ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

"نرد" و "تخته نرد" در زنجیری از سروده ها


 خرد با دل روشن انباز کرد/ به اندیشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود کردن ز عاج/همه پیکر عاج همرنگ ساج...
بدین سان که گفتم بیاراست نرد
برشاه شد یک به یک یاد کرد...: فردوسی
 کین خبیثان ، مکر و حیلت کرده‌اند/ جمله مقلوب ست ، آنچ آورده‌اند
قصد ایشان ، جز سیه‌ رویی نبود/ خیر دین کی جست ، ترسا و جهود
مسجدی ، بر جسر دوزخ ساختند
با خدا ، نرد دغاها باختند... : مولوی
 خیز و بساط فلکی درنورد/ زانکه وفا نیست درین تخته نرد
نقش مراد از در وصلش مجوی/ خصلت انصاف ز خصلش مجوی
پای درین بحر نهادن که چه
بار در این موج گشادن که چه... : نظامی گنجوی
 فلک زار و نزارم کردی آخر/ جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تخته ‌ی نرد محبت
شش و پنجی بکارم کردی آخر: باباطاهر همدانی
 ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده
وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده...
تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم
چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده
ای جزع تو شکر فروش ای لعل تو گوهر فروش
ای زلف تو عنبر فروش از پیش عطار آمده: عطّار نیشابوری
 عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند/شرط عشق است که اول دل و دین دربازند
آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرو/ نرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند..
هست در عشق قماری که حرج نیست در آن/ گرچه بر روی، مصلای پیامبر بازند
محتشم نرد ملاقات بتان باعشاق
هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند: مُحتَشَم کاشانی
 به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست/ وفا مصاحب دیرینه‌ی محبت ماست
تو و خلاف مروت خدا نگه دارد/ به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست
بسا گدا به شهان نرد عشق باخته ‌اند
به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست... : وحشی بافقی
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم/ جهان چار سو را درگدازیم
به افسون هنر از برگ کاهش
بهشتی این سوی گردون بسازیم : اقبال لاهوری
 زلفت از سنبل تر سر زده بر طرف چمن/کاکلت بسته صف از ملک حبش لشکر چین
در ختا و ختن ای خسرو خوبان جهان/ چون تو شوخی نبود در همهٔ چین و ماچین
لب من با لب تو نرد به بوسی می باخت
لب لشکر شکنت گفت که بردی بر چین... : شاطرعباس صبوحی
 کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد/ سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
کسی ز طعنهٔ پیکان روزگار رهید
که گاه حملهٔ او، سستی آشکار نکرد... : پروین اعتصامی
 عشقی که درد عشق وطن بود درد او/او بود مرد عشق که کس نیست مرد او
بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز/ پروانه ی تخیل آفاق گرد او
آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت. بردی نمی کنند حریفان نرد او
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
عشقی نمرد و مرد حریف نبرد او....: محمدحسین بهجت متخلص به شهریار
 یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد/جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است 
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است... : پروین اعتصامی
 از من مپرس که پرسیده ام ز خویش این بود زندگی ؟
با اینکه مهره های کشته این نرد بوده ام
آری هر آنچه به من گویند/ یا آنچه روزگار به من کرد بوده ام
اما ای کودکان به یاد سپارید من مرد بوده ام: نصرت رحمانی
 دل و جانی که دربردم من از ترکان قفقازی
به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی... : محمدحسین شهریار 
آری سکه خوشبختی خود را/ بروی تخته نرد زندگانی باخته
اسب حسرت بر تن امیدواری تاخته
در شناسایی فکنده نام را در دفتر مرداب
لیک حتی، خویش را چون دیگران نشناخته... : نصرت رحمانی
 تاس از تو، بازی از من/ زندگی یه تخته نرده
روزگاره رو به رومون/ رو به روش یک زن و مرده
تاسِ خوب اوردن از تو/ مهره هارو من می شونم
جفت شیش اگه بیاری/ قدرشونو خوب می دونم
اگه هم تک – دو بیاری/ به حسابت نمی ذارم
مهره ها رو هرجوری هست/ بهترین جاها می کارم...
تاس هنوز تو دستمونه / مهره هارو باز می چینیم
با یه باخت از رو نمی ریم/ رو به روزگار می شینیم
تاس از ما، بازی از ما/ زندگی یه تخته نرده... : محمود ناظری
ز بخت خود گله دارم ز بد بياري عمر/ ز بد بياري و بيماري و نزاري عمر...
به دادگاه زمان حكم کافری دادند/ نوشت منشی ديوان ، دادياري عمر
به نرد و تخته و بازی و تاس شش جهتش/بباختم همه سرمايه در قماري عمر
به شمع خفته "منور" نمی شود راهم
چراغ ها همه گشتند راهداری عمر: سراینده ی گمنام متخلص به منور

