۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

لبخند (تبسم): از نگاه یک سراینده


۱
ای ژوکوند آن رمز_ لبخند تو چیست؟/ یا که آن لبخند_ تو، از بهر_ کیست؟
دیده ایم، بسیار لبخند، از کسان/ هیچ یک ، اما ، همانند_ تو نیست

۲
این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است/خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است

۳
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است

۴
تا خشم و غضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد...
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار
بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد...

۵
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب گرم و گیرا/ لب اش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ اش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی
تن اش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و 'جانانه"، معا نی...

۶
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی...
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی...

۷ 
دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو/ بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو
لذت برم همی، ز تماشای_ آن جمال/ هر لحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو
باشم، کنار_ پنجره، در انتظار_ او/ تا جلوه گر کند، رخ_ خود را، ز روبرو
بینم، ز پیچ کوچه، به این سو، نهاده رو/ زیباست، کار او، که خرامد بسان_ قو
دکتر منوچهر سعادت نوری