۱۳۹۴ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

ناز و غمزه ، عشوه و کرشمه: از نگاه یک سراینده




من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشا ن
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های  واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار حسرت و تنهایی

ای آن که حرف_ دل ، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌است دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی...
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_د لبرا نه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
هر بانگ و هر صدای تو چون آواز/ دارد، صلای_ نغمه ی روحانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...

ما گشته ‌ا‌یم عاشق و پابند خاطرش/ گلبوسه بسته ایم به هرجای بسترش
او معبدی خجسته بنا کرده پر ز ناز/ درلابلای هر رگ و اعضای پیکرش
آن دست پرحرارت و آن ساعد بلور/ دارد نشانه از ژن نیکو به گوهرش
آن ساق خوش تراش که ویژه به گیتی است/آتش فکنده بر دل ما نقش ظاهرش
یکتای خلقت است برآن زوج ساق پا/ دنیا به پا نکرده دگر نوع برترش

کی شود روزی ، دوباره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فراز  و  با نشیب _ این جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود  با شوق ، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود  با صد فسون ، با اشتیاق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران ، کنار _ ساحلی/ خواب آسوده ‌، در این ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی ، یادگا ر/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی

باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت

پس ازآن غیبت دور و درازش/ به دیدار آمد او با دلربایی
گرفتم خوش دوباره دست نازش/ به رسم_ ابتدای آشنایی
شرار_ گرم دست_ چاره سازش/  بشد تسکین و درمان _جدایی

دکتر منوچهر سعادت نوری