۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

"حل مشکل": در گلچینی از سروده های کهن و این زمانه

 
همه خوف آدمی را از درونست/ ولیکن هوش او دایم برونست...
کدامین سوی جویم خدمتش را/ که منزلگاه او بالای سونست
هر آن مشکل که شیران حل نکردند/ بر او جمله بازی و فسونست… : مولوی
*
دیدار تو حل مشکلات است/ صبر از تو خلاف ممکنات است
دیباچهٔ صورت بدیعت/ عنوان کمال حسن ذات است… : سعدی
*
برخیز و بیا بتا برای دل ما/ حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم/ زان پیش که کوزه‌ ها کنند از گل ما: خیام
دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد/ تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد…
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست/ حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد… : حافظ
*

تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من/واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من...
ای صبا گر دیدی آن مجموعه گل را بگو/ خوش پراکندی ز هم شیرازه آمال من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز/ شهریارا حل مشکلها کند حلال من: شهریار 
*
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز/ بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز/ بند از سر گیسویم آهسته گشودم...
من خیره به آینه و او گوش به من داشت/ گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را: فروغ فرخزاد
*
هر که تاب جرعه ای جام جنون بر دل نداشت/ وای بر حال دلش کز زندگی حاصل نداشت
همچو فرهاد از جنون زد تیشه ای بر فرق خویش/ این شهید عشق غیر از خویشتن قاتل نداشت
دل فروشد همچو گردابی به کار خویشتن
وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت…. : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
هوای کعبه ای هستت میان خواب و بیداری/ پسِ پندار مجنونان ، ورای قبله ها آری 
به فکر شانه ای هستی که بغضت بشکند آخر/در آن نوبت که می جوشد غمت آن سوی هشیاری
ببین جانت چه دلتنگست، صدا در بند صد چنگست/ و آوا یت غم آهنگست گرش بر شعر بسپاری
سخن از رنج می موید، غزل از درد می گوید/ و هستی مانده در برزخ، ندارد تابِ دلداری
در این جایی که من هستم، در این روز و شب درهم/ تب درد تومی رانـَد مرا دائم به بیماری
خبر هر آن چه می گویی ز میهن، میهن خسته/ به هرقطره که می مویی غمی انبوه می باری
به فریاد آی نی نم نم ،بکـَن از ریشه اش، ماتم/ درفش کاویان پرچم، برو تا توشه ای داری
به دور افکن هراس دل، که حل خواهد شد این مشکل/تو اهل شهرایرانی، ز رستم نسل تو، باری
و کارون گر که خشکیده،شقایق گر پلاسیده/ مبادا اشک شورَت را کنی بر جایشان جاری
به دریای خزر بنگر، و صد گنجینه ی گوهر/ به نفت و زعفرانِ زر و بس زین ها چو بشماری
اگر چندی خزانیدی، زنو سرسبز خواهی شد
مترس از پیر فرسوده،جوانی کن به بیداری (تابستان ١٣٩٧): ویدا فرهودی
*
من که عمری با تو همدل بوده ام/ یار_ تو ، در حل_ مشکل بوده ام
در بسا ، دوران_  غم آلود و سرد/داده ام  تسکین ترا ، تا  رفع_ درد... 
این زمان ، افتاده ام ، بس ناتوان/ روی خود سازی چرا از من نهان
می روی هر دم، ز کوی_ این دیار/ می کنی ، آشفته تر ، حال و قرار
در کنار_ من ، بمان ، ای نازنین
لحظه های_ مانده را ، کن دلنشین… : دکتر منوچهر سعادت نوری
*
=======

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

" بلخ " : در زنجیری از سروده ها

  
چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت/ فرود آمد از تخت و بربست رخت
به بلخ گزین شد بران نوبهار/ که یزدان پرستان بدان روزگار… : فردوسی
*
آن ضیاء دلق خوش الهام بود/ دادر آن تاج شیخ اسلام بود
تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ/ بود کوته‌ قد و کوچک همچو فرخ… : مولوی بلخی
*
نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ/ مرگ خوشتر که زندگانی تلخ
موی گردد پس از سیاهی بور/ نیست بعد از سپیدی الا گور
عاقبت پیک جانستان برسد/ ما گرفتار و الامان برسد… : سعدی
*
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ/ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی/ از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ: خیام
*
فدای بلخ دل من،که روضهٔ ارم است/ حریم او بامان همچو بیضهٔ حرم است
همه سعادت بلخ و همه سلامت او
که بیضهٔ حرم است و چو روضهٔ ارم است… : رشید الدین وطواط بلخی
*
نگه کن یکی سوی مرو و هری/ نگه کن‌ یکی سوی بلخ و خجند
به ده قرن ازین پیش‌، مهد علوم/ کنون جای بیماری و فقر و گند… : ملک‌الشعرای بهار
*
گه بباغم، گهی بدامن راغ/ گاه در بلخ و گاه در بغداد
تو بدینگونه بد سرشت و زبون/ من چنین سرفراز و نیک نهاد… : پروین اعتصامی
*
آسمان تا دشمنان شب را از بن برافکند
روز و مرا به جرم دلیرانه زیستن در دادگاه بلخ اش ، محکوم می کند
آنگاه ، ما دو تن را در نور شامگاه با هم ، به سوی جوخه ی اعدام می برند
میدان تیر ، نام شفق دارد/ آنجا فرشتگان عدالت به رسم خویش
چشمان پیر ما را در واپسین نگاه/ با دستمال خاطره می بندند
ما ، در گشاده داشتن این دریچه ها اصرار می کنیم
خورشید ، با تپانچه ی سرخش/ یک یک ، شماره ها را فریاد می زند
دو ، سه ، چهار ، پنج/ ما تکیه بر شهامت دیوار می کنیم… : نادر نادرپور
*
آینه ام تکیه داده بر رف مبهوت/ دارد اندیشه هایی اما ز دور
قافله ای رهسپار گردنه ی بلخ
راحله ای در غبار جاده ی بغداد/ از منش اما نگاه خالی و رنجور… : منوچهر آتشی
*
رباعی: افسانه های بلخ
از " بلخ " ، بماندست بجا ، قصه  فراوان: / "لهراسب" ، بنا ساخته آن را ، به خراسان
یا آنکه "کیومرث" فرا خواند در آن جشن، / تا تاج نهد بر سر_ خود، چون شه_ شاهان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سرزمین آریایی نشین "بلخ" در ایران باستان 
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/08/blog-post_14.html
=======

