۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

مستی های یک سراینده


هرگاه که می کنم مروری/  بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست...
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عا ج ا ش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
به صفای_صبح_صادق، به سلام_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/ و ز باده مست گردی، چو روی به کوی مستان
چه شود اگر که روزی، چو فرشته رخ نمایی/ و ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی...
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
 *
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ / توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد/ همصدا با او خواند: "مستی هم درد منو"
"دیگه دوا نمی کنه"/ "غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم
*
در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_  تو را من ز خدا می بینم...
*
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
شسته تمام دفتر و اوراق را بر آب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
مانده در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html