشک من بر او ریز… : نظامی
*
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را/ ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را/ خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی
درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را… : مولوی
*
ای تو را صورت چین نقش جبین/ خوی ناخوب تو صورتگر چین
ابرویت راست به هر مو گرهی/ هر گره بر رگ جان عقده نهی
لبت از نکته شیرین خاموش/ چهره ات از ترشی سرکه فروش
چیست چندین ترشی روی تو را/ چون نه صفرا شکند خوی تو را… : جامی
*
اینهمه طیبت است‌، حق داراد/ همگی را ز چشم بد به امان
تا رسد فرودین پس از نوروز/ تا که آذر بود پس از آبان
تا فساد مرا ره از صفرا/ در تن مردم آورد یرقان
تنتان باد سالم از امراض/ جانتان باد ایمن از حدثان: ملک ‌الشعرای بهار


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/10/blog-post_3.html
==========