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

رباعی: افسانه های بلخ


از "بلخ" ، بماندست بجا ، قصه فراوان:
"لهراسب" ، بنا ساخته آن را به خراسان

یا آنکه "کیومرث" فرا خواند در آن جشن
تا تاج نهد بر سر_ خود، چون شه_ شاهان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/08/blog-post_12.html

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

کنار من: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


چو در جنگ تن را به رنج آورید/ ازان رنج شاهی و گنج آورید
جهان آفریننده یار من است/ سر_ اختر اندر کنار من است… : فردوسی
*
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من
نور دو دیده ی منی دور مشو ز چشم من
شعله ی سینه ی منی کم مکن از شرار من… : مولوی
*
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم…
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده ‌ست از انتظار تو دوشم… : سعدی
*
هزار جهد بکردم که یار من باشی/ مراد بخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی/ انیس خاطر امیدوار من باشی….
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من/ اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی/ به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم/ مگر تو از کرم خویش یار من باشی: حافظ
*
گلزار وفا ز خار من می ‌روید/ اخلاص ز رهگذار من می ‌روید
در فکر تو دوش سر به زانو بودم
امروز گل از کنار من می‌روید: ابوسعید ابیوردی معروف به شیخ ابوسعید ابوالخیر
*
دلبرا عشق تو نه کار من است/ وین که دارم نه اختیار من است
آب چشم من آرزوی تو بود/ آرزوی تو در کنار من است…. : سیف فرغانی
*
گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن/ ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
بنمای روی خود ز پس پرده آشکار/ یک باره راز هر دو جهان آشکاره کن,,,
اکنون که از کنار من ات میل رفتن است
اول بریز خونم و آخر کناره کن: فروغی بسطامی
*
گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا/ در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا
در کنار من ز گرمی بر کناری ایدریغ/ وصل و هجران غم و شادی به هم باشد مرا
در خروش آیم چو بینم کج نهادی های خلق
جویباری ناله از هر پیچ و خم باشد مرا… : رهی معیری
*
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای/ ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود/ ای مایه قرار دل بیقرار من…. : شهریار
*
غروبگاهان ، در کوچه های خلوت شهر/ که بوی پیچک ، هذیان عاشقی می گفت
تو در کنار من آهسته راه می رفتی
و در کرانه ی چشمان کهربایی تو/ بهار ، در چمن سبز باغ ها می خفت
شبی که باران در کوچه ها فرو می ریخت/ تو می رسیدی و ، باران_ موی تو بر دوش
ز موی خیس تو ، عطری غریب بر می خاست
من از تنفس عطر غریب تو ، مدهوش… : نادر نادر پور
*
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام/ خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من/ ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی/ من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو… : فریدون مشیری
*
غم نبودن تو در کنار من سخت ست/ حضور آبی ات اینجا چه قدر زیبا بود
چه لذتی ست درون نگاه پر نورت/ بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن
ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه
بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن … : مریم حیدرزاده 
*
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو/ دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز/ قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
ای قرار دل طوفانی بی ساحل من/ بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش/ به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر/ شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم/ بگذشته در آتش همچون روزم
بگذار ای بی خبر بسوزم/ چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم/ بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم/ در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی/ بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد/ غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا… : تورج نگهبان
*
من که عمری با تو همدل بوده ام/ یار_ تو ، در حل_ مشکل بوده ام
در بسا ، دوران_  غم آلود و سرد/داده ام  تسکین ترا ، تا  رفع_ درد
بوده ام ، همراه_ تو ، در هر نبرد / یکه تاز_  صحنه  و  جنگنده مرد
این زمان ، افتاده ام ، بس ناتوان/ روی خود سازی چرا از من نهان
می روی هر دم، ز کوی_ این دیار/ می کنی ، آشفته تر ، حال و قرار
در کنار_ من ، بمان ، ای نازنین/ لحظه های_ مانده را ، کن دلنشین
پرتوی_ مهری، نشان در این سرا/ شادمان عطری  فشان در این فضا
زندگی را، جلوه بخش از نور عشق/ ضربه ای زن باز ، بر تنبور عشق
نغمه ای بنواز ، با شیپور عشق/ خوان دوباره، آن سرود شور عشق
لحظه های مانده را ، کن دلنشین/ در کنار_ من ، بمان ، ای نازنین
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی بنشین کنار من - اجرا: مهستی
ترانه ی ماه مشرقم من/ با تو عاشقم من ….
نباشي در كنار من/ من زنده نميمونم - اجرا: دو خواننده ی جوان
ترانه ی به کنارم بنشین - اجرا: دلکش
ترانه ی به کنارم بنشین - اجرا: هایده و هوشمند عقیلی
ترانه ی غمگین چو پاییزم (بی پروا در کنار من نسوزی) - اجرا: علیرضا قربانی
ترانه ی کنارم باش - اجرا: بابک فروزان
ترانه ی هوایی تم کنارم باش - اجرا: سیاوش قمصری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/08/blog-post_8.html
=======

۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

کنارم بمان


من که عمری با تو همدل بوده ام
یار_ تو ، در حل_ مشکل بوده ام

در بسا ، دوران_  غم آلود و سرد
داده ام  تسکین ترا ، تا  رفع_ درد
 
بوده ام همراه_ تو در هر نبر
یکه تاز_ صحنه و جنگنده مرد

این زمان ، افتاده ام ، بس ناتوان
 روی خود سازی چرا از من نهان

می روی هر دم، ز کوی_ این دیار
می کنی ، آشفته تر ، حال و قرار

در کنار_ من ، بمان ، ای نازنین
لحظه های_ مانده را ، کن دلنشین

پرتوی_ مهری، نشان در این سرا
شادمان عطری  فشان در این فضا

زندگی را، جلوه بخش از نور عشق
ضربه ای زن باز ، بر تنبور عشق

نغمه ای بنواز ، با شیپور عشق
خوان دوباره، آن سرود شور عشق

لحظه های مانده را ، کن دلنشین
در کنار_ من ، بمان ، ای نازنین

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/08/blog-post_3.html
==========

۱۳۹۷ مرداد ۱۰, چهارشنبه

هندوانه: در زنجیری از سروده ها


من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرش/ با من به پای پیل کند جنگ عبهرش...
نقد است سرخ‌رویی دل با هزار درد/ از تنگی کمند، نه از وجه دیگرش
خاقانی است هندوی آن هندوانه زلف/ وان زنگیانه خال سیاه مدورش… : خاقانی
*
 لاله راندن به دم و سوختن اندر آتش/ هندوان دست ببردند بدین هر دو نگار
 هندوانه دو عمل پیش گرفت او یارب/ داری از هر دو عمل یار مرا برخوردار
 هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج/ عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار: انوری
*
داروغه هندوانه و سرده خیار سبز/ کلونده شد محصل و بدران گزیر گشت
عیب بدران مکن و هرچه بُوَد نیکو بین
که به صحرای جهان هیچ نروید بیکار… : ابواسحاق‌ حلاج‌ شیرازی‌
(بُسْحاق‌ِ اَطْعِمه‌، ابواسحاق‌ حلاج‌ شیرازی‌/ زاده ی نیمه دوم‌ سده ی ۸ قمری‌ در شیراز - درگذشته‌ ی ۸۴۰ قمری ‌/۱۴۳۶ میلادی از شاعران‌ پارسی‌گوی‌ سده ی ۹ق‌/ ۱۵م‌ و از مریدان‌ شاه‌ نعمت‌الله‌ ولی‌ بود)
*
تو می روی و به نظارهٔ تو چشم جهانی/ بگو که آگهی از عاشقان دلشده یا نی
غلام پنجهٔ مرغول هندوانهٔ اویم
که هست هر خم مویی از و شکنجهٔ جانی: امیرخسرو دهلوی
*
ملک ترا مداین دنیا خرابه‌ای/ جود ترا معادن دریا خزانه‌ای
سیر سپهر عزم تو را روزنامه‌ای/ گنج وجود جود ترا جامه خانه‌ای
وصف چو ذات عقل ندارد نهایتی/ فکرت چو بحر عشق ندارد‌ کرانه‌ای
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخ/با موج آسکون چه کند هندوانه‌ ای…: قاآنی
*
گشت مردی شریک پرخواری/ کرد تقسیم توشه را باری
گفت یک چیز ازین دوگانه بخواه/ خربزه یا که هندوانه بخواه
گفت من هر دوانه می‌خواهم/ خربزه‌، هندوانه می‌خواهم
برد مشروطه داغ و چوب و فلک/ جای آن ساخت حبس نمره یک
شحنهٔ شهر هر دو وانه گرفت/ خربزه داشت هندوانه گرفت… : ملک ‌الشعرای بهار
*
از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها/ ‫از هندوانه، خربزه، در کشتزارها‬
از سقّز و نبات و از این گونه بارها/ مانده است طعم در دهنم با چنان اثر
‫کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر… : شهریار
*
آخ … چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ … چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست… : فروغ فرخزاد
*
با ما بیا از این مسیل/ خاطره ی سال های آب/ سال سفید سیل
سال گسسته یال و دم ” اهرم او برن“/ سالی که خوشه های دو سر
از مزرع رئیسی زد سر/ با هندوانه ده منی و شاداب… : منوچهر آتشی
*
رباعی هندوانه
اگر خواهی تو عمری شادمانه/ بخوان اوصاف_ ناب_ هندوانه
برای_ تندرستی ، در زمانه/ بنوش هر روز آب_  هندوانه
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/08/blog-post.html
همچنین نگاه کنید به
گفتنی های تغذیه: "هندوانه" و خواص غذایی و درمانی آن
http://msnselectedarticles.blogspot.com/2018/07/blog-post_30.html
==========

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

رباعی: هندوانه


اگر خواهی تو عمری شادمانه
بخوان اوصاف_ ناب_ هندوانه

برای_ تندرستی ، در زمانه
بنوش هر روز آب_  هندوانه
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/07/blog-post_31.html
========

۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه

پای افزار و انواع آن در زنجیری از سروده ها

Image result for ‫پای افزار‬‎

(پای افزار: برگرفته از تارنمای واژه نامه پارسی ویکی)
مرد در جوی را به دریا بار/ جان و سر دان همیشه پای افزار: سنائی
*
طرب زآنگونه بر شاه اشتلم کرد/ که پای افزار جست و پای گم کرد: امیرخسرو دهلوی
*
(پوتین: برگرفته از تارنمای گنجور)
گل زرشک تو پیرهن بدرد/ روی تو پرده بر سمن بدرد
چون زند غمزۀ تو دست به تیغ/ زهرۀ مهر تیغ زن بدرد
ز آرزوی دو لعل جان بخشت/ مرده بر خویشتن کفن بدرد…
هر که خود را بر آستان تو دوخت/ پیش تو پوتین من بدرد: کمال ‌الدین اسماعیل
*
(موزه: برگرفته از تارنمای واژه نامه پارسی ویکی )
یک سو کنم اش چادر یک سو نهمش موزه / این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه: رودکی
*
یکی خنجر از موزه بیرون کشید/ سراپای او چادر خون کشید: فردوسی
چکمه: در زنجیری از سروده ها
(برگرفته از تارنمای جستجوی اشعار معاصر)
کسی از باران از صدای شر شر باران/ از میان پچ و پچ گل های اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد/ من خواب دیده ام...… :  فروغ فرخزاد
*
نیمتاجی زده بر گیسو، چون شانه ی پوپک ها
چکمه ای کرده به پا، سرخ تر از پنجه ی اردک ها
اسب می راند و از راه نمی ماند/ تا شما را به تماشای جهان خواند… : نادر نادر پور
*
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم/ بخوان با من
بنال آیا تو هم از حلقه ی زنجیر/ دانستی که در بندی؟/ رها در باد ، با من گفت
شنیدم آری ای بد مست من/ از زنجیر سازانم چه می گویی؟
برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی… : نصرت رحمانی
کفش: در زنجیری از سروده ها و ترانه های این زمانه
(برگرفته از تارنمای گلچینی از سروده ها)
کفش هایم کو/ چه کسی بود؟ صدا زد سهراب/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر…: سهراب سپهری
*
ناگهان، یک نفر از دور، صدا زد سهراب/ تو ز جا برخاستی و فریاد زدی کفشم کو؟
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد زیر باران بودی
خواب آشفته ی من پایان یافت وندر آن ظهر زلال
از سر خاک تو بر می گشتم/ خاک پاکی که تو را در بر داشت
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود/ دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت
لحظه ای چند در آفاق خیال/ من تو را دیدم و گریان گشتم/ تو مرا دیدی و خندان بودی: نادر نادرپور
*
تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه/ نه تو بیداری نه تو خوابی/ نه تو قصه و کتابه
برای دونستن تو همه ی دنیا رو گشتم/ از میون آتش و باد/ خشکی و دریا گذشتم
آسمون شولای خواب/ فرش من خاک زمین بود
مرهم زخم های پاهام/ هفتا کفش آهنین بود… :  اردلان سرفراز
*
یه لنگه کفش پیر و دربو داغون/ افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمی کرد/ هیشکی یه لحظه هم نگاش نمی کرد
یه لنگه کفش پاره بی کس و بی ستاره
افتاده زار و گریون یه گوشه خیابون…: سراینده ی گمنام
*
کی شود روزی ، دوباره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود از درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ای ، بر ‌پا کنی
با فراز و با نشیب _ این جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق ، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود  با صد فسون ، با اشتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ_ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران ، کنار _ ساحلی/ خواب آسوده‌ در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی از آن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی ، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
دکتر منوچهر سعادت نوری
========

۱۳۹۷ مرداد ۳, چهارشنبه

نسناس در زنجیری از سروده ها

 Image result for Nasnas wiki
زمین است کوه است دشت است چیست/ ز نسناس یا ز آدمی یاپری است: فردوسی
*
خلایق بر خلافند از طبایع/ یکی عطار و دیگر باز کناس
سخن کز روی حکمت گفت خواهی/ جدا کن ناس را اول ز نسناس: حکیم سنایی
*
حلق بگرفتش ماننده ٔ نسناسی/ برنهادش به گلوگاه چنین داسی: منوچهری
*
یکی گفت تندی مکن با غریو/ در این بیشه نسناس باشد نه دیو: اسدی
*
که به آل رسول خویش مرا/ برهاندی از این رمه ی ْ نسناس: ناصرخسرو
*
با چنین حال و هیأت و صورت/ بازنشناسدم کس از نسناس: مسعودسعد
*
به تن ماننده ٔروباه مسلوخ/ به سر ماننده ٔ بتفوز نسناس: سوزنی
قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم/ نسناس چون به زیور حورا درآورم: خاقانی
*
گرچه بینی عذاب و رنج بسی/ عاقبت می‌شوی تو نیز کسی
جای گیری ز جرگهٔ نسناس/ در صف مردم وظیفه‌شناس
وگر این بار هم شوی کاهل/ نیبشی جز منافق و جاهل…: ملک‌ الشعرای بهار
*
او نسناس بوده است
(برگرفته ازمجموعه ی ارجا)
سگ‌ها صید را کشان کشان آوردند: پیری با یک دست یک پا و محاسنی سفید
با فصاحت از من پرسیده بود: بزرگوارا راه کدام است؟
پیش از حلال شدن بیهوده کوشید ثابت کند انسان است
به بزرگی حکایت را گفتم آن رمان که به ماوراءالنهر بودم خندید و گفت:
او نسناس بوده است با گوشتی لطیف‌تر از آهو و مغذی‌ تر از کبک و تیهو
جگرش عطر نسترن می‌داد و بر آتش
بوی خوش عود و صندل می‌پراکند: حسین مزاجی
*
رباعی: نسناسی و بی فرهنگی 
این جهان را ، تو هیچ ، نشناسی/ چون سیاست شده ست نسناسی
بد قلق ، ناکسان_ بی فرهنگ/ مردمان را ، نموده اند عاصی
============

