۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

زندگی: در زنجیری از سروده ها



مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست/همیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند
نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست... : مولوی
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد/ وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند/ معلوم نشد که او کی آمد کی شد
حکیم عُمَر خَیّام نیشابوری
 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید/ کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید/که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان/ چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا/ بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید/ چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ ست
همه زندگی آنست که خاموش نفیرید: مولوی
 مرا راحت از زندگی دوش بود/که آن ماه رویم در آغوش بود
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود... : سعدی شیرازی
 هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وآنکه این عشرت نجوید زندگی بر وی حرام... : حافظ شیرازی
 بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان: حافظ شیرازی
 هوای منزل یار آب زندگانی ماست/صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی/شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم: حافظ شیرازی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ماه اگرحلقه به درکوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا/ گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را
بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را
به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را
وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را:  حبیب یغمایی
 زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره ی بلبل فغانی بیش نیست... : رهی معیری
 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با کوله بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال_ جوانی کوره راه_ زندگانی را.... : محمدحسین شهریار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود/ زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود...
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است/ زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست... : سهراب سپهری
 مادر، گناه زندگیم را به من ببخش/زیرا اگر گناه من این بود، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم/اما ترا به راستی از زادنم چه سود؟...
مادر،‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه/اما سزای هستی ما، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادر پور
 شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟....
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه ی پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم: سهراب سپهری
 زندگانی چیست خوابی با خیال آمیخته
 راحتی با رنج و عیشی با ملال آمیخته: منسوب به دکتر باستانی پاریزی
 گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز آفتاب زر باغ های گل/ دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطرباران خورده دركهسار/خواب گندمزارها درچشمه ی مهتاب
آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن/ كار كردن كار كردن آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن/در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن...
آری آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...: سیاوش کسرایی
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
دکتر منوچهر سعادت نوری
 ظلمت نشسته گویی، بر تخت کامرانی/این سان که رفته زهرش درنبض زندگانی
ایمن نمانده حتا، کـُنجی درون رویا/ کابوس، ریشه کرده در جان شادمانی....
در سرزمین ظلمت، تنها کلاغ دارد/ حرفی برای گفتن، آن هم به نوحه خوانی
در سوگ دختر گل، در انتقام بلبل/ سرو است و رسم سبزش، اما به جانفشانی
پروای استوارش، تا آسمان فرازَد/ بنگر کز او هراسد، شب، رغم ِ لن ترانی
در محبسش نشانـَد، بر مسلخش کشانـَد/ اما کجا توانـد، انکار قهـرمانی؟
سروی که دست بسته، بر جان هر چه خسته/ امید می فشاند، امید ِ کامرانی
آیین او چمانـَد ، در شهر، عاشقی را
زین کیمیا شود شب، مغلوب زندگانی : ویدا فرهودی
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز  و  با نشیب _ ا ین جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شوداز قهر و شر، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود با صد فسون ، با اشتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود، خواهی، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بو سه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبارا ن ، کنار _ ساحلی/ خواب آ سوده ‌، در ا ین ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی شیرین نشانی ، یادگا ر/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/09/blog-post_6.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
 همچنین نگاه کنید به "زندگی" های یک سراینده:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_29.html
Chain of Poems on Life (Zendegi) composed by the Iranian Poets
Abstract{ English translations of some poems on life ( in Persian: Zendegi) from Rumi, Khayyam. Hafez, Sepehri, Kasrai, etc.
Collected & Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-life-zendegi-composed-by-the-iranian-poets-49848
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_30.html