ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

حاشا و حاشا چرا؟ در زنجیری از سروده ها


ای دلبر بی‌دلان صوفی/ حاشا که ز جان بی‌وقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم/ دلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفی/ وآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت/ چون معدن مهری و الوفی...: مولوی

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم/من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم/ در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت/یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار/ تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر/ با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق/ با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم: حافظ
https://www.youtube.com/watch?v=UcXv-_9k1hY

مگر آن خوشه گندم/ مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند که سر خم کرده خندیدند
مگر بستان شمیم گیسوانت را چو آب چشمه ساران روان نوشید
مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد در عطر تن غوطه ور گشتند
که سرنشناس و پا نشناس از خود بی خبر گشتند
مگر دست سپید تو تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد
که می شنگند و می رقصند و می خندند
مگر ناگاه نسیم سرد گستاخ از سر زلفت/ چه می گویی؟ تو و انکار؟
تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟
صدای بوسه را حتی درخت تاک قد خم کرده بستان شهادت داد
مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟... : حمید مصدق

گفتا که می بوسم ترا، گفتم تمنا می کنم/گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در/ گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا/ گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو درچشم چون آیینه ام/گفتم که من خود را درآن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند/ گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم/ گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم:  سیمین بهبهانی


تورا می خواهد دلم چرا که حاشا کنم/ شوم همه دیده تا تو را تماشا کنم
قسم به عشق خدایی ما/ خدا نیارد جدایی ما
شکوفه باران کنم ز حنده بزم تو را/ تو هم نوازش کنی به بوسه موی مرا
شراب نوش عشق تو نوشم/ تورا به عالم نمی فروشم
یار تو در خواب و در بیداری منم/ انکه با تو دارد یاری منم... : سراینده ی گمنام

"آمدی، آمدی جانا، ولی حالا چرا"*/ شب که مهتابی نبود با ما چرا
شب تو مستی کرده بودی تا سحر/ ساغر بشکسته بود با ما چرا، باما چرا
دلبرا، دلبرا، امروز دادیم دل به تو/ وعده کردی دلبری فردا چرا، فردا چرا
دین و دل دادیم هر دو دست تو/ ای که داری هر دو را، حاشا چرا، حاشا چرا: محمد نوری

لحظه‌های هستیم را سوختم در آتش سودا، چرا؟
راز من چون شد عیان بر محضر پیر و جوان
پرده پوشی می‌کنم بر آن‌ ولی‌، پروا چرا؟....
می رسد آرام بر من مژده برگشتنت
"آمدی، جانم به قربانت ولی‌، حالا چرا"* : سوری بانو
*اشاره ای است به "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" سروده ی محمد حسین شهریار:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_21.html

عاشقی،  برتر هنر در زندگی ست
جلوه گر باید نمود آنرا، از آن حاشا چرا ؟

تا گلی از عشق، در دل غنچه کرد
حالت دل را همین حالا بگو، فردا چرا ؟
 
دکتر منوچهر سعادت نوری