ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

درین شهر غریبیم: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




ما در ره عشق تو اسیران بلاییـم/ کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهـر غریبیم/بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج منـاجـات نشینیـم/ وجدی نـه که در گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیـم و نه مستان خرابیم/ اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم/ مجنون صفتانیم که در عشـق خداییم
ترسیدن ما گرچه که از بیم بلا بود/ اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست/ گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/ بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم...: مولوی

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر/ به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
در آفاق گشادست ولیکن بسته ست/ از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر/ از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد/ ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی/ باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم/ تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست/ رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر
عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید/ چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم/ رنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند/ برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست/ گر نبینی چه بود فایده ی چشم بصیر: سعدی

ای توانگر در خود برمن مسکین بگشای/ بیخودم کن نفسی وبخودم ره بنمای
روی بنمای که چون جسم بجان محتاجست/ دل بدیدار تو ای صورت تو روح افزای
سوی میدان تفاخر شو ودر پای فگن/ زلف چوگان سرو گوی از همه خوبان بر بای
بر سر کوی تو تا چند بآب دیده/ خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای
در ره عشق تو گردست کسی برتابد/ من بسر سیر کنم گر دگری کرد بپای
پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک/زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای
ما بهمت زسلاطین بگذشتیم ارچه/ اندرین شهر غریبیم ودرین کوی گدای
بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم/ بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم بجای
سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست
سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای: سیف فرغانی

افتاده به کنجی خبراز یار نداریم/ یارای سفرباتن بیمار نداریم
همسایه در خانه ی مارا نگشاید/ در شهر غریبیم و خریدار نداریم
نومید و غمین دست به کاری نتوان زد/بی حجت او گرمی بازار نداریم
یارب مددی کن برسان مونس جانم/ ماجزتو کسی یارو مددکار نداریم
این بند تمناست که پاپیچ دل ماست/ورنه گله از سلسله ی یار نداریم
عید آمده هرجاسخن از دیدن یار است/افسوس که مارخصت دیدار نداریم
لطفی بنما گوشه ی چشمی و همان بس
مادیده به دروازه ی اغیار نداریم: روح الله سیمایی

ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی/ نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی
مردمان گشته گرفتار بسا ظلم و ستم/ در پریشانی و غائب ز میان ، دادرسی
چادر و جامه ی مشگی و بسا وعظ و دعا/جمع اینهاست، نشانی ز صدای جرسی
بحث و تفسیر و جدل گشته فراوان هر جا/گر نظر نیک کنی : معرکه ی خار و خسی
همه غمگین و به ماتم، همه در حال عزا / یا به هر جا نگری، هست سپاه عسسی
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم/ به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد/ تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی

دکتر منوچهر سعادت نوری
شهریور ١٣٦٠ - تهران

در برخی از ترانه ها
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: محمد معتمدی
https://www.youtube.com/watch?v=aH52EWGm1Sw
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=hms3YJ1654A
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: محمد معتمدی
https://www.youtube.com/watch?v=axxd7onMVxM
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر - اجرا: رحيم بخش
https://www.youtube.com/watch?v=V7_CVmBxPBA
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر - اجرا: نجيم نوابى
https://www.youtube.com/watch?v=LOA8ZDNgcFM
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
 http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/09/blog-post_20.html