۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

حرف های یک سراینده


١ - حرف خوش
تا که باشد حرف خوش، اندر میان/حرف زشت و نا‌ پسند، از بهر_ چیست
واژه ی زیبا، نشان در هر بیان/ در خرد، بر ژاژه  خایی، ارج نیست
٢ - سه حرف عشق
عین است و شین و قاف، به معنایی/ زیبا، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه، قلب ها و تپیدن ها
زیبا، و در فصاحت و شیوایی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
٣ - حرف_"آری"
نقش_دل و ماندگار_من شد/ آن عشق که سازگار_ من شد
آن عشق_ تو بود که سراسر/ اندیشه ی روزگار_ من شد
چشمان_ تو زان نگاه_ اول/ چشمان_ همیشه یار_ من شد
تا رنگ به گو‌نه ات دگر گشت/ گفتم که مهی نگار_ من شد
آن باغ و دیار_ زادگاه ات/ گلباغ_ من و دیار_ من شد
وان کوچه ی عشق_ تو شب و روز/ راه_ من و رهگذار_من شد
یورش به صف_ رقیب_ دیرین/ رزم_ من و کارزار_من شد
در وصف_ تو آن سروده هایم/ سرلوحه ی یادگار_من شد
بشنیدن حرف_"آری" از تو/ امید_ من و تبار_من شد
آن گفت_ قشنگ_"آری"_تو/ آرام_ دل و قرار_من شد...
٤ - بهترین حرف
حیرت نسل بشر، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز، فردا‌ها چه زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها دوران/"دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنان/"دوست می دارم ترا" هرجا که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است، خلاف_ مذهب آزادگان/ عشق آن آئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین راه تمام عمر انسان حد یک ایمان/ "عشق ورزیدن" که با آن، زنده باید بود
۵ - حرف فریاد و جنبش فردا
درغزل، رقص واژه ها برپاست/ چرخش رقص واژه ها زیباست
واژه ها را، اگر که حرفی هست/ حرف_ فریاد و جنبش_ فرداست
۶ -  حرف دل
ای آن که حرف_ دل، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌ا ست دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی
تنها تویی به وادی_ دل، دمساز/ محراب_ عشق و معبد_ ایمانی
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_دلبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...
۷ - حرف حق
خسته اند مردمان و نیست مجال/ حرف حق را  ز دل ‌کنند ابراز
بسته اند لب  را فرو،  ولیک  مدام/ نگرانند ازین فرود و فراز
عشق و مهر و وفا، به رفته ز یاد/ هیچکس را، نمانده یک دمساز...
۸ - حرفی همردیف شعر
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار_ هستی، ناظرست
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای از، زایش ست و رویش است
شعر، یعنی دفتری از بهر عشق/ از قرار و از مدار_ امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق/ از خروش و از خموش_ بحر عشق...
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حا ضر" ست/ بر همه آثار_ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری