ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه

پرنیان : در زنجیری از سروده ها


بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او/ زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست/ خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی: رودکی
سپه برگرفت و بنه برنهاد/ ز دادار روزآفرین کرد یاد
یکی گرد برشد که گفتی سپهر/ بدریای قیر اندر اندود چهر
بپوشید روی زمین را بنعل/ هوا یکسر از پرنیان گشت لعل...
نبشتند منشور بر پرنیان/ همه پادشاهان برسم کیان... : فردوسی
چه روی است آن که پیش کاروان است/ مگر شمعی به دست ساروان است
جمال ماه پیکر بر بلندی/ بدان ماند که ماه آسمان است
بهشتی صورتی در جوف محمل/ چو برجی کآفتابش در میان است
خداوندان عقل این طرفه بینند/ که خورشیدی به زیر سایبان است
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ/ پری رخ در نقاب پرنیان است... : سعدی
چون پرند بیدگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت رنگ اندر سرآردکوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس/بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار... : فرخی سیستانی
ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا/ او سوی مقصد شد و در نیمه‌ره ماندیم ما...
پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما/ هرکسی کرد از برای خود به‌نوعی دست و پا
کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت/ غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت
جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان/ فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان
بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان
چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان... : ملک‌الشعرای بهار
آری آغاز دوست داشتن است/ گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم/ که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن/ شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند/ عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو/ کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبم/ بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه باز/ خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم/ بگذرم از حصار دنیاها... : فروغ فرخزاد
ای آفریده ای که  تن مرمرین تو/ آنگونه روشن است که آب از فروغ ماه
وان پرنیان سرخ تو بر قامت بلند/ چون شعله های بعثت صبح است بر درخت
ای نورسیده ای که خداوند کائنات/ مهر تو را به خاطر من راه داده است
تا خوش کند خیال مرا در بلای سخت
ای آنکه از کرانه ی آرام چشم تو/ در سرزمین غربت اندوهناک من
بر من دوباره می نگرد آفتاب بخت... : نادر نادرپور
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت/ وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود/ چون فرشته، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد... : مهدی اخوان ثالث
هان ای بهار خسته که از راه های دور/ موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم/ رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش/ از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی/ در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار که در باغ های شهر/ جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای/بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار/ بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت/ گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای نیست... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب/ تنها من در این معبد در این محراب
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد می کردم/ که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام/ ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود... : فریدون مشیری
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان/ با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز نه توان راه پیمودن/ به سوی کاروان رفته تا بس دور
که گذشته روزگارانی ست زین صحرا
نه دگر باور بدان افسانه و لالایی شیرین/ مانده از این سو رانده از آنجا
نک چه سود از این شتاب دیر/ از پس آن خامشی و آن درنگ زود
دیر شد هنگام بیداری/ ای خوش آن دنیای خاموشی
و سکوت پرنیان پوش فراموشی... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
جان و دل، زنجیر شد در ترمه بست_ کوی تو
دیدگانم شد اسیر_ طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل، دربسیط_ دشت_ عشق
درجها ن هرگز نجستم گل، به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع
در پرند_ آرزو جویم، نگاه از سوی تو
ای به سودای رخ زيبای تو، ريزم ز لب
خرمنی از غنچه بوسه، بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نا م والا ی ات، زعشق
گشته ام رود_ ترا نه، در ره جا دوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد
روح و جان تاشب بجوید گلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین
تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو... : دکتر منوچهرسعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html