ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

گزیده سروده ها و ترانه هایی درباره ی "رخ"



آنان که طلبکار خدایید،خدایید/ حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟
در خانه نشینید و مگردید به هر در/ زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش/ در عین بقایید و مبرا ز فنایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید/ جبریل امینید و رسولان سمایید
خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق/ زنگار زآیینه به صیقل بزدایید
تا بود که همچون شه رومی به حقیقت
خود را به خود از قوت آیینه نمایید: مولوی

ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مـطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیالـه عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق
ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما... : حافظ شیرازی
 
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست..
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست..: مولوی

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ آتش لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی
مرکز بوسه ، درون سینه هاست : دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ترانه هایی درباره ی "رخ"
سراینده: مولوی - اجرا: شهرام ناظری
https://www.youtube.com/watch?v=HeQwYXVzqfM
سراینده: محمد عبدی - اجرا: سنبل طائفی
https://www.youtube.com/watch?v=jaPSal-r-GI
سراینده: محمد عبدی - اجرا: خواننده ی ناشناس
https://www.youtube.com/watch?v=kjQNOCNcHLs

"رُخ" سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_24.html
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زما ن با ستمگراست
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش بر تو باوراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید
خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_26.html
Selected Poems & Songs on Face (Rokh)
Abstract: If you want to see the beloved’s face (Mowlavi)/ Show me your face, I crave flowers and gardens (Mowlavi)/ The face of my beloved is reflected in my cup (Hafez Shirazi)/ Your face, desire’s bits (MSN)
Collected & prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

"رُخ" سروده های یک سراینده


۱
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن کوچه/ کز هر قد م _ ‌تو خاطر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_2206.html
۲
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post_22.html
٣
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html
٤
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_22.html
۵
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود از درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ای ، بر ‌پا کنی
با فراز و با نشیب _ این جهان/گر توانی، با تحمل، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/طفره‌ ها آیی و بس، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post.html
٦
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی 
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی، ای جوانی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-208.html
۷
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها، سیل غم و آه، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم، چه آورد و چه کرد..
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۸
آ شفته گر_ دل_ خلایق/ گلبرگ _ تک _ همه حدایق
طناز تر از همیشه بر گرد/ چون رنگ خوش گل شقایق
رخ را به تبسمی بیارای/ ای چهره ی بارز _ حقایق..
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۹
دلم گرفته از آن خانه ای  که عشق درآن/ ز یاد رفته و رخ ها درآن غم آلود است
وخانه ای که درآن یک چراغ روشن نیست/ و چشم_ پنجره در آن غبار اندود است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html
۱۰
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی/ تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی/ و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش/ تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_26.html
۱۱
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زما ن با ستمگراست
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش بر تو باوراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_702.html
۱۲
یاد آن دم که نگاه تو و من بر هم دوخت/جاودانه است و بماند همه جا در نظرم
لب تو معبد من گشت و رخ ات مسجد من/ نه بود غیر تو آئینی و دین دگرم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6166.html
۱۳
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی رخ_ بی مثال تو
شسته تمام دفتر و اوراق را برآب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_28.html
۱۴
لب، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت، همه جانم گرفت...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/11/blog-post.html
۱۵
آغوش_د لبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_22.html
۱۶
گل_"آ سوری" خاک بلور بود / و نام او بسان گل، " فلور" بود
بسا، دلبسته ی رخسار ما ه اش/ و او ، بی اعتنا بر صد کرور بود
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_22.html
 ۱۷
ناز ینا، بهترین گوهر، ترا ست/ ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
گلژنی زیبا، ز معنا و  ز  رخ/ همچو فیروزه  به انگشتر، تراست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۱۸
آن شعله های سرکش  چشم  سیاه تو/بر خرمن  دلم، ره آتش گشوده است
آن قبله گاه  دلکش  رخسار ماه تو/ آرامش و قرار مرا، در ربوده است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۱۹
درهوای رخ چنان ماه ات/ آسمان را نظاره می کردم
با امید تو بر سر راه ات/ روز و شب را شماره می کردم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_23.html
۲۰
آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم
رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد و شکرم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6166.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

