ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

زنجیره ی " ابر" و " باران" در سروده های این زمانه


از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند: ملک ‌الشعرای بهار
*
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
*
امشب ، زمین سوخته می نوشد/ آب از گلوی تشنه ی ناودان ها
وز کوچه ها به گوش نمی اید/ جز های های زاری باران ها: نادر نادرپور
*
دیگر اکنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد/ این پریشان_ پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن/ جمله تن، چون در دریا، چشم
پای تا سر، چون صدف، گوش است
لیک در ژرفای خاموشی/ ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود آنچه می دیدیم و می دیدند/ بود خوابی، یا خیالی بود؟
خامش، ای آواز خوان خامش/ در کدامین پرده می گویی/ وز کدامین شور یا بیداد؟
با کدامین دلنشین گلبانگ، می خواهی/ این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او/ که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید/ کی کند سیراب جود جویبارانش؟
با بهشتی مرده در دل/ کو سر_ سیر_ بهارانش؟... : مهدی اخوان ثالث
*
تو درخت روشنایی/ گل مهر برگ و بارت
تو شمیم آشنایی همه شوق ها نثارت
تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران/ همه دشت انتظارت
هله ‚ ای نسیم اشراق کرانه های قدسی
بگشا به روی من پنجره ای ز باغ فردا
که شنیدم از لب شب/ نفس ستاره ها را... : دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
از تشنگی هلاکم، بر من ببار باران/ راهی به کس ندارم، در این دیار باران
رنگ عزا گرفته دشتی که از طراوت
همواره خنده می زد بر سبزه زار باران: دكتر کریم سهرابی
*
شب به خیر ای دو دریای خاموش/ شب به خیر ای دو دریای روشن
شب به خیر ای نگاه پر آزرم
باز امشب در کدامین خلیج شمایان/ بادبان سحر می گشاید؟
آه دیری ست/ دیری ست
من درین سوی این ترعه ی خون/ تو در آن سوی آن باغ آتش
وز دگر سوی/ ابر و باران/ ابر و باران و تنهایی من
راه باریک و شب ژرف و تاریک
هیچ نشناختم با که بودم... : دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
زير باران بيا قدم بزنيم/ عمرشب را شبی رقم بزنیم
خسته ایم از سکوت حنجره ها/ زير باران بيا  که دم بزنيم
داد ما را کس از زمین نگرفت/ دادها بر سر ستم بزنیم
هم بتازیم بر سیاهی شب
هم شبیخون به قلب غم بزنیم... : احمد حیدر بیگی
*
تو شبیهِ باران بودی/ مثلِ آرزو که مژده ی فردا بود
امروز شبیهِ خاک شده ای
باران را به تو سپرده اند و غزل های من گِل آلودند
فردا که ابر را هم به خاک بسپارند/ من در حسرتِ نسیم، دوباره خواهم مُرد
من آخرین عاشقِ زمین بودم/ چرا ؟ در مریخ به خاکم سپردید: خسرو باقرپور
*
ابر و باران های یک سراینده
امشب ز کوی عشق دهیـم آواز/ ابیات خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار آشـنا ست یقین مارا...
گر توده ابر ‌تیره رسد ناگاه/ تابان کنی تو راه به فردا را...
*
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_ آن دنج_ آشنا رفتیم...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد...
*
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/ دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان نگرفته سراغ گل / بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است
باران بریز رگبار قطره های زلال آب/ دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دكتر منوچهر سعادت نوري  
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_10.html