ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

"شیر" و "شکر" در زنجیری از سروده ها


ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا/ آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته/ بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد/ وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا...: مولوی
*
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را/ جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب/ با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن/ آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن
شکر از پستان مادر خورده ‌ای یا شیر را...: سعدی
*
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی/ مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
تا تو برداشته‌ ای دل ز من و مسکن من
بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا...: مولوی
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد/ جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه/ نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد: خیام
*
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او/
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست...: حافظ
*
رخی از آفتاب اندوه کش تر/ شکر خندیدنی از صبح خوشتر
چو میل شکرش در شیر دیدند/ به شیر و شکرش می پروریدند...: نظامی
*
چه رخساره که از بدر منیر است/ لبش شکر فروش جوی شیر است
سر هر موی زلفش از درازی/ جهان سرنگون را دستگیر است...: عطّار نِیشابوری
*
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی/ بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش...: حافظ
*
آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر/آشکارا گر چه با من همچو شیر و شکری
خواه شکر ریز و خواهی زهر در جامم که تو
گر چه زهرم می‌چشانی از شکر شیرین تری...: وحشی بافقی
*
نشاندی شاد چون طفلان بمهدم/ زمانی شیردادی، گاه شهدم
بخاک افتادنم روزی چرا بود/ نه آخر دایه‌ام باد صبا بود...: پروین اعتصامی
*
شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند/ گل با نسیم صبح، سر از خواب برکند
نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی/ تا خویش را درآینه هر دم نظرکند
وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات/ زندان خاک بشکند و سر بدرکند
باد صبا به دایگی ابر و آفتاب/ طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند
در مخزن شکوفه نهد دست صنع، شیر
وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند...: ملک الشعرا بهار
*
ای چشم ناشناس/ تصویر من در آینه ی فردا
طفل دوباره ای است که میلاد تازه اش
در دومین سپیده ی پنجاه سالگی است
این پیر خردسال/ مویی به رنگ شیر و شکر دارد
وز مادری به تلخی شب زاده می شود
آنگه برای زیستنی ناگوارتر در غربت سیاه خود آماده می شود
دیدار ناگهانی این سالخورده طفل/ بر گور وگاهواره مبارک باد
آه ای شب شگفت/ میلاد این ستاره مبارک باد: نادر نادرپور
*
شیر و شیرینی‌ بخور با دوستان/ یاد کن از فیل در هندوستان
چون شراب خلر شیراز نیست/ شیر را بر نوش ای آرام جان: کاظم پزشکی‌
*
نرم و سبک آمد/ بانوی قهوه چی
با تکرارِ لطیفِ آفتابِ لبخندش/ در مِهرِ گونه هاش
و عطرِ قهوه در هوا پیچید
چند چِکّه شیر/ تیرگی ی یادِ تو را در جانِ فنجان کُشت
شیرینی ی شِکَر تلخی ی اندوه را از شورِ شعرم شُست
و لب هایم بوسه بر جرعه های غزل زد: خسرو باقرپور
*
پیشترها، می شد/ کنج_ یک دنج، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد...
پیشترها، می شد کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
شکرین لب بوسید
سر پل، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_29.html