زنجیره ی سروده های " چرا ؟ " از برخی سرایندگان این زمانه


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار/ اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود/ ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم درتو چشم من نخفت/اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر/ این سفر راه قیامت میروی تنها چرا: شهریار 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز... : فروغ فرخزاد

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک/ چرا ز جهان روی گردانده ای؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی/ که در حسرتش جاودان مانده ای؟
در این شهر غربت که مأوای توست/ چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه… : نادر نادرپور

پس چرا باران نمی آید؟ / نمی دانم
ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی / ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، ای گروه تشنگان/ سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا/ ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید... : مهدی اخوان ثالث

آخر چرا به سینه ی انسان دیگری/ شمشیر می زنیم؟
ما ذره های پوچ/ در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش/ گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟ ... فریدون مشیری

چرا ؟ که در پس دیوار گوش ها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلاخیز است …: حمید مصدق

آن صداها به کجا رفت/ صداهای بلند گریه ها قهقه ها
آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد؟
پس چرا حافظ گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار/ به کجا رفت کجا؟
به کجا می رود آه/ چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا این امانت ها را باز پس خواهد داد؟ دکتر شفیعی کدکنی

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_20.html
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/بس رهسپار خاک عدم، دسته دسته شد..
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم ، نشسته شد  
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده


من چرا آن قامت رعنای زیبا دوست دارم
یا چرا آن گلرخ_ گیسو طلا را دوست دارم
یا که آن چشمان_آبی و فریبا دوست دارم
من چرا آن دلبر_ ظالم بلا را دوست دارم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

چرا  ا نوا ر تا با ن ، آ رزو شد / چرا  رگ ها ی عا شق ، تا ر مو شد
چرا یوسف ، زلیخا شد  فسا نه / ‌چرا  بس عشق ، حر ف  و گفتگو شد
چرا خسرو نه شد همرا ه شیرین / ‌چرا مجنون به صحرا سو به سو شد
چرا فرها د ا ز شیرین جد ا ما ند/ کنا ر بیستو ن ،  ا و  کو به  کو شد
چرا  آ رش  همه جا ن در کما ن کرد / که مرز کشور ی پا یا ن ا و شد
چرا آ ن  رستم  فر خ  سو ا ر ا ن / نبر د ی  نا برا بر ،  روبرو  شد
چرا  آ ن را بعه  د ر خون به غلتید / چرا  فر یا د حلا ج  د ر گلو  شد
چرا  ناهید خو با ن ر فته ا ز یا د / چرا  اهر یمن ، ا ینگونه  نکو شد
چرا  ظلمت ، بشد چیر ه به ا فلا ک /  چرا  ا نو ا ر  تابان ، آرزو شد
چرا مهر و وفا ، گشته فرا موش / چرا عهد  و  زما ن ، آ شفته خو شد
چرا ایران ، گسست از ارج و شوکت / ا سیر و برده ‌ی دست عد و شد
نمی د ا نم ترا ،  پا سخ چه گویم / همین د ا نم که د نیا ،  زیر و رو شد
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر
درین  زندان ، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست ، عزا دار
ولی در کوی_ د یگر ، شادمانی است
چرا ا فتاده بس مشکل به عشاق
نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام
که حسرت ها ، به  د و‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست
به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم
دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر
چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست
چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_21.html

توفان برف ،  دل به زمین بازد
و ینگو‌نه عشق را ،  چرا جوید
تا روی خاک_ ‌پاک ، ‌تن اندازد
باید که چرک را ،  ز  زمین شوید
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد
آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت
منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران
آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسا ر
بس پیر و جوان ، قا فله ای بهر عزا شد
آ شفته د ل ا يرا نی_ مظلوم ، بپرسد
کی ؟ دوره ی پا یا نی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_7684.html

دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_21.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

زنجیره ی "پلنگ" : در برخی از سروده ها ی ادبی، اجتماعی، سیاسی، عشقی و توصیف جلوه های طبیعت


