۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

"دیو": در زنجیری از سروده ها

همه رای با مرد دانا زنید/ دل کودک بی‌ پدر مشکنید
از اندیشهٔ دیو باشید دور/ گه جنگ دشمن مجویید سور...: فردوسی

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را...: مولوی

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی/ دیو خوشروی به از حور گره پیشانی
آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی...: سعدی

بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ ور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید...: حافظ
 
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی/ دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند
منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند: رهی معیری

هر که شیطان را به جایم برگزیند او/ آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را/ عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی این تو بودی کز یکی شعله/ دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد...: فروغ فرخزاد

من سازم، بندي آواز، برگيرم، بنواز/ برتارم، زخمه ي "لا" مي زن، راه فنا مي زن
من دودم، مي پيچم، مي لغزم، نابودم
مي سوزم، مي سوزم، فانوس تمنايم، گل كن تو مرا و درآ
آيينه شدم، از روشن و از سايه بري بودم، ديو و پري آمد، ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم، بالش من انجيل، بستر من تورات، زبر پوشم اوستا، مي بينم خواب
بودايي در نيلوفر آب، هر جا گل هاي نيايش رست، من چيدم...: سهراب سپهري
 
این شعر را برای تو می گویم/ در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز/ در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست/ در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد/ پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان/ از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد/ کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک/ پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز/ انگشت های نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید/بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم/ اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد/ بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را/ بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند/ اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم/ بی قدر تر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری...: فروغ فرخزاد
 
این همایون مرغ زیبای اساطیری/استخوان خواری که اکنون آدمی خوار است
طعمه هایش را که ما بودیم یک یک از زمین برچید/ ناگهان برخاست
یونسی گشتم که رفتم در دل ماهی
گم شدم در قعر دریای شگرف آسمان با او
یا سلیمانی شدم بر گرده ی آن دیو درگاهی
پرکشیدم از کران تا بیکران با او/در دل آفاق آرام شبانگاهی...: نادر نادرپور

لای لای، ای پسر کوچک من/ دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف، خنده به لب آمده است...: فروغ فرخزاد

همچو دیوی سهمگین در خواب/ پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب
درکنار برکه ی آرام اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب...: مهدی اخوان ثالث

سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بند بر دست و مهر بر لب داشت
در نگاه غمین دردآمیز/ گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش/ چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
دیو ، بی رحم و خشمگین، ‌او را/ نیزه در سینه و گلو کرده
مشتی ازخون او به لب برده/پوزه ی خود در آن فرو کرده...
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو/ ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار ای جوانمردان/ که دگر دیو تازه سر نکشد: سیمین بهبهانی

خشکید و کویر لوت شد دریامان/ امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان: مهدی اخوان ثالث

گردونه ی طلایی خورشید با اسب های سرکش
با یالهای افشان با صد هزار نیزه ی زرین بیدمشک/بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف ازخواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست می برد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله ی دماوند بر دار می شود...: فریدون مشیری
 
آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود/دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سودئه شده ست از اختران/ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان/چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو/ بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من/گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو/از چه ز بانک زاغ ها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بی همه گان به سر شود بی تو به سر نمی شود: حمید مصدق

گل من میان گل های کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی به کدام راه رفتی؟
گل من تو راز ما را به کدام دیوگفتی؟
که بریده ریشه ی مهر شکسته شیشه ی دل
منم این گیاه تنها به گلی امید بسته همه شاخه ها شکسته
به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل به هزار وعده ماندیم
و به یک فریب خفتیم: محمود مشرف آزاد تهرانی

تا گشودم چشم رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
گرد انبوهی پریشان چون تنور دیو در صحرا
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر
جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را...: محمدرضا شفیعی کدکنی

ای دیو که در لباس دینت بینم/ دستان ستم درآستینت بینم
در قصر و اوین شکنجه کردی سی سال
روزی برسد که در اوینت بینم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نمایی/ که ‌رها دهی دیاری، ز حصار و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ وبه رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان...
دکتر منوچهر سعادت نوری

صبر كن بايد هنوز از بام سختي ها گذشت/از تو مي بايد شنيد از اين همه آوا گذشت
مي توان با همصدايي ديو را در شيشه كرد/ روي بال شعر تو از جهل  بي پروا گذشت
مي توان با هر سرودت پردة ظلمت دريد/كاوه سان با خيل ياران همدل و هم پا گذشت
خاك گلگون وطن را؛ طوطياي ديده كرد
با شعار دوستي  از معبر دنيا گذشت...: داريوش لعل رياحي

ای دیوِ صد هزار سرباز، با لشگرِ دروغِ واژه هایِ بی ریشه ات بتاز
غوغایِ پُر فریب و هیابانگِ مَنگِ تو، حریفِ قناری ی خوشخوانِ شعرم نیست
بر بامِ کاغذی شعرِ هایِ من، صدها هزار پرنده ی خوشخوان مست می کنند
هر نیست، چون این دلِ در هم شکسته را هست می کنند
هرچند گوش آدمیان کَر و چشمشان کور است، سرِ سلیمان سلامت
فردا، بارعامٍ صد ها هزار پرنده ی کاغذی ست: خسرو باقرپور

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهر و غضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/ شعله ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریادها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد_ ديرين را ستاند، از بسی بیدادگر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون، این فلک، این آسمان
چترمهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری
Chain of Poems on Demon/ Deeve
Abstract: Poems by Hafez, Mikhail Lermontov, Edgar Allan Poe, M. T. Bahar, Forugh Farrokhzad and MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-demon-deeve-59525
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_1.html