ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تجسم آینده


عشق و آشتی ، به کام_ ایران باد/ آسمان، روشن و درخشان باد
عطر_ گل، در فضا فراوان باد/ شادی_ مرد و زن، دو چندان باد
رقص و آواز، جای_ امکان باد/ رخ_ زیبای زن، نمایان باد
بوسه ها ، روی گلعذاران باد/ خشم ها، بهر_ مکر_ دیوان باد
روز_ ایرانیان ، فروزان باد/ شب_ دشمن، سیاه و لرزان باد
سنگر_ ظلم، خاک و ویران باد/ نابکاران ، غمین و گریان باد
آفرین ها به قهرمانان باد/ لعن و نفرین به جیره خوارآن باد
خائنان ، رهسپار_ زندان باد/ جانیان ، بر گلوله باران باد
خانه ی همدلان ، گلستان باد/ خاطر_ ناکسان پریشان باد
چشم ها، سوی_ نازنینان باد/ گوش ها بر صدای_ جانان باد
زندگی، پر شعف و شادان باد/ روزگاران ، نکو و خندان باد
آسمان، روشن و درخشان باد/ روز_ ایرانیان ، فروزان باد
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_21.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

درخصوص برف

دانه دانه ، برف می بارد
دانه دانه ، برف می بارد/ همچو مروارید_ غلطان ، ز آسمان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ کز دو چشم يك الهه * شد روان
عاشقانه ، می شود جذب زمین/ تا که خاک تشنه ، جان یابد از آن
گستر اند بستری نرم و سپید/ ورزش اسکی بر آن گیرد مکان
یا بسازد توده هایی سفت و سخت / آدم_ برفی نشاند ارمغان
پاک می سازد فضا را  از سموم/ تا نفس ها را نماید شایگان
دانه دانه ، برف می بارد/ محنت و رنج و غمی درآن نهان
معبری لغزنده می دارد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن ، فرو ریزد ز کوه/ بس به نابودی کشاند مردمان
گاه جانبخش، گاهی جان ستان/ همچو ژینوس ** می نماید بی گمان
دانه دانه ، برف می بارد/ ز شت و زیبا ، آ فریند ناگهان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ یا چو مروارید_ غلطان ، ز آسمان
دکتر منوچهر سعادت نوری
* بنا بر روایت اساطیر، زمانی برف می بارد که ا لهه ی برف گریان است
** ا شا ره به ژینوس خدا مرد آغازها و دروازه ‌ها ست که بر دو سو می نگرد.
بر گرفته از مجموعه سروده‌ های زنجیرها

توفان_ برف
توفان_ برف ، دل به زمین بازد/ و ینگونه عشق را ، چرا جوید
تا روی خاک_ پاک ، تن اندازد/ باید که چرک را ، ز زمین شوید
دکترمنوچهرسعادت نوری

یادآوری: در فرهنگ ایران باستان، برف همچون باد، باران، مه و ابرِ باران زا، از آفریده‌های مادی پیش از آفرینش زمین دانسته شده ‌است . خدای برف یکی از اسب های گردونه ناهید بود. در اوستا به بارش برفی سنگین ( جئیوی وفر ) اشاره رفته ‌است و در یشت ها، زمستان هولناکی پیش بینی شده که سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد خواهد کرد، چندان که زمین ویران و مخلوقاتش نابود خواهند شد. در شاهنامه روایتی هست که در جنگ ایران و توران در زمان کیخسرو برف سنگینی همه جا را پوشاند، چنانکه نبرد از یاد همگان رفت و ناچار شدند که اسبان جنگی را بکشند و بخورند. در ادبیات فارسی نیز به کاربردهایی از برف اشاره شده ‌است، مانند شعری در این رابطه از فردوسی که چنین سروده بود:
بگفتند کاین برف و باد دمان/ ز ما بود کآمد شما را زیان
شاید پرآوازه ‌ترين شعر كهن پارسي درخصوص برف، قصيده‌اي باشد با مطلع هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف از كمال‌الدين اسماعيل. باید یادآور گردید که کمال‌الدین اسماعیل فرزند محمد عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌ سرای بزرگ ایران در اوان حمله ی مغول است که در گیرودار قتل ‌عام ‌های آن قوم، به سال ۶۳۵ هجری قمری به دست یکی از مهاجمین مغول به قتل رسید/  بر گرفته از:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_19.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

"غم مخور"، "توفان" و "برگریزان"

