۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

کاش می شد: در زنجیری از سروده ها


ای کاش می شد بدانیم/ ناگه غروب کدامین ستاره/ ژرفای شب را چنین بیش کرده ست
هشدار ای سایه ره تیره تر شد/ دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار که این سو کمینگاه وحشت/ و آن سو هیولای هول است
وز هیچ یک هیچ مهری نه بر ما/ ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد
ای کاش می شد بدانیم ناگه کدامین ستاره فرومرد: مهدی اخوان ثالث
*
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده ی بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور/ سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید/ این شکسته ی صبور را در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست: فریدون مشیری 
*
کاش می شد سرزمین عشق را/ در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک/ عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه/ قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس/ تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه/ برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها/ مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب/ ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت/ تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف/ لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید/ از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها/ جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید
کاش می شد با محبت خانه ساخت/ یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را/ خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت... : مریم حیدرزاده
*
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم/ با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم/ زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری/ دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش/ شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما/ جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی/ ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم: محمد علی بهمنی
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قانون نداشت/ وين جهان ، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید
کاش می‌ شد زورقی سرگشته را/ ازتلاطم های توفان در ر‌هاند
با سلامت تا کرانه ره گشود/ وندر آنجا فرش شادی گستراند
کاش می‌ شد نعره ی حلاج را/ کاو کشید جانانه ‌پای چوب دار
باز پس می داد آخر آسمان/ آن امانت مانده دوش روزگار
کاش می‌ شد، این کهن، فرخ دیار/ ایمن و آسوده از بیداد بود
وين جهان، کانون عدل و داد بود/ کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش می شد که کسی می آمد/ این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست/ راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود  و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی با یکدیگر مهربان تر بودیم... : کیوان شاه بداغی
*
رباعی: کاش می شد
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مجموعه ای از سروده های "کاش می شد": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های "کاش می شد": تارنمای جستجو
کاش : در زنجیری از هفت سروده و هفت ترانه: تارنمای گلچینی از سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_2.html