۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

کوهسار: در زنجیری از سروده های این زمانه


باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
یارگوبی سوی شهر آید زکوه/ دوست گویی از شکار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببانگار آید همی
بر فراز فرق‌، سیمین چادرش/ لعبتی سیمین‌ عذار آید همی
باز چون تابد بر او زرین فروغ/ چون درخشی زرنگار آید همی
در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور/ دیده را شادی گوار آید همی
راست گویی سوی دشت از کوهسار/ لشگری نیزه گذار آید همی
خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش
این پیاده وآن سوار آید همی... : ملک‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای... : رهی معیری
*
سیمرغ قله های کبودم که آفتاب/ هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
سر پیش من به خاک نهد کوهسار پیر/ وز آسمان فرو نیاید خیال من
چون چتر بال ها بگشایم فراز کوه/ گویی درختی از دل سنگ آورم برون
در سینه ی پرنده ی رنگین کوهسار/ منقار تیز خویش فرو کنم به خون
در آسمان پاک ، نبیند کسی مرا/ جز ریزتر ز خال سپید ستاره ای
آن گونه می پرم که به چشم ستاره ها/ گویی ز کوه می گسلد سنگپاره ای
مغرورتر ز فله ی در ابر خفته ام/ از پشت من نمی گذرد سیل بادها
نقش خجسته ایست به چشمان آسمان/ سیمای من در آینه ی بامدادها
چون از فراز کوه نظر می کنم به خاک/ بال از هراس من نگشاید پرنده ای
اشک آورم به چشم تماشاگر حسود/ تا شور کینه را ننشاند به خنده ای
اما درون سینه ی من بیم خفته ایست/ کز اوج قله های غرور آردم به زیر
یک روز ، روح کوه که دلبسته ی من است
فریاد می زند که : مرو ! تیر ، تیر ، تیر: نادر نادرپور
*
در هاله ی بزرگ سپیده/ ظهور مهر/ گردونه ی طلایی خورشید
با اسب های سرکش/ با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک/ بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف از خواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود/ آنک بهار کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود/ دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود/ بار دگر زمانه از عطر از شکوفه از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه سرشار می شود: فریدون مشیری
*
دروازه ‌های عمر/ بر گریوه ی غارت گشاده ست
و آفتاب ایام از کوهسار وحش مکرر برآمده ست
کز دوزخ "آمدند، کندند و سوختند کشتند و" ماندند
در نیمه‌های خاستگاه ‌های پگاه
پلک هایش را بر هم می ‌نهد
ناهید آب‌چهر و شش هزار سنگ
از شاخه های درهم البرز فرو می‌غلتد... : محمد مختاری

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه/ لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن/ به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه/ تو به آذرخشی سایه ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
بوسه ی پرستو (برای پرستو فروهر): اگر چه؛ هنوزم؛ گلویم؛
پُر از بغضِ پرپر زدن های پروانه/ در یورشِ آن شبِ ناگهان است
زمستان شکن می دمد لاله در کوهساران/ بنفشه عرق می کند در تبِ گُل
سحر دل سپرده به رقصِ چناران/ به آوازِ سِهره، به تنبورِ باران
خدا را چه غوغایی اندر میان است
رستو هنوزم، نفس می کشد؛ جانِ پروانه ای را
چه هنگامه ای در بهارِ جهان است: خسرو باقرپور
*
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار/ بر روی خرده سنگ
یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار/ آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار/ با خط آذرنگ
بر آن تن درخت/ نقش دو نام و قلب جوان می نگاشتیم
آنجا به دشت و بر آن بطن_ کشتزار/ رقص_ گل و گیاه بسا عاشقانه بود
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ ثبت است نام من و تو تن درخت
آنجا که کار عشق بماند به یادگار/ در آن دیار که خاکش یگانه بود
آنجا که عشق بود و کدورت فسانه بود/ بر لوح هر درخت ز عشقی نشانه بود
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_18.html