ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

صبح های یک سراینده


باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان/ فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان/ اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار/ منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار/ اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/ در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم/ در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
*
هر صبح با خیال تو بیدار می شوم/ در پاکی_ هوای تو هشیار می شوم
دل بسته ام ز راه_ سلامت  به کوی تو/ یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
ای که چون پرنیان، گل ابریشم/ ای که ایمان و مسلک و کیش ام
دین و آیین و دل فدای تو شد/ درفراق تو بی خود از خویش ام...
عشق تو، آشیان_ جان سوزاند/ مرهمی شو تو، بر دل_ ریش ام
ای که همچون الهه ی ناهید/ رنج و محنت، زدائی از ‌پیش ام
در حریرین  پگاه صبح پرند/ سهمی از بوسه کن کمابیش ام...
*
گر نبینم ترا  به خواب، یکشب/ ای بس افسرده، صبح  برخیزم
خواهم هرشب، به خواب من آئی/ تا که گل، پیش_ پای_ تو، ریزم
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
من، در گذار راه تو بودم، به گوشه ای/ صبح_ پگاه بود و تو، از در، در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا، میان عزیزان، سر آمدی
بس روز وشب که آتش عشقت به جان دمید/من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست پر امید/ از بهر بوسه های دگر لب به انتظار
*
در آن لحظه که افکند چشم هایش/ به چشمان_ همیشه عاشق_ من
کجا دانست برق_ آن نگاه اش/ دمد خورشید_ صبح_ صادق_ من
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی...
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی...
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی...
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
گر بی تو شبی سحرشود، دانم/ تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی
دكتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/08/blog-post_15.html