کوهی از غصه و غم در دل خود ساخته‌ است
تخته نرد_عشق را ، یکبار دیگر باخته است
زلف آشفته ، از آن خانه ، برون تاخته است
دست_ آخر ، به جنون ، پای در انداخته‌ است
 دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_30.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

باخته ی عشق (٢)


کوهی از غصه و غم در دل خود ساخته‌ است
تخته نرد_عشق را ، یکبار دیگر باخته است
زلف آشفته ، از آن خانه ، برون تاخته است
دست_ آخر ، به جنون ، پای در انداخته‌ است
دکتر منوچهر سعادت نوری
 باخته ی عشق (١)
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post_26.html
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

گل افشان در زنجیری از سروده ها

 
چنان بد که در پارس یک روز تخت/ نهادند زیر گل افشان درخت
پرستنده را گفت قیصر که تخت/ بیارای زیر گل افشان درخت
به فرمان ببردند پیروزه تخت
نهادند زیر_ گل افشان درخت...: فردوسی
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت/ سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید/ بگریختم از خانه ی خمار مرا یافت...
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل و آن نادره تکرار مرا یافت... : مولوی
 در آن بزم آراسته چون بهشت
گل افشان تر از ماه اردیبهشت... : نظامی
 وقت آن آمدکه خوش باشدکنار سبزه جوی/گر سر صحرات باشد سرو بالایی بجوی
ور به خلوت با دلارامت میسر می ‌شود
در سرایت خود گل افشانست، سبزی گو مروی... : سعدی
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم/ نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز/ بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد/ بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه/ که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم: خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
 می خواه و گل افشان کن، از دهر چه می‌جویی
این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می‌گویی
مسند به گلستان بر، تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی، می نوشی و گل بویی... : حافظ شیرازی
 چو نازل شد به فرش سبزه چون گل/ به گل افشاند زلف همچو سنبل
بر خود خواند آن آواره دل را/ برایش نرم کرد آن خاره دل را
به ساقی گفت آن مینای می، کو
نشاط محفل جمشید و کی، کو...: وحشی بافقی
 به زلف سنبل و خط بنفشه کی پیچم/ مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند
در آن حریم که صائب چراغ کلک افروخت/ ز پرفشانی پروانه یک چراغ نماند
بهار رفت وگل افشانی دماغ نماند
شراب در قدح و نور در چراغ نماند...: صائب تبریزی
 در گلشن اگر بلبل سر مست گل افشاند/ ما راز گلستان همه مقصودگلاب است
بر راه خطا، عقل اگر رفت خطا کرد
تو در پی او گر نروی، عین صواب است...: شاه نعمت‌الله ولی
 تا بدانی که دوستدار کشی/ نکشی چون من، ار هزار کشی
تا کی از عشوه نیم مستان را/ بشکنی جام و در خمار کشی
آتشم زن که زنده گردم باز/ گر چو شمعم هزار بار کشی
در قیامت کند گل افشانی
بلبلی را، که در بهار کشی...: عرفی شیرازی
کفر عشقت می کند منع از مسلمانی مرا/ بند زلفت می کند جمع از پریشانی مرا
آن صفا کز کفر عشقت در دلم تأثیر کرد/ هرگز آن حاصل نیاید زین مسلمانی مرا
دیگری با تو قرین و من زخدمت مانده دور/ زاغ با گل همنشین و بلبل الحانی مرا
چون درخت میوه دارم شاخ بشکستی بسنگ
پس درین بستان چه سودست از گل افشانی مرا...: سیف فرغانی
 طبعم از لعل تو آموخت در افشانی ها/ ای رخت چشمه خورشید درخشانی ها
سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی
تا نسیمت بنوازد به گل افشانی ها...: شهریار
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت/ بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام/ بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت
خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح/ گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت
نسترن خم شده، لعل لب تو می بوسید/ خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من/ می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا/ چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود/ راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت: دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی
 تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی/ روز شیرینی که با ماش آشتی باشد
آنچنان روزی که در وی نشنود گوش و نبیند چشم/جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی
ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت
گفت بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی... : مهدی اخوان ثالث
 ای آشنای من برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را
یک صبح خنده رو وقتی که با بهار گل افشان فرا رسی
در بازکن، به کلبه ی خاموش من بیا/بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است، بپرسد نشانه هات
آنگاه، با هزار هوس، با هزار ناز، برچین دو زلف خویش
آغاز رقص کن، بگذار تا بخنده فرود آید آفتاب... : نادر نادرپور
 نه عقابم نه کبوتر اما چون به جان آیم در غربت خاک بال جادویی شعر
بال رویایی عشق می رسانند به افلا ک مرا
اوج میگیرم اوج می شوم دور ازین مرحله دور می روم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان ست و گل افشانی نور همه گلبانگ سرور
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا
نرده بال و پری بر لب آن بام بلند
یاد مرغان گرفتار قفس می کشد باز سوی خاک مرا: فریدون مشیری
 ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز/ ای از گزند شهر پلیدان پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه/هان ای بهشت خاطره ی زادگاه من
ای بس طلیعه های گل افشان بامداد/کز جام لاله های تو سرمست بوده ام
و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار
آن روزها به خلوت پاکت سروده ام... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 مرا بوی گل عشقت جوان کرد/ ازین بهتر چه معجز می‌توان کرد
که باور می‌کند یاسی گل افشان/ بلوطی را به بویش ارغوان کرد
نسیمی بر وزید از باغ مینو/ که شورستان جانم را جِنان کرد
شب تبعید و تنهائیم می‌کشت/ که خورشیدت طلوع ناگهان کرد
ز بس اهریمنم آزار می‌داد/ تو را ایزد برایم ارمغان کرد
کجا بودی که عمری چشم جانم/ تورا جویان نظر بر این و آن کرد
زمان با من به مهر آمد سرانجام/ پس از عمری که با من سر گران کرد
جوانی با تو باز آمد که طبعم/ گل افشان بهاران در خزان کرد
دلم آتش فشانی بود خاموش/ چنینم نغمه‌خوان بخت جوان کرد
نماز آرم به سوی ایزد عشق
که شعرم را به وصفت پر توان کرد - پاریس . زمستان ۱۳۹۳ خورشیدی: نعمت آزرم
 چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها/ دست ها تشنه ی تقسیم فراوانی ها
با گل_ زز، سر راه تو آذین بستیم/ داغ های دل ما ، جای چراغانی ها
حالیا دست کریم تو برای دل ما/ سرپناهی است در این بی سر و سامانی ها
وقت آن شدکه به گل حکم شکفتن بدهی/ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها
چشم تو ، لایحه ی روشن آغاز بهار
طرح_ لبخند تو، پایان پریشانی ها: قیصر امین پور

