ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

نعره ی مستان: در زنجیری از سروده ها

یعقوب وار وااسفاها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
دانی که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست... : مولوی

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش/ نعره ی مستان شنید، باده درآمد به جوش
مدعیی جوش می، دید بپیچید سر/ زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش
رند خراباتیش، داد شرابی گران
هر که خورد جرعه‌ای باز نیاید به هوش... : سلمان ساوجی

گر نظر کردم به روى ماه رخسارى چه شد؟/ ور شدم مست از شراب عشق يکبارى چه شد؟
هاى و هوى عاشقان شد از زمين بر آسمان/ نعره ى مستان اگر نشنيد هشيارى چه شد؟
از خمستان نعره ى مستان به گوش من رسيد/ رفتم آنجا تا ببينم حال ميخوارى چه شد؟
ديدم اندر کنج ميخانه عراقى را خراب
گفتم: اى مسکين، نگويى تا تو را بارى چه شد؟ فخرالدین عراقی

ناله به دل شد گره راه نيستان كجاست/ خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد/ عقل به بندم فكند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو/ آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر/ ساقي گلچهره كو نعره ي مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم/ مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند/ تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست/ خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم/ آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديد باز به چرخ سخن/ اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا/ هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نميرد  به مرگ مرگ از او نامجوست/ نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
خلیل الله خلیلی مشهور به استاد خلیلی (۱۲۸۶ – ۱۳۶۶خورشیدی) شاعر افغان

دل ِ ما نعره ز مستان ِ جهان می طلبد/ دوسه پیمانه زمِی وقت ِ اذان می طلبد
گنه از دل نبوَد گر نشود خام ِ فریب/ چه کند کانچه حرام است همان می طلبد
طرب وساقی وجام وشب ِعشق ولب یار/ همه را یکسره ماه ِ رمضان می طلبد
به محرّم چو رسد مستی ِ دل تا به صفَر/ همه دم بوسه ز دلداده نهان می طلبد
طلب ِ باده کند چون همگان روزه خوران/ دم ِ افطار که شد رقص کنان می طلبد
دل ِ ما را چو شود خاک اگر کوزه کنند/ ز رخ ِ لب شِکر یار نشان می طلبد
غم ِ آن دل بستایم که سر ِ چوبه ی دار/ ز سر ِ دشمن ِ خود تاج ِ کیان می طلبد
آذر از عشق ِ وطن هیچ نبیند خوشتر
اگرازخانه رسد مرگ به جان می طلبد: مسعود آذر
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد/ صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد
"در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم/ ویران شود این شهر که میخانه ندارد"
درخویش تپیدیم ولی داد فزون شد/ بیداد ز دادی که غم خانه ندارد
دیوانه ترین مردم شهرم ، توکجایی؟/ تا فاش بگویم چو تو افسانه ندارد
گیسوی بلندت همه شب ماه نهان کرد/ آن مو که تورا هست دمی شانه ندارد؟
نغزی به مثل گفت همان طره ی زلفت/ گر روز شود شمع تو پروانه ندارد
ما دلشدگان خیل اسیران شماییم/ این خیل دریغ از تن و کاشانه ندارد
چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی:
این دام پر از صید چرا دانه ندارد : سراینده ی گمنام/ همچنین منسوب به رضا جمشیدی

سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست
دوران  پايكوبي و بزم و نشاط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتار ديگراست
ديگر نه عاشقي ، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
ابر است آسمان و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه د يگر منور است
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
Chain of Poems on Roaring Drunkards

Abstract: Poems by Rumi, Thomas Hardy, Boris Pasternak, and MSN/ Chain of Persian Songs on “Show your Face“, That ranting and roaring of the drunkards is my desire/ Chain of Persian Poems on Roaring Drunkards
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-roaring-drunkards-63238