۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

زنجیره ی سروده های " چرا ؟ " از برخی سرایندگان این زمانه


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار/ اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود/ ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم درتو چشم من نخفت/اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر/ این سفر راه قیامت میروی تنها چرا: شهریار 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز... : فروغ فرخزاد

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک/ چرا ز جهان روی گردانده ای؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی/ که در حسرتش جاودان مانده ای؟
در این شهر غربت که مأوای توست/ چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه… : نادر نادرپور

پس چرا باران نمی آید؟ / نمی دانم
ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی / ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، ای گروه تشنگان/ سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا/ ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید... : مهدی اخوان ثالث

آخر چرا به سینه ی انسان دیگری/ شمشیر می زنیم؟
ما ذره های پوچ/ در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش/ گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟ ... فریدون مشیری

چرا ؟ که در پس دیوار گوش ها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلاخیز است …: حمید مصدق

آن صداها به کجا رفت/ صداهای بلند گریه ها قهقه ها
آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد؟
پس چرا حافظ گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار/ به کجا رفت کجا؟
به کجا می رود آه/ چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا این امانت ها را باز پس خواهد داد؟ دکتر شفیعی کدکنی

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_20.html
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/بس رهسپار خاک عدم، دسته دسته شد..
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم ، نشسته شد  
دکتر منوچهر سعادت نوری