غم مخور : در زنجیری از سروده‌های فکاهی و جدی
١ - غم مخور : در سروده های فکاهی
گر نداری مو به سر، از پیچ و تابش راحتی/ پول سلمانی نداری، از عتابش راحتی
خواب آشفته کسی بیند که معده دم کند/ شب نخوردی گر غذا، هنگام خوابش راحتی
گر نداری خانة شخصی، برادر غم مخور/ در عوض از مالیات و پول آبش راحتی
در زمستان گر ز سرما گشته‌ای سرخ و سیاه/ غم مخور، قلب‌الأسد در آفتابش راحتی
گر نداری ثروت و پوند و دلار و پول و مول/ در عوض از جمع و تفریق و حسابش راحتی
گر که شد حمّال طفل تو، نشد بحرالعلوم/ از غم شهریه و کیف و کتابش راحتی
گر نداری همسر زیبا و طناز و نُنُر/ نیمه‌شب از غرولند ناصوابش راحتی
گر نداری نوکر و کلفت، مشو غمگین، چرا/ صبح ‌دم از بوی گند رختخوابش راحتی
گر نداری رادیو در خانه‌ات، دل‌خور مباش
چون ز چرت‌ و پرت ‌های بی‌جوابش راحتی : خسرو شاهانی
*
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد/ دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست/ موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود/ بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال/ نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است/ بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند/ این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است/شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند/خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:/خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:/ پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:/خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک/ تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب/ تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد : مصطفی مشایخی
*
اي برادر غم مخور، اوضاع ميزان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
بار ديگر در کفت پول فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
چند سالي گر نخوردي ميوه، اشکالي نداشت/ ميوه ها حالي نداشت
حاليا خوش باش دردت زود درمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
رنگ نارنگي نديده دخترت، آرام باش/ صبر فرما، رام باش
مي رسد روزي که چون زيره به کرمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
مي رود آن روز در کام تو با لذت هلو/ زود آيد در گلو
آب ميوه دايما در پارچ و ليوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
وعده ها دادند گرچه وعده شان تکراري است/ بهتر از بي کاري است
در کويراي دوست، گاهي وقت باران مي شود/ ميوه ارزان مي شود
يادم آمد يک مثل از مردم دانا و پير/ اي بزک حالا نمير
مي رسد روزي خيار و بس فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود: محمدحسين روانبخش
٢ - غم مخور : در سروده های جدی
 سير نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من/ جور مکن جفا مکن نيست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم/ چونک تو سايه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان/ نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من/ زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس اين زمين بود چرخ زنان چو آسمان/ ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
آمد دی خيال تو گفت مرا که غم مخور/گفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من...: مولوی
*
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست/ درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای/ او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست/ چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی/ بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند/ عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت/ در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست/ این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد/ گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست : سعدی
*
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن / وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت / دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب / باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند / چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست ومقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب / جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار
تا بود وردت دعا و درس ایمان غم مخور : حافظ
*
سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد....
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست/ که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار/ گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل/ عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد : حافظ
*
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور/ گنجت چو دست می‌دهد از مار غم مخور
بر مقتضای قول حکیمان روزگار/ اندک بنوش باده و بسیار غم مخور
دستار صوفیانه و دلق مرقعت/ گر رهن شد بخانهٔ خمار غم مخور
کارت چو شد ز دست و تو انکار می‌کنی/ اقرار کن برندی و زانکار غم مخور
چون دوست در نظر بود از دشمنت چه غم/ چون گل بدست باشدت از خار غم مخور
با طلعت حبیب چه اندیشه از رقیب/ چون یار حاضرست ز اغیار غم مخور
گردرد دل دوا شود ایدوست شاد زی/ ور غمگسار غم بود ای یار غم مخور
چون زر به دست نیست ز طرار غم مدار/ چون سر ز دست رفت ز دستار غم مخور
خواجو مدام جرعهٔ مستان عشق نوش
وز اعتراض مردم هشیار غم مخور : خواجوی کرمانی
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را
دوست، تا که دسترسی داری/ حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان/ شایان سعادتی است توانا را : پروین اعتصامی
*
می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور/ سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور
نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت/ بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور
می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را / می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور
رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را/خواب ماندن را گهی سخت است تاوان، غم مخور
شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد/ می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور
کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت/ طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور
گریه کم کن، اشکهایت را نبینم، نازنین/ ننگ اینان کی شود با رنگ، پنهان. غم مخور
دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش/ عاقبت گردند صید مکر دوران،غم مخور
آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند/ دست خونین شد برون باز از گریبان، غم مخور
کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد/ خون بهای این شهیدان، این شهیدان، غم مخور
تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی
ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور : صدیقه وسمقی
*
بگسلد بی گفتگو بند اسیران؛ غم مخور/ شاد و آبادان شود حالات ویران؛ غم مخور
ماهها رفت و ز نای نغمه شعری بر نخاست/ چامه باران می شود کلک دبیران؛ غم مخور
