۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

سالگرد انقلاب بهمن: در زنجیری از سروده ها‏

باز بیست و دو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
 آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
 قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
 بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
 خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
 بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
 دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
 کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ
*
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/ یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند/ خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را/ از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را/ در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید/ چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ/ بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را/ بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه ، ترانه های فتحش را/ با شیون شوم باد ، موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست/ فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست/ پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را/ در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ خانه ، خالی شد/ از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری ، که از بامش/ پرواز کنی ، به سوی آینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند/ غمناک و گسسته و پراکنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست/ آن زلزله ، کار صد شبیخون کرد
ناگاه ، به هر طرف که رو کردم/ دیدم همه وحشت است و ویرانی
عزم سفر به پیشواز آمد/ تا پشت کنم ، بر آن پریشانی ...
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/گفتن نتوان ، که با دلم چون کرد : نادر نادرپور
*
ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم...: نعمت آزرم
*
در خیابان ها دویدم بهمن پنجاه وهفت/ حنجره-ی خود را دریدم بهمن پنجاه وهفت
 جام زهر ارتجاع و مذهب وامانده را/ مثل شربت سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت
 شد امام امت از بهرم شهید کربلا/ شاه شد شمر و یزیدم بهمن پنجاه وهفت
 گر دمی غافل شدم از زنده باد و مرده باد/ فحش «ساواکی» شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 ور کسی بد گفت از آخوند و شیخ و روضه خوان/ من خودم بر او پریدم بهمن پنجاه وهفت
 گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت
 چه گوارا کرد از میدان فوزیه ظهور!/ بهر خود نقش آفریدم بهمن پنجاه وهفت!
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال-اش آرمیدم بهمن پنجاه وهفت!
در سرم سودای آزادی و استقلال بود/ داد بی.بی.سی امیدم بهمن پنجاه وهفت
 هیپنوتیزم کرده بود آیا خمینی؟ من چرا/ هر دروغی باوریدم بهمن پنجاه وهفت
 شاه فرمود «این صدای انقلاب ملت است»/ با دوتا گوشم شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
 انقلابی را که ریدم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
اگر پسرت از تو بپرسد که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی
*
باز تو باز آمدی، ظلمتِ آن خاک وُ خشت/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو، شاخه ی شادم شکست/ غم، به سرا پرده ام، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود/ با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی از دستِ تو، اینهمه فریادگر/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی
*
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_10.html