نازنینا ، تو ، ای فرشته ی من
روح و ایمان و چون مَه تابان
تو ، که جانانه در نظر باشی
چون بهاران، همیشه گل افشان
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_28.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

بهار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems & Songs on Spring/ In Persian: Bahaar
 Chain of English Poems & Songs on Spring
Nothing is so beautiful as spring
The glassy pear tree leaves and blooms, they brush
The descending blue; that blue is all in a rush
With richness;
The racing lambs too have fair their fling...: Gerard M. Hopkins
http://www.theguardian.com/culture/gallery/2014/mar/21/the-10-best-poems-about-spring#img-1
 The spring is coming by a many signs;
The trays are up, the hedges broken down
That fenced the haystack, and the remnant shines
Like some old antique fragment weathered brown...: John Clare
http://www.canteach.ca/elementary/songspoems16.html
 Songs
A medley of songs about spring/ A wide variety of musical styles and some lesser known artists
https://www.youtube.com/watch?v=iQxCt-nAEZM
Spring Songs for Children
https://www.youtube.com/watch?v=DobrRgD5aOU

بهار در زنجیری ازسروده های این زمانه
بهارا، بهل تا گیاهی برآید/ درخشی ز ابر سیاهی برآید
در این تیرگی صبر کن شام غم را/ که از دامن شرق ماهی برآید
بمان تا در این ژرف یخزار تیره/ به نیروی خورشید راهی برآید
وطن چاهسار است و بند عزیزان/ بمان تا عزیزی ز چاهی برآید
به بیداد بدخواه امروز سر کن/ که روز دگر دادخواهی برآید...
مگر از میان بلا گرمگاهی/ ز حلقوم مظلوم آهی برآید
مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد
وز آن گرد، صاحب کلاهی برآید: ملک‌الشعرای بهار
 بهار با نفس گرم بادها آمد/ زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او...
بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را/به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید
به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد... : نادر نادرپور
 کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد و در جوانی  روی یک سایه راه باید رفت
همین‚ کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟...: سهراب سپهری
 کاش چون پرتو خورشید بهار/ سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم... : فروغ فرخزاد
 خوش آمد بهار/ گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز_ پیروز بخت/ گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان/ نوید امید است در باغ_ جان
که هرگز نماند به جای زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد پرستیدنی/ سراسر همه مژده ی ایمنی
درین صبح_ فرخنده ی تابناک/ که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک/ همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر/ خوش آمد بهار: فریدون مشیری
 بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش/ به فروردین ما ، فرخندگی بخش
بهارا ، باش کاین خون گل آلود/ برآرد سرخ گل ، چون آتش از دود
میان خون و آبش ، ره گشائیم/ از این موج و از این توفان ، برآئیم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آئین دگر ، آیی پدیدار : هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)
بزن باران بهاران فصلِ خون است/خیابان سرخ و صحرا لاله گون است..
بزن باران که دیوان در کمین اند/ پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند..
بزن باران فریب آئینه دار است/ زمان یکسر به کام ِ نابکار است..
بزن باران و شادی بخش جان را/ بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم
بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
آمد آمد بهار و من با خويش / می سرايم تويی بهار، تويی
می وزد تا نسيم فروردين / عطر گيج بنفشه زار تويی ....
هفت سين است و سبزه  و سنبل
من و يادی و شمعی و سوزی
زير لب باز سر کنم آرام / تو بهاری، تويی که نوروزی: پیرایه یغمایی
 چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران/ و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش/ و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست/برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان
چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز/ که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل/ همه مژده ی رهایی ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید/ که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان
برسد صدای عاشق، به شفاعت شقایق
به هر آن کجا که شاید، برسد صدای انسان : ویدا فرهودی
 ز پشت پنجره، یکسر، کسی صدایم کرد/بهار، چکمهء خود را به آفتاب سپرد
«گلی» نیامد و و روبان قرمزش اینجاست
دو تابلو و دوتا عکس، یادگاری اوست
دلم خوش است به پرواز دور چلچله ها : دکتر عارف پژمان
 برخیزوُ بیا بهار را مهمان کُن/ موسیقیِ بیقرار را مهمان کُن
بگشا یگشا پنجره هایت را ، باز
آواز دلِ انار را مهمان کُن : رضا مقصدی
 نوروز جان جوانه های دستانت را/ در آبشار ِ آفتاب می گسترانم
سبزینه پای پوش و تن پوش جنگلی ات را/ با دلی دریایی آبیاری می کنم
تا تو همیشه بهار ِ پس ِ زمستان/ بر فراز و فرود ِ ایران
دوشیزه ی سپید گیسو/ شیر خروشیده ی کهن جوان سال
بیکران، پایدار و پاینده بمانی : آبتین آیینه

چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل سرد و باد و توفان، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران  آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری
بهار در زنجیری از ترانه ها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_19.html
همچنین نگاه کنید به :
سال نو : در زنجیری از سروده ها
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-160.html
نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_15.html
فروردین : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_7266.html

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

دلباخته در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


 
A Bilingual Chain of Poems on ‎Lover/ in Persian: Del Baakhteh
I lay in my bed and think about you
I love you so much I don't know what to do
I feel your warmth at my side
The pain in my heart moves to my eyes
So far away yet always so near
You are the reason I am still here.
I await the times when we can talk
I await the times we can finally hold hands and walk
To feel you for real... so close to me
The happiest person in the world is what you would make me.
Your eyes shine like a million suns
You shine more brightly than anyone
Your smile so sweet can't help but make me smile
It stops my world even for a little while
I await the time when my hand is in yours
To hear you say those 3 little words.
There are still no words I can say to describe
My heart it aches and my eyes they cry
But when we talk my heart flies
you always wipe away the tears I cry.
Even though you aren't here
And I miss you so much my dear
I'll love you forever and ever
I'll always love you my far away lover: Janna Rutty
http://www.familyfriendpoems.com/poem/far-away-lover
 If you deny the wounds of your lover you will discover
That what you had is shattered and wasted
Did you have to take it so far?
The truth exposed to love is devoured
And the ivory tower is coming down
I felt betrayed and order is broken
The wounds are open and bleeding out
But it’s all I can do to carry on
It brings all I fear to life...
By Alter Bridge (American rock band from Orlando, Florida, formed in 2004)
http://www.azlyrics.com/lyrics/alterbridge/lover.html

