ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

اصفهان (سپاهان) در زنجیری از سروده های این زمانه


رسم نوروز به جای آور و از یزدان خواه/ کآورد حالت ما باز به حالی احسن
وگر از حسرت ری اشک فشانی تو چنین/ اصفهان هم نه چنان است که بردستی ظن
ری اگر نیست کم از باغ جنان یک گندم/ اصفهان نیزکم از ری نبود یک ارزن
پل خواجوش ز خاطر ستردگرد ملال/ شارع پهلوی از دل ببرد زنگ محن
ماربینش که بود نسخه‌ای از جنت عدن/ ازگل لعل بود رشگ یواقیت عدن
زنده‌رود از اثر مستی باران گذرد/ سرخوش و عربده‌جو رقص کن و دستک‌زن
بیشه‌ها بر دو لب رود، چو خط لب یار/ ذوق را راه گذر گیرد و دل را دامن
چار باغش که نشانی ز ملوک صفوی است
می‌دهد روز و شبان یاد از آن عهدکهن... : ملک‌الشعرای بهار

اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت/ هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت
من به قربان تو و گل های زرد و سرخ و سبزت/ جان فدای آسمان آبی و ابر کبودت
ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها/گریه کردم گریه ها با های های زنده رودت
رنجها بردی ولی سر پیش ناکس خم نکردی/ بارها آموزگار روزگاران آزمودت
سیلی افغان چو خوردی گریه ها کردم به خلوت/چون به فرقش کوفتی از جان فرستادم درودت
خوانده ام افسانه ی رنج و تعب را از سکوتت/ دیده ام مجموعه ی دین و شرف را در وجودت
شادی و غم را نهادی پشت سر در روزگاران/ دم به دم تاریخ گوید از فرازت و ز فرودت
چلستون ای چلستون از بزم های عهد دیرین/ می رسد بر گوش من آوای نی بانگ سرودت
بر مشامم می وزد ای قصر تاریخی به شب ها/بوی جانبخش گلابت عطر روح افزای عودت
چارباغ ای چارباغ دلگشا سر سبز مانی/ در امان دارد خدا پیوسته از چشم حسودت
باغ ها ای باغ های پر گل شهر سپاهان/ زر ندارد آبرو در پیش خاک مشک سودت
ای سپاهان ای هنرهای جهان در آستینت
دست حق زد این همه نقش هنر بر تار وپودت... : مهدی سهیلی

(در اندوه زاینده رود)
خشک دیدم بستر زاینده رود / بی‌تامل از سرم برخاست دود!
خاطرم افسرد چون پژمرده برگ / بار وحشت طاقتم از کف ربود!
قطره‌های اشک بر رویم دوید / لکه‌های ابر بر اشکم فزود!
نم‌نم باران چو شد همراز من / دیدمش گریان به حال زنده‌رود!
رود بودی بر سپاهان همچو جان / بهر او دارم غم بود و نبود!
در غم رود اصفهان گرید که وای / وای رودم، وای رودم، وای رود!
آب، تا افتاده از بستر جدا / مانده ناراحت به بند ناگشود!
رود را بی آب کی دیدن توان؟ / کو حریری در جهان بی تار و پود؟
رود را بی آب کی باشد صفا / چون نباشد بر لبش زیبا سرود؟
رود گر واماند از لالایی‌اش / کی تواند اصفهان بی او غنود؟
پل بود بشکسته دل از بهر آب / آب بفرستد به پل صدها درود
رود و پل از هم جدا افتاده‌اند / هر یکی نالان ز جمعی ناستود!
پل ندارد طاقت هجران آب / از خدا خواهد وصالش زود زود
مرد و زن، زین ماجرا آشفته‌اند / سیر از سیرند و از گفت و شنود
چون شود زرینه رود* از آب پُر / اصفهان رقصان شود با چنگ و رود
بارالاها جاودان پاینده دار / اصفهان را همره زاینده رود: ادیب برومند
*زرینه رود نام دیگر زاینده رود است

تشخیص درد من به دل خود حواله کن/ آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را / تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است/کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن/ آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من: حسین منزوی

(از فراز کوه کرکس در اصفهان)
از دل و جان دوستدار کشورم / دوستدار کشوری نام آورم
نام او از روزگار باستان / بوده بس فخرآفرین در دفترم
نام این بشکوه مرز جان فزای / بسترد گرد ملال از خاطرم
کوه‌های سربلندش آکنند / پهلوانی فر غروری در سرم
عاشقم بر کوهسارانش به جان / وآن غروب دلکش زرین فرم
آتش افشاند دماوندم به بر / گر نباشد مهر ایران همبرم
سر نهم بر دامن البرز کوه / تا سراید قصه از زال زرم
بوسه بفرستم فراوان با درود / بر دنا، فرخنده بام کشورم
می ستایم (کرکس) و سیوند را / همچو بینالود زیبا منظرم
سر سپارم بر در الوند کوه / آن که یاد از مادها آرد برم
باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود / آن حصار محکم بام و درم
با سمند آذری تازم به شوق / زی سهند آن کوه صولت پرورم
غافلم از قافلان‌کوهش مَدان / کو کند شاد از شکوهی دیگرم
کوه در کوه ِ تنیده با نهیب / می‌خروشد گوییا چون تندرم
می‌خروشد تا کند بیدار خیز / از بداندیشان این بوم و برم
کوه گردونسای مغرور از ثبات / سروری را شُد نمادین رهبرم
واله‌ام بر کوهساران شمال / قصه پردازان ِ توس  و نوذرم
باشدش جغرافیایی  پُرشکوه / سرزمین مهر و مهر خاورم
زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب»/ یاورش پروردگار داورم: ادیب برومند

(پس از شنيدن خبر اسيدپاشی به زنان اصفهان)
دختر اصفهان دوستت دارم بخاطر جسارت زيبايت
اگر بايد چادر سر كنی می گذاری تا روی شانه ات فروبلغزد
اگر بايد روسری به سر اندازي می گذاری تا فرق سرت پس نشيند
آن كس كه بايد رو بگيرد مردكِ بيماری ست كه امروز
ريش و دستار گذاشته تا ناتوانيَش را بپوشاند
اگر از آسمان اسيد ببارد يا از زمين خون بجوشد
دختر اصفهان چهرۀ زيبايت را مپوشان دست دلدارت را بگير
از كنار رودخانۀ بی آب بگذر و با آن لهجۀ شيرينت از دوست داشتن بگو: مجید نفیسی

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
از مغان  و گنبد و از دشت میشان/ تا میان کو چه ‌های تنگ_ کاشان
از شمیران ، تا به چارباغ_ سپاهان/ از میانه ،  تا درون  باغ_ ماهان...
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_13.html