شهریاری گر شد، ای دل، شهرِ یاران پا بجاست/ پرتوافشان می شود پهنای ایران؛ غم مخور
قرنها از حکمرانان خون دل خوردیم/ شهروا خواهد شدن حکم امیران؛ غم مخور
گر سیاوش سا فدای کید گرسیوز شویم
معجزت هم می کند تدبیر پیران؛ غم مخور : منوچهر عوض نیا
*
ای دریغ آن روزگاران رفت و من/ مانده ام در چاه تنهایی ، اسیر
هرگزم یاری نمی گوید که : مرد/ بس کن و دامان ماتم را ، مگیر
شب ، همه شب اشک چشمان نیاز/ می چکد بر دامن اندیشه ام
غم مخور ، غم تا که شاید زودتر/ بر کنم از ملک هستی ریشه ام
گر چه هرشب زیر سقف راهرو/ بانگ پایی می رود آسیمه سر
پله ها تپ تپ کنان با ناله ای/ می دهد از رفت و آمد ها خبر
لیک می دانم که آن جانانه نیست/ می شناسم کی صدای پای اوست
رفتن او پر جلال است و غرور/ این نه ره پیمودن_ زیبای اوست ... : فرخ تمیمی
*
بر فتد این پنجه ی خونین ز ایران، غم مخور/ آسمان، پر مهر گردد، بس درخشان، غم مخور
روزگاری نو ، بسازد جلوه هائی پر شکوه
سختی_ دوران، بگیرد رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
==
‌توفان : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه
تنها گریزم ، نا گزیرم کان پری خو/ تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد
آهوی من دارد اگر خوی پلنگی/ رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟
گو آتش شوقش سرا پایم بسوزد/ کی شعله ی رقصنده از گرما گریزد
من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی/ آواره در گرما و در سرما گریزد
من مرغ توفانم نیاندیشم ز توفان/ موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد
موجم ،چنان موجی که از اوج و حضیضش/ خیزد گران کوهی و در ژرفا گریزد
از بوم شوم و کرکس دون چند خواهی/ کز خاک در خلوتگه عنقا گریزد
شهبازرا شاید که چون شهپر گشاید/ آنجا که زشتی ها ست نا پیدا گریزد
سیمرغ کو کز طعمه گاه لاشه خواران/ در اوج استقلال و استغنا گریزد
مکر یهودا با مسیحا بی سبب نیست/ عیسی دمی باید که چون عیسی گریزد
موسی نیم عیسی نیم اما زنادان/ چون خضر هم عیسی و هم موسی گریزد
در کوه یابم باده آرام بخشی/ زین باده کی فرخنده پی بودا گریزد
زرتشت هم آتشگهی بر کوه دارد
تا در پناه آتش مزدا گریزد... : دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی
*
بادها چون به خروش آیند/ عطر ها دیر نمی پایند
اشک ها لذت امروزند/ یادها شادی فردایند ...
چنگ چون تار ز هم بگسست/ کس بر ان پنجه نمی ساید
گنه از شدت توفان هاست/ عطر اگر، دیر نمی پاید : فروغ فرخزاد
*
نتوانستم دیگر به تماشای عبث خود را تخدیر کنم
نتوانستم در کنج اتاق چون فلان آقا/ صیقل گر شعرم باشم : ریز تراش
شعر در من فریادی بود که درون توفان سر می دادم
و به رغم دشمن ره به گوش شنوا هم می برد
سخنی ساده و راست همچو تیری که نشیند به هدف
و بدین کارایی  چه غم از واژه ی سنگین و زمختم می بود؟ جعفر کوش آبادی
*
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش/ پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب/ بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع/بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد او كه به لطف و صفاي خويش/ گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست/ كوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست/ زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم ما كه طعنه ی زاهد شنيده ايم/ مائيم ما كه جامه ی تقوي دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب/ زين هاديان راه حقيقت نديده ايم... : فروغ فرخزاد
*
هوا سرد است و برف آهسته بارد/ ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال/ فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب/ سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست/كه شب مهمان توفان است امشب...: مهدی اخوان ثالث
*
دیگربه روزگارنمی بینم، آن عشق ها که تاب وتوان سوزد
درسینه ها زعشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد
آن رنج ها که درد برانگیزد ، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق واضطراب که شاعررا ، چنگی به تارجان بنوازد نیست
درسینه،دل،چوبرگ خزان دیده ، بی عشق مانده سربه گریبان است
ازبوسه ی نسیم نمی لرزد
این برگ خشک تشنه ی توفان است ... : فریدون مشیری
*
ناگهان ، ‌توفان فتد ، بر سر زمین/ برکند از بن ، بنای_ جهل و کین
آتشی آید ، به سو زد جاهلین/ هم به خشکاند ، تبار کاهلین
بردگان _ هادی زرق و ریا/ بس گریزان ، ا ز یسار و از یمین
بندگان _ وادی صد ق و وفا/ مستقر ، بر مسند _ علم و یقین
از تبسم ، چهره ‌ها گیرد حیات/ زندگی ، با عشق و شادی‌ ها قرین
منظر و رخسار_ زن ، یابد نشاط/ هم مقام و منزلت ، بر او بهین
بس سرود_ عشق، بارد ز آسمان/ چونکه عشق است ، برترين آ ئین و دین
حافظ_ آینده بين ، خوانده ست عیان
حق نجسته ست ، دست_ اهریمنX ، نگین: دکتر منوچهر سعادت نوری
x اشاره به این سروده ی "حافظ" است:
من آن نگین سلیمان ، به هیچ نستانم/ که گاه گاه بر او ، دست اهرمن باشد
همای ، گو مفکن سایه ی شرف ، هرگز/ در آن دیار که طوطی ، کم از زغن باشد... 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
======
برگریزان / پاییز / خزان : در زنجیری از سروده‌ها
بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم
چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا
از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
بگو ای شمس تبریزی از آن می‌های پاییزی
به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را : مولوی
*
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن!
سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن : صائب تبریزی
*
شنیدستم که وقت برگریزان/شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخه‌هاخود رانهان کرد/رخ ازتقدیر،پنهان چون توان کرد
بخود گفتا کازین شاخ تنومند/قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج/ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد/ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختان/سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی/کرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند .... : پروین اعتصامی
*
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست
مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست
عزیز دار محبت که خار زار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست
به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده ی پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست
گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست
به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست : شهریار
*
یاد تو یاد عشق نخستین ست
یاد تو آن خزان دل انگیزست/کو را هزارجلوه ی رنگین ست
بگذار زاهدان سیه دامن/ رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند/ اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم/کز شاخه های یاد تو می رویم
شب ها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم : فروغ فرخزاد
*
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان
در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
وایا ستیزه جویان با دشمنان ستیزند
آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان
آه آن امیدها کو چون صبح نوشکفته
تا حال من ببینند در شام برگریزان
از جور دوست هرچند از پا فتادگانیم
ما را ازین گذرگاه ای عشق بر مخیزان : فریدون مشیری