دلباخته در زنجیری از سروده ها
 بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
کار من دل سوخته را ساخته برخاست
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست
سروی است چو با قامت افراخته برخاست
پیداست ز بالیدن بالای بلندش
کز بهر هلاک من دلباخته برخاست.... : فروغی بسطامی
 بد درونان که به همواری ظاهر سمرند
همه چون آب تنک، پرده ی سنگ خطرند
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق
اهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند
عمر جاوید خضر را به نظر می آرند
آه ازین مردم عالم که چه کوته نظرند
یک حباب است سپهر از قدح لبریزش
زان می ناب که صاحب نظران بیخبرند
نیست از جانب معشوق حجابی صائب
اینقدر هست که دلباختگان بی جگرند: صائب تبریزی
 دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاست
از چو من عاشق دلباخته جان باید خواست...
نیست جزرنج و بلا بر من از این عشق‌، بلی
عشق را چون نگری یکسره رنج است و بلاست... :‌ ملک‌الشعرای بهار
 ای خوشا ، لذت_ جان پرور_ دلباختگی
بعد_ دوران_ سرافرازی و خود ساختگی.
خود شناسی و شناسایی_ اسباب علل
جبر_ انگیزه ی نادانی و نشناختگی: حسام الدین دولت آبادی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_24.html
در سیر طلب رهروی کوی دل خویشم/ چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم
جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر/ گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم
در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا/ دیوانه ی دیدار حریم دل خویشم
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم/ آب گهرم روشنی محفل خویشم
در کوی جنون می روم از همت عشقش/ دلباخته ی راهبر کامل خویشم
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز/ آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده ی برق سحر از حاصل خویشم: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
ای صورت پهلو به تبدل زده ای رنگ/ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس/ بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم/ چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگیست
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای من ز تو دلتنگ:  دکتر فاضل نظری
http://pirekharabat.blogsky.com/1386/09/25/post-14/
باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/02/blog-post_22.html
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_14.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

"پرچم" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Flag"/English & Persian
Bravest of all in Frederick town,
She took up the flag the men hauled down;
In her attic window the staff she set,
To show that one heart was loyal yet...: John Greenleaf Whittier
http://www.poetryfoundation.org/poem/174751
 Our American flag we fly,
vigilance keeps her nigh.
May our liberty never die,
in pride we fly her high: Roger W Hancock
http://www.poetpatriot.com/poemsflag.htm
 What's that fluttering in a breeze? It's just a piece of cloth
that brings a nation to its knees. What's that unfurling from a pole
It's just a piece of cloth that makes the guts of men grow bold
What's that rising over a tent? It's just a piece of cloth
that dares the coward to relent. What's that flying across a field
It's just a piece of cloth that will outlive the blood you bleed
How can I possess such a cloth? Just ask for a flag, my friend
Then blind your conscience to the end: John Agard
http://www.poetryarchive.org/poem/flag
 I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed in Persian By M. Saadat Noury, PhD
(Freely translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
 