۱۳۹۷ مرداد ۲, سه‌شنبه

رباعی: نسناسی و بی فرهنگی


این جهان را ، تو هیچ ، نشناسی
چون سیاست شده ست نسناسی

بد قلق ، ناکسان_ بی فرهنگ
مردمان را ، نموده اند عاصی

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

کفش: در زنجیری از سروده ها و ترانه های این زمانه


انگلیسا در جهان بیچاره و رسوا شوی/ ز آسیا آواره گردی وز اروپا، پا شوی
چشم‌پوشی با دل صد پاره از سودان و مصر/ وز بویر و کاپ، دل برکنده و در وا شوی
باکلاه بام خورده با لباس مندرس
کفش پاره‌، دست خالی‌، سوی امریکا شوی ,,, : ملک ‌الشعرای بهار
*
لب پر ز تبسم رضایت/ دل پر ز خیال وقت بازی/ ناگاه شنیدمی صدایی
این نعره ی بچه های ده بود/ های های رفیق جان کجایی
ما منتظریم از پس در/ من هیچ نخورده ، کف زننده
بر سر نه کله نه کفش بر پای/ یکتای به پر ، سفید جامه
زنگوله به دست جسته از جای/ از خانه به کوه می دویدیم… : نیما یوشیج
*
من خواب دیده ام که کسی می آید/ من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد/ و کفش هایم هی جفت می شوند… : فروغ فرخزاد
*
کفش هایم کو/ چه کسی بود؟ صدا زد سهراب/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر…: سهراب سپهری
*
ناگهان، یک نفر از دور، صدا زد سهراب/ تو ز جا برخاستی و فریاد زدی کفشم کو؟
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد زیر باران بودی
خواب آشفته ی من پایان یافت وندر آن ظهر زلال
از سر خاک تو بر می گشتم/ خاک پاکی که تو را در بر داشت
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود/ دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت
لحظه ای چند در آفاق خیال/ من تو را دیدم و گریان گشتم/ تو مرا دیدی و خندان بودی: نادر نادرپور
*
بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد/ آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد
فردا که جهان کنیم بدرود به درد/ آه آن همه خاک را چه می خواهد کرد: فریدون مشیری
*
تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خوابی/ نه تو قصه و کتابه
برای دونستن تو همه ی دنیا رو گشتم
از میون آتش و باد/ خشکی و دریا گذشتم
آسمون شولای خواب/ فرش من خاک زمین بود
مرهم زخم های پاهام/ هفتا کفش آهنین بود… :  اردلان سرفراز
*
یه لنگه کفش پیر و دربو داغون/ افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمی کرد/ هیشکی یه لحظه هم نگاش نمی کرد
می گفت که تنهایی و بی پناهی/ یه روز به آخر برسه الهی
یه لنگه کفش پاره بی کس و بی ستاره
افتاده زار و گریون یه گوشه خیابون…: سراینده ی گمنام
*
کی شود روزی ، دوباره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود از درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ای ، بر ‌پا کنی
با فراز و با نشیب _ این جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق ، آ یی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود  با صد فسون ، با ا شتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ_ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دمانه چون به موج _ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران ، کنار _ ساحلی/ خواب آسوده‌ در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی از آن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی ، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی کفش هایم کو (از سهراب سپهری) - اجرا: احمد رضا احمدی
ترانه ی تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه (از اردلان سرفراز) - اجرا: گوگوش
ترانه ی لنگه کفش (از سراینده ی گمنام) - اجرا: محسن چاوشی
*
همچنین نگاه کنید به
کفش: در زنجیری از سروده های کهن در تارنمای گنجور
کفش: تارنمای جستجوی اشعار معاصر
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/07/blog-post_22.html