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ... : مریم حیدرزاده
*
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شد او : حمید مصدق

مهر آمد آبان و آذر شد/ نوبت غارت خزان آمد
هر چه گل بود و شاخه بود شکست
باغ زین داغ درفغان آمد
زرد شد سبزه ها و مرد درخت
باغ از این دردها به جان آمد ... : مهدی سهیلی
*
من در شبی برهنه تر از مرمر سیاه
بر فرش برگ های خزان راه می روم
اما نگاه من به عبور پرنده هاست
وین اشک بی دریغ که از طاق آسمان
در دیدگان خیره ی من چکه می کند
مانند شیشه ایست که از ماورای آن
سنگ و گیاه و جانور و آدمی : ترند
من ، از نسیم سرد خزان ، بوی خاک را
همچون شراب تلخ
هر دم به یاد خانه ی ویران مادری
می نوشم و گریستن آغاز می کنم ... : نادر نادرپور

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟ دکتر شفیعی کدکنی
*
شب ِ دشمن، شب ِ زمستانی‌ست
سبز ما نوبهار ايرانی‌ست
سبز ِفرداست، سبز ِ نور و نشاط
آخرين ريگ ِ کوزه‏ی خیّاط
سبز ِ نوروزِ ِ صد خزان‏گـُذر است
سبز ِ نور و نشاط را خبر است ... : محمد جلالی (م‏.سحر)  
*
شاهد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار تیره تاری بوده ایم
اوفتاده در ‌پی خیل فریب/ خوش خیالی را قراری بوده ایم
بهراستقرار آزادی و عدل/ قهقرا را ، رهسپاری بوده ایم
جای صلح ومهربانی و وداد/ ظلم وکین را پاسداری بوده ایم
از زمان سلطه ی جهل و ريا/ در کف بس کجمداری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان درهر بهاری بوده ایم
عاشقان در وصل معشوقه به کام/ ما خم کوی نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن/ گراسیر موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
شاهد بد روزگاری بوده ایم: دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_14.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

" گفت و شنود ها " و " شکوفه ها "

گفت و شنود های یک سراینده 
١
گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، زتمنائی
بو دم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبا نه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
با شم من آن زبا نه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربا ئی_ شیدائی
٢
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبربرید/ آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او/ گویی که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم از او ، و سکوت_مداوم اش/ آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک که ازگو‌نه ‌هاچکید/ یاحالت_خراب وپریشان_ما ، به دید
گو‌ینداگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد/ اما ، زآدم ست که آدم توان رسید...
٣
من نمی خواهم به بینم ، روی او/ وآن همه تندی_ خلق و خوی او
گر چه بودم بس اسیر_موی او/ دل نه بندم زین سپس ، بر کوی او
٤
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو، عمریست خسته ایم/ وز طبع_ بد گمان ‌تو، بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده ‌است ، کار_ ما و تو/ در انتظار_معجزه ، حیران نشسته ایم  
۵
تا بر کتاب_ عمر_خود و ما کنی مرور/ یک ژاژ صفحه را ، بگشائی از آن میان
خیره شوی بر آن، و بخوا نی همه سطور/ چشمان، چرا ز صفحه ی زیبا کنی نهان؟
٦
چرا هر لحظه داری ، یک بهانه/ تو که بشکسته ای صد بار پیما ن
و شا ید آن بهانه ، شد نشا نه/ که بر ا ین عشق نباید برد ، ا یما ن
٧
تو ‌کز احوال_ دل ، شرحی نخو‌اندی/ چرا پرسی زاحوال_ دل_ ما
ترا با کار_ دل ، کا ری نبا شد/ که کا ردل ، بشد بس مشکل ما
زعشق تو ، همان د یدا ر اول/ فقط درد فراق گشت حاصل ما
نشا ن از ما نجستی و ندانی/ به کوی عشق بوده ‌است منزل ما
٨
دلم گرفته از آن خانه ای ، که عشق درآن/ ز یاد رفته و رخ ها درآن ، غم آلود است
وخانه ای که درآن ، یک چراغ_ روشن نیست/ و چشم_ پنجره در آن ، غبار اندود است
٩
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_98.html


