۱۳۹۳ بهمن ۱۸, شنبه

"عینک" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Glasses" in English

Where are my glasses, where did they go?
I’ve searched high, and I’ve searched low
I looked on the shelf and behind the TV
Where, oh where can my glasses be?
I’ve looked on top of the table, behind the door
Inside the cupboard and inside the drawer
Beside the lounge and under it too
I went outside and checked inside an old shoe
I walked down the hallway and up the stairs
In front of me was a bicycle lying right there
I walked around it and jumped over the toys
Left there by those most lazy of boys
I walked past a doorway, then crawled through a hole
Which led to a cupboard that only contained bowls
I’ve looked everywhere, under each and every bed
The only place I forgot was on top of my head: Alessandra Liverani
http://www.poemhunter.com/poem/where-are-my-glasses-humour

 Something has changed/ I think you will see
I am still the same inside of me
I wanted to share that something new
Do you like my new glasses? I do too! Penny Timmer
http://www.scrapbook.com/poems/doc/7716.html

 inspiration isn't something people just search for
like when an old man looks for his eyeglasses
it comes in suddenly like a huge tidal wave
unexpected as serendipity in its very definition: Daenerys
http://hellopoetry.com/words/49130/eyeglasses/poems/

زنجیره ی "عینک" در سروده ها
 خیام اگر ستیزه جو می بودی/ در پیش کسان به آبرو می بودی
جایت به فراز دیده در می دادند/ چون عینک اگر کج و دورو می بودی
منسوب به حکیم عمر خیام
 گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد/نیست ممکن که توان یافت کجا می باشد
خلق را داروی بیهوشی حیرت برده است/ورنه او با همه کس در همه جا می باشد
نیست ممکن که ز من دور توانی گردید/ عینک صافدلان دورنما می باشد
از سر کوی تو هرکس که کند عزم سفر/ گر به فردوس رود رو به قفا می باشد
در دل ماست خیال تو و از ما دورست/ عکس از آیینه در آیینه جدا می باشد...
از دم گرم تو صائب دل افسرده نماند
نفس سوختگان عقده گشا می باشد: صائب تبریزی
 این راه زیارت است، قدرش دریاب/ از شدت سرما، رخ از این راه متاب
شک نیست که با عینک ارباب نظر/ برفش پَرِ_ قو باشد و خارش، سنجاب
بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی
 شمع رای جهانفروز ترا/ جرم خورشید شمعدان باشد
تا ز مرآت دیده عینک را/ صورت این اثرعیان باشد
که دهد چشم پیر را پرتو/ پردهٔ دیده جوان باشد
به نظر بازی تو پیر سپهر
عینکش عین فرقدان باشد: کمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌
 کسان که شور به ترک سلاح عام کنند/خدنگ غمزهٔ خونریز را چه نام کنند؟
مسلم ست که جنگ از جهان نخواهد رفت/ز روی وهم گروهی خیال خام کنند
سه چار دولت کیهان مدار هم پیمان/ پی موازنه این گفتگو مدام کنند...
ندای صلح به عالم فکنده‌اند اول/ که معده پاک ز هضم عراق و شام کند
خبر دهند به خوبان که تیغ ابرو را/ سپس به واسطهٔ وسمه در نیام کنند
صفوف سرکش مژگان و چشم فرمانده
به پشت عینک دودی سپس مقام کنند... : ملک‌الشعرای بهار
 شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم/چه روی داره که لطفی به زندگانی نیست؟ 
نه چشمکی ست در اختر نه شور درمهتاب/همه غم ست ویکی شوق وشادمانی نیست 
بهشت گمشده ی خود دگر نمی یابم/که کوی عشق و محبت بدان نشانی نیست 
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا/ فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست 
به چشم من همه رنگ ها عوض شده اند/ صفای آبی و افسون آسمانی نیست 
به خنده گفت: تو خود را ببین که آن همه هست
ولی به چشم تو آن، عینک جوانی نیست: شهریار
 بر چهره های رهگذران دوختم نگاه
اینان، معاشران کهن بودند/ همسایگان خانه ی من بودند
در شهر دوردست جوانی/ شهری چنان که افتد و دانی
اما به چشم حیرت خود دیدم
کز پشت پوست، خامه ی صورتگر زمان/سیمای پیرشان را ترسیم می کند
مستی که عینکش را بر سر نهاده بود
در کوچه ی کتابفروشان نام کتاب ها را می خواند و می گذشت
عینک، خطوط ذهنی او را برجسته می نمود
من دیدم آنچه در سر او نقش بسته بود/ تقویم پاره پاره ی ایام
فرجام روز و فاجعه ی شام/ سودای سرنوشت و سرانجام... : نادر نادرپور
 شهر دیوانه ای به زنجیر افتاده است
بزرگ راه ها چونان کمندهای بی شمار گاو بازان ماهر
بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند
من اما در همین شهر از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم
که ناگهانی از پس نارونی در آمد با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی
و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای شلیک کرد
و هوا ناگهان بارانی شد:‌ منوچهر آتشی
 و خون آبی شب های هیچ تاب گل می کند بر شیشه ی کبود عینک
بر گرد میز من هستم و زنم و « ناتاشای » بخت گو
انگشت های فرز « ناتاشا » رو می کند برای من و او
پنجاه و دو عدد و تصویر  با رنگ گونه گون
ده لوی پیک ، هان ، یک عشق پوچ/ پوچ تر از دست باخته
بر گرد میز روز و شبان عمر/ شش های زرد گونه ی جنگل
از دود ، دود ، یکسره می نالد و دارکوب مرگ بر پوکی_ عمیق جنگل می بالد
می بالد و به پوکان می کوبد بر کشته های سوخته از باد های سرخ
دردا، اگر نگرید نازای این بلند/ خنجر بیاورید ، خنجر
کاین زخم کهنه را/ از قلب های خسته ببرم/ آیا بهار خوب
کدامین سال گل می کند بر کنده های سوخته از شعله تبر؟ فرخ تمیمی
 مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه/حسرت داشتن تو، پیر شده، عینک می زنه
صورتم سرخ شده بود، اما حالا کبود شده/جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه
اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست
منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه...: مریم حیدرزاده
 این عینک سیاهت را بردار دلبرم/ این جا کسی تو را نمی شناسد
هر شب شب تولد تست و چشم روشنی هیجان است در چشم های ما
از ژرفنای آینه ی رو به رو/ خورشید کوچکی را انتخاب کن و حلقه کن به انگشتت
یا نیمتاج روی موی سیاهت فرقی نمی کند، در هر حال
این جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند نامی شبیه معشوق
لطفا آهوی خسته را که به این کافه سرکشید
و پوزه روی ساق تو می ساید با پنجه ی لطیف نوازش کن: محمد علی سپانلو

رباعی عینک
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_7.html
عینک به چشم، پسندیده زیور است
وز بهر_ چشم ، بسا یار و یاور است

گاهی، برای خواندن اوراق_ دفتر است
گاهی، برای دیدن رخسار_ دلبر است!

دکتر منوچهر سعادت نوری