۱۳۹۴ بهمن ۲۸, چهارشنبه

ناز و غمزه ، عشوه و کرشمه : در زنجیری از سروده ها

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست/ جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
گر تو نازی می‌کنی یعنی که من فرخنده‌ام/نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو/نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو
زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست: مولوی

معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم/ که کید سحر، به ضحاک و سامری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر/ از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...: سعدی

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا / بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس/ کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را/ سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد/ چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا...
بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال/ خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا: حافظ

وقت سحر است خیز ای مایه ی ناز/ نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی/ و آنها که شدند کس نمیاید باز: خیام

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم/ مدهوش چشم مست و مِی صاف بی‌غشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو/ آن گَه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر/ حالی اسیر عشق جوانان مَه‌وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز/ استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم!
شیراز معدن لبِ لعل است و کانِ حُسن/ من جوهریِ مُفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام/حقا که مِی نمی‌خورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه و حوران ز شش جهت/ چیزیم نیست ور نه خریدار هر شِشَم!
بخت ار مدد دهد که کِشَم رخت سوی دوست/ گیسوی حور گَرد فشاند ز مَفرَشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست/ آیینه‌ای ندارم، از آن آه می‌کشم: حافظ

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند/ نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند... : حافظ

دانی که چیست رشتهٔ عمر دراز من/ مشکین کمند خسرو مسکین نواز من
گفتم دلیل راه مجانین عشق چیست/ گفتا که تار طره زنجیر ساز من
گفتم که نور چشمهٔ خورشید از کجاست/گفت از طلوع طلعت عاشق گداز من
تا جان میانه من و جانانه حایل است/ کی پی برد به سر حقیقت مجاز من
تا از هوای نفس گذشتم به راه عشق/ برخاست از میانه نشیب و فراز من
تا در خیال حورم و اندیشهٔ قصور/ جز مایهٔ قصور نگردد نماز من
کردم به راه عشق دمی ترک دین و دل/کآمد به صد کرشمه پی ترک تاز من
پیداست ناز و غمزهٔ پنهان آن پری/ از پرده برگفتن عجز و نیاز من
تا شد فروغی آن رخ رخشنده آشکار
نتوان نهفت در پس صد پرده راز من: فروغی بسطامی

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است... : فروغ فرخزاد

تا خیمه زد به بام وطن ابر بهمنی / پُـرشد فضای خانه زنیرنگ ودشمنی
پژمرد سرخ گل، قد سرو چمان خمید / گلزارماند و دغدغه های سترونی
بادی وزید و رسم زمان باژگونه شد / هر چارپا به بیهده دم زد ز توسنی...
شد جاهلی فضیلت ودانشوری جنون / رسمِ کمال، دزدی و آلوده دامنی
شهری است پرکرشمه ودزدان زشش جهت
فریاد از عجائب این شهر دیدنی... : جهان آزاد

ناز و غمزه ، عشوه و کرشمه: از نگاه یک سراینده
=================
ای آن که حرف_ دل ، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌است دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی...
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_د لبرا نه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
هر بانگ و هر صدای تو چون آواز/ دارد، صلای_ نغمه ی روحانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...

کی شود روزی ، دوباره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود از درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ای ، بر ‌پا کنی
با فراز  و  با نشیب _ این جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود  با شوق ، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود  با صد فسون ، با اشتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بو سه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران ، کنار _ ساحلی/ خواب آسوده ‌، در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی از آن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بوسه‌ ای شیرین نشانی ، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی

باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت

دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/02/blog-post_17.html
Chain of Poems on Amorous Gesture, Coquetry, and Caress
 Abstract: Poems by Hafez, Ifeanyi Chukwujekwu,
Charlotte Lennox, Dilantha Gunawardana, Rima Kane, and MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-amorous-gesture-coquetry-and-caress-65969