شکوفه ها : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه‏
اینجا ، ستاره ها همه خاموشند/ اینجا ، فرشته ها همه گریانند
اینجا ، شکوفه های گل مریم/ بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا ، نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری ...
با این گروه زاهد ظاهر ساز/ دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو، طفلک شیرینم/ دیریست کاشیانه ی شیطانست... : فروغ فرخزاد
*
تو از کرانه ی خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات ، در نگاه روشن توست
بیا به سوی درختان ، نماز بگذاریم
که آرزوی سحرگاهشان ، دمیدن توست
به پاس آمدنت ، نامی از دمیدن رفت
به من بگو ، که دمیدن چگونه آمدنی است
مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی است
پس آن چه نام دمیدن گرفت ، دم زدنی است
بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن ، که در اینجا عقابها خوارند
به من بگو ، که چرا بادها نمی جنبند
به من بگو ، که چرا ابرها نمی بارند ؟ نادر نادرپور
*
آه، دیگر در این گسیخته باغ/ شور افسونگر بهاران نیست
آه، دیگر در این گداخته دشت/ نغمه ی شاد کشتکاران نیست
پر خونین، به شاخسارم هست/ برگ رنگین، به شاخساران نیست ...
اینکه از دور می شکوفد باز
نیست رویای بالهای سپید/ در غبار طلایی خورشید
این هیولا که رفته تا افلاک/ چتر وحشت گشوده بر سر خاک
نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ
دود و ابر است و خون و آتش و مرگ : فریدون مشیری
*
کلاغ پیر پرید ، شکست شا خه ی تر/ نشست خاطره ها ، بروی شیشه ی در
شبی پریشان بود که عطر غم ها ریخت/ ستاره ها یخ زد ، به پلک ها آویخت
درون کوچه ی پرت ، کسی گذر می کرد/ نه باد بود و نه برگ ، نه زندگی و نه مرگ
به شهر خاطره ها ، کسی سفر می کرد/ درون هشتی خیس ، صدای پایی سوخت
شکوفه زد اندوه ، لبی لبی را دوخت
کسی مرا می خواند ، به شهر تاریکی ... : نصرت رحمانی
*
ملال خاطرم ، از عقده ی جبین پیداست
شرار سینه ام ، از آه آتشین پیداست
صفای عشق ، درین برکه ی خزانی بین
اگرچه بر رخش از غم ، هزار چین پیداست
فروغ عشق ز من جو ، که همچو چشمه ی صبح
صفای خاطرم ، از پاکی جبین پیداست
من آن شکوفه ی از بوستان جدا شده ام
شب خزان من ، از صبح فرودین پیداست
مرا چو جام شکستی ، به بزم غیر و هنوز
ز چشم مست تو ، آثار قهر و کین پیداست : دکتر شفیعی کدکنی
*
نگاه من، هنوز آن بلند دور/ آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور/ کهربای آرزوست
سپیده ای ، که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس ، در آن زلال دم زدن
سزد ، اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز ، چه فکر می کنی ؟
جهان ، چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
جنان نشسته کوه ، درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را ، تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست ، این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره ، سر به سنگ می زند/ رونده باش
امید هیچ معجزی ، ز مرده نیست ، زنده باش : هوشنگ ابتهاج
*
به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ، اما تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را : دکتر شفیعی کدکنی
*
با ما کدام حادثه تکرار می شود ؟ / با این همه فساد ، با این همه دروغ
بازی در این میانه نفهمیدن شب است / دیوار کوچکی در پس ِ انگشت هایمان
هر چند دیوار سایه بلند است تا طلوع / فردا تو از کدام پنجره پرواز می کنی
آوازتان ، سرود ِ کدامین شکفتن است ؟ / در ساحل ِ نیاز ، با قدرت ِ وجود
آنک تلاطمی که براین موج ِ پر توان / تصویر بودن سیلاب می شود
در ما دمیده صولت مردان ِ راه را / باید شکوفه بود ، بر شاخه های لخت
اینک تمام ریشه در آب است ، در سکوت
اینک تمام ریشه در آب است ، تا طلوع : داریوش لعل ریاحی
*
دنیای ما ، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها/ چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور/ و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز/ بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز
دنیای ما، انصاف بود و مروت/ باور به فضیلت بود و به امانت
اما، چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
همه ، شیون است و مصیبت و نا فرجامی/ زلزله، پشت زلزله است و سیل و سونامی
روز و شب، کشتار مردمان است در شمال_آفریقا
نابودی و اعدام است در خاورمیانه/ این قتل_ انسانیت است
بمب و ترور است در بازارهای تورنتو/ جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا
با دوستان و یا با خانواده، در حال_ قدم زدن باشد
این قتل_ گرد همایی و با یکدیگر بودن است
رگبار_مسلسل است در تماشاخانه ای در کلرادو
جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا/ در حال_ تماشای یک صحنه باشد
این قتل_ فرهنگ و هنر است
چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا/ در دام_ بس ناکسان و نا بکاران
گرفتار_ ظلمت و تاریکی و چه بی شماران/ کجاست خورشید عالمتاب؟
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_98.html