 آن صحن چمن، که از دم دی/ گفتی دم گرگ یا پلنگ است
اکنون ز بهار مانوی طبع/ پرنقش و نگار همچو ژنگ است: رودکی
 به پیکار دشمن دلیران فرست/ هزبران به آورد شیران فرست
به رای جهاندیدگان کار کن/ که صید آزموده‌ست گرگ کهن...
گرت مملکت باید آراسته/ مده کار معظم به نوخاسته
سپه را مکن پیشرو جز کسی/ که در جنگ ها بوده باشد بسی
به خردان مفرمای کار درشت/ که سندان نشاید شکستن به مشت
رعیت نوازی و سر لشکری/ نه کاری است بازیچه و سرسری
نخواهی که ضایع شود روزگار/ به ناکاردیده مفرمای کار
نتابد سگ صید روی از پلنگ/ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ...: سعدی
 رعیت گوسفندند، این سگان گرگ/ همه در گوسفندان اوفتاده
پلنگی چند می‌خواهیم یا رب/ درین دیوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پای این گردن‌زنان است/ سراسر ملک ویران اوفتاده
چه می‌دانند کار دولت این قوم
که در دین‌اند نادان اوفتاده...: سیف فرغانی
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر که خالیست
شاید که پلنگ خفته باشد : سعدی
گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم/ همواره پیش دیو بداندیش چاکرند
ور گاو و خر شدندپلنگان روزگار/همواره‌شان به دین و به دنیا همی‌درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم/ گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند/وینها ضیاع و ملک یتیمان همی‌برند
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده‌اند
اندر میان خلق، حاکم وقاضی و داورند... : ناصرخسرو
 گر به کوه اندر پلنگی بودمی/ سخت فک و تیز چنگی بودمی
گه پی صید گوزنی رفتمی/ گاه در دنبال رنگی بودمی
گاه در سوراخ غاری خفتمی/ گاه بر بالای سنگی بودمی
صیدم از کهسار و آبم ز آبشار/ فارغ از هر صلح و جنگی بودمی
گه خروشان بر کران مرغزار/ گه شتابان زی النگی بودمی
یا به ابر اندر عقابی گشتمی/ یا به بحر اندر نهنگی بودمی
بودمی شهدی برای خویشتن/ بهر بدخواهان شرنگی بودمی
ایمن از هر کید و زرقی خفتمی/ غافل از هر نام و ننگی بودمی
نه مرید شیخ و شابی گشتمی/ نه اسیر خمر و بنگی بودمی
ور اسیر دام و مکری گشتمی/ یا خود آماج خدنگی بودمی
غرقه در خون خفتمی یا در قفس
مانده زیر پالهنگی بودمی : ملک‌الشعرای بهار
 از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ
از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار
این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 تو از دیده رفتی و ، از دل نرفتی/ وفای تو نارم ، خداوندگارا
چه غم گر غروری پلنگانه داری؟/ سرت از چنین باده خوش باد ، یارا
چو دیدی که من خانه در ماه دارم/ پلنگ غرورت خروشید در تو
برافراشت قامت که بر ماه تازد
درافتاد و خشم تو جوشید در تو... : نادر نادرپور
 سر کوه بلند آمد سحر باد/ ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله/به خاک افتاد و مرغ ازچهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران/ زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه بهاران خاک و خشت است/برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند افتان و خیزان/ چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور/که پیروز آید از ره، یا گریزان... ؛ مهدی اخوان ثالث
 آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت/ آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد
سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است
کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد
گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم/دیدم که دریغا نه مرا تاب درنگ است
وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است
خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست
خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست.... : نادر نادرپور
 او ساکت است و کوه همه آواست
اندیشه می کند گر گنگ گر رسا/ با من غریب نیست
آواز کوه ها/ هر سنگ پاره ای یک پارچه نو است
گویا که کوه را/ امشب شب دعا است
دور است از من این همه آوا و در من است/اندیشه می کند
این نغمه ی کشیده پر از تخته سنگ ها/این بانگ پر غرور کنام پلنگ ها
وین تلخ بوته ها کارام در زمین دلم ریشه می کند
اندیشه می کند کز کدامین لب/ این را شنوده است؟ کدامین شب؟
او ساکت است و کوه همه فریاد
اندیشه می کند/ گر از لب من است سرود و پیام کوه
کو آن سرود خوان؟ کو آن پیام بر؟
می گرید او به تلخی و از دور/ کوه ها آواز می کنند: سیاوش کسرایی
 ای شیر ای نشسته تو غمگین و سوگوار/ ای سنگ سرد سخت
تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی/ یکبار نیز نعره بکش غرشی برآر
تا دیده ام تو را خاموش بوده ای
در ذهن همگنان/ بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای...
باور کنم هنوز کز چشم وحش جنگل/هر غرش تو باز ره خواب می زند؟
باور کنم هنوز از ترس خشم تو/ شب ها پلنگ
از سر کوهسار دوردست/ دست طلب به دامن مهتاب می زند؟
از آسمان سربی/ یکریز و تند ریزش باران است
از چشم شیر سنگی/ خونابه ی سرشک روان است
ای شیر سنگی/ ای تو چنین واژگونه بخت/ ای سنگ سرد سخت
همدرد تو منم من نیز در مصیبت تو گریه می کنم: حمید مصدق
 تو را می خوانم/ تو را شکوه مشرق/که خون آبی تو در رگم تراویده ست
که هرم دم زدنت/ درون پوست سردم روان تازه دمیده ست
چه مادرانه نوازشگری و می دانم که زخم خنجر بد ها را به التیام نشستی
صبور سال بد من/ من از حقارت دشمن به درد آمده ام
درین قبیله ی وحشی/پلنگ محتشم من به روی روبهکان هیچ پنجه نگشوده ست
صبور سال بد من/ تو خوب می دانی: فرخ تمیمی
 خیال خام: پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من: دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق: ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود...
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار_ دغل‌پیشه، بهانه‌ اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود: حسین منزوی
 ايران تيول قلعه ی شيخان حوزه نيست
قـُم ، پنجه از چه روی وطن تيز می کند؟
بر ماه از چه روی زند چنگ چون پلنگ
چون گرگ ازچه سوی خدا خيز می کند؟...
آزاديا چراست که نامت دراين ديار
ديدار می نمايد و پرهيز می کند؟... : محمد جلالی چیمه
 چه کسی داد عنان را به پلنگ؟
دختر من می گفت: صبح آدینهء همرنگ ملال
نبش آن کوچه « بن بست شهید» / صف نانوایی سنگک، غوغاست
قصه و معرکه و واویلاست/ همه جا، همهمه است
همسر وزوز زنبورعسل/ مثل پا شورهء آب
برویم آن ته ء صف/ واستاده و صفایی بکنیم....: دکتر عارف پژمان
عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 اینجا همیشه شامگاهان تلخ وُ سردست/ همسنگِ تنهایی وُ دردست
بغضی گلو را می فشارد/ اشکی به فریادی نهان ست
مرغی سرودِ واپسین را می سُراید...
در کوچه می چرخد عسس با داسِ قدیس
خاموش باید بود وُ پنهان وُ پریشان/ هر سایه ای صیادِ جان ست
اینجا همیشه پُرشرنگ ست روزگارش/اینجا افق چون پرتگاهی پُرفریب ست
آبشخورِ آهویِ رؤیایی سراب ست...
اینجا سکوتِ آدمی تا بیکران ست/ اینجا پلنگ اش گربه ای رام
اینجا عقابش شکلِ کفتار وُ عجیب ست/ اینجا همیشه در تلاطم
اینجا گروهی تیغ کِش در کارِ غوغا یا که یغما
اینجا همیشه در به رویِ مرگ باز ست... : رضا بی شتاب