پرچم: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
 ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز/ از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز
احساس من و ساز تو جانهای هم آهنگ/حال من و آوای تو یاران هم آواز
گلبانگ تو روشنگر جان است بیفروز
قول و غزلت پرچم شادی است برافراز: فریدون مشیری
 در استوای خون « لوتر کینک»/ خورشید ایستاد
روز بزرگ تاریخ آغاز می شود
او بکر وسیع قاره ی افریقاست
او مفهوم قهرمانی انسان قرن ماست
و پرچم صداقت خورشید بر نیزه های خشم سیاهان
میلاد یک سیاه زبر مرد را تعبیر می کند: فرخ تمیمی
 وطنم، دیوونه ی مرزای زرخیز توام
عاشق زمستونو، بهار و پاییز توام
جونمو می دم تا مرزای تو در امون باشه
اوج پرچمت همیشه توی آسمون باشه
تو مال حافظ و مولوی و نیمایی، وطن
خونه ی رستم و خاک ابن سینایی ، وطن
آرزومه تا ابد زنده و آباد باشی
خونه ی نواده های پاک فرهاد باشی... : مریم حیدرزاده
 خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است... : ایرج جنتی عطایی
https://www.youtube.com/watch?v=N9jxJPqDmFM
آن شبهای ظلمت وحشت زا/ آن شبهای کابوس آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان/ آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری/ در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم آزادی آزادی آزادی
می گفتم روزی که تو بازآیی من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی/ برخواهم داشت
وین بیرق خونین را بر بام بلندتو خواهم افراشت
می گفتم روزی که تو بازآیی این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را در گردن مغرورت خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است این حلقه ی گل خون است
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ هوشنگ ابتهاج
https://www.youtube.com/watch?v=fY840s48RVg
هر چند نبینی تو، ولی ملت ایران/شیری است که بر پرچم خورشید نشان است
بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است... : دکتر مصطفي باد کوبه ای
https://www.youtube.com/watch?v=N6GecwHKj0A
پرچم خرچنگ دشمن زادگان/ دور باد از پیکر آزادگان
بیرق ننگین استبداد دین/محوبادازعرصه ی ایران زمین
تا برقصد شاد بر بام وطن/ پرچم شیر تو و خورشید من: محمد جلالی چیمه
 پرچم سه رنگ ایران
پیام_ سبز ، دارد سرو و شمشاد/ که چون فرشی ست ، بر هر خاک آباد
بسی آید به گوش ، آن بانگ و فریاد/ که رنگ سبز ، یعنی خرمی ، شاد
سپیدی ، آشتی با مهر بانی ست/ سرود آشنایی ، همز بانی ست
هوای_ صلح را با آن ، نشانی ست/ سپیدی ، همدلی را پاسبانی ست
و سرخی رنگ_جاویدان_عشق ست
همان رنگ_ گل_بستان _عشق ست: دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_18.html
این پرچم زیبای ماست / از اسم و از بازی جداست
ناموس قوم آریاست / یکتا به مانند خداست
این شیر و خورشید قشنگ / ایستاده راسخ همچو سنگ
افراشته ماند تا ابد / در روز صلح و وقت جنگ
این یادگار کاویان / دارد بها بیشتر ز جان
تا عمر این چرخ فلک / ماند چو خورشید جاودان
هر کس به آن حرمت گذاشت / عشق وطن در سینه کاشت
هر کس به آن مهری نداشت / خود را به بیگانه گماشت
بی آن بدون کشوریم/ آواره ایم دربه دریم
در باغ پر بار وفا / یک شاخه ی بی ثمریم: مظفر جهانگیری
https://www.youtube.com/watch?v=gDBQoLYod9w
ما در این لاک گرفتار ِ هیاهوی ِ همیم/ بال و پر بسته چنانیم که حرفی نزنیم
گویی آن پتک که بر پیکر ِ تاریخ زدند/ دست ِما بود که سر منشأ این خود زدنیم
آن چنان در هپروت ِ چه کنم غوطه وریم/ که هم اینک همگی تن تنن و تن تننیم
در تکاپوی ِ شکم روز به شب می آریم/ در خیالات ِ عَبث ، راهی باغ ِ عدنیم
یادمان رفته فضای ِ تب ِ پیروزی را/ راه بر پنجره بستیم که بُت را شکنیم
بُت ِ ما پرچمِ ما بود نه آن شاه که رفت/ دیر سالی است که در حسرت ِ آن باختنیم
شیر و خورشید فقط مظهرِ این باغ نبود/ آن نشان گفت در این باغ همه هموطنیم
کُرد و ترک و عرب و فارس به هر مذهب و دین/ مثل ِ گل های بهاریم و ز یک پیر هنیم
پرچمی را که نماد ِ وطنم نیست در آن/ پُتک ِ آن خدعه گرانی است که ما درشکنیم
رسم و آیین ِ کهن بستر ِ بر خاستن است
آید آن روز که این گوژ ز بُن بر فکنیم: داریوش لعل ریاحی
سه‌شنبه  ۱۲ اسفند ۱٣۹٣ -  ٣ مارس ۲۰۱۵ 
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65649

من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام/من وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد/ بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد/ دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل/ "ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود/ همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت/ مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد/ من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم/ سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام/من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post.html