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه

سروده ها و نظریاتی در مورد حقیقت

سروده ها
شربتی از حقیقت عشق
شربتی دادش از حقیقت عشق/ جمله اخلاص ها از او برمید
این نشان بدایت عشق است/ هیچ کس در نهایتش نرسید : مولوی
از روی حقیقت
من غلام توام ازروی حقیقت لیکن/ با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایما عادت من گوشه نشستن بودی/ تا تو برخاسته ای از طلبت ننشستم: سعدی
قلندران حقیقت
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند/ قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری/ عروج بر فلک سروری به دشواری ست : حافـظ
حقیقت و یقین
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست/ در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست : خیام
پیشـگاه حـقیقـت
فردا کـه پیشـگاه حـقیقـت شود پدید/ شرمـنده ره روی که عمـل بر مـجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا می روی بایسـت/ غره مـشو کـه گربـه زاهد نـماز کرد
حافـظ مکـن مـلامـت رندان که در ازل/ ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد : حافـظ  
حقیقت و افسانه
آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند : حافظ
هاتف حقیقت
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی/ کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را
آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت/ کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را : عطار
پرتوی حقیقت
اگر چه در ره هستی هزار دشواری ست/ چو پر کاه پریدن ز جا ، سبکساری ست
به چشم عقل ببین پرتو حقیقت را/ مگوی نور تجلی فسون و طراری ست: پروین اعتصامی
زیر کلاه عشق و حقیقت
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟
 آیینه گو مباش چو اسکندری نماند: ملک‌ الشعرای بهار
سخن از حقیقت
بر روی خاک شعر که خاک بلاغت است/ آن دم قدم بنه ، که سخن از حقیقت است
هر جاودانه شعر ، بیان از صداقت است/ پس صادقانه گوی ، که آنرا طریقت است
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
نظریات کارل پوپر پیرامون حقیقت، شناخت و سرچشمه‌های آن‌
کارل رایموند پوپر (زاده ی ۲۸ ژوئیه ۱۹۰۲ - درگذشته ی ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۴) فیلسوف، منطق دان، ریاضی دان و استاد مدرسه ی اقتصاد لندن بود. کارل پوپر یکی از بزرگترین فیلسوفان قرن بیستم به حساب می‌آید و آثار زیادی در فلسفه ی سیاسی و اجتماعی از خود باقی گذاشته‌است. ‌کارل پوپر، ‌شناخت را جستجوی حقیقت می‌داند، جستجویی پر وسواس برای یافتن نظریه‌هایی عینی، ‌واقعی و توضیح دهنده. از دید وی، جستجوی حقیقت را نباید با جستجو برای رسیدن به‌ ‌یقین و قطعیت یکی گرفت و باید میان آن دو تفاوتی دقیق قایل شد. انسان جایز الخطاست‌ ‌و لذا تمام شناخت بشری خطاپذیر و نامطمئن است. این امر بدین معناست که ما باید‌ ‌همواره علیه خطاهای خود پیکار کنیم و علیرغم تمام مراقبت‌ها و تدابیر، هرگز‌ ‌نمی‌توانیم یقین حاصل کنیم که مرتکب خطا نشده‌ایم.
 ‌پوپر در پاسخ به این پرسش که حقیقت چیست، ضمن تایید‌ ‌تعبیر کانتی از حقیقت، یعنی “انطباق شناخت بر برابرایستا” می‌افزاید: “نظریه یا‌ ‌گزاره‌ای حقیقی است که توصیف آن از چگونگی امر، با واقعیت منطبق باشد”. از نظر وی، ‌هر اظهار نظر صریحا فرمول‌بندی شده، یا حقیقی است یا کاذب و اگر کاذب باشد، عکس آن‌ ‌حقیقی است. بنابراین درست به اندازه اظهارنظرهای درست و حقیقی، اظهارنظرهای نادرست‌ ‌و غیرحقیقی وجود دارد. از آن‌جا که هر اظهارنظری می‌تواند درست و حقیقی و یا عکس آن‌ ‌درست و حقیقی باشد (چیزی که آگاهی مطمئن از آن برای ما محرز نیست)، می‌توان نتیجه‌ ‌گرفت که ما اجازه نداریم حقیقت را با یقین و قطعیت یکی بگیریم.
کارل پوپر در عین‌ ‌حال، نسبیت گرایی در حقیقت را یکی از بزرگ‌ترین گناهان فیلسوفان نسبیت‌گرا و‌ ‌خیانت به عقل می‌داند، چرا که نسبیت‌گرایی در حقیقت، در را بر روی ریا و تزویر‌‌ ‌می‌گشاید. وی نسبیت‌گرایی را یکی از نتایج اختلاط ایده حقیقت با یقین و قطعیت‌ ‌می‌داند. خرد برای پوپر تنها مرجع و سرمایه‌ی معنوی انسانی است که همواره‌ ‌باید به آن تکیه و از واگذار کردن آن به “نهادهای ویژه” و”ابراندیشمندان” پرهیز‌ ‌کرد. پوپر متفکرانی را که با اندیشه‌های خود‌ ‌عملا در خدمت خودکامگان و راه‌گشای حکومت‌های جبار بوده‌اند، “پیامبران کاذب‌‌” ‌می‌نامد. در اکثر نوشته‌های وی، “پیامبران کاذب” و “مراجع فکری” چه در زمینه‌ نظری‌ ‌و چه در عرصه سیاست عملی، به دقت ردیابی می‌شوند و سرانجام در مقابل قاضی منتقد‌ ‌دادگاه عقل قرار می‌گیرند. به نظر پوپر، حقیقت به صورت عینی وجود دارد و هدف اصلی‌ ‌انسان باید جستجوی مستمر آن در فرآروندی پایان ناپذیر باشد.
*
تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

*
همچنین نگاه کنید به
سروده ها و بازگفته هایی ازحقیقت
https://saadatnoury.blogspot.com/2013/11/blog-post_9210.html
یادداشت هایی پیرامون "کارل پوپر" و برخی نظریات او
https://msnselectedarticles.blogspot.com/2013/12/blog-post_24.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/07/blog-post_21.html
============