آزادی : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه‏

قسم ، به عزت و قدر و مقام آزادی/ که روحبخش جهان است، نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن کس/ که داشت از دل و جان، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ/ به مسلکی که ندارد مرام آزادی
هزار بار بود به ز صبح استبداد/ برای دسته پابسته ، شام آزادی
به روزگار ، قیامت بپا شود آن روز/ کنند رنجبران چون قیام آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز/ کِشم ز مرتجعین ، انتقام آزادی
ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد
چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی : فرخی یزدی 
*
مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را، برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم ، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین
دست طبیعت، گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل، از این بیشتر کن
مرغ بیدل، شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد، دیده تر شد ...
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد: ملک ‌الشعرای بهار 
*
ای که پرسی ، تا به کی در بند دربندیم ما
تا که آزادی بود در بند ، در بندیم ما
جای ما در گوشه ی صحرا بود ، مانند کوه
گوشه گیر و سربلند و سخت پیوندیم ما ... : فرخی یزدی  
*
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا
همتی یاران ، که بگذشته است آب از سر مرا
بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند
گیتی کجرو به زندان میدهد کیفر مرا ... : ملک الشعرای بهار  
*
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند
تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند
زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون بیفروز
کوره افروزان غیرت کام از این کانون گرفتند
خوف کابوس سیاست جرم خواب غفلت ما
سخت ما را در خمار الکل و افیون گرفتند
کار با افسانه نبود ، رشته ی تدبیر می تاب
آری ارباب غرائم ، مار با افسون گرفتند
خاک لیلای وطن را جان شیرین بر سر افشان
خسروان عشق ، درس عبرت از مجنون گرفتند ... : شهریار  
*
زندگی چیزی بود/ مثل یک بارش عید
یک چنار پر سار/ زندگی در آن وقت
صفی از نور و عروسک بود/ یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت/ حوض موسیقی بود ... : سهراب سپهری 
*
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید/ به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است ... : فریدون مشیری 
*
کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی/ در این کویر، نبینم نشان آبادی
نشانه ی شادی/ دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم/ خوشا رستن و رفتن به سوی آزادی : حمید مصدق 
*
هیچ کس در اوج آزادی ، پری نگشود و باز
زین همه مرغان دون همت، همایی برنخاست
شهسوار آرزوی ما، به خاک و خون نشست
وز کران دشت ها، گردی ز جایی برنخاست :دکتر شفیعی کدکنی 
*
ای شادی ، آزادی، روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد، من با تو چه خواهم کرد؟
غم هامان سنگین است، دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد، ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین، ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را، در راه تو آماج بلا کردیم .. : هوشنگ ابتهاج  
*
چنانکه ابر گره خورده با گریستن اش/ چنانکه گل، همه عمرش مًسخّر شادی ست
چنانکه هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویه ی انسان به سوی آزادی ست : دکتر شفیعی کدکنی
*
غمحانه ای دارم ، به نام زندگانی/ افسرده ام ، ای نغمه ی شادی کجایی
زندانی_ شب های تلخ و سهمگینم/ آخر بگو، ای صبح آزادی، کجایی: مهدی سهیلی  
*
ای درختان_ سبز_ آزادی/ بهر_انسان ، نهال_ بنیادی
ای كه زاینده ی نشا ط_ فضا/ ای نماد_ حیات و آبادی
ریشه و ساقه ی شما خشك است/ به دیار_ كهن : غمان وادی
نه گلستان ، نه پهنه بستانی/ یک جوانه ، نه رسته بر شادی
نه سرودی ز عشق و از امید/ نه درودی ، نه بانگ و فریادی
سربه سر محنت است و رنج و عذاب/ نه عطوفت ، نه دست_امدادی
بستر_ خاك ، سرخ و خونین باد
ای درختان_ سبز_ آزادی : دکتر منوچهر سعا دت نوری
*
ای درختان باغ آزادی، دیر گاهی است غرق حرمانید
بی‌تفاوت به ماتم و شادی، در تمام فصول عریانید
با چنین ساقه‌های لخت و نحیف،برقناری کجاست مأواتان؟
قدخمان، بی‌جوانه و بی‌برگ، کرکسان را، مگرکه برخوانید..: ویدا فرهودی  
*
آزادی با عبودیت همره نیست/ زین، آنکه سپرده دل به دین، آگه نیست
دین راست نُمادِ مستبدی در عرش
کآزادی را رهی بدان درگَه نیست: محمد جلالی چیمه (م. سحر)  
*
شد دگر در میهنم ، قحط الرجال/ سگ شده شاه و وزیر او ، شغال
چون وطن خالی شد از ارباب عشق/ دیگر از کمبود آزادی، منال: بابک یحیوی  
*
همهمه ، غوغاست/ خانه ، اجدادی ست
شعله ها بر پاست/ رزم_ بیدادی ست
سوی یک جاده/ مقصد ، آزادی ست
عشق و همراهی ست/ کار و آبادی ست
ای بسا شادی ست/ خانه ، اجدادی ست
جان به باید باخت/ جاده باید ساخت
جاده باید رفت/ خانه ، نو پرداخت / رزم_ بیدادی/ سوی آزادی ست
جاده ، آزادی/ باید آن را ساخت
جاده ی شادی/ همهمه ، غوغاست
دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_52.html 

آن سرزمین و آن دیار : از دیدگاه یک سراینده


١
همیشه قلب من، با یاد آنجا ست/ درون رگ رگ آن خاک زیباست
که قوم آرین، منزل بر آن ساخت/ خجسته نام ایران، از همانجاست
دیاری، قافله سالار دانش/ و رنگین پرچم اش، پاینده بالاست
همیشه یاد من، برقلب آنجاست/ که آنجا آسمان، صافست و میناست
و تا سوی خلیج_ نیلی_ فارس/ کنار_ آن خزر، دیرنده دریاست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی/ و آنجا ، بهترین نقطه به دنیاست
٢
ای سرزمین و خاک_ اهورائی / همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی / گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی/ بر بال_ یک سحر گه میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی/ از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی، که تو: دنیائی / بر جان و روح_ ما تو: تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی/ ای ششهزاره قصه تو ، بر یاد
٣
خواهم بروم به سر ز مین _ نور/ خورشید رخ ات به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد ...
٤
بعد یک عصر و عهد ناهنجار/ پهنه ی سرزمین ایزد یار
فر و جاه دوباره می جوید/ نسل آگاه و بخرد و بیدار ...
۵
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یا د_ماست/ دلبسته ماند ه ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/ جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار / کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر/ وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان/ با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
٦
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آ ز ا دی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق ا سا رت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ما ند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی ا سبان ا سکند ر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزاد گان نا بود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلا فی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم
٧
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
٨
ما، نسل_ ضربه دیده ز پرگار_نفرت ایم/ ما، ازبرای_نسل_ بشردرس_عبرت ایم
با شد دیار و کلبه ی ما ، پر شود زمهر/ ما، د وستدا ر_ حربه ی عشق و مسرت ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_13.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

