ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

فلسفه های یک سراینده



باغ ما حاشیه ی چشمه ی عشق، دامنه ی تپه ی نور
روی_ یک خاک_ بلور، ز غباری و سیه دودی دور
باغ ما، جای گره خوردن_ احساس و نیاز
باغ ما "نقطه ی" برخورد_ لب و دیده ی باز
"گوشه ای" بهر تماشای گل_ کوکب و ناز
صحنه ی فلسفه بافی و سرود و آواز
باغ ما در طرف_ خانه ی دانایان بود
باغ ما "مرکز"_  یک"دایره ی" خلوت_ جانان بود
باغ ما، چون "هرم"_ میوه درختان بود
باغ ما "قاعده ی" عطر_ بسا بستان بود
باغ ما روزنه ای سوی فضاهای بهشتی_ زمان بود
باغ ما،  "زاویه ی" اهل_ طرب،  حوری و غلمان بود
باغ ما نادره ای، بر همه ی"قطر" و به هر "قوس"_ جهان بود
تک و بیتا، به همه "طول" و به هر "عرض"_ مکان بود/ باغ ما....

دوستی، هم هنرست، هم زیباست/ روشنی بخش_ تمام_ دنیاست
مکتب و فلسفه ی هر داناست/ دوستی، با مردم_ دانا رواست
دوستی، کردار و کاری پر بهاست/ راه_ امروز، به سوی فرداست
مذهب و شیوه و آیین_ صفاست/ فصلی از دفتر_ مهرست و وفاست
دوستی، صفحه ای از رمز_ بقاست/ عطر نیلوفر_ خوش رنگ_ فضاست
خصلت_ آدمیانی والاست/ پیشه ی نیک_ بسا انسان هاست

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
مداحیان_ فلسفه ی گریه و عزا/ هر سو که می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا و غریبی که می رسد/ گوید درین دیار کسی خوش نیست...