۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

خیال های یک سراینده


خیال = پندار - وهم  - گمان و ...

آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد...
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان روز
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن
بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور
در طلوع جانفروز یک خیال...
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ اشعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست
با عشق، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن، بسیار...
*
هر صبح با خیال تو بیدار می شوم/ در پاکی_ هوای تو هشیار می شوم
دل بسته ام ز راه_ سلامت  به کوی تو/ یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم
*
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو عمریست خسته ایم/ وز طبع_ بد گمان ‌تو بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده ‌است کار_ ما و تو/ در انتظار_معجزه، حیران نشسته ایم
*
دانه دانه، برف می بارد/ همچو مروارید غلطان، زآسمان
یا بسان نقره گو‌ن، ذرات اشک/ کز دو چشم يك الهه شد روان
عاشقانه، می شود جذب زمین/ تا که خاک تشنه، جان یابد از آن
گستراند بستری نرم و سپید/ ورزش اسکی بر آن گیرد مکان
یا بسازد توده هایی سفت و سخت / آدم_ برفی نشاند ارمغان
پاک می سازد فضا را، از سموم/ تا نفس ها را نماید شایگان
دانه دانه، برف می با رد/ محنت و رنج و غمی درآن نهان
معبری لغزنده می دارد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن، فرو ریزد ز کوه/ بس به نابودی کشاند مردمان
گاه جانبخش، گاهی جان ستان/ همچو ژینوس می نماید بی گمان
دانه دانه، برف می بارد/ زشت و زیبا، آفریند  ناگهان
یا بسان نقره گو‌ن، ذرات اشک/ یا چو مروارید غلطان، زآسمان
*
پرده ی پندار من، نقش و نگار ماه_توست/تو ندانی که در این پرده چه ها می بینم 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا، می بینم...
*
من، در گذار راه تو بودم، به گوشه ای/ صبح_ پگاه بود و تو، از در، در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا، میان عزیزان، سر آمدی
بس روز وشب که آتش عشقت به جان دمید/من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست پر امید/ از بهر بوسه های دگر لب به انتظار
*
اسیر درد
در گیرودار هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت/ تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
دكتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_21.html