۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

"آتش خشم": در زنجیری از سروده ها

Image result for fire fury wiki
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی/ آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی....
در آتش خشم پدر صد آب رحمت می‌نهی/ و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی
از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما/ زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی
ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو
دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی: مولوی
*
ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم/ شرم بادت که قطرهٔ آبی...
تا درین گله گوسفندی هست/ ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد/ خانه‌ای در ممر سیلابی... : سعدی
*
دی دل ما فگار خواهد کرد/ وز ستم سوگوار خواهد کرد...
آتش خشمت آب دریا را/ همچو آتش نزار خواهد کرد
ایزد آن کلک را که لفظ تو یافت/ آتش آب خوار خواهد کرد... : سنایی
*
کشد چون آتش خشمش زبانه/ برآرد دود از چشم زمانه
به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
کند او عزم میدان تیغ در چنگ... : وحشی بافقی
*
ای عزیزی که در همه احوال/ جان من دوستیت خوار نداشت
تیغ مردانگیت زنگ نزد/ گل آزادگیت خار نداشت
آب مهر ترا خلاب نبود/ آتش خشم تو شرار نداشت
به خطا خاطرت کژی نگرفت
از جفا خاطرت غبار نداشت... : مسعود سعد سلمان
*
هشدار که دیوان حسابست در اینجا /با ماش خطابست و عتابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تو / دلهای عزیزان همه آبست در اینجا
آنجا مگرم جام شرابی بکف آید
در چشم من این باده سرابست در اینجا... : فیض کاشانی
*
مردم از این مشتی گدا از مردم مانده جدا/ کو شعلهٔ قهر خدا کو آتش خشم یزد
کو رادمردی بی‌نشان درکف پرندی خونفشان
کاستاند از مردم کشان داد جوانمردان رد
برپا کند ناوردها دارو نهد بر دردها
بر رغم این نامردها گردد به مردی نامزد... : ملک‌ الشعرای بهار
*
سال ها ما آدمک ها بندگان تو/ با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم/ معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم/ چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز... : فروغ فرخ زاد
*
بر پهنه ی خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر جستن می کند... : احمد شاملو
*
بیچاره من که خرمن عمرم را با دست خویشتن
در شعله های آتش خشمم نشانده ام
بر کام ما نگشت و نکردیم کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و کشت و گشت
ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم... : حمید مصدق
*
پسر به سایه ی مادر دود ز آتش خشم/ گریزد از بر او مادر شتاب زده
پدر به ضجه گریزد ز چنگ دختر خویش/ نفس بریده غم آکنده اضطراب زده
هزار ناله برآرد ز دل به روز حساب
کسی که دست به صد کار بی حساب زده... : مهدی سهیلی
*
چون پرنده ، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق ، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفان ، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان ، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_8.html
========