از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار/ از مرز رود و دامن خاکی کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه مارپیچی و از دره ی پلنگ
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف جویبار/ از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار
از جمع شاهکار طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص وبا ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو ، پرد یس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_7.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

دره ی پلنگ


برای پردیس
از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار/ از مرز_ رود و دامن_ خاکی_ کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه_ مارپیچی و از دره ی پلنگ*
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص و با ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیستبا نام ‌تو ، پرد یس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
 دکتر منوچهر سعادت نوری
*دره ی پلنگ ناحیه‌ای است مصفا در منطقه ی آلاموچی درایالت نیوجرسی آمریکا
 بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/chains.html
 دره ی پلنگ
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_6.html
آگاهی های بیشتر پیرامون منطقه ی "دره ی پلنگ" به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Panther_Valley,_New_Jersey

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

خراب: در زنجیری از سروده های این زمانه


 شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین/ وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست/ وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند
عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید/ دور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع/ جز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز وی/ غیر از جهود وترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند: ملک‌الشعرای بهار
 منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 خانه ام ابری ست/ یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست/ باد می پیچد
یکسره، دنیا خراب از اوست... : نیما یوشیج
 مستان خرابات ز خود بی خبرند/ جمع اند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست، با ما منشین
مستان،   دگرند و خودپرستان، دگرند: رهی معیری
 ای بی تو، من خراب/ شب، بی تو خسته است
ای بی تو، من سراب./دیگر شتاب، توان را شکسته است
در من، منی بپاست/اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی، چه خیمه ای/ در شهر بسته است... : نصرت رحمانی
 ستاره ها، همه در خواب می درخشیدند/و من، به بانگ خروسان، نماز می خواندم
حضور قلب من از من رمیده بود و نماز/ به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود
و لفظ ها همگی از خلوص ، خالی بود/ نماز ، پایان یافت
و من در اینه، تصویر خویش را دیدم/ حصار هستی ام از هول نیستی پر بود
هوار حسرت ایام، بر سرم می ریخت/ و من، چو برج خراب از هراس ریزش خویش
به زیر سایه ی نسیان پناه می بردم/ وزان دریچه که از عالم غریبی من
رهی به سوی افق های آشنایی داشت
بدان دیار مه آلوده راه می بردم... : نادر نادرپور
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست/چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب/ نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال/از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید/ از گوشه های بام...
چون ماهتاب بر سر ویرانه های دل/ مستانه پای کوبد در جامه سپید
پیچد صدای خنده او در دل خراب/ لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست که از نغمه های او/برخانه ی خراب دلم سیل درد ریخت
این زخمه دست کیست که بر تار می زند؟ تار دلم گسیخت...: هوشنگ ابتهاج
 خراب گردش آن چشم جاودان مستم/ که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی/ که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما/ چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد: شهریار
 نگذارید که این سلسله در هم شکند/ طرب عشق دف از قافله ی غم شکند
مشعل مهر فرو افتد و خاموش شود/ آسمان رنگ ببازد، دل شبنم شکند
خم ز جوش افتد و میخانه به تاراج رود/شحنه ی مست، جهان آینه ی جم شکند
دم جادوی یهودا لب عیسی بندد/ تهمت از حیله زند حرمت مریم شکند
دیو، انگشتری از دست سلیمان گیرد/ نقش زیبنده ی توحید به خاتم شکند
گرچه آورد در این دیر خراب آبادم
نی روا تیغ جفا بر سر آدم شکند...: عباس کی‌منش مشفق کاشانی
ای که تازی خو تر از تازی ستید/نیک از این تازیگری راضی ستید
بسته بر خود ، خنجر و لوح و قلم/ رفته با عِرق ِ عرب زیر علَم...
وارث اعصار این ویرانه شهر/ آخر از ایرانیت تان چیست بهر؟
خود نیاکانتان کجا می زیستند؟/هیچ می دانید آنها کیستند؟
برگی از تاریختان را خوانده اید؟/در غمِ ایشان نمی افشانده اید؟
هیچ یاد آرید از اجداد خویش؟
زیر آوارِ خراب آبادِ خویش؟... : محمد جلالی چیمه
http://msahar.blogspot.ca/2015/04/blog-post_4.html
تیر به دل چرا زنی زحمت این نشانه را/با نگهت که می کنی چونکه خراب خانه را
من بتو عاشقم ولی، دل ندهم به دست تو
مرغ دلم که پر زند، بهر خود آب و دانه را... : اکبر شاهین
بر قلب_ آن  دیار که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته ماندهایم که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک، بگر‌ یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک، لب_ تشنه، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/جا ن و روا ن_ خویش، بسی  تازه تر ‌کنیم
با  کا ر وا ن_ با بک و ا فشین و ما زیا ر/ کاخ_ عد و خراب و زبن ، زیر و بر کنیم
در هر کنا ر و گوشه ی آ ن مهد_  پرگهر/وجدی،  بسان_ آ د م_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که  قرص_ ماه  درخشد بر ﺁسمان / با صد هزار جلوه،  که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post.html