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

خاکی : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

 
مرد مرادی، نه همانا که مرد/ مرگ چنان خواجه نه کاری‌ست خرد
جان گرامی به پدر باز داد/ کالبد تیره به مادر سپرد
کاه نبود او، که به بادی پرید/ آب نبود او، که به سرما فسرد
شانه نبود او، که به مویی شکست/ دانه نبود او، که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان/ کاو دو جهان را به جوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند/ جان و خرد سوی سماوات برد…: رودکی
*
فتاد اندر تن خاکی ز ابر بخشش ات قطره/ مدد فرما بفضل خویش تا این قطره یم گردد
زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن
تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد… : سعدی
*
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم/ از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است/ جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم/ لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند/ وز می جهان پر است و بت میگسار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند/ ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آبروی لاله و گل فیض حسن تست / ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم: حافظ
*
اگر خود بردرد پیشانی پیل/ نه مردست آنکه در وی مردمی نیست
بنی آدم سرشت از خاک دارد/ اگر خاکی نباشد آدمی نیست: سعدی
*
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست/ رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست/ عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی: حافظ
*
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز/ که چون جا گرم کردی گویدت خیز
چو هست این دیر خاکی سست بنیاد/ به باده بایدش داد زود بر باد
ز فردا و ز دی کس را نشان نیست/ که رفت آن از میان وین در میان نیست
یک امروز است ما را نقد ایام/ بر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهن پر خنده داریم/ به می جان و جهان را زنده داریم… : نظامی
*
جانت را اندر تن خاکی بدانش زرکنی/ چون همی ناید برون هرگز مگر از خاک زر
ره گذار است این جهان ما را، بدو دل در مبند
دل نبندد هوشیار اندر سرای ره‌گذر...: ناصرخسرو
*
خاکی دلم درآتش و خون آب می شود
تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی: خاقانی
*
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند/ یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند/ هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند/ یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند/ یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند/ قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد/ یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی/ بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز/ زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی/ کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت/ ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است/ کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی/ از دام گه خاک بر افلاک پریدند: فروغی بسطامی
*
نه نشان آتشی بر قله های طور/ نه جوابی از ورای این در بسته
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟/ تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را… : فروغ فرخزاد
*
خوشه ی قضا را فشردم/ قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم/میان ما سرگردانی بیابان هاست
 بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها/ فراموشی آتش هاست
میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست: سهراب سپهری
*
بهار با نفس گرم بادها آمد/ زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او
گلوی خشک درخت چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ
که برگ ، سر بدر آورد چون زبان از او
بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را/ به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید/ به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد…: نادر نادرپور
*
گفت : آنجا چشمه خورشید هاست/ آسمان ها روشن از نور و صفا است
موج اقیانوس جوشان فضا است/ باز من گفتم که : بالاتر کجاست
گفت : بالاتر جهانی دیگر است/ عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست/ باز من گفتم که بالاتر کجاست… :  فریدون مشیری
*
چه روزهایی خوب/ که در من و تو گل آفتاب می رویید
به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم/ به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه گریبان دریده تا دامن/ به آستانه ی حافظ خراب می رفتیم
و چشم های تو با من همیشه می گفتند/ رها شو از تن خاکی
از این خیال که در خیل خواب ها داری
مرا به خواب مبین/ بیا به خانه من خوب من به بیداری
به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم…: حمید مصدق
*
ابلیس خدای بی سر و پایی ست/ انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه ی خورشید/ تف کرده بروی آدم خاکی…: نصرت رحمانی
*
من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه/ تو غربت غروب پاییز مثل من ، از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون عطر پیری گلابدون زنده می شه
تو مثل شهر کوچک من هنوز برام خاطره سازی/ هنوزم قبله ی معصوم نیازی
تو چشات ادامهء غروبه غروب شهر خستهء من/ تو چشام کهنه ها رو تازه کردی
تو مثل یک پل عبوری طلوع قله های دوری/ مثه گل عاشق شبنم و نوری
تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی/ هنوزم برای من عزیز و پاکی: اردلان سرفراز
*
خورشید خانم آفتاب کن شبو اسیر خواب کن/ مجمر نور و بردار یخ زمین و اب کن
گلهای باغچه خوابن قمری ها پیر و خسته/ قناری های عاشق بال صداشون بسته
فواره های خاکی تن نمیدن به پرواز/ شمع و گل و پروانه جا نمیشن تو آواز
مرواریدای نورو بپاش تو دامن اب/ ما رو ببر به جشن گندم و عشق و آفتاب
سوار اسب نور شو زمین و اندازه کن/ دستمال آبی بردار قلبامونو تازه کن
خورشید خانم آفتاب کن/ شبو اسیر خواب کن/ مجمر نور و بردار یخ زمین و آب کن
خورشید تن طلایی/ زمین برات هلاکه/ نگو طلا که پاکه چه منتش به خاکه
زمین که عاشق توست/ حیفه تو شب بمیره
حیفه سراغتو از ستاره ها بگیره/ خورشید خانم آفتاب کن
شبو اسیر خواب کن/ مجمر نور و بردار یخ زمین و آب کن: ایرج جنتی عطایی
*:
بيا درويش بشيم خاكي و بي ريا شيم/ بغض تن را بشكنيم از من و ما رها شيم
بيا پروانه صفت به دور هم بگرديم / زير چتر معرفت يك دل و يك صدا شيم
زندگي با كبر صفا نداره / عالم فاني بقاء نداره
اونهايي كه خاكي اند/ عاشق دل پاكي اند
پيش خدا عزيزن و/ شاه و گدا نداره
افتاده شو مغرور نباش/ پروانه شو بي نور نباش
اينهمه به مال ومنالت نناز / يا اينكه به حسن جمالت نناز
دو روز دنيا كه منم نداره/ خوردن حرص بيش و كم نداره
اونهايي كه خاكي اند / عاشق دل پاكي اند
پيش خدا عزيزن و/ شاه و گدا نداره… : بابک راد منش
*
از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار/ از مرز رود و دامن خاکی کوهسار
 از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
 از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه مارپیچی و از دره ی پلنگ
 آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
 از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
 از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو ناز
 از چشمه ی زلال و ز اطراف جویبار/ از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار
 از جمع شاهکار طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
 بیهوده نیست نام ‌تو، پردیس گفته اند
اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو… :  دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی باغ بارون زده/ تو کوچه های پیر و خاکی... سروده ی اردلان سرفراز - اجرا: عارف
ترانه ی فواره های خاکی (خورشید خانم آفتاب کن/ سروده ی ایرج جنتی عطایی) - اجرا: داریوش
ترانه ی خاکی (بيا درويش بشيم خاكي و بي ريا شيم/ سروده ی بابک راد منش) - اجرا: ستار
ترانه ی باغ بارون زده/ تو کوچه های پیر و خاکی سروده ی اردلان سرفراز - اجرا: سیاوش قمیشی
ترانه ی خاکی (بيا درويش بشيم خاكي و بي ريا شيم/ سروده ی بابک راد منش) - اجرای دیگری از ستار
ترانه ی در رهگذر آدم خاکی (مردان خدا… سروده ی فروغی بسطامی) - اجرا: همایون شجریان
ترانه ی در رهگذر آدم خاکی (مردان خدا.. از فروغی بسطامی) - اجرا: شهرام ناظری و همایون شجریان
*
همچنین نگاه کنید به
نکاتی در زمینه ی واژه ی "خاکی"
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/07/blog-post_17.html

۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

" نگاه کن": در زنجیری از سروده های دیروز و امروز

Image result for ‫نگاه wiki‬‎
وجود من به کف یار جز که ساغر نیست/ نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر/به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست…: مولوی
*
اگر کلاله مشکین ز رخ براندازی/ کنند در قدمت عاشقان سراندازی
اگر به رقص درآیی تو سرو سیم اندام/ نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی
تو با چنین قد و بالا و صورت زیبا/ به سرو و لاله و شمشاد و گل نپردازی
کدام باغ چو رخسار تو گلی دارد/ کدام سرو کند با قدت سرافرازی
به حسن خال و بناگوش اگر نگاه کنی/ نظر تو با قد و بالای خود نیندازی… : سعدی
*
باد شمال می‌وزد، طرهٔ یاسمن نگر/ وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر...
خیز و دمی به وقت گل، باده بده که عمر شد/ چند غم جهان خوری، شادی انجمن نگر
هین که گذشت وقت گل، سوی چمن نگاه کن
راح نسیم صبح بین، ابر گلاب زن نگر…: عطّار نِیشابوری
*
امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوش/ فردا طلب مرا به سر کوی می‌فروش
دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کرد/ و امشب نگاه کن که: دگر میدوم به دوش
رندم، تو پر غرامت رندی چو من بکش/ مستم، تو بر سلامت مستی چو من بکوش
ای هوشیار، پند مده پر مرا، که من
زان باده خورده‌ام که نیایم دگر به هوش… : اوحدی مراغه‌ای
*
در شمع نگاه کن که جان می سوزد/ وز آتش دل همه جهان می سوزد
آتش دل اوست برگرفته است از خویش
بر خود دل گرم او از آن می سوزد: عطّار نِیشابوری
*
آه ای خروس منتظر صبح/ آتش، درون پنبه نمی میرد
اما نگاه کن/ خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را در خواب کرده است
وین روستاییان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال/ تا شهر نوجوانی موهوم برده است
اما، دل زمین در آرزوی گریه ی باران است… : نادر نادرپور
*
نگاه کن به تموج‚ به انتشار تن من/ من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان/ پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
و در تراکم زیبای دست ها یک روز/ صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود که روی هیچ نشستیم؟
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم… : سهراب سپهری
*
نگاه کن که غم درون دیده ام/ چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم/  اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد/ مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد
*
نگاه کن از پشت پلک پنجره/ تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب دیگر سکوت نیست/ بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد/ گویی صدای سم سواران را
امشب صفای گریه ی من/ سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست/ ریزش باران است… :  حمید مصدق
*
امشب دگر به نام، صدا می زنم تو را
نام تو را به هر که رسد می دهم نشان
آنجا نگاه کن/ نام تو را به شادی آواز می کنم
امشب به سوی قدس اهورائی/ پرواز می کنم: مهدی اخوان ثالث
*
ای چشم_ خسته دوخته بر دیوار
بیمار/ بیزار/ تو رنگ آسمان را از یاد برده ای
از من اگر بپرسی/ دیری است مرده ای/ برخیز
خود را نگاه کن به چه مانی/ غمگین درین حصار به تصویر
ای آتش فسرده ندانی/ با روح کودکانه شدی پیر
یک عمر میز و دفتر و دیوار/ جان ترا سپرد به دیوان
پای ترا فشرد به زنجیر/ برخیز…: فریدون مشیری
*
نگاه کن چگونه حرفی نادرست خرده خرده سخنی نیک و صواب می شود
نگاه کن چگونه ایران با ناروا شیوه ای لحظه لحظه ویران و خراب می شود
نگاه کن چگونه قلب دوستداران ایران ذره ذره می سوزد و کباب می شود
چه درست و بجا گفت فروغ فرخزاد که سال ها پیش با دلی خونین سرود
نگاه کن چگونه غم درون دیده ام قطره قطره آب  می شود: سراینده ی گمنام
*
نگاه کن/ که بغض تندر ترکید و تر شد مژه ی خوشه های گندم از شوق
و ارغوان ها آنجا نماز می خوانند/ و تازیانه فرود آمد و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را/ تو می خواهی به آب حرف بشویی؟
و قصر قیصر را/ و تاج خاقان را… : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
به چه میخندی پسته ی پاییزی؟
به زودی آن خبر سهمگین/ به باغ بی آفتاب این ناحیه خواهد رسید.
خیلی وقت است که نطفه ی نی را/ به زهدانِ بیشه کُشته اند
باورت اگر نمی شود نگاه کن/ دُرنا ها دارند بی خواب و بی درخت
رو به مزارِ ماه می گریزند/ اینجا ماندنِ ما بی فایده است
من فانوس را برمی دارم/ تو هم کبریت را فراموش نکن: علی صالحی
*
رباعی نگاه کن
نگاه کن چگونه عشق، ز کاشانه پر کشید
ایام ، تیره گشت  و شب_ تار،  شد پدید
آن روزگار_ گرم_ نشاط و شعف گذشت
دوران_ سرد_ محنت و حرمان، فرا رسید
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/07/blog-post_16.html