ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

"محبت": در زنجیری از ترانه ها و سروده ها

ترانه ها
ترانه ی "به زمانی که محبت شده همچون افسانه" - اجرا: مرضیه
https://www.youtube.com/watch?v=mPia-N9BjEM
ترانه ی "قدر محبت" - اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=q7T13vVqFEI
ترانه ی "آهنگ محبت" - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=aa633GiUJcc
ترانه ی "سرای محبت" - اجرا: مهستی
https://www.youtube.com/watch?v=e3WTW73dV6A
ترانه ی "خوشا آنان که محبت را پسندیدند و رفتند" - اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=uEo4bawfevk

سروده ها
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم/ چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او/که از او من تن خود را ز شکر بازندانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم/ چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من/ که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم...
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم/ چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را/ به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم: مولوی

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد/ تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت/ به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت/ که محب صادق آنست که پاکبازباشد..
سخنی که نیست طاقت که زخویشتن بپوشم/ به کدام دوست گویم که محل راز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد... : سعدی

دل سرا پرده ی محبت اوست/ دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار/ فکر هر کس به قدر همت اوست...
دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هر کسی پنج روزه نوبت اوست..
من و دل گر فدا شدیم چه باک/ غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را/ سینه گنجینه ی محبت اوست: حافظ

در ره عشاق نام و ننگ نیست/ عاشقان را آشتی و جنگ نیست
پیک راه عاشقان دوست را/ در زمین و آسمان فرسنگ نیست...
مرغ دل از آشیانی دیگر است/ عقل و جان را سوی او آهنگ نیست
ساقیا خون جگر در جام ریز/ تا شود پر خون دلی کز سنگ نیست
آتش عشق و محبت برفروز/ تا بسوزد هر که او یک رنگ نیست...: عطّار نِیشابوری

در دل همان محبت پیشینه باقی است/ آن دوستی که بود در این سینه باقی است
باز آ و حسن جلوه ده و عرض نازکن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است... : وحشی بافقی

جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم/ که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم
سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالم/ ملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم
تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشم
از آن زمان که شراب محبت تو چشیدم..: رشحه (دختر هاتف اصفهانی)

آنروز که آتش محبت افروخت/ عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت: ابو سعید ابو الخیر

دلی دارم خریدار محبت/ کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل/ زپود محنت و تار محبت: بابا طاهر عریان

پیامی ز مژگان تر می‌فرستم/ کتابی به خون جگر می‌فرستم
سوی آشنایان ملک محبت/ ز شهر غریبی خبر می‌فرستم
در اینجا جگرخستگان‌اند افزون
ز هر یک درود دگر می‌فرستم...: ملک‌الشعرای بهار

من عریانم عریانم عریانم/ مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است/ از عشق عشق عشق
من این جزیره ی سرگردان را/ از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام... : فروغ فرخزاد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چه قدر تنها ماندیم:  سهراب سپهری

بگشا به روی من پنجره ای ز باغ فردا که شنیدم از لب شب نفس ستاره ها را
دلم آشیان دریا شد و نغمه ی صبوحم گل و نکهت ستاره
همه لحظه هام محراب نیایش محبت/ تو بمان که جمله هستی به صفای تو بماند
شب اگر سیاه و خاموش چه غم که صبح ما را/ نفس نسیم به چراغ لاله آذین
به سحر که می سراید ملکوت دشت ها را: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

به زمانی که محبت شده همچون افسانه/ به دیاری که نیابی خبری از جانانه
دل رسوا دگر از من تو چه خواهی دیوانه 
از آواز دلم زمزمه ساز دلم من به فغانم/ ای دل چه بگویم وز شررت چه بگویم حیرانم
تو همان شرری که خرمن جان من بسوزی/ تو که با نگهی زجان من شعله برفروزی
تو که از صنمی ندیده ای روی آشنایی/ ز چه رو رود دل من تو این چنین کشته وفایی
تا تو همدم شب های منی شب ها شاهد تب های منی
همچون آتشی شعله می کشی  شمع هر انجمنی  
ای دل ز تو ما را چه نصیبی بود/ گشتم ز تو رسوا چه فریبی بود...: بيژن ترقی

خوشا آنان که با عزت زگیتی/ بساط خویش بر چیدند و رفتند
زکالاهای این آشفته بازار/ محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنان که از پیمانه ی دوست/ شراب عشق نوشیدند و رفتند
خوشا آنان که با ایمان و اخلاص/ حریم دوست بوسیدند و رفتند
خوشا آنان که در راه عدالت/ به خون خویش غلتیدند و رفتند
خوشا آنان که بار دوستی را/ کشیدند و نرنجیدند و رفتند
خوشا آنان که بذر آدمیت/ در این ویرانه پاشیدند و رفتند: دکتر قاسم رسا

نگاه_ ما به روی هم به لغزید/ دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما غنای عشق بخشید/ به سوی ما، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ و هستی، جامه ی زربفت پوشید
در آن هنگامه ی نوش_ محبت/ که خون ما ز عطر وصل جوشید
سحرگه، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند‌یم آن شب را به خورشید
دکتر منوچهر سعادت نوری