ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

زنجیره ی "پلنگ" : در برخی از سروده ها ی ادبی، اجتماعی، سیاسی، عشقی و توصیف جلوه های طبیعت


 آن صحن چمن، که از دم دی/ گفتی دم گرگ یا پلنگ است
اکنون ز بهار مانوی طبع/ پرنقش و نگار همچو ژنگ است: رودکی
 به پیکار دشمن دلیران فرست/ هزبران به آورد شیران فرست
به رای جهاندیدگان کار کن/ که صید آزموده‌ست گرگ کهن...
گرت مملکت باید آراسته/ مده کار معظم به نوخاسته
سپه را مکن پیشرو جز کسی/ که در جنگ ها بوده باشد بسی
به خردان مفرمای کار درشت/ که سندان نشاید شکستن به مشت
رعیت نوازی و سر لشکری/ نه کاری است بازیچه و سرسری
نخواهی که ضایع شود روزگار/ به ناکاردیده مفرمای کار
نتابد سگ صید روی از پلنگ/ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ...: سعدی
 رعیت گوسفندند، این سگان گرگ/ همه در گوسفندان اوفتاده
پلنگی چند می‌خواهیم یا رب/ درین دیوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پای این گردن‌زنان است/ سراسر ملک ویران اوفتاده
چه می‌دانند کار دولت این قوم
که در دین‌اند نادان اوفتاده...: سیف فرغانی
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر که خالیست
شاید که پلنگ خفته باشد : سعدی
گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم/ همواره پیش دیو بداندیش چاکرند
ور گاو و خر شدندپلنگان روزگار/همواره‌شان به دین و به دنیا همی‌درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم/ گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند/وینها ضیاع و ملک یتیمان همی‌برند
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده‌اند
اندر میان خلق، حاکم وقاضی و داورند... : ناصرخسرو
 گر به کوه اندر پلنگی بودمی/ سخت فک و تیز چنگی بودمی
گه پی صید گوزنی رفتمی/ گاه در دنبال رنگی بودمی
گاه در سوراخ غاری خفتمی/ گاه بر بالای سنگی بودمی
صیدم از کهسار و آبم ز آبشار/ فارغ از هر صلح و جنگی بودمی
گه خروشان بر کران مرغزار/ گه شتابان زی النگی بودمی
یا به ابر اندر عقابی گشتمی/ یا به بحر اندر نهنگی بودمی
بودمی شهدی برای خویشتن/ بهر بدخواهان شرنگی بودمی
ایمن از هر کید و زرقی خفتمی/ غافل از هر نام و ننگی بودمی
نه مرید شیخ و شابی گشتمی/ نه اسیر خمر و بنگی بودمی
ور اسیر دام و مکری گشتمی/ یا خود آماج خدنگی بودمی
غرقه در خون خفتمی یا در قفس
مانده زیر پالهنگی بودمی : ملک‌الشعرای بهار
 از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ
از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار
این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 تو از دیده رفتی و ، از دل نرفتی/ وفای تو نارم ، خداوندگارا
چه غم گر غروری پلنگانه داری؟/ سرت از چنین باده خوش باد ، یارا
چو دیدی که من خانه در ماه دارم/ پلنگ غرورت خروشید در تو
برافراشت قامت که بر ماه تازد
درافتاد و خشم تو جوشید در تو... : نادر نادرپور
 سر کوه بلند آمد سحر باد/ ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله/به خاک افتاد و مرغ ازچهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران/ زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه بهاران خاک و خشت است/برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند افتان و خیزان/ چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور/که پیروز آید از ره، یا گریزان... ؛ مهدی اخوان ثالث
 آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت/ آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد
سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است
کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد
گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم/دیدم که دریغا نه مرا تاب درنگ است
وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است
خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست
خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست.... : نادر نادرپور
 او ساکت است و کوه همه آواست
اندیشه می کند گر گنگ گر رسا/ با من غریب نیست
آواز کوه ها/ هر سنگ پاره ای یک پارچه نو است
گویا که کوه را/ امشب شب دعا است
دور است از من این همه آوا و در من است/اندیشه می کند
این نغمه ی کشیده پر از تخته سنگ ها/این بانگ پر غرور کنام پلنگ ها
وین تلخ بوته ها کارام در زمین دلم ریشه می کند
اندیشه می کند کز کدامین لب/ این را شنوده است؟ کدامین شب؟
او ساکت است و کوه همه فریاد
اندیشه می کند/ گر از لب من است سرود و پیام کوه
کو آن سرود خوان؟ کو آن پیام بر؟
می گرید او به تلخی و از دور/ کوه ها آواز می کنند: سیاوش کسرایی
 ای شیر ای نشسته تو غمگین و سوگوار/ ای سنگ سرد سخت
تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی/ یکبار نیز نعره بکش غرشی برآر
تا دیده ام تو را خاموش بوده ای
در ذهن همگنان/ بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای...
باور کنم هنوز کز چشم وحش جنگل/هر غرش تو باز ره خواب می زند؟
باور کنم هنوز از ترس خشم تو/ شب ها پلنگ
از سر کوهسار دوردست/ دست طلب به دامن مهتاب می زند؟
از آسمان سربی/ یکریز و تند ریزش باران است
از چشم شیر سنگی/ خونابه ی سرشک روان است
ای شیر سنگی/ ای تو چنین واژگونه بخت/ ای سنگ سرد سخت
همدرد تو منم من نیز در مصیبت تو گریه می کنم: حمید مصدق
 تو را می خوانم/ تو را شکوه مشرق/که خون آبی تو در رگم تراویده ست
که هرم دم زدنت/ درون پوست سردم روان تازه دمیده ست
چه مادرانه نوازشگری و می دانم که زخم خنجر بد ها را به التیام نشستی
صبور سال بد من/ من از حقارت دشمن به درد آمده ام
درین قبیله ی وحشی/پلنگ محتشم من به روی روبهکان هیچ پنجه نگشوده ست
صبور سال بد من/ تو خوب می دانی: فرخ تمیمی
 خیال خام: پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من: دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق: ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود...
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار_ دغل‌پیشه، بهانه‌ اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود: حسین منزوی
 ايران تيول قلعه ی شيخان حوزه نيست
قـُم ، پنجه از چه روی وطن تيز می کند؟
بر ماه از چه روی زند چنگ چون پلنگ
چون گرگ ازچه سوی خدا خيز می کند؟...
آزاديا چراست که نامت دراين ديار
ديدار می نمايد و پرهيز می کند؟... : محمد جلالی چیمه
 چه کسی داد عنان را به پلنگ؟
دختر من می گفت: صبح آدینهء همرنگ ملال
نبش آن کوچه « بن بست شهید» / صف نانوایی سنگک، غوغاست
قصه و معرکه و واویلاست/ همه جا، همهمه است
همسر وزوز زنبورعسل/ مثل پا شورهء آب
برویم آن ته ء صف/ واستاده و صفایی بکنیم....: دکتر عارف پژمان
عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 اینجا همیشه شامگاهان تلخ وُ سردست/ همسنگِ تنهایی وُ دردست
بغضی گلو را می فشارد/ اشکی به فریادی نهان ست
مرغی سرودِ واپسین را می سُراید...
در کوچه می چرخد عسس با داسِ قدیس
خاموش باید بود وُ پنهان وُ پریشان/ هر سایه ای صیادِ جان ست
اینجا همیشه پُرشرنگ ست روزگارش/اینجا افق چون پرتگاهی پُرفریب ست
آبشخورِ آهویِ رؤیایی سراب ست...
اینجا سکوتِ آدمی تا بیکران ست/ اینجا پلنگ اش گربه ای رام
اینجا عقابش شکلِ کفتار وُ عجیب ست/ اینجا همیشه در تلاطم
اینجا گروهی تیغ کِش در کارِ غوغا یا که یغما
اینجا همیشه در به رویِ مرگ باز ست... : رضا بی شتاب

از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار/ از مرز رود و دامن خاکی کوهسار
از دشت پرشقایق و از فرش جلگه‌ ها/از صخره های سربی و از عرش آبشار
از لابلای شاخه ی گل های رنگ رنگ/ از راه مارپیچی و از دره ی پلنگ
آن دره ی پلنگ، نه یاد آور هراس/ اما نشان ز نقش و نگاری، که بی قیاس
از اوج دره ای که نگیرد دلی ملال/ چون پرده ای ز طرح قلمکار پر نهال
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف جویبار/ از قلب جاده ها و ز انبوه مرغزار
از جمع شاهکار طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
اینجا ، فضا معطر و آکنده بوی عود/ اینجا که آسمان ، به زمین آمده فرود
اینجا که جام زر به شفق، رنگ دیگرست/تشت کبود آن، همه شب پر زاخترست
بنگر به هر طرف ، که پرستو و چلچله/ با رقص وبا ترانه ، به پا کرده و لوله
اینجا که شادی است و نشاط است وهلهله/اینجا که بلبل است غزلخوان برای ‌تو
بیهوده نیست نام ‌تو ، پرد یس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_7.html