" ما ": در زنجیری از سروده‌ها


گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز/ باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا
این بگفت و رفت در دم زیر خاک/ آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست... : مولوی
*
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/ جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم... : حافظ
*
ما مست‌ و خراب ‌بر درت ‌تاخته‌ايم‌/ نقد دل‌ و جان ‌به ‌درگهت‌ باخته‌ايم
غير از تو نديده‌ايم ‌و نشناخته‌ايم‌/ خاك درت ‌از دو جهان ‌ساخته‌ايم
دل ‌را به‌ حضورت‌ خبر از خويش‌ نبود/ جز عشق‌ توام ‌عقيده ‌و كيش‌ نبود
من ‌سجده ‌كنم ‌به ‌خاك ‌كويت‌، كآدم           
از خاك‌ درت‌، مشت‌ گلي‌ بيش‌ نبود: ادیب الممالک فراهانی
*
گویند حکیمان که پس ازمرگ، بقا نیست/ ور هست بقا، فکرت و اندیشه بجا نیست
ما را که برنجیم از این زندگی امروز/ در سر هوس زیستن و شوق بقا نیست
گر زندگی از بهر غم و رنج و عذابست/ دردی است که جز نیستیش هیچ دوا نیست
آسایش جاوبد از آن‌ سوی حیات است
زین سو به جز از رنج و غم و درد و بلا نیست... : ملک‌الشعرای بهار
*
برخير شتربانا، بربند كجاوه/ كز چرخ‌ عيان ‌گشت‌ همي‌ رايت ‌كاوه‌
از شاخ‌ شجر برخاست‌ آواي ‌چكاوه/ و ز ط‌ول ‌سفر، حسرت ‌من ‌گشت‌ علاوه‌
بگذر به ‌شتاب ‌اندر از رود سماوه/ در ديده ي من ‌بنگر درياچه ي ساوه‌
وز سينه‌ام ‌آتشكده ي پارس‌ نمودار
ماييم‌ كه‌ از پاد شهان ‌باج ‌گرفتيم/ ز آن ‌پس‌ كه ‌از ايشان‌ كله و تاج ‌گرفتيم‌
ديهيم ‌و سرير از گهر و عاج ‌گرفتيم/ اموال ‌و ذخايرشان ‌تاراج ‌گرفتيم‌
وز پيكرشان ‌ديبه ‌و ديباج ‌گرفتيم/ ماييم ‌كه ‌از دريا امواج ‌گرفتيم‌
و انديشه ‌نكرديم‌ ز ط‌وفان‌ و ز تيار
در چين ‌و ختن‌، ولوله ‌از هيبت ‌ما بود/ در مصر و عدن‌، غلغله ‌از شوكت ‌ما بود
در اندلس‌ و روم‌، عيان ‌قدرت‌ ما بود/ غرناط‌ه ‌و اشبيليه‌، در ط‌اعت ‌ما بود
صقليه ‌نهان ‌در كنف‌ رايت‌ ما بود/ فرمان‌ همايون قضا آيت‌ ما بود
جاري ‌به ‌زمين ‌و فلك ‌و ثابت ‌و سيار
خاك ‌عرب ‌از مشرق ‌اقصي‌ گذرانديم/ وز ناحيه ی غرب ‌به ‌افريقيه ‌رانديم‌
درياي‌ شمالي‌ را بر شرق‌ نشانديم‌/ وز بحر جنوبي‌ به‌ فلك‌ گرد فشانديم‌
هند از كف ‌هندو، ختن‌ از ترك ‌ستانديم/ ماييم ‌كه ‌از خاك ‌بر افلاك ‌رسانديم‌
نام ‌هنر و رسم‌ كرم ‌را به ‌سزاوار
امروز گرفتار غم‌ و محنت‌ و رنجيم‌/ در داو  فر4 باخته‌ اندر شش‌ و پنجيم‌
با ناله‌ و افسوس‌ در اين ‌دير سپنجيم/ چون ‌زلف‌ عروسان ‌همه ‌در چين‌ و شكنجيم‌
هم ‌سوخته ‌كاشانه ‌و هم‌ باخته ‌گنجيم/ ماييم‌ كه ‌در سوك‌ و ط‌رب‌، قافيه‌ سنجيم‌
جغديم ‌به ‌ويرانه‌، زاريم به گلزار... : ادیب الممالک فراهانی
*
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش/ پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم...
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع/بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد او كه به لطف و صفاي خويش/گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت...
مائيم ما كه طعنه ی زاهد شنيده ايم/ مائيم ما كه جامه ی تقوي دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب/ زين هاديان راه حقيقت نديده ايم... : فروغ فرخزاد
*
به من گفتی، که دل دریا کن ای دوست/ همه دریا، از آن ما کن ای دوست
دلم، دریا شد و دادم به دستت/ مکش دریا، به خون پروا کن ای دوست
من و تو، ساقه ی یک ریشه هستیم/ نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان، چه بار آورد؟ بنگر
شکسته، از دم یک تیشه هستیم ... : سیاوش کسرایی
*
خاطر ما را ، قراری نیست نیست/ عمر ما را ، اعتباری نیست نیست
هر کجا در چشم مردم بنگری/ جز نگاه سوگواری نیست نیست
جبر از ما ، اختیار از دیگران
 جبر ما را ، اختیاری نیست نیست ... : مهدی سهیلی
*
تاوانِ همین بندگیِ کور و کر و لال/ پا بسته ی اندیشه و بشکسته پر و بال
دیوانِ دعا آمد و رفت از همه ِ پندار/ بیدار ی ما تافته بر باورِ بیمار
امروز نه آنیم و نه ایشان شدگانیم/ ما مرده ترین زنده نمایانِ جهانیم
تاریخِ معلق شده ی سلسله هستیم/ یک پیله ی بن بست، ز نیرنگِ الستیم
ما دورترین هاله ی ابریم و نباریم/ بادیم، که در گردِ فلک جای نداریم: شراره رضوی
*
ما، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ایم/ ما، از برای_نسل_ بشر، درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما، پر شود ز مهر
ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به
ترانه ی برخير شتربانا، بربند كجاوه (هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم/ ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم) - اجرا: امیر آرام
https://www.youtube.com/watch?v=SUvNJqQf0z0
ترانه ی شب مهتاب (به من گفتی، که دل دریا کن ای دوست/ همه دریا، از آن ما کن ای دوست) - اجرا: سیاوش کسرایی
https://www.youtube.com/watch?v=MDLm06T_w-M
ترانه ی هر چه بادا باد (ما، در دنیای آینده سهمی نداریم)/ به زبان انگلیسی - اجرا: دوریس دی
(Que Sera, Sera,/ Whatever will be, will be/ The future's not ours, to see)
https://www.youtube.com/watch?v=CcWbZUgymkw
ترانه ی " ما دنیاییم " به زبان انگلیسی - اجرا: مایکل جکسون
https://www.youtube.com/watch?v=NxSFTUCjamc
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_12.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

خون ناحق: در زنجیری از سروده ها



اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی/ سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم/ تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی...: سعدی
*
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو/ پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت/ کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو
از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود/ گر غمزه را فرمان دهد جنبیدن مژگان تو
تو خوش بیا جولان کنان گو جان ما بر باد رو/ ای خاک جان عالمی در عرصه جولان تو
سهلست قتل عالمی بنشین تو و نظاره کن/ کز عهد می‌آید برون یک دیدن پنهان تو
بردل اگر خنجر خورد بر دیده گر نشتر خلد/ آگه نگردم بسکه شد چشم و دلم حیران تو
وحشی چه پرهیزی برو خود را بزن بر تیغ او
آخر تو را چون می‌کشد این درد بی درمان تو: وحشی بافقی
*
شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو/ بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن/ کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو
ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده
وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو...: خاقانی
*
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند: حکیم شفائی
*
وه که گر یک شب پس از عمری به خوابت دیدمی/ آن هم از بخت سیه گرم عتابت دیدمی
خون ناحق کشتگانت را غرامت دادمی
تیغ بر دست ار به فردای حسابت دیدمی...: فروغی بسطامی
*
ای خردمند عاقل ودانا/ قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم/ گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه/ بود چون اژدها به کرمانا...
روزی اندر شرابخانه شدی/ از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین/ همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری/ جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید/ مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم/ پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد/ که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی/ چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت/ چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام/ عفو کن بر من این گناهانا...
گربه آن موش را بکشت و بخورد/ سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید/ ورد می خواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من/ ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق/ من تصدق دهم دو من نانا... : عبید زاکانی
*
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟/ که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش...
اگر شمع سهیل از آفت صرصر فرو میرد
توان روشن نمود از پرتو_ سیب ز نخدانش... : صائب تبریزی
*
چون برامد آدمیزاد از کمین/بود در دست پریزادان‌، زمین/ ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مال/از محیط هند تا قطب شمال/ وزمراکش تا به چین...
فسق کردند و فساد انگیختند/ بی‌محابا خون ناحق ریختند
از یسار و از یمین... : ملک ‌الشعرای بهار
*
پیکر هابیلیان در خاک کردن تا به کی/ دیده ی آدم ز غم نمناک کردن تا به کی
حاصل دنیای فانی میوه ای جز خاک نیست/ پنجه ی ذلت در این خاشاک کردن تا به کی
خیر و شرها می رسد از گردش اعمال ما/ گوش خود سنگین بر این پژواک کردن تا به کی
غوطه خواهد زد به خونش روز و شب این دل ولی/ نفس سرکش را به دل بی باک کردن تا به کی
ناله ها خیزد ز زنگار دل قابیلیان/ بطن دل با خون ناحق پاک کردن تا به کی: سراینده ی گمنام
*
به نام حلقه ی دار و به نام آخرین محکوم/ به نام خون ناحق و به نام کفتری بر بوم
به نام روز تیربارون، به نام لیلی و مجنون/ به نام ناله ی مادر، به نام گریه ی خواهر
به نام بغض نشکسته، به نام پدری خسته/ به نام ترکش و دشنه، به نام مردم گشنه
به نام جنگ و آتش، به نام تیر آرش/ به نام پیکر بی جان، به نام خون و آب و نان
به نام پاک آزادی، به نام روز آبادی: سعید قنبری
*
آن خون ناحقی که ریخته شد بر دیار ما/ در برهه ای ز دوره ی مشگین و تار ما
آیا دهد نوید ز زرینه ها، فضا؟ / با پرتوی، ز  نور_ درخشان_ جانفزا
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_4.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

رباعی : خون ناحق


آن خون ناحقی که ریخته شد بر دیار ما
در برهه ای ز دوره ی مشگین و تار ما

آیا دهد نوید ز زرینه ها، فضا؟
با پرتوی، ز  نور_ درخشان_ جانفزا

دکتر منوچهر سعادت نوری