ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

خون ناحق: در زنجیری از سروده ها



اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی/ سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم/ تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی...: سعدی
*
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو/ پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت/ کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو
از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود/ گر غمزه را فرمان دهد جنبیدن مژگان تو
تو خوش بیا جولان کنان گو جان ما بر باد رو/ ای خاک جان عالمی در عرصه جولان تو
سهلست قتل عالمی بنشین تو و نظاره کن/ کز عهد می‌آید برون یک دیدن پنهان تو
بردل اگر خنجر خورد بر دیده گر نشتر خلد/ آگه نگردم بسکه شد چشم و دلم حیران تو
وحشی چه پرهیزی برو خود را بزن بر تیغ او
آخر تو را چون می‌کشد این درد بی درمان تو: وحشی بافقی
*
شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو/ بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن/ کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو
ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده
وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو...: خاقانی
*
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند: حکیم شفائی
*
وه که گر یک شب پس از عمری به خوابت دیدمی/ آن هم از بخت سیه گرم عتابت دیدمی
خون ناحق کشتگانت را غرامت دادمی
تیغ بر دست ار به فردای حسابت دیدمی...: فروغی بسطامی
*
ای خردمند عاقل ودانا/ قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم/ گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه/ بود چون اژدها به کرمانا...
روزی اندر شرابخانه شدی/ از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین/ همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری/ جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید/ مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم/ پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد/ که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی/ چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت/ چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام/ عفو کن بر من این گناهانا...
گربه آن موش را بکشت و بخورد/ سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید/ ورد می خواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من/ ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق/ من تصدق دهم دو من نانا... : عبید زاکانی
*
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟/ که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش...
اگر شمع سهیل از آفت صرصر فرو میرد
توان روشن نمود از پرتو_ سیب ز نخدانش... : صائب تبریزی
*
چون برامد آدمیزاد از کمین/بود در دست پریزادان‌، زمین/ ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مال/از محیط هند تا قطب شمال/ وزمراکش تا به چین...
فسق کردند و فساد انگیختند/ بی‌محابا خون ناحق ریختند
از یسار و از یمین... : ملک ‌الشعرای بهار
*
پیکر هابیلیان در خاک کردن تا به کی/ دیده ی آدم ز غم نمناک کردن تا به کی
حاصل دنیای فانی میوه ای جز خاک نیست/ پنجه ی ذلت در این خاشاک کردن تا به کی
خیر و شرها می رسد از گردش اعمال ما/ گوش خود سنگین بر این پژواک کردن تا به کی
غوطه خواهد زد به خونش روز و شب این دل ولی/ نفس سرکش را به دل بی باک کردن تا به کی
ناله ها خیزد ز زنگار دل قابیلیان/ بطن دل با خون ناحق پاک کردن تا به کی: سراینده ی گمنام
*
به نام حلقه ی دار و به نام آخرین محکوم/ به نام خون ناحق و به نام کفتری بر بوم
به نام روز تیربارون، به نام لیلی و مجنون/ به نام ناله ی مادر، به نام گریه ی خواهر
به نام بغض نشکسته، به نام پدری خسته/ به نام ترکش و دشنه، به نام مردم گشنه
به نام جنگ و آتش، به نام تیر آرش/ به نام پیکر بی جان، به نام خون و آب و نان
به نام پاک آزادی، به نام روز آبادی: سعید قنبری
*
آن خون ناحقی که ریخته شد بر دیار ما/ در برهه ای ز دوره ی مشگین و تار ما
آیا دهد نوید ز زرینه ها، فضا؟ / با پرتوی، ز  نور_ درخشان_ جانفزا
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_4.html