ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

شبانه های یک سراینده



امشب ز کوی_ عشق دهیـم آواز/ ابیات خواجه حافظ_ دانا را 
 وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار_ آشـناست یقین ما را 
 ای آمده، ز شهر گل ابریشم/ دل نزد ماست، کشور شیدا را 
 جانانه ای به عطر_ گل ابریشم/ در ما هوای تست، سرا پا را 
 دلبند_ روی_ خوب_ تو ایم و آن/ چشم_ سیاه و قامت_ رعنا را 
 سوی تو بوسه ایم، چو گلباران/ بر آن، لب و یکایک اعضا را 
 گو آسمان متاب، شبانه ماه/ برق_ نگاه_ تست، که دنیا را 
 گر توده ابر ‌تیره رسد ناگاه/ تابان کنی تو راه_ به فردا را 
 وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار_ آشـناست یقین ما را 
 امشب ز کوی_ عشق، دهیـم آواز/ در ما هوای تست، سرا پا را
*
آن شب که در هو ای تو، چشمم به راه بود/ سرنای عشق را، خوش و شاداب می زدم
نقش و نگار_ دلکش_ تو، روی_ ماه بود/ از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی...
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
گر بی تو شبی سحرشود، دانم/ تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد...
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان روز
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور/ در طلوع جانفروز یک خیال...
*
تا که چون گلشن عشق، سبز و آباد شدیم/ سر به سر عزم و تلاش، کوه ایجاد شدیم
سوی یک مقصد خیر، همره ، همزاد شدیم/ ز آتش کوره ی غیر، یکدم آزاد شدیم
روشنایی و سرور، شب_ میلاد شدیم/ ساحل_ طلعت_ نور، خوش و دلشاد شدیم
نا گه از مکر_ غريب، شهر_ فریاد شدیم/ پی_ یک خیل_ فريب، سیل_ آحاد شدیم
بهر_ یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم/ قعر_ یک چاله به جبر، غرق_ بیداد شدیم
گنج_ ایمان و ‌امید، رفته بر باد شدیم/ قوم_ دیرين_ وداد، جمع_ اضداد شدیم
چاه_ غم‌ های زمان، غصه بنیاد شدیم/ از سر_ بام_ جهان، خا طره ، یاد شدیم
تا که با عزم و تلاش، کوه_ ایجاد شدیم/ بهر_ یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را 
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشا ن
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های  واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار حسرت و تنهایی
*
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو، ره بر من گرفتی/ چه آگه از بسا نکته که ناگه افتد و دانی
و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش 
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم
در آن شب/ سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه/ دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:
"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم/ میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"
نکردی تو بیان/ نه راندی بر زبان/ اما، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم
سحر، پدرام و عطر آلود/ فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر، هر لحظه قربان تو بودم
*
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجوید گلشن شب بوی تو
جاده ی ابریشم_ من قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط_ ابروی تو
*
درسحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسمان، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران به گرد_ ما بودند/ جای ما، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم 
در میانسالگی و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار_ ما، کوچ از آن‌ دیاران شد
در سراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
در شبانگاه_ عهد_ پر جنجال+/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار_ قطب_ شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
+ در برخی از نسخ به شکل "در شبانگاه_ پیری و عزلت" نیز آمده است
*
عاقل و دانای شهر و دنیای امروز
شبی زعاقل و دانای شهر++ پرسیدم/ چه روی داده که شادی درین دیاران نیست
نزاع و جنگ و ترور چیره است بر همه جا/ نشانه ای ز مدارا و عشق و ایمان نیست
به غصه گفت: نگر سوی حاکمان_ زمین/ فضیلت و خرد و بینشی در ایشان نیست
و ای بسا که زمانه نکو نخواهد شد/ چرا که کار_ جهان جز به امر_ آنان نیست

دکتر منوچهر سعادت نوری
++  یادآوری: سال ها پیش "شهریار" نیز چنین سروده بود:
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم
چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست,,,