ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

" چرا؟ " در زنجیری از سروده های یک سراینده


من چرا آن قامت رعنای زیبا دوست دارم
یا چرا آن گلرخ_ گیسو طلا را دوست دارم
یا که آن چشمان_آبی و فریبا دوست دارم
من چرا آن دلبر_ ظالم بلا را دوست دارم
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

چرا  ا نوا ر تا با ن ، آ رزو شد / چرا  رگ ها ی عا شق ، تا ر مو شد
چرا یوسف ، زلیخا شد  فسا نه / ‌چرا  بس عشق ، حر ف  و گفتگو شد
چرا خسرو نه شد همرا ه شیرین / ‌چرا مجنون به صحرا سو به سو شد
چرا فرها د ا ز شیرین جد ا ما ند/ کنا ر بیستو ن ،  ا و  کو به  کو شد
چرا  آ رش  همه جا ن در کما ن کرد / که مرز کشور ی پا یا ن ا و شد
چرا آ ن  رستم  فر خ  سو ا ر ا ن / نبر د ی  نا برا بر ،  روبرو  شد
چرا  آ ن را بعه  د ر خون به غلتید / چرا  فر یا د حلا ج  د ر گلو  شد
چرا  ناهید خو با ن ر فته ا ز یا د / چرا  اهر یمن ، ا ینگونه  نکو شد
چرا  ظلمت ، بشد چیر ه به ا فلا ک /  چرا  ا نو ا ر  تابان ، آرزو شد
چرا مهر و وفا ، گشته فرا موش / چرا عهد  و  زما ن ، آ شفته خو شد
چرا ایران ، گسست از ارج و شوکت / ا سیر و برده ‌ی دست عد و شد
نمی د ا نم ترا ،  پا سخ چه گویم / همین د ا نم که د نیا ،  زیر و رو شد
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر
درین  زندان ، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست ، عزا دار
ولی در کوی_ د یگر ، شادمانی است
چرا ا فتاده بس مشکل به عشاق
نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام
که حسرت ها ، به  د و‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست
به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم
دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر
چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست
چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_21.html

توفان برف ،  دل به زمین بازد
و ینگو‌نه عشق را ،  چرا جوید
تا روی خاک_ ‌پاک ، ‌تن اندازد
باید که چرک را ،  ز  زمین شوید
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-14.html

ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد
آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت
منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران
آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسا ر
بس پیر و جوان ، قا فله ای بهر عزا شد
آ شفته د ل ا يرا نی_ مظلوم ، بپرسد
کی ؟ دوره ی پا یا نی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_7684.html

دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_21.html
دکتر منوچهر سعادت نوری