۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

آن سرزمین و آن دیار : از دیدگاه یک سراینده


١
همیشه قلب من، با یاد آنجا ست/ درون رگ رگ آن خاک زیباست
که قوم آرین، منزل بر آن ساخت/ خجسته نام ایران، از همانجاست
دیاری، قافله سالار دانش/ و رنگین پرچم اش، پاینده بالاست
همیشه یاد من، برقلب آنجاست/ که آنجا آسمان، صافست و میناست
و تا سوی خلیج_ نیلی_ فارس/ کنار_ آن خزر، دیرنده دریاست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی/ و آنجا ، بهترین نقطه به دنیاست
٢
ای سرزمین و خاک_ اهورائی / همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی / گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی/ بر بال_ یک سحر گه میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی/ از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی، که تو: دنیائی / بر جان و روح_ ما تو: تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی/ ای ششهزاره قصه تو ، بر یاد
٣
خواهم بروم به سر ز مین _ نور/ خورشید رخ ات به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد ...
٤
بعد یک عصر و عهد ناهنجار/ پهنه ی سرزمین ایزد یار
فر و جاه دوباره می جوید/ نسل آگاه و بخرد و بیدار ...
۵
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یا د_ماست/ دلبسته ماند ه ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/ جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار / کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر/ وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان/ با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
٦
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آ ز ا دی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق ا سا رت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ما ند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی ا سبان ا سکند ر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزاد گان نا بود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلا فی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم
٧
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
٨
ما، نسل_ ضربه دیده ز پرگار_نفرت ایم/ ما، ازبرای_نسل_ بشردرس_عبرت ایم
با شد دیار و کلبه ی ما ، پر شود زمهر/ ما، د وستدا ر_ حربه ی عشق و مسرت ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_13.html