ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

عرفان و حکمت: در زنجیری از سروده های این زمانه


گر حکیمی و گر خردمندی/ نگراید سوی خطا چندی
تا نگویی مطیع وجدان است/ کو مطیع اصول عرفان است.. : ملک‌الشعرای بهار

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی/ ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی ست/ تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان/ همتم نمی گیرد شاه را به دربانی
تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم/ شادیش گران دیدم اندهش به ارزانی
هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان/چون مدائنش بشنو خطبه‌های خاقانی
عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم/ چند گو بگیرد دل در هوای بارانی
از غبار امکانت چشمه بقا زاید/ گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی
برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز/ تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی
شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد/ با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی
از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا/ گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی
گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم/چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی
ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل/ تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی
وقت خواجه ما را خوش کز نوای جاویدش/ نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی
روی مسند حافظ شهریار بی مایه/ تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی: شهریار

من به مهمانی دنیا رفتم/ من به دشت_ اندوه/ من به باغ_ عرفان
من به ایوان_ چراغانی دانش رفتم/ رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته_ کوچه ی شک/ تا هوای خنک_ استغنا
تا شب_ خیس_ محبت_ رفتم... : سهراب سپهری

من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش به جهان آمده ایم/ تو ز بد عهدی ایام، گریزان بودی
تو ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی/ هستی خاکی تو/ وقفه ای بود میان دو سفر
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود/ گرچه از مردم کاشان بودی
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت
زین سبب بود که در دفتر عمر/ مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر
چشم خوش باور تو پاسبانان جهان را همه شاعر می دید
شاعران رابه شکیبایی آب/ به سبکباری نور
همه با عرش خداوند ، مجاور می دید/ چشم تو ، بینش کیهانی داشت
زانکه در مذهب عشق/ تو، پیام آور عرفان بودی... : نادر نادرپور
 
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود/ توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم/ مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش بر حرمت دل های مسافر هر شب/ روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد/ قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش بر تشنگی پونه که پاسخ دادیم/ رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام ست
کاش رنگ شب ما اندکی عرفانی بود... : مریم حیدرزاده

بی دلیل ره به گمراهی رسی/ این حقیقت نیست پنهان از کسی
با دلیل راه خود دشمن شدی/ رهنما را دیدی و رهزن شدی
بر لب دریا نشستی تشنه کام/ وز می عرفان نخوردی یک دو جام
بهر خود گوساله از زر ساختی/ روی موسی دیدی و نشناختی
خویش را مرد خدا پنداشتی/ لیک بتها در گریبان داشتی: مهدی سهیلی

حکمت
برای پدیده و پردیس و پریا
یک حکایت گویمت ای دخترم/ ای پدیده، دختر_خوش گوهرم
خوان، تو آن را ازبرای خواهران/ نازنینان، دختران_دیگرم
یعنی آن پردیس و پریای عزیز/ جلوه های نیک _هستی، دربرم
بود در یک عهد و دوران_پسین/ پادشاه و دختری در خاک چین
دخترک بیمار گشت و ناتوان/ او که بود ازبهر_شه، آرام_ جان
بس پزشکان و دوا ها، بی اثر/ دخترک، هرروز شد رنجور تر
نه غذایی، نه دوایی بر لبش/ گر چه آتش بود، سر تا پا، تنش
شه، فرا خواندش یکی پیر_حکیم/ آگه از علم_ نوین، فن_ قدیم
گفت: ای دانا، تویی مشگل گشا/ حکمتی فرما، بده دختر، شفا
آن حکیم آورد ظرفی از خوراک/ خواند بر گوش جوان گفتار_ پاک
دخترک، شادانه لب زد بر غذا/ نوش_ جانش شد غذا، تا انتها
شاه ، حیرت کرد و گفتا چیست این/ خوش نمودی معجزه، دانای چین
گفت" قربان، من نصیحت گفتمش/ وین سخن از بهر حکمت، گفتمش
در ته ی ظرف غذا، یک آینه است/ کان نمایان ساز_ رخ تا سینه است
گر خوری تو، این خوراکی_ لذیذ/ آینه، گردد پدیدار، ای عزیز
همچو بینی چهره ی زیبای خویش/ حظ کنی از قد و از بالای خویش"
زین سبب، دختر به زد لب بر غذا/ نوش_ جان کرد آن غذا تا انتها
فرزانه ای حکیم، سر_بستر آورند/ چون ملتی، ز بلا گشته، دردمند
باید که ریشه یابی آلام، او کند/ زان پس، به  چاره ای، اقدام او کند
تا حل مساله، ز افکار_او شود/ سر مشق_جامعه، رفتار_ او شود
دکتر منوچهر سعادت نوری

خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آ سوده بال/ فارغ از زنجیره ‌ی امیال خویش
او به ما از نیستی ، هستی نمود/ راه عشق و باده ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌  و شیدا شدیم/ عاشق هر چه  رخ زیبا شدیم
عشق آمد ، با هزاران  توشه راه/ شعله‌ ای شد ، سقف دل را جا‌یگاه
داد بر ما ، نعمت_  صبر_  گران/ بر فراز و در فرود_ این جهان
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم/ بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را
در درون سینه بس اندوختیم... : دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/05/blog-post_30.html