ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

"شیر" و "شکر" در زنجیری از سروده ها


ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا/ آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته/ بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد/ وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا...: مولوی
*
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را/ جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب/ با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن/ آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن
شکر از پستان مادر خورده ‌ای یا شیر را...: سعدی
*
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی/ مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
تا تو برداشته‌ ای دل ز من و مسکن من
بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا...: مولوی
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد/ جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه/ نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد: خیام
*
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او/
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست...: حافظ
*
رخی از آفتاب اندوه کش تر/ شکر خندیدنی از صبح خوشتر
چو میل شکرش در شیر دیدند/ به شیر و شکرش می پروریدند...: نظامی
*
چه رخساره که از بدر منیر است/ لبش شکر فروش جوی شیر است
سر هر موی زلفش از درازی/ جهان سرنگون را دستگیر است...: عطّار نِیشابوری
*
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی/ بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش...: حافظ
*
آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر/آشکارا گر چه با من همچو شیر و شکری
خواه شکر ریز و خواهی زهر در جامم که تو
گر چه زهرم می‌چشانی از شکر شیرین تری...: وحشی بافقی
*
نشاندی شاد چون طفلان بمهدم/ زمانی شیردادی، گاه شهدم
بخاک افتادنم روزی چرا بود/ نه آخر دایه‌ام باد صبا بود...: پروین اعتصامی
*
شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند/ گل با نسیم صبح، سر از خواب برکند
نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی/ تا خویش را درآینه هر دم نظرکند
وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات/ زندان خاک بشکند و سر بدرکند
باد صبا به دایگی ابر و آفتاب/ طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند
در مخزن شکوفه نهد دست صنع، شیر
وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند...: ملک الشعرا بهار
*
ای چشم ناشناس/ تصویر من در آینه ی فردا
طفل دوباره ای است که میلاد تازه اش
در دومین سپیده ی پنجاه سالگی است
این پیر خردسال/ مویی به رنگ شیر و شکر دارد
وز مادری به تلخی شب زاده می شود
آنگه برای زیستنی ناگوارتر در غربت سیاه خود آماده می شود
دیدار ناگهانی این سالخورده طفل/ بر گور وگاهواره مبارک باد
آه ای شب شگفت/ میلاد این ستاره مبارک باد: نادر نادرپور
*
شیر و شیرینی‌ بخور با دوستان/ یاد کن از فیل در هندوستان
چون شراب خلر شیراز نیست/ شیر را بر نوش ای آرام جان: کاظم پزشکی‌
*
نرم و سبک آمد/ بانوی قهوه چی
با تکرارِ لطیفِ آفتابِ لبخندش/ در مِهرِ گونه هاش
و عطرِ قهوه در هوا پیچید
چند چِکّه شیر/ تیرگی ی یادِ تو را در جانِ فنجان کُشت
شیرینی ی شِکَر تلخی ی اندوه را از شورِ شعرم شُست
و لب هایم بوسه بر جرعه های غزل زد: خسرو باقرپور
*
پیشترها، می شد/ کنج_ یک دنج، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد...
پیشترها، می شد کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
شکرین لب بوسید
سر پل، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_29.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

زندان : در زنجیری از سروده ها


ز زندان، خلق را آزاد کردم/ روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم/ طریق عشق را آباد کردم...: مولوی
*
شب فراق که داند که تا سحر چند است/ مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم/ کدام سرو به بالای دوست مانند است...: سعدی
*
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم/ وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را، کاین خاکیان را می خورند/هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم...: مولوی
*
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم/ راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب/ من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی/ تا در میکده شادان و غزلخوان بروم...: حافظ
*
سوگواران را مجال بازدید و دید نیست/ بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست/ هرکه شادی می‌کند از دوده جمشید نیست
بی گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه/ ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست... : محمد فرخی یزدی
*
به زندان تاریک، در بند سخت/ بخود گفت زندانی تیره‌بخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد/ برویم دگر باره، در بسته شد
زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ/ فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
پشیمانم از کرده، اما چه سود/ چو آتش برافروختم، داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب/ گهی دار بینم، زمانی طناب
شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه، آن آتش و آن شکنج...: پروین اعتصامی
*
پانزده روز است تا جایم در این زندان بود/ بند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود
کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر/ آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود
همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ای/ بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود
کینه‌جویی نیست باری درخور مردان مرد/ کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود
گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام
سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود..: ملک ‌الشعرای بهار
*
روز اول پیش خود گفتم/ دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم/ لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما/ بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت/ باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی/ در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت/ روزنی را جستجو می کرد...: فروغ فرخزاد
*
دیگر در انتظار که باشم؟ / زیرا مرا هوای کسی نیست
روزی گرم هزار هوس بود/ امروز، دیگرم هوسی نیست
زندان من که زندگی ام بود/ دیوارهای سخت وسیه داشت
جان مرا به خیره تبه کرد/ عمر مرا به هرزه تبه داشت
در من سرود گمشده ای بود/ کان را کسی نخواند و نپرداخت
هرگز مرا چنان که من هستم/ یک آفریده زین همه نشناخت
بس درد داشتم که بگویم/ اما دلم نگفت و نهان کرد
بیهوده بود هر چه سرودم/ با این سروده ها چه توان کرد...: نادر نادرپور
*
دل وحشت زده در سينه ي من مي‌لرزيد/ دست من ضربه به ديواره زندان كوبيد
آي همسايه ي زنداني من/ ضربه‌ي دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست/ تا به كي بايد تنها تنها وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم/ پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من/ كرده‌ام با غم تنهايي خو/ ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان چه صدايي آمد؟/ ضربه‌اي كوفت به ديواره زندان، دستي؟
ضربه مي‌كوبد همسايه زنداني من/ پاسخي مي‌جويد
ديده را مي‌بندم/ در دل از وحشت تنهايي او مي‌خندم: حمید مصدق
*
در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده ام/ از حُكمبر تا حكمران, حیوان به حیوان دیده ام
در مكر او در فكر این, در شُكر او در ذكر این/ از حاجیان تا ناجیان, شیطان به شیطان دیده ام
دیدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان/ من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام
اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن/ من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان دیده ام
از خود رجز خوانى مكن, تصویر گردانى مكن/  من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان دیده ام
شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام/ من اشك چشم كودكان, دامان به دامان دیده ام
از این كله تا آن كله فرقى ندارد شیخ و شه/ من پاسدار و پاسبان ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن كز برگ برگ این چمن/ من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
من ضربت پتك زمان, زندان به زندان دیده ام+ : رحیم معینی کرمانشاهی
+ در برخی از نسخ به شکل "من ضربت پتك زمان, سندان به سندان دیده ام" نیز آمده است
اجرا : داریوش اقبالی
*
از پشت پنجره ی زندان/ حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان/ در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها/ در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان/ در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است/ تو گریه می کنی...: اردلان سرفراز
*
من و تو، بادیه ها بسپردیم/ پشت دیوار تمدن، مردیم
خون کردیم به زمستان نگاه/ گرچه ازیار و دیار آزردیم
مشتی ازخاطره و دفتر و رنگ/ جامه دانی چو قناری بستیم
دشت از این همه دیوانه ،رمید/ هجرتی، چادر لیلی را دید
زوزه ی گرگ، هراس افکن بود/ گوش من، حادثه ها را نشنید
مرزداران به مسلسل بستند/ آبرویی که به هامون بردیم
باد، گیسوی سحر را می بافت/ که چنان شاخهء تاک افسردیم
تو به آن بار گناه خندیدی/ من به توبیخ تو عادت کردم
سال ها سال درو بود چه کنم/ همه از سایه به سیلاب حکایت کردم
من و تو خانه به دوش_ ابدیم/ شهر در دست سیه پوشان است
همه جا سنگ سپید است و مزار/ همه جا زندان است: دکتر عارف پژمان
*
زنجیره ي "زندان" در سروده های یک سراینده

ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا، همدلی، یا  همزبانی است
چرا پیری، رسیده ست زود هنگام/ که حسرت ها، به دو‌ران_ جوانی است...
دروغ و فتنه و مکر است و تزویر/ چرا ظلم و ستم، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

" دماوند" در زنجیری از سروده ها


همی تاختی تا دماوند کوه/ کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر/ بدریدش از هول گفتی جگر...: فردوسی
*
مبارک روزی از خوش روزگاران/ نشسته بود شیرین پیش یاران
سخن می‌رفتشان در هر نوردی/ چنانک آید ز هر گرمی و سردی...
به خنده گفت با یاران دل‌افروز/ علم بر بیستون خواهم زد امروز
به بینم کاهنین بازوی فرهاد/ چگونه سنگ می‌برد به پولاد...
به شخص کوه پیکر کوه می‌کند/ غمی در پیش چون کوه دماوند...: نظامی
*
ای روح صفات اهرمن بند/ وی نوک سنان آسمان رند
در نعش و پرن زنند طعنه/ نظم تو و نثرت ای خداوند
هر بیخ ستم که دهر بنشاند/ رای تو به دست عقل برکند
افریدون دولتی عدو را/ در زندان آر و پای بربند
کو نیست به جور کم ز ضحاک/ نی زندانت کم از دماوند
فردا که نهد سوار آفاق/ بر ابلق چرخ زین زر کند
تو نیز به زیر ران در آری/ آن رخش تکاور هنرمند
گوئی که خدای آفریده است/ قلزم ز بر ستام اروند
بینند به خوند خصم و بر خصم/ تیغ تو گری و آسمان خند
انشاء الله که فتح و نصرت/ با رایت تو کنند پیوند: خاقانی
*
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین! بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه! نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند...: ملک‌ الشعرای بهار
*
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست/ مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوند ست
پشوتن مرده است آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟
سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش/ ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را/ شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد... : مهدی اخوان ثالث
*
اینک شکوه نوروز/ آن سان که یاد دارمش از سال های دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
آن سوی دشت خالی اسفند/ کوهی است شکل کوه دماوند
یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان از دور دست ها
آواز و ساز و هلهله ای می رسد به گوش/ طبل بزرگ رعد بر می کشد خروش
شلاق سرخ برق/ خون فسرده در دل ابر فشرده را/ می آورد به جوش...: فریدون مشیری
*
تو ای مرغ سحر ها ناله سر کن/ به بانگی داغ ما را تازه تر کن
اگر اکنون ملک افتاده در بند/ بخوان بر یاد او شعر دماوند
منم پاییزی و نامم بهار است/ دلم بر رحمت پروردگار است..: مهدی سهیلی
*
چه سان به کوه دماوند بندها بگسست/ چه سان فرود آمد
اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد؟
چو برق آمد و چون رعد/ چه سان به خرمن آزادگان شرر انداخت
چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت
کجاست کاوه آهنگری که برخیزد
اسیریان ستم را ز بند برهاند/ و داد مردم بیداد دیده بستاند
گسسته بند دماوند دیو خونخواری به جامه ی تزویر
نقابش از رخ برگیر/ دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز
کنون تو کاوه آهنگری بجان بستیز/ و گرنه جان تو را او تباه خواهد کرد
دوباره روی جهان را سیاه خواهد کرد...: حمید مصدق
*
ای کوه بلند، ای دماوند/ کز گردش چرخ، نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم  ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه، بنای ظلم افکند
مغلوب و اسیر، شد سر انجام/ افتاد، خموش و بسته آوند
آورد به پای تو، فریدون/ ضحاك نموده بود، در بند
بگذشت زمان، هزارها سال/ ری گشت، نکو و بی همانند
آن دیو، گسست بند دیرین/ بر خویش نهاد، چهر_ دلبند
گمراه  بساخت، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه، گشت شاد وخوشنود/ بنهاد جدا، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق، کرد رایج/ شد مظهر فتنه را، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد، عشق و ایمان/ از مرز سهند، تا به سیوند
کاشانه ی مردمان، بهم ریخت/ بیگانه نمود، شاد و خرسند
ای کوه، ز سینه شو خروشان/ آتش بفشان دوباره یک چند
نیکوست، مرور_ اين سروده/ ز استاد بهار، آن خردمند:
"از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعله ی كیفر خداوند
ابری بفرست، بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بفكن ز پی این اساس تزویز/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا، كه باید/ از ریشه، بنای ظلم بركند"
آتش بفشان دوباره  یک چند/ ای کوه بلند، ای دماوند
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_15.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

زنجیره ي "زندان" در سروده های یک سراینده


زندان = محبس . بندی خانه - قید خانه - حبس - بند - حصر - هلفدان (هولوفدون)
***
زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت/ وه چه ايام خوشي از عمر بر غفلت گذشت
بسته شد پايم به زنجير و سزاوارم نبود/ واي ازين زندان كه محنت بود و درعزلت گذشت
 قسمت ام كرد ﺁسمان ﺁشفتگي هاي زمان/ عصر زرين جواني رفت و پر حسرت گذشت
ﺁنكه با جادوي عشق ﺁمد مرا، افسون نمود/ دشمن جانم شد او و از سر وحدت گذشت
همدمي بدخواه من شد ﺁنكه اول دوست بود/ فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني بر گشود از بهر من/ خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه باد و توفاني بشد تند و مهيب/ غرش  و پرخاش او از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت/ چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت/ شرح اين قصه مجو از من كه از صحبت گذشت
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد/ دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر ، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام/ که حسرت ها ، به دو‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست/ به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی، گرفته پوشش_ غم / دمادم ، ماتم است و نوحه خوانی است
دروغ و فتنه و مکر است و تزویر/ چرا ظلم و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است
و بس پرسش که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد، که جایش آسمانی است
*
ای کوه بلند ، ای دماوند/ کز گردش چرخ،  نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم : ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه ، بنای ظلم افکند
مغلوب و اسیر، شد سر انجام/ افتاد ، خموش و بسته آوند
آورد به پای تو ، فریدون/ ضحاك نموده بود ، در بند
بگذشت زمان، هزارها سال/ ری گشت، نکو و بی همانند
آن دیو، گسست بند دیرین/ بر خویش نهاد، چهر_ دلبند
گمراه  بساخت، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه، گشت شاد وخوشنود/ بنهاد جدا، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق، کرد رایج/ شد مظهر فتنه را، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد، عشق و ایمان/ از مرز سهند، تا به سیوند
کاشانه ی مردمان، بهم ریخت/ بیگانه نمود، شاد و خرسند
ای کوه، ز سینه شو خروشان/ آتش بفشان دوباره یک چند
نیکوست، مرور_ ا ين سروده/ ز استاد بهار، آن خردمند:
"از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعله ی كیفر خداوند
ابری بفرست ، بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بفكن ز پی ا ین ا سا س تزویز/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا، كه باید/ از ریشه، بنای ظلم بركند"
آتش بفشان دوباره  یک چند/ ای کوه بلند، ای دماوند
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_14.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

انسان: در زنجیری از سروده ها


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/ آن ‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند که یافت می‌نشود گشته‌ایم ما/ گفت آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست...: مولوی
*
ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست/ مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر/ حیوان را خبر از عالم انسانی نیست...
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی/ صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند/ مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند/ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست...: سعدی
*
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/ تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است/ حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض/ ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود...
ذره را تا نبود همت عالی حافظ/ طالب چشمه خورشید درخشان نشود: حافظ
*
مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد؟/ برگ خزان رسیده به بستان که می‌برد؟
اشک من و توقع گلگونهٔ اثر؟/ طفل یتیم را به گلستان که می‌برد؟
جز من که باغ خویشتن از خانه کرده‌ام/ در نوبهار سر به گریبان که می‌برد؟
هر مشکلی که هست، گرفتم گشود عقل/ ره در حقیقت دل انسان که می‌برد؟
سر باختن درین سفر دور، دولت است/ ورنه طریق عشق به پایان که می‌برد...: صائب
*
بیایید ای کبوترهای دلخواه/ بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه/ به گرد من فرود آیید چون برف...
فرود آیید ای یاران از آن بام/ کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان
نشینید از بر این سطح آرام/که اینجا نیست جز من هیچ انسان..: ملک ‌الشعرای بهار
*
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست/ وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد/ همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست...
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی/ در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است/ خرم کسیکه درده امید روستاست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار/ تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست...: پروین اعتصامی
^
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود
من هم رفتم/ رفتم تا میز/ تا مزه ی ماست تا طراوت سبزی
آنجا نان بود و استکان و تجرع+...: سهراب سپهری
+تجرع = فروخوردن خشم
*
من، از آن اوج که راه سفر مرغان بود/ تا حضیضی که تو در ظلمت آن می خُفتی
نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست/ تو هم ای دوست درین فاصله، حیران بودی
قلمت را هوس بال زدن می جنباند/ تو، توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی
تو، نسب از دو پدر می بردی/ در زمین،‌ از سهراب در زمان،‌ از سیمرغ...:  نادر نادرپور
*
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست/ کی پرده می گشایی؟
امروز دست گیر که فردا/ از دست رفته است
انسان خسته ای که نجاتش به دست تست: فریدون مشیری
*
در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده ام/ از حُكمبر تا حكمران, حیوان به حیوان دیده ام
در مكر او در فكر این, در شُكر او در ذكر این/ از حاجیان تا ناجیان, شیطان به شیطان دیده ام
دیدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان/ من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام
اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن/ من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان دیده ام
از خود رجز خوانى مكن, تصویر گردانى مكن/  من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان دیده ام
شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام/ من اشك چشم كودكان, دامان به دامان دیده ام
از این كله تا آن كله فرقى ندارد شیخ و شه/ من پاسدار و پاسبان ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن كز برگ برگ این چمن/ من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
من ضربت پتك زمان, سندان به سندان دیده ام : رحیم معینی کرمانشاهی
اجرا : داریوش اقبالی
*
بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب/ در آن بنا که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند/ جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام/ وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است/ آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است/ سعدی بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام/ گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به
آدم ها: در زنجیری از سروده ها/ برگرفته از مجموعه سروده های زنجیرها
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-78.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_8.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

"دست بوس" : در زنجیری از سروده ها



بدو گفت بهرام، کای شهریار/ جوان و هنرمند و گرد و سوار
بگویم من این هرچه گفتی به طوس/ بخواهش دهم نیز بر دست بوس
ولیکن سپهبد خردمند نیست/ سر و مغز او از در_ پند نیست... : فردوسی
*
دریوزه‌ ای دارم ز تو در اقتضای آشتی/ دی نکته ‌ای فرموده‌ ای جان را برای آشتی
گر دست بوس_ وصل تو یابد دلم در جست و جو
بس بوسه‌ ها که دل دهد بر خاک پای آشتی... : مولوی
*
آفرین خدای بر جانت/ که چه شیرین لبست و دندانت
هر که را گم شدست یوسف دل/ گو ببین در چه زنخدانت
فتنه در پارس بر نمی‌خیزد/ مگر از چشم‌های فتانت
سرو اگر نیز آمدی و شدی/ نرسیدی بگرد جولانت
شب تو روز دیگران باشد/ کآفتابست در شبستانت
تا کی ای بوستان روحانی/ گله از جمع_دست بوسانت
بلبلانیم یک نفس بگذار/ تا بنالیم در گلستانت...: سعدی
*
به آیین جهانداران یکی روز/ به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف/ کمر بسته کله‌داران اطراف
نشسته پیش تختش جمله شاهان/ ز چین تا روم و از ری تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ/ همه بر یاد خسرو باده در چنگ...: نظامی
*
اگر خواهی که با تدبیر گردی/ بگرد_ آسمان_ پیر گردی
جوانی کو ببوسد پای پیران/ به پیری دست بوسند ش امیران...: عطّار نِیشابوری
 *
بودم در این حدیث که ناگاه در بزد/ دلدار ماه‌روی من آن رشک آفتاب
در غمزه‌ های نرگس او بی‌شمار سحر/ در شاخ های سنبل او بی ‌قیاس تاب
چون والهان ز جای بجستم دوید پیش/ بگرفتمش کنار و برانداختم نقاب
آوردمش بجای و نشاند و نشست پیش/ بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب...: انوری
*
رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها/ که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها
برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسی/ چو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها
تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشد/ که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذره...: اوحدی مراغه‌ای
*
به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم/ وز آن یک لطف صد بی‌تابی از اغیار فهمیدم
ز عشقم گوئی آگاه است کامشب از نگاه او/ حجاب آلوده تغییری در آن رخسار فهمیدم
نوید وعده کز دست بوس افتاده بالاتر/ ز شیرین جنبش آن لعل شکربار فهمیدم...: محتشم کاشانی
*
حسن رویت قبله من نیست تنها، کین زمان/ در همه روی زمین، یک قبله و یک مذهب است
جان به عزم دست بوست، پای دارد، در رکاب
گر تعلل می‌رود، سستی ز ضعف مرکب است...: سلمان ساوجی
*
مده تسلی ام از صلحِ بیم دار هنوز/ که می شوم به فریبت امیدوار هنوز
مباد روز قیامت، به وعده گاه بیا/ که دل نشسته در آن جا به انتظار هنوز
به دست بوس تو از ذوق، جان برآمد، لیک/ نبرده زخم از این لذت، شکار هنوز...
خزان گرفت گلستان عیش را، عرفی/ ندیده خرمی فصل نو بهار هنوز: عرفی شیرازی
*
خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش را/ به دست بوسه دهم خاک آستانش را
حدیثی از گل رخسار او که می گوید/ که همچو غنچه پر از زر کنم دهانش را
گلی که نیست به فرمان او، چو نافرمان/ برآورم ز پس سر برون زبانش را
شهید باده چو خواهید جان نو یابد/ به چوب تاک بسوزید استخوانش را: صائب تبریزی
*
سریر سلطنت عشق بر سر دارست/ از آن سبب سر این دار جای سردارست
به جان جملهٔ رندان مست کاین دل ما/ مدام در هوس دست بوس خمار است
بیا که سینهٔ ما مخزنیست پر اسرار/ اگر چنانکه تو را ذوق علم و اسرار است
سخن مگوی ز دستار و بگذر از سر آن
هزار سر به یکی جو چه جای دستار است...: شاه نعمت‌الله ولی
*
از دست بوس میل به پابوس کرده ای
خاکت به سر ترقی معکوس+ کرده ای: سراینده ی گمنام
+ یادآوری: اصطلاح "ترقی معکوس" گویا از دوران صفویه به این سو رواج یافته است. وقتی می گویند فلانی ترقی معکوس کرده یعنی دستخوش ادبار و بازگشت شده و نه تنها از خود رشدی نشان نمی دهد, بلکه هر روز دچار پس رفت نیز می شود. همین اصطلاح در یک رباعی منسوب به ابوسعید ابوالخیر نیز آمده است:
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم/ پیدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه درین چمن چو بید مجنون/ می‌بالم و در ترقی معکوسم: ابوسعید ابوالخیر
*
بدو گفت دانا که در راه من/ نیامد به جز فکر آگاه من...
بودگرگ، این مفتی و آن امیر/ فلان ‌شاه‌ و سالار و بهمان ‌وزیر
به صورت مبارک‌، به کردار شوم/ بکیشی طاوس و زشتی بوم
گهی دست بوسند و زاری کنند/ گهی دست گیرند و یاری کنند
هر آن چیز یابند با نان دهند/ گه صلح‌نان‌، روز کین جان‌دهند
به اغوای گرگان سترگی کنند/ به‌جان هم‌افتند وگرگی کنند...: ملک‌ الشعرای بهار
*
نفخه ای اگر بدمد در شیپوری سخت رسا
که استخوانم بر استخوان بایستد به مدد مفصل ها...
شفیع من کوهی است که بر عدالت خود می ایستد
میان جماعتی که دست بوسی را خمیده زاده اند: فرخ تمیمی
*
امروز من حضور کسی را در خود احساس می کنم
کسی که مرا به دست بوسی آفتاب می خواند
و راز پرپر شدن شقایق را/ با من به گریه می گوید
کسی که در کوچه های شبانه ی اشکم/ با او آشنا شده ام...: سلمان هراتی
*
دیشب کنار و همدم_ پیمانه بوده ایم
دست بوس_ یار و دلبر_ جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما
از عطر_ یار سرخوش و مستانه بوده ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری