ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

مرز و بوم: در زنجیری از سروده های این زمانه


خوشا دشت البرز و شهر بزرگ/ خوش‌ آن مرز و آن مرزبان سترگ
خوشا دشت‌خوارزم‌ و گرگان خوشا/ خوشا آن دلیران گردن کشا
خوشا خاک تبریز مشکین‌ نفس/ خوشا ساحل سبز رود ارس
خوشا رود جیحون ، خوشا هیرمند/ خوشا آن نشابور و کوه بلند...
کنون رفته آن تیر از شست ما/ نمانده است جز باد در دست ما
کجا رفت‌ هوشنگ‌ و کو زردهشت/ کجا رفت جمشید فرخ‌ سرشت
کجا رفت آن کاویانی درفش/ کجا رفت آن تیغ‌های بنفش
کجا رفت آن کاوهٔ نامدار/ کجا شد فریدون والاتبار
دلیران ایران کجا رفته‌اند/ که آرایش ملک بنهفته ‌اند
بزرگان که در زیر خاک اندراند/ بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایدر که ایران کجاست
همان مرز و بوم دلیران کجاست...: ملک ‌الشعرای بهار
*
من از مرز و بومی کلام آفرینم/ که لحن مسیحایی شاعرانش
تن مرده را روح می بخشد از نو/ جوان می کند پیر افسرده جان را
صدا ، پاسخم می دهد با درشتی/ که گر این چنین است، ای مرد غافل
چرا سال ها زنده در گور کردی؟ / شب و روز را، این دو طفل زمان را
ور از جاهلیت نشانی نبودت/ چرا ، چون بیابان نوردان وحشی
به خاک سیه کوفتی روزها را/ به خون سحر غسل دادی شبان را
چرا در دل شوره زاران غربت/ پیاپی به گور بطالت سپردی
پس از کشتن نو بهاران خزان را
من این گفته ها را جوابی نگویم/ مگر آنکه یک روز در پیش داور
ز دل بر زبان آورم داستان را
بدو گویم: آری کسی هست در من/ که از وحشت تلخ در خاک خفتن
طلب می کند هستی جاودان را
ولی چون بدین آرزو ره ندارد/ به جای یقین می نشاند گمان را...: نادر نادرپور
*
ناگه گرفت راه مرا پیکری نحیف/چون سنگ کوه، در قدم چشمه سارها
دیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اش/ راحت غنوده بود به دامان کهکشان
خوابیده مرد زار و فقیری که جبه اش/ غربال بود و هادی غم های بیکران
کاخی قشنگ ، مظهر بیدادهای شوم/ مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیع
مردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بوم/ چون بره ای که گم شده از گله ای وسیع
از کاخ رفته قهقهه ی شوق تا فلک/ چون خنده های باده ز حلقوم کوزه ها
وان ناله های خفته کمک می کند به شک
کاین صوت مرد نیست که آه عجوزه ها...: مهدی اخوان ثالث
*
ای کاخ زرنگار/ ای بام لاجوردی تاریخ
فانوس یاد توست که در خواب های من/ زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه_ گریستن/ در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
ای زاگاه مهر/ ای جلوه گاه آتش زردشت/ شب گرچه در مقابل من ایستاده ست
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده ی زمین/ در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب/ ای مرز و بوم پیر جوانبختی/ ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان/ چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم: نادر نادرپور
*
ای ناگرفته کام/ داماد مرگ حجله ی شهنامه
داماد بی عروس/ ای سرو سرخ فام
گفتم به پروراندم فرزندی زیبا و پر هنر
در رامش آورم سر پر شور و تهمتن
باشد که همنشینی این پور و آن پدر
در سرزمین ما/ بیخ گیاه کینه بسوزاند
وین مرز و بوم را / با بال های مهر بپوشاند... :  سیاوش کسرایی
*
در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام
در مرز و بوم دور و پری وار یادها/ درنوشخند روز/ در زهرخند جام
در خال های سرخ و کبود ستارگان/ در موج پرنیان/ در چهره ی سراب
در اشک ها که می چکد از چشم آسمان/ در خنجر شهاب
در خط سبز موج/ در دیده ی حباب/ در عطر زلف او/ در حلقه های مو
در بوسه ای که می شکند بر لبان من/ در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست در هر چه بود و هست/ در شعله ی شراب در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات/ سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش/ خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت/ و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق/ رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی: نادر نادرپور
*
ايران چو رو به گستره اين جهان نهاد/هر سو از اقتدار وفضيلت نشان نهاد
بود آگه از نخست ز آداب سروري/ کزخود به هر صحيفه بسي داستان نهاد
تا مرز_ بوم و بر ز فرا رود بگذرد/ آرش بخواند و تير وي اندر کمان نهاد
بگذر ز حد و مرز توانمندي وطن / آنگه که داغ بر جگر دشمنان نهاد
بنگر فرازمندي فرهنگ اين ديار / کز جاه و فر به قاف هنر آشيان نهاد.. : ادیب برومند
*
مرز و بوم های یک سراینده
ای خلیج_ آبی و پیوسته فارس/ همرهت نام_ خوش و برجسته فارس...
وصله ی اصلی_ مرز و بوم_ ما/ غبطه ای بر دشمنان_ شوم_ ما
ای خلیج_ نیلی و نامی فا رس/ چون زمرد، می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا، بر دوام/ نام تو، پاینده هست و مستدام
*
ای ‌تو بخشنده‌ ، ایزد_ یکتا/ کشور_ آرین ، نما احیا
بر سر_ بام_ مرز و بوم ما* / گستران ، پرچم_ رهایی را
نغمه ای خوش، زجان و دل پرداز/ تا که رقص_ شعف، فتد هرجا
ساغر_ ما، ز باده گلگون ساز/ عطر_ شادی، بر این فضا، افزا...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد...
وان مردمان عاشق این مرز و بوم_ پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...
*
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد...
*
من نمی گویم، چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من، زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای، من برتر از ايران نبینم
یادگاری، از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن، از گزند_ چرخ_ ایام
مهد_ مانی، مرز_ مزدک، بوم_ زرتشت/ سرزمین_ حافظ و ‌رومی وخیام...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_12.html