۱۳۹۳ بهمن ۲۷, دوشنبه

زنجیره ی "بهمن" در سروده ها


 شراب و عیش نهان چیست، کار بی‌بنیاد/ زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر، یاد مکن/ که فکر هیچ مهندس، چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه، عجب مدار که چرخ/ از این فسانه ، هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش/ز کاسه ی سرجمشید وبهمن ست وقباد
که آگه است که کاووس و کی، کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد... : حافظ
 باد خزان، وزان شد/ چهرهٔ گل، خزان شد
طلایه لشکر خزان، از دو طرف عیان شد
چو ابر بهمن ز چشم من، چشمهٔ خون روان شد
ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد
آشیان سوخته بین، مشعله در جهان زد... ... : ملک‌الشعرای بهار
 طومار عمر بهمن و آذرها
دانم شبی، به گردن من لغزد
این دست کینه پرور خون آشام
دانم شبی، به غارت من خیزد... :  نادر نادرپور
 در انتهای عالم، دشتی است بی کرانه فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود/ با کاج های لرزان/ آواره در افق
با جنگل برهنه/ با آبگیر یخ زده/ با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی/ بی هیچ های و هویی
با خیل زاغ های پریشان/ خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه ی بوران گریخته/ پرها گسیخته
با زوزه های گرگ گرسنه/ در زمهریر برف
در پرده های ذهن من، از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است، اهریمنی... : فریدون مشیری
 آنکه روزی، چون مه تابنده بود/ دیدمش، چین بر جبین افکنده بود
چشم او، بی نور و دندان، ریخته/ گیسولان، چون پنبه، لب، آویخته
زندگانی، سرگردانی کرده بود/ قامت او را، کمانی کرده بود
قد خمیده، دست لرزان، گونه زرد/ اشک غم در دیده، بر لب آه سرد
موی او، چون خار صحرا دلگزای/ روی او، چون شام غربت غم فزای
روح خسته، دل شکسته، سبنه ریش/ وقت رفتن، در عزای پای خویش
زیر لب گفتم، که ای وای از زمان/ دیدی آخر، کاینچنین شد آنچنان
آن زن جادو نگاه و دلفریب/ کی کنم باور، چنین باشد غریب
وای با او، بهمن پیری چه کرد
با گلستان، فصل دلگیری چه کرد... : مهدی سهیلی
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو بهمن گفتی هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه، این هرگز کشت: حمید مصدق
 ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز/ ای از گزند شهر پلیدان، پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه/ هان ای بهشت خاطره ی زادگاه من
با آن چکادهای پر از برف بهمن ات/ با آن غروب های شفق خیز روشن ات
وان آسمان روشن همرنگ آرزو/ وان سوسوی شبانه ی فانوس خرمن ات
هان ای بهشت خاطره، ای زادگاه من/چون نوشخند_ روشنی_ بامداد باش
همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
سرسبز و جاودانه و پیوسته شادباش: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 ای شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو/ اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هرحنجره ی خفته، چاهی است ز ناگفته/زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو...
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار/ با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش، شوریده چنان آرش/ تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد/ بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها، سی سال گذشت اینک/ تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی
 باز ، تو باز آمدی/ ظلمتِ آن خاک وُ خِشت
باز، نمی خواهمت/ بهمنِ خونین سرشت
با نفَسِ سرد تو/ شاخه ی شادم شکست
غم، به سراپرده ام/ خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم/ حرفِ تو از برف بود
با دلِ گُلرنگِ من/ گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای/ سنگِ هر آیینه ای
زندگی، از دستِ تو/ اینهمه، فریاد گر
باز، نمی خواهمت/ بهمن بیدادگر: رضا مقصدی
 در سفره‌ مرگ آمده است‌/ صداي آمدن دندان بر لقمه‌
همراه با صداي گلوله‌ ست‌/ كه پشت همين ميدان‌
در ابتداي همين كوچه‌/ بر سينه‌ ي جوان تو مي‌ تازد
و باز مي‌كند آنرا همچون سفره‌/ و لقمه بغض مي‌ شود
گلوله مي ‌شود/ گلوي مرا مي‌ بندد
گلوي من بسته ‌ست‌/ گلوي من بسته‌ ست‌
در سفره‌ مرگ آمده است/ بهمن پنجاه و هفت: طاهره صفار زاده
 درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت
و در برخی نسخ:
انقلاب و بهمن_ پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
سوگ به پا کن، به بیست و دوم ِ بهمن/ بایدت امروز، درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد/ باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال/ جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل ‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب/ سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"/ "صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران/ میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر/ مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند/ تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟/ کیست که خیزد کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه/ کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش/ نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟/ جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی/ تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد/ میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد، بنای ِ جَور و ستم را/ خشک کند، ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد، به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز، دفتری دگر آیین: رامتین جهان‌ بین
 باز بیست ودو بهمن می آید، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند، آن مرد را با «ایرفرانس»آوردند...
بابا آب داد ماما نان داد، من که فراری شدم، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شد، صغری «رفیوجی» (پناهنده) است...
آن مرد شاعر بود، این زن نویسنده بود، آن پسر دانشجو بود
این دختر هنرمند بود، آنها همه حلقه های یک زنجیر شدند
اینجا جمهوری اسلامی است، آنجا جهان است
اینجا بیست و دوی بهمن آنجا عصر ارتباطات است
ما در دهه ی فجر زندگی میکنیم، آنها در سده ی اینترنت
در خانه ما هر کس یک شهید دارد
در خانه آن ها هر کس یک قایق تفریحی... : عبدالقادر بلوچ
در خیابان ها دویدم، بهمن پنجاه وهفت/ حنجره_ ی خود دریدم، بهمن پنجاه وهفت
جام زهر ارتجاع و مذهب_ وا مانده را/ مثل شربت، سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت...
گشنه افتادم به دشت جهل، مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم، بهمن پنجاه وهفت
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال اش آرمیدم، بهمن پنجاه وهفت...
در سرم، سودای آزادی و استقلال بود/داد "بی بی سی" امیدم، بهمن پنجاه وهفت
عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
انقلابی را که ..دم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
 پرواز دهيد ای همگان ، غرش جان را/ بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند/ از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ/ تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند/ از شرم همين به، که ببنديم زبان را
ای آه، اگر مذهب ام اين بود و فقيهش/ ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سرشار غروريم ز همراهيت ای زن/ تنها نگذاريم ، شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر، خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی
 صدا پیجید در رویا ولی رویا پریشان شد
بهارانی که می گفتی نماند، ازبُن زمستان شد
طنین سرب، جان ها را به قعر وَهم بی پروا
بدانسان برد کز دیدن، نگاهِ عشق لرزان شد
"اوین" شد خانه ی گل ها هم آنانی که بس شیدا
فرا خواندند هستی را در آن وقتی که توفان شد
و هر آن کس که ایمان داشت،و بذرزندگی می کاشت
درفشی رنگ خون افراشت که آزادی پشیمان شد
کنار سفره ی خالی امیدی ماند پوشالی
و نان بی بها ناگه گران چون جان انسان شد
مپنداری که بیهوده دلم را یأس آلوده
که می دانی چه بر ما رفت و در غایت بدینسان شد
دوباره آمده بهمن دریغا بر تو هم میهن
بهاری نیست در راهش جوانه پیک هجران شد
ولی در اوج نومیدی به جا مانده است خورشیدی
که گوید پرتواش اینک زمانِ سرخ عصیان شد
لهیب گرم آن بنگر به روی شهر پا شیده
سرودی از لبش جوشد و گوید عشق عریان شد
مترس از سردی یغما که دردت می شود معنا
اگر چه رَغم رویاها بهارانت زمستان شد: ویدا فرهودی
کاش این بهمن خاکستری، بارانی داشت/ جشن عمامه و نعلین، لب نانی داشت
برحصیری که کنون گورکنی، خوابیده/ سایهء داش آکلی بود و  مرجانی داشت
پردهء نقره ای عشق،«دیاموند» چو بود/ گریه های شب تنهایی، گریبانی داشت
کس نه بینم به میخانه رود، یادت هست/ آبجوی دل شب، موج خروشانی داشت
دیگ به هرکاره نمی گفت که، روی تو سیاه/ داعش و واعظ ما، فرق نمایانی داشت
مسقط الراس خرافات، نگشتی تهران/ یک جو آزادی اگر، بقعه و ایوانی داشت
همه جا قصه ی اعدام بهاراندیش است/ مرگ شمشاد، چه آهنگ شتابانی داشت
سی و اند سال ز خاموشی جنگل، طی شد/ این شباویز، همه خواب پریشانی داشت
کد خدایی که به ما داد فلک، نارو زد
گفت شبان است، ولی گرگ بیابانی داشت : دکتر عارف پژمان

رباعی "بهمن"